امروز سالروز تولد اولیور استون (Oliver Stone)، کارگردان، نویسنده و تهیه‌کننده پیشگام، جسور و جریان‌ساز تاریخ سینمای مدرن است؛ مردی که دوربین خود را نه به عنوان ابزاری برای سرگرمیِ صرف، بلکه به مثابه یک جراحی عمیق و بی‌پروا بر پیکره تاریخ، سیاست و درام‌های روان‌شناختی جامعه معاصر آمریکا به کار گرفته است. استون که خود به عنوان یک سرباز داوطلب، طعم تلخ و هولناک جنگ ویتنام را چشید و مدال‌های شجاعت متعددی دریافت کرد، پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه نیویورک تحت نظر استادش مارتین اسکورسیزی، تجربیات زیسته و ترواهای روحی خود را به شاهکارهای جاودانه‌ای تبدیل کرد.

او با سه‌گانه ماندگار ویتنامش، به ویژه فیلم تکان‌دهنده جوخه (Platoon) که جایزه اسکار بهترین کارگردانی را برایش به ارمغان آورد، و سپس با متولد چهارم جولای (Born on the Fourth of July)، تعریفی نو، عریان و ضدجنگ از سینمای حماسی ارائه داد. ذهن خلاق و قلم برنده او پیش از کارگردانی نیز با نگارش فیلم‌نامه‌های نمادینی چون قطار سریع‌السیر نیمه‌شب (Midnight Express) که اولین اسکارش را گرفت و فیلم محبوب صورت‌زخمی (Scarface) اثبات شده بود.

استون استاد به چالش کشیدن روایت‌های رسمی حاکمیت است؛ رویکردی افشاگرانه که در سه‌گانه جنجالی رؤسای جمهور او یعنی JFK، نیکسون (Nixon) و دبلیو (.W) به اوج خود رسید و با فیلم اسنودن (Snowden) در سال‌های اخیر ادامه یافت. سینمای اولیور استون با تدوین‌های پویا، تلفیق فرمت‌های تصویری گوناگون و واکاوی طمع نظام سرمایه‌داری در فیلم وال استریت (Wall Street)، همواره آینه‌ای تمام‌قد در برابر تاریکی‌های قدرت بوده است. در زادروز این مصلح فرهنگی و فیلم‌ساز برنده سه جایزه اسکار، میراث ماندگار او آموخت هنر هفتم در والاترین شکل خود، ابزاری برای پرسش‌گری، حقیقت‌جویی و بیداری وجدان‌های خفته است.

کودکی و مرور کلی زندگی

اولیور ویلیام استون، ۱۵ سپتامبر ۱۹۴۶ در نیویورک سیتی به دنیا آمد. او فرزند یگانه‌ی لوئیس و ژاکلین گدِت استون بود و در نیویورک بزرگ شد. اما یک راز هویتی بزرگ در نام او پنهان بود؛ نام خانوادگی واقعی و اجدادی پدر اولیور استون، در واقع «سیلورستاین» (Silverstein) بود! پدرش که یک یهودی نیویورکی بود، برای فرار از موج یهودی‌ستیزی در وال‌استریت و فضای تجاری آن زمان آمریکا، نام خانوادگی خود را رسماً به «استون» تغییر داد تا شبیه به یک آنگلو-ساکسون اصیل به نظر برسد.

کودکی استون در فضای امتیاز، رفاه و ثروت وال‌استریت گذشت، از مدرسه‌ی خصوصی شبانه‌روزی و الیت «هیل» گرفته تا تعطیلات تابستانی در فرانسه، و در عین حال با حس میهن‌پرستی شکل گرفت. پدر او یک کارگزار و اقتصاددان موفق بورس با دیدگاه‌های بسیار محافظه‌کارانه بود، اما مادر فرانسوی‌اش عاشق فیلم، میهمانی‌های پر زرق‌وبرق و هالیوود بود و از کودکی با بردن اولیور به سینما، بذر جادوی هنر را در ذهن این تک‌فرزند گوشه‌گیر کاشت. پدر استون پس از طلاق، او را در سن ۱۷ سالگی فرستاد تا در بورس کالای پاریس به عنوان پیک و دلال شکر و کاکائو کار کند؛ این تجربه زودهنگام در قلب بازار مالی، بعدها تبدیل به منبع الهام اصلی او برای ساخت شاهکار سینمایی‌اش یعنی فیلم «وال استریت» شد.

