بیوگرافی سم ورثینگتون؛ از کارگری ساختمان تا قهرمان دنیای آواتار

دوشنبه 12 مرداد 1405 - 10:00
مطالعه 12 دقیقه
سم ورثینگتون بازیگر فیلم آواتار با نگاهی مستقیم به دوربین
سم ورثینگتون از کارگری ساختمان و زندگی در خودرو، به جیک سالی در آواتار رسید؛ بازیگری کم‌حاشیه که مسیر دشوار شهرتش را آرام‌آرام پشت سر گذاشت.

به گزارش فیلمزی، سم ورثینگتون از آن بازیگرانی است که نامش با یکی از بزرگ‌ترین مجموعه‌های تاریخ سینما پیوند خورده؛ اما خودش هیچ‌وقت رفتاری شبیه ستاره‌های پرحاشیه هالیوود نداشته است. میلیون‌ها نفر او را با نقش جیک سالی، قهرمان آبی‌رنگ آواتار (Avatar)، می‌شناسند. ورثینگتون که ۲ اوت ۱۹۷۶ به دنیا آمده است، امروز پنجاه‌ساله شد؛ بازیگری که مسیرش از کارگری ساختمان و زندگی در خودرو آغاز شد و به حضور در چند مورد از پرفروش‌ترین فیلم‌های تاریخ رسید.

کودکی در استرالیا و مسیری که برای بازیگری طراحی نشده بود

ساموئل هنری جان ورثینگتون در شهر گودالمینگ در منطقه ساری انگلستان به دنیا آمد. هنوز شش ماه از تولدش نگذشته بود که خانواده‌اش به استرالیا مهاجرت کردند و او در وارنبرو، حومه‌ای ساحلی در نزدیکی پرت، بزرگ شد. پدرش رونالد ورثینگتون در نیروگاه کار می‌کرد و مادرش جین ورثینگتون خانه‌دار بود. ورثینگتون بعدها گفت در دوران کودکی رویای بازیگرشدن نداشت؛ هرچند علاقه پدرش به فیلم، خانه آن‌ها را به آرشیوی پر از نوارهای ویدئویی، دیسک و نسخه‌های ضبط‌شده تبدیل کرده بود. فیلم‌هایی مانند ای‌تی موجود فرازمینی (E.T. the Extra-Terrestrial) و بازگشت به آینده (Back to the Future) بخشی از خاطرات سینمایی سال‌های کودکی او بودند.

او تحصیلات مدرسه را بدون دریافت مدرک کامل رها کرد و مدتی به نقاط مختلف استرالیا رفت. کارهای موقت، فعالیت در پروژه‌های ساختمانی و آجرچینی، زندگی روزمره او را تشکیل می‌دادند. در نوزده‌سالگی، زمانی که نامزدش قصد داشت برای ورود به موسسه ملی هنرهای نمایشی استرالیا (National Institute of Dramatic Art) آزمون بدهد، ورثینگتون صرفا برای همراهی با او به محل آزمون رفت. ماجرا نتیجه‌ای غیرمنتظره داشت: ورثینگتون پذیرفته شد، اما نامزدش نتوانست وارد مؤسسه شود. او بعدها با شوخی تعریف کرد که در آن زمان حتی نمی‌دانست آنتون چخوف نمایش‌نامه‌نویس است و تصور می‌کرد نام چخوف به یکی از شخصیت‌های پیشتازان فضا (Star Trek) اشاره دارد.

ورود به این موسسه، نخستین نقطه جدی در زندگی حرفه‌ای ورثینگتون بود. موسسه ملی هنرهای نمایشی استرالیا که بازیگرانی مانند کیت بلانشت، جودی دیویس و سارا اسنوک را تربیت کرده است، هنوز ورثینگتون را در فهرست دانش‌آموختگان شناخته‌شده رشته بازیگری خود قرار می‌دهد. آموزش‌های منظم صدا، حرکت، اجرای صحنه‌ای و تحلیل شخصیت، کارگر جوانی را که تقریبا تصادفی وارد آزمون شده بود، برای حضور مقابل دوربین آماده کرد. با وجود این آموزش‌ها، ورثینگتون بعدها اعتراف کرد تا زمان بازی در آواتار هنوز احساس می‌کرد بخش زیادی از کارش را با آزمون‌وخطا پیش می‌برد و درحال کشف تعریف شخصی خود از بازیگری بود.

