بیوگرافی پیتر اوتول؛ از کودکی تا درخشش در لورنس عربستان
بیوگرافی پیتر اوتول؛ بازیگری که با «لورنس عربستان» جاودانه شد
اگر پیتر اوتول (Peter O'Toole) زنده بود، امروز ۲ اوت ۲۰۲۶، ۹۴ ساله میشد. بازیگری بلندقد با چشمان آبی نافذ و صدایی که حتی آرامترین دیالوگها را به جملههایی نمایشی تبدیل میکرد. نام او برای بسیاری از تماشاگران با لورنس عربستان (Lawrence of Arabia) گره خورده است؛ اما زندگی حرفهای او فقط به آن لباس سفید، صحرای بیانتها و تصویر ماندگار تی. ای. لارنس (T. E. Lawrence) محدود نمیشود. او نزدیک به شش دهه در سینما، تلویزیون و تئاتر فعالیت کرد، هشت بار نامزد جایزهی اسکار شد و هر بار بدون دریافت اسکار رقابتی به خانه بازگشت؛ اتفاقی که خودش در سالهای پایانی زندگی با طنز و بیاعتنایی دربارهی آن حرف میزد.
کودکی میان ایرلند و انگلستان
پیتر شیموس اوتول در ۲ اوت ۱۹۳۲ متولد شد، اما حتی محل دقیق تولد او نیز مانند بخشی از شخصیتش در هالهای از ابهام باقی ماند. برخی منابع رسمی ازجمله گلدن گلوب، شهر لیدز در انگلستان را محل تولد او میدانند، درحالیکه خود اوتول بارها گفته بود در منطقهی کانمارا در ایرلند به دنیا آمده است. او حتی در خاطراتش با شوخطبعی نوشته بود که شاید در کری، دوبلین، لیدز یا نقطهی دیگری متولد شده باشد. آنچه با اطمینان بیشتری میدانیم این است که او دوران کودکی و نوجوانی خود را بیشتر در شهر لیدز گذراند و همواره پیوندی عمیق با ریشههای ایرلندی خانوادهاش داشت.
پدرش پاتریک جوزف اوتول که به نام اسپاتس اوتول شناخته میشد، فلزکار، بازیکن فوتبال و دلال شرطبندی مسابقات اسبدوانی بود. مادرش کنستانس جین الیوت فرگوسن پرستاری اسکاتلندی بود. شغل پدر باعث میشد خانواده مدام در مسیر پیستهای اسبدوانی جابهجا شوند و پیتر از همان سالهای کودکی با محیطی پرهیاهو، شخصیتهای رنگارنگ و زبان تند آدمهای حاشیهی مسابقات آشنا شود؛ تجربههایی که بعدها میتوان رد آنها را در علاقهی او به شخصیتهای افراطی، سرکش و غیرقابلپیشبینی دید.
اوتول در مدرسهای کاتولیک در لیدز درس خواند، اما با فضای خشک و انضباطی مدرسه کنار نمیآمد. او تحصیل را در نوجوانی رها کرد و مدتی بهعنوان پادو، خبرنگار تازهکار و عکاس در روزنامهی یورکشایر ایونینگ پست کار کرد. او برای روزنامه به سراغ گزارشهای محلی و مراسم خاکسپاری میرفت، اما سردبیران نوشتههایش را بیشازحد ادبی و رنگارنگ میدانستند. همین تجربهی کوتاه به او نشان داد که بیشتر از ثبت واقعیت، به اجرای آن و ساختن شخصیت علاقه دارد.
پس از دیدن مایکل ردگریو، فهمید جایی که میخواهد در آن زندگی کند، صحنهی تئاتر است.