وقتی استون دانش‌آموز سال آخر دبیرستان هیل بود، والدینش تصمیم به طلاق گرفتند. پدرش پشت تلفن راه دور خبر طلاق را به او داد و اعتراف کرد که برخلاف ظاهر مرفهشان، در واقع ۱۰۰ هزار دلار بدهی سنگینی دارد؛ همین موضوع نگاه اولیور را به ارزش‌هایی که آموخته بود کاملاً تغییر داد. استون در سال ۱۹۶۵ وارد دانشگاه اعیانی و نخبه‌پرور «ییل» شد، اما با دو شخصیت بسیار کلیدی یعنی «جورج دبلیو بوش» و «جان کری» هم‌دوره و هم‌کلاسی بود! استون که از روحیه اشرافی، ثروت بادآورده و اعتمادبه‌نفس کاذب هم‌کلاسی‌هایش در ییل متنفر بود، پس از تنها یک سال آن را رها کرد.

اواخر همان سال در سایگونِ ویتنام جنوبی و در یک مؤسسه کاتولیک به تدریس زبان انگلیسی پرداخت و هم‌زمان با نخستین اعزام گسترده‌ی نیروهای آمریکایی به جنگ ویتنام در آن‌جا حضور داشت. او ۶ ماه بعد بازگشت، مدتی کوتاه در مکزیک ماند و بار دیگر نیز تلاش ناموفقی برای ادامه‌ی تحصیل داشت. استون سپس به ارتش پیوست و با اصرار خود، داوطلب حضور در نبرد شد. او بعدها در کتاب خاطراتش اعتراف کرد این تصمیم صرفاً یک حرکت میهن‌پرستانه یا برای اثبات مردانگی به پدرش نبود؛ او به دلیل متلاشی شدن خانواده‌اش دچار افسردگی حاد و تمایلات انتحاری شده بود و ویتنام را انتخاب کرد چون فکر می‌کرد جنگ جایی است که می‌تواند بدون اینکه خودش مقصر باشد، کشته شود.

تجربه‌ی جنگ برایش هولناک بود؛ خودش بعدها گفت: «ویتنام مرا کاملا بی‌حس و بیمار کرد.» او در چند نبرد مرگبار حضور داشت، ۱ بار گلوله خورد و بار دیگر با ترکش زخمی شد و خشونت رفتار بعضی از سربازان آمریکایی با غیرنظامیان ویتنامی را از نزدیک دید؛ حقایق تکان‌دهنده‌ای که چند سال بعد سینمای جهان را تکان داد.

ورود به سینما

پس از ترخیص از ارتش و بازگشت به آمریکا، استون در دانشگاه نیویورک ثبت‌نام کرد و زیر نظر مستقیم مارتین اسکورسیزی فیلم‌سازی آموخت. او در سال ۱۹۷۱ از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد و ظرف ۲ سال نخستین طرحش را به یک شرکت فیلم‌سازی کوچک کانادایی فروخت. اولین تجربه‌ی نویسندگی و کارگردانی‌اش فیلم تشنج (Seizure) در سال ۱۹۷۴ بود؛ یک داستان ترسناک درباره‌ی نویسنده‌ای که مخلوقاتش جان می‌گیرند. سرمایه این فیلم عجیب را یک گنگستر نیویورکی تأمین کرده بود که بعدها توسط مافیا کشته شد. این فیلم نه فروش موفقی داشت و نه نقدهای درخشانی گرفت؛ شکست آن استون را وارد دوره‌ای تاریک کرد که با رانندگی تاکسی در نیویورک و مصرف سنگین مواد مخدر و الکل همراه بود.

استون در سال ۱۹۷۶ دوباره روی پای خود ایستاد و تصمیم گرفت فیلمنامه‌ای درباره‌ی تجربه‌هایش در ویتنام بنویسد. میان سال‌های ۱۹۷۶ تا ۱۹۷۸ دو داستان درباره‌ی جنگ نوشت؛ فیلم‌نامه جوخه (Platoon) که بر پایه‌ی تجربیات خودش و سربازان آشنا در ویتنام شکل گرفت، و متولد چهارم ژوئیه (Born on the Fourth of July) که از زندگی‌نامه‌ی رون کویک، کهنه‌سرباز معلول جنگ، الهام گرفت. هیچ استودیویی حاضر نشد این دو اثر را بپذیرد، چون فیلمنامه‌ها بیش از حد خشن و بیش از حد افسرده‌کننده تلقی می‌شدند، اما استعداد نویسندگی‌اش دیده شد و او را برای کار روی پروژه‌های دیگر دعوت کردند.

instagram.com

در سال ۱۹۷۷، استون برای نوشتن فیلمنامه‌ی قطار سریع‌السیر نیمه‌شب (Midnight Express) استخدام شد؛ درامی بر اساس زندانی شدن واقعی بیل هیوز در زندانی در ترکیه. بسیاری از منتقدان خشونت فیلم را نکوهش کردند و او را به نژادپرستی علیه ترک‌ها متهم کردند (جنجالی بزرگ که باعث شد ورود استون به ترکیه ممنوع شود تا اینکه او در سال ۲۰۰۴ رسماً از مردم این کشور عذرخواهی کرد). اما همین جنجال به سود فیلم تمام شد و اثر نامزد ۵ جایزه‌ی اسکار هم شد؛ خود استون نیز در سال ۱۹۷۸ برای فیلمنامه‌ی آن نخستین اسکارش را گرفت.

پس از آن، او فیلم ترسناک دست (The Hand) در سال ۱۹۸۱ را در وضعیت توهم حاد ناشی از مصرف مواد نوشت و کارگردانی کرد و برای فیلم‌های دیگری از جمله صورت‌زخمی (Scarface) در سال ۱۹۸۳ هم فیلمنامه نوشت. صورت‌زخمی که داستان یک قاچاقچی بی‌رحم کوکائین را روایت می‌کرد، با خشونت خود برخی را آزرد، اما برای استون پروژه‌ای بسیار مهم بود، چون برای نوشتن آن به پاریس فرستاده شد و توانست از اعتیاد شدید به کوکائین رها شود.

برای کنترل بیشتر بر کارش، استون بعدتر فیلم‌ها را به‌صورت مستقل ساخت. با حمایت شرکت تولیدی کوچک بریتانیایی هِمدیل، فیلم مستقل سالوادور (Salvador) را در سال ۱۹۸۶ ساخت؛ فیلمی بر پایه‌ی خشونت ارتش السالوادور که از سوی آمریکا پشتیبانی می‌شد. سپس هِمدیل پول ساخت فیلم جوخه (Platoon) را در اختیارش گذاشت. استون از فیلمنامه‌ای استفاده کرد که در سال ۱۹۷۶ نوشته بود.

او برای ساخت این فیلم، بازیگران جوانش از جمله چارلی شین و جانی دپ را به مدت ۲ هفته در جنگل‌های فیلیپین تحت تمرینات نظامی طاقت‌فرسا، گرسنگی و بی‌خوابی واقعی قرار داد تا حس وحشت جنگ را درک کنند. فیلم در نهایت چندین اسکار گرفت، از جمله جایزه‌ی بهترین فیلم و بهترین کارگردانی، و استون را به اوج افتخار رساند.

بهترین فیلم‌ها

استون پس از موفقیت بزرگ فیلم جوخه (Platoon) به سراغ فیلم وال استریت (Wall Street) در سال ۱۹۸۷ رفت که نخستین پروژه‌ی پرهزینه‌ی او بود. دیالوگ افسانه‌ای مایکل داگلاس در این فیلم که می‌گفت «طمع چیز خوبی است»، اختراع استون نبود؛ بلکه او این جملات را عینا از سخنرانی واقعی یک دلال بزرگ و مفسد وال‌استریت به نام ایوان بوسکی کپی کرده بود. استون در ادامه با فیلم درها (The Doors) در سال ۱۹۹۱ و جنجالی‌ترین اثرش یعنی فیلم جی‌اف‌کی (JFK) در همان سال، دهه‌ی شصت میلادی را کاوید.

در فیلم جی‌اف‌کی (JFK)، کوین کاستنر نقش جیم گاریسون را بازی می‌کند؛ دادستان منطقه اورلئان در ایالت لوئیزیانا که با آن‌چه فیلم توطئه‌ای برای پنهان کردن واقعیت ترور جان اف کندی می‌بیند، می‌جنگد. یکی از شگفت‌انگیزترین حقایق این فیلم این است که استون، خودِ جیم گاریسون واقعی را در فیلم بازی داد، اما به عنوان یک کنایه تاریخی، نقش دشمن اصلی‌اش یعنی قاضی ارل وارن را به او سپرد. ترکیب صحنه‌های رؤیایی و جزئیات تاریخی بسیاری را خشمگین کرد، اما حتی منتقدان استون هم پذیرفتند که شیوه‌های او اثرگذار بود.