آغاز کار در سینمای استرالیا

نخستین نقش مهم سینمایی ورثینگتون در فیلم استرالیایی بوت‌من (Bootmen) محصول سال ۲۰۰۰ شکل گرفت؛ اثری درباره گروهی از کارگران کارخانه که به اجرای رقص روی می‌آورند. او در سال‌های بعد در فیلم‌هایی مانند جنگ هارت (Hart’s War)، کارهای کثیف (Dirty Deeds) و گتین اسکوئر (Gettin’ Square) ظاهر شد. این نقش‌ها هنوز او را به چهره‌ای بین‌المللی تبدیل نکرده بودند، اما به ورثینگتون فرصت دادند شخصیت‌هایی زمینی، عصبی و برخاسته از طبقه کارگر را بازی کند؛ تیپی که با سابقه زندگی شخصی و ظاهر بی‌تکلف او هم‌خوانی داشت. خودش بعدها این شخصیت‌ها را «آدم‌های معمولی» توصیف کرد؛ افرادی که قرار بود راه ورود تماشاگر به داستان باشند، نه شخصیت‌هایی پرزرق‌وبرق که تمام توجه را به خود جلب کنند.

نقطه مهم دوران استرالیایی فعالیت او با سامرسالت (Somersault) در سال ۲۰۰۴ رقم خورد. در این درام به کارگردانی کیت شورتلند، ورثینگتون نقش جو، مرد جوانی سرد و درون‌گرا را مقابل ابی کورنیش بازی کرد. رابطه شکننده دو شخصیت به بازی او اجازه داد تا زیر ظاهر خشن و کم‌حرف خود، ترس، سردرگمی و آسیب‌پذیری را نشان دهد. سامرسالت در جوایز موسسه فیلم استرالیا موفقیت گسترده‌ای به دست آورد و جایزه بهترین بازیگر نقش اصلی مرد را برای ورثینگتون به همراه داشت. این موفقیت او را از بازیگری قابل‌اعتماد در تولیدات محلی به یکی از چهره‌های مهم نسل تازه سینمای استرالیا تبدیل کرد.

ورثینگتون پس از سامرسالت فعالیتش را میان سینما و تلویزیون ادامه داد. او در مجموعه لاو مای وی (Love My Way) حضور یافت و سپس نقش اصلی مکبث (Macbeth) محصول ۲۰۰۶ را بازی کرد؛ اقتباسی مدرن که داستان نمایش‌نامه ویلیام شکسپیر را به فضای تبهکاری معاصر استرالیا منتقل می‌کرد. فیلم ترسناک روگ (Rogue) و درام جنگی یورش بزرگ (The Great Raid) نیز از دیگر آثار این دوره بودند. هنوز خبری از بودجه‌های عظیم یا پرده‌های آی‌مکس نبود، اما ورثینگتون طی نزدیک به یک دهه، تجربه بازی در ژانرهای متفاوت را به دست آورد؛ دوره‌ای که برخلاف تصور عمومی، نشان می‌دهد موفقیت ناگهانی او در سال ۲۰۰۹ بدون پشتوانه حرفه‌ای نبوده است.

نزدیک‌شدن به هالیوود و نقشی که به دنیل کریگ رسید

پیش از آنکه نام سم ورثینگتون با آواتار گره بخورد، او یکی از گزینه‌های جدی نقش جیمز باند در کازینو رویال (Casino Royale) بود. ورثینگتون برای این نقش آزمون داد و حتی به مرحله‌ای رسید که باید صحنه‌هایی را با لباس رسمی اجرا می‌کرد؛ اما خودش بعدها گفت نمی‌توانست جذابیت، اعتمادبه‌نفس و ظرافت لازم برای باند را به‌درستی پیدا کند. نقش سرانجام به دنیل کریگ رسید و کازینو رویال مسیر تازه‌ای برای مجموعه جیمز باند ساخت. ورثینگتون همچنین برای نقش هال جردن در گرین لنترن (Green Lantern) در نظر گرفته شده بود، اما آن پروژه نیز به همکاری منجر نشد. شکست در این آزمون‌ها موقتا او را از ستاره‌شدن دور کرد، ولی انتخاب بزرگ‌تری در راه بود.

در همین دوره، ورثینگتون با وجود داشتن حرفه‌ای نسبتا باثبات در استرالیا، از شرایط زندگی خود احساس رضایت نمی‌کرد. او وسایلش را فروخت، یک تشک در قسمت عقب خودروی هاچ‌بک قرمزش گذاشت و مدتی به انتخاب خودش در خودرو زندگی کرد. هدفش فرار از فقر یا بی‌خانمانی نبود؛ می‌خواست از دارایی‌ها و تصویری که برای خودش ساخته بود فاصله بگیرد و ذهنش را مرتب کند. در همین وضعیت، دعوتی برای آزمون پروژه‌ای ناشناس دریافت کرد. نه نام فیلم را می‌دانست، نه اطلاعاتی درباره شخصیت داشت و نه حتی مطمئن بود چرا باید برای ملاقات با یک کارگردان آمریکایی به لس‌آنجلس پرواز کند. آن کارگردان جیمز کامرون و پروژه محرمانه، آواتار بود.

آواتار؛ نقشی که زندگی ورثینگتون را تغییر داد

کامرون برای نقش جیک سالی به بازیگری نیاز داشت که بتواند هم‌زمان سرسختی یک تفنگدار سابق و سردرگمی انسانی پرتاب‌شده به جهانی ناشناخته را نشان دهد. ورثینگتون هنگام نخستین آزمون از محرمانه‌بودن پروژه ناراحت بود و همین خشم کنترل‌شده، توجه کامرون را جلب کرد. استودیوی قرن بیستم ابتدا برای سپردن فیلمی بسیار پرهزینه به بازیگری تقریبا ناشناخته تردید داشت و فرایند نهایی‌شدن انتخاب او ماه‌ها طول کشید. کامرون بعدها توضیح داد که قدرت ورثینگتون از درد و آسیب‌پذیری پنهان‌شده زیر ظاهر محکم او می‌آید؛ ویژگی‌ای که جیک سالی نیز به آن نیاز داشت.

آواتار در سال ۲۰۰۹ اکران شد و ورثینگتون را در نقش سرباز سابقی نشان داد که پس از مرگ برادر دوقلویش به مأموریتی در پاندورا فرستاده می‌شود. جیک که در بدن انسانی خود قادر به راه‌رفتن نیست، ازطریق یک بدن ترکیبی ناوی و انسان دوباره حرکت را تجربه می‌کند. او ابتدا برای جمع‌آوری اطلاعات به میان مردم ناوی می‌رود، اما آشنایی با نیتیری و طبیعت پاندورا وفاداری‌اش را تغییر می‌دهد. بخش زیادی از اجرای ورثینگتون با فناوری ضبط حرکات و حالات صورت ثبت شد؛ روشی که بازی بدنی، نگاه‌ها و واکنش‌های او را به شخصیت دیجیتالی جیک منتقل می‌کرد. فیلم نزدیک به ۲٫۹ میلیارد دلار فروش جهانی داشت و در ارقام اسمی به پرفروش‌ترین فیلم تاریخ سینما تبدیل شد.

موفقیت آواتار به‌تنهایی اتفاق نیفتاد. در فاصله مه ۲۰۰۹ تا آوریل ۲۰۱۰، سه فیلم بزرگ با بازی ورثینگتون روی پرده رفتند. او در رستگاری نابودگر (Terminator Salvation) نقش مارکوس رایت، انسانی با بدنی ماشینی را کنار کریستین بیل بازی کرد و سپس در نبرد تایتان‌ها (Clash of the Titans) به پرسئوس، قهرمانی اسطوره‌ای و شکارچی هیولاها، تبدیل شد. ورثینگتون تقریبا یک‌شبه از بازیگری استرالیایی به چهره اصلی فیلم‌های اکشن هالیوود بدل شد. نبرد تایتان‌ها آن‌قدر در گیشه موفق بود که دنباله‌ای با نام خشم تایتان‌ها (Wrath of the Titans) در سال ۲۰۱۲ ساخته شد، هرچند واکنش منتقدان و فروش دنباله به‌اندازه فیلم نخست نبود.

خود ورثینگتون بعدها این دوره را بدون تعارف ارزیابی کرد. او گفت بسیاری از فیلم‌های بزرگ را صرفا به این دلیل پذیرفت که پیشنهاد شده بودند و برنامه دقیقی برای انتخاب نقش‌هایش نداشت. حضور در پروژه‌های عظیم برایش نوعی مدرسه عملی بود، اما اشتباه‌هایش نیز روی پرده‌های بزرگ دیده می‌شدند. فیلم‌هایی مانند بدهی (The Debt)، مردی روی لبه (Man on a Ledge)، میدان‌های کشتار تگزاس (Texas Killing Fields) و خرابکاری (Sabotage) نتوانستند موفقیت آواتار را تکرار کنند. ورثینگتون در بازی ویدئویی ندای وظیفه: عملیات سیاه (Call of Duty: Black Ops) نیز صداپیشگی الکس میسون را برعهده گرفت؛ نقشی که او را به مخاطبان بازی‌های ویدئویی معرفی کرد.

فاصله‌گرفتن از قالب قهرمان اکشن

از میانه دهه ۲۰۱۰، ورثینگتون آرام‌آرام از نقش‌های اصلی و یک‌بعدی فیلم‌های اکشن فاصله گرفت. در اورست (Everest) یکی از اعضای گروه کوهنوردی گرفتار در فاجعه کوهستان بود و در ستیغ هک‌سا (Hacksaw Ridge) به کارگردانی مل گیبسون، کاپیتان جک گلاور را بازی کرد؛ افسری سخت‌گیر که ابتدا با سربازی مخالف حمل اسلحه درگیر می‌شود. در کلبه (The Shack) نقش پدری داغ‌دیده را برعهده گرفت و تجربه ساخت این فیلم را بخشی مهم از بازنگری در زندگی شخصی خود دانست. تعقیب جنایتکار: یونابامبر (Manhunt: Unabomber) نیز نشان داد که او می‌تواند به‌جای تکیه بر فیزیک و صحنه‌های اکشن، در قالب شخصیت‌هایی خاکستری و ناآرام ظاهر شود.

شهرت ناگهانی پس از آواتار برای ورثینگتون فقط فرصت‌های تازه به همراه نداشت. او در مصاحبه‌ای در سال ۲۰۲۲ گفت ازدست‌دادن حریم خصوصی و فشار زندگی عمومی باعث شده بود به مصرف زیاد الکل پناه ببرد. رابطه‌اش با لارا ورثینگتون (Lara Worthington) و تصمیم او برای تغییر زندگی، در کنار تشکیل خانواده، به ورثینگتون کمک کرد تا این دوره را پشت سر بگذارد. آن‌ها در سال ۲۰۱۴ ازدواج کردند و سه پسر دارند. خانواده پس از دوران همه‌گیری کرونا در نیویورک ساکن شد. ورثینگتون با وجود حضور در فیلم‌هایی میلیارد دلاری، همچنان از عکاسی، فرش قرمز و محیط‌های اجتماعی شلوغ استقبال نمی‌کند و خودش را فردی درون‌گرا می‌داند.

بازگشت جیک سالی و پختگی تازه ورثینگتون

سیزده سال پس از فیلم نخست، ورثینگتون در آواتار: راه آب (Avatar: The Way of Water) دوباره نقش جیک سالی را بازی کرد. این‌بار جیک دیگر سربازی تنها و تازه‌وارد نبود؛ او پدر خانواده‌ای بزرگ شده بود که برای محافظت از همسر و فرزندانش می‌جنگید. زندگی واقعی ورثینگتون به‌عنوان پدر نیز هم‌زمان با تحول شخصیت پیش رفته بود. فیلم‌برداری صحنه‌های زیر آب از بازیگران می‌خواست مدت طولانی نفس خود را نگه دارند و حرکاتشان را در مخزن‌های بزرگ آب اجرا کنند. دنباله آواتار در دسامبر ۲۰۲۲ اکران شد و فروش جهانی آن از دو میلیارد دلار عبور کرد؛ نتیجه‌ای که نشان داد فاصله طولانی میان دو قسمت، علاقه تماشاگران به پاندورا را از بین نبرده است.