تصمیم نهایی او برای بازیگرشدن پس از سفری به استراتفورد شکل گرفت. او در آنجا اجرای شاه لیر (King Lear) با بازی مایکل ردگریو را دید و تحتتأثیر قدرت بازی او قرار گرفت. اوتول بعدها این اجرا را لحظهای توصیف کرد که مسیر زندگیاش را تغییر داد. تا پیش از آن، مشاغل مختلفی را امتحان کرده بود؛ اما پس از دیدن مایکل ردگریو، فهمید جایی که میخواهد در آن زندگی کند، صحنهی تئاتر است.
از نیروی دریایی تا آکادمی سلطنتی هنرهای دراماتیک
پیش از آغاز آموزش حرفهای بازیگری، پیتر اوتول دو سال خدمت اجباری خود را در نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا گذراند. او بهعنوان مخابراتچی و رمزگشا فعالیت میکرد و بعدها با همان لحن شوخ خود میگفت که بیشتر دوران خدمت را صرف تماشای دریا و فکرکردن به آینده کرده است. پس از پایان خدمت، برای ورود به آکادمی سلطنتی هنرهای دراماتیک اقدام کرد و بورسیه گرفت.
اوتول در آکادمی سلطنتی هنرهای دراماتیک در کنار بازیگرانی چون آلبرت فینی و آلن بیتس آموزش دید و در سال ۱۹۵۵ فارغالتحصیل شد. هرچند بعدها به یکی از شاخصترین بازیگران کلاسیک بریتانیا تبدیل شد، در دوران تحصیل شاگردی مطیع نبود و بارها با استادان خود بر سر روش بازیگری اختلاف پیدا کرد. او به تکنیک اهمیت میداد، اما نمیخواست بازیگری به مجموعهای از قوانین قابلپیشبینی تبدیل شود.
پس از فارغالتحصیلی، او به گروه تئاتر بریستول اولد ویک پیوست. سالهای حضور در این مجموعه، دورهی اصلی شکلگیری تواناییهای حرفهای او بود. منابع مختلف تعداد نقشهایش در بریستول را بیش از ۵۰ و گاه تا ۷۳ نقش ذکر کردهاند. او در نمایشهایی چون در انتظار گودو (Waiting for Godot)، پیگمالیون (Pygmalion)، با خشم به یاد آر (Look Back in Anger) و هملت (Hamlet) روی صحنه رفت و توانایی خود را در اجرای شخصیتهایی با سن، لحن و پیشینههای متفاوت نشان داد.
اجرای هملت و نقش جیمی پورتر در با خشم به یاد آر (Look Back in Anger)، توجه منتقدان را به او جلب کرد. ظاهر بسیار لاغر، قد بلند، صدای انعطافپذیر و انرژی عصبی او باعث میشد حتی زمانی که بیحرکت روی صحنه ایستاده بود، نگاه تماشاگران به سمتش کشیده شود. تام استاپارد که در آن زمان خبرنگاری جوان در بریستول بود، بعدها گفته شد که از تماشای اجراهای اوتول برای ورود جدیتر به دنیای نمایش الهام گرفته است.
اوتول در سال ۱۹۵۹ با نمایش بلند و کوتاه و قدبلند (The Long and the Short and the Tall) به صحنههای لندن رسید. بازی او در نقش سرباز بامفورث (Private Bamforth)، سربازی نافرمان و تندزبان در میانهی جنگ، توجه منتقدان تئاتر را جلب کرد. پس از آن، در تاجر ونیزی (The Merchant of Venice) نقش شایلاک (Shylock) و در رامکردن زن سرکش (TheTaming of the Shrew) نقش پتروچیو (Petruchio) را بازی کرد. پیش از آنکه سینما او را به چهرهای جهانی تبدیل کند، در تئاتر بریتانیا بهعنوان یکی از استعدادهای مهم نسل جدید شناخته شده بود.
تولد یک ستاره در «لورنس عربستان»
پیتر اوتول در آغاز دههی ۱۹۶۰ چند نقش کوچک سینمایی بازی کرده بود، اما هنوز برای تماشاگران سینما چهرهای ناشناخته به شمار میرفت. شرایط زمانی تغییر کرد که دیوید لین برای ساخت لورنس عربستان بهدنبال بازیگری تازه برای نقش اصلی میگشت. مارلون براندو و آلبرت فینی از گزینههای مطرح بودند، اما در نهایت دیوید لین، بازیگر جوان و کمتجربهای را انتخاب کرد که حضورش روی پرده میتوانست بهاندازهی صحرا چشمگیر باشد.
