منبعِ جادو در جهانِ «بازی تاجوتخت» چیست؟
در جهانِ «نغمهی یخ و آتش»، اشکالِ متنوعی از جادو و عناصرِ فانتزی وجود دارند. برای نمونه، وارگها ــ یا همان تغییرجلددهندگانی چون برن استارک ــ توانایی ورود به ذهنِ حیوانات و تسلط بر بدنِ آنها را دارند. از سوی دیگر، با اشکالِ گوناگونی از «زامبیها» مواجهیم: از نمونههای آتشین، یعنی افرادی که همچون بریک دونداریون بهواسطهی جادوی خدای روشنایی از مرگ بازمیگردند، تا مردگانِ یخی که تحتِ فرمانِ وایتواکرها قرار دارند؛ از اعضای فرقهی «مردانِ بیچهره» که تواناییهایی جادویی دارند که به آنها امکان میدهد ظاهرِ خود را در یک آن تغییر دهند، تا ساحرههایی مثل ملیساندرا که قادرند یک موجودِ سایهوار را به دنیا بیاورند؛ از پیوندِ ذهنیِ اژدهاسوار با اژدها گرفته تا رؤیاهای پیشگویانه. «نغمهی یخ و آتش» داستانیست آکنده از عناصرِ رازآلود و ناشناخته. اما برخلافِ بسیاری از آثارِ فانتزیِ متعارف، جُرج آر. آر. مارتین رویکردی متفاوت به جادو دارد: او این عناصر را بهشکلی بسیار محدود، ظریف و حسابشده به کار میگیرد.
مارتین در یک مصاحبه میگوید: «هر نویسندهی فانتزی، در آغازِ کار ناگریز با پرسشی بنیادین روبهرو میشود: جادو، افسون و بهطور کُلی عناصرِ فانتزی را چگونه باید در جهانِ داستانی خود مدیریت کند؟» پاسخِ مارتین به این سؤال، «کمگویی» است؛ بدین معنی که جادو در «نغمه» حضوری نامحسوس، غیرعلنی، مرموز و کمرنگ دارد و تا حدِ زیادی در حاشیه و نادیدنی نگه داشته میشود، بیآنکه توضیحی صریح و مستقیم دربارهی سازوکار آن ارائه شود. خودش نیز بارها تأکید کرده که این رویکرد را مؤثرتر میداند؛ به تعبیر خودش، جادو مانند نمک در غذاست: وجودش ضروری است، اما اگر از حد بگذرد، تعادل کلِ اثر را بَرهَم میزند. به همین دلیل، ابعادِ جادوییِ جهانِ مارتین اغلب برای مخاطبان معماگونه و مُبهم باقی مانده است؛ منشأ این نیرو کجاست؟ آیا یک منبع دارد یا از چند جا سرچشمه میگیرد؟ اصلاً چگونه میتوان به آن دسترسی پیدا کرد؟ این پرسشها از زمانِ انتشار این مجموعه ــ نزدیک به سه دهه پیش ــ همواره ذهنِ خوانندگان را درگیر کردهاند.
بااینحال، گرچه مارتین عامدانه بُعدِ جادوییِ داستانش را در هالهای از ابهام نگه میدارد، این بدین معنا نیست که جادو در جهانِ او فاقدِ هرگونه سازوکار یا قوانین و قواعدِ مشخص است؛ اتفاقاً برعکس، مارتین در تمامِ این مدت در سراسر روایت سرنخهای متعددی را پراکنده کرده است که با کنار هم قرار دادن آنها میتوان به درکی منسجمتر از منشأ جادو در جهان «نغمه» رسید. با دنبالکردنِ این نشانهها به یک مخرج مشترک یا یک تمِ تکرارشونده میرسیم: «روح». به بیان دیگر، اگر بخواهیم پاسخ را در کوتاهترین و فشردهترین صورتِ ممکن بیان کنیم، منبعِ جادو در جهان «نغمه» ــ یا دستکم یکی از بنیادیترین سرچشمههای آن ــ چیزی نیست جز «روح». اما این پاسخ بهخودیخود هیچ معنا و مفهومی ندارد و چیزی بیش از یک فرضیهی اثباتنشده نیست. ازهمینرو، در ادامهی این مقاله تلاش میشود تمام سرنخها، مدارک و شواهدِ پراکنده در متنِ داستان، که بهنوعی بر نقشِ «روح» بهعنوانِ منشأ جادو دلالت دارند، در کنار هم قرار داده شوند تا امکانِ صورتبندی و آزمون این نظریه فراهم شود.
گرچه مارتین عامدانه بُعدِ جادوییِ داستانش را در هالهای از ابهام نگه میدارد، این بدین معنا نیست که جادو در جهانِ او فاقدِ هرگونه سازوکار یا قوانین و قواعدِ مشخص است
اجازه بدهید بررسیمان را با ارائهی یک تعریف دقیق و رسمی از مفهوم «روح» آغاز کنیم تا مبنایی مشترک برای فهم این مفهوم فراهم شود. براساسِ تعریفِ «انجمنِ روانشناسیِ آمریکا»: «روح نیرویی غیرمادی در وجودِ انسان است که مسئولِ کارکردهای ذهنی و شخصیتِ فردی دانسته میشود و اغلب چنین تصور میشود که پس از مرگِ بدنِ فیزیکی نیز به حیاتِ خود ادامه میدهد.» بدیهی است در جهانی مانند «نغمه»، که در آن وارگها میتوانند ذهن و بدن انسانها و حیواناتِ دیگر را در اختیار بگیرند، در جهانی که احیای مردگان امکانپذیر است و مردگان در قالبِ زامبی بازمیگردند، مسئلهی «روح» دیگر صرفاً یک فرضیهی ماورایی نیست؛ بلکه با شواهدی مواجهایم که وجودِ آن را بهطور قطعی و انکارناپذیری اثبات میکند. اما برای آنکه بتوانیم در سطحی عمیقتر بررسی کنیم روح دقیقاً چگونه در سازوکار جادو و جادوگری نقش ایفا میکند، اجازه بدهید کارمان را با دین و آیین خدایانِ قدیمِ شمالِ وستروس شروع کنیم.
مارتین در مصاحبههایش گفته است که او خدایانِ قدیم را براساسِ باورهای «جانداراِنگاری» یا «اَنیمیسم» خلق کرده است. آنیمیسم یک باور متافیزیکی است که بهطور خاص بر مفهوم «روح غیرمادی» تمرکز دارد و بر این ایده استوار است که تمامی عناصر طبیعت دارای روح و جان و زندهاند. همهی موجودات و حیوانات، و حتی گیاهان، رودخانهها و سنگها، نوعی جوهرهی معنویِ مستقل و مُتمایز در خود دارند. در «نغمهی یخ و آتش»، خدایان قدیم بهعنوانِ ایزدانِ بینامِ رودخانهها، جنگلها و سنگها توصیف میشوند؛ خدایانی که موهبتهایی همچون رؤیاهای پیشگویانه، «سبزبینی» و تغییرجلددادن از آنها سرچشمه میگیرد و این تواناییها بهمثابهی تجلیِ جادوی آنان در جهان نمود پیدا میکند. اما خدایان قدیم صرفاً به این توصیف محدود نمیشوند. همانطور که در آنیمیسم نیز دیده میشود، این ایزدانِ درخت و جنگل واجد نوعی «روح» هستند، اما آنها روحِ فردی و مستقلِ خود را ندارندروح از سنخِ فردی و مستقل نیست؛ بلکه حاملِ ارواحِ تمام «سبزبین»هایی هستند که پیش از آنها زیستهاند.
در کتابِ «رقصی با اژدهایان»، جوجن رید برای برن استارک دراینباره تعریف میکند: «آوازخوانهای جنگل کتابی نداشتن. نه جوهر، نه کاغذ و نه زبانِ نوشتاری. بهجاش درختان رو داشتن، و از همه مهمتر درختانِ نیایش رو داشتن. وقتی که مُردن، داخلِ چوب رفتن، داخلِ برگ و شاخه و ریشه، و درختان به یاد آوردن. همهی نغمهها و وِردهاشون، گذشته و دعاهاشون رو، هرآنچه که دربارهی این دنیا میدونستن. اُستادها بهت میگن که درختان نیایش برای خدایان قدیم مقدس هستن. آوازخوانها معتقدن که درختانِ نیایش خودِ خدایان قدیم هستن. وقتی که آوازخوانها میمیرن، بخشی از این خدایان میشن». لازم به ذکر است که در این متن منظور از «آوازخوانان جنگل» همان «فرزندان جنگل» است. در جایی دیگر از همین فصل، وقتی برن استارک از یکی از فرزندانِ جنگل میپُرسد که بقیهی شما کجا هستند؟، جواب میشنود: «به اعماقِ زمین رفتند، توی سنگها، و درختها». براساسِ این تکه متن، در نگاهِ نخست چنین به نظر میرسد که تنها ارواحِ «فرزندان جنگل» و «سبزبینها» پس از مرگ به بخشی از خدایانِ قدیم بدل میشوند، اما اینطور نیست. اجازه بدهید توضیح بدهم:
نخستین فصل کتاب «رقصی با اژدهایان» از زاویهدید شخصیتی به نام «وارامیر» روایت میشود؛ شخصیتی که در اقتباس تلویزیونی «بازی تاجوتخت» حضور ندارد. وارامیر، که بیشتر با لقب «وارامیر ششجلد» شناخته میشود، از مردمان آزادِ آن سوی دیوار است و یکی از نیرومندترین تغییرجلددهندگان و وارگها به شمار میآید؛ فردی که تواناییِ کنترلِ سه گرگ، یک خرس قطبی، یک گربهی وحشی و یک عقاب را دارد. مارتین در این فصل از سرنوشت وارامیر استفاده میکند تا در عمل نشان دهد که فرایندِ جدایی روح از بدن، پس از مرگِ جسمانی چگونه رخ میدهد. وقتی مَنس ریدر، پادشاه آنسوی دیوار، تصمیم میگیرد به دیوار و نگهبانان شب حمله کند، از وارامیر میخواهد به او بپیوندد و وارامیر نیز این پیشنهاد را میپذیرد و به سپاهِ او ملحق میشود. اما پس از حملهی استنیس براتیون به دیوار و درهمشکستنِ نیروهای مَنس ریدر، وارامیر کنترل بسیاری از حیواناتش را از دست میدهد و تنها گرگهایش برایش باقی میمانند. در ادامه، او از میدان نبرد میگریزد و پس از مدتی، طی رخدادهایی زخمی میشود و زنی وحشی به نام «تیسل» تصمیم میگیرد از او مراقبت کند. بااینحال، وارامیر میداند که از زخمهایش جان سالم به دَر نخواهد برد. بنابراین در واپسین لحظات زندگیاش تلاش میکند ذهن تیسل را در اختیار بگیرد و وارد جلدِ او شود و زندگی دوبارهای را در بدنِ او آغاز کند. اما تیسل واکنشی جنونآمیز نشان میدهد؛ فریاد میکشد، چشمانش را از حدقه بیرون میآورد و زبانش را گاز میگیرد، و در نهایت موفق میشود وارامیر را از ذهن خود بیرون براند.
