مروری بر کودکی دشوار، نبوغ زودرس، شاهکارهای سینمایی، نبرد با استودیوها و میراث ماندگار اورسن ولز.
۱۰ اکتبر، سالروز درگذشت جورج اورسن ولز، سینمای جهان به احترام یکی از بزرگترین، جسورترین و جریانسازترین نابغههای تاریخ هنر هفتم سر تعظیم فرود میآورد؛ مردی بلندپرواز که با ذهن خلاق و آوانگارد خود، مرزهای روایتگری بصری را جابهجا کرد و جادوی تصویر را برای همیشه تغییر داد. ولز که در سن ۲۵ سالگی با ساخت شاهکار جاودانه همشهری کین، استانداردهای نوینی از فیلمبرداری با فوکوس عمیق، نورپردازی اکسپرسیونیستی و ساختار غیرخطی را به تاریخ سینما تزریق کرد، تا آخرین لحظات عمرش هرگز دست از نوآوری، خطر کردن و به چالش کشیدن هنجارهای هالیوود برنداشت. او تنها یک کارگردان، نویسنده یا بازیگر با صدایی پرطنین و جادویی نبود، بلکه مظهر استقلال هنری و نماد ایستادگی در برابر سیستمهای استودیویی زمانه خود به شمار میرفت؛ هنرمندی غایب از سازش که با تئاتر مرکوری صحنهها را مدرن کرد،
با اجرای رادیویی جنجالی جنگ جهانها جامعه را تکان داد و در سینما با خلق آثار درخشانی چون نشانی از شر، امبرسونهای باشکوه و بانویی از شانگهای، چنان غنای بصری و عمق دراماتیکی پدید آورد که هنوز پس از گذشت دههها، به عنوان کلاس درسی برای فیلمسازان معاصر تدریس میشود. او در طول زندگی حرفهای خود آموخت که چگونه فراتر از زمانه خود بیندیشد و قالبهای روایی مرسوم را بشکند؛ رویکردی انقلابی که هرچند او را در تقابل مداوم با تهیهکنندگان هالیوودی و ساختارهای تجاری قرار داد و مسیر سرمایهگذاری روی آثارش را با دشواریهای فراوان روبهرو ساخت، اما هرگز نتوانست شعله خلاقیت جوشان و چشمانداز هنری منحصربهفردش را خاموش کند یا او را به تسلیم در برابر سلیقه عمومی وادارد.
او با استفاده از تکنیکهای نوین زاویه دید، دکوپاژهای پیچیده و روانشناسی عمیق شخصیتها در بستر درام، مفاهیمی چون قدرت، زوال، تنهایی و فریب را با ظرافتی بینظیر به تصویر کشید و به ما نشان داد که سینما چیزی فراتر از یک سرگرمی ساده، بلکه ابزاری قدرتمند برای کاوش روح انسان است. به پاس میراث جاودان، سبک جسورانه و روح خستگیناپذیر ولز که همچنان در رگهای سینمای مدرن جریان دارد، والاترین ادای احترام خود را تقدیم مسیر هنری او میکنیم و یادش را به عنوان معماری بزرگ در قلب تاریخ هنر زنده نگه میداریم؛ مردی که با هر پلان، شکوه و جلال سینما را بازتعریف کرد و تا ابد نامش با مفهوم نابغهترین مؤلف سینما گره خورده است.
کودکی و مرور کلی زندگی
مادر ولز، بئاتریس آیوز، پیانیست کنسرت و تیراندازی ماهر بود و پدرش، ریچارد ولز، بهعنوان مخترع و بازرگان فعالیت میکرد. اورسن از همان سنین کم استعدادی خارقالعاده در پیانو، ویولن، بازیگری، طراحی، نقاشی و شعر داشت؛ برای دوستانش شعبدهبازی میکرد و نمایشهای کوچکی از آثار ویلیام شکسپیر روی صحنه میبرد. نبوغ او چنان چشمگیر بود که دکتر موریس برنستین، پزشک خانوادگیشان، از همان ابتدا او را یک «نابغه مطلق» نامید و اصرار داشت که این کودک نیازی به آموزشهای سنتی ندارد. اورسن در ۱۰ سالگی با ساخت داستانهای مصور و سرودن شعر نشان داد که میخواهد قصهگو شود، اما طعم تلخ درامهای زندگی واقعی را خیلی زود چشید. والدین او در ۴ سالگی از هم جدا شدند و بئاتریس، درست در روز تولد ۹ سالگی اورسن، بر اثر ابتلا به هپاتیت درگذشت؛ ضربهای هولناک که سایه آن هرگز از زندگی او پاک نشد. از سوی دیگر، برادر بزرگترش، ریچارد، بهدلیل اختلالهای روانی و ناتوانیهای یادگیری بارها بستری شد. پدرش نیز پس از سالها درگیری با اعتیاد به الکل، در سال ۱۹۳۰ بر اثر نارسایی کلیه و قلب درگذشت. اورسن در آن هنگام ۱۵ سال داشت و رد کردن آخرین درخواست پدرش برای ملاقات، عذاب وجدانی ابدی را تا پایان عمر برای او به جا گذاشت. پس از مرگ پدر، سرپرستی اورسن رسماً به دکتر برنستین واگذار شد.
ولز در سال ۱۹۲۶ وارد مدرسهی خصوصی تاد در وودستاک ایلینوی شد و با اجرای نمایشهای مدرن و کلاسیک، معلمان و دانشآموزان را شگفتزده کرد. او پس از فارغالتحصیلی در سال ۱۹۳۱ بهجای ورود به دانشگاه، مدتی در مؤسسهی هنر شیکاگو درس خواند و سپس با هدف کشف دنیای هنر به دوبلین رفت. ولز ۱۶ ساله در آزمون بازیگری تئاتر گیت با بیباکی عجیبی به مدیران تئاتر دروغ گفت و خود را یکی از ستارههای مشهور برادوی معرفی کرد؛ مدیران تئاتر با وجود پی بردن به دروغ و سن کم او، چنان شیفتهی صدای بم رسا، کاریزما و اعتمادبهنفسش شدند که نقش دوک وورتمبرگ را در اقتباس نمایشی رمان Jew Süss نوشتهی لیون فویشتوانگر به او سپردند.
اقامت یکساله در ایرلند برای او با بازی در گروههای تئاتر گیت و ابی، طراحی صحنه، نوشتن ستون روزنامه و آغاز کارگردانی نمایش همراه شد. ولز در سال ۱۹۳۲ دوبلین را ترک کرد، اما نتوانست در صحنههای لندن و نیویورک کاری پیدا کند؛ در نتیجه نزدیک به یک سال به مراکش و اسپانیا سفر کرد. او در اسپانیا حتی برای مدتی با نام مستعار «ال آمریکانو» وارد دنیای گاوبازی غیرحرفهای شد و با پول آن و نوشتن داستانهای کارآگاهی، مخارج خود را تأمین کرد. سرانجام ثورنتون وایلدر در سال ۱۹۳۳ او را به کاترین کرنل معرفی کرد و ولز به گروه دورهگرد کرنل پیوست؛ نقشش در آثار مختلف شامل مرکوتیو در رومئو و ژولیت، مارچبنکس در کاندیدا و اکتاویوس برت در The Barretts of Wimpole Street بود.
ولز در سال ۱۹۳۴ جشنوارهی تابستانی نمایش مدرسهی تاد را برپا کرد و نقش اسونگالی را در اقتباس تریلبی و کلادیوس را در هملت بازی کرد. نخستین فیلم او، یک اثر تجربی و کوتاه ۴ دقیقهای به نام The Hearts of Age بود که در پایان همان جشنواره ساخته شد؛ فیلمی غریب که در واقع شوخی و پارودی ولز با آثار آوانگارد فرانسوی آن زمان بود و خودش با گریمی سنگین نقش پیرمردی شبیه به ملکالموت را در آن بازی میکرد. او همراه راجر هیل، مدیر مدرسهی تاد، مجموعهی Everybody's Shakespeare را برای اجرای شب دوازدهم، تاجر ونیزی و ژولیوس سزار آماده کرد؛ مقدمهها را هیل و ولز نوشتند و تصویرگری نیز بر عهدهی ولز بود. نخستین حضور رسمی و موفقیتآمیز او در صحنهی نیویورک نیز در دسامبر ۱۹۳۴ و با نقش تیبالت در اجرای رومئو و ژولیت رقم خورد.
ورود به سینما
آشنایی ولز با جان هاوسمن هنگام اجرای رومئو و ژولیت، مسیر حرفهای او را برای همیشه تغییر داد. هاوسمن بلافاصله نقش اصلی نمایش منظوم Panic اثر آرچیبالد مکلیش را به او سپرد که در سال ۱۹۳۵ برای گروه تئاتر فینیکس افتتاح شد. همکاری طوفانی آن دو در سال ۱۹۳۶ به پروژهی تئاتر فدرال وابسته به ادارهی پیشرفت کارها رسید؛ نخستین تولید انقلابی آنها، اجرای سیاهپوستان از مکبث در منطقه هارلم بود. این نمایش که محل داستان را از اسکاتلند به هائیتی انتقال میداد، به دلیل استفاده از جادوگران واقعی بومی به «مکبث وودو» شهرت یافت و در شب افتتاحیه خیابانهای اطراف را بند آورد. ولز و هاوسمن سال ۱۹۳۷ را با The Tragicall History of Doctor Faustus اثر کریستوفر مارلو آغاز کردند که ولز در آن نقش اصلی را بازی کرد.
جنجالیترین همکاریشان نمایش موزیکال کارگری The Cradle Will Rock بود؛ نگهبانان پروژهی فدرال شب پیش از افتتاح سالن را پلمب کردند. ولز و گروهش تسلیم نشدند؛ آنها با پای پیاده همراه تماشاگران به سالن دیگری رفتند و بازیگران به دلیل قوانین اتحادیه، نقشهایشان را از میان صندلیهای تماشاگران فریاد زدند. تئاتر مرکوری در همان سال شکل گرفت و نسخهای تحسینشده از ژولیوس سزار را با لباسهای فاشیستی مدرن روی صحنه برد. گروه در سال ۱۹۳۸ کمدی Too Much Johnson را اجرا کرد که فیلمهای صامت پیشپردهی آن، پس از دههها تصور نابودی در آتشسوزی، سرانجام در ایتالیا پیدا و در سال ۲۰۱۳ مرمت شدند.
فعالیت رادیویی ولز اوایل سال ۱۹۳۴ آغاز شد و او با آن صدای بم متمایز، نقش اصلی را در مجموعهی معمایی The Shadow بازی کرد. بازیگران مرکوری در سال ۱۹۳۸ مجموعهای از نمایشهای رادیویی را با عنوان The Mercury Theatre on the Air آغاز کردند. اما این اجرای رادیویی جنگ دنیاها (The War of the Worlds) در ۳۰ اکتبر ۱۹۳۸ بود که شهرتی ملی برای ولز رقم زد. این برنامه با قالب پخش خبری شبیهسازیشده چنان واقعگرایانه پیش رفت که بخشی از مردم تصور کردند زمین واقعاً مورد حمله مریخیها قرار گرفته است؛ حتی هجوم پلیس به استودیو هم نتوانست مانع روایت ولز ۲۳ ساله شود. این شجاعت رسانهای، توجه هالیوود را جلب کرد و او در سال ۱۹۳۹ قراردادی بیسابقه و تمامعیار با RKO امضا کرد که تقریباً اختیار کامل و حق تدوین نهایی فیلمهایش را تضمین میکرد؛ تا جایی که ولز با دیدن تجهیزات استودیو گفت: «اینجا بزرگترین قطار اسباببازی است که یک پسربچه میتواند داشته باشد!» نخستین انتخابش اقتباس دل تاریکی بود که به مرحلهی تولید نرسید و او در این میان، روایت فیلم Swiss Family Robinson را در سال ۱۹۴۰ بر عهده گرفت.
فرصت تاریخی ولز سرانجام با فیلم همشهری کین (Citizen Kane) فرا رسید. او این شاهکار سال ۱۹۴۱ را تهیه و کارگردانی کرد، همراه هرمن جی. منکیویتس فیلمنامه را نوشت و نقش چارلز فاستر کین را از جوانی تا پیری بازی کرد. شخصیت کین آشکارا از ویلیام راندولف هرست، ناشر قدرتمند مطبوعات، الهام میگرفت. فیلم با زاویههای کج دوربین، سایهها و نورپردازی تیره، عمق میدان خیرهکننده، قاببندی نامتعارف و روایت غیرخطی، دستور زبان رایج سینما را دگرگون کرد. گرگ تولند فیلمبرداری کلاسیک اثر را انجام داد، برنارد هرمن موسیقی آن را نوشت و رابرت وایز تدوین را بر عهده داشت. بازیگران عمدتاً از گروه مرکوری آمده بودند. هرچند اقدامات تلافیجویانه روزنامههای هرست (که به دلیل فاش شدن کلمه محرمانه "رزباد" خشمگین شده بود) فروش فیلم را محدود کرد، اما منتقدان شیفته آن شدند. فیلم ۹ نامزدی اسکار گرفت؛ ولز که در شب مراسم توسط فضای سنتی هالیوود هو شد، تنها جایزهی فیلمنامهی غیراقتباسی را به دست آورد. همشهری کین تبدیل به اولین و آخرین فیلم هالیوودی ولز شد که بدون دستکاری استودیو و بهشکل کامل روی پرده رفت.
بهترین فیلمها
امبرسونهای باشکوه (The Magnificent Ambersons) در سال ۱۹۴۲ با تهیهکنندگی، نویسندگی و کارگردانی ولز ساخته شد و بعضی منتقدان آن را اوج هنر بصری او میدانند. داستان اقتباسی از رمان بوث تارکینگتن دربارهی سقوط خانوادهای ثروتمند در ایندیاناپولیس بود که تکبر و ناتوانیشان در درک عصر صنعتیشدن به زوالشان میانجامید. واکنش ضعیف در نمایشهای آزمایشی سبب شد RKO فیلم را وحشیانه از اختیار ولز خارج کند؛ رابرت وایز نزدیک به ۴۴ دقیقه از اثر را حذف کرد و پایانی تجاری به آن افزود تا نسخه کارگردان برای همیشه گمشده محسوب شود. ولز همزمان در آمریکای جنوبی مشغول ساخت پروژهی شبهمستند It's All True بود. این پروژه پس از غرق شدن و مرگ دراماتیک «جاکاره» (ماهیگیر قهرمان برزیلی) در مقابل دوربین، توسط استودیو لغو شد و تصاویر باقیمانده از آن سرانجام در مستندی محصول ۱۹۹۳ جان گرفتند. ولز پس از بازگشت دریافت فیلم Journey into Fear نیز توسط استودیو دستکاری شده است؛ اثری مهیج که ولز تهیهکننده و بازیگرش بود اما کارگردانی رسمی آن به نورمن فاستر نسبت داده شد.
مدیران RKO سرانجام ولز و گروه مرکوری را اخراج کردند. او سال ۱۹۴۳ را صرف ساخت مجموعههای رادیویی و اجرای نمایش شعبدهبازی برای سربازان جنگ کرد؛ دورانی که با ازدواج او با ریتا هیورث همزمان شد. ولز پس از بازی در جین ایر (۱۹۴۳)، با فیلم غریبه (The Stranger) در سال ۱۹۴۶ به کارگردانی بازگشت. او با پایبندی به بودجه، متعارفترین و تنها فیلم سودآور خود در هالیوود را ساخت و نقش یک جنایتکار پنهانشده نازی را بازی کرد. سپس با وجود بدهیهای سنگین، تولید نوآر شاهکار بانویی از شانگهای (The Lady from Shanghai) را آغاز کرد. ولز با پلاتینی و کوتاه کردن موهای سرخ ریتا هیورث، خشم هری کوهن (رئیس کلمبیا) را برانگیخت. فیلم در گیشه شکست خورد، اما سکانس فینال آن در تالار آینهها به یکی از آیکونیکترین لحظات تاریخ سینما بدل شد. او سپس اقتباس خشن و کمهزینهی مکبث (۱۹۴۷) را در ۲۳ روز ساخت و پس از آن، برای نزدیک به ۲۵ سال هالیوود را به مقصد اروپا ترک کرد و در آثاری چون مرد سوم (۱۹۴۹) در نقش ماندگار هری لایم درخشان ظاهر شد.
دوران اروپا برای ولز، فصل سینمای مستقل و مبارزه برای بقا بود. ساخت فیلم اتلو (Othello) سه سال به طول انجامید؛ زیرا ولز برای تامین هزینهها مجبور بود وسط کار بازیگری کند و حتی به دلیل نرسیدن لباسها، سکانس قتل را نبوغآمیز در یک حمام عمومی فیلمبرداری کرد. فیلم جایزه بزرگ کن ۱۹۵۲ را برد. اثر بعدی او، آقای آرکادین (۱۹۵۵)، باز هم توسط سرمایهگذاران دستکاری شد و پروژه جاهطلبانه دون کیشوت او نیز تا زمان مرگش هرگز کامل نشد. ولز پس از ساخت مستندهایی برای تلویزیون بریتانیا، در سال ۱۹۵۸ با شاهکار نشانی از شر (Touch of Evil) بازگشتی طوفانی به هالیوود داشت؛ فیلمی که ولز تنها به اصرار و اولتیماتوم چارلتون هستون کارگردانیاش را بر عهده گرفت. پلان-سکانس افتتاحیه خیرهکننده آن و شخصیت پلیس فاسد با بازی خود ولز، این اثر را به یکی از آخرین شاهکارهای نوآر کلاسیک تبدیل کرد، هرچند یادداشت درخشان او برای تدوین تا سال ۱۹۹۸ توسط یونیورسال نادیده گرفته شد. او سپس به اروپا بازگشت و فیلم محاکمه (The Trial) را در سال ۱۹۶۲ بر پایه رمان کافکا در ایستگاه قطار متروکه پاریس ساخت؛ اثری هذیانی که ولز آن را از بهترین کارهایش میدانست. او سرانجام در سال ۱۹۶۵ با ساخت ناقوسهای نیمهشب (Chimes anecdotes)، عناصر نمایشهای هنری چهارم و پنجم شکسپیر را در هم آمیخت تا خود در نقش «سر جان فالستاف»، یکی از شخصیترین و ستایششدهترین بازیهای عمرش را به تصویر بکشد.
جوایز و افتخارات
فیلم همشهری کین با ۹ نامزدی اسکار روبهرو شد و ولز شخصاً نامزدی بهترین بازیگر مرد، بهترین کارگردان و بهترین فیلمنامهی غیراقتباسی را دریافت کرد. هرچند فیلم در آن زمان تحت فشارهای شدید رسانهای تنها اسکار بهترین فیلمنامه غیراقتباسی را به دست آورد، اما در دهههای بعد به انتخاب مکرر منتقدان و نشریات معتبری چون سایتاندساند، در صدر یا نزدیکی صدر فهرست بزرگترین آثار تاریخ سینما قرار گرفت. در این میان، امبرسونهای باشکوه نیز نامزد جایزهی اسکار بهترین فیلم شد و شاهکار مستقل او، اتلو، توانست در جشنوارهی کن سال ۱۹۵۲ جایزهی بزرگ (نخل طلا) را کسب کند و به یکی از نقاط عطف اقتباسهای سینمایی شکسپیر بدل شود. منتقدان فرانسوی و فیلمسازان موج نوی فرانسه در دههی ۱۹۵۰ نقشی حیاتی در بازنگری جایگاه ولز داشتند؛ تئوریسینهای فرانسوی با تکیه بر آثار او «نظریه مؤلف» را تبیین کردند و گسترش تلویزیون فرصت تازهای برای کشف دوبارهی شاهکارهای او فراهم آورد. تلاش بیوقفهی ولز برای استقلال کامل هنری، زمینهساز نگرش کارگردانان موج نو هالیوود (هالیوود نو) در دهههای ۷۰ و ۸۰ میلادی شد که یکپارچگی، جسارت روایی و صداقت شخصی اثر را دنبال میکردند.
کارنامهی ولز با تولید انقلابی مکبث در سال ۱۹۳۶ با گروهی کاملاً سیاهپوست، تجربههای پیشگامانهی رادیویی و نوآوریهای مداوم در سینما، تئاتر و طراحی صدا پیوند خورده است. تأثیر زاویههای نامتعارف دوربین (لو-انگل)، نورپردازی سایهروشن تیره، عمق میدان، نماهای بلند طولانی و ساختار روایت غیرخطی او در نسلهای بعدی فیلمسازان بزرگ تاریخ سینما از جمله استنلی کوبریک، مارتین اسکورسیزی و فرانسیس فورد کاپولا امتداد یافت. نفوذ بصری و ساختار روایی او به اندازهای گسترده است که فیلمسازان پستمدرن و معاصری چون کریستوفر نولان نیز از ستایشگران جدی آثار او، بهویژه فیلم آقای آرکادین شناخته میشوند؛ نولان این فیلم را نمونهای شگفتانگیز از نبوغ ولز در استفاده از راویان غیرقابلاعتماد و روایت غیرخطی میداند که جلوههایی از آن را میتوان در فیلم ممنتو دید. ولز اگرچه در اواخر عمر از سیستم استودیویی طرد شد، اما جوایز افتخاری بزرگی از جمله شیر طلایی افتخاری جشنواره ونیز (۱۹۷۰)، اسکار افتخاری آکادمی (۱۹۷۱) و جایزه یک عمر دستاورد هنری مؤسسه فیلم آمریکا (۱۹۷۵) را به پاس دگرگون کردن ابدی زبان سینما دریافت کرد.
بهترین فیلمها از نظر منتقدان
منتقدان جهان همواره همشهری کین را بزرگترین نخستین تجربهی کارگردانی در تاریخ سینما معرفی میکنند؛ اثری که بر دامنهی حماسی، ابهام روایی و اخلاقی، و فیلمبرداری تحولآفرین آن تأکید بسیاری شده است. امبرسونهای باشکوه با وجود نابودی وحشیانه و تقطیع تقریباً یکسوم از تصاویرش توسط استودیو، همچنان یک شاهکار تراژیک دانسته میشود و نشانی از شر نیز در جایگاه یکی از آخرین و درخشانترین نمونههای بزرگ نوآر کلاسیک قرار گرفته است. علاوه بر این شاهکارها، فیلمهای بانویی از شانگهای، محاکمه، ناقوسهای نیمهشب و مستند جستار خلاقانه F مثل تقلب (حقهبازی) از دیگر آثار محوری و جریانساز کارنامهی سینمایی ولز محسوب میشوند.
در نگاه منتقدان جدی سینما، هیچ فیلم واقعاً بدی در کارنامهی کارگردانی اورسن ولز دیده نمیشود و حتی آثار ناتمام یا تکمیلشده پس از مرگ او نیز نشانههایی چشمگیر و زنده از ذهن خلاق و آوانگارد این مؤلف را در خود حفظ کردهاند. در رتبهبندی جامع آثار او از رتبههای پایینی تا صدر جدول، سیر تکامل این نابغه به خوبی مشهود است؛ کارنامهای که با مستندهای خاص و تجربی نظیر هاپر/ولز و فیلمبرداری اتلو آغاز شده و با عبور از آثاری چون داستان جاویدان، فیلم تازه اکرانشدهی سوی دیگر باد، مکبث، آقای آرکادین و فیلم سودآور غریبه اوج میگیرد. در پلههای بالاتر این رتبهبندی، آثاری همچون بانویی از شانگهای، اتلو، محاکمه، ناقوسهای نیمهشب و حقهبازی قرار دارند که در نهایت به مثلث طلایی و بیرقیب کارنامه او یعنی امبرسونهای باشکوه، نشانی از شر و در صدر همه، همشهری کین ختم میشوند.
