به گزارش فیلمزی، بهمن عبداللهی روزنامه‌نگار و منتقد در یادداشتی کم و کیف سریال «بدنام» به کارگردانی احسان سجادی حسینی و تهیه‌کننده حامد عنقا را مورد بررسی قرار داده است.

قصه سریال «بدنام» در بنیاد خود پیچیدگی چندانی ندارد و شخصیت‌ها نیز عمدتا بر اساس الگوهای آشنای ملودرام شکل گرفته‌اند. بنابراین آنچه می‌توانست در روایتی فشرده و با تمرکز بر روابط و کشمکش‌های اصلی، به یک درام سرراست و پرکشش تبدیل شود، در این سریال بارها از نو صورت‌بندی می‌شود.

مشکل فقط این نیست که اتفاق‌ها تکرار می‌شوند، بلکه این است که بسیاری از این اتفاق‌ها تغییری اساسی در وضعیت داستان ایجاد نمی‌کنند. بحران‌ها می‌آیند و می‌روند، روابط متشنج می‌شوند و دوباره به نقطه‌ای نزدیک به وضعیت پیشین بازمی‌گردند و شخصیت‌ها نیز کمتر از آنچه انتظار می‌رود دستخوش تحول می‌شوند.

در نتیجه، حجم روایت به‌ مراتب بزرگ‌تر از خود داستان شده و فاصله میان «آنچه قرار است روایت شود» و «زمانی که صرف روایت آن شده» به یکی از اساسی‌ترین ضعف‌های «بدنام» تبدیل شده است.

به بیان روشن‌تر، سریال «بدنام» به کارگردانی احسان سجادی حسینی ساختار خود را بر اساس یکی از دیرپاترین و فراگیرترین الگوهای روایی یعنی ژانر «ملودرام» بنا کرده است، گرچه دقیقاً وامدار آن نیست و بهتر است بگوییم «هسته روایی» آن ملودراماتیک است و نویسنده (حامد عنقا) کوشیده آن را با عناصر درام خانوادگی، عاشقانه، رازآلود و حتی گنگستری ترکیب کند، اما نشد آنچه باید می‌شد.

گر از زوایه ساختار قصه نگاه کنیم می‌‎بینیم مولفه های اصلی به شدت ملودرام هستند. روابط عاطفی پرتنش، خانواده، عشق در برابر منفعت و قدرت، رازهای گذشته، سوء تفاهم، خیانت، رنج و انتخاب‌های عاطفی. اینها همان مصالحی هستند که موتور محرک یک ملودرام را می‌سازند. اما مساله اینجاست که سریال در اجرا و ساخت، مرتب از منطق ملودرام فاصله می‌گیرد و به سمت راز و بحران حرکت می‌کند.

به تعبیر روشن‌‎تر به جای اینکه هر اتفاق بیش از همه پیامد عاطفی و اخلاقی برای شخصیت‌ها داشته باشد، کارکردش به این محدود می‌شود که اطلاعات جدیدی بدهد، راز تازه‌ای بسازد یا مخاطب را به قسمت بعد بکشاند.

اگر خلاصه ۲۰ قسمت پخش شده را بخواهیم مرور کنیم، می‌توان این چند سطر: «یلدا» زنی از جنوب شهر است که ناخواسته درگیر مناسبات پیچیده و مافیایی دو باند قدرت شده و از سر استیصال دست به خودکشی می‌زند. سر بزنگاه «اسماعیل» پسر «حاج ابراهیم، سردسته یکی از باندها» او را از خودکشی منصرف می‌‎کند. در ادامه میان یلدا و اسماعیل عشقی شکل می‌گیرد و پس از مراودات مرسوم و طولانی این نوع آثار، به طور پنهانی با هم ازدواج می‌کنند. از سوی دیگر دوستی دو سرکرده باند (حاج ابراهیم و عماد اعتماد) به هم خورده و در صدد انتقام از هم بر می‌آیند. در این میان راز ازدواج موقت یلدا با عماد و علاقه حاج ابراهیم به او، زندگی مشترک عشاق جوان را با بحران روبه‌رو می‌کند.

پس از آشکار شدن حقیقت، اسماعیل یلدا را طرد کرده و درصدد طلاق برمی‌آید. اما یلدا که به بیماری لاعلاجی مبتلاست، با اعلام بارداری، اسماعیل را میان جدایی و ادامه زندگی مشترک و پذیرش مسئولیت پدری مردد می‌کند. هم‌زمان، درگیری باندهای قدرت شدت می‌گیرد و هرکدام برای حذف دیگری از یلدا به‌عنوان طعمه استفاده می‌کنند.

در ادامه یلدا از بازی قدرت فاصله می‌گیرد و حتی از اسماعیل می‌خواهد که از یکدیگر طلاق بگیرند.

به سادگی می‌توان تکرار این شخصیت ها، مناسبات و داستانک‌ها را در آثار مشابه سینما و سریال‌سازی دید. با این حال ایراد «بدنام» صرفا تکراری بودن این عناصر هم نیست، بلکه مشکل این است که داستانی با استخوان‎بندی ساده و شخصیت‌هایی که تیپ (فاقد عمق و لایه های متنوع) هستند، در قالب روایتی بسیار طولانی عرضه شده است.

سریال نه آنقدر شخصیت‌ها را پیچیده می‌‎کند که ظرفیت این زمان روایی را پیدا کنند و نه آنقدر در روابط و تعارضات عمق ایجاد می‌کند که تکرار مکررات به نظر نرسد.

به هر روی کلیشه در ملودرام الزاماً ضعف نیست؛ در اساس کلیشه‌ای که دیگر هیچ امکان تازه‌ای برای احساس، تعارض و شخصیت‌پردازی ایجاد نکند، ضعف است. به طور مشخص در اینجا پیرنگ پیش نمی‌رود، بلکه دور خودش می‌چرخد، انگار که در یک لوپ روایی گرفتار شده باشد.

حاصل، سریالی است که در آن زمان روایت بسیار بیشتر از حجم واقعی داستان است. تا حدی که به نظر می‌رسد پیرنگی با ظرفیت چند قسمت محدود، برای قالبی بسیار طولانی‌تر کش داده شده است.

لازم است اشاره کنم که انتظار تماشای سریالی متفاوت از نظر ساختاری، با داستانی بکر در روایت و پرداخت خلاقانه همین داستان نصفه‌ونیمه، حتی اگر صرفاً با تکیه بر عناصر و موتیف‌های آشنا بخواهد مخاطب را سرگرم کند، از همان قسمت نخست بیهوده به نظر می‌رسد.

این وضعیت در قست‌های بعد بغرنج‌تر می‌شود. چرا که فیلمنامه از شخصیت‌های کامل و دارای عمق برخوردار نیست.

همانگونه که پیش‎تر اشاره شد، درباره گذشته و انگیزه‌های عمده شخصیت‌ها اطلاعات چندانی نداریم و همین فقدان بسیاری از رفتارها و روابط آنها را بی‌پشتوانه و تا حدی تصنعی می‌‎کند. مثلا حاج ابراهیم چرا سال‌هاست که تنها است یا به تجدید فراش فکر نکرده است؟ اسماعیل چرا به «بیتا» که رازدار و متناسب‌تر با سن او است علاقه و کششی ندارد؟ چرا هر سه مرد اصلی داستان  به شکلی کم و بیش یکسان دلباخته یلدا هستند و از همه مهم‌تر اگر شخصیت خواهر یلدا (هدیه) را از داستان حذف کنیم چه حفره مهمی در ساختمان قصه پدید خواهد آمد؟

پرسش‌ها و ابهاماتی از این دست در سریال بسیار است. مسئله این پرسش‌ها فقط یافتن پاسخ برای جزئیات فرعی نیست. بلکه آنها نشان می‌دهند که بسیاری از شخصیت‌ها نه از دل نیازهای روایی و روان‌شناختی خود، بلکه برای پیش بردن موقعیت‌های داستانی ساخته شده‌اند.

شباهت شخصیت‌ها با تجربه‌های پیشین بازیگران هم خودش بحث مفصلی است که تنها به چند مورد از آنها اشاره می‌کنم. شخصیت حاج ابراهیم گویی بازتعریفی از پدر لاابالی فیلم «پیر پسر» است، به ویژه آنکه گریم و شیوه بازی حسن پورشیرازی در «بدنام» تا حد زیادی همان شمایل و اجرایی را تداعی می کند. عماد اعتماد با بازی امیر آقایی نیز از نظر تیپ شخصیتی و گریم و حتی جنس بازی انگار از دل آثاری چون «آقازاده» بیرون آمده است. شخصیت اسماعیل با بازی سینا مهراد هم شباهت‌های قابل توجهی با تیپ‌هایی دارد که او را پیش‌تر در آثاری چون «از یاد رفته» دیده‌ایم. در نتیجه، به جای آنکه با شخصیت‌هایی تازه و متمایز روبه‌رو باشیم، با چهره‌هایی مواجه هستیم که گویی پیش‌تر آنها را در نقش‌های دیگری دیده‌ایم و این بار با نام و موقعیتی تازه به این داستان بازگردانده شده‌اند. می‌‎ماند ستایش رجایی‌نیا که در نقش «یلدا افروز» بازی کرده است. او علی‌رغم تلاشی که برای جان بخشیدن به این شخصیت به کار می‌بندد، نه تنها در اندازه‌ای ظاهر نمی‌‎شود که بتواند ضعف‌های فیلمنامه و ساختاری سریال را پوشش دهد، بلکه حتی در بازنمایی وجوه مختلف شخصیت یلدا نیز چندان موفق نیست. دختری رنج‌کشیده، سختکوش و عاشق که قرار است یکی از محورهای اصلی عاطفی داستان باشد، اما در بازی رجایی‌نیا کمتر به شخصیتی با جهان درونی و عواطف قابل لمس تبدیل می‌شود.

در نتیجه، یلدا نیز بیش از آنکه حضوری مستقل و به‌یادماندنی پیدا کند، در حد همان شمایل آشنای دختر جوانِ رنج‌کشیده و عاشق باقی می‌ماند.