ورنر هرتزوگ، این غول سرکش و رامنشدنی سینمای جهان که روز گذشته سالروز تولدش را پشت سر گذاشتیم، فراتر از یک فیلمساز، یک فیلسوف ماجراجو و مرشد معنوی برای تمام کسانی است که سینما را فراتر از سرگرمی، ابزاری برای کشف حقیقت عریان جهان میدانند. او مردی است که برای ثبت یک تصویر، کشتی عظیم را از فراز کوهستان عبور داد، با جنون کلاوس کینسکی در اعماق آمازون جنگید، در دهانه آتشفشانهای فعال قدم زد و به ما آموخت که «حقیقت سینمایی» نه در بازسازیهای مصلحتآمیز استودیوها، بلکه در مواجهه بیواسطه، شجاعانه و حتی مرگبار با طبیعتِ بیرحم و روانِ سرکش انسان نهفته است.
نگاه هرتزوگ به جهان، آمیزهای منحصربهفرد از بدبینی کیهانی و شیفتگی شاعرانه است؛ جایی که او حتی در صدای جنگلهای آمازون، نه ملودی، بلکه صدای خشم و جنایت را میشنود، اما در عین حال با همان لحن هیپنوتیزمکننده و صدای جادوییاش، مخاطب را به تماشای شکوهِ تاریک این هستی دعوت میکند. سینمای او مانیفستِ سینماگرانی است که حاضرند کفشهای خود را به خاطر یک شرطبندی بخورند تا ثابت کنند ایمان به تصویر، مرزی نمیشناسد.
هرتزوگ با مستندها و فیلمهای داستانیاش که مرز میان آنها همیشه به زیبایی مخدوش بوده، به ما یادآوری میکند که وظیفه هنرمند، کشفِ «حقیقت خلسهآور» است، نه بازتولید واقعیتهای روزمره علمی. در روزگار سینمای دیجیتال، پردههای سبز و رویاهای پلاستیکی، حضور او همچون آخرین بازمانده از نسل کیمیاگرانی است که فیلم را با خون، عرق، جنون و شاعرانگی محض میسازند. ادای احترام به ورنر هرتزوگ، ادای احترام به خودِ مفهومِ سینما به مثابه یک مکاشفه خطرناک است؛ پیرمرد خستگیناپذیری که تماشای جهان از پشت چشمان نافذ او، تماشای عظمت و تنهایی همزمان بشر است و جهان سینما چقدر خوششانس است که هنوز سایه این بومیِ کهنسال و بیباک را بر سر خود دارد.
کودکی و مرور کلی زندگی
ورنر هرتزوگ، فیلمساز نابغه آلمانی که نگاهش به سینما با وسواس، خطر، شعر و حقیقتِ شهودی گره خورده، در ۵ سپتامبر ۱۹۴۲ در مونیخِ آلمان به دنیا آمد. او فرزند دومِ الیزابت و دیتریش هرتزوگ بود. مادرش تنها چند هفته پس از تولدِ او، همراه با کودک نوزادش از بمبارانهای سهمگین متفقین گریخت و به روستای دورافتادهی «ساخرانگ» در باواریا، نزدیک مرز اتریش، پناه برد. هرتزوگ در آلمانِ ویرانشدهی پس از جنگ و در شرایطی بسیار دشوار بزرگ شد. پدرش تا سال ۱۹۴۷ از جنگ بازنگشت و والدینش کمی بعد از هم جدا شدند. خودش بعدها کودکیاش را بسیار فروتنانه و بدوی توصیف کرد؛ خانهی آنها آبِ لولهکشی و برق نداشت، اما آزادی فراوانی برای پرسهزدن در تپهها و صید قزلآلا وجود داشت. او در محیطی چنان منزوی و دور از تکنولوژی رشد کرد که تا سن ۱۱ سالگی هیچ فیلمی ندیده بود و حتی وجود سینما را باور نداشت؛ او همچنین تا سن ۱۷ سالگی اصلاً نمیدانست ابزاری به نام «تلفن» در جهان وجود دارد!
هرتزوگ نخستین فیلم زندگیاش را در یازدهسالگی دید؛ زمانی که یک نمایشدهندهی سیّار به روستا آمد. خانواده وقتی او دوازدهساله بود به مونیخ برگشتند و او در دبیرستانی انسانگرا به تحصیل یونانی و لاتین پرداخت. در نوجوانیِ زودهنگام رویای کارگردانی در سر داشت و برای تامین هزینهی تولید فیلمهایش، شبها در یک کارخانهی فولاد کارگری کرد. او که هنوز دانشآموز بود، با اتواستاپ به سراسر اروپا سفر کرد و در هجدهسالگی نیز مدتی کوتاه در اسکلههای منچستر کار گرفت. پس از پایان مدرسه، سفرهای گستردهای به یونان و شمال آفریقا داشت و در آن مسیر تقریباً بر اثر بیماری «شیستوزومیاز» جان باخت.
هرتزوگ پس از بازگشت به آلمان، نخستین فیلم کوتاهش به نام «هرکلس» را در سال ۱۹۶۲ ساخت و همزمان تاریخ و ادبیات را در مونیخ خواند، بیآنکه از دانشگاه فارغالتحصیل شود. یک بورس تحصیلی او را برای مدتی کوتاه به دانشگاه پیتسبورگ در آمریکا برد، اما او سیستم آکادمیک را کسالتبار دید، دانشگاه را رها کرد و برای تامین مخارج و جمعآوری پول فیلمسازی، به مرز مکزیک رفت و مدتی به کار خطرناک قاچاق کالا و جابهجایی مهاجران غیرقانونی مشغول شد. هرتزوگ پس از بازگشت، با یک سرقت تاریخی کارش را جدیتر کرد؛ او اولین دوربین ۳۵ میلیمتری خود را که با آن فیلمهای کوتاه و حتی اولین فیلم بلندش را ساخت، از انستیتو فیلم مونیخ دزدید! او بعدها با بیباکی نوشت: «من آن را دزدی نمیدانم، این یک نیاز مبرم بود. آنها ده دوربین داشتند که در کمد خاک میخورد و من حق طبیعیام را برای کار کردن برداشتم.»
او برای فیلمنامهی «نشانهای زندگی» که بعدتر به نخستین فیلم بلندش بدل شد، در سال ۱۹۶۳ جایزهی معتبر کارل مایر را گرفت و همین موفقیت به تامین مالی فیلم کمک کرد. پسر اولش، رودولف آموس احمد، در سال ۱۹۷۳ به دنیا آمد (که هرتزوگ نام احمد را به نشانه دوستی عمیق با یک فرد سودانی برای او برگزید). هرتزوگ به سرعت به یکی از شاخصترین چهرههای موج نوِ سینمای آلمان بدل شد؛ هرچند هیچوقت کاملاً در آن گروه حل نشد و همواره نسبت به جریانهای سینمایی زمانهاش، فاصلهای انتقادی و مستقل حفظ کرد.
ورود به سینما
فیلم بلند «نشانهای زندگی» در تابستان ۱۹۶۷ در یونان فیلمبرداری شد و در جشنوارهی فیلم برلینِ سال ۱۹۶۸ در بخش رقابتی به نمایش درآمد. اثر، دربارهی افسر جوان آلمانیای است که بهدلیل زخمی جنگی مجبور به استراحت میشود و بهتدریج دچار جنون میشود و میکوشد خورشید را به آتش بکشد. فیلم جایزهی ویژهی هیات داورانِ خرس نقرهای برای بهترین فیلم اول را گرفت و همان سال جایزهی فیلم آلمان را هم از آن خود کرد. با پولِ جایزه و اعتباری که خیلی زود بهدست آمد، هرتزوگ توانست برای پروژههای بعدیاش سرمایه فراهم کند.