فیلم امبرسونهای باشکوه با وجود نسخهی هالیوودی و دستکاریشدهاش، یکی از بزرگترین دستاوردهای دههی ۱۹۴۰ شناخته میشود که در آن، عمارت باشکوه خانواده با فروپاشی روانی ساکنانش تضادی وهمآلود پدید میآورد. از سوی دیگر، فیلم نشانی از شر بهدلیل تنش بیوقفه، تولید پرآشوب و به ویژه همان پلان-سکانس افتتاحیهی طولانی و شگفتانگیزش، به یک متن آموزشی ثابت و کلاس درس در آکادمیهای سینمایی جهان تبدیل شده است. فیلم ناقوسهای نیمهشب نیز بهسبب آمیزش کمنظیر کمدی، تراژدی و سینمای هنری، مظهر دستنخوردهترین و خالصترین نمونه از سبک شخصی ولز در اقتباس از شکسپیر به شمار میرود.
در نهایت، همشهری کین همواره در صدر رتبهبندیها تکیه زده است؛ چرا که این فیلم نهفقط نقدی تند بر قدرت و فساد غولهای رسانهای مانند ویلیام راندولف هرست ارائه میدهد، بلکه آمریکا و ساختار هالیوود را به عنوان ایدئولوژیهایی ترکخورده آشکار میکند. حرکت نبوغآمیز دوربین میان گذشته و حال، زندگی کین را به بافتی پیچیده از کامیابی، فقدان و حسرت ابدی تبدیل میکند؛ جایی که بازی خود ولز در سنین گوناگون این شخصیت، با وجود ابزارهای گریم آن دوران، همچنان بهشدت باورپذیر و حیرتانگیز باقی مانده است. این فیلم نهفقط یکی از بزرگترین آثار تاریخ، بلکه نیرومندترین بیانیهی آغاز کار یک فیلمساز در سراسر اعصار به شمار میرود.
نقل قولها
در میان دیدگاههای فکری و ادبی اورسن ولز، باور او به مناقشهی دیرینهی هویت نویسندهی آثار ویلیام شکسپیر بسیار چالشبرانگیز است؛ او در اینباره صراحتاً عنوان کرد: «من فکر میکنم ارلِ آکسفورد آثار شکسپیر را نوشته است. اگر چنین فکری نمیکنید، باید چند همزمانی بسیار عجیب را توضیح دهید.» این نقلقول، شیفتگی و کالبدشکافی عمیق ولز در متنهای شکسپیر را بازتاب میدهد؛ علاقهی وافری که از اجرای نمایشهای خانگی در دوران کودکی آغاز شد و در قالب شاهکارهای سینمایی ماندگاری چون مکبث، اتلو و ناقوسهای نیمهشب در سراسر زندگی حرفهایاش امتداد یافت. از سوی دیگر، لحن گیرا و صدای پرطنین ولز او را به راوی ایده آل فیلسوفان تبدیل میکرد؛ چنانکه در مستند اقتباسی سال ۱۹۷۲، جملات معروف آلوین تافلر دربارهی «شوک آینده» را اینگونه روایت کرد: «شوک آینده بیماریای است که از تغییر بیش از اندازه در زمانی بسیار کوتاه پدید میآید. احساس میکنید دیگر هیچچیز دائمی نیست.» این عبارت به خوبی با نگاه بدبینانه و باروک خود ولز به سرعت سرسامآور مدرنیته همخوانی داشت.