او بعدتر به موضوع ویتنام در فیلم بهشت و زمین (Heaven and Earth) در سال ۱۹۹۳ بازگشت و جنگ را از دید یک زن ویتنامی نشان داد. خشونت بی‌رحمانه‌ی فیلم قاتلین بالافطره (Natural Born Killers) در سال ۱۹۹۴ نیز، که درباره‌ی دو عاشق آشفته‌ی روانی و قتل‌عام مشهورشان بود، به‌خاطر برخورد بی‌پروایش با خشونت مورد حمله قرار گرفت. فیلم‌نامه اولیه این اثر را کوئنتین تارانتینو نوشته بود، اما استون به قدری آن را تغییر داد که تارانتینو از این فیلم اعلام برائت کرد و خواستار حذف نامش شد.

فیلم بعدی استون درباره‌ی ریچارد نیکسون، رئیس‌جمهور دیگری از آمریکا، بود که پس از رسوایی واترگیت با بدنامی کنار رفت. با بازی آنتونی هاپکینز در نقش اصلی، فیلم نیکسون (Nixon) در سال ۱۹۹۵ چند نامزدی اسکار به دست آورد. بسیاری از منتقدان از توان تازه‌ی استون در کنار گذاشتن باورهای سیاسی‌اش و ساختن فیلمی با جذابیت همگانی تمجید کردند. از پروژه‌های بعدی او می‌توان به کارگردانی فیلم دوربرگردان (U-Turn) در سال ۱۹۹۷، نویسندگی و کارگردانی فیلم هر یکشنبه کذایی (Any Given Sunday) در سال ۱۹۹۹ و تهیه‌کنندگی اجرایی فیلم تلویزیونی روزی که به ریگان شلیک شد (The Day Reagan Was Shot) در سال ۲۰۰۱ اشاره کرد.

در سال ۲۰۰۲، استون به کوبا سفر کرد و در مدت ۷۲ ساعت، فی‌دِل کاسترو، رهبر کوبا، را برای ساخت یک مستند فیلم‌برداری کرد؛ هرچند این مستند به دلیل فشارهای سیاسی در آمریکا با سانسور مواجه و پخش تلویزیونی آن لغو شد. اولیور استون در میان آثار ضروری‌اش از فیلم‌های سالوادور (Salvador)، جوخه (Platoon)، وال استریت (Wall Street)، متولد چهارم ژوئیه (Born on the Fourth of July)، جی‌اف‌کی (JFK)، قاتلین بالافطره (Natural Born Killers)، نیکسون (Nixon)، هر یکشنبه کذایی (Any Given Sunday)، مستند فرمانده (Comandante) و مستند تاریخ ناگفته ایالات متحده (The Untold History of the United States) نام می‌برد؛ آثاری که از ویتنام تا وال‌استریت، از ترور کندی تا سیاست آمریکای لاتین را در بر می‌گیرند. استون با جسارت، تماشاگر را به فکر کردن وامی‌دارد و خود او هم گفته است: «توقف نکن. فکر نکن. به حرکت ادامه بده.»

جوایز و افتخارات

در کارنامه شخصی اولیور استون، نامزد ۹ جایزه اسکار و ۳ بار برنده شدن این مجسمه طلایی ثبت شده است؛ هرچند فیلم‌های او در جایگاه‌های مختلف کارگردانی، نویسندگی و تهیه‌کنندگی در مجموع ۳۱ بار نامزد اسکار شده‌اند. در همین فهرست، سال‌های ۱۹۸۷، ۱۹۸۹، ۱۹۹۰ و ۱۹۹۲ دیده می‌شود و این بازه‌ها نشان می‌دهد که دوران اوج جوایز شخصی استون بیشتر به اواخر دهه‌ی هشتاد و اوایل دهه‌ی نود مربوط بوده است. مهم‌ترین موفقیت‌هایش در این دوره، اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم جوخه (Platoon) و فیلم متولد چهارم ژوئیه (Born on the Fourth of July) و همچنین اسکار فیلمنامه‌ی فیلم قطار سریع‌السیر نیمه‌شب (Midnight Express) بود.