بعد از آن، فیلم جنجالی «حتی کوتولهها هم از اول کوچک بودند» در سال ۱۹۷۰ ساختار عجیبی از یک میکروکیهانِ جزیرهای خشک و بیحاصلِ پر از کوتولهها را نشان داد و بحثهای زیادی به راه انداخت؛ پشت صحنه این فیلم چنان با حوادث و آتشسوزی گره خورد که هرتزوگ برای احیای روحیه تیم، پس از اتمام کار خود را به درون یک بوته کاکتوس غولپیکر پرتاب کرد! «فاتا مورگانا» هم در همان سال ساخته شد؛ مستندی دربارهی صحرای بزرگ آفریقا که در آن، خودِ بیابان انگار جان میگیرد. دو سال بعد، هرتزوگ «آگیری، خشم خدا» را ساخت؛ فیلمی که توجه بینالمللیِ فراوانی جلب کرد و سرگذشت گروهی از کاوشگران اسپانیایی را در جستوجوی الدورادو دنبال میکند. این فیلم نخستین همکاری از پنج همکاریِ مجنونوار هرتزوگ با گروه پاپول وو و بازیگر کلاوس کینسکی را رقم زد. در جریان این فیلم، هرتزوگ برای جلوگیری از فرار کینسکیِ عصبی، او را با تفنگ واقعی به مرگ تهدید کرد! فیلم گرچه در آلمان نقدهای دوپاره گرفت، در پاریس یک سالِ پیاپی روی پرده ماند.
هرتزوگ در دههی هفتاد به یکی از سرشناسترین فیلمسازان بینالمللیِ موج نوِ آلمان در کنار ویم وندرس، فولکر اشلوندورف، ادگار رایتس، ورنر شرودر و راینهارد ورنر فاسبیندر بدل شد، اما خودش هیچوقت کاملاً در این حلقه جذب نشد. «راز کاسپار هاوزر» در سال ۱۹۷۴ ساخته شد و در جشنوارهی کنِ ۱۹۷۵ جایزهی بزرگ هیات داوران را برد. در نوامبر ۱۹۷۴، وقتی شنید تاریخدانِ سینما و حامی پرشورِ موج نوِ آلمان، لوته آیزنر، دچار بیماری سختی شده، از مونیخ تا پاریس را در سرمای شدید پیاده رفت تا «با ارادهی محض» جان او را از مرگ نجات دهد؛ بعدها یادداشتهای روزانهی این سفر را در کتاب «از راهرفتن در یخ» منتشر کرد. در ۱۹۷۷ نیز به گوادلوپ در کارائیب رفت تا مردی را پیدا کند که حاضر نبود هنگام نزدیکشدن آتشفشان از جزیره تخلیه شود؛ نتیجه در «لا سوفرر» ثبت شد. «وویچک» هم در ۱۹۷۹ او را دوباره به کن برد و اِوا ماتس برای نقش مکمل زن جایزه گرفت.
پس از یک دههی موفق که در آن هرتزوگ هفت فیلم بلند، دو فیلم کوتاه و پنج مستند ساخت، سراغ «فیتزکارالدو» رفت؛ بلندپروازانهترین و مرگبارترین پروژهی او تا آن زمان. فیلم دربارهی شیفتهی اپرایی است که میخواهد در دل جنگلهای آمازونِ پرو اپراخانه بسازد. تولید عظیم این اثر حماسی، گرفتارِ فاجعههای پیاپی بود و نزدیک به چهار سال طول کشید. هرتزوگ در این فیلم از پذیرش جلوههای ویژه سر باز زد و واقعاً یک کشتی واقعی ۳۲۰ تنی را با دست خالی بومیان از روی کوه عبور داد! در میانهی کار، جیسون روباردز و میک جَگر کنار رفتند و جای آنها را کلاوس کینسکی و کلودیا کاردیناله گرفتند؛ کینسکی چنان بومیان محلی را با رفتارهایش آزار داد که رئیس قبیله رسماً به هرتزوگ پیشنهاد داد کینسکی را با تبر به قتل برسانند! فیلم در نهایت در جشنوارهی کنِ ۱۹۸۲ جایزهی بهترین کارگردانی را برد و هرتزوگ دفترچهی روزانهی تولید آن را سال ۲۰۰۴ با عنوان «فتحِ بیهوده» منتشر کرد.
بهترین فیلمها
در دههی ۱۹۸۰، هرتزوگ دو فیلم بلند دیگر ساخت؛ «کجا مورچههای سبز خواب میبینند» در استرالیا فیلمبرداری شد و مقاومت قبیلهای از بومیان ابوریجینال را در برابر شرکت معدنیای روایت میکند که در حال شکافتن سرزمینهای مقدس آنان بود؛ جایی که مورچههای سبزِ مقدس ممکن بود بیدار شوند. در سال ۱۹۸۷ نیز «کبرا ورو» را ساخت؛ اقتباسی از رمان «نایبِ ویدا» نوشتهی بروس چتوین که خودِ چتوین در نگارش فیلمنامه نیز همراهی کرد. این فیلم آخرین همکاری هرتزوگ و کینسکی بود؛ بازیگری که در سال ۱۹۹۱ درگذشت. هرتزوگ از ۱۹۸۶ کارگردانی اپرا را هم آغاز کرد و تا امروز ۲۷ اپرا را در نقاط مختلف جهان روی صحنه برده است. در همین دوران او یکی از عجیبترین وعدههای تاریخ سینما را عملی کرد؛ او به ارول موریس (مستندساز جوان) قول داده بود اگر اولین فیلمش را بسازد، کفشهایش را میخورد؛ قولی که هرتزوگ پس از اکران فیلم موریس، با پختن و خوردن کفشهای چرمی خود در حضور تماشاگران به آن عمل کرد!
در سالهای بعد، تمرکز هرتزوگ بیشتر بر مستندها قرار گرفت و او به لسآنجلس نقل مکان کرد؛ جایی که حتی یکبار در حین مصاحبه زنده با شبکه بیبیسی هدف شلیک تفنگ بادی یک ضارب ناشناس قرار گرفت، اما با خونسردی باورنکردنی و در حالی که جراحت شکمش خونریزی میکرد، مصاحبه را قطع نکرد و آن را «شلیکی ناچیز» خواند! در این دوران، مستند «درسهای تاریکی» در سال ۱۹۹۲ با تصویری از چاههای نفتِ در حال سوختنِ کویت از زاویهای بیگانهوار، بحثهای زیادی برانگیخت و برخی او را در جشنواره برلین به زیباییشناسانهکردنِ هولِ جنگ متهم کردند.
بعد از آن سه مستند شخصیتر ساخت؛ از جمله «دیتری کوچک نیاز دارد پرواز کند» دربارهی دیتر دِنگلر، خلبان متولد آلمان که در ویتنام سرنگون شد و خود را از میان جنگل نجات داد. سپس «جولیانها سقوط در جنگل» (که در انگلیسی با عنوان بالهای امید شناخته میشود) سرگذشت جولیانه کوپکه را دنبال میکند؛ دختری که در چهل سال قبل تنها بازماندهی سقوط پرواز ۵۰۸ لَنسا بود. نکته شگفتانگیز این بود که خودِ هرتزوگ و گروهش در سال ۱۹۷۱ بلیت همان هواپیمای ساقطشده را داشتند که در آخرین لحظه لغو شده بود؛ امری که ساخت این مستند را برای او به یک رسالت شخصی بدل کرد. در نهایت، مستند «دشمن محبوب من» نیز به شکل عریان و تکاندهندهای به رابطهی دوپهلو، پرتنش و سرشار از جنون هرتزوگ با کلاوس کینسکی پرداخت.