رابطهی پیچیدهی ولز با مفهوم مالکیت هنری، محدودیتهای شدید تولید و تعریف «مؤلف سینمایی» در نقلقولهای او دربارهی آثار تحمیلشدهاش به وضوح آشکار است. او دربارهی فیلم Journey into Fear که پس از بازگشت از برزیل آن را دستکاریشده یافت، با رویکردی واقعگرایانه گفت: «فیلم را طراحی کردم، اما نمیتوان بهدرستی مرا کارگردان آن نامید.» همچنین زمانی که با بودجهای ناچیز و در مدتی کوتاه مجبور به خلق جهان داستانی شکسپیر شد، فیلم کمبودجهی مکبث خود را اینگونه توصیف کرد: «نوعی طراحی زغالی خشن از نمایشی بزرگ.» این گفتهها بهخوبی نشان میدهند که چگونه این نابغهی منزوی هالیوود، حتی در تاریکترین دوران حرفهای خود و در چنگال سانسور و کمبود منابع مالی، تلاش میکرد تا امضای بصری و هویت مستقل خود را بر نگاتیو فیلمها حک کند.
مرگ
اورسن ولز در ۱۰ اکتبر ۱۹۸۵ در لسآنجلس کالیفرنیا بر اثر حملهی قلبی درگذشت. او هنگام مرگ ۷۰ سال داشت و در دههی پایانی زندگی، اگرچه صندلی کارگردانیاش در استودیوهای بزرگ کمرنگتر شده بود، اما هرگز شعله خلاقیتش خاموش نشد؛ او بازیگری، روایت آثار و ضبط خستگیناپذیر پروژههای شخصی را تا آخرین روزها ادامه داد. مستند تحلیلی فیلمبرداری محاکمه (Filming The Trial)، اقتباس رویایی رویاپردازان (The Dreamers) بر اساس دو داستان کوتاه از ایساک دینسن، فیلم مستند و خودزندگینامهای اورسن ولز سولو، و اثر شعبدهبازی نمایش جادو (The Magic Show) از جمله آخرین پروژههای پرشوری بودند که تصاویری ارزشمند از آنها ثبت شد اما مرگ مجال اتمامشان را نداد. در این میان، شاهکار ناتمام و بزرگ او، سوی دیگر باد (The Other Side of the Wind)، که دههها توقیف و رها شده بود، سرانجام با تلاش سینماگران و پس از بازسازی حلقههایش، در سال ۲۰۱۸ توسط نتفلیکس اکران شد تا آخرین بیانیه بصری ولز را به گوش جهان برساند.
ولز علاوه بر پیشگامی در سینما، رادیو و تئاتر، نویسندهای پرکار، عمیق و جدی بود؛ او مقالهها، جستارهای تحلیلی و حتی رمان نیمهخودزندگینامهای آقای آرکادین را به رشته تحریر درآورد. نوشتههای مکتوب او به خوبی عمق فکری، شوخطبعی گزنده و نگاه انتقادی تیزبینانهاش به هنر و فرهنگ معاصر را به نمایش میگذاشتند. اگرچه مشکلات مالی مداوم، نبود پشتوانهی استودیویی و دخالتهای تلافیجویانه تهیهکنندگان بارها مسیر حرفهای او را عوض کرد و او را به یک «فیلمساز تبعیدی» تبدیل ساخت، اما چشمانداز هنری و تعهدش به آفرینش ناب تا آخرین تپش قلبش پابرجا ماند.
میراث اورسن ولز امروز در فیلمهایی ادامه دارد که جرئت کردند قراردادهای رایج و کلیشههای زمانه را زیر پا بگذارند و امکانهای تازهای برای تصویر و روایت پدید آورند. مبارزهی بیپایان او برای کسب اختیار کامل هنری، راه را برای ظهور نسلی از فیلمسازان مستقل و کارگردانان ساختارشکن هموار کرد. همشهری کین تنها آغاز و پایان نبوغ او نبود؛ کارنامهی تجربهگرا، جسورانه و یکپارچهی او ثابت کرد که نفوذ ابدی اورسن ولز بر تار و پود سینما، تئاتر و رادیو، هرگز محدود به یک شاهکار نمیشود و نام او تا ابد مترادف با مفهوم «سینمای مؤلف» باقی خواهد ماند.
شما کدام فیلم اورسن ولز را بیشتر دوست دارید؟ دیدگاهتان را با ما در میان بگذارید.