در چنین روزی سیام سپتامبر، جهان سینما، شیفتگان هنر هفتم و عاشقان فرهنگ مدرن با احترام و اندوه، به سوگ یکی از درخشانترین، عصیانگرترین و در عین حال تنهاترین ستارههای آسمان هالیوود یعنی جیمز دین نشست؛ مردی که با وجود عمری کوتاه چون یک جرقه زودگذر، شعلهای ابدی، سرکش و زوالناپذیر در تاریخ هنر معاصر روشن کرد. جیمز دین، مظهر بیبدیل کاریزما، انزوا، مظلومیت و عصیان نسل جوان، در چنین روز سرنوشتسازی از میان ما رفت، اما رد پای عمیق، ملموس و جاودانه او در فرهنگ عامه و روح سینما هرگز کمرنگ نشد و غبار زمان بر چهره نمادینش ننشست. او هرگز بازیگری نبود که صرفاً دیالوگ بگوید یا نقشی را به صورت مکانیکی بازی کند، بلکه او روح شکننده، رنجهای درونی، عقدههای پنهان و اشتیاق بیحدومرز خود را به کالبد شخصیتهایش میدمید و با هر نگاه خسته، هر فریاد در گلو خفه شده و هر لبخند تلخ، حرف دل نسلی را میزد که به دنبال هویت و معنای واقعی خود در جهانی آشفته، سرد و سنتی میگشت.
جیمز دین با حضور مقتدرانه خود در شاهکارهای ماندگاری چون شورش بیدلیل، شرق بهشت و غول، به ما آموخت که حقیقتِ ناب بازیگری در تسلیم شدن به دستورات خشک کارگردانان نیست، بلکه در درک عمیقِ تاروپود زندگی، لمس درد انسانها و جسارت برای کشف ناشناختههای وجودی است. او شجاعانه با ساختارهای کلیشهای زمان خود جنگید تا اصالت، احساسات عریان و واقعگرایی متد را به تصویر بکشد و فلسفهای را به یادگار گذاشت که امروز پس از گذشت دههها، زنده و الهامبخش است: این که طوری رؤیاپردازی کنیم که انگار تا ابد زندهایم و طوری زندگی کنیم که انگار امروز آخرین فرصت ما برای بودن است. مرگ ناگهانی و تراژیک او در اوج جوانی، زیبایی و در میانه مسیر عشق بیپایانش به سرعت و اتومبیلرانی، گرچه هالیوود و میلیونها هوادار را در بهتی عمیق و ابدی فرو برد، اما او را در نقطهای جادویی از زمان قفل کرد تا برای همیشه جوان، پرانرژی، عاصی و تسخیرناپذیر باقی بماند و هرگز پیر شدن اسطورهاش را به چشم نبینیم.
او همانطور که خود آرزو داشت، شکاف میان مرگ و زندگی را با هنر عمیق خود پل زد و با چنگ زدن به جاودانگی ثابت کرد که بزرگی و عظمت یک هنرمند هرگز به تعداد سالهای تقویمی عمرش بستگی ندارد، بلکه به عمق، کیفیت و ماندگاری اثری است که بر قلب و جان تماشاگرانش بر جای میگذارد. امروز ما در سالروز درگذشتش، نه تنها یاد یک ستاره بزرگ سینما، بلکه خاطره مانا و عزیز یک روح آزاد، هنرمندی فداکار و نمادی از معصومیت از دست رفته را گرامی میداریم که به تنهاترین کار دنیا، یعنی بازیگری، هویتی اسطورهای بخشید و به جهانیان نشان داد که چگونه میتوان در کوتاهترین زمان ممکن، به نمادی بیتکرار و ابدی برای تمام دورانها تبدیل شد و در دل تاریخ سینما تا ابد پادشاهی کرد.
کودکی و مرور کلی زندگی
جیمز بایرون دین در ۸ فوریهی ۱۹۳۱ در آپارتمان سون گیبلز، واقع در تقاطع خیابان چهارم و خیابان مککلور شهر ماریون در ایندیانا، به دنیا آمد. نام میانی او یعنی بایرون، انتخابی از سوی مادرش میلدرد بود که به دلیل علاقه وافرش به لرد بایرون، شاعر رمانتیک انگلیسی، این نام را برگزید؛ رویکرد هنری مادر، نخستین بذر عشق به هنر را در دل جیمز کاشت. او تنها فرزند خانواده بهشمار میرفت. پنج یا شش سال پس از تولد جیمز، پدرش وینتون دین، کشاورزی را کنار گذاشت تا به عنوان تکنسین دندانپزشکی مشغول به کار شود و به همین دلیل خانواده به سانتا مونیکا در کالیفرنیا نقل مکان کرد.
دین در سالهای اقامت در کالیفرنیا رابطهی بسیار نزدیکی با مادرش داشت، اما این دوران خوش چندان طولانی نبود. میلدرد در سال ۱۹۳۸ ناگهان دچار درد شدید معده شد، به سرعت وزن کم کرد و سرانجام بر اثر سرطان رحم درگذشت؛ رویدادی تلخ که جیمزِ ۹ ساله را در اندوهی عمیق فرو برد. وینتون که پس از مرگ همسرش توان نگهداری از پسرش را نداشت، او را به مزرعهی خواهرش اورتنس و همسر او مارکوس وینسلو در نزدیکی فیرمونت ایندیانا فرستاد تا جیمز در خانهی کوئیکری (یک مذهب متمایل به صلحطلبی و سادگی) خاله و شوهرخالهاش بزرگ شود.
در همین سالهای کودکی و طی یک حادثه در انبار غله مزرعه، طناب بازی جیمز پاره شد و زمین خوردنِ شدید، باعث شکستن دو دندان جلویی او شد؛ نقصی که سبب شد او تا پایان عمر از دندان مصنوعی تکهای استفاده کند. علاوه بر این، او از نزدیکبینی شدید رنج میبرد؛ ضعف بینایی عمیقی که بعدها در دوران بازیگری، به نگاههای خیره، نیمهباز و متمایز او روی پرده سینما جلوهای خاص بخشید.
با وجود این چالشها، عملکرد تحصیلی دین در مجموع درخشان بود و میان همکلاسیهایش نیز محبوبیت زیادی داشت. او با وجود قدِ نسبتاً کوتاهش، به دلیل سرعت بالا بازیکن فیکس تیمهای بیسبال و بسکتبال دبیرستان بود و همتیمیهایش به او لقب «دینِ مخوف» داده بودند. زندگی در مزرعه مانع علاقهاش به هنر نشد؛ او نمایش میخواند، از طریق انجمن سخنوری در مسابقات سخنرانی شرکت میکرد و به آموزش ویولن، رقص تپ و هنرهای تجسمی پرداخت. در این میان، آشنایی او با یک کشیش متدیست محلی به نام جیمز دِویرد، نقشی کلیدی در پرورش فکری او داشت. دِویردِ روشنفکر، جیمز جوان را با ادبیات دگراندیش، تئاتر، مسابقات اتومبیلرانی و حتی هنر گاوبازی آشنا کرد. مجموعهی همین علایق و تجربیات، استعداد نمایشی و ابعاد عمیق شخصیت او را پیش از ورود حرفهای به دنیای بازیگری آشکار ساخته بود.
ورود به سینما
دین پس از فارغالتحصیلی از دبیرستان فیرمونت در مه ۱۹۴۹، همراه سگش مکس به کالیفرنیا بازگشت تا با پدر و نامادریاش زندگی کند. او ابتدا در کالج سانتا مونیکا رشتهی پیشحقوق را برگزید، اما سپس با انتقالی یکنیمساله به دانشگاه کالیفرنیا در لسآنجلس (UCLA)، رشتهاش را به نمایش تغییر داد؛ تصمیمی عصیانگرانه که به دوری و تیرگی رابطهاش با پدرجامعهگرایش انجامید. استعداد او در UCLA خیلی زود شکوفا شد، به طوری که در ترم اول توانست از میان ۳۵۰ بازیگر داوطلب، نقش مالکوم را در تئاتر مکبث از آن خود کند. دین همزمان در کارگاه بازیگری جیمز ویتمور آموزش دید و نخستین کار حرفهای خود را در یک آگهی تلویزیونی برای پپسی (۱۹۵۰) به دست آورد؛ آگهی معروفی که از قضا دو هنرور نوجوانِ دیگر آن (نیک آدامز و بورلی لانگ)، سالها بعد به همبازیهای او در فیلم شورش بیدلیل تبدیل شدند. همین تجربه، راه او را برای گرفتن نقشی دیالوگدار در قالب یحیی تعمیددهنده در ویژهبرنامهی تلویزیونی عید پاک Hill Number One هموار کرد. او در ژانویهی ۱۹۵۱ دانشگاه را رها کرد و به توصیهی ویتمور، برای دنبالکردن جدیتر تئاتر راهی نیویورک شد.
پیش از رسیدن به نقشهای بزرگ در نیویورک، دین برای گذران زندگی کارهای کوتاهمدتی انجام داد؛ از جمله به عنوان «آزمایشگر بدلکاری» در مسابقهی تلویزیونی Beat the Clock شبکه سیبیاس مشغول شد، اما به دلیل چابکی بیش از حد و حل کردن برقآسای چالشها که سنجه زمانبندی مسابقه را برای افراد عادی خراب میکرد، از کار اخراج شد! با این حال، حضور موفق روی صحنه سرانجام راه او را به برادوی باز کرد. دین در نمایش See the Jaguar (۱۹۵۲) نقشی کلیدی گرفت و بعدتر با درخشش در نقش یک خدمتکار باجگیر در اقتباس نمایشی The Immoralist (۱۹۵۴) اثر آندره ژید، توجه الیا کازان، کارگردان بزرگ سینما را به خود جلب کرد. او پیش از این، نقشهای بسیار کوتاهی در فیلمهای Fixed Bayonets (۱۹۵۱) و Sailor Beware (۱۹۵۲) داشت که نامش حتی در عنوانبندی هم ذکر نشده بود، اما همین حضورهای کوتاه، چشم مسئولان انتخاب بازیگر هالیوود را گرفت و اواخر سال ۱۹۵۴، کازان او را برای ایفای نقش اصلی شرق بهشت انتخاب کرد.
الیا کازان نقش «کال تراسک»، نوجوان آشفتهی رمان جان استاینبک را به دین سپرد. دین هنگام فیلمبرداری با رفتارهای غیرقابلپیشبینی و متد اکتینگِ بداههاش، بازیگران مقابل از جمله ریموند مسی را آگاهانه به چالش میکشید؛ تنشِ واقعی پشت صحنه میان دین و مسی (که از بازی بیقاعده جیمز متنفر بود)، دقیقاً همان پویایی سرد پدر و پسری را که کازان میخواست به فیلم تزریق کرد. این فیلم جایگاه او را به عنوان یک ستاره تثبیت نمود. دین بلافاصله و پیش از اکران فیلم اول، نقش اصلی فیلمی را گرفت که بعدها معرف افسانهاش شد: شورش بیدلیل (۱۹۵۵). او در نقش «جیم استارک»، دانشآموز حساس و ناسازگار، به تجسم عینی نسل جوان سرخورده و عاصی دهه ۵۰ تبدیل شد. سومین و آخرین نقشآفرینی جیمز دین در فیلم غول (۱۹۵۶) به کارگردانی جورج استیونز رقم خورد، جایی که او در کنار راک هادسن و الیزابت تیلور، تنها نقش منفی کارنامه خود (جت رینک) را بازی کرد و برای بخش پایانی فیلم، با موهای خاکستری و گریمی مسنتر، تصویری متفاوت از خود به یادگار گذاشت.
بهترین فیلمها
مووی وب هفت فیلم جیمز دین را رتبهبندی کرده و نقشهای کوتاه و بدون ذکر نام او در عنوانبندی را نیز در کنار سه اثر اصلیاش قرار داده است. رتبهی هفتم این لیست به فیلم Trouble Along the Way (۱۹۵۳) تعلق دارد؛ درامی ورزشی با بازی جان وین و دانا رید که داستان یک پروندهی حضانت فرزند، آنها را به هم نزدیک میکند. دین در اوج داستان و در میان جمعیت تماشاگران یک مسابقهی فوتبال، نقش یک مشوق پرشور را بازی میکند؛ هرچند زمان اندک حضورش اجازه نداد این نقش به اجرای برجستهای تبدیل شود. فیلم کمدی Sailor Beware (۱۹۵۲) با بازی زوج کمدین کلاسیک، جری لوئیس و دین مارتین، در رتبهی ششم قرار دارد. این اثر دومین تجربهی سینمایی دین محسوب میشود که در قالب یکی از افراد بینامِ کنار رینگ بوکس تنها چند جمله میگوید؛ نقشی بسیار کوتاه که اگرچه تواناییهای واقعی او را عیان نکرد، اما زمینهی دیدهشدنش توسط مسئولان انتخاب بازیگر هالیوود را فراهم ساخت.
رتبهی پنجم به فیلم نوآر Deadline - U.S.A. (۱۹۵۲) با بازی هامفری بوگارت اختصاص دارد. بوگارت در نقش یک دبیر باسابقه تلاش میکند با افشای یک گانگستر، مانع فروش روزنامهاش شود. دین در این اثر بدون ثبت نامش در عنوانبندی، نقش یک پادوی پرتحرک در بخش تحریریه را بازی میکند و حضور پرانرژی او، به فضای سنگین فیلم نوآر تعادل میبخشد. جایگاه چهارم به فیلم Has Anybody Seen My Gal? (۱۹۵۲) با بازی راک هادسن میرسد. جیمز دین در این فیلم کمدی بار دیگر بدون ذکر نام در عنوانبندی ظاهر میشود و در نقش مشتری یک کافه، با سفارش دادن یک نوشابه عجیبِ شکلات و فلفل، توانایی خود را در جلب نگاه تماشاگر بدون اتکا به دیالوگهای طولانی نشان میدهد؛ حضوری کوتاه که مسیر او را برای رسیدن به نخستین نقش اصلی هموار کرد.
سه رتبهی نخست این فهرست به شاهکارهایی اختصاص دارد که هویت تاریخی جیمز دین را شکل دادند. East of Eden (شرق بهشت) در رتبهی سوم ایستاده است؛ فیلمی به کارگردانی الیا کازان که نخستین نقش اصلی دین را رقم زد و او را به اولین بازیگر تاریخ سینما تبدیل کرد که پس از مرگش نامزد جایزه اسکار شد. فیلم Giant (غول) رتبهی دوم را به خود اختصاص داده است؛ درامی حماسی که داستان زندگی بیک بندیکت (راک هادسن) و همسرش لزلی (الیزابت تیلور) را در جامعه تعصبآمیز تگزاس دنبال میکند. دین در نقش «جت رینک»، شخصیتی جذاب، حیلهگر و جاهطلب را خلق کرد که از یک جوان فقیر به یک غول نفتیِ مقتدر اما الکلی تبدیل میشود. بازیِ بیکلام و خلاقانه او در سکانسِ متر کردن زمین، دامنهی وسیع بازیگری او در به تصویر کشیدن تحول سنی یک کاراکتر منفی را اثبات کرد و این اثر به عنوان آخرین تصویر سینمایی ثبتشده از او در جایگاه دوم نشست.
در نهایت، رتبهی نخست به فیلم ماندگار Rebel Without a Cause (شورش بیدلیل) رسیده است؛ اثری که مخاطبان سینما تا دههها پس از مرگ دین، او را با کاپشن قرمز نمادین و شخصیت پرشور و ستیزهجوی «جیم استارک» در آن به یاد میآورند. روابط پیچیده جیم با دختر موردعلاقهاش جودی (ناتالی وود)، پیوند عاطفی و حمایتیاش با پلاتو (سال مینئو) و چالشهای عمیقش با والدین، بستری بینظیر برای اجرای سبک متد اکتینگ دین فراهم کرد. حضور مقتدرانه او در این فیلم فراتر از تصویر یک جوان مضطربِ کلیشهای رفت و میتوانست جایگاه او را به عنوان مرد اول هالیوود تضمین کند، اگر زندگیاش تنها چند ماه پس از پایان تولید این فیلم به شکلی تراژیک قطع نمیشد.
جوایز و افتخارات
جیمز دین پس از مرگش برای بازی در فیلم شرق بهشت (۱۹۵۵) نامزد جایزهی اسکار شد و به نخستین بازیگر تاریخ سینما تبدیل گردید که نامزدی اسکار بازیگری را پس از درگذشتش دریافت میکرد. درخشش خیرهکننده او در فیلم غول (۱۹۵۶) نیز دومین نامزدی متوالی اسکار در شاخه بهترین بازیگر نقش اول مرد را پس از مرگ برای او به همراه آورد. اگرچه هیچیک از این نامزدیها به دریافت مجسمه طلایی ختم نشد، او همچنان در تاریخ سینما تنها بازیگری به شمار میرود که دو نامزدیِ اسکار بازیگری را پس از مرگ به نام خود ثبت کرده است.
اثرگذاری عمیق دین هرگز به جوایز رسمی آکادمی محدود نماند؛ در سالهای پس از مرگش، صدها کتاب و مقاله دربارهی شخصیت و شیوه بازیگری متد او نوشته شد، دستکم ۴۳ ترانه در ادای احترام به او ضبط گردید و هنرمندان بیشماری تصویرش را موضوع نقاشیها و آثار تجسمی خود قرار دادند. شیفتگان او و سینمای کلاسیک، هر سال در سالروز درگذشتش برای بزرگداشت یاد این ستاره به آرامگاهش در فیرمونت ایندیانا میروند. جوانماندن همیشگی چهرهی جیمز دین در حافظهی جمعی جهان، نقش او را به عنوان یک نماد فرهنگی جاودانه و مظهر اضطراب پایدار نوجوانی برای تمام نسلها تثبیت کرده است.
بهترین فیلمها از نظر منتقدان
تحلیلگران تاریخ سینما، کارنامه فشرده اما مقتدرانه جیمز دین را به عنوان یکی از خالصترین و تأثیرگذارترین نمونههای سبک «متد اکتینگ» در عصر طلایی هالیوود میشناسند و مراجع معتبری چون راتن تومیتوز و متاکریتیک، هر سه اثر اصلی او را در زمره شاهکارهای ماندگار جهان قرار دادهاند. در این میان، فیلم شورش بیدلیل با کسب امتیاز درخشان ۸۹ از ۱۰۰ در متاکریتیک، بالاترین تحسینهای کیفی را از سوی منتقدان به خود اختصاص داده است؛ به طوری که دان کالاهان، منتقد سرشناس اسلنت مگزین، این اثر را تصویری عمیقاً رمانتیک و گزنده از انزوای نوجوانی نامید که توانست استاندارد جدیدی برای نمایش احساسات عریان بر پرده سینما تعریف کند. از سوی دیگر، فیلم شرق بهشت نیز با جلب رضایت ۸۶ درصدی منتقدان، جایگاهی استثنایی دارد. منتقدان ارشد سینما همواره تأکید کردهاند که اگرچه الیا کازان تلاش کرده ابعادی حماسی به این درام ببخشد، اما این بازی میخکوبکننده، حساس و به تعبیر پولین کیل (منتقد نامآور مجله نیویورکر) «شاعرانه» جیمز دین است که قلب تپنده و خروشان فیلم را میسازد؛ حضوری که حتی جان استاینبک، نویسنده رمان، پس از دیدن تست بازیگری دین اعتراف کرد او دقیقاً همان «کال تراسک» آشفتهای است که در ذهن داشته است.
حماسه بزرگ غول نیز با امتیاز ۸۴ در متاکریتیک، گواهی بر دامنه وسیع و انعطافپذیری بالای تواناییهای بازیگری جیمز دین است. بخش عمدهای از منتقدان مدرن معتقدند چرخش شخصیتی او از یک کارگرِ ساده و خجالتی تگزاسی به یک غولِ نفتیِ مغرور، کینهتوز و الکلی، پختهترین لایه هنری کارنامه او را شکل داد؛ نقشی که به خاطر آن با بازیگران بزرگی چون راک هادسن وارد رقابت شد و تفاوت آشکار سبک بازیگری مدرن خود را با نسل قدیم هالیوود به رخ کشید. از دیدگاه کلیِ جامعه منتقدان، اهمیت جیمز دین در این فیلمها فراتر از تکنیکهای معمولی است؛ او با همین سه اثر به سینمای جهان ثابت کرد که چگونه یک هنرمند میتواند مرز میان واقعیت و نمایش را از بین ببرد و حقیقتِ عریان رنجهای انسان را بدون واسطه به تماشاگر عرضه کند.