لورنس عربستان براساس بخشی از زندگی تی. ای. لارنس، افسر و نویسندهی بریتانیایی، ساخته شد. پیتر اوتول برای ایفای نقش او باید شخصیتی را نمایش میداد که همزمان ماجراجو، متفکر، خودشیفته، شکننده و مجذوب قدرت بود. فیلم شخصیتی قهرمانانه و درعینحال مبهم از لارنس میساخت و اوتول اجازه نمیداد تماشاگر به قضاوت سادهای دربارهی او برسد. لبخندهای ناگهانی، سکوتهای طولانی و تغییرات ظریف چهرهی او، لارنس را به شخصیتی تبدیل کرد که هم میشد تحسینش کرد و هم از او ترسید.
لورنس عربستان در سال ۱۹۶۲ اکران شد و اوتول را تقریبا یکشبه به ستارهای جهانی تبدیل کرد.
فیلمبرداری لورنس عربستان ماهها در شرایط سخت بیابانی ادامه داشت. پیتر اوتول که پیش از این تجربهی چندانی در سوارکاری نداشت، باید استفاده از شتر را یاد میگرفت و ساعتهای طولانی زیر آفتاب مقابل دوربین میایستاد. تضاد میان جثهی کشیدهی او، لباس سفید لارنس و مناظر وسیع بیابان، تصویری ساخت که به یکی از شناختهشدهترین قابهای تاریخ سینما تبدیل شد. لورنس عربستان در سال ۱۹۶۲ اکران شد و اوتول را تقریبا یکشبه به ستارهای جهانی تبدیل کرد.
پیتر اوتول برای لورنس عربستان نخستین نامزدی اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد خود را دریافت کرد، اما جایزه به گریگوری پک (Gregory Peck) برای کشتن مرغ مقلد (To Kill a Mockingbird) رسید. او در همان سال جایزهی بفتای بهترین بازیگر بریتانیایی را به دست آورد و گلدن گلوب ستارهی نوظهور سال را دریافت کرد. نکتهی عجیب این است که او برای نقش لارنس برندهی گلدن گلوب بهترین بازیگر درام نشد؛ جایزهای که بعدها برای چند نقش دیگر به دست آورد.
پادشاهی که دو بار به سینما آمد
پس از موفقیت لورنس عربستان، پیشنهادهای متعددی به پیتر اوتول رسید. یکی از مهمترین آنها بکت (Becket) در سال ۱۹۶۴ بود. او در این فیلم نقش هنری دوم (Henry II) را در برابر ریچارد برتون در نقش توماس بکت بازی کرد. رابطهی پرتنش پادشاه و دوست قدیمیاش، به رقابتی میان دو بازیگر تبدیل شد که هر دو به اجراهای بزرگ، صدای قدرتمند و حضور نمایشی شهرت داشتند. هر دو بازیگر برای این فیلم نامزد اسکار شدند، اما جایزه به رکس هریسون برای بانوی زیبای من (My Fair Lady) رسید.
چهار سال بعد، پیتر اوتول بار دیگر نقش هنری دوم را در شیر در زمستان (The Lion in Winter) بازی کرد؛ این بار پادشاه سالخوردهتر بود و درگیر جنگی خانوادگی بر سر قدرت و جانشینی میشد. کاترین هپبورن نقش النور آکیتن (Eleanor of Aquitaine)، همسر زندانی و رقیب سیاسی هنری، را بازی میکرد. آنتونی هاپکینز (Anthony Hopkins) نیز در یکی از نخستین نقشهای مهم سینمایی خود در نقش ریچارد شیردل (Richard the Lionheart) ظاهر شد.