او در کارنامه‌اش همچنین دو مدال قلب ارغوانی به خاطر جراحت در جنگ و یک مدال ستاره‌ی برنزی برای شجاعت و انهدام سنگر تیربار دشمن در دوران خدمت نظامی دارد که این تجربیات خونین، در شکل‌گیری سینمای واقع‌گرایانه او نقش پررنگی بازی کردند. استون زمانی که نخستین اسکار خود را برای قطار سریع‌السیر نیمه‌شب گرفت، در اوج فروپاشی روانی ناشی از اعتیاد بود و برای ماه‌ها این مجسمه طلایی را در انتهای کمد خود پنهان می‌کرد.

همین مسیر باعث شد نام استون در جشنواره‌ها و محافل سینمایی با جنجال و تحسین توامان گره بخورد. فیلم‌هایی مانند جی‌اف‌کی (JFK)، نیکسون (Nixon) و جوخه (Platoon) در بحث‌های جایزه‌ای و انتقادی حضور مداوم داشتند و او با هر اثر تازه دوباره به مرکز گفت‌وگو برمی‌رسنده است. استون همچنین رکورد شگفت‌انگیز بیشترین برد جایزه گلدن گلوب را برای یک شخصیت غیربازیگر در تاریخ هالیوود با ۶ بار پیروزی به نام خود ثبت کرده است. در کنار اسکارها، فهرست جوایز و نامزدی‌های او نشان می‌دهد که سینمای استون همواره میان ستایش رسمی و واکنش‌های تند منتقدان در نوسان بوده است.

بهترین فیلم ها از نظر منتقدان

جایگاه نخست در میان فیلم‌های استون به متولد چهارم ژوئیه (Born on the Fourth of July) می‌رسد؛ فیلمی که منتقدان آن را شاهکار سال ۱۹۸۹ او می‌دانند و معتقدند همه‌ی غریزه‌های استون در آن به‌طور کامل کار می‌کنند؛ اثری که استون سال‌ها قبل قصد داشت آن را با بازی آل پاچینو بسازد، اما سرانجام با درخشش تام کروز به ثمر نشست و چنان تأثیرگذار شد که ران کوویک واقعی، مدال برنز جنگی‌اش را به کروز هدیه داد. همین فهرست جی‌اف‌کی (JFK) را در رتبه‌ی دوم می‌گذارد و آن را فیلمی می‌داند که شاید تاریخ مشکوکی ارائه کند، اما به‌عنوان تریلری سیاسی و فیلمی درباره‌ی فروپاشی اعتماد به قدرت، تقریبا بی‌همتاست؛ جنجال این فیلم چنان ابعاد وسیعی یافت که کنگره آمریکا را مجبور کرد با تصویب یک قانون ویژه، اسناد محرمانه ترور کندی را زودتر از موعد فاش کند. در رتبه‌ی سوم نیکسون (Nixon) قرار می‌گیرد که به‌گفته‌ی منتقدان، یکی از بلندپروازانه‌ترین پروژه‌های استون است و پرتره‌ای همدلانه، هرچند سخت‌گیرانه، از مردی شکست‌خورده می‌سازد.

ایندی‌وایر در ادامه سالوادور (Salvador) را چهارم و شاهکار جنگی او یعنی جوخه (Platoon) را پنجم قرار می‌دهد؛ فیلم‌نامه‌ای برآمده از تجربیات واقعی استون در ویتنام که هالیوود یک دهه از ساختش هراس داشت و استون برای باورپذیری‌اش، بازیگران را پیش از فیلم‌برداری به یک کمپ نظامی فشرده و طاقت‌فرسا در جنگل‌های فیلیپین فرستاد. در ادامه‌ی لیست، دوربرگردان (U Turn) ششم و وال استریت (Wall Street) هفتم قرار می‌گیرند. هر یکشنبه کذایی (Any Given Sunday) رتبه‌ی هشتم را دارد، وحشی‌ها (Savages) نهم می‌شود و دست (The Hand) در جایگاه دهم می‌ایستد. همین فهرست وال استریت: پول هرگز نمی‌خوابد (Wall Street: Money Never Sleeps) را یازدهم، دبلیو (W.) را دوازدهم، بهشت و زمین (Heaven & Earth) را سیزدهم، تشنج (Seizure) را چهاردهم و مرکز تجارت جهانی (World Trade Center) را پانزدهم می‌نشاند.