همان سال، ورثینگتون یکی از متفاوت‌ترین نقش‌های کارنامه‌اش را در مجموعه زیر پرچم بهشت (Under the Banner of Heaven) ایفا کرد. او در نقش رون لافرتی، مردی مذهبی و درظاهر آرام که به‌تدریج به خشونت کشیده می‌شود، فرصتی یافت تا جنبه‌ای تیره‌تر و غیرقابل‌پیش‌بینی از بازی خود را نشان دهد. به‌جای قهرمانی که تماشاگر باید بی‌درنگ با او همدلی کند، ورثینگتون شخصیتی را ساخت که جذابیت، خشم، تعصب و احساس گناه در رفتارش با یکدیگر برخورد می‌کنند. این نقش نمونه روشنی از تغییری بود که در انتخاب‌های حرفه‌ای او رخ داده است؛ بازیگری که زمانی بیشتر با شمشیر، تفنگ و جلوه‌های ویژه شناخته می‌شد، حالا به شخصیت‌های پیچیده‌تر علاقه نشان می‌داد.

در سال‌های بعد، ورثینگتون میان تولیدات مستقل و پروژه‌های پرهزینه رفت‌وآمد کرد. او در افق: حماسه‌ای آمریکایی (Horizon: An American Saga) به کارگردانی کوین کاستنر نقش یک افسر ارتش را بازی کرد و در فیلم‌های لیفت (Lift)، رله (Relay) و فیوز (Fuze) نیز ظاهر شد. این نقش‌ها معمولا از جنس قهرمان‌های شکست‌ناپذیر ابتدای دهه ۲۰۱۰ نبودند. شخصیت‌های تازه او خسته‌تر، خاکستری‌تر و گاهی در حاشیه داستان قرار داشتند. ورثینگتون نیز گفته است ترجیح می‌دهد به‌جای دنبال‌کردن موقعیت یک ستاره کلاسیک، با فیلم‌سازان مختلف کار کند و چیز تازه‌ای درباره بازیگری یاد بگیرد.

سومین قسمت مجموعه با نام آواتار: آتش و خاکستر (Avatar: Fire and Ash) در دسامبر ۲۰۲۵ اکران شد. داستان مدت کوتاهی پس از مرگ نتایام، پسر جیک و نیتیری، ادامه پیدا می‌کند و خانواده‌ سالی را درگیر سوگ، خشم و اختلاف می‌سازد.

جیک در این قسمت صرفا رهبر یک نبرد نیست؛ پدری است که نمی‌داند چگونه با اندوه خود و فروپاشی تدریجی خانواده مواجه شود. ورثینگتون این‌بار باید بخش بزرگی از احساسات شخصیت را با حرکت‌های محدود صورت، حالت چشم‌ها و سکوت منتقل می‌کرد. آتش و خاکستر بیش از سه ساعت زمان دارد و بار دیگر ورثینگتون را در مرکز یکی از بزرگ‌ترین تولیدات فنی سینمای معاصر قرار داد.

تازه‌ترین نقش اصلی او در سال ۲۰۲۶ به مجموعه تو را پیدا خواهم کرد (I Will Find You)، اقتباسی از رمان هارلن کوبن، تعلق دارد. ورثینگتون در نقش دیوید باروز ظاهر می‌شود؛ پدری که به اتهام قتل فرزندش زندانی شده، اما با دیدن مدرکی تازه احتمال می‌دهد پسرش هنوز زنده باشد. این شخصیت بار دیگر او را در قالب پدری گرفتار فقدان، احساس گناه و امید قرار می‌دهد؛ موضوعاتی که در بخش مهمی از آثار اخیرش دیده می‌شوند. مجموعه با حضور بریت لاور، مایلو ونتیمیگلیا و مدلین استو از نتفلیکس منتشر شده است.

سم ورثینگتون در پنجاه‌سالگی جایگاهی غیرمعمول در سینما دارد. او بازیگر اصلی مجموعه‌ای است که میلیاردها دلار فروخته، اما شهرتش با ابعاد آن موفقیت هم‌اندازه نیست. فناوری ضبط اجرا، چهره‌اش را زیر پوست آبی جیک سالی پنهان کرده و شخصیت درون‌گرای خودش نیز او را از نمایش دائمی زندگی خصوصی دور نگه داشته است.

شاید همین فاصله به او اجازه داده باشد پس از دوران کوتاه قهرمان‌های اکشن، بدون سروصدای زیاد مسیر تازه‌ای بسازد. زندگی حرفه‌ای ورثینگتون داستان یک موفقیت ناگهانی نیست؛ روایت بازیگری است که نزدیک به یک دهه در استرالیا کار کرد، در اوج شهرت دچار لغزش شد و سپس کوشید تعریف دقیق‌تری از حرفه و زندگی خود پیدا کند.

نظرات