بازی اوتول در شیر در زمستان با اجرای او در بکت تفاوت داشت. پادشاه جوان، خشمگین و بیقرار فیلم نخست، در اینجا به فرمانروایی خسته اما همچنان خطرناک تبدیل شده بود. اوتول بدون تقلید از اجرای قبلی خود، دو مرحلهی متفاوت از زندگی یک شخصیت تاریخی را ساخت. او برای شیر در زمستان سومین نامزدی اسکار و دومین گلدن گلوب بهترین بازیگر فیلم درام خود را به دست آورد.
میان این دو فیلم تاریخی، اوتول در آثاری با حالوهوای متفاوت نیز ظاهر شد. در چه خبر پوسیکت؟ کنار پیتر سلرز و رومی اشنایدر بازی کرد و در چگونه یک میلیون بدزدیم (How to Steal a Million) همبازی آدری هپبورن شد. این فیلمها نشان دادند که جذابیت و زمانبندی کمدی او میتواند بیرون از فضای سنگین درامهای تاریخی نیز کار کند، هرچند تصویر عمومی او همچنان به نقشهای اشرافی، پادشاهان و مردان نامتعارف وابسته بود.
در سال ۱۹۶۹، پیتر اوتول در نسخهی موزیکال خداحافظ آقای چیپس (Goodbye, Mr. Chips) نقش آرتور چیپینگ، معلمی خجالتی و سختگیر، را بازی کرد. این نقش با شخصیتهای پرهیاهوی پیشین او تفاوت داشت و به او فرصت میداد مردی را در طول چند دهه از زندگیاش نمایش دهد. او برای اجرای ترانهها بیشتر از آوازخوانی سنتی، از شیوهای نزدیک به بیان آهنگین استفاده کرد. نتیجه چهارمین نامزدی اسکار و سومین جایزهی گلدن گلوب بازیگری او بود.
نقشهایی در مرز نبوغ و اغراق
یکی از غیرمعمولترین نقشهای پیتر اوتول در طبقهی حاکم (The Ruling Class) شکل گرفت. او در این کمدی سیاه محصول ۱۹۷۲ نقش جک گرنی، اشرافزادهای مبتلا به اختلال روانی را بازی میکرد که ابتدا خود را عیسی مسیح و سپس جک قاتل میپندارد. فیلم به طبقهی اشراف، مذهب، سیاست و تعریف جامعه از سلامت روان حمله میکرد و بازی اوتول نیز آگاهانه میان کمدی، جنون و تهدید حرکت میکرد. او برای این فیلم پنجمین بار نامزد اسکار شد.
در همان سال، او نقش دون کیشوت را در مردی از لامانچا بازی کرد؛ اقتباسی سینمایی از نمایش موزیکال مشهور که سوفیا لورن نیز در آن حضور داشت. آوازهای اوتول در نسخهی نهایی عمدتا با صدای خوانندهای حرفهای جایگزین شد و خود فیلم واکنشهای متفاوتی دریافت کرد. بااینحال شخصیت دون کیشوت، مردی که مرز میان خیال و واقعیت را کنار میزند، با علاقهی همیشگی اوتول به شخصیتهای آرمانگرا و خودویرانگر هماهنگ بود.
بخش مهمی از شهرت پیتر اوتول در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ نه از فیلمهایش، بلکه از زندگی پرآشوب بیرون از صحنه میآمد. او همراه با ریچارد برتون، ریچارد هریس و الیور رید به نسلی از بازیگران بریتانیایی تعلق داشت که مهمانیها، نوشیدن افراطی و رفتارهای غیرقابلپیشبینیشان خوراک همیشگی مطبوعات بود. بخشی از روایتهای مربوط به این دوران به افسانه تبدیل شدهاند و نمیتوان صحت تمام آنها را سنجید، اما خود اوتول نیز هیچگاه زندگی آرام و محافظهکارانهای نداشت.
این سبک زندگی سرانجام پیامدهای جدی داشت. در سال ۱۹۷۵، او به التهاب شدید لوزالمعده مبتلا شد و تحت جراحی سنگینی قرار گرفت که بخشی از معده و دستگاه گوارش او را درگیر کرد. گزارشهای مربوط به جزئیات بیماری و میزان اندامهای برداشتهشده با یکدیگر تفاوت دارند، اما منابع معتبر در این نکته اتفاق نظر دارند که بحران سلامتی او بسیار جدی بود. او پس از جراحی نوشیدن الکل را کنار گذاشت و مدتی از نظر جسمی بسیار ضعیف شد.
بازگشتهای پیدرپی
پیتر اوتول پس از دوران بیماری با مرد سرکش (Rogue Male) در سال ۱۹۷۷ به تلویزیون بازگشت. در سالهای بعد، برخی انتخابهای سینمایی او با استقبال چندانی روبهرو نشدند و به نظر میرسید دوران نقشهای بزرگش رو به پایان است. حضور در کالیگولا (Caligula) و تولیدات ناموفق دیگر، فاصلهی زیادی با اعتبار لورنس عربستان داشت؛ اما اوتول بارها نشان داد که درست زمانی که منتقدان دورانش را تمامشده میدانند، میتواند با نقشی تازه بازگردد.
یکی از این بازگشتها با بدلکار (The Stunt Man) در سال ۱۹۸۰ اتفاق افتاد. او نقش الی کراس، کارگردانی سلطهجو و مرموز را بازی میکرد که گویی همزمان فیلم، بازیگران و واقعیت اطراف خود را کنترل میکند. شخصیت الی کراس بهخوبی از وجه نمایشی، شوخ و تهدیدکنندهی بازی اوتول استفاده میکرد. او برای بدلکار ششمین نامزدی اسکار خود را به دست آورد، اما جایزه به رابرت دنیرو برای گاو خشمگین رسید.
دو سال بعد، در سال محبوب من (My Favorite Year) نقش آلن سوان، ستارهی سالخورده و دائمالخمر سینما را بازی کرد. این شخصیت تا حدی با تصویر عمومی خود اوتول شباهت داشت: بازیگری پرجذبه که خارج از صحنه قادر به مدیریت زندگی شخصیاش نیست. اوتول نقش را به تقلیدی ساده از خودش تبدیل نکرد و پشت رفتارهای اغراقآمیز آلن سوان، ترس مردی را نشان داد که نگران فراموششدن است. این اجرا هفتمین نامزدی اسکار را برای او به همراه داشت.
در تلویزیون نیز با مجموعهی ماسادا (Masada) در نقش لوسیوس فلاویوس سیلوا، فرماندهی رومی، توجهها را جلب کرد و نامزد جایزهی امی شد. در سال ۱۹۸۷، در آخرین امپراتور (The Last Emperor) ساختهی برناردو برتولوچی، نقش رجینالد جانستون، آموزگار انگلیسی پویی (Puyi)، را با اجرایی آرام و کنترلشده برعهده گرفت. این نقش نشان میداد او برخلاف تصور رایج، برای اثرگذاری همیشه به فریاد، حرکتهای بزرگ یا نمایش اغراقآمیز نیاز ندارد.
تئاتر؛ خانهای که هیچگاه ترک نکرد
با وجود شهرت جهانی در سینما، پیتر اوتول همواره خود را بازیگر تئاتر میدانست. یکی از مهمترین لحظات کارنامهی صحنهای او در سال ۱۹۶۳ رقم خورد، زمانی که در نخستین اجرای رسمی تئاتر ملی بریتانی نقش هملت را بازی کرد. کارگردانی نمایش برعهدهی لارنس اولیویه بود. بااینحال اجرای او با انتظارات عظیمی که پیرامونش شکل گرفته بود مطابقت نداشت و خود اوتول بعدها آن را یکی از تحقیرآمیزترین تجربههای حرفهای زندگیاش توصیف کرد.
