امروز ۱۳ اوت (۲۲ مرداد)، در سالروز تولد سر آلفرد هیچکاک (۱۸۹۹-۱۹۸۰)، تاریخ سینما به احترام بزرگداشت مردی ایستاده است که با نبوغ خلاقانه و بیهمتای خود، مفهوم دلهره، ترس و هیجان روانشناختی را در هنر هفتم برای همیشه بازتعریف کرد و خود را به عنوان یکی از تاثیرگذارترین، جریانسازترین و ماندگارترین کارگردانان تاریخ جهان تثبیت نمود.
هیچکاک، ملقب به «استاد تعلیق»، با بیش از شش دهه فعالیت مستمر و ساخت بیش از پنجاه فیلم بلند، سینما را از یک ابزار ساده برای روایت داستان، به یک لابراتوار پیچیده برای کالبدشکافی روان انسان، ترسها، وسواسها، گناهان پنهان، امیال تاریک و عقدههای سرکوبشده تبدیل کرد و با مهندسی دقیق، هوشمندانه و منحصربهفردِ احساسات تماشاگران، ضربان قلب میلیونها مخاطب مبهوت را در سالنهای تاریک سینما به دست گرفت.
این نابغه بریتانیاییالاصل که کار خود را در دوران سینمای صامت لندن با طراحی تیتراژ آغاز کرد و سپس با مهاجرت به ایالات متحده، عصر طلایی فیلمسازی را با شاهکارهایی ماندگار چون «ربکا»، «پنجره پشتی»، «سرگیجه»، «شمال از شمال غربی» و «روانی» رقم زد، فرم بصری سینما را با دکوپاژهای بسیار دقیق، حرکات دوربین نوآورانه و کادربندیهای هندسی ارتقا بخشید؛ به طوری که تکنیک معروف «دالی زوم» در فیلم سرگیجه و سکانس ساختارشکن، تکاندهنده و ۷۸ تکهای قتل در حمام در فیلم روانی، برای همیشه به عنوان کدهای ژنتیکی سینمای مدرن و کلاسهای درس کارگردانی ثبت شدند.
هیچکاک با درک عمیق، فلسفی و غریزی از تفاوت میان غافلگیری لحظهای و تعلیق طولانیمدت، تماشاگر را به همدست و ناظر منفعل خود در تماشای تعلیقآمیز رویدادها بدل میساخت و با استفاده از موتیفهای تکرارشوندهای چون قهرمانان زن بلوندِ خونسرد، مردان بیگناهِ متهم به جرم، سایههای وهمآلود و مفهوم کارآمد «مکگافین» به عنوان موتور محرک داستان، امضای بصری و معنایی منحصربهفردی آفرید که حتی بدون دیدن نام او در تیتراژ، اصالت اثر را فریاد میزد.
او نهتنها یک فیلمساز مؤلف، پیشرو و کمالگرا بود، بلکه با حضورهای کوتاه، طنازانه و هوشمندانه (کمیو) در قاب فیلمهای خود و اجرای مجموعه تلویزیونی محبوبش، به یک آیکون فرهنگی جهانی، چهرهای محبوب و برندی تجاری تبدیل شد که مرزهای سنتی میان سینمای هنری پیچیده و سینمای عامهپسند تجاری را فروریخت و سینما را به محبوبترین هنر عصر خود بدل کرد.
امروز، با وجود گذشت دههها از درگذشت این استاد بزرگ، سینمای معاصر جهان از روانشناختیترین تریلرهای دیوید فینچر و کریستوفر نولان تا آثار دلهرهآور مدرن، همچنان زیر سایه سنگین، فرم نمادین و تکنیکهای خیرهکننده قابهای او نفس میکشد و گویی هر بار که دوربینی در جهان برای خلق دلهره حرکت میکند یا موسیقی متنی اضطرابآور نواخته میشود، ادای احترامی ناخودآگاه و باشکوه به این معمار بزرگِ تعلیق، وحشت و سینمای ناب برپا داشته است که یادش همواره در تاروپود هنر هفتم جاودان خواهد ماند.
کودکی و مرور کلی زندگی
آلفرد جوزف هیچکاک در لِیتونستونِ لندن، در خانوادهای کاتولیک و متوسط به دنیا آمد؛ کوچکترین فرزند ویلیام و اما جین هیچکاک بود و دو خواهر و برادر بزرگتر از خود داشت. کودکیاش در فضایی سختگیرانه گذشت؛ پدری منضبط و مادرِ مراقب، تصویری ساختند که خودِ هیچکاک بعدها آن را سرشار از تنهایی، ترس و احساس گناه توصیف میکرد.
روایت معروفی از دوران کودکی او بارها تکرار شده؛ پدرش او را به کلانتری محل فرستاد و با یادداشتی خواست که برای چند دقیقه در بازداشت بماند تا بدرفتاری را تجربه کند. همان تجربه، بنا به گفتههای زندگینامهای، بعدها در حساسیت شدید او نسبت به بازداشت ناعادلانه و فضاهای بسته بازتاب یافت. هیچکاک در مدرسهی سنت ایگناتیوس، یک مدرسهی یسوعی، درس خواند و سپس در مدرسهی مهندسی و ناوبری شورای شهرستان لندن هم تحصیل کرد؛ در کنار آن، کلاسهای طراحی و تصویرسازی را نیز دنبال میکرد.
مرگ پدرش در سال ۱۹۱۴ او را واداشت زودتر وارد بازار کار شود. او در شرکت تلگراف و کابل هنلی بهعنوان کارمند فنی مشغول شد و استعدادش در طراحی او را به بخش تبلیغات رساند. علاقه به جزئیات بصری، طراحی صفحهآرایی و نوشتن متن تبلیغاتی، مقدمهای شد برای ورودش به دنیای سینما؛ دنیایی که تازه داشت از سایهی صامت بودن بیرون میآمد.
ترس مادامالعمر از پلیس: هیچکاک بارها اعتراف کرد که به دلیل همان ماجرای بازداشت در کودکی، هرگز در زندگیاش رانندگی نکرد؛ چون میترسید پلیس راهنمایی و رانندگی او را متوقف کند و دوباره با قانون مواجه شود.
اووفوبیا (ترس از تخممرغ): هیچکاک در طول زندگی خود فوبیای شدیدی نسبت به تخممرغ داشت. او میگفت هیچچیز در دنیا برایش چندشآورتر از دیدن سفیده و زرده تخممرغ نیست. این بیزاری بصری از مایعات غلیظ، بعدها خود را در نماهای معروف فیلمهایش (مثل حل شدن شیر یا خون در آب) نشان داد.
تنهایی، چاقی و انزوای اجتماعی: هیچکاک از کودکی جثهای بزرگ و چاق داشت. او به دلیل فیزیک بدنیاش همیشه در مدرسه یسوعی منزوی بود، با بچههای دیگر بازی نمیکرد و بیشتر وقت خود را در گوشهای به تماشای دیگران میگذراند. این «ناظر منفعل بودن» و دید زدن دیگران از دور، ایده اصلی شاهکار او فیلم پنجره پشتی شد.
تنبیه سختگیرانه در مدرسه یسوعی: مدرسه «سنت ایگناتیوس» روشهای تنبیهی بسیار بیرحمانهای داشت. هیچکاک تعریف میکرد که کشیشها با شلاقهای لاستیکیِ سخت، بچهها را تنبیه میکردند. نکته وحشتناک این بود که زمان تنبیه را به خودِ دانشآموز واگذار میکردند؛ یعنی او باید تمام روز با اضطرابِ اینکه چه زمانی شلاق خواهد خورد، سر میکرد. این همان فرمول طلایی «تعلیق» در فیلمهای اوست: انتظار کشیدن برای وقوع یک اتفاق هولناک، بسیار دردناکتر از خودِ اتفاق است.
وسواس عجیب به نقشهها و جدولهای زمانبندی: او در نوجوانی ساعتها در اتاقش مینشست و مسیر حرکت اتوبوسها و قطارهای لندن را روی نقشه حفظ میکرد. او حتی تمام پلاکها، مقاصد و زمانبندی کشتیهای اقیانوسپیما را حفظ بود. این کنترلگری مفرط و وسواس به جزئیات، بعدها به دکوپاژهای میلیمتری او در سینما تبدیل شد؛ جایی که پیش از فیلمبرداری، جای تکتک عناصر قاب را روی کاغذ مشخص میکرد.