نقل قولها
جیمز دین علاوه بر سبک نوین بازیگریاش، به دلیل دیدگاههای فلسفی، عمیق و گاه عصیانگرانهاش درباره زندگی، هنر و مرگ شناخته میشد؛ تفکراتی که بخشی از آنها در نامههایش به یادگار ماند و بخشی دیگر در گفتوگوهای کوتاهش ثبت شد. معروفترین و کلیدیترین نقلقول او که به بیانیه فلسفه زندگیاش تبدیل شد، این عبارت مشهور است: «طوری رویاپردازی کن که انگار تا ابد زنده خواهی ماند؛ و طوری زندگی کن که انگار امروز خواهی مرد.» این نگاه جسورانه به هستی، در تمام رفتارهای او نمود داشت؛ او معتقد بود ترس بزرگترین مانع انسان است و در این باره میگفت: «اگر نترسی، اگر تمام آنچه هستی و هر چیز ارزشمندی که در وجودت داری را بر یک هدف و نشان نهایی متمرکز کنی، قطعاً به آن خواهی رسید.» دین زندگی را فرصتی برای ماجراجویی میدانست و در عبارت کوتاهی پویایی ذهن خود را اینگونه توصیف میکرد: «فکر میکنم دلیل اصلی وجود و زندگی در این دنیا، کشف کردن است.» او با وجود ظاهر سرکش و پرخاشگرش روی پرده سینما، در زندگی واقعی به قدرتِ آرامش باور داشت و میگفت: «تنها کسانی که مهربان و ملایم هستند، واقعاً قدرتمندند.»
دیدگاههای او درباره حرفه بازیگری نیز کاملاً متمایز از چارچوبهای سنتی و استودیویی هالیوودِ دهه ۵۰ بود. دین بازیگری را یک رسالت انسانی بزرگ میدانست و باور داشت که «وظیفه بازیگر درک کامل اهمیت زندگی است؛ تفسیر آن مسئله اوست و ابرازش فداکاری او.» او هرگز به اجرای مکانیکی نقشها تن نمیداد و در نقد دستورات خشک کارگردانان میگفت: «وقتی یک بازیگر صحنهای را دقیقاً همانطور که کارگردان دستور میدهد بازی میکند، این دیگر بازیگری نیست؛ این صرفاً پیروی از دستورات است.» او تنهایی را جزء جداییناپذیر این مسیر میدانست و اشاره میکرد که «بازیگر بودن، تنهاترین کار دنیاست؛ تو با تمرکز و تخیلت کاملاً تنها هستی و این تمام چیزی است که داری.» کمالگرایی او در این مسیر به حدی بود که میگفت: «بازیگر خوب بودن آسان نیست و مرد بودن از آن هم سختتر است؛ من میخواهم پیش از آنکه کارم تمام شود، هر دو باشم.»
نگاه جیمز دین به مرگ، پیوندی عمیق با عشق بیپایانش به اتومبیلرانی و سرعت داشت؛ او مسابقه دادن را تنها زمانی میدانست که در آن احساس کامل بودن میکند. او آگاهانه با خطر زندگی میکرد و درباره هراس از پایان عمر میگفت: «مرگ را نمیتوان در نظر گرفت، زیرا اگر از مردن بترسی، جایی در زندگیات برای کشف کردن باقی نمیماند.» او در یکی از تاملبرانگیزترین جملاتش، ناخواسته سرنوشت و جاودانگی ابدی خود را پیشبینی کرد و نوشت: «اگر انسانی بتواند شکاف میان زندگی و مرگ را پل بزند، اگر بتواند پس از مرگش همچنان زنده بماند، شاید او مرد بزرگی بوده است.» تفکری که با مرگ زودهنگامش تحقق یافت و او را برای همیشه در سپهر فرهنگ عامه زنده نگه داشت.