رابطهی او با صحنه همیشه با موفقیت همراه نبود. اجرای مکبث (Macbeth) در اولد ویک (Old Vic) در سال ۱۹۸۰ با واکنش بسیار منفی منتقدان روبهرو شد و به یکی از مشهورترین شکستهای تئاتری دورانش تبدیل شد. بااینحال تماشاگران برای دیدن او سالن را پر میکردند و خود اوتول نیز بهجای فاصلهگرفتن از شکست، گاه با شوخی دربارهی آن صحبت میکرد. همین تمایل به خطرکردن یکی از تفاوتهای اصلی او با بسیاری از ستارگان محتاطتر همنسلش بود.
بزرگترین موفقیت سالهای پایانی فعالیت تئاتری او با جفری برنارد ناخوش است (Jeffrey Bernard Is Unwell) در سال ۱۹۸۹ به دست آمد. نمایش دربارهی جفری برنارد، روزنامهنگار دائمالخمر مجلهی اسپکتیتور، بود که یک شب در میخانهای در محلهی سوهو گرفتار میشود و خاطراتش را برای تماشاگران تعریف میکند. اوتول بهجای اجرای پرزرقوبرق، نقش را با آرامش، طنز تلخ و اندوهی مهارشده بازی کرد. بسیاری این نمایش را یکی از بهترین اجراهای تمام دوران حرفهای او میدانند.
اسکاری که دیر رسید
پیتر اوتول تا ابتدای دههی ۲۰۰۰ هفت بار نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد شده و هیچبار برنده نشده بود. آکادمی علوم و هنرهای سینما در سال ۲۰۰۳ تصمیم گرفت جایزهی اسکار افتخاری را به پاس مجموعهی فعالیتهای او اهدا کند. اوتول در ابتدا با لحنی نیمهجدی درخواست کرد اهدای جایزه تا ۸۰سالگیاش به تعویق بیفتد، زیرا احساس میکرد هنوز فرصت دارد اسکار رقابتی را به دست آورد.
پخش از رسانه
او در نهایت جایزه را پذیرفت و مریل استریپ، اسکار افتخاری را در هفتادوپنجمین دورهی جوایز اسکار به او اهدا کرد. اوتول هنگام دریافت جایزه با اشاره به جملهی مشهور «همیشه ساقدوش و هرگز عروس» گفت که دیگر چنین تعبیری دربارهی او صدق نمیکند و حالا اسکار خودش را دارد. این جایزه پایان رقابت او با اسکار نبود؛ چهار سال بعد دوباره به مراسم بازگشت.
در سال ۲۰۰۶، پیتر اوتول با ونوس (Venus) یکی از تحسینشدهترین اجراهای سالهای پایانی زندگی خود را ارائه داد. او نقش موریس راسل، بازیگر سالخوردهای را بازی میکرد که با دختری جوان به نام جسی آشنا میشود. فیلم میتوانست به داستانی احساساتی یا آزاردهنده تبدیل شود، اما بازی اوتول، موریس را مردی خودآگاه، آسیبپذیر، مضحک و در آستانهی مرگ نشان میداد. او برای این فیلم در ۷۴سالگی هشتمین نامزدی اسکارش را دریافت کرد.
اسکار بهترین بازیگر آن سال به فارست ویتاکر برای آخرین پادشاه اسکاتلند رسید و پیتر اوتول بدون برد رقابتی باقی ماند. هشت نامزدی بدون پیروزی، او را برای سالها در میان رکوردداران تاریخ اسکار قرار داد. بااینحال کارنامهی جوایز او فقط به شکستهای اسکاری محدود نبود. او یک جایزهی بفتا، چهار جایزهی گلدن گلوب از میان ۱۱ نامزدی و یک جایزهی امی را به دست آورد.