ورود به سینما
هیچکاک در سال ۱۹۲۰، وقتی فیمِس پلیرز-لاسکی در لندن دفتر باز کرد، از شغل امن خود در هنلی دل کند و راهی مسیر تازه شد. او ابتدا برای کارتهای عنوان فیلمهای صامت طراحی میکرد، سپس بهتدریج به هنرگردانی، طراحی صحنه، تدوین، دستیار کارگردان و نویسندگی رسید. همین تجربههای متنوع باعث شد زبان تصویری سینما را از درون یاد بگیرد و بهسرعت با سازوکار تولید آشنا شود.
نخستین تجربهی کارگردانیاش، شمارهی سیزده یا خانم پیبادی، هرگز کامل نشد. نخستین فیلمی که از او روی پرده رفت، همیشه به همسرت بگو در سال ۱۹۲۳ بود، هرچند نامش در تیتراژ نیامد. نخستین فیلمی که با نام خودش امضا کرد، باغ لذت در سال ۱۹۲۵ بود و پس از آن عقاب کوهستان، ساکن و رشد تپه را ساخت.
ساکن که در سال ۱۹۲۷ اکران شد، بهعنوان نخستین اثر «واقعی» هیچکاک شناخته میشود؛ فیلمی دربارهی مردی بیگناه که به جنایتی شبیه به جکِ قاتل متهم میشود و برای اثبات بیگناهیاش میجنگد. همانجا نخستین حضور کوتاه خود او در فیلمی از خودش دیده شد؛ حضوری که بعدتر به یکی از امضاهای شناختهشدهاش تبدیل شد. در سال ۱۹۲۶ با آلما ریویل، تدوینگر و همکار فیلمیاش، ازدواج کرد و در سال ۱۹۲۸ دخترشان پاتریشیا به دنیا آمد.
نخستین فیلم ناطقش، «باجگیری» (Blackmail) در سال ۱۹۲۹، نقطهی عطفی برای سینمای بریتانیا بود و بهعنوان نخستین فیلم ناطق بریتانیایی شناخته شد. فیلم باجگیری ابتدا به صورت صامت ساخته شد، اما هیچکاک مخفیانه چند سکانس ناطق برای آن ضبط کرد و با خلاقیت صوتی بینظیری آن را به اولین فیلم ناطق بریتانیا تبدیل کرد.
بعدتر مردی که زیاد میدانست در سال ۱۹۳۴، سیونه پله در سال ۱۹۳۵، خرابکاری و مامور مخفی در سال ۱۹۳۶، جوان و بیگناه در سال ۱۹۳۷ و بانوی ناپدیدشده در سال ۱۹۳۸ موقعیت او را در سینمای بریتانیا تثبیت کردند. خودش بارها گفته بود که تماشاگر باید داستان را در قالبی سینمایی ببیند، از رهگذر رشتهای از نماها و برشها، نه صرفا گفتوگو.
در سال ۱۹۳۹ خانوادهی هیچکاک به هالیوود رفتند و همکاری او با دیوید او. سلزنیک آغاز شد. ربهکا در سال ۱۹۴۰، نخستین فیلم آمریکایی او، هم جایزهی اسکار بهترین فیلم را برد و هم نخستین نامزدی اسکار کارگردانی را برای خودش آورد. از آن پس، او با آثاری چون خبرنگار خارجی، توطئهگر، طناب، پنجره پشتی، سرگیجه، شمال از شمال غربی، روانی و پرندگان جایگاهش را در تاریخ تثبیت کرد.
تلویزیون هم بخش مهمی از شهرتش شد. از سال ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۵ مجری و چهرهی اصلی برنامهی آلفرد هیچکاک تقدیم میکند بود و با لحن خشک، شوخیهای سیاه و شمایل فراموشنشدنیاش، به چهرهای آشنا در خانههای میلیونها نفر بدل شد. خودش یک بار گفته بود که بهترین دوست پسر، مادرش است و جملههایی از این دست، در حافظهی فرهنگ عامه ماندگار شدند.
نقش پنهان و حیاتی آلما رویل: آلما رویل تنها همسر هیچکاک نبود؛ او مغز متفکر دوم فیلمهای هیچکاک بود. هیچکاک بدون تایید آلما هیچ فیلمنامهای را نمیساخت و هیچ تدوینی را نهایی نمیکرد. برای مثال، در فیلم «روانی»، هیچکاک ابتدا میخواست سکانس معروف قتل در حمام کاملا بیصدا باشد، اما آلما اصرار کرد که موسیقی جیغآسای ویولنِ برنارد هرمان روی آن قرار بگیرد؛ تصمیمی که آن سکانس را شاهکار تاریخ سینما کرد. همچنین آلما متوجه شد که پس از صحنه قتل، بازیگر زن (جانت لی) هنوز نفس میکشد و پلک میزند که باعث شد آن فریمها را حذف کنند.
