یازدهم اوت ۲۰۱۴ (۲۱ مرداد ۱۳۹۳)، روزی بود که جهان یکی از درخشان‌ترین، مهربان‌ترین و پرانرژی‌ترین ستاره‌های تاریخ خود را از دست داد؛ و روز گذشته (یازدهم اوت ۲۰۲۶)، دوازدهمین سالگرد پرواز ابدی رابین ویلیامز، کمدین و بازیگر بی‌تکرار سینمای جهان بود.

مردی که با چشمان معصوم، لبخندهای گرم و سرعت شگفت‌انگیز در خلق طنز و بداهه‌پردازی، معنای تازه‌ای به شادی بخشید اما در پس این نقاب خندان، قلبی سرشار از احساس و عمیق‌ترین لایه‌های دراماتیک را به نمایش گذاشت. ویلیامز که متولد شیکاگو بود، کار خود را با استندآپ کمدی شروع کرد و با مجموعه تلویزیونی مورک و میندی به شهرت رسید، اما طولی نکشید که با نقش‌آفرینی‌های خیره‌کننده‌اش در سینما به اسطوره‌ای جاودان بدل گشت.

او در فیلم «صبح بخیر، ویتنام» (۱۹۸۷) انرژی توقف‌ناپذیر کمدی را با واقعیت تلخ جنگ آمیخت، در شاهکار «انجمن شاعران مرده» (۱۹۸۹) با آن نگاه‌های الهام‌بخش و فریادهای «ای کاپیتان! کاپیتان من!» به معلم رویایی نسل‌ها تبدیل شد و با صداپیشگی بی‌نظیرش در نقش غول چراغ جادو در انیمیشن «علاءالدین» (۱۹۹۲) جادویی آفرید که تکرارنشدنی است.

او هرگز به یک ژانر محدود نماند و توانست در فیلم «ویل هانتینگ نابغه» (۱۹۹۷) در نقش یک روانشناس دلسوز، نهایتا جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را از آن خود کند. با این حال، سال‌های پایانی زندگی او با مبارزه‌ای خاموش و فرساینده با بیماری عصبی و تحلیل‌برنده‌ «اجسام لویی» و افسردگی شدید همراه شد و مرگ تراژیک او در ۶۳ سالگی، دنیا را در شوکی بزرگ فرو برد. رابین ویلیامز به ما آموخت که خنداندن، بالاترین شکل تسکین آلام بشری است و با وجود گذشت سال‌ها از رفتنش، یاد و خاطره‌اش همچنان در دل میلیون‌ها انسان زنده است.

کودکی و مرور کلی زندگی

ویلیامز در کودکی در خانه‌ای مرفه بزرگ شد، اما تنهایی و قلدری در مدرسه بخش مهمی از تجربه‌های اولیه‌اش را شکل داد. او که در مدرسه به‌خاطر اضافه‌وزن هدف آزار قرار می‌گرفت، برای کنار آمدن با فشارها به تخیل و شوخی پناه برد و از همان سال‌ها یاد گرفت با خنده توجه دیگران را جلب کند. مادرش با شوخ‌طبعی تند و طعنه‌آمیز با او حرف می‌زد و همین فضای خانه به شکل‌گیری حس طنز او کمک کرد.

رابین در یک عمارت عظیم و اشرافی با ۴۰ اتاق در میشیگان بزرگ شد. پدرش مدیر ارشد اجرایی کمپانی فورد بود و به دلیل مشغله زیاد، رابین تقریبا هیچ‌وقت پدر و مادرش را نمی‌دید. او بیشتر وقت خود را در طبقه سوم این عمارت، در تنهایی مطلق و با بازی با ۲۰۰۰ سرباز اسباب‌بازی می‌گذراند و با تغییر دادن صدای خود به جای آن‌ها، اولین جرقه‌های تقلید صدا را در تنهایی زد.

رابین اعتراف کرده بود که ورودش به دنیای کمدی، تلاشی ناامیدکننده برای جلب توجه مادرش (لوری) بود که مدام در سفرهای مد و کارهای خود غرق بود. در مدرسه، او پسری چاق، گوشه‌گیر و لکنت‌زبان‌دار بود که به شدت توسط بچه‌های بزرگتر کتک می‌خورد. او متوجه شد که قدرت بدنی برای دفاع از خود ندارد، پس از «طنز تند و کلامی» به عنوان یک چاقوی جراحی برای خلع سلاح کردن قلدرهای مدرسه استفاده کرد. او با تکه‌پرانی‌های خنده‌دار، مهاجمانش را به خنده می‌انداخت تا دست از کتک زدن او بردارند.

