پل نیومن فراتر از یک ستاره خوشسیما، خوشپوش و جذاب با آن چشمان آبی خیرهکننده و جادویی، مظهر کمال هنری، بازیگری غریزی، مردانگی پرصلابت و در عین حال، انسانیت بیمرز و تعهد اجتماعی ژرف در پشت دوربینهای هالیوود بود. او هنرمندی همهفنحریف، خلاق و شجاع بود که با بازیهای ساختارشکن، واقعگرایانه و عمیق خود در شاهکارهای فراموشنشدنی تاریخ سینما همچون بیلیاردباز، لوک خوشدست، بوچ کسیدی و ساندنس کید، نیش، هاد، تابستان گرم و طولانی و رنگ پول، استانداردهای بازیگری متد را در عصر خود جابهجا کرد و به نماد کاریزما، طغیانگری دوستداشتنی، اصالت فردی و وقار در هالیوود تبدیل شد.
اما آنچه پرتره زندگی این بازیگر متبحر، کارگردان نواندیش، تهیهکننده هوشمند و راننده حرفهای و قهرمان مسابقات اتومبیلرانی نابغه را به اوج کمال میرساند و نام بلند او را در تالار افتخارات بشریت برای همیشه جاودانه میسازد، روح بزرگ، منش والا، تعهد اجتماعی بینظیر و فعالیتهای خیریه گسترده، هدفمند و مستمر او در طول چندین دهه زندگی پربارش بود؛ مردی اصیل، نیکوکار و متواضع که با تاسیس بنیاد خیریه بزرگ خود، صدها میلیون دلار از تمام درآمدهای شخصی خود را بدون هیچ چشمداشتی صرف بهبود زندگی کودکان مبتلا به بیماریهای خاص، آموزش جوانان محروم و یاریرسانی به نیازمندان در سراسر جهان کرد و با این اقدام بزرگ، به جامعه جهانی ثابت نمود که شهرت هنری و ثروت مادی، تنها زمانی ارزش واقعی دارند که در خدمت انسانیت، صلح، دوستی و مرهمی بر دردهای عمیق جامعه بشری باشند.
او مظهر وفاداری خالصانه در زندگی شخصی و زناشویی، جسارت و شور بیپایان در میدان مسابقات اتومبیلرانی، و شرافت، وجدان کاری و اصالت در حرفه تخصصی خود بود. اسطورهای بیبدیل که میراث هنری غنی، منش اخلاقی والا، رویکرد بشردوستانه و تاثیر عمیق فرهنگیاش، همچنان مانند چراغی روشن فرازمانی، راه نسلهای آینده سینماگران را روشن نگاه میدارد و الهامبخش تمام انسانهای آزاده و سینمادوستان در سراسر جهان است. نیومن با تلفیق هنر ناب و اخلاق انسانی، نشان داد که چگونه میتوان یک ستاره واقعی در درون و بیرون دنیای تصویر بود. نگاه نافذ او، صدای گرمش و کاراکترهای چندبعدی که خلق کرد، بخش جداییناپذیر حافظه جمعی سینمای جهان است و هرگز غبار فراموشی بر آن نخواهد نشست؛ انسانی که هنر را ابزاری برای بهتر کردن دنیا میدانست و نام ماندگارش پیوسته در یادها جاودان میدرخشد.
کودکی و مرور کلی زندگی
پل نیومن در شیکر هایتس اوهایو همراه برادر بزرگترش آرتور و والدینش، آرتور و ترزا، در خانوادهای متمول بزرگ شد. پدرش فروشگاه موفق لوازم ورزشی داشت و مادرش خانهداری بود که به تئاتر علاقهی فراوان نشان میداد. نیومن نخستین تجربهی بازیگری خود را در سن هفت سالگی و با ایفای نقش یک دلقک دربار در نمایش مدرسه (بر اساس داستان رابین هود) به دست آورد؛ هرچند در آن زمان بازیگری علاقهی اصلی او نبود و در دبیرستان تمام رؤیایش تبدیل شدن به یک ورزشکار حرفهای بود و به همین دلیل فوتبال بازی میکرد.
او بعدها در کتاب خاطراتش با صراحت اعتراف کرد که در دوران کودکی از هیچکس حمایت عاطفی دریافت نکرده، به مادرش بدبین بوده و تصور میکرده پدرش او را فردی شکستخورده میداند. نیومن نوجوانی خود را دورهای سبکسرانه توصیف میکرد و میگفت نه عاشق، نه ورزشکار، نه دانشآموز و نه رهبر بوده است. با وجود چنین ارزیابی سختگیرانهای از سوی خودش، یکی از همرزمان دوران نیروی دریایی، او را جوانی نوزدهساله، بسیار شیک و بااعتمادبهنفس به یاد میآورد که حتی از فاصلهی دور با طرز راهرفتن منحصربهفردش شناخته میشد.
نیومن پس از پایان دبیرستان در سال ۱۹۴۳، مدت کوتاهی وارد دانشگاه اوهایو شد. اما یک شب پس از غلتاندن یک بشکه آبجو به سمت ماشین رئیس دانشگاه و گرفتار شدن در بازداشتگاه، از این دانشگاه اخراج شد. او سپس به شاخهی هوایی نیروی دریایی ایالات متحده پیوست. نیومن به شدت میخواست خلبان هواپیمای بمبافکن اژدرافکن شود، اما ابتلای او به کوررنگی (عدم توانایی در تشخیص رنگهای سبز و قرمز) مانع پروازش شد؛ در نتیجه بهعنوان اپراتور رادیو و پشتسکاندار آموزش دید و بخشی از جنگ جهانی دوم را در اقیانوس آرام خدمت کرد. او در جریان نبرد اوکیناوا بر روی ناو هواپیمابر USS Bunker Hill مستقر بود و به طرز معجزهآسایی از مرگ حتمی نجات یافت؛ چرا که درست یک روز پیش از حمله انتحاری کامیکازههای ژاپنی به این ناو (که منجر به کشته شدن صدها تن از همرزمانش شد)، خلبانِ هواپیمای نیومن دچار عفونت گوش شد و پرواز آنها لغو گردید.
پس از ترخیص از ارتش در سال ۱۹۴۶، او به پیشنهاد یکی از دوستانش در کالج تکجنسیتی کنیون در اوهایو ثبتنام کرد (انتخابی که خودش بعدها به شوخی آن را یک اشتباه خواند چون فکر میکرد دوری از زنان تمرکزش را روی درس بیشتر میکند، اما آنجا فقط به آبجوخوری گذشت) و با بورسیهی ورزشی برای تیم فوتبال دانشگاه به میدان رفت. با این حال، در اکتبر ۱۹۴۶، نیومن و چند تن از بازیکنان تیم در کلابی به نام بلوبِرد با محلیها درگیر دعوایی شدید شدند که منجر به بازداشت دوبارهی او و اخراجش از تیم فوتبال شد. نیومن سالها بعد به مجلهی اینترویو گفت: «مرا به زندان انداختند و از تیم فوتبال اخراج کردند. چون تصمیم نداشتم زیاد درس بخوانم و کار دیگری هم نداشتم، دو سال آخر را در رشتهی تئاتر گذراندم.» او بعدها اعتراف کرد که مربی فوتبال با اخراج او، ناخواسته بزرگترین لطف زندگیاش را در حق او کرد، چرا که اگر این حادثه رخ نمیداد، او هرگز وارد مسیر تئاتر نمیشد.
نیومن پس از فارغالتحصیلی با مدرک کارشناسی در سال ۱۹۴۹، در گروههای تئاتر تابستانی ویسکانسین فعالیت کرد و همانجا با بازیگر جوان، ژاکلین ویت، آشنا شد و آن دو خیلی زود با یکدیگر ازدواج کردند. او تا زمان مرگ ناگهانی پدرش در سال ۱۹۵۰ به بازیگری آماتور ادامه داد. مرگ پدر پیش از دستیابی او به هرگونه شهرت حرفهای رخ داد و نیومن را واداشت همراه همسرش به اوهایو بازگردد تا حدود یک سال فروشگاه خانوادگی لوازم ورزشی را اداره کند.
نخستین فرزند خانواده، پسری به نام اسکات، در اوهایو به دنیا آمد. نیومن که نمیتوانست اشتیاقش به هنر را سرکوب کند، سرانجام از برادرش آرتور خواست تا ادارهی کسبوکار خانوادگی را بر عهده بگیرد و خودش همراه خانواده به کنتیکت رفت تا در دانشکدهی نمایش دانشگاه معتبر ییل تحصیل کند. کمبود شدید پول پس از یک سال او را ناچار ساخت از ییل بیرون بیاید و در سال ۱۹۵۲ راهی نیویورک شود؛ جایی که توانست زیر نظر لی استراسبرگ بزرگ در «اکتورز استودیو» آموزش ببیند. او در آنجا در کنار استعدادهایی چون مارلون براندو و جیمز دین قرار گرفت. نیومن ابتدا کاملاً زیر سایه جذابیت جیمز دین بود و حتی نقش اول فیلم شرق عدن را در تست بازیگری به او باخت؛ اما پس از مرگ ناگهانی و تراژیک جیمز دین، نقشی که برای دین در فیلم کسی آن بالا مرا دوست دارد در نظر گرفته شده بود به پل نیومن رسید و همین نقطه تحول، مسیر او را به سوی شهرت افسانهای در هالیوود هموار کرد.
ورود به سینما
پل نیومن محیط تئوریک دانشگاه ییل را رها کرد و وارد «اکتورز استودیو» نیویورک شد؛ جایی که زیر نظر لی استراسبرگ و در کنار مارلون براندو و جیمز دین آموزش دید. نیومن خود را بازیگری ذهنی و محاسباتی میدانست که باید روان شخصیت را طراحی کند، اما تکنیکش چنان طبیعی جلوه کرد که تماشاگران تصور میکردند او اصلاً بازی نمیکند. نخستین حضور او در برادوی در سال ۱۹۵۳ با نمایش «پیکنیک» رقم خورد. او در این نمایش با جوآن وودوارد آشنا شد؛ بازیگری که در اولین ملاقات در دفتر ایجنت مشترکشان، نیومن را فقط یک پسر خوشقیافه و بیاستعداد دانسته بود. در آن زمان، جوآن برای پنهان کردن گرایش جنسی دوستش گور ویدال، نقش نامزد صوری او را بازی میکرد و نیومن نیز با همسر اولش، ژاکلین ویت، زندگی میکرد.
موفقیت این نمایش، قرارداد با برادران وارنر را برای نیومن به همراه آورد. اما نخستین فیلم او، «جام نقرهای» (۱۹۵۴)، یک شکست تجاری و انتقادی مطلق بود. نیومن که لباس تاریخیاش در فیلم را شبیه لباس کوکتل زنانه میدانست، در سال ۱۹۶۳ با چاپ آگهی عذرخواهی با کادر مشکی در روزنامهها، ملتمسانه از مردم خواست این فیلم را از تلویزیون تماشا نکنند؛ اقدامی که برعکس، کنجکاوی مردم را برانگیخت و بینندگان را به اوج رساند. او خیلی زود با درخشش در نقش راکی گرازیانو در فیلم «کسی آن بالا مرا دوست دارد» (۱۹۵۶) نقشی که پس از مرگ ناگهانی جیمز دین به او رسیده بود آینده خود را تثبیت کرد. سپس بازی مغناطیسی او در نقش یک فوتبالیست سابق و الکلی در «گربه روی شیروانی داغ» (۱۹۵۸)، نخستین نامزدی اسکار را برایش به ارمغان آورد.
در همان سال، پس از پنج سال رابطه پنهانی و نهایی شدن طلاق از ژاکلین، پل و جوآن با یکدیگر ازدواج کردند؛ ازدواجی ۵۰ ساله با ۱۶ همکاری سینمایی مشترک. نیومن همواره با جمله معروف «وقتی در خانه استیک داری، چرا برای همبرگر بیرون بروی؟» از وفاداریاش میگفت، اما زندگی آنها بدون طوفان نبود. او همواره بار گناه خیانت به همسر اولش را بر دوش میکشید و شایعاتی چون رابطه ۱۸ ماهه او با نانسی بیکن در جریان فیلم «بوچ کسیدی» به مجلات زرد راه یافت؛ زنی که با طعنه گفت: «پل برای همبرگر بیرون نمیرود، اما برای بیکن بیرون میآید!». آنها سرانجام در سال ۱۹۸۳ برای آرام کردن طوفانها، پیمان ازدواجشان را تجدید کردند.