جایزهی امی او در سال ۱۹۹۹ برای بازی در نقش اسقف کوشون در مجموعهی ژاندارکاهدا شد. او پیش از آن برای ماسادا (Masada) نامزد شده بود و بعدها نیز برای بازی در نقش پل فون هیندنبورگ در هیتلر: ظهور شیطان (Hitler: The Rise of Evil) نامزدی دیگری دریافت کرد. این نقشها نشان میدادند که تلویزیون نیز میتواند فضای مناسبی برای صدای نافذ و حضور تاریخی او فراهم کند.
سالهای پایانی؛ از «تروآ» تا «راتاتویی»
پیتر اوتول در سالهای پایانی زندگی به بازی در نقش شخصیتهای سالخورده، پادشاهان و مردانی که با پایان عمر روبهرو بودند ادامه داد. در تروآ (Troy) محصول ۲۰۰۴، نقش پریام، پادشاه تروآ و پدر هکتور را بازی کرد. یکی از مهمترین صحنههای فیلم، دیدار پریام با آشیل با بازی برد پیت است؛ جایی که پادشاه سالخورده برای پسگرفتن جسد پسرش غرور خود را کنار میگذارد. اجرای اوتول در این صحنه، اندوه و وقار شخصیت را بدون نیاز به نمایشهای بزرگ منتقل میکرد.
او در مجموعهی کازانووا، نسخهی سالخوردهی جاکومو کازانووا را بازی کرد و دیوید تننت نقش دوران جوانی شخصیت را برعهده داشت. در انیمیشن راتاتویی نیز صداپیشهی آنتون ایگو، منتقد سختگیر و ترسناک غذا، بود. تکگویی پایانی آنتون ایگو دربارهی مسئولیت منتقد و ارزش تجربههای تازه، با صدای اوتول به یکی از بخشهای بهیادماندنی فیلم تبدیل شد.
زندگی شخصی پیتر اوتول
پیتر اوتول در سال ۱۹۶۰ با بازیگر ولزی شان فیلیپس ازدواج کرد. آنها صاحب دو دختر به نامهای کیت اوتول و پاتریشیا اوتول شدند. زندگی مشترکشان نزدیک به دو دهه ادامه داشت، اما دورههای طولانی دوری، شهرت، روابط خارج از ازدواج و مصرف افراطی الکل رابطهی آنها را فرسوده کرد. این زوج در سال ۱۹۷۹ از یکدیگر جدا شدند.
او در سال ۱۹۸۳ با کارن براون، بازیگر و مدل آمریکایی، ازدواج کرد و از این ازدواج پسری به نام لورکان اوتول داشت. این ازدواج نیز دوام چندانی نیاورد. اوتول در سالهای پایانی زندگی رابطهی نزدیکی با فرزندانش داشت و پس از مرگش، کیت اوتول (Kate O'Toole) از او نهفقط بهعنوان بازیگری مشهور، بلکه بهعنوان پدر و نزدیکترین دوستش یاد کرد.
اوتول در دههی ۱۹۹۰ دو جلد خودزندگینامه با عنوان پرسهزدن با قصد قبلی منتشر کرد. او در این کتابها بیشتر بر کودکی، دوران آموزش و سالهای نخست فعالیتش تمرکز داشت و بهجای ارائهی گزارشی ساده و خطی، از نثری ادبی، شوخ و گاه مبهم استفاده کرد. حتی در روایت زندگی خودش نیز علاقهای نداشت تمام مرزهای میان واقعیت، خاطره و نمایش را روشن کند.
شیوهی بازیگری؛ میان صحنه و دوربین
بازیگری پیتر اوتول بر پایهی صدا، ریتم، حالت بدن و توانایی کنترل نگاه تماشاگر شکل گرفته بود. او از سنت بازیگری کلاسیک بریتانیا میآمد، اما برخلاف برخی بازیگران آن سنت، علاقهای به اجرای کاملا مهارشده و محتاط نداشت. دستهایش را زیاد به کار میگرفت، جملهها را با تغییرات ناگهانی حجم صدا بیان میکرد و گاه آگاهانه تا مرز اغراق پیش میرفت. نتیجه همیشه موفق نبود، اما حتی در فیلمهای ضعیف نیز بهسختی میشد حضور او را نادیده گرفت.
در بهترین اجراهایش، این انرژی نمایشی با نوعی شکنندگی درونی همراه میشد. لورنس در لورنس عربستان، هنری دوم در شیر در زمستان، الی کراس در بدلکار و موریس راسل در ونوس، همگی مردانی هستند که میکوشند تصویر قدرتمندی از خود بسازند، اما ترس، تنهایی یا میل به نابودی از زیر این تصویر بیرون میزند. اوتول در نمایش همین فاصله میان چهرهی بیرونی و آشفتگی درونی توانایی ویژهای داشت.
او همچنین از آخرین ستارگانی بود که میتوانستند ابعاد اجرای تئاتری را به فیلمهای حماسی منتقل کنند، بدون آنکه کاملا در برابر عظمت دکور و مناظر محو شوند. در لورنس عربستان، بیابان و تصاویر عریض دیوید لین بخش مهمی از فیلم هستند، اما چهره و حرکات اوتول مرکز عاطفی روایت را حفظ میکنند. در شیر در زمستاننیز بازی او در برابر کاترین هپبورن) بیشتر به دوئلی کلامی شبیه است که هر تغییر لحن میتواند توازن قدرت را عوض کند.
خداحافظی و درگذشت
پیتر اوتول در ژوئیهی ۲۰۱۲ و در ۷۹سالگی کنارهگیری خود از بازیگری را اعلام کرد. او گفت که قلبش دیگر در این حرفه نیست و بازیگری چیزی را که پیشتر به او داده بود، در اختیارش نمیگذارد. بااینحال چند پروژهای که پیشتر فیلمبرداری شده بودند، پس از اعلام بازنشستگی او منتشر شدند. آخرین حضورهایش شامل فیلم کاترین اسکندریه (Decline of an Empire) بود که پس از مرگش به نمایش درآمد.
پیتر اوتول در ۱۴ دسامبر ۲۰۱۳ پس از یک دوره بیماری طولانی در بیمارستان ولینگتون لندن درگذشت. او ۸۱ سال داشت. خانوادهاش اعلام کردند که در روزهای پایانی در کنار او بودهاند. مراسمی خصوصی در لندن برگزار شد و دوستان، اعضای خانواده و همکاران قدیمیاش برای وداع با او گردهم آمدند.
مرگ او پایان زندگی بازیگری بود که همزمان بخشی از سنت باشکوه تئاتر بریتانیا و یکی از نامتعارفترین ستارگان سینمای قرن بیستم به شمار میرفت. او میتوانست در یک فیلم شاهی قرونوسطایی، در فیلمی دیگر کارگردانی دیوانه و چند سال بعد بازیگری سالخورده و در آستانهی مرگ باشد. برخی انتخابهایش ضعیف بودند، بعضی اجراهایش بیشازحد نمایشی به نظر میرسیدند و زندگی شخصیاش نیز همیشه قابلدفاع نبود؛ اما کمتر بازیگری توانسته است مانند او شکستها، افراطها و تناقضهای خود را به بخشی از جذابیت هنریاش تبدیل کند.
پیتر اوتول هرگز اسکار رقابتی را به دست نیاورد، اما تصویر او در لباس سفید لارنس، گفتوگوهای خشمگین هنری دوم، جذابیت ویرانشدهی آلن سوان و نگاه خستهی موریس راسل همچنان باقی مانده است. لورنس عربستان او را به ستاره تبدیل کرد، اما آنچه جایگاهش را حفظ کرد، آمادگیاش برای پذیرش نقشهایی بود که میتوانستند اعتبارش را بیشتر کنند یا آن را به خطر بیندازند. او بازیگری محتاط نبود و احتمالا به همین دلیل هنوز تماشای بهترین اجراهایش حسی زنده، خطرناک و غیرقابلپیشبینی دارد.