نقل مکان به کالیفرنیا هویت او را تغییر داد. او وزن خود را به شدت کاهش داد، به تیم دو و میدانی دبیرستان پیوست و به عنوان «بانمک‌ترین و در عین حال، لایق‌ترین فرد برای عدم موفقیت در آینده» توسط همکلاسی‌هایش در سالنامه مدرسه انتخاب شد. بعدتر علوم سیاسی را در کالج کلرمونت مِنز آغاز کرد، اما خیلی زود به سمت تئاتر رفت و در کالج مِرین به سراغ بازیگری و بداهه‌پردازی رفت. سپس بورسیه‌ی جولیارد را گرفت و در نیویورک با کریستوفر ریو هم‌دوره شد؛ دوستی‌ای که تا پایان عمر ادامه پیدا کرد.

در دانشگاه معتبر جولیارد، رابین ویلیامز و کریستوفر ریو تنها دانش‌جویانی بودند که در آن سال بورسیه پیشرفته جان هاوسمن را دریافت کردند. ریو مرفه، قدبلند و کلاسیک بود و رابین، کوتاه، پرانرژی و آشفته. این تضاد، عمیق‌ترین دوستی هالیوود را رقم زد؛ آن‌ها عهد بستند که هر کدام زودتر به پول رسید، مخارج دیگری را تامین کند.

سال‌ها بعد، وقتی کریستوفر ریو در اثر سقوط از اسب برای همیشه فلج شد و در بیمارستان دچار افسردگی شدید مفرط شده بود و قصد خودکشی داشت، رابین با لباس جراحی، ماسک و لهجه غلیظ روسی به عنوان پزشک پروکتولوژیست (متخصص روده) به اتاق او هجوم برد تا او را به زور معاینه کند! ریو بعد از مدتها برای اولین بار خندید و بعدها گفت: «آن روز فهمیدم که اگر هنوز می‌توانم بخندم، پس زندگی ارزش زنده ماندن دارد.» رابین تا پایان عمر ریو، بسیاری از هزینه‌های پزشکی او را مخفیانه پرداخت کرد.

رابین ویلیامز در سال‌های پایانی دهه ۷۰ و اوایل دهه ۸۰ در اوج شهرت سریال مورک و میندی، درگیر اعتیاد شدید به کوکائین و الکل شده بود. او اعتراف کرده بود که سرعت بالای مغزش او را می‌ترساند و برای خاموش کردن این هیاهو به مواد پناه می‌برد. مرگ تراژیک دوست صمیمی‌اش، جان بلوشی (John Belushi) بر اثر اوردوز، چنان شوک بزرگی به رابین وارد کرد که او برای سال‌ها پاک شد و از آن به بعد تمام آن انرژی مخرب را مستقیما وارد بازیگری‌اش کرد.

ورود به سینما

ورود حرفه‌ای او به دنیای سرگرمی با استندآپ در کلوپ‌های کالیفرنیا و برنامه‌های تلویزیونی آغاز شد. ویلیامز در میانه‌ی دهه‌ی ۱۹۷۰ مهمان برنامه‌هایی مانند برنامه‌ی ریچارد پرایور و لاف-این بود و بعد از حضور در نقش موجود فضایی مورک در روزهای خوش، شبکه به او سریال مستقل «مورک و مایندی» را داد. همان مجموعه بود که توان بداهه‌پردازی او را به‌طور کامل به نمایش گذاشت و سکوی پرتابش به سینما شد.

نخستین نقش اصلی سینمایی‌اش در «پاپای» رقم خورد و پس از آن در «جهان از نگاه گارپ» و «مسکو بر فراز هادسون» هم ظاهر شد. شهرت جهانی اما با «صبح بخیر، ویتنام» در ۱۹۸۷ رسید؛ جایی که نقش آدریان کروناور را بازی کرد و نخستین نامزدی اسکارش را گرفت. بعد از آن، «انجمن شاعران مرده» دومین نامزدی اسکار را برایش به همراه آورد و در ۱۹۹۷ با «ویل هانتینگ نابغه» جایزه‌ی اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را برد.

آزادباش کامل در «مورک و میندی»: در فیلم‌نامه این سریال، تهیه‌کنندگان برای دیالوگ‌های شخصیت فضایی او تنها سه خط تعیین کرده بودند و مابقی متن را به صورت خالی با برچسب [رابین اینجا هر چه خواست بگوید] رها کرده بودند! سرعت ذهن او در بداهه‌پردازی به قدری بالا بود که فیلم‌برداران استودیو در تغییر زاویه دوربین‌ها دچار مشکل می‌شدند، به همین دلیل کارگردان مجبور شد به جای یک دوربین، همزمان از چهار دوربین در زوایای مختلف استفاده کند تا هیچ‌کدام از طنزهای آنی او از دست نرود.

شکست مفتضحانه «پاپای» (Popeye) به عنوان اولین فیلم بزرگ: فیلم موزیکال و لایو اکشن پاپای (۱۹۸۰) به کارگردانی رابرت آلتمن، نخستین تجربه نقش اصلی کریس... یعنی رابین ویلیامز در سینما بود که منتقدان آن را کوبیدند و به عنوان یک فاجعه تجاری نام بردند. رابین اعتراف کرد که این شکست اولیه نزدیک بود پرونده سینمایی او را قبل از شروع ببندد، اما او ناامید نشد و دوباره به کلوپ‌های شبانه استندآپ پناه برد.

بداهه‌پردازی صددرصدی در «صبح بخیر، ویتنام»: تمام بخش‌های مربوط به گویندگی رادیویی آدریان کروناور در این فیلم اصلا در متن فیلم‌نامه وجود نداشت! ری بریمن (کارگردان) به او اجازه داد پشت میکروفون برود و ساعت‌ها بدون توقف حرف بزند. رابین تمام آن تکه‌پرانی‌های صوتی، تقلید صداها و جوک‌های رادیویی را در لحظه آفرید و اولین نامزدی اسکارش را با همین خلاقیت آنی به دست آورد.

بهترین فیلم‌ها

کارنامه‌ی سینمایی ویلیامز از کمدی خانوادگی تا درام روان‌شناختی را در بر می‌گرفت. در میان آثار شاخص او می‌توان به «علاءالدین»، «خانم دوت‌فایر»، «جومانجی»، «هوک»، «پرنده‌خانه»، «بیداری‌ها»، «پچ آدامز»، «ژاکوب دروغگو»، «مرد صد ساله‌ی دو‌چرخه‌ای»، «بی‌خوابی»، «عکاسی یک‌ساعته»، «توقف نهایی»، «موزه‌ی شبانه» و دنباله‌هایش، و «بلوار» اشاره کرد. از میان این آثار، نقش جن در «علاءالدین»، نقش پدرِ جداافتاده‌ی خانواده در «خانم دوت‌فایر» و شخصیت شان مگوایر در «گود ویل هانتینگ» بیشترین ماندگاری را داشتند.

ویلیامز در دهه‌ی ۱۹۹۰ و پس از آن نشان داد که فقط به کمدی محدود نیست. او در «پادشاه ماهیگیر»، «بیداری‌ها» و «بی‌خوابی» وجهی تیره‌تر و جدی‌تر از بازیگری‌اش را آشکار کرد، در حالی که در «پچ آدامز» و «مردی از بروکلینِ خشمگین» دوباره به لحن انسانی و طنزآمیز برگشت. آخرین حضور سینمایی او در «بلوار» بود که پس از مرگش اکران شد، و آخرین نقش صوتی‌اش به «هر چیز ممکن» رسید.

قانون‌شکنی و تغییر لحن ناگهانی در «انجمن شاعران مرده»: پیتر ویر (کارگردان فیلم) در ابتدا نگران بود که انرژی جنون‌آمیز و دیوانه‌وار رابین ویلیامز اجازه ندهد او در نقش یک معلم ادبیات جدی و الهام‌بخش در یک مدرسه سخت‌گیرانه موفق شود. اما رابین با مهارت تمام، سرعت طنز خود را کنترل کرد و صحنه معروف روی میز رفتن (Oh Captain! My Captain!) را بدون تمرین قبلی و با چنان حس دراماتیکی اجرا کرد که بازیگران نوجوان فیلم در آن سکانس واقعا اشک ریختند.

مشت زدن به دیوار و شروع ضبط سکانس طلایی «ویل هانتینگ نابغه»: در صحنه معروف گفتگو روی نیمکت در پارک بوستون، شخصیت روانشناس با بازی رابین تنها یک جمله به مت دیمون می‌گوید: «تو مقصر نیستی.» این سکانس در فیلم‌نامه بسیار کوتاه بود، اما رابین در هنگام ضبط، با تغییر لحن و لمس عاطفی مت دیمون، تمام دیالوگ‌های بعدی را به صورت کاملاً بداهه گفت و حتی ناخواسته به دلیل فشار روحی و خاطرات تلخ شخصی‌اش، به تجهیزات صحنه آسیب زد؛ اجرایی که برایش تندیس اسکار را به ارمغان آورد.

جوایز و افتخارات

رابین ویلیامز در طول کارنامه‌اش جوایز مهمی را به دست آورد و چندین بار هم نامزد شد. او برای «گود ویل هانتینگ» اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را گرفت و پیش‌تر برای «صبح بخیر، ویتنام»، «انجمن شاعران مرده» و «پادشاه ماهیگیر» نامزد اسکار شده بود. در فهرست افتخاراتش همچنین جایزه‌ی سیسل بی. دمیل در ۲۰۰۵، چندین جایزه‌ی گلدن گلوب، چند امی و چند گرمی دیده می‌شود.

او در سال‌های ۱۹۷۹، ۱۹۸۷، ۱۹۸۸، ۱۹۸۹، ۱۹۹۲، ۱۹۹۳، ۱۹۹۴، ۲۰۰۲ و ۲۰۰۳ جوایز یا افتخارات مهمی از نهادهای مختلف دریافت کرد. از میان آن‌ها می‌توان به جایزه‌ی گلدن گلوب بهترین بازیگر مرد در فیلم موزیکال یا کمدی برای چند دوره، جایزه‌ی ویژه‌ی گلدن گلوب، جایزه‌ی امی برای اجرای فردی برجسته در برنامه‌ی واریته یا موسیقی و بهترین آلبوم طنز گفتاری در گرمی اشاره کرد. همچنین در ۱۹۹۰ ستاره‌ای در پیاده‌روی مشاهیر هالیوود به او رسید.

جایزه اسکار به شرط خودداری از سخنرانی سیاسی: رابین ویلیامز در سال ۱۹۹۸ وقتی اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را برای فیلم گود ویل هانتینگ گرفت، روی صحنه برخلاف عادت همیشگی‌اش که مدام جوک می‌گفت، بسیار آرام و متواضع ظاهر شد. تهیه‌کنندگان اسکار نگران بودند که او روی سن جوک‌های سیاسی جنجالی بسازد، اما او با فروتنی از همسرش و مردم شهرش تشکر کرد و یکی از احساسی‌ترین لحظات تاریخ اسکار را رقم زد.

جایزه افتخاری گلدن گلوب به نام سیسل بی. دمیل (۲۰۰۵): دریافت این جایزه معتبر در سال ۲۰۰۵، او را به یکی از جوان‌ترین دریافت‌کنندگان افتخار یک عمر دستاورد هنری در گلدن گلوب تبدیل کرد. در مراسم بزرگداشت او، بسیاری از بزرگان هالیوود روی صحنه آمدند تا بگویند رابین بدون نیاز به دریافت اسکار نقش اول، تأثیری عمیق‌تر از هر بازیگر دیگری بر فرهنگ عامه گذاشته است.

جایزه گرمی برای آلبوم طنز ابداعی: گرمی‌هایی که رابین برد، حاصل ضبط استندآپ‌های زنده و دیوانه‌وار او بود. او در مراسم گرمی به قدری سریع حرف می‌زد و کلمات را ترکیب می‌کرد که کارگردان تلویزیونی مراسم اعتراف کرده بود هیچ‌وقت نمی‌تواند زمان دقیق قطع میکروفون او را تنظیم کند.

جایزه ویژه گلدن گلوب به خاطر غول چراغ جادو: در سال ۱۹۹۲، دیزنی برای شخصیت «غول چراغ جادو» در انیمیشن علاءالدین هیچ نامزدی اسکاری دریافت نکرد، اما انجمن مطبوعات خارجی هالیوود (گلدن گلوب) به قدری از کار بداهه و شاهکار او شگفت‌زده شده بود که یک جایزه ویژه و استثنایی خارج از دسته‌بندی‌های رسمی به او اهدا کرد تا از انقلاب او در صداپیشگی انیمیشن تجلیل کند.

پیاده‌روی مشاهیر هالیوود (۱۹۹۰) در اوج شلوغی: ستاره او در سال ۱۹۹۰ در خیابان هالیوود نصب شد. نکته جالب اینجاست که در روز پرده‌برداری از ستاره‌اش، رابین به جای سخنرانی رسمی، لباس یک دست‌فروش دوره‌گرد را پوشید و نیم ساعت تمام با گردشگران شوخی کرد و از آن‌ها خواست برای دیدن ستاره‌اش به او انعام بدهند!

بهترین فیلم‌ها از نظر منتقدان

منتقدان در مرور کارنامه‌ی او، چند فیلم را بالاتر از بقیه قرار داده‌اند. در فهرست‌های رتبه‌بندی‌شده‌ «گود ویل هانتینگ»، «علاءالدین»، «صبح بخیر، ویتنام»، «انجمن شاعران مرده»، «بیداری‌ها»، «پادشاه ماهیگیر»، «بی‌خوابی»، «عکاسی یک‌ساعته» و «مرد بی‌خانمان» از تحسین‌شده‌ترین آثار او به حساب آمده‌اند. منتقدان از توانایی‌اش در جابه‌جایی میان شیدایی کمدی، اندوه درونی و جدیت دراماتیک تمجید کرده‌اند.

در توصیف بعضی از آثارش، اجماع منتقدان بر «سرگرم‌کننده و غنی از احساس» بودن «گود ویل هانتینگ»، «درخشان و ماندگار» بودن «علاءالدین» و «هوشمند و نفس‌گیر» بودن «بی‌خوابی» تأکید داشته است. «صبح بخیر، ویتنام» نیز به‌عنوان ترکیبی متعادل از کمدی دیوانه‌وار و درام اثرگذار توصیف شده، در حالی که «پادشاه ماهیگیر» به‌خاطر آمیزه‌ی خیال، طنز و احساس، جایگاه ویژه‌ای پیدا کرد. منتقدان حتی در آثار نه‌چندان موفقی مانند «خانم دوت‌فایر» و «جومانجی» هم به حضور کاریزماتیک او اشاره کرده‌اند.

قمار بزرگ کریستوفر نولان روی رابین در فیلم «بی‌خوابی» (Insomnia): پیش از فیلم بی‌خوابی (۲۰۰۲)، منتقدان تصور می‌کردند رابین ویلیامز تنها مردی مهربان و خندان است. کریستوفر نولان با هوشمندی او را در نقش یک قاتل سادیستی و سرد در آلاسکا قرار داد. منتقدان شگفت‌زده شدند و بازی او را در سکوت‌های مرگبار و نگاه‌های بدون پلک زدن، «هوشمند و نفس‌گیر» توصیف کردند که ثابت کرد او چهره تاریک و ترسناکی هم دارد.

شوک منتقدان از سیمای روان‌پریش در «عکاسی یک‌ساعته»: در این فیلم (۲۰۰۲)، رابین نقش یک تکنسین ظهور عکس تنها و بیمارگونه را بازی کرد که زندگی یک خانواده را زیر نظر می‌گیرد. منتقدان در جشنواره‌ها نوشتند که دیدن این میزان از اندوه، انزوا و خونسردی در چشمان کسی که سال‌ها مردم را می‌خندانید، به‌شدت آزاردهنده اما شاهکار است.

تحول صداپیشگی در انیمیشن با «علاءالدین»: دیزنی در ابتدا از ترس اینکه رابین متن را رعایت نکند، مدام او را محدود می‌کرد. اما وقتی منتقدان فیلم را دیدند، اعتراف کردند که شخصیت «غول چراغ جادو» کل صنعت انیمیشن را تغییر داد؛ چرا که منتقدان برای اولین بار در تاریخ، یک صداپیشه را مستقل از انیماتورها نقد و ستایش کردند.

نقدی که رابین را برای «پادشاه ماهیگیر» به گریه انداخت: در این فیلم تراژیک-فانتزی، رابین در نقش یک کارتن‌خواب دل‌شکسته ظاهر شد. یکی از منتقدان بزرگ نیویورک‌تایمز نوشت: «ویلیامز نیازی به بازی کردن ندارد؛ او لایه‌های روحی آسیب‌پذیر خود را روی دایره ریخته است.» این نقد عمیق، رابین را که همیشه از درون احساس تنهایی می‌کرد، به‌شدت تحت تأثیر قرار داد.