بازگشت هرتزوگ به فیلم بلند در سال ۲۰۰۰ با تولید مشترک بینالمللی «شکستناپذیر» رقم خورد؛ فیلمی با بازی تیم راث در نقش هانوسن، صاحب کاباره و ستارهی واریته که بهعنوان یهودی، در نهایت از سوی رژیم نازی تهدید و کشته میشود. موسیقی این فیلم را هانس زیمر و کلاوس بادت ساختند. از آن پس هرتزوگ مجموعهای گسترده از فیلمهای متفاوت را کارگردانی کرد، از جمله مستندهای انگلیسیزبان با مشارکت تهیهکنندگان و شبکههای تلویزیونی بینالمللی مانند «چرخهی زمان» در ۲۰۰۳، «الماس سفید» در ۲۰۰۴، و شاهکار جنجالی «مرد گریزلی» در ۲۰۰۵ که موفقیتی تجاری و بزرگ به دست آورد. در جریان ساخت این مستند، هرتزوگ با گوش دادن به نوار صوتی ممنوعهای که لحظه خورده شدن سوژه فیلم توسط خرس را ضبط کرده بود، از پخش آن خودداری کرد و دستور نابودیاش را داد تا مرزهای اخلاق در سینما را جابهجا کند.
او با مستند «برخوردها در پایان جهان» در ۲۰۰۹ نامزد جایزه اسکار شد. در همین دوران، فیلم کمهزینهی علمیتخیلی «دنیای آبیِ وحشی» در ۲۰۰۵ و فیلم جنگی-زندگینامهای «سپیدهدمِ نجات» در ۲۰۰۶ را با بازی کریستین بیل ساخت؛ پروژهای که در آن هرتزوگ برای متقاعد کردن بیل به خوردن کرمهای زنده در جنگل، خودش پیشقدم شد و کرمها را بلعید! او سپس تریلر پلیسی «سرگردان بد: بندر فراخوان نیواورلئان» در ۲۰۰۹ با بازی نیکلاس کیج و اوا مندز، و درام جنایی «پسر من، پسر من، چه کردهای» با بازی مایکل شنون و ویلم دفو را نیز کارگردانی کرد. هر دو فیلم آخر در شصت و ششمین جشنوارهی فیلم ونیز در بخش رقابتی نمایش داده شدند تا هرتزوگ به اولین فیلمسازی تبدیل شود که دو اثر همزمان در بخش مسابقه این فستیوال دارد. همان سال، مجلهی تایم او را در فهرست صد چهرهی تاثیرگذار جهان قرار داد. هرتزوگ در سالهای اخیر با بازی در نقش مأمور امپراتوری در سریال محبوب «مندلورین» (از دنیای جنگ ستارگان) توجه نسل جدید را نیز به خود جلب کرد؛ پیرمرد سرسختی که حتی در پشت صحنه این سریال فانتزی، با جلوههای کامپیوتری مخالفت کرد و عوامل را به خاطر حذف عروسک واقعی بیبییودا، «ترسو» خطاب کرد!
جوایز و افتخارات
از مهمترین افتخارات هرتزوگ، جایزهی ویژهی هیات داوران برای «نشانهای زندگی» در بخش خرس نقرهایِ برلین، جایزهی بزرگ هیات داورانِ کن (Grand Prix) برای «راز کاسپار هاوزر» و جایزهی بهترین کارگردانیِ کن برای فیلم حماسی «فیتزکارالدو» به شمار میآیند. فیلم «وویچک» نیز در کن بازیگریِ اوا ماتس را به جایزه رساند و مستند «برخوردها در پایان جهان» نامزد جایزه اسکار شد. هرتزوگ در فهرست صد چهرهی تاثیرگذار جهانِ مجلهی تایم در سال ۲۰۰۹ قرار گرفت و آثارش بارها در سه فستیوال بزرگ برلین، کن و ونیز تحسین شدند. سینمای او بهخاطر گسترهی فکری، جسارت دیوانهوار در تولید و اصرار بر تجربههای مرزی در تاریخ سینما جایگاهی دستنیافتنی دارد.
در کنار این افتخارات، هرتزوگ در مقام نویسنده و هنرمند نیز دستاوردهای متعددی دارد. او بهجز سه فیلمی که مشترکاً نوشت، فیلمنامهی بقیهی آثارش را شخصاً به نگارش درآورده است؛ هرچند خودش باور دارد کتابهایش ماندگارتر از فیلمهایش خواهند بود. از میان آثار مکتوب او میتوان به «از راهرفتن در یخ» در ۱۹۸۰، «فتحِ بیهوده» در ۲۰۰۹ و رمان تحسینشدهی اخیرش «جهان گرگومیش» اشاره کرد. او از ۱۹۸۶ کارگردانی اپرا را در سراسر جهان آغاز کرد و آثار ماندگاری مانند دکتر فاوستوس، لوهنگرین در بایرویت، کشتیِ ارواح، تانهاوزر، نیلبک جادویی، فیدلیو در لااِسکالا و پارسيفال را روی صحنه برده است.
هرتزوگ که سه بار ازدواج کرده، صاحب دو پسر و یک دختر است و اکنون در لسآنجلس زندگی میکند، با وجود پا به سن گذاشتن هرگز از پا ننشسته است. او با تاسیس مدرسه سینمایی چریکی خود (Rogue Film School) به جای تدریس تکنیکهای فنی، به دانشجویانش مهارتهای بقا در طبیعت، باز کردن قفلها و پیادهرویهای طولانی را آموزش میدهد تا ثابت کند سینما هنرِ انسانهای جسور و رامنشدنی است؛ مردی که وصیتنامهاش از جوانی آماده است و از مرگ هراسی ندارد، چرا که خود را بومیِ وفادارِ زمین و کاشف حقیقتِ عریان آن میداند.
بهترین فیلمها از نظر منتقدان
منتقدان در مرور کارنامه پربار هرتزوگ، معمولاً «آگیری، خشم خدا» را در صدر میگذارند؛ فیلمی که در بسیاری از فهرستهای معتبر بینالمللی بهعنوان مهمترین و ماندگارترین اثر او شناخته میشود و فرانسیس فورد کاپولا نیز آن را الهامبخش اصلی خود در ساخت شاهکار «اینک آخرالزمان» معرفی کرده است. پس از آن، فیلمهای «فیتزکارالدو»، «مرد گریزلی» و «نشانهای زندگی» در میان تحسینشدهترین آثارش تکرار میشوند. هرتزوگ برای دستیابی به اتمسفر جنونآمیزی که منتقدان همواره آن را ستایش میکنند، دست به تجربههای غریبی میزد؛ از جمله در فیلم «قلب زجاجی» که تمامی بازیگرانش را پیش از رفتن جلوی دوربین به معنای واقعی کلمه هیپنوتیزم کرد! در این میان، فیلمهایی چون «نوسفراتو، خونآشام شب»، «راز کاسپار هاوزر»، «درسهای تاریکی» و «وویچک» نیز جایگاهی ویژه دارند؛ آثاری که هر کدام نمونهای تمامعیار از شیوهی برخورد او با مفاهیمی چون وسواس، ایمان و فروپاشیاند. در ارزیابیهای معاصر، «ملاقات با گورباچف»، «بالهای امید»، «در ژرفای سیاهچال» و مستند سهبعدی و ساختارشکنانه «غار رؤیاهای فراموششده» نیز به عنوان مستندهایی مهم و تکاندهنده یاد میشوند.
در رتبهبندیهای تحلیلی منتشرشده از سوی منابع بزرگ سینمایی، «آگیری، خشم خدا» در جایگاه نخست قرار گرفته و «فیتزکارالدو» درست پشت سر آن آمده است. «مرد گریزلی» همواره بهعنوان یکی از بهترین مستندهای تاریخ سینما توصیف میشود و آثار دیگری چون «کبرا ورو»، «کجا مورچههای سبز خواب میبینند» و «شکستناپذیر» بهعنوان آثاری بحثبرانگیز اما کلیدی مطرح هستند. منتقدان جهان هرتزوگ را تنها فیلمساز تاریخ میدانند که در هر هفت قاره زمین فیلم ساخته است؛ کارگردانی نابغه که چه در سینمای داستانی و چه در مستند، نگاهی منحصربهفرد، بیرحم و در عین حال شاعرانه به انسانِ گرفتارِ آرزو، وسواس و ناتوانیهای کیهانی دارد.
نقل قولها
ورنر هرتزوگ بارها دربارهی سینما، حقیقت، جاهطلبی و جهانِ بیرحمِ اطراف ما حرف زده است. او با رد شیوههای سنتی هالیوود گفته است: «بدترین چیز در فیلمسازی این است که با استوریبورد کار کنید. آن کار همهی شهود، همهی خیال و همهی خلاقیت را میکُشد.» او دربارهی جاهطلبی نیز نگاه متفاوتی دارد: «جاهطلبی یعنی سریعترین دوندهی این سیاره بودن یا نخستین نفر بر قطب جنوب شدن که یک انحراف مضحک از جاهطلبی است. این یک سفرِ خودبزرگبینانه است و من چنین سفری ندارم. من جاهطلبی ندارم، من چشمانداز دارم.»
او با وجود روحیه سرکشش، عاشق تاروپود سینماست: «من همه چیزهایی را که به سینما مربوط میشود دوست دارم و عاشقشان هستم؛ نویسندگی، کارگردانی، تدوین، خلق موسیقی و حتی بازیگری.» و در جایی دیگر توضیح داده: «دلیلی که به سراغ فیلم میروم، لذتِ محضِ روایتکردن است؛ همان کشش درونی.» با این حال، نگاه او به دنیای مدرن تیره و تار است: «تمدن مانند لایهای نازک از یخ بر اقیانوسی عمیق از آشوب و تاریکی است.» و جملهی مشهور دیگری هم از او نقل شده که میگوید: «جهان خودش را به کسانی نشان میدهد که پیاده سفر میکنند.» هرتزوگ در توصیهای عجیب به فیلمسازان نسل جدید تأکید میکند: «فیلم زیاد نبینید. اگر میخواهید فیلمساز بزرگی شوید، به جای تماشای فیلم، کتاب بخوانید، کتاب بخوانید و باز هم کتاب بخوانید.»
هرتزوگ دربارهی روش کار و کشف معنا در سینما معتقد است: «حقیقت بدون روشنایی از راهِ واقعیت بهدست نمیآید. واقعیتها هنجار میسازند، اما حقیقت روشنایی میآفریند.» او در جملهای دیگر بر ماهیت غریزی این هنر تأکید کرده و میگوید: «سینما هنرِ آکادمیسینها و دانشوران نیست، سینما هنرِ بیسوادهاست.» او حتی تفکر روانکاوی را رد کرده و آن را اشتباهی بزرگ میداند که فرشتگان و سایههای خلاق ذهن را فراری میدهد. هرتزوگ دربارهی افسارگسیختگی طبیعت و زندگی، به ویژه در جریان ساخت فیلم آگیری، اعتراف کرده است: «من در طبیعت هیچ خویشاوندی، هیچ درکی و هیچ رحمتی نمیبینم. صدای آواز پرندگان در جنگل آمازون، صدای عشق نیست؛ جیغ خشم و جنایت برای بقاست. ما باید سپاسگزار باشیم که جهانِ بیرون هیچ لبخندی به ما نمیزند.»
در نهایت، شاید این گفتوگوی نمادین او، بهترین مانیفست برای شیوه زیستش باشد: «اگر لازم باشد برای یکی از فیلمهایم تا جهنم بروم و با شیطان کشتی بگیرم، این کار را میکنم.» جملهای که مسیر حرفهای او را خلاصه میکند؛ فیلمسازی که سینما را نه رشتهای آرام برای پشتمیزنشینی، بلکه نبردی دائمی، چریکی و خطرناک با نادیدهها میبیند. همین نگاه منحصربهفرد است که او را به یکی از یگانهترین اسطورههای زنده تاریخ سینما بدل ساخته است.
شما کدام فیلم ورنر هرتزوگ را بیشتر دوست دارید؟