مرگ
علاقهی دین به مسابقات اتومبیلرانی در سال ۱۹۵۴ کلید خورد. او پیش از آغاز فیلمبرداری شورش بیدلیل، در نخستین رقابت حرفهای خود یعنی مسابقات جادهای پالم اسپرینگز در مارس ۱۹۵۵ شرکت کرد و با کسب ردهی اول در بخش تازهکاران، آرزوی حضور در مسابقهی بزرگ ایندیاناپولیس ۵۰۰ را در سر پروراند؛ هرچند برنامهی فشردهی کاری هالیوود چنین فرصتی به او نداد. پس از شرکت در مسابقه سانتا باربارا در مه ۱۹۵۵، کمپانی برادران وارنر او را در طول تولید فیلم غول از شرکت در تمام رقابتهای خودرویی منع کرد. دین که مسابقه را یک تجربه رهاییبخش عمیق میدید، بلافاصله پس از پایان فاز بازیگریاش در این فیلم، برای رقابت ۳۰ سپتامبر ۱۹۵۵ در سالیناس کالیفرنیا ثبتنام کرد. او که پیشتر موفقیت فیلمهایش را با خرید یک پورشهی ۵۵۰ اسپایدر نقرهای ملقب به «حرامزاده کوچک» جشن گرفته بود، روز سفر به سالیناس همراه با بیل هیکمن (بدلکار)، سنفورد راث (عکاس) و رولف ووترایش (مکانیک آلمانی پورشه) راهی جاده شد. ووترایش، دین را تشویق کرد تا خودرو را برای آببندی از لسآنجلس تا سالیناس براند و خودش نیز روی صندلی کنار او نشست. اصرار او به سوار شدن بر این خودرو در حالی بود که تنها یک هفته قبل، الک گینس، بازیگر نامدار سینما، با دیدن این پورشه حس شومی پیدا کرده و به جیمز هشدار داده بود: «اگر سوار این ماشین شوی، تا هفتهی دیگر همین موقع درون آن مردهای.»
ساعت ۱۵:۳۰ همان روز، پلیس جادهای بهدلیل سرعت غیرمجاز جیمز دین را جریمه کرد. گروه به مسیر خود در بزرگراه ایالات متحدهی ۴۶۶ (که اکنون SR 46 نام دارد) ادامه داد تا اینکه حدود ساعت ۱۷:۱۵ به تقاطع جاده ۴۱ رسید. در همین لحظه، یک خودروی فورد تودور مدل ۱۹۵۰ به رانندگی دانشجویی به نام دونالد ترنآپسید، بدون دیدن پورشهی کوچک و نقرهایِ دین، شروع به گردش به چپ کرد. ووترایش بعدها یادآوری کرد که جیمز در آخرین ثانیههای پیش از فاجعه گفت: «اون یارو باید بایسته... اون ما رو میبینه!» اما فورد متوقف نشد و پورشه با شدتی سهمگین به سمت رانندهی فورد برخورد کرد و پس از چند چرخِ پروازگونه در حاشیه بزرگراه آرام گرفت. شدت تصادف ووترایش را به بیرون پرتاب کرد، اما جیمز دین درون اتاقکِ درهمکوبیده شده خودرو گرفتار شد و جراحات مرگباری از جمله شکستگی گردن برداشت. یک زن با تجربه پرستاری که در میان رهگذران بود، نبض بسیار ضعیفی را در بدن دین حس کرد، اما مرگ عملاً در همان لحظات اولیه رخ داده بود. پیکر او به بیمارستان یادبود جنگ پاسو روبلز منتقل شد و در ساعت ۱۸:۲۰، مرگ این ستارهی ۲۴ ساله رسماً اعلام گردید.
نکتهی تلخ و تکاندهنده این سانحه آن بود که دین تنها دو هفته پیش از مرگ، یک آگهی خدمات عمومی تلویزیونی دربارهی ایمنی بزرگراهها ضبط کرده بود؛ او که لباس نقش جت رینک را به تن داشت، در انتهای آگهی به صورت بداهه رو به دوربین گفته بود: «آرام برانید؛ جانی که نجات میدید ممکنه جان من باشه.» مراسم خاکسپاری دین در ۸ اکتبر ۱۹۵۵ در کلیسای دوستان فیرمونت در ایندیانا برگزار شد و به دلیل شدت جراحات، تابوت او را بسته نگه داشتند. در حالی که ۶۰۰ سوگوار درون کلیسا بودند، بیش از ۲۴۰۰ طرفدار در بیرون ساختمان گرد آمدند تا پیکر او را تا گورستان پارک فیرمونت مشایعت کنند. مرگ ناگهانی او در اوج جوانی، تصویری ابدی و دستنخورده از او در حافظه سینما پدید آورد و تنها چند روز کافی بود تا جیمز دین، از یک ستارهی مستعد هالیوود، به یک نماد فرهنگی جاودانه در تاریخ جهان تبدیل شود.
شما کدام بازی جیمز دین را ماندگارتر میدانید؟ دیدگاهتان را بنویسید.