ماجرای اولین حضور کوتاه (کمئو): حضورهای کوتاه هیچکاک در فیلمهایش ابتدا یک ترفند خلاقانه نبود، بلکه یک اجبار بود! در فیلم «ساکن» (The Lodger)، بازیگر بدلکاری که قرار بود نقش یک اپراتور تلفن در تحریریه روزنامه را بازی کند، سر صحنه حاضر نشد. هیچکاک برای صرفهجویی در وقت و هزینه، خودش روی صندلی نشست. وقتی تماشاگران از این کار استقبال کردند، او آن را به یک سنت تبدیل کرد. بعدها در فیلمهایش مجبور بود در همان ۵ دقیقه اول فیلم ظاهر شود تا حواس تماشاگران در طول فیلم پرت پیدا کردن او نشود!
بهترین فیلمها
در میان آثار پرشمار او، چند فیلم بیش از همه در حافظهی سینما ماندهاند. ربکا از نخستین شاهکارهای هالیوودی او بود؛ قصهای گوتیک با فضایی وهمآلود، عمارت عظیم، همسر جدید و سایهی زنی مرده که همهچیز را تحتتاثیر قرار میدهد. خبرنگار خارجی در سال ۱۹۴۰، توطئهگر در سال ۱۹۴۲، سایهای از شک در سال ۱۹۴۳ و بدنام در سال ۱۹۴۶ هم از برجستهترین آثار دورهی آمریکایی او به حساب میآیند.
از نظر بسیاری از منتقدان، پنجره پشتی، بدنام و سرگیجه در اوج کارنامهی او قرار دارند. پنجرهی پشتی با قهرمانی ویلچرنشین که از پنجرهی آپارتمانش زندگی همسایهها را زیر نظر میگیرد، نمونهی درخشانی از روایت بصری و بازی با نگاه تماشاگر است. بدنام هم با ترکیب عشق، جاسوسی و تعلیق، یکی از صیقلخوردهترین و زیباترین نمونههای سبک هیچکاکی را عرضه میکند.
سرگیجه در سال ۱۹۵۸، فیلمی دربارهی وسواس، هویت و فروپاشی روانی است و در فهرستهای متعدد منتقدان در میان بزرگترین فیلمهای تاریخ قرار گرفته. شمال از شمال غربی در سال ۱۹۵۹، ماجرای مردی عادی را به تعقیبی پرزرقوبرق و پرشتاب در سراسر آمریکا تبدیل میکند. روانی در سال ۱۹۶۰، با بودجهای کم و سیاهوسفید، هراس مدرن را دگرگون کرد و پرندگان در سال ۱۹۶۳، ترس را به شکلی بیسابقه وارد یک شهر ساحلی کرد.
آثار متاخر او هم همچنان مورد توجهاند. مارنـی در سال ۱۹۶۴، پردهی پاره در سال ۱۹۶۶، تاپاز در سال ۱۹۶۹، جنون (Frenzy) در سال ۱۹۷۲ و آخرین فیلمش طرح خانوادگی در سال ۱۹۷۶، نشان میدهند که او حتی در سالهای پایانی نیز به بازی با ژانر و تعلیق وفادار ماند.
رابطه تیره و تار با دیوید او. سلزنیک در هالیوود: همکاری هیچکاک با سلزنیک (تهیهکننده بربادرفته) آمیخته با نفرت بود. سلزنیک عاشق دخالت در کار کارگردانها و بازنویسی فیلمنامهها بود. هیچکاک برای خنثی کردن این دخالتها، تکنیک «تدوین درون دوربین» را ابداع کرد؛ یعنی صحنهها را دقیقاً به اندازهای که نیاز داشت کات میکرد و نماهای فرعی (سرسکانس یا مدیوم شاتهای اضافه) نمیگرفت تا سلزنیک در اتاق تدوین هیچ انتخاب دیگری جز چشماندازِ خودِ هیچکاک نداشته باشد.