در جایگاه شانزدهم، فیلم پرآشوب قاتلین بالفطره (Natural Born Killers) قرار می‌گیرد؛ اثری که به دلیل ساختار روان‌گردان و استفاده از بیش از ۳۰۰۰ کات و سبک‌های بصری متناقض، منتقدان را دوقطبه کرد و به قدری از سناریوی اولیه‌ی کوئنتین تارانتینو فاصله گرفت که او خواست نامش از بخش نویسندگان حذف شود. در پایین‌ترهای فهرست هم دورز (The Doors)، سه مستند جنجالی او درباره‌ی کاسترو و چاوز (که مستند فیدل کاسترو تنها طی ۳ روز مصاحبه فشرده خلق شد) و در صدر بدترین‌ها، پروژه‌ی شکست‌خورده‌ی اسکندر (Alexander) و فیلم رادیو گفتگو (Talk Radio) قرار می‌گیرند.

فهرست بهترین‌های بی‌اف‌آی (BFI) نیز بر همان نقاط قوت تأکید دارد و نشان می‌دهد استون در فیلم‌های سیاسی، جنگی و روانی‌اش بیشترین اثرگذاری را داشته است. از نگاه منتقدان، او در بهترین لحظه‌هایش از دل آشوب، انرژی، پرگویی و سبک تهاجمی‌اش سینمایی خلق می‌کند که هم تماشاگر را سرگرم می‌کند و هم وادارش می‌سازد درباره‌ی تاریخ و قدرت دوباره فکر کند.

سفر به ایران و جنجال‌های هنری در تهران

نگاه ضد سیستم و تمایل سیری‌ناپذیر استون به کشف پشت‌پرده‌های سیاسی جهان، سرانجام پای او را به ایران نیز باز کرد. این ارتباط ابتدا در سال ۲۰۰۷ و با جنجال بزرگی آغاز شد؛ زمانی که استون درخواست رسمی خود را برای ساخت یک فیلم مستند درباره‌ی محمود احمدی‌نژاد ارسال کرد، اما این پیشنهاد از سوی دولت وقت ایران رد شد و رئیس‌جمهور وقت هالیوود را بخشی از سیستم «شیطان بزرگ» نامید. با این حال، در سال ۲۰۱۱، پسر او، شان استون، به ایران سفر کرد و با پذیرش دین اسلام، نام علی را برای خود برگزید.

سرانجام در اردیبهشت ۱۳۹۷ (آوریل ۲۰۱۸)، خود الیور استون به عنوان مهمان ویژه‌ی سی‌و‌ششمین جشنواره‌ی جهانی فیلم فجر، برای نخستین بار قدم به خاک ایران گذاشت. استون پیش از آغاز برنامه‌های رسمی‌اش در تهران، سفری کوتاه به اصفهان داشت تا معماری و تاریخ ایران را از نزدیک تماشا کند. حضور او در پردیس سینمایی چارسو موجی از هیجان را در میان جامعه‌ی سینمایی ایران ایجاد کرد. او در بخش «دارالفنون» جشنواره، یک مسترکلاس و کارگاه آموزشیِ پرمخاطب کارگردانی برای بیش از ۱۵۰ دانشجوی سینما از سراسر جهان و ایران برگزار کرد. در بدو ورود او به صحنه، کلیپی تفصیلی از آثار ماندگار کارنامه‌اش شامل جوخه، جی‌اف‌کی، قطار نیمه‌شب و هر یکشنبه کذایی پخش شد که تشویق ایستاده و طولانی حاضران را به همراه داشت.

با این حال، حضور سینمایی استون در تهران بدون چالش نبود. رضا میرکریمی، دبیر وقت جشنواره، بعدها در روایتی فاش کرد که استون پس از نشست خود با جوانان و هنرجویان ایرانی دچار نوعی سرخوردگی و دلسردی شده بود. استون که خود سینماگری تاریخ‌نگار و افشاگر بود، از اینکه نسل جوان سینمای ایران برخلاف انتظارش چندان دغدغه‌ی ثبت تاریخ معاصر، جنگ و رخدادهای بزرگ انقلاب خود را نداشتند و بیشتر به سمت سینمای تجاری یا آپارتمانی سوق پیدا کرده بودند، ابراز تعجب و گلایه کرده بود.

او در نشست مطبوعاتی شلوغ خود در چارسو که با حضور بیش از ۱۵۰ خبرنگار داخلی و خارجی برگزار شد، در کنار ستایش از غنای سینمای مدرن ایران، گریزی هم به مناسبات هالیوود زد و با صراحت اعلام کرد که در سینمای امروز آمریکا، آزادی هنری قربانی پروتکل‌های امنیت ملی شده و ساخت فیلم‌های ضد جنگِ مستقل، عملاً غیرممکن شده است. استون همچنین در موضع‌گیری جالب دیگری از مسئولان فرهنگی ایران خواست تا به جعفر پناهی اجازه دهند برای نمایش فیلمش در جشنواره فیلم کن حضور پیدا کند؛ درخواستی که بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های سینمایی جهان داشت. این حضور، مسترکلاس‌ها و بیانیه‌های بی‌پروا، سفر استون را به یکی از مهم‌ترین و پربحث‌ترین رویدادهای تاریخ جشنواره فجر تبدیل کرد.

نقل قول‌ها

اولیور استون در یکی از کلیدی‌ترین نقل‌قول‌هایش که بسیاری آن را بازتابی از رابطه‌ی پرفراز و نشیب او با هالیوود و منتقدانش می‌دانند، درباره‌ی حسادت و حسرت هشدار داده و گفته است: «هرگز قدرت حسادت و نیروی رَشک را برای نابود کردن دست‌کم نگیرید. هرگز آن را دست‌کم نگیرید.» او در جایی دیگر، تدوین را جادوی اصلی سینما برمی‌شمرد؛ رویکردی که تبلور آن را در تدوین‌های آوانگارد فیلم قاتلین بالفطره دیده‌ایم. او درباره‌ی ماهیت سینما می‌گوید: «فکر می‌کنم فیلم به‌خاطر ماهیتش، به‌خاطر توانایی‌اش در بریدن از دل زمان با تدوین، متمایز است.»

استون همواره در برابر اتهاماتی که او را به تحریف تاریخ در فیلم‌هایی مثل جی‌اف‌کی متهم می‌کردند، دفاع جانانه‌ای از خود نشان داده و تأکید کرده است: «من حق تفسیر به‌عنوان دراماتورژ را دارم. تحقیق می‌کنم. مسئولیت پیدا کردن پژوهش با من است. مسئولیت هضم کردن آن و انجام بهترین کار ممکن هم با من است، اما در نقطه‌ای از مسیر، آن مسئولیت به تفسیر تبدیل می‌شود.» او مرز میان سینما و واقعیتِ مکتوب را این‌گونه ترسیم می‌کند: «من سعی نمی‌کنم هم‌زمان یک تاریخ‌نگار و یک دراماتورژ باشم؛ من یک دراماتورژ هستم، یک تاریخ‌نگارِ دراماتیک، یا کسی که تفسیر دراماتیکی از تاریخ ارائه می‌دهد.»

شاید ریشه‌ی این نگاه کنجکاو و پرسش‌گر او به تاریخ، به دوران کودکی‌اش برگردد؛ او درباره‌ی تجربه‌ی آن دوران می‌گوید: «وقتی بچه بودم، فیلمی می‌دیدم، همان‌طور که بود می‌پذیرفتمش، لذت می‌بردم. و اگر باورش می‌کردم، بیشتر دوست داشتم درباره‌اش بدانم.» این اشتیاق به دانستنِ پشت پرده‌ها، بعدها او را به خط مقدم جنگ ویتنام کشاند؛ تجربه‌ای مهیب که استونِ کارگردان را برای همیشه از سایر فیلم‌سازان جنگی هالیوود متمایز کرد. او با لحنی تلخ و برآمده از واقعیتی که با پوست و گوشت خود لمس کرده، درباره‌ی جنگ می‌گوید: «من به جنگ رفته‌ام و کشتن کار آسانی نیست. خونین و آشفته و کاملا وحشتناک است و پیامدهایش جدی‌اند.»

استون در گفت‌وگویی دیگر، دیدگاه سیاسی و اجتماعی خود را که ترکیبی از ایدئالیسم جوانمردانه و واقع‌گرایی است، فاش کرده و می‌گوید: «اگر قرار باشد از کسی حمایت کنم که زندگی را زیسته، شغل‌های مختلف داشته، در دنیای واقعی بوده و برای نان درآوردن، تشکیل خانواده و روبه‌رو شدن با زندگی واقعی تلاش کرده، به تجربه رای می‌دهم؛ تجربه‌ی صادقانه.»

نظر شما درباره‌ی اولیور استون و مهم‌ترین فیلمش چیست؟