بزرگترین تراژدی نیومن، نقش او به عنوان پدر بود. او اعتراف میکرد که برای پدر شدن آمادگی نداشت و نمیخواست یکی از فرزندان خودش باشد. تنها پسرش، اسکات، زیر سایه سنگین نام پدر دچار آسیبهای روانی شدید شد و در سال ۱۹۷۸ بر اثر مصرف تصادفی بیش از حد الکل و دارو در ۲۸ سالگی درگذشت؛ حادثهای که نیومن را ویران کرد و او را به تاسیس بنیاد مبارزه با اعتیاد اسکات نیومن واداشت. بخش تاریک دیگر، اعتیاد شدید خود پل به الکل بود؛ او روزانه یک جعبه کامل آبجو مینوشید و تا سال ۱۹۷۱ مصرف ویسکی را ادامه میداد، تا جایی که جوآن این دوران را سالهای تاریک و رنجآور زندگی مشترکشان توصیف کرده است.
بهترین فیلمها
فیلم «بیلیاردباز» (۱۹۶۱) شخصیت سینمایی نیومن را بهروشنی تعریف کرد. او در نقش فست ادی فلسن، بیلیاردباز خردهپا و جاهطلب، هویتی تازه یافت؛ بازیگری که پیش از فیلم حتی روش درست به دست گرفتن چوب بیلیارد را نمیدانست، اما ماهها تمرین سخت در خانه، بازی او را چنان طبیعی جلوه داد که دومین نامزدی اسکار را برایش به همراه آورد و آغازگر رشتهای از ضدقهرمانهای دههی ۱۹۶۰ شد. او پیش از آن در حماسهی «خروج» (۱۹۶۰) نقش یک مبارز یهودی را بازی کرده بود، اما خودش معتقد بود تنها در قالب زبان بومی و عامیانهی آمریکایی بهترین عملکرد را دارد. این موضوع در فیلم «هاد» (۱۹۶۳) ثابت شد؛ جایی که پرتره او از یک دامدار زنباره و بیاصول، سومین نامزدی اسکار را برایش رقم زد و جذابیت مغناطیسیاش باعث شد تماشاگران برخلاف متن فیلمنامه، با این شخصیت منفی همدلی کنند.
نیومن در «هارپر» (۱۹۶۶) قالب یک کارآگاه خصوصی دائمالخمر را زنده کرد و سپس در «پردهی پاره» (۱۹۶۶) با آلفرد هیچکاک همکاری کرد؛ هرچند چالشهای او با هیچکاک بر سر انگیزه روانی کاراکترش، منجر به این پاسخ کنایهآمیز کارگردان شد که «انگیزه تو، چک دستمزد توست!». در سال ۱۹۶۷، فیلم «لوک خوشدست» چهارمین نامزدی اسکار او را رقم زد و شخصیت زندانی نافرمانی را جاودانه کرد که در برابر زندانبانان سادیست خم نمیشود. صحنه معروف خوردن ۵۰ تخممرغ در این فیلم به یکی از نمادهای تاریخ سینما تبدیل شد؛ گرچه خود نیومن با ترفندهای تدوین از خوردن آنها فرار کرد! سپس شاهکار «بوچ کسیدی و ساندنس کید» (۱۹۶۹)، زوج هنری نیومن و رابرت ردفورد را به یکی از محبوبترین دوگانههای تاریخ بدل کرد. شیمی کمنظیر آنها بیش از ۴۶ میلیون دلار فروش داخلی و هفت نامزدی اسکار به همراه آورد. این موفقیت تجاری بزرگ در سال ۱۹۷۳ با فیلم «نیش» تکرار شد و این کمدی جنایی، جایزه اسکار بهترین فیلم را از آن خود کرد.
نیومن در ادامه با فیلم «بوفالو بیل و سرخپوستان» (۱۹۷۶) تصویر اسطورهای قهرمان آمریکایی را به چالش کشید و یکی از مضحکترین نقشهای کارنامهاش را ساخت. فیلم «حکم» (۱۹۸۲) اما یکی از شخصیترین و بیپیرایهترین بازیهای او در نقش یک وکیل الکلی و شکستخورده بود؛ نقشی که نیومن میگفت بدون نیاز به تکنیکهای متد، بلافاصله در دسترس احساساتش بود. سرانجام در سال ۱۹۸۶، با فیلم «رنگ پول» ساخته مارتین اسکورسیزی، فست ادی فلسن پس از ۲۵ سال در کنار تام کروز جوان به پرده بازگشت. نیومن که پیش از این شش بار نامزدی اسکار را باخته بود و آکادمی یک سال قبل برای دلجویی به او اسکار افتخاری داده بود، در هفتمین نامزدی خود بالاخره اسکار بهترین بازیگر مرد را برد؛ هرچند به نشانه اعتراض و دلخوری از اینکه بسیار دیر به حقش رسیده، در مراسم شرکت نکرد.
آخرین نقشآفرینی زنده و درخشان او در فیلم «راهی بهسوی تباهی» (۲۰۰۲) در نقش یک رئیس مافیای قدرتمند رقم خورد که نامزدی اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را برایش به ارمغان آورد. دیگر آثار شاخص او شامل «غیبت مالیس» (۱۹۸۱) و «هیچکس احمق نیست» (۱۹۹۴) بود؛ کاراکتری در هفتاد سالگی که نیومن میگفت بیشترین شباهت را به خود واقعی او دارد. او در آخرین حضور بلند سینمایی خود، صداپیشگی کاراکتر «داک هادسن» را در انیمیشن محبوب «ماشینها» (۲۰۰۶) بر عهده گرفت؛ نقشی که ادای احترامی به عشق دیرینهاش به اتومبیلرانی بود و به پرفروشترین فیلم کارنامهاش تبدیل شد و پس از درگذشت او، پیکسار این کاراکتر را برای همیشه بازنشسته کرد. ده اثر برتر او در فهرست آثار ضروری بنیاد فیلم بریتانیا قرار دارند؛ اسطورهای که پشت دوربین نیز با کارگردانی فیلمهایی چون «ریچل، ریچل» (۱۹۶۸) با بازی همسرش جوآن وودوارد خوش درخشید و در سال ۲۰۰۵ نیز با مینیسریال «امپایر فالز» جوایز امی و گلدن گلوب را فتح کرد تا ثابت کند وجاهت و نبوغ او تا آخرین سالهای عمر هشتاد سالهاش، دستنخورده باقی مانده است.
جوایز و افتخارات
بررسی کارنامه جوایز پل نیومن، گویای جایگاه رشکبرانگیز او در هالیوود است؛ او در مجموع ده بار نامزد جایزه اسکار شد (۹ نامزدی در شاخههای بازیگری و یک نامزدی بهترین فیلم برای تهیهکنندگی ریچل، ریچل). نیومن برای شاهکارهایی چون «گربه روی شیروانی داغ»، «بیلیاردباز»، «هاد»، «لوک خوشدست»، «غیبت مالیس»، «حکم»، «هیچکس احمق نیست» و «راهی بهسوی تباهی» نامزد شد و سرانجام برای «رنگ پول» اسکار بهترین بازیگر مرد را تصاحب کرد. آکادمی سینما در سال ۱۹۸۵ برای جبران سالها بیتوجهی، یک اسکار افتخاری به او داد؛ نیومن هنگام پذیرش آن با طنزی گزنده گفت: «بیش از همه سپاسگزارم که این جایزه درون کارت هدیهی آرامستان فارست لان پیچیده نشده بود و من هنوز زندهام!». او بعدها جایزهی بشردوستانهی جین هرشولت (۱۹۹۳) و جایزهی سیسیل بی. دمیل گلدن گلوب (۱۹۸۴) را نیز به تالار افتخاراتش اضافه کرد.
عشق سوزان نیومن به اتومبیلرانی پس از بازی در فیلم «پیروزی» (۱۹۶۹) شعلهور شد؛ فیلمی که برایش دستمزد رکوردشکن ۱.۱ میلیون دلاری به همراه داشت. او پیستهای رانندگی را جولانگاه خود کرد و در سال ۱۹۹۵ در هفتاد سالگی، همراه تیمش برندهی مسابقه استقامتی دیتونا (Rolex 24) شد تا نامش به عنوان مسنترین برندهی یک مسابقهی حرفهای در کتاب رکوردهای گینس ثبت شود. نیومن که اغلب با شماره خودرویی معادل سن خود مسابقه میداد، میگفت تنها پشت فرمان احساس ظرافت و آرامش واقعی دارد.
اما بزرگترین شاهکار او خارج از پرده سینما، فعالیتهای بشردوستانهاش بود. در اوایل دهه ۱۹۸۰، او و دوستش ای. ای. هاچنر، مقادیر زیادی سس سالاد خانگی را در وان حمام خانه نیومن مخلوط کرده و به عنوان هدیه کریسمس به همسایهها دادند. این ایده آماتور به تاسیس شرکت چندمیلیوندلار تولید مواد غذایی «نیومنز اون» (Newman's Own) در سال ۱۹۸۲ ختم شد. نیومن با چاپ عکس خود روی محصولات و با شعار طنزآمیز «بیشرمیِ مطلق برای سودآوریِ خالص به نفع خیریه!»، تمام سود حاصله را وقف نیازمندان کرد. این برند تا کنون بیش از نیممیلیارد دلار به هزاران نهاد خیریه، برنامههای پیشگیری از اعتیاد و مبارزه با قحطی آفریقا کمک کرده است. او همچنین پس از مرگ تلخ پسرش، بنیاد اسکات نیومن را برای مبارزه با سوءمصرف مواد تاسیس کرد و در سال ۱۹۸۸ اردوگاههای تفریحی رایگانی را برای کودکان مبتلا به بیماریهای سخت در سراسر جهان بنیان گذاشت؛ چرا که سخاوت را نه صدقه، بلکه یک سرمایهگذاری بزرگ در جامعه میدید.
بهترین فیلمها از نظر منتقدان
منتقدان سینما، فیلمهای «بیلیاردباز» و «هاد» را پایههای اصلی و قوامدهندهی شخصیت سینمایی پل نیومن میدانند؛ شاهکارهایی که در کنار «هارپر» و «هومبر»، رشتهی آثار مشهور او را با حرف H تکمیل میکنند. پالین کیل، منتقد افسانهای، بازی نیومن در این آثار را اوج بازیگری راحت، روان و بیتکلف یک ستارهی آمریکایی توصیف کرد و نوشت: «دوستداشتنیبودن نیومن مسری است و نباید از هیچکس خواست که او را دوست نداشته باشد.» جرج روی هیل، کارگردان بزرگ نیز باور داشت تماشاگر هرگز تکلفِ بازیکردن را در نیومن نمیدید، زیرا او صرفاً در نقش حل میشد. گرچه «گربه روی شیروانی داغ» نخستین خروج او از پوسته یک ستاره خوشچهره بود، اما «بیلیاردباز» دامنهی کامل توانایی دراماتیکش را آشکار کرد و «هاد» مرز تحمل مخاطب در برابر شخصیتی فاسد را آزمود؛ نقشی که نیومن برای درک آن، چندین هفته هویت خود را مخفی کرد و به عنوان کارگر ساده در یک مزرعه تگزاسی روی کاه خوابید تا روح کاراکتر را لمس کند.
در این میان، «لوک خوشدست» به نمونهی کامل ضدقهرمانِ ضدساختار نیومن تبدیل شد؛ تصویری اندوهناک از انسانی ناسازگار با جهان که در ۴۲ سالگی نیومن ساخته شد، اما فیزیک ورزیدهاش او را بسیار جوانتر نشان میداد؛ تا جایی که همسرش جوآن وودوارد به شوخی میگفت شوهرش در ۲۹ سالگی متوقف شده و هر سال ۲۹ ساله میماند! اگرچه «بوچ کسیدی و ساندنس کید» و «نیش» الگوی فیلمهای رفاقتی (Buddy Film) را در سینما تثبیت کردند و رقابت جذاب او با ستارههایی چون استیو مککوئین در آسمانخراش جهنمی جنجالبرانگیز شد، اما منتقدان مجله نیویورکر به درستی اشاره میکنند که هالیوود نو در دنیای مردانهی نیومن، فضای اندکی برای زنان باقی میگذاشت. پایپر لوری در «بیلیاردباز» خودکشی میکند، پاتریشیا نیل در «هاد» فرار میکند و کاترین راس در «بوچ کسیدی» پیش از فاجعه نهایی غیب میشود. این رویکرد گزینشی و بیاعتنا به زنان، بخشی از همان کاراکتر خونسرد و جذابی بود که مخاطب برای تماشایش بلیت میخرید؛ مانند صحنه بداهه و مشهور فیلم «هیچکس احمق نیست» که ملانی گریفیث ناگهان لباسش را باز میکند و نیومن سالخورده صرفاً با یک شانه بالا انداختن واقعی، اوج بیتفاوتی کاریزماتیکش را به تصویر میکشد.
با این حال، فیلم «حکم» نزد منتقدان، عریانترین، کمتظاهرترین و آسیبپذیرترین بازی او بدون هالهی پرزرقوبرق یک ستاره بود و «رنگ پول» پیروزی سرکشانهی بازیگری سالخورده را رقم زد که آتش درونیاش را بازیافته بود. گور ویدال، نیومن و وودوارد را «آخرین ستارههای واقعی سینما» نامید؛ نسلی برخاسته از ویرانههای نظام استودیویی قدیم که بازیگری متد را در کنار ردفورد، هافمن و مککوئین به اوج رساند. با وجود تحسین همرزمان ارتش، همکلاسیهای ییل و درمانگر خانواده که او را پدری فوقالعاده مهربان و سرشار از عشق میدانستند، خود نیومن با یک خودانتقادی دائم، موفقیتش را به شانس، پشتکار و مرگ جیمز دین نسبت میداد. او اعتراف میکرد که بازیگری برای همسرش جوآن غریزیتر است و خودش برای فرار از ادارهی کسبوکار خانوادگی به سینما پناه برده است. تضاد میان این تردیدهای درونی و آن سحرِ چشمان آبی بر پرده، تصویری چندگانه از مردی میسازد که میلیونها انسان آرزوی جایگاهش را داشتند، اما خودش در خلوت خویش، آرزو داشت شخص دیگری باشد.
نقل قولها
کلمات و اندیشههای پل نیومن همانند کاراکترهای سینماییاش، ملغمهای عمیق و منحصربهفرد از طنز گزنده هالیوودی، اصالت اخلاقی و فلسفهای واقعگرایانه پیرامون زندگی، شانس و مسئولیتهای فردی بود. او اصالت افراد را در گروی داشتن موضع و چالشهایشان میدانست و با صراحت میگفت: «مردی که هیچ دشمنی ندارد، شخصیتی هم ندارد؛ نیاز فراوان است و فرصتهای ایجاد تغییر نیز فراواناند و وقتی کار درست را میبینید، بهتر است انجامش دهید.» نیومن انسانها را نه با باورها یا نیتهای خوب، بلکه صرفاً با اعمالشان میسنجید و معتقد بود که آدمهای دچار کمبود اخلاق همیشه نمایش خوبی اجرا میکنند و شبها مانند یک کودک آسوده میخوابند. او تنهایی را بستری برای رشد میدانست و با نگاهی واقعبینانه به مسیرهای تاریک زندگی میگفت: «همیشه پیش از آنکه هوا کاملاً سیاه شود، تاریکترین لحظه فرا میرسد؛ من راههایی را پیمودهام که آرزو میکردم واردشان نمیشدم و اکنون هم در مسیرهای هیجانانگیزی حرکت میکنم؛ فقط امیدوارم وقتی به پیست بزرگ آسمان رسیدید، کفهی ترازو کمی بهسوی کارهایی سنگین شود که به آنها افتخار میکنید.»
او بازیگری را نه یک حرفه خلاق، بلکه هنری تفسیری میدانست و وفاداری زناشوییاش را با عبارت مشهور «در خانه استیک دارم، چرا باید برای همبرگر بیرون بروم؟» توصیف میکرد. در سالهای پایانی زندگی، نگاه او به پیری و مرگ ترکیبی از شجاعت و شوخطبعی بود؛ خود را به پنیر خوبی تشبیه میکرد که تازه آنقدر کپک زده تا جالب و قیمتی شود و با شگفتی میگفت: «نمیشود به سن من رسید و هر صبح با تعجب بیدار نشد؛ واقعاً شگفتآور است که از آنهمه مصرف الکل، سیگار، سرعت خودروها و مخاطرات این حرفه جان سالم به در بردهام.» عشق او به سرعت تا آخرین روزها با این جمله زنده بود که در مسابقه فقط سریعترین فرد برنده میشود و تا زمانی که توانایی داشته باشد پشت فرمان مینشیند، هرچند میدانست ممکن است همهچیز فردا تمام شود. او که با ایستادن شجاعانهاش در فهرست دشمنان نیکسون بزرگترین افتخار زندگیاش را کسب کرده بود، نگاه نهاییاش به جهان را در این عبارات موجز خلاصه کرد: «بودن در اینجا امتیازی بزرگ بوده است. همه میمیریم و هیچکس زنده از این زندگی بیرون نمیرود؛ امروز من زندگیام را تغییر دادم، شما چه کردید؟»
مرگ
پل نیومن در سال ۲۰۰۷ به دلیل کاهش تدریجی حافظه، اعتمادبهنفس و قدرت ابداع، رسماً از بازیگری کنارهگیری کرد و گفت این حرفه برایش به کتابی بسته تبدیل شده است. همان سال ابتلا به سرطان در او تشخیص داده شد، هرچند او و نمایندگانش ماهیت بیماری را خصوصی نگه داشتند و با طنز میگفتند او بهدلیل عارضهی پای ورزشکار و ریزش مو تحت درمان قرار دارد. او قصد داشت سال بعد نمایش «موشها و آدمها» را در وستپورت کارگردانی کند، اما مشکلات جسمانی او را به کنارهگیری واداشت؛ با این حال، عشق به سرعت را تا آخرین نفس حفظ کرد و تنها یک ماه پیش از مرگ، برای آخرین بار در یک پیست قرقشده با خودروی مسابقهای خود راند. سرانجام در ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۸، این اسطوره بیبدیل در ۸۳ سالگی بر اثر سرطان در خانهاش در وستپورت کنتیکت درگذشت. رابرت ردفورد در سوگ دوست دیرینهاش گفت: «نقطهای وجود دارد که احساسات از واژهها فراتر میروند؛ دوستی واقعی را از دست دادهام و زندگی من و کشور بهدلیل حضور او بهتر شده است.»
میراث مکتوب او پس از مرگ با یک معما همراه شد. نیومن از سال ۱۹۸۶ همراه دوستش استوارت استرن ضبط گفتوگوهایی افشاگرانه را برای خودزندگینامهاش آغاز کرده بود، اما در سال ۱۹۹۸ تمام نوارها را در محل دفع زباله سوزاند. با این حال، استرن متن پیادهشدهی آنها را نگه داشت و بر همین اساس، مجموعهی مستند ششقسمتی «آخرین ستارههای سینما» در سال ۲۰۲۲ به کارگردانی ایتن هاک ساخته شد و کتاب خاطرات او با نام «زندگی فوقالعاده یک مرد معمولی» به چاپ رسید؛ آثاری که با صراحتِ بیرحمانهای که خود نیومن خواسته بود، از ناامنیها، اعتیاد، خیانت و احساس گناهش پرده برداشتند. جوآن وودوارد که در سال ۲۰۰۸ به آلزایمر مبتلا شد، هنگام ساخت مجموعه همچنان زنده بود تا روایتی فراتر از افسانهی یک زوج بینقص ارائه شود. میراث نهایی پل نیومن هرگز به آن چشمان آبی محدود نماند؛ بازیهای ماندگار، بازنگری صادقانه در کاستیهای شخصی و صدها میلیون دلار کمک بشردوستانه، جایگاه او را در تاریخ سینما و انسانیت تثبیت کردند.
شما کدام نقشآفرینی پل نیومن را بیشتر دوست دارید؟