بزرگترین ناکام تاریخ اسکار: هیچکاک ۵ بار نامزدی اسکار بهترین کارگردانی را کسب کرد (برای ربکا، قایق نجات، طلسمشده، پنجره پشتی و روانی) اما هرگز برنده اسکار رقابتی نشد! وقتی در سال ۱۹۶۷ اسکار افتخاری ایروینگ تالبرگ را به او دادند، او پشت تریبون رفت و کوتاهترین سخنرانی تاریخ اسکار را انجام داد؛ او فقط گفت: «متشکرم... بسیار زیاد» (Thank you... very much indeed) و صحنه را ترک کرد، که کنایهای به بیتوجهی سالیان اسکار به او بود.
نوآوریهای تکنیکی فیلم طناب: هیچکاک این فیلم را به صورت یک تکشات (پلانسکانس) بدون کات ساخت. از آنجا که نگاتیوهای دوربین در آن زمان حداکثر ۱۰ دقیقه بودند، او کاتها را به صورت مخفیانه در پشت کت بازیگران یا تاریکی مبلها پنهان میکرد.
اختراع دالی زوم (Dolly Zoom): برای نشان دادن حس ترس از ارتفاع در فیلم «سرگیجه»، او تکنیکی را اختراع کرد که در آن دوربین به جلو حرکت میکند اما لنز زوم به عقب میرود (یا برعکس)؛ تکنیکی که امروزه به «افکت هیچکاک» معروف است.
جوایز و افتخارات
هیچکاک در طول زندگی حرفهای خود جوایز و افتخارات بسیاری دریافت کرد. در سال ۱۹۶۸، جایزهی یادبود ایروینگ جی. تالبرگ به او اهدا شد؛ همان سالی که نامش در کنار بهترینهای آکادمی قرار گرفت. پیشتر نیز ربهکا برندهی اسکار بهترین فیلم شده بود و خودِ هیچکاک پنج بار نامزد اسکار بهترین کارگردانی شد.
در سال ۱۹۸۰، ملکه الیزابت دوم به او لقب شوالیه داد، هرچند بهدلیل وخامت حالش نتوانست برای دریافت این افتخار به انگلستان سفر کند. در منابع زندگینامهای آمده که او همچنین دو گلدن گلوب، هشت جایزهی لورل و پنج جایزهی یک عمر دستاورد حرفهای هم دریافت کرد. مجموع آثارش بیش از پنجاه فیلم بلند را دربر میگیرد و در بعضی منابع از بیش از شصت فیلم در کارنامهی او یاد شده است.
جزئیات تاریخی دریافت لقب شوالیه (Sir): هیچکاک در ژانویه ۱۹۸۰ (تنها ۴ ماه پیش از درگذشتش در آوریل ۱۹۸۰) لقب شوالیه (KBE) را دریافت کرد. از آنجا که او به دلیل بیماری و وخامت حالش در خانهاش در لسآنجلس بستری بود و نمیتوانست به لندن سفر کند، ملکه الیزابت دوم استثنائا اجازه داد که این نشان توسط کنسولگری بریتانیا در لسآنجلس به او اهدا شود. وقتی خبرنگاری از او پرسید چرا ملکه اینقدر دیر این لقب را به شما داد، هیچکاک با همان لحن طنز سیاه خود گفت: «فکر میکنم مسئله فقط فراموشی بود!»
۲. حقیقت پشت سخنرانی افتخاری اسکار (۱۹۶۸): سخنرانی هیچکاک هنگام دریافت جایزه یادبود ایروینگ تالبرگ در سال ۱۹۶۸، به عنوان کوتاهترین سخنرانی تاریخ اسکار شناخته میشود. او که از ۵ بار نامزدی و برنده نشدن اسکار رقابتی دلخور بود، پشت تریبون رفت، تنها ۵ کلمه گفت: «متشکرم... بسیار زیاد، در واقع» (Thank you... very much indeed) و فورا صحنه را ترک کرد. این حرکت کنایهآمیز او هنوز هم در تاریخ اسکار مشهور است.
جایزه گلدن گلوب و شوخی با سایز شکم: یکی از دو جایزه گلدن گلوب او، جایزه معتبر «سیسیل بی. دمیل» (یک عمر دستاورد هنری) در سال ۱۹۷۲ بود. او هنگام دریافت این جایزه پشت تریبون رفت و به شوخی گفت: «من از برگزارکنندگان سپاسگزارم که این جایزه را دقیقا به اندازه دور شکم من طراحی نکردند، وگرنه مجسمه بسیار بزرگ و سنگینی میشد!»
