فصل چهارم From زخمهای پنهان ویکتور را رو میکند
From بالاخره یکی از دردناکترین خطهای داستانی خود را واکاوی میکند؛ خطی که سالها فقط در حاشیه مانده بود و حالا در فصل چهارم، عمق فاجعه زندگی ویکتور را آشکار میکند. در این قسمت، سریال نه فقط به زندهماندن او، بلکه به هزینهٔ روانیای میپردازد که او برای این بقا پرداخته است؛ هزینهای که از همان آغاز، او را به یکی از تراژیکترین شخصیتهای مجموعه تبدیل کرده بود.
بهگزارش فیلمزی و به نقل از اسکرینرنت، این مطلب درباره قسمت هشتم فصل چهارم From با عنوان «سنگین است سر» است و هشدار اسپویل برای همین قسمت را هم در بر دارد. در متن یادآوری میشود که از همان ابتدا، گذشتهٔ ویکتور در تاونشیپ برای دیگر شخصیتهای فرام روشن و جاافتاده بوده و همه با همدلی، دشواریهای اجتماعی، فشارهای روانی و رابطهٔ خاص او با تاونشیپ را پذیرفتهاند.
در روایتهای پیشین، وقتی ویکتور برای اندازهگیری درختهای مرموز از هنری کمک خواست، هنری با وجود اینکه شاید معنای آن را کامل نمیفهمید، اهمیتش را برای ویکتور درک کرد و همراهیاش کرد. حتی هنری، تابیتا و دیگران، دوستی ویکتور با اتان را نیز تشویق کردند و فهمیدند که آسیبهای روحیای که ویکتور پشت سر گذاشته، این دوستی را با وجود اختلاف سنیشان به رابطهای مثبت و سازگار تبدیل کرده است. با این حال، سریال با وجود پذیرش شخصیت ویکتور، تا مدتها به شکل غافلگیرکنندهای سراغ شرایط ویرانگری نرفته بود که رشد او را عمیقاً تحت تأثیر قرار دادهاند.
ویکتور زمانی که هنوز پسربچهای خردسال بود، همراه مادرش میراندا و خواهرش الوییز در «چرخه» قبلی تاونشیپ به آنجا رسید. آن چرخه با یک کشتار جمعی پایان یافت؛ کشتاری که همه را به جز ویکتور کشت و او شاهد بود که «مرد زردپوش» بدن میراندا را میخورد. خود سریال تاریخهای دقیق را عمداً مبهم نگه داشته، اما طبق روایت، ویکتور پس از آن برای حدود ۴۰ سال کاملا تنها ماند تا اینکه بازیکنان چرخهٔ بعدی شروع به رسیدن کردند.
در حالی که شخصیتهای فرام هر کدام با رنجهای سنگینی روبهرو بودهاند، از از دست دادن هر دو والدین کنّی گرفته تا هیولایی بودن نوزاد فاطیما، متن تأکید میکند که شاید هیچکدام به اندازهٔ ویکتور تراژیک نباشند. ویکتور برای کنار آمدن با این همه، بسیاری از خاطرات آن دوران را سرکوب کرده و همین باعث شده هم خودش و هم سریال دربارهٔ آنچه تجربه کرده، کمحرف بمانند؛ تا اینکه فصل چهارم در «سنگین است سر» بالاخره عمیقا به این موضوع پرداخت.
نیروهای شر فرام بیش از مرگ، بر شکنجه روانی تکیه دارند
وقتی ویکتور میترسید اتان این بار هم همان سرنوشت را پیدا کند، روشهای بقا را با او در میان گذاشت. با اینحال، جالب اینجاست که توصیههای ویکتور اصلا به خودِ بقا مربوط نبود؛ جز اینکه یک قوطیبازکن دستساز برای اتان فراهم کرد. تمرکز اصلی او بر نبرد ذهنی با تنهایی بود؛ چیزی که خودش آن را «بدترین بخش» ماجرا میدانست.
ویکتور بیتردید باهوش و خلاق بود، اما در زمانی کاملا تنها مانده بود که هنوز هیچکس از طلسمها خبر نداشت. بهنظر میرسد بعید باشد هیولاها، مرد زردپوش یا هر نیروی شرّ دیگری اگر واقعا میخواستند، نمیتوانستند ویکتور را بکشند. در واقع، توانایی ویکتور در ساخت عروسکها و خوردن هلو در یک تریلر بزرگ و خالی، بهکلی با تجربه بقای دیگران پیش از دوره طلسمها ناسازگار است.
دانا و بوید بارها روزهای نخست حضورشان در تاونشیپ را مانند یک کابوس تمامعیار توصیف کردهاند؛ شبی پس از شب، در نبردی دائمی برای زنده ماندن تا صبح از دست هیولاها میگریختند. اما در روایت ویکتور، هیولاها حتی موضوع اصلی هم نبودند. این تفاوت بنیادین نشان میدهد که هیولاها احتمالاً عمداً اجازه دادهاند ویکتور زنده بماند و بهجای کشتن او، دههها تنهایی را بر او تحمیل کردهاند.
این فقط یکبار هم نبوده که هیولاها بهجای قتل مستقیم، با بازماندگان بازی کرده باشند. آنها با وجود کشتن بیرحمانهٔ تیان چن، بوید را زنده گذاشتند تا با دیدن همهٔ ماجرا از هم بپاشد. در یکی از سادیستیترین پیچشهای داستانی فرام تا امروز نیز، هیولاها عمدا جولی و اتان را فریب دادند تا این دو باشند که جسد جیم را پیدا میکنند. همهٔ اینها کنار هم نشان میدهد که نبردی که مردم شهر با آن روبهرو هستند، پیچیدهتر از یک مبارزهٔ صرف برای زنده ماندن است و برای غلبه بر نیروهای شرّ تاونشیپ، باید بر تهدیدهای روانی هم غلبه کنند و هم بر تهدیدهای جسمی.
شاید ویکتور دلیل متفاوت شدن این چرخه باشد
تا جایی که میدانیم، این نخستینبار است که یک چرخه، بازماندهای از چرخهٔ قبلی را در خود دارد. همین میتواند همان تفاوتی باشد که بالاخره جلوی تکرار تاریخ را میگیرد، بهویژه با توجه به حجم اطلاعاتی که ویکتور در اعماق ذهنش حمل میکند. هرچند او برای بهخاطر آوردن و گفتوگو دربارهٔ گذشته دستوپا میزند، اما احساس امنیت در کنار اتان و هنری گاهی به او کمک کرده تا خاطراتش دوباره سطح بیایند.
ویکتور تا حدی که هیچ بازمانده دیگری ندارد، تاونشیپ را میشناسد و حتی وقتی چیزی نمیگوید، واکنشهایش بسیار معنادار بودهاند. او بهوضوح حس میکند چه چیزی در راه است و چه زمانی، و فاصلهٔ خط درختان و تغییرات هوا برایش معنی خاصی دارند. این دانشِ بهسختی بهدستآمده میتواند ورق را به سود مردم شهر برگرداند.
از سوی دیگر، این هم ممکن است که نقش ویکتور در این چرخه همان چیزی بوده که باعث شده او آن همه سال زنده بماند. یکی از نظریههای پررنگ طرفداران فرام بر این استوار است که شخصیتها نقشهایی از پیش تعیینشده در رخدادهای سریال دارند؛ چیزی که خود شخصیتها از آن بهعنوان «فصلها» در یک «داستان» یاد کردهاند. در این نظریه، خودِ تاونشیپ قواعد را تعیین میکند و نیروهای شرّ آن نیز به همان اندازه تابع این قواعد هستند که نیروهای مثبتش.
نمونه جیم نشان میدهد این نظریه چرا برای برخی طرفداران قانعکننده است: مرگ او لحظاتی پس از آن رخ داد که به تابیتا و جید کمک کرد معنای «درخت بطری» را کشف کنند؛ نشانهای که میتواند یعنی او همان لحظه نقش خود را در داستان به پایان رسانده و در نتیجه در برابر مرد زردپوش آسیبپذیر شده است. اگر همین علت باعث شده باشد که ویکتور اجازه پیدا کند تا به این چرخه برسد و زنده بماند، تقریبا قطعی است که او بهنوعی، به شکلی یا در قالبی دیگر، در رخدادهای پیش رو نقشی کلیدی بازی خواهد کرد.
آیا اتان قرار است سرنوشت ویکتور را تکرار کند؟
تأمل ویکتور دربارهٔ بقا، از این درک زاده شد که بدون جیم، خانواده مَتیوز حالا از یک مادر، یک دختر و یک پسر تشکیل شده است؛ درست همانطور که میراندا، الوییز و ویکتور زمانی که نخستینبار رسیدند، سهنفره بودند. با توجه به دانستههای تابیتا و جید درباره کشتارهای چرخهای تاونشیپ، ویکتور و اتان نگران شدند که مبادا سرنوشت ویکتور اینبار از طریق اتان تکرار شود.
با این حال، بهنظر میرسد سرنوشت ویکتور بیش از آنکه بخشی از خودِ چرخهها باشد، یک استثنا در آنها باشد. مگر اینکه چرخههای قدیمیتر هم با یک بازمانده تنها تمام شده باشند، در این صورت بقا در کودکی برای ویکتور در واقع نخستین نشانه از این بود که اینبار اوضاع ممکن است متفاوت پیش برود. با این همه، شاید همین ترس از تنها ماندن اتان در تاونشیپ است که به شخصیتها کمک میکند مانع وقوع آن شوند.
اگر اتان روزی خود را در جای ویکتور ببیند، به این معنا خواهد بود که همهچیز شکست خورده و این چرخه هم مثل همهٔ چرخههای پیشین با یک کشتار جمعی پایان یافته است. کاوش در وحشت عاطفی چنین سرنوشتی، همزمان با نزدیک شدن From به پایان این چرخه، سطح خطر و اضطراب را برای موفقیت یا شکست شخصیتها بهشدت بالا میبرد و نشان میدهد که ترس اصلی فقط مرگ نیست، بلکه رها شدن در تنهایی است.
شما دربارهٔ سرنوشت ویکتور و اتان چه فکر میکنید؟