نجات فیلم «بیداری‌ها» با حضور در کنار رابرت دنیرو: در این درام پزشکی (۱۹۹۰)، رابین نقش دکتری الهام‌گرفته از زندگی واقعی را بازی کرد. منتقدان نگران بودند که در برابر بازی متد اکتینگ و سنگین رابرت دنیرو، انرژی رابین گم شود؛ اما توازن ظریف و سکوت‌های پرمعنای ویلیامز باعث شد منتقدان بازی او را نقطه تکیه عاطفی فیلم بدانند.

تغییر نگاه منتقدان به «خانم داوت‌فایر»: منتقدان در ابتدا این فیلم را یک کمدی لوس و گیشه‌ای پنداشتند، اما پس از اکران متوجه شدند که لایه زیرین فیلم درباره درد طلاق و تلاش یک پدر برای کنار فرزندانش بودن، چگونه با هنرنمایی رابین به یک اثر کلاسیک و عمیق بدل شده است.

نقل قول‌ها

ویلیامز فقط با بازیگری شناخته نمی‌شد؛ جمله‌هایش هم در حافظه‌ی جمعی ماندگار شد. روبین ویلیامز، بازیگر و کمدین، گفت: «من روی میز تحریرم می‌ایستم تا به خودم یادآوری کنم که باید مدام جهان را از زاویه‌ای دیگر نگاه کنیم.» رابین ویلیامز، بازیگر و کمدین، گفت: «همه‌ی آدم‌هایی که می‌بینی نبردی را می‌گذرانند که از آن هیچ نمی‌دانی. مهربان باش. همیشه.»

از مشهورترین جمله‌هایش، نقل‌قول‌هایی درباره‌ی عشق، دوستی، مرگ و طنز هم ثبت شده‌اند. رابین ویلیامز، بازیگر و کمدین، گفت: «تنها سلاحی که داریم کمدی است.» او همچنین گفته بود: «شما فقط یک جرقه‌ی کوچک جنون دریافت می‌کنید. نباید آن را از دست بدهید.» و «فصل بهار راه طبیعت برای گفتنِ «بیایید جشن بگیریم!» است.»

پشت صحنه جمله «روی میز ایستادن»: جمله معروف او درباره ایستادن روی میز تحریر در فیلم انجمن شاعران مرده، در واقع بازتابی از فلسفه شخصی او در زندگی بود. پیتر ویر (کارگردان) می‌گوید رابین حتی در پشت صحنه هم مدام از زاویه‌ای غریب و طنزآمیز به اشیاء نگاه می‌کرد و معتقد بود اگر انسان جایگاه فیزیکی خود را حتی برای لحظه‌ای تغییر دهد، مغز از روزمرگی نجات پیدا می‌کند.

دستوری که به وصیت‌نامه تبدیل شد: جمله «همه آدم‌ها نبردی را می‌گذرانند که از آن هیچ نمی‌دانی... مهربان باش» یکی از عمیق‌ترین میراث‌های کلامی اوست که سال‌ها پس از مرگش، میلیون‌ها بار در سراسر جهان به عنوان شعار سلامت روان بازنشر شد؛ جمله‌ای که طعنه تلخ آن این است که خودِ او درگیر سخت‌ترین و ناشناخته‌ترین نبرد درون بود.

کمدی به عنوان تنها سلاح دفاعی: رابین در مصاحبه‌ای با اشاره به جمله «تنها سلاحی که داریم کمدی است»، توضیح داد که طنز برای او ابزار حمله نیست، بلکه سپری است در برابر وحشتی که از دنیای واقعی و آشفتگی‌های درون ذهن خودش احساس می‌کند. او کمدی را اکسیژن تنفسی خود می‌دانست.

جرقه کوچک جنون: وقتی او گفت «شما فقط یک جرقه کوچک جنون دریافت می‌کنید»، دقیقا به سرعت پردازش مغز خودش اشاره داشت. پزشکان و دوستان نزدیکش همیشه می‌گفتند سرعت فکر کردن رابین به قدری بالا بود که گویی همزمان در چند جهان مختلف زندگی می‌کرد و همین جنون خلاقانه، هم مایه نجات و هم رنج بی‌مر پایان او بود.

مرگ و میراث جاودان

ویلیامز سال‌ها با افسردگی، اعتیاد و مشکلات جسمی درگیر بود. او در دهه‌ی ۱۹۸۰ با الکل و کوکائین دست‌وپنجه نرم کرد، در ۲۰۰۳ دوباره به الکل برگشت و در ۲۰۰۹ هم به‌خاطر مشکلات قلبی از کار فاصله گرفت. در ۲۰۱۴ سریال «آدم‌های دیوانه» پس از یک فصل لغو شد و چندی بعد روشن شد که او با بیماری پارکینسون هم روبه‌رو بوده، هرچند بعدها گزارش‌هایی از نوعی زوال عقل با اجسام لِوی نیز مطرح شد.

او در ۱۱ اوت ۲۰۱۴ در خانه‌اش در کالیفرنیا پیدا شد و مرگش خودکشی اعلام شد. همسرش سوزان اشنایدر بعدتر گفت ویلیامز از افسردگی و اضطراب شدید رنج می‌برد و بیماری پارکینسون را علنی نکرده بود. در بیانیه‌ی او آمده بود که بزرگ‌ترین میراث ویلیامز، فراتر از سه فرزندش، شادی‌ای بود که به دیگران می‌بخشید. پس از مرگش، مراسم‌های خصوصی، ادای احترام‌های سینمایی و بازتاب گسترده‌ی جهانی نشان داد که میراث او فراتر از یک کارنامه‌ی هنری است.

اشتباه بزرگ پزشکان و تشخیص نادرست پارکینسون: در ماه‌های پایانی، پزشکان به رابین گفتند که به بیماری پارکینسون مبتلا است. اما کالبدشکافی پس از مرگ نشان داد که تشخیص اصلی اشتباه بوده و او از زوال عقل با اجسام لوی (Lewy Body Dementia) رنج می‌برده است؛ بیماری تخریب‌کننده‌ای که توهمات شدید، ترس‌های فلج‌کننده و از دست رفتن کنترل شناخت را به همراه دارد و رابین در واقع داشت با هیولایی ناشناخته می‌جنگید که خودش هم نامش را نمی‌دانست.

ترس از دست دادن ذهن، بزرگترین کابوس نابغه: سوزان اشنایدر (همسرش) بعدها فاش کرد که در هفته‌های پایانی، مغز پرسرعت و شگفت‌انگیز رابین داشت تکه‌تکه از دست می‌رفت. او مدام به همسرش می‌گفت: «من دیگر حتی نمی‌دانم کلمات را چطور پیدا کنم.» خودکشی او در واقع تصمیمی از سرِ استیصال برای فرار از زوال و فروپاشی کامل شخصیتی بود که تمام عمر بر پایه «کلمات و سرعت فکر» بنا شده بود.

پنهان کردن درد در پشت صحنه آخرین فیلم‌ها: در زمان فیلم‌برداری شب در موزه ۳ (۲۰۱۴)، عوامل فیلم متوجه شده بودند که رابین به‌شدت دست‌لرزه دارد، دیالوگ‌هایش را فراموش می‌کند و در گوشه‌ای گریه می‌کند. او اما در پاسخ به نگرانی دیگران، مدام با لطیفه و خنده می‌گفت: «فقط خستگی کار است»؛ او تا آخرین لحظه نخواست کسی چهره رنجور یک اسطوره را ببیند.

چراغ‌های خاموش برادوی و ادای احترام خیابانی: روز پس از مرگ او در ۱۱ اوت ۲۰۱۴، تمام چراغ‌های تئاترهای خیابان برادوی در نیویورک برای یک دقیقه کامل خاموش شدند؛ اتفاقی نادر که تنها برای بزرگترین مفاخر هنر جهان رخ می‌دهد. میلیون‌ها نفر در سراسر جهان روی نیمکت‌های پارک‌ها، پله‌های فیلم انجمن شاعران مرده و ستاره او گل گذاشتند و گریستند.

میراثی که با آگاهی از سلامت روان گره خورد: مرگ تراژیک رابین ویلیامز نقطه عطفی در تاریخ هالیوود شد تا نگاه به «افسردگی پنهان» و بیماری‌های اعصاب و روان تغییر کند. همسرش با تاسیس بنیاد پژوهشی اجسام لوی، نام او را جاودانه ساخت تا به جهان یادآوری کند که خنده‌دارترین آدم‌ها گاهی تنهاترین و دردمندترین‌شان هستند.

شما رابین ویلیامز را با کدام فیلم یا جمله به یاد می‌آورید؟