افتخار بزرگ در فرانسه (نشان لژیون دونور): هیچکاک در سال ۱۹۷۱ معتبرترین نشان افتخار کشور فرانسه یعنی «نشان لژیون دونور» (Legion of Honour) را دریافت کرد. منتقدان فرانسوی (به ویژه موج نوییها مثل تروفو و گدار) اولین کسانی بودند که به دنیا ثابت کردند هیچکاک فقط یک کارگردان سرگرمکننده تجاری نیست، بلکه یک «مؤلف» و هنرمند بزرگ است.
۵. گنجانده شدن در کتاب رکوردهای گینس: نام آلفرد هیچکاک در کتاب رکوردهای گینس به عنوان «موفقترین و پرکارترین کارگردان جهان در ژانر مهیج و دلهرهآور» ثبت شده است. همچنین فیلمهای او استاندارد جدیدی برای فروش بلاکباسترها در دهه ۶۰ میلادی ایجاد کردند.
بهترین فیلمها از نظر منتقدان
فهرستهای منتقدان، معمولا چند فیلم را بالاتر از بقیه قرار میدهند. در یکی از رتبهبندیهای برجسته، پنجرهی پشتی در جایگاه نخست نشست و پس از آن بدنام، سرگیجه، بانوی ناپدیدشده، شمال از شمال غربی، پرندگان، سایهای از شک، روانی، طلسمشده، مستاجر، بیگانگان در ترن و خبرنگار خارجی در میان بهترینها قرار گرفتند. در همین ارزیابیها، بدنام اغلب بهعنوان نخستین شاهکار جدی او و پنجرهی پشتی بهعنوان شاید بزرگترین فیلمش معرفی شد.
در رتبهبندیهای دیگر نیز سیونه پله، بانوی ناپدیدشده، سایهای از شک، روانی، گرفتن یک دزد، پرندگان و خرابکاری جایگاهی بسیار بالا داشتند. منتقدان بارها تأکید کردهاند که قدرت اصلی هیچکاک در ساختن تعلیق، بازی با اطلاعاتی که تماشاگر میداند و شخصیتها نمیدانند، و استفاده از نماهای خلاقانه برای فشار روانی نهفته بود. او خودش هم میگفت هیچ ترسی در ضربهی ناگهانی نیست؛ ترس واقعی در انتظارِ ضربه شکل میگیرد.
روانی (Psycho - 1960) و راز افکت صدا و خون: هیچکاک برای صدای چاقو زدن در سکانس مشهور حمام، از فرو کردن چاقو در یک خربزه نوع دستانبو (Casaba Melon) استفاده کرد! همچنین برای خونِ جاری در وان، چون فیلم سیاهوسفید بود، از شربت شکلات برند هرشیز (Hershey's) استفاده کرد، چون غلظت و رنگ آن در فیلم سیاهوسفید بسیار طبیعیتر از خون مصنوعی جلوه میکرد.
سرگیجه (Vertigo - 1958) شکست تجاری که شاهکار شد: «سرگیجه» که امروزه در نظرسنجی مجله سایت اند ساند بالاتر از «همشهری کین» به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینما انتخاب شده، در زمان اکرانش یک شکست مطلق تجاری و انتقادی بود! منتقدان آن را بسیار طولانی و عجیب نامیدند و هیچکاک چنان افسرده شد که فیلم را به همراه ۴ فیلم دیگرش برای سالها از چرخهی پخش خارج کرد؛ فیلمهایی که به «پنج جواهری که غیب شدند» معروف بودند.
ساخت بزرگترین دکور هالیوود در پنجره پشتی: تمام آپارتمانها و حیاطی که در فیلم میبینید، کاملا در داخل استودیو ساخته شده بود. این دکور عظیمترین دکور داخلی ساخته شده در تاریخ استودیو پارامونت تا آن زمان بود. سیستم نورپردازی این دکور چنان پیشرفته بود که میتوانست چرخه کامل صبح، ظهر، عصر و شب را بازسازی کند و گرمای ناشی از لامپهای آن به قدری زیاد بود که سیستمهای تهویه استودیو را ذوب کرد!
پرندگان روایت ترومای واقعی بازیگر زن: در سکانس معروف حمله پرندگان در اتاق زیرشیروانی به تیپی هدرن (بازیگر زن)، هیچکاک به او دروغ گفته بود که از پرندگان مکانیکی استفاده میکند. اما در روز فیلمبرداری، مربیان پرنده به مدت ۵ روز پرندگان واقعی، کلاغها و کبوترهای زنده و عصبانی را به سمت او پرتاب کردند! تیپی هدرن پس از پایان این سکانس دچار فروپاشی روانی شد و کار تولید فیلم یک هفته متوقف شد.
بدنام و دور زدن قانون سانسور هالیوود: در آن زمان قانون سانسور هالیوود (کد هیز) اجازه نمیداد که یک بوسه بیش از ۳ ثانیه طول بکشد. هیچکاک برای دور زدن این قانون، به کاری گرانت و اینگرید برگمن دستور داد که هر ۳ ثانیه یکبار بوسه را قطع کنند، چند کلمه نجوا کنند، دوباره ببوسند و این کار را به مدت ۲ دقیقه ادامه دهند. این صحنه به یکی از رمانتیکترین و مشهورترین بوسههای تاریخ سینما تبدیل شد.
نقل قولها
هیچکاک در گفتههایش همانقدر مشهور بود که در فیلمهایش. او گفته بود: «من همیشه تلاش میکنم داستان را به شیوهی سینمایی تعریف کنم، از طریق توالی نماها و قطعههای فیلم در میان آنها.» او همچنین گفته بود: «تنها راهی که برای رهایی از ترسهایم دارم، ساختن فیلم دربارهی آنهاست.»
جملههای دیگری هم از او بارها نقل شدهاند. «حقیقت چیزی است که هیچکدام از ما، در هیچ زمانی، تابش را نداریم.» یا «ترس آنقدرها هم سخت نیست که بفهمیم؛ بالاخره، مگر همهی ما در کودکی نترسیدهایم؟» او دربارهی سینما هم گفته بود: «اگر فیلم خوبی باشد، حتی اگر صدا را هم قطع کنند، تماشاگر باز هم کاملا میفهمد چه میگذرد.»
از دیگر نقلقولهای مشهورش میتوان به این جملهها اشاره کرد: «تنها چیزی که به بردن میارزد، این است که چشم تیز، ذهن چابک و هیچ وجدانی نداشته باشی.»، «به باور من، برای فیلم خوب باید سه چیز داشت؛ فیلمنامه، فیلمنامه و فیلمنامه.» و «اگر نتوانی کاری را طبیعی انجام بدهی، تظاهر کن که میتوانی.» جملهی «همیشه تا حد ممکن بگذار تماشاگر عذاب بکشد» هم یکی از شناختهشدهترین عبارتهای او مانده است.
زلزله تاریخی در رتبهبندی منتقدان: وقتی صحبت از «نظر منتقدان» میشود، یک فکت تاریخی و بینظیر وجود دارد که نباید جا بیفتد. مجله معتبر سایت اند ساند (Sight & Sound) وابسته به بنیاد فیلم بریتانیا، هر ۱۰ سال یکبار با نظرسنجی از صدها منتقد بزرگ جهان، فهرست برترین فیلمهای تاریخ سینما را منتشر میکند. فیلم «همشهری کین» (اورسن ولز) به مدت ۵۰ سال پیاپی (از ۱۹۶۲ تا ۲۰۱۲) رتبه اول این فهرست را قرق کرده بود. اما در نظرسنجی سال ۲۰۱۲، منتقدان جهان در یک تصمیم تاریخی، شاهکار هیچکاک یعنی «سرگیجه» (Vertigo) را بالاتر از همشهری کین، به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینما انتخاب کردند؛ افتخاری که جایگاه هیچکاک را در میان منتقدان به اوج رساند.
کشف هیچکاک توسط فرانسوا تروفو: تا پیش از دهه ۱۹۵۰، منتقدان آمریکایی هیچکاک را صرفا یک کارگردان تجاری ماهر میدانستند که فیلمهای سرگرمکننده میسازد. اما منتقدان فرانسوی مجله کایه دو سینما به ویژه فرانسوا تروفو (کارگردان بزرگ موج نو)، تئوری «مؤلف» را مطرح کردند و ثابت کردند هیچکاک یک هنرمند ناب و فیلسوف بصری است. کتاب مصاحبه طولانی تروفو با هیچکاک (تحت عنوان سینما به روایت هیچکاک) مانیفست و انجیل منتقدان سینما برای شناخت دنیای او شد.
تعلیق از نگاه منتقدان: منتقدان همواره سکانس ترور در مقر سازمان ملل در فیلم شمال از شمال غربی یا سکانس کنسرت آلبرت هال در فیلم مردی که زیاد میدانست را به عنوان کلاس درس تعلیق تدریس میکنند؛ جایی که مخاطب بر اساس یک نت موسیقی یا یک حرکت چشم، منتظر شلیک گلوله است و هیچکاک با زمان بازی میکند.
مرگ
سالهای پایانی زندگی هیچکاک با افت جسمانی و کاهش سرعت کار همراه شد. با وجود آنکه همچنان کار میکرد، بیماری و کهولت سن بر فعالیتش سایه انداخت. سرانجام در بیستونهم آوریل ۱۹۸۰، در بیلایر لسآنجلس درگذشت؛ در هشتادسالگی، پس از نیمقرن فیلمسازی و ساختن جهانی که در آن ترس، هویت، گناه و میل انسانی به شکلی فراموشنشدنی در هم تنیده بودند.
میراث او فراتر از فیلمهایش ماند. هیچکاک نه فقط یک کارگردان، که یک برند فرهنگی شد؛ هنرمندی که هم تماشاگر عام را سرگرم میکرد و هم منتقدان را وادار به بازنگری در زبان سینما. او با ترکیب تعلیق، روانشناسی، شوخطبعی تیره و مهارت فنی، یکی از اثرگذارترین نامهای تاریخ سینما را ساخت و نشان داد که وحشت، اگر درست روایت شود، میتواند به لذت بدل شود.
آخرین فیلم ناتمامی که هرگز ساخته نشد: هیچکاک تا آخرین روزهای زندگیاش دست از کار نکشید. او در حال آمادهسازی و نگارش فیلمنامهای به نام «جاسوس کوتاه قد» (The Short Night) بود؛ یک تریلر جاسوسی تاریک و عاشقانه. اما ضعف شدید جسمانی، آرتروز پیشرفته و نصب باتری قلب به او اجازه نداد که این پروژه را کلید بزند و استودیو یونیورسال نهایتا در سال ۱۹۷۹ پرونده آن را بست.
حقیقت تلخ درباره روز مرگ و خلوت تنهایی: او در ۲۹ آوریل ۱۹۸۰ در ساعت ۹:۱۷ صبح بر اثر نارسایی کلیه در خانهاش در بلایر درگذشت. نکته بسیار دراماتیک این بود که او در لحظه مرگ، از پرستار و نزدیکانش خواست که او را تنها بگذارند. دخترش پاتریشیا بعدها گفت که پدرش در سکوت و آرامش مطلق، درست همانطور که دکوپاژ فیلمهایش را میچید، مرگش را هم در خلوت خود کارگردانی کرد.
مراسم تشییع بدون جسد: هیچکاک وصیت کرده بود که بدنش فورا سوزانده شود. بنابراین مراسم کلیسایی و مذهبی او در کلیسای کاتولیک «گود شپرد» در بورلی هیلز، بدون حضور تابوت یا جسد او برگزار شد. در این مراسم سرد و غریب، تنها دوستان بسیار نزدیکش مانند مجسمهسازان هالیوود و همکاران قدیمیاش حضور داشتند. خاکستر او طبق وصیتش، توسط خانوادهاش به اقیانوس آرام ریخته و پخش شد تا هیچ مزار یا مقبره فیزیکی از پادشاه دلهره باقی نماند.
پیشبینی دقیق از آینده سینما: هیچکاک در یکی از آخرین مصاحبههایش جملهای آیندهنگرانه گفت که امروزه به حقیقت پیوسته است: «سینمای آینده دیگر نیازی به بازیگران گرانقیمت نخواهد داشت؛ کارگردانان با تکنولوژی و نور، تصاویری خلق خواهند کرد که مستقیما روی مغز مخاطب تاثیر بگذارد.» این پیشبینی دقیق او از سینمای دیجیتال و جلوههای ویژه مدرن امروزی بود.
آلما ریویل؛ پس از دو سال به استاد پیوست: همسر وفادار، همکار همیشگی و نیمه گمشده هنری او، آلما ریویل، که در تمام مسیر موفقیت همراهش بود، تنها دو سال پس از مرگ هیچکاک، در سال ۱۹۸۲ درگذشت و خاکستر او نیز به همان اقیانوس آرام سپرده شد.
شما آلفرد هیچکاک را بیشتر با کدام فیلم به یاد میآورید؟