در توصیفِ لحظهی مرگِ وارامیر میخوانیم: «جهانِ سفید چرخید و به کناری رفت. برای لحظهای انگار درونِ درختِ ویروودی بود و از میانِ چشمهای سرخِ حجاریشده به به زنِ دیوانهای که خونین و نابینا زیرِ نور ماه میرقصید، اشک خونین میریخت و لباسش را پارهپاره میکرد، خیره گشته بود. سپس، هر دویشان رفته بودند و او بالا میرفت، ذوب میشد، روحش سوار بر بادی سرد بود. درونِ برف و میانِ اَبرها بود، گنجشک، سنجاب و درختِ بلوط بود. جغدی شاخدار در پِیِ شکارِ خرگوش، ساکت و خاموش میان درختان پرواز میکرد؛ وارامیر درون جغد بود، درونِ خرگوش، درون درختان. بسیار پایینتر از زمینِ یخزده، کرمها کورکورانه در میانِ تاریکی نقب میزدند، و او آنها هم بود. از روی وجد اندیشید، من بیشه هستم و هرآنچه که درونشه». در این پاراگراف، ما شاهدِ یک روایت مستقیم و دستاول هستیم از آنچه برای یک تغییرجلددهنده هنگام مرگ رخ میدهد. روحِ وارامیر پس از مرگِ بدنِ فیزیکیاش آزاد میشود، از درونِ چشمانِ درختِ ویروود دنیا را میبیند و سپس در میان محیط طبیعیِ اطرافش به پرواز درمیآید؛ وارامیر درک میکند که با طبیعت یکی شده است، و به خدایان قدیم پیوسته است. درواقع، تجربهی لحظهی مرگِ وارامیر بهنوعی تأیید همان چیزی است که جوجن به برن استارک میگفت: اینکه فرزندان جنگل پس از مرگ به درونِ درختان، رودخانهها و سنگها میروند و به بخشی از ذهنی مشترک، به بخشی از خدایان قدیم، بدل میشوند.
اما نکتهی دیگری که در صحنهی مرگ وارامیر از اهمیتِ ویژهای برخوردار است، مسیرِ حرکتِ روح اوست: اگر دقت کنیم، نخستین مقصدِ آن، درختِ ویروود است ــ درختی جادویی و مقدس نزدِ خدایان قدیم ــ که طرفداران اغلب چنین نظریهپردازی کردهاند که این درختان بهمثابهی شبکهای بههمپیوسته و نوعی مخزنِ جمعیِ ارواح عمل میکنند. در همین رابطه، پیش از اینکه بررسیمان را ادامه دهیم، لازم است سؤالی مهم را مطرح کنیم و پاسخ دهیم که کمک میکند مسئلهی درختانِ ویروود بهعنوانِ مخزنِ ارواح را بهتر درک کنید. سؤال این است: در جهانِ فانتزیِ «نغمه»، روح در کجای بدن قرار دارد؟ مارتین در سراسرِ داستان، سرنخهای متعددی را قرار داده که حاکی از این هستند که «روح در قلب قرار دارد». اجازه بدهیم برخی از این سرنخها را مرور کنیم. در کتاب «طوفانِ شمشیرها» صحنهای وجود دارد که طی آن توروس از مییر، یکی از کاهنانِ رِلور، خدای روشنایی، برای آریا استارک تعریف میکند که چگونه بریک دونداریون را با استفاده از جادویِ خدای روشنایی به زندگی بازگردانده است: «من جادویی ندارم، بچهجون. فقط دعا. دفعهی اول عالیجناب یه سوراخ تو بدنش و خون تو دهنش داشت. فهمیدم دیگه اُمیدی نیست. واسه همین وقتی سینهی بیچارهی داغونش از حرکت ایستاد، بهش بوسهی خداوندِ مهربون رو دادم تا راهیِ سفرش کنم. دهانم رو پُر از آتیش کردم و شعلهها رو به درونش دَمیدم. درونِ گلو، ریه و قلب و روحش. بهش میگن بوسهی آخر. خیلی وقتا میدیدم که راهبای پیر اونو به خدمتگذارانِ خداوند زمانی که میمُردن هدیه میدادن. منم مثل همهی راهبا اونو یکیدوبار هدیه داده بودم. اما قبلاً هیچوقت لرزشِ یه مَردِ مُرده رو وقتی آتیش پُرش میکرد حس نکرده بودم. چه برسه به اینکه چشماش رو باز کنه».
بخشِ کلیدی در پاراگرافِ بالا اینجاست: «شعلهها رو به درونش دَمیدم. درونِ گلو، ریه، قلب و روحش». در اینجا، مارتین «قلب» را بهمثابهی آخرین ایستگاهی تصویر میکند که شعله پیش از رسیدن به روح از آن عبور میکند. یکی دیگر از بخشهایی که روی رابطهی «قلب» و «روح» بهعنوانِ مترادفِ یکدیگر تأکید میکند، در کتابِ «طوفانِ شمشیرها» یافت میشود. در جایی از این کتاب، ملیساندرا میگوید: «از زمانی که زمان آغاز شد این جنگ هم شروع شد و قبل از اتمامش همهی انسانها باید انتخاب کنن که کدوم طرف ایستادند. یک طرف رِلور، خدای روشنایی، قلبِ آتش، خدایِ شعلهها و سایههاست. در مقابلش آدرِ بزرگ ایستاده، کسی که نباید اسمشو به زبون آورد. اربابِ تاریکی، روحِ یخ، خدای شب و وحشت». اگر دقت کنید، اینجا با یک تقابل معنادار روبهرو هستیم: خدای روشنایی بهعنوانِ «قلبِ آتش» و آدرِ بزرگ بهعنوانِ «روحِ یخ» توصیف میشوند. واژههای «قلب» و «روح» در این عنوانهای موازی عملاً جای یکدیگر را میگیرند و بهصورت عامدانه در کنار هم قرار داده شدهاند؛ چنانکه گویی متن میکوشد این دو را بهمثابهی مفاهیمی همارز یا حتی مترادف نشان دهد.
نکتهی جالب اینجاست که تصورِ «قلب» بهعنوان جایگاه یا مخزنِ «روح» ایدهی تازهای نیست؛ بلکه باوری است که از سپیدهدمِ تمدن انسانی تا قرون وسطا در فرهنگهای گوناگون ــ از یونان و مصر گرفته تا هند و حتی سنتهای آغازین مسیحی ــ ردّ آن را میتوان یافت. در این سنتها، قلب نهفقط مرکزِ حیات، احساس و عاطفه تلقی میشد، بلکه بهعنوان عضوی که بیش از هر چیز بازتابدهندهی جوهرِ معنوی انسان است نیز فهم میگردید؛ تا جایی که تنها از خلالِ آن، امکانِ اتصال به امر الهی متصور میشد. در این چارچوب، اگر مارتین «قلب» را بهمثابهی محلِ استقرارِ «روح» به کار میگیرد، در واقع از یک الگوی کهن در تمدنِ بشر بهره میبَرد؛ با این تفاوت که او این باورِ خرافی را در جهانِ داستانیِ خودش به واقعیت تبدیل کرده است. طرفداران مُعتقد هستند که به همین دلیل است که درختانِ نیایش که چهرهای بر آن کندهکاری شده و پیروانِ خدایان قدیم دربرابرشان دعا میکنند، بهعنوانِ «درختِ قلب» شناخته میشوند. عنوانِ «درختِ قلب» در نگاه نخست ممکن است تا حدی مبهم یا حتی بیمعنا به نظر برسد. اما بهمحض آنکه بپذیریم در جهانِ «نغمه»، واژههای «قلب» و «روح» مترادفِ یکدیگر هستند ــ یا به عبارت دیگر بپذیریم که قلب در بدنِ انسان محلِ قرارگیری روح است و همچنین بپذیریم که درختانِ قلب بهمثابهی مخازنِ ارواحِ فرزندانِ جنگل و سبزبینها عمل میکنند ــ این نامگذاری معنای خود را آشکار میکند. در این چارچوب، «درخت قلب» را باید بهعنوانِ «درختِ روح» یا «درختی که مخزنِ ارواح است» بدانیم.
نکتهای که با تمام این حرفها سعی دارم روشن کنم این است: جادوی تغییرجلددهندگان ــ یعنی توانایی انتقال آگاهی به بدنِ موجودی دیگر ــ نیز بهشدت با جادوی خدایانِ قدیم پیوند خورده است. و همانطور که انتظار میرود، این هم شکلی دیگر از «جادوی روح» به شمار میآید. در کتابِ «جهانِ یخ و آتش» دراینباره میخوانیم: «افسانههای تغییرجلددهندگان بسیار است، اما متداولترینشان میگوید که تغییرجلددهندگان نهتنها با حیوانات ارتباط برقرار میکردهاند، بلکه میتوانستند با درهمآمیختنِ روحهایشان اختیارِ آنها را نیز بهدست بگیرند». در این بخش از متن، سازوکارِ تغییرجلددهندگان بهعنوان فرایندی توصیف میشود که در آن روحِ فرد با روحِ موجوداتِ دیگر درهم میآمیزد. در کتابِ «نبرد شاهان» نیز دوباره به جادوی تغییرجلددهندگان بهعنوانِ شکلی از «جادوی روح» اشاره میشود. در بخشی از این کتاب برن استارک از فهمیدنِ اینکه او یک وارگ است و خوابهای گرگی میبیند، ترسیده است. جوجن رید به او میگوید: «خوابهای گرگی خوابهای واقعی نیستن. هروقت که بیداری چشمت رو محکم بستی، اما وقتی داری به خواب میری روحت به پرواز درمیاد و دنبالِ نصفهی دیگهی خودش میگرده. این توانایی در تو نیرومنده». در این متن، منظور جوجن از «چشمت»، چشم سومِ برن است. به بیان دیگر، زمانی که برن به خواب میرود، چشم سوم او گشوده میشود و روحش بهطور ناخودآگاه وارد بدنِ گرگش میشود و آن را کنترل میکند. بنابراین، در اینجا نیز با سرنخ دیگری روبهرو هستیم که نشان میدهد جادوی تغییرجلددهندگان، در اصل نوعی جادوی مبتنیبر «روح» است. تا زمانی که برن یاد نگیرد که چشمِ سوماش را در هنگامِ بیداری باز کند، تغییرجلددادن تنها در سطحیِ ناخودآگاه و در قالبِ رؤیا و خواب رخ میدهد.
حالا که حرف از «چشم سوم» شد، لازم است دربارهی شکلِ دیگری از جادویِ خدایانِ قدیم نیز صحبت کنیم که به بحثمان مربوط میشود. نوع دیگری از جادویی که با خدایان قدیم پیوند دارد، تواناییِ دیدن الهامها و رؤیاهای پیشگویانه است که به آن سبزبینی گفته میشود. نکتهی جالب اینجاست که همانند تغییرجلددادن، برای دریافتِ الهامهای پیشگویانه و سبزبینی نیز گشودگیِ چشمِ سوم ضروری است. در کتابِ «نبرد شاهان» صحنهای وجود دارد که روی اهمیتِ باز کردنِ چشم سوم تأکید میشود. جوجن به برن میگوید او از طرفِ کلاغِ سهچشم مأمور شده است تا او را برای باز کردنِ چشم سوماش راهنمایی کند: «تو گرگِ بالداری، برن. اولینبار که دیدمت مطمئن نبودم، اما حالا مطمئنم. کلاغ ما رو به اینجا فرستاده که زنجیرهای تو رو بشکنیم». برن میپُرسد: «زنجیرها را چطور میتونم بشکنم، جوجن؟». جوجن جواب میدهد: «چشمهات رو باز کن.» برن میگوید: «بازن. مگه نمیبینی؟» جوجن اشاره میکند: «دوتاشون بازه. یک، دو». برن میگوید: «فقط دوتا دارم». جوجن میگوید: «تو سهتا داری. کلاغ سومی رو بهت داد، اما حاضر نیستی بازش کنی. با دو چشم میتونی صورتِ منو ببینی. با سهتا میتونی قلبم رو ببینی. با دوتا اون درختِ بلوط رو میبینی. با سهتا دانهای رو میبینی که بلوط ازش رشد کرده و کُندهای که روزی ازش باقی میمونه. با دوتا دورتر از این دیوارها رو نمیبینی. با سهتا به جنوب تا دریای تابستان و به شمال تا پُشتِ دیوار نگاهت میرسه».
بدیهی است که «چشم سوم» مفهومی تازه و ابداعشده توسط مارتین نیست. این ایده ریشه در جهان واقعی دارد و از سنتهای هندو و بودایی وام گرفته شده است؛ سنتهایی که چشم سوم را مرکزِ بینشِ مستقیمِ معنوی میدانستند. در این نگاه، گشودهشدن چشم سوم معادل نوعی بیداری روحانی تلقی میشود؛ رخدادی که همچون دروازهای برای ورود و خروج انرژی معنوی عمل میکند و امکانهایی مانند ارتباطِ تلهپاتیکِ میان دو موجود زنده را فراهم میسازد. بنابراین، اگر مفهوم «چشم سوم» در جهانِ مارتین نیز به همین شیوه عمل کند، در این صورت چشم سوم یک مسیر یکطرفه نیست، بلکه یک جریان دوطرفه است؛ جریانی که به برن استارک اجازه میدهد نهتنها روحِ خود را به درونِ گرگش بفرستد، بلکه درعینحال انرژی معنوی را نیز در قالب رؤیاها و الهامهای پیشگویانه دریافت کند. و از آنجا که خدایان قدیم در اصل نوعی پیوستارِ بیپایان از ارواحِ تمامی تغییرجلددهندگان، سبزبینها و فرزندانِ جنگلِ گذشته و آینده هستند، چنین تعریفی بهخوبی با مفهوم «انرژی معنوی» در این چارچوب همخوانی پیدا میکند.
یکی دیگر از اشکالِ جادو که مبتنیبر «جادوی روح» است، جادوی «سایهبَندان» است؛ یک سایهبند جادوگری است که سایهها را به بَند میکشد تا مطابقِ ارادهی او عمل کنند. ملیساندرا یکی از ساحرههای سایهبند در داستان است و یکی از روشنترین نمونههای این نوع جادو زمانی رُخ میدهد که او موجودی سایهوار را به دنیا میآورد تا رِنلی براتیون را به قتل برساند. اما پیش از اینکه به این نوع جادو بپردازیم، لازم است بگویم که درست همانطور که مارتین ایدهی قلب بهعنوانِ جایگاهِ روح را از باورهای باستانیِ دنیای واقعی گرفته است، این موضوع دربارهی مفهوم «سایه» هم صدق میکند. بسیاری از فرهنگهای باستانی و سنتی بر این باور بودند که سایه بهگونهای پیچیده با روح در ارتباط است. برای مثال، مسیحیان آغازین معتقد بودند که سایهها و انعکاسها امتدادی از روح انسان هستند. به همین دلیل، در کتابِ «دوزخِ دانته»، ارواحِ برزخی متوجهِ زندهبودنِ دانته میشوند، زمانی که میبینند او میتواند سایه بیندازد، درحالیکه خودشان از این توانایی محروماند. مصریان باستان نیز بر این باور بودند که سایه بخشی از وجودِ فرد را در خود حمل میکند. در هنر مصریان نیز، ارواحِ مردگان اغلب به شکل سایههایی تیره تصویر میشوند. در فرهنگ چینی، سایهها تجلی روح تلقی میشدند و همین باور به شکلگیریِ سنتِ «عروسکهای سایهای» انجامید؛ ابزاری برای ارتباط با نیاکان.
یکی دیگر از اشکالِ جادو که مبتنیبر «جادوی روح» است، جادوی «سایهبَندان» است؛ یک سایهبند جادوگری است که سایهها را به بَند میکشد تا مطابقِ ارادهی او عمل کنند. ملیساندرا یکی از ساحرههای سایهبند در داستان است و یکی از روشنترین نمونههای این نوع جادو زمانی رُخ میدهد که او موجودی سایهوار را به دنیا میآورد تا رِنلی براتیون را به قتل برساند
حالا که این زمینه را روشن کردیم، میتوانیم به جادویِ «سایهبندی» بپردازیم. سایهبندی یک عملِ رازآلود و جادویی است که با دستکاری و شکلدهی به سایهها سروکار دارد. هرچند دامنهی واقعی قدرت سایهبندان چندان مشخص نیست، اما شناختهشدهترین کاربرد این جادو، خلقِ قاتلانِ سایهوار است. در کتابِ «نبرد شاهان»، ملیساندرا در ازای چیزی که از آن با عنوان «نیرویِ آتشینِ وجودِ استنیس براتیون» یاد میشود، سایههایی را به متولد میکند که مأموریتشان حذفِ رنلی براتیون است. ملیساندرا به داووس توضیح میدهد که زمانی که با استنیس همبستر شده بود، از «آتشِ وجود» او برای خلقِ قاتلِ سایهوار استفاده کرده است. سپس به او پیشنهاد میکند که در صورتِ همبستری با داووس نیز میتواند این کار را تکرار کند: «شعلههای پادشاه اونقدر ضعیفه که من جرأت ندارم دیگه چیزی ازشون بردارم تا پسرِ دیگهای متولد کنم. این ممکنه پادشاه رو بکشه. اما یه مرد دیگه... مردی که شعلههاش هنوز داغه و زبانه میکشه... اگه واقعاً میخوای به هدفِ پادشاهت خدمت کنی، یه شب به اقامتگاهِ من بیا. من میتونم لذتی بهت بدم که تا حالا تجربه نکرده باشی، و با آتشِ وجودت میتونم...».
براساس این تکه متن، روشن است که ملیساندرا از جوهرهی وجودی استنیس تغذیه میکند. خلق این سایهها بهایی سنگین دارد و بهتدریج از نیروی حیاتی استنیس میکاهد؛ تا جایی که استنیس روزبهروز رنگپریدهتر، نحیفتر و فرسودهتر میشود. داووس که بعد از ماجرای قتلِ رِنلی براتیون بهوسیلهی قاتلِ سایهوار با استنیس مواجه میشود، ظاهرش را اینگونه توصیف میکند: «ظاهرش شوککننده بود. او دَه سال پیرتر از مردی به نظر میرسید که داووس در استورمزاِند از او جدا شده بود. تارهایی خاکستری لابهلای ریشِ درهمتنیده و پرپُشتش به چشم میخورد. وزنِ او نزدیک به دو سنگ کمتر بود. او هیچگاه مردِ چاقی نبود، ولی حالا استخوانهایش مانند نیزههایی زیرِ پوستش حرکت میکردند و برای بیرون آمدن میجنگیدند. حتی تاج هم برای سرش بزرگ بهنظر میرسید. چشمانش همانند حفرههای آبیرنگی بودند که درونِ گودالی ژرف گم شده باشند و طرحِ جمجمهاش از پشتِ صورتش نمایان بود».
نکتهای که سعی دارم روشن کنم این است: دقیقاً منظور از «آتشِ وجودِ» استنیس که ملیساندرا از آن برای خلقِ قاتلِ سایهوار بهره میگیرد و در نتیجه موجب رنگپریدگی و نحیفشدن او میشود چیست؟ آیا میتوان آن را همان «روح» دانست؟ پاسخ مثبت است. ماجرا از این قرار است؛ در جهانِ «نغمه»، یک شخصیتِ افسانهای مشهور وجود دارد به نام «شاهِ شب»؛ این شاه شب با آن شاه شبی که در سریالِ «بازی تاجوتخت» دیدیم تفاوت دارد. براساسِ افسانهها، «شاهِ شب» در دوران عصر قهرمانان، اندکی پس از تکمیلِ دیوار، زندگی میکرد. او جنگجویی بیباک بود که بهعنوانِ سیزدهمین فرماندهی کل نگهبانان شب خدمت میکرد. روایتها میگویند پس از آنکه زنی با پوستِ سفید را از فراز دیوار دید، او را تعقیب کرد و به او دل باخت. شاه شب آن زن را به دیوار بازگرداند و پس از این پیوندِ نامقدس، خود را پادشاه و او را ملکهی خویش اعلام کرد. در توصیفِ این افسانه میخوانیم: «یک زن دلیلِ زوالِ او بود؛ زنی که یک نظر از بالای دیوار دیده بود، با پوستی به سفیدی ماه و چشمانی همچون ستارگانِ آبی. بدونِ ترس از چیزی، زن را تعقیب کرد، او را گرفت و به او عشق ورزید. هرچند پوستِ زن مثل یخ سرد بود، هنگامی که شاهِ شب بذرِ خود را به زن داد، روحش را هم تسلیم او کرد».
بخشِ کلیدی در این متن این است: «هنگامی که شاهِ شب بذرِ خود را به زن داد، روحش را هم تسلیم او کرد». درست همانطور که استنیس با همبسترشدن با ملیساندرا و دادنِ بذرِ خود به این زن، «آتشِ وجود»ش را تسلیمِ او میکند. طرفداران سالهاست نظریهپردازی میکنند که افسانهی شاهِ شب میتواند نوعی از همان جادویی باشد که ملیساندرا روی استنیس اجرا میکند. باید به این نکته توجه داشت که استنیس تنها شخصیتی نیست که بر اثرِ جادوی راهبِ خدای روشنایی روحش تضعیف شده و از لحاظ جسمانی نحیف و رنگپریده میشود. این موضوع بهطرز آشکارتری دربارهی بریک دونداریون نیز صادق است. بهحدی که آریا او را «شوالیهی مترسک» مینامد. خودِ مارتین نیز صراحتاً اشاره کرده که روحِ بریک دونداریون دستخوش تغییر یا دگرگونی شده و هر بار که از مرگ بازمیگردد، بخشی از وجودِ خود را از دست میدهد: «شخصیتهای من که از مرگ بازمیگردند، فرسودهتر از قبل هستند. در برخی موارد، حتی دیگر همان شخصیتهای پیشین نیستند. بدن ممکن است همچنان در حرکت باشد، اما بخشی از روح تغییر کرده یا دگرگون شده و چیزی از آنها از دست رفته است. یکی از شخصیتهایی که بارها از مرگ بازگشته، بریک دونداریون است. هربار که او دوباره زنده میشود، بخشی از خودِ پیشینش را بیشتر از دست میدهد».
و درست همانطور که ملیساندرا از «آتشِ وجود» بهعنوان نیروی لازم برای خلقِ سایهها یاد میکند، در لحظهای که بریک دانداریون بهدست توروس از مییر ــ یکی دیگر از کاهنان خدای روشنایی ــ از مرگ بازمیگردد، ما نهتنها با نمونهی دیگری از جادوی روح مواجه میشویم، بلکه روشنتر درمییابیم که چرا ملیساندرا از آن با عنوان «آتشِ وجود» یاد میکند. اجازه بدهید تا دوباره بخشی که توروس لحظهی احیا کردنِ بریک را توصیف میکند، مرور کنیم: «وقتی سینهی بیچارهی داغونش از حرکت ایستاد، بهش بوسهی خداوند مهربون رو دادم تا راهیِ سفرش کنم. دهانم رو پُر از آتیش کردم و شعلهها رو به درونش دمیدم. درونِ گلو، ریه و قلب و روحش. بهش میگن بوسهی آخر. خیلی وقتا میدیدم که راهبای پیر اونو به خدمتگذارانِ خداوند زمانی که میمُردن هدیه میدادن. منم مثل همهی راهبا اونو یکیدوبار هدیه داده بودم. اما قبلاً هیچوقت لرزشِ یه مَردِ مُرده رو وقتی آتیش پُرش میکرد حس نکرده بودم. چه برسه به اینکه چشماش رو باز کنه».
نکتهای که سعی دارم روشن کنم این است که صحنهی توضیحِ توروس دربارهی چگونگی احیای بریک، تنها موردی نیست که در آن به مفهومِ «آتشِ وجود» اشاره میشود. یک نمونهی دیگر از آن در کتابِ «بازی تاجوتخت» نیز یافت میشود. پس از اینکه کال دروگو زخمی میشود و در بسترِ مرگ میاُفتد، دنریس تارگرین از میری ماز دورِ جادوگر میخواهد که جانِ شوهرش را نجات دهد. میری ماز دور جواب میدهد که «تنها مرگ میتواند بهای زندگی را بپردازد»؛ این یعنی احیایِ کال دروگو نیازمندِ یک قربانی است؛ و آن قربانی کسی نیست جز رِیگو، بچهی داخلِ شکمِ دنریس. در این هنگام دنریس یک رؤیای تبآلود میبیند که در توصیفِ آن میخوانیم: «گرمایی را درونش احساس میکرد، سوزشی وحشتناک در رحمش. پسرش بلند و مغرور بود، پوستِ مسیِ دروگو و مویِ نقرهای دَنی را داشت، با چشمانِ ارغوانیِ بادامی. لبخند زد، شروع کرد به بلند کردنِ دستش به سمتِ دَنی، اما وقتی دهانش را گشود آتش بیرون ریخت. دَنی دید که قلبشْ سینهاش را سوزاند و در یک چشم بهم زدن اثری ازش نماند؛ مثلِ شاپرکی که به شمع خورده باشد، خاکستر شد».
حالا که فهمیدیم در جهانِ «نغمه»، قلب مرکزِ روحِ انسان به شمار میرود، آنگاه چیزی که دنریس در رؤیایش میبیند، تقریباً به نسخهای وارونه از رستاخیزِ بریک دونداریون شباهت پیدا میکند. اگر به خاطر داشته باشید، هنگام احیای بریک، آتش از دهانش وارد میشد تا به قلب و روحش برسد و سپس او را به زندگی بازگرداند. اما در رؤیای دنریس، با وضعیتی معکوس روبهرو هستیم: آتش از دهانِ رِیگو بیرون میریزد و قلبش در شعلهها میسوزد. این تصویر نهفقط سوختنِ حیاتِ رِیگو، بلکه نابودیِ روحِ او را به تصویر میکشد؛ همان چیزی که ظاهراً مادهی اصلیِ لازم برای اجرای این آیین بوده است. نکتهی قابلتوجهِ بعدی دربارهی آیینِ بازگرداندنِ کال دروگو این است که به نظر میرسد مارتین از خلالِ سرنوشتِ او در حال تأمل بر این پرسش باشد که اگر روح از میان رفته باشد ــ یا به تعبیر این جهان، اگر «آتشِ وجود» خاموش شده باشد ــ حیاتِ انسان اساساً چه معنایی خواهد داشت.
زیرا هرچند کال دروگو از نظرِ جسمانی به زندگی بازمیگردد، اما بازگشتِ او چیزی جز تداومِ صرفِ بدنِ فیزیکیاش نیست؛ او در وضعیتی نباتی به حیات ادامه میدهد، بیآنکه کوچکترین نشانی از احساس، اراده، واکنش یا آگاهیِ انسانی در او باقی مانده باشد. دنریس به میری ماز دور اعتراض میکند که کارش ناعادلانه است، چون او کسی بوده که جانِ میری ماز دور را نجات داده و او هم درعوض باید جانِ شوهرش را نجات میداد. اما میری میپُرسد: «دقیقا بگو ببینم چه چیزی رو نجات دادی؟» دنریس جواب میدهد: «زندگیت رو». میری میگوید: «پس به کالت نگاه کن؛ اونوقت میفهمی که وقتی همهی چیزهای دیگه از بین رفته باشه، زندگی واقعاً چه ارزشی داره». درواقع، همانطور که درختانِ قلب یا نیایش بهمثابهی ظرفها و مخازنی برای نگهداریِ ارواح عمل میکنند، بدنِ انسان نیز چیزی جز ظرفی برای روح نیست؛ ظرفی که بدونِ حضورِ روح، فاقدِ هرگونه جنبوجوش، اراده و «آتشِ وجود» خواهد بود.
یک نمونهی دیگر از اینکه بدن بدونِ روح چه وضعیتی پیدا میکند در کتابِ «نبرد شاهان» یافت میشود. در بخشی از این کتاب، استنیس براتیون توضیح میدهد که همزمان با وقوعِ جادوی سایهی ملیساندرا ــ یعنی همان لحظهای که رِنلی به دستِ قاتلِ سایهوار کشته میشد ــ در خواب بوده و دِوان، مُلازمش، هرچه تلاش کرده نتوانسته او را بیدار کند. نکتهی مهمتر اینکه، برخلافِ اقتباسِ تلویزیونی، در کتاب نهتنها چهرهی موجودِ سایهوار شباهتی آشکار به استنیس دارد، بلکه خودِ استنیس نیز جزئیاتِ درونِ چادرِ محلِ مرگِ رنلی را چنان توصیف میکند که گویی شخصاً در آنجا حضور داشته است. استنیس میگوید: «گاهی خوابش رو میبینم. خوابِ مرگِ رِنلی. یه چادرِ سبز، شمعها، یه زن جیغ میکشه. و خون. وقتی مُرد من هنوز تو بستر بودم. دِوان بهت میگه. سعی میکرد بیدارم کنه. سحر نزدیک بود و لُردهای من با بیقراری منتظرم بودن. باید زره تنم باشه و سوارِ اسب شده باشم. میدونستم سپیده که زد رِنلی حمله میکنه. دِوان میگه داد میکشیدم و دستوپا میزدم. اما اهمیتی داره؟ یه خواب بود. وقتی رِنلی مُرد من تو چادرِ خودم بودم و وقتی بیدار شدم دستهام تمیز بود».
اکنون اجازه بدهید دربارهی نوعِ دیگری از جادو صحبت کنیم: سِحر یا افسونهای تغییرچهره. افسونهای تغییرچهره باعث میشوند سوژهی جادو در نگاهِ دیگران به شکلی متفاوت دیده شود، بیآنکه شکلِ واقعیِ او حقیقتاً دگرگون شده باشد. در سریالِ «بازی تاجوتخت»، شخصیتِ مَنس ریدر، پادشاهِ آنسوی دیوار، بهدستِ استنیس براتیون اعدام میشود. اما در کتاب سرنوشتِ مَنس فرق میکند. در کتاب، مَنس برای پنهان کردنِ هویتِ خود، یک یاقوتِ سحرآمیز میپوشد؛ یاقوتی که باعث میشود او به شکل شخصیتی به نام «رَتلشرت» معروف به «لُرد استخوانها» دیده شود. لُرد استخوانها بهخاطر زرهی از استخوان که بر تن دارد به این نام شناخته میشود و یکی از رهبرانِ وحشیهای آنسوی دیوار است. درعینحال، خودِ لُرد استخوانها نیز با افسونِ تغییرچهره به شکل مَنس ریدر درآمده است. در نتیجه، در کتابها، این لُرد استخوانهاست که به جای مَنس اعدام میشود، درحالیکه خودِ مَنس در ظاهرِ او زنده میماند. نکتهای که میخواهم به آن برسم این است که در بخشی از کتاب، مَنس ریدر از اینکه مجبور است زرهِ استخوانیِ لُرد استخوانها را بر تن کند به ملیساندرا گلایه میکند. ملیساندرا در پاسخ توضیح میدهد که چرا پوشیدن لباسِ کسی که به او شبیه شده، در این نوع افسون اهمیت دارد: «استخوانها کمک میکنند. استخوانها به یاد میآورند. نیرومندترین افسونها بر پایهی چنین چیزهایی ساخته میشوند؛ چکمههای یک مُرده، دستهای مو، یا کیسهای از استخوانهای انگشتان. با زمزمهی وِردها و دعا، میتوان سایهی یک انسان را از دلِ این چیزها بیرون کشید و همچون شنلی بر تنِ دیگری انداخت».
علاوهبراین، در همین کتاب، یکی از مردانِ بیچهره سازوکارِ افسونهای تغییرچهره را برای آریا استارک اینگونه توضیح میدهد: «هنرپیشهها با فریب و حُقه چهرههای خود را تغییر میدهند. و جادوگران از سِحر استفاده میکنند؛ با درهمبافتنِ نور، سایه و میل، توهماتی میسازند که چشم را فریب میدهد». واژهی کلیدی در اینجا «سایه» است. اگر بپذیریم که در جهانِ «نغمه»، «سایه» مترادفِ «روح» است، پس این دو تکه متن حاکی از این هستند که افسونهای تغییرچهره نیز جادویی مبتنیبر «جادوی روح» است. اما هنوز تمام نشده است: در جایی دیگر، مشخصاً به رابطهی افسونهای تغییرچهره و جادوی روح اشاره میشود. جان اسنو به رتلشرت اعتماد ندارد؛ بنابراین، ملیساندرا به او اطمینان میدهد تا وقتی که او یاقوتِ تغییرچهرهاش را بر تن دارد، رتلشرت تحتِ تسلط و ارادهی او خواهد بود. در توصیفِ این صحنه میخوانیم: «ملیساندرا با زبانی غریبه سخن گفت. یاقوتِ آویخته بر گلویش بهآرامی میتپید و جان دید که سنگِ کوچکترِ روی مُچِ رتلشرت نیز روشن و تیره میشد. «تا زمانی که این گوهر رو بر تن داره، با خون و روح به من پیوند خورده». جملهی کلیدی این است: تا زمانی که رتلشرت این گوهر را بر مُچاش بسته است، خون و روحاش به ملیساندرا پیوند خورده است.
سؤالی که مطرح میشود، این است که چرا رتلشرت برای خلاص شدن از ملیساندرا، یاقوتِ تغییرچهره را درنمیآوَرد؟ پاسخ ساده است: چیزی در سطحی ناخودآگاه او را وادار میکند که آن را همچنان بر تناش نگه دارد. در توصیفِ این موضوع میخوانیم: «به نظر میرسید یاقوتی که در زنجیرِ آهنیِ سیاهِ دورِ مچش بود، میتپد. با لبهی خنجرش به آن ضربه زد. صدای تیلیکِ ضعیفی از برخورد فولاد با سنگ بلند شد. «وقتی میخوابم حسش میکنم. گرمای روی پوستم رو، حتی از پشت آهن. نرم مثل بوسهی یه زن. بوسهی تو. ولی گاهی تو رویاهام شروع به سوختن میکنه و لبات به دندون تبدیل میشن. هرروز فکر میکنم که چهقدر آسونه بکنمش و بیرون بندازمش، و هرروز این کار رو نمیکنم». نکته این است؛ رتلشرت فقط زمانی که خواب است، از جادویی که افسارِ ارادهاش را بهدست گرفته آگاه میشود؛ درست همانطور که چشمِ سومِ برن استارک فقط زمانی که خواب است باز میشود و روحاش به پرواز درمیآید؛ یا درست همانطور که استنیس براتیون در زمانی که ملیساندرا از روحِ او برای متولد کردنِ قاتلِ سایهوار و کُشتنِ رنلی استفاده میکرد، خواب بود و کسی نمیتوانست بیدارش کند.
اما از افسونهای تغییرچهره که بگذریم، باید دربارهی نوعِ دیگری از جادوی تغییرچهره صحبت کنیم: جادویِ مردانِ بیچهره. آنها از شکلی منحصربهفرد از جادو بهره میبرند و میتوانند با پوشیدنِ چهرهی دیگران، ظاهر خود را دگرگون کنند. پس از آنکه این چهره بهدرستی بر تن قرار گیرد، فردِ پوشنده دقیقاً شبیه صاحبِ اصلی آن چهره به نظر میرسد؛ حتی زخمها و نقصهای ظاهری او نیز بازتولید میشود. اما نکتهی جالبتر این است که بهنظر میرسد آن چهره بهنوعی همچنان حاملِ خاطراتِ فردِ مُرده باقی میماند. در کتابها، وقتی آریا استارک برای اولینبار چهرهی یک دخترِ مُرده را میپوشد، ناگهان با هجومِ خاطراتِ لحظهی مرگِ دختر مواجه میشود و احساس میکند که دارد توسط یک مرد خفه میشود. در توصیفِ این صحنه میخوانیم: «سپس یک فشار و صدای نرمِ خُرد شدنِ برگ آمد، درحالیکه چهرهی جدید روی قدیمی گذاشته میشد. ورقهی چرمی سرتاسرِ بالای ابروهایش، خشک و سفت بود، اما درحینِ اینکه خون به درونش جذب میشد، نرم و منعطف میشد. گونههایش گرم شد. میتوانست قلبش را احساس کند که در زیرِ سینهاش مثل پرنده بالبال میزد و برای لحظهای طولانی نمیتوانست نفس بکشد. دستانی دور گردنش بسته شده بود، بهسختی سنگ، درحالِ خفهکردنش بود. دستانِ خودش انگار از پنجه انداختن به دستانِ حملهکننده عاجز بودند. احساسِ ترسی وحشتناک او را دربرگرفته بود و صدایی شنید. صدای خُرد شدنی وحشتناک به همراهِ دردی کورکننده. چهرهای روبهرویش شناور بود. چاق، ریشو، دهانش از خشم کج شده بود. شنید که راهب گفت: نفس بکش، فرزند. ترس رو به بیرون بازدم کن. سایهها رو بتکون. اون مرد مُرده. اون زن مُرده. دردهاش رفته. نفس بکش» دختر نفسی عمیق کشید و متوجه شد که درست بود. هیچکس او را خفه نمیکرد. هیچکس او را نمیزد».
در پاراگرافِ بالا، بخشی از صاحبِ اصلیِ چهره همچنان باقیمانده است و در قالبِ هجومِ خاطراتِ تروماتیکْ خود را نشان میدهد. وقتی مردِ بیچهره متوجهِ آنچه درحالِ رخ دادن است میشود، به آریا دستور میدهد که سایهها را از خود بزُداید. در همین لحظه است که روشن میشود بخشی از روحِ دخترِ مُرده که هنوز در چهرهی جداشدهاش باقی مانده، بیدار شده است. ما به این نتیجه رسیدیم که روح نیرویی غیرمادی در وجودِ انسان است که مسئولِ کارکردهای ذهنی، اراده و شخصیتِ فردی دانسته میشود. یک شخص بدونِ داشتنِ روح به سرنوشتِ کال دروگو دچار میشود: حیات نباتی. پس، طبیعی است که چهرهی جداشدهی دختر که بهوسیلهی جادوی روح صورت گرفته، حاوی خاطرات و آگاهیِ فردیِ اوست. نکتهی قابلتوجهِ بعدی این است که مردِ بیچهره به آریا هشدار میدهد که پدرِ این دختر دستِبزن داشته: «ممکن است برای مدتی کابوسهای بدی داشته باشی. پدرش آنقدر او را مکرر و بهطرزی وحشیانه کتک زده بود که تا پیش از آمدنش نزدِ ما، هرگز بهطور کامل از درد و ترس رهایی نداشت».
پس، همانطور که چشمِ سومِ برن استارک در هنگامِ خواب باز میشود و روحاش به پرواز درمیآید؛ یا درست همانطور که استنیس براتیون در زمانی که ملیساندرا از روحِ او برای متولد کردنِ قاتلِ سایهوار و کُشتنِ رنلی استفاده میکند، خواب بود و کسی نمیتوانست بیدارش کند؛ و درست همانطور که رتلشرت فقط زمانی که خواب است، از جادویِ تغییرچهرهی ملیساندرا که افسارِ ارادهاش را بهدست گرفته آگاه میشود؛ درست مثل همهی این موارد، در مورد جادوی مردانِ بیچهره نیز الگوی مشابهی دیده میشود: آریا استارک ممکن است در خواب، در قالبِ خاطراتِ باقیمانده از صاحبِ پیشینِ چهره، کابوسهایی آزاردهنده تجربه کند.
یکی دیگر از انواعِ جادو که میتواند مبتنیبر جادوی روح باشد، نحوهی تولیدِ فولادِ والریایی است. فولاد والریایی نوعی فلزِ خاص است که برای ساخت شمشیرهایی به کار میرود که از تیغههای فولادِ معمولی تیزتر، محکمتر و درعینحال سبکتر هستند. این فولاد صدها سال پیش در امپراتوری والریا ساخته میشد، اما پس از آنکه والریا طی فاجعهای مرموز نابود شد، راز ساخت فولاد والریایی نیز از بین رفت. به همین دلیل، تیغههای والریاییِ باقیمانده بسیار ارزشمند هستند ــ در وستروس حدود چند صد عدد از آنها وجود دارد، اما تنها حدود بیست عدد از آنها در کتابها نام بُرده شده است. بااینحال، مواد و روشِ ساختِ فولاد والریایی همچنان در هالهای از ابهام قرار دارد، زیرا رازِ ساختِ آن اکنون از دست رفته است. با این وجود، هنوز در شهر آزادِ کُهُر، واقع در قارهی اِسوس، آهنگرانی وجود دارند که تواناییِ بازسازی و دوبارهکاریِ فولاد والریاییِ موجود را دارند. در کتابِ «دنیای یخ و آتش» دراینباره میخوانیم: «در تمامِ جهان، فقط اینجاست که هنرِ بازسازیِ فولادِ والریایی حفظ شده و از رازهایش بهشکلِ حسادتبرانگیزی محافظت میشود».
یکی از سرنخهایی که میتواند نشان دهد قربانیکردنِ انسان و جادویِ روح در ساختِ فولادِ والریایی نقش داشته، افسانهی شمشیرِ «لایتبرینگر» یا «آورندهی روشنایی» است
یکی از نکاتِ جالب و قابلتوجهی که در کتابِ «دنیای یخ و آتش» مطرح میشود، این است که شاید برای بازسازیِ این فولادِ اسرارآمیز، قربانیکردنِ انسان و انجامِ جادوی خون ضروری باشد. دراینباره میخوانیم: «رسالهی اُستاد پُل دربارهی فلزکاریِ کُهُری، که در طی چند سال اقامتش در این شهرِ آزاد نوشته شده، نشان میدهد که این اسرار تا چه اندازه با وسواس و شدت محافظت میشوند: او سهبار در ملأعام شلاق خورد و بهدلیل پرسشهای بیشازحد از شهر اخراج شد. در آخرین مورد، بهدلیل اتهامِ سرقتِ یک شمشیر از جنسِ فولاد والریایی، دستش نیز قطع شد. به گفتهی پُل، دلیل واقعی تبعیدِ نهایی او کشفِ آیینهای قربانیِ خونی بود ــ از جمله کشتنِ بردگان حتی در سنین نوزادی ــ که آهنگرانِ کُهُر برای تولید فولادی همسنگِ فولادِ والریا از آن استفاده میکردند».
یکی دیگر از سرنخهایی که میتواند نشان دهد قربانیکردنِ انسان در ساختِ فولادِ والریایی نقش داشته، افسانهی شمشیرِ «لایتبرینگر» یا «آورندهی روشنایی» است. طبقِ افسانهها، هزاران سال پیش، زمانی که آدرها برای نخستینبار ظهور کردند و «شبِ طولانی» آغاز شد، جنگجویی افسانهای به نامِ «آزور آهای» برخاست و با استفاده از شمشیرِ جادوییِ لایتبرینگر به این دورانِ تاریکی پایان داد. نکتهی مهم اینجاست که در سریالِ «بازی تاجوتخت»، شمشیرِ «لانگکلاو» ــ شمشیرِ والریاییِ جان اسنو ــ در برابرِ وایتواکرها سلاحی مؤثر و مرگبار از آب درمیآید. به همین دلیل، بسیاری از طرفداران نظریهپردازی کردهاند که شمشیرِ افسانهایِ لایتبرینگر نیز احتمالاً از جنسِ فولادِ والریایی بوده است. نکتهای که میخواهم روشن کنم این است که در افسانهها گفته میشود آزور آهای شمشیرِ لایتبرینگر را از طریقِ قربانیِ انسانی و انجامِ جادوی خون خلق کرده بود. طبقِ افسانهها آزور آهای بارها برای ساختنِ شمشیری قهرمانانه تلاش کرد؛ بار اول زمانی که میخواست تیغه را در آب آبدیده کند، شمشیر شکست. بار دوم، شیری را به دام انداخت و شمشیر را برای آبدیده کردنش در قلبِ حیوان فرو کرد، اما اینبار نیز فولاد شکست. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که تنها راهِ آبدیدهکردنِ شمشیر، فروبُردنِ آن در قلبِ همسرِ عزیزش و انجامِ یک قربانیِ انسانی است.
یکی از کاراکترها داستانِ ساختِ این شمشیر را اینگونه تعریف میکند: «صد روز و صد شب روی سومین شمشیر کار کرد و تیغه توی آتش مقدس سفید شده بود. همسرش رو به اسم صدا زد: نیسا نیسا. سینهات را باز کن و بدان که تو را بیش از هرچیز در این دنیا دوست دارم. همسرش اون کارو کرد، چرا، نمیدونم. آزور آهای شمشیر رو به قلبِ زندهی اون فرو بُرد. میگن که فریادِ عذاب و سرمستیش صورتِ ماه رو شکافت، اما خون و روح و توان و شهامتش همه به فولاد رفت. اینه داستانِ ساختِ لایتبرینگر، شمشیرِ سرخِ قهرمانان». ازهمینرو، برخی از طرفداران معتقدند افسانهی ساختِ لایتبرینگر در واقع بازماندهای اسطورهای از همان دستورالعملِ گمشده و رازآلودِ ساختِ فولادِ والریایی است؛ دانشی که در گذرِ زمان از یک فرایندِ واقعی به شکلی افسانهای و نمادین درآمده است. همانطور که در آغاز مقاله گفتم، مارتین در سراسرِ داستان، سرنخهای متعددی را قرار داده که حاکی از این هستند که «روح در قلب قرار دارد». در افسانهی ساختِ لایتبرینگر نیز بهروشنی آمده است که پس از آنکه آزور آهای شمشیر را در قلبِ همسرش فرو میکند، روحِ او به درونِ شمشیر منتقل میشود.
یکی دیگر از اشکالِ جادو در جهانِ «نغمه» که بر پایهی «روح» عمل میکند، جادوی پیوندِ ذهنیِ والریاییهایِ اژدهاسوار با اژدهایانشان است. من پیشتر مقالهی مفصلی دربارهی منشأ اژدهایان نوشتهام؛ بنابراین اگر به اطلاعات بیشتری در این زمینه نیاز دارید، میتوانید به همان متن مراجعه کنید. اما در این مقاله، قصد دارم بهطورِ مشخص بر یکی از نظریههای طرفداران تمرکز کنم؛ نظریهای که پس از پایانِ فصل اول سریال «خاندان اژدها» قوت گرفت و بهنحوی مستقیم به بحثِ ما دربارهی جادوی مبتنیبر «روح» مرتبط است. در یکی از سکانسهای اپیزودِ آخرِ فصل اولِ «خاندان اژدها»، دیمون تارگرین به دیدنِ ورمیتور، یکی از اژدهایانِ بدونِ سوارِ ساکنِ جزیرهی دراگوناستون، میرود و برای احضار کردنِ او شعری را به زبانِ والریایی میخواند.
در اپیزودِ آخرِ فصل اولِ «خاندان اژدها»، دیمون تارگرین به دیدنِ ورمیتور میرود و برای احضار کردنِ او شعری را به زبانِ والریایی میخواند. میخواهم نشان دهم که این شعر میتواند سرنخِ تازهای ارائه دهد که منشأ پیوندِ ذهنیِ جادوییِ والریاییها با اژدهایانشان را روشنتر میکند
این شعر از چهار بند تشکیل شده است؛ سه بند نخست به زبان انگلیسی توسط خانم تی. میکل نوشته شدهاند ــ که هم بهعنوان دستیارِ شخصیِ جُرج مارتین و هم بهعنوان یکی از نویسندگان سریال «خاندان اژدها» شناخته میشود. سپس، دیوید جی. پیترسون، زبانشناس و خالقِ زبانِ والریایی (که آن را بر پایهی چند واژهی ساختگی از سوی مارتین طراحی کرده است)، این سه بند را به والریایی ترجمه کرد و در ادامه، برای «تکمیل و شفافسازی معنا»، یک بند چهارم نیز به آن افزود؛ چراکه برای انتقال دقیق مفاهیم فشردهی متن اصلی انگلیسی، به واژگان بیشتری نیاز بود. بنابراین، کاری که در ادامه میخواهم انجام دهم این است که در ابتدا این شعر را مرور کنیم و سپس نشان دهم چرا این شعر میتواند سرنخِ تازهای ارائه دهد؛ سرنخی که منشأ پیوندِ ذهنیِ جادوییِ والریاییها با اژدهایانشان را روشنتر میکند و نشان میدهد این نوع جادو چگونه میتواند با جادوی مبتنیبر «روح» ارتباط داشته باشد. شعر از این قرار است: «آتشینْ نفس، رهبرِ بالدار / دو سر برای سرِ سوم میخوانند / با صدای من: آتش به حرف آمده، و بهایش پرداخت شده، با جادوی خون / با کلماتی از آتش، با چشمانی شاهد، برای پیوندِ سه (سر)، من برای تو میخوانم / وقتی که با هم یکی شویم، درحالیکه سه سر داریم، ما پرواز خواهیم کرد، آزاد، زیبا».
نخست، اجازه بدهید با مفهومِ «سه سرِ اژدها» شروع کنیم که حضورِ پُررنگی در این شعر دارد. اولین چیزی که این مفهوم به ذهن متبادر میکند، دو معناست. نخست، بُعد تاریخیِ آن: «سه سرِ اژدها» در وهلهی اول به اِگانِ فاتح و دو خواهرش، ویسنیا و رِینیس، اشاره دارد؛ سه اژدهاسواری که همراهبا اژدهایانشان وستروس را فتح کردند و سلسلهی تارگرین را بنیان گذاشتند. اما این مفهوم بُعدی پیشگویانه نیز دارد. براساسِ رؤیاها و پیشگوییهایی که دنریس تارگرین تجربه میکند، «اژدها سه سر دارد». در اقتباسِ تلویزیونی، این سه سر به دنریس، جان اسنو و شاهِ شب تعبیر شد؛ این سه نفر هرکدام یکی از سه اژدهای دنریس را در جریانِ نبردِ پایانی میراندند. اما در کتابها، هویتِ سومین سرِ اژدها ــ پس از دنریس و جان اسنو ــ هنوز در هالهای از ابهام قرار دارد. بااینحال، برخی از طرفداران معتقدند مفهومِ «سه سرِ اژدها» در شعرِ بالا ممکن است به چیزی بسیار عمیقتر و بنیادینتر در هویتِ مردمانِ والریایی اشاره داشته باشد: تواناییِ آنها در برقراریِ پیوندی ذهنی و جادویی با اژدهایانشان.
بنابراین، اساسِ این نظریه بر این ایده استوار است که برای شکلگیریِ نخستین پیوندِ اژدها، به «سه سر» نیاز بوده است. این سه سر به سرِ اژدها، سرِ اژدهاسوار، و سرِ نیاکانِ اژدهاسوار اشاره دارند؛ نیاکانی که قربانی شدهاند و روحشان درونِ اژدها جای گرفته تا نسلهای بعدیِ آنها، همانطور که دربارهی فرمانروایانِ والریایی گفته میشود، بهنوعی «همخون» یا «همتبار» با اژدهایانی باشند که کنترلشان میکنند. براساسِ این نظریه، فرایندِ شکلگیریِ پیوندِ اژدها از قربانیکردنِ یک والریایی آغاز میشود؛ والریاییای که نکتهی مهم دربارهاش این است که پیشتر صاحبِ فرزند شده باشد. سپس از این قربانی برای فعالسازیِ جادوی خون استفاده میشود و در ادامه، روحِ والریاییِ کشتهشده بهنوعی، طی یک پروسهی جادوییِ ناشناخته و اسرارآمیز، به درونِ اژدها منتقل میشود. اگر چنین عملی واقعاً ممکن بوده باشد، آنگاه نسلهای بعدیِ آن والریاییِ قربانیشده نوعی پیوند و کششِ ذاتی نسبت به اژدهایی پیدا میکردند که روحِ نیایشان را در خود حمل میکند؛ و همین رابطه احتمالاً به تمامِ اژدهایانی که از نسلِ آن اژدهای نخستین به وجود آمدهاند نیز گسترش مییافت، زیرا آنها نیز بهنوعی بخشی از همان جوهرهی روحی را در خود حفظ کردهاند.
در نتیجه، دودمانِ اژدهایان و دودمانِ اژدهاسواران را میتوان بهنوعی «خویشاوند» یکدیگر دانست؛ ایدهای که بهشکل قابلتوجهی با توضیحاتی که کتابِ «دنیای یخ و آتش» دربارهی والریاییها ارائه میدهد همخوانی دارد. در این کتاب میخوانیم: «افسانههایی که خودِ والریاییها دربارهی منشأشان روایت میکردند، مدعی بودند که آنها از نسلِ اژدهایاناند و با موجوداتی که اکنون بر آنها فرمان میرانند، نسبتِ خویشاوندی دارند». به زبانِ سادهتر، اگر کسی مثل اِگانِ فاتح میتواند با اژدهایش، بالریون، پیوندی ذهنی برقرار کند و آن را تحتِ فرمان خود درآورد، طبقِ این نظریه به این دلیل است که در گذشتهای بسیار دور، یکی از نیاکانِ او قربانی شده و روحش طی آیینی جادویی به درونِ اژدهایی منتقل شده که نیایِ بالریون بوده است. در نتیجه، جوهره یا بخشی از روحِ آن نیایِ والریایی نسلبهنسل در میانِ اژدهایان منتقل شده تا سرانجام به بالریون رسیده و همین امر باعث شده میانِ اِگان و اژدهایش نوعی پیوندِ خویشاوندی و ذهنی شکل بگیرد.
این نظریه همچنین میتواند توضیحی منسجم برای رسمِ ازدواجِ درونخاندانیِ تارگرینها و مهمتر از آن، والریاییهای پیش از آنان ارائه دهد. چون اگر فقط نوادگانِ یک والریاییِ قربانیشده قادر باشند با اژدهایانی پیوند برقرار کنند که از نسلِ همان اژدهای نخستیناند ــ اژدهایی که روحِ آن نیا درونش جای داده شده ــ آنگاه حفظِ این پیوندِ خونی اهمیتی حیاتی پیدا میکند. در چنین شرایطی، ازدواج درونخانوادگی صرفاً یک سنتِ فرهنگی یا وسواسِ مربوط به حفظِ «خلوصِ نژادِ والریایی» نخواهد بود، بلکه راهی برای حفظِ کنترل بر دودمانِ مشخصی از اژدهایان به شمار میآید. در واقع، همیشه این پرسش مطرح بوده که چرا والریاییها تا این اندازه بر ازدواجهای خانوادگی اصرار داشتند، درحالیکه دَهها خاندانِ اشرافیِ اژدهاسوار در والریا وجود داشت و آنها میتوانستند آزادانه با یکدیگر وصلت کنند. اگر مسئله فقط حفظِ ویژگیهای فیزیکیِ والریایی بود، ازدواج میانِ خاندانهای مختلفِ والریایی نیز باید کافی میبود. اما طبقِ این نظریه، خاندانهای اژدهاسوار عمداً «اژدهایان را در خانواده نگه میداشتند»؛ یعنی با حفظِ پیوندِ خونی، مانع میشدند که کنترلِ دودمانِ اژدهایانشان بهدستِ خاندانهای رقیبِ والریایی بیُفتد.
پس از نابودیِ امپراتوریِ والریا، خاندانِ تارگرین تنها خاندانِ اژدهاسوارِ باقیمانده در جهان بود. در چنین شرایطی، حفظِ سنتِ ازدواج با محارم اهمیتی حیاتی پیدا میکرد. زیرا تارگرینها نهتنها باید میزانِ مشخصی از خونِ والریایی را حفظ میکردند تا تواناییِ اژدهاسواری در نسلهای بعدی از میان نرود، بلکه میبایست این توانایی را در انحصارِ خاندانِ خود نگه دارند و مانع شوند که خاندانهای دیگر به اژدهایان و قدرتِ ناشی از آنها دسترسی پیدا کنند. اما دربارهی والریاییهای پیش از فاجعه، وضعیت متفاوت بود. در آن دوران، ظاهراً هیچ ضرورتِ روشنی وجود نداشت که آنها برای حفظِ ظاهر یا ویژگیهای والریایی، تا این اندازه به ازدواج با خواهر، برادر، عمه، دایی یا عموزادههای خود پایبند باشند. در آن زمان، همهی خاندانهای والریا والریایی بودند و همگی اژدهاسوار. بنابراین دلیلی وجود نداشت که نگران این باشند ازدواج با خاندانهای دیگر موجب رقیقشدن خونشان شود یا کنترل اژدهایانشان را در اختیارِ دیگران قرار دهد.
اما دومین مدرکِ قابلتوجهی که میتواند این فرضیه را تقویت کند ــ یعنی اینکه والریاییها شاید پیوندِ اژدها را از طریقِ جایدادنِ «ارواح» درونِ اژدهایان ایجاد کرده باشند ــ به حیوانی به نام «لِمور» مربوط میشود. در جهانِ «نغمه» گونهای از لمورها وجود دارد که در جنگلهای شهرِ آزادِ کُهُر، واقع در قارهی اِسوس، زندگی میکنند؛ این جانور دارای پوششِ موییِ نقرهای و چشمانِ بسیار بزرگِ بنفشرنگ است. نکتهی جالبِ ماجرا اینجاست که در جهانِ «نغمه»، این جانوران با عنوانِ «والریاییهای کوچک» شناخته میشوند. این نامگذاری بهدلیلِ موهای نقرهای و چشمانِ بنفشِ آنهاست. واژهی «لمور» از اصطلاح لاتین «لمورِس» گرفته شده است؛ «لموریا» یک جشنوارهی دینیِ سالانه در روم باستان بود که در طی آن مردمانِ روم باستان مناسک و آیین را برای بیرون راندن روح خبیث یا جنگیری هرگونه ارواح بدخواه و ترسناک مردگان که به نام «لِمورها» خوانده میشدند، از خانههای خود انجام میدادند. علاوهبراین، برخی از مردمان مالاگاسی، بومیانِ جزیرهی ماداگاسکار، باور داشتند که لمورها درواقع روحِ نیاکانِ آنها هستند. حالا معلوم میشود که چرا لمورها یکی از سرنخهای قوی در اثباتِ این نظریه محسوب میشوند. اکنون با دانستنِ همهی اینها، از خودتان بپرسید چرا مارتین باید «لمور» را در جهانِ خود خلق کند، موجودی که هم با موی نقرهای و چشمانِ بنفشرنگاش شبیهِ والریاییهاست و حتی به «والریاییهای کوچک» نیز مشهور است؟ پاسخ این است که مارتین از طریقِ لمورها قصد دارد به ما بگوید والریاییها ارواحِ نیاکانشان را درونِ اژدهایان قرار میدادند و این رازِ پیوندِ جادوییِ والریاییها با اژدهایان را توضیح میدهد. به بیان دیگر، مارتین میتوانست هر حیوانی را برای سرنخ دادن انتخاب کند، اما موجودی را برگزید که نامش به معنای «ارواحِ نیاکان» است، چون ارواحِ والریاییهای مُرده اکنون درونِ اژدهایان قرار گرفتهاند.
اما یکی دیگر از سرنخهایی که درستی این نظریه را تقویت میکند، مجسمهی ابوالهول است. در جهانِ «نغمه» یک نوع ابوالهولِ والریایی وجود دارد که دارای چهرهای انسانی و بدنی به شکلِ اژدها است؛ که نکتهی جالبی است. چرا ابوالهولهای والریایی سرِ انسان و بدنِ اژدها دارند؟ چون اگر ترکیبِ معکوس را در یک مجسمه ببینیم ــ یعنی سرِ اژدها بر روی بدنِ انسان (درست همانطور که برخی تارگرینها از کلاهخودهایی شبیه به سرِ اژدها استفاده میکنند) ــ تقریباً بهصورتِ بصری این ایده را اِلقا میکند که تارگرینها خودشان نوعی اژدها در هیئت انسان هستند و در خونشان نوعی «دیاِناِیِ اژدهایی» جریان دارد. درمقابل، اژدهایی با سرِ انسان میتواند نمادی از اژدهایی باشد که نوعی جنبه یا ویژگیِ انسانی در خود دارد. به عبارت دیگر، اژدها با روحِ انسانیِ درونِ خود؛ اژدهایی که میتواند با انسانهایی که از آن روحِ درونش تبار گرفتهاند پیوند برقرار کند. و هنگامی که چنین اژدهاسواری بر پشتِ چنین اژدهایی سوار میشود، در واقع سه «سر» درگیر هستند: سرِ اژدها، سرِ سوارکار، و روحِ نیاکانی که درونِ آن اژدها جای گرفتهاند.
در همین زمینه، بخشی جالب در کتابها وجود دارد. در سریال، اُستاد اِیمون تارگرین در دیوار جان میسپارد، اما در کتابها او همراهبا سَموِل تارلی با کشتی بهسوی سیتادل سفر میکند. در طول این سفر، استاد ایمون از ظهورِ دنریس تارگرین مطلع میشود و تمایل دارد او را ببیند و راهنماییاش کند، اما پیش از رسیدن به مقصد بیمار میشود. او درحالیکه در بستر مرگ افتاده، سخنانی آشفته و هذیانگونه بر زبان میآورد. در توصیف یکی از این لحظات میخوانیم: «او گفت ابوالهول معما بوده، نه خودِ طراحِ معما، بیآنکه مشخص شود منظورش چیست. از سَم خواست برایش کتابی از سپتون بارث بخواند، کسی که نوشتههایش در زمانِ سلطنتِ بیلورِ مقدس سوزانده شده بودند. یکبار با گریه از خواب بلند شد. مویهکنان گفت: اژدها باید سه سر داشته باشه، اما پیرتر و ضعیفتر از اونم که یکیشون باشم. باید همراهِ دختره باشم، راه رو بهش نشون بدم، اما بدنم بهم خیانت کرد».
اولین نکتهی کلیدی در این تکهمتن این است که مارتین «ابوالهول» و مفهوم «سه سر اژدها» را نزدیک به یکدیگر به کار میبَرد. نکتهی دوم این است که اُستاد ایمون در لابهلای هذیانهایش از ابوالهول بهعنوانِ خودِ معما یاد میکند، نه طراحِ معما. دلیلش این است که در اسطورهشناسیِ کلاسیک، ابوالهولها اغلب بهصورتِ معماگونه سخن میگویند، اما اُستاد اِیمون میگوید خودِ ابوالهول یک معماست؛ معمایی که شاید ما توانسته باشیم آن را رمزگشایی کنیم. ابوالهولِ والریایی ــ اژدهایی با سرِ انسان ــ در واقع معمایی دربارهی منشأ «سرِ سومِ نامرئی» در پیوندِ اژدهاسواری است. چون وقتی شعرِ دیمون تارگرین برای ورمیتور را میخوانیم، بهوضوح به یک «سرِ سومِ نامرئی» اشاره میشود. دیمون میخواند: «دو سر برای سرِ سوم میخوانند». طرفداران طبقِ این نظریه معتقدند که آن دو «سر» که درحالِ خواندن و سُرودن هستند، همانهاییاند که درونِ غار صدا ایجاد میکنند: دیمون و ورمیتور. اما این «سرِ سوم» که دارند برایشان میخوانند کیست؟ پاسخ، روحِ نیاکانِ باستانیِ دیمون است؛ بخشی از این روح نسلبهنسل از اژدهایی به اژدهای بعدی منتقل شده است و به ورمیتور رسیده است.
این جوهره همان چیزی است که به به ورمیتور اجازه میدهد با یکی از افرادی که خونِ تارگرین در رگهایش جاریست، پیوند برقرار کند. و با اینکه دیمون قصد ندارد با ورمیتور پیوند برقرار کند ــ چون هیچ فردی هرگز با بیش از یک اژدها اُخت نگرفته است ــ او قطعاً میخواهد ورمیتور را برای پیوند دوباره با کسی از جناحِ رینیرا (تیم سیاه) آماده کند، تا ورمیتور بتواند در نبردها مورد استفاده قرار گیرد. دیمون در ادامه میخواند: «با صدای من: آتش به حرف آمده، و بهایش پرداخت شده، با جادوی خون». طرفداران معتقدند منظور از «بهایش با جادوی خون پرداخت شده» این است که آن قدرتی که بهایش پرداخت شده، قدرتِ برقراریِ پیوندِ ذهنیِ اژدهاسوار و اژدها است؛ و این بها از طریقِ انجامِ جادوی خون یعنی از طریقِ قربانیکردنِ انسانها انجام شده است. بنابراین، این همان بهایی است که نیاکانِ دیمون پرداختهاند؛ کسی که کشته شده و روحش به درونِ اژدها منتقل و در آن جای داده شده است؛ تا تمام فرزندانی که از نسلِ او به دنیا آمدهاند بتوانند با همهی اژدهایانی که از نخستین اژدها پدید آمدهاند، پیوندی ذهنی برقرار کنند.