داستان Victory | فوتبال، نازیها و سینمای جان هیوستون
Victory (پیروزی) بار دیگر در و همزمان با جام جهانی ۲۰۲۶ به صدر گفتوگوها برگشته است؛ فیلمی جنگی و ورزشی از جان هیوستون که در سال ۱۹۸۱ با نام «فرار به سوی پیروزی» در سطح بینالمللی و با عنوان سادهتر «پیروزی» در آمریکا اکران شد. این اثر عجیب، مايکل کین، سیلوستر استالونه و مکس فون سیدو را کنار هم آورد و در کنار آنها فهرستی از ستارگان فوتبال آن زمان مثل پله و بابی مور را هم به میدان کشاند. قصه فیلم، بازسازی تازهای از فیلم مجارستانی «دو نیمه در جهنم» بود و درباره گروهی از اسیران متفقین است که برای برگزاری یک مسابقه نمایشی فوتبال در برابر اسیرکنندگان نازی خود صفآرایی میکنند؛ مسابقهای که قرار است فراتر از نتیجه روی تابلو معنا پیدا کند.
از نظر ساختار روایی، «پیروزی» از همان ایدهای استفاده میکند که پیشتر در «طولانیترین یارد» ساخته رابرت آلدریچ در سال ۱۹۷۴ دیده شده بود: زندانیها در برابر نگهبانها در یک رقابت ورزشی. اما اگر آن فیلم با حالوهوای بیقید و رها و طنزآمیزش یادآور فضای پرآشوب دهه هفتاد بود، «پیروزی» همهچیز را کاملا جدی میگیرد. هیوستون اینجا فیلمی میسازد که هم از نظر لحن و هم از نظر فرم، منظم، کلاسیک و تا حدی محافظهکار است؛ بازتابی از دورهای که در آن سینما و سیاست هر دو به سمت نوعی همخوانی بیشتر با جریان اصلی میل میکردند.
هیوستون از نخستین فیلمش، «شاهین مالت» در سال ۱۹۴۱، یکی از کمتسلیبخشترین فیلمسازان بیرونآمده از نظام کلاسیک هالیوود بوده است؛ فیلمسازی که آثارش اغلب با ابهام اخلاقی، و حتی گاه با بدبینی آشکار، پیش میرفتند. «گنجینه سیرامادری» هنوز هم از خشنترین و ناخوشایندترین فیلمهای تولیدشده در هالیوود بهشمار میآید و آثار بعدی او مانند «جنگل آسفالت»، «مبارزه با شیطان» و «خوشههای خشم» نیز به همان اندازه تلخ و چالشی بودند. همین تغییر لحن در سالهای پیری برای هیوستون قابلانتظار به نظر میرسید؛ او در «ویکتوری» و فیلم بعدیاش، موزیکال پرخرج «آنی»، کمی نرمتر شد.
با این حال، نکته شگفتانگیز این است که این دو فیلم میان برخی از عجیبترین و جاهطلبانهترین آثار پایانی کارنامهاش قرار گرفتهاند. یک سال پیش از Victory، هیوستون فیلم ترسناکِ تولیدشده در قالب پناهگاه مالیاتی کانادا، یعنی «فوبیا» را ساخت و پس از «آنی» هم کارنامهاش را با سه جواهر درخشان به پایان رساند: «زیر آتشفشان»، «افتخار پریتزی» و «مردگان». هر سه فیلم، همچون بهترین آثار دوران کاری او، جسورانه، پیچیده و از نظر بصری چشمگیر بودند.
هیوستون از سال ۱۹۷۹ و با اقتباس مسحورکنندهاش از «خون دانا» نوشته فلانری اوکانر، دوباره روی دور افتاده بود. در دورهای که همنسلانش مثل بیلی وایلدر و ریچارد بروکس بهتدریج از نظر فرهنگی کماهمیتتر میشدند و حتی تامین مالی آثارشان دشوارتر بود، او تقریبا سالی یک فیلم میساخت. هیوستون در آن زمان عملا از دو نیمه تشکیل شده بود: یک بخش یاغی و ضدجریان، و یک بخش استادکار کلاسیک. همین ترکیب، در مقایسه با بسیاری از فیلمسازان همسنوسالش، به او مزیتی ویژه میداد.
هیوستون در دوران جوانی معمولا میکوشید این دو وجه را در یک فیلم تلفیق کند، اما در سالهای پایانی بیشتر میان این دو قطب جابهجا میشد؛ بسته به آنکه بازار و فرصتهای مالی چه اجازهای بدهند. برای کسی که خودش هم علاقهای به ورزش ندارد و به نقل از مارتین اسکورسیزی، «هرچیزی که در آن توپ باشد، بد است» ارزش «پیروزی» بیشتر از محتوای فوتبالی یا حضور چهرههای مشهور ورزشی، در لذت تماشای یک حرفهای که آخرین دور پیروزمندانه خود را بهعنوان سرگرمکنندهای فراری از واقعیت طی میکند، خلاصه میشود.
«آنی» با همه لذتهایش، فیلمی سنگین و تقریبا خردکننده برای هیوستون و بازیگرانش بود، اما Victory از نظر توازن بسیار دقیقتر است. این فیلم، یک اثر گروهی خوشساخت است که همزمان لذت چند ژانر را عرضه میکند: فیلم ورزشی، فیلم جنگ جهانی دوم و داستان فرار از زندان. از این گذشته، ویترین مناسبی هم برای سه ستاره بسیار متفاوت فراهم میسازد و به همه آنها سهمی برابر میدهد. در نگاه عینی، «پیروزی» فیلمی عجیب با ایدهای عجیب است، اما هیوستون آن را با همان مهارتی کنار هم میچیند که چهار دهه پیش در نخستین فیلمش، پیچوخمهای روایی دشوار را مدیریت کرده بود.
تماشای فیلم در زمانه امروز یادآور این است که جهان از زمان نخستین نمایش «پیروزی» در ۱۹۸۱ تا چه اندازه تغییر کرده است. آن زمان، سیلوستر استالونه یکی از محبوبترین ستارگان اکشن هالیوود بود که با «راکی» اوج گرفته بود، اما امروز بهدرستی یا نادرستی نام او با موج محافظهکارانهای گره خورده که در دوران ریاستجمهوری دونالد ترامپ صنعت سرگرمی را تحت تاثیر قرار داده است. این بار سیاسی ارتباطی به خود استالونه ندارد، اما همین پیشزمینه اجتماعی، میتواند برای عدهای در آمریکا تماشای فیلم را در پرتو رویدادهای امروز به تجربهای ناراحتکننده و خاص تبدیل کند.
در «پیروزی»، استالونه نقش هچ را بازی میکند؛ تنها آمریکاییِ گروهی از متفقین جنگ جهانی دوم که در واقعیت، شاید بدون او هم بهتر پیش میرفتند. هچ در طول فیلم بیش از حد مشغول منفعت شخصی خود است و حتی به آن زن فرانسوی مهربان هم آزار جنسی میرساند، تا جایی که سخت میتوان او را همان قهرمان بعیدی دانست که فیلمنامه در نظر دارد. با این حال، فورمن میگوید در این لحظه خاص از تاریخ جهان، دیدن گلخوردن یک دروازهبان آمریکایی هم انگار معنای خاصی دارد.
جام جهانی ۲۰۲۶ تا اینجا به میدان مناقشات سیاسی تبدیل شده است. منتقدان، فیفا و کشورهای میزبان را متهم کردهاند که از شکوه بینالمللی مسابقات برای منحرفکردن توجه از دغدغههای حقوق بشریِ جاری، سوءاستفادههای کاری و سیاستهای هرچه اقتدارگرایانهتر در غرب استفاده میکنند. از این منظر، دشوار است که «پیروزی» را با نگاهی بدبینانه و مشابه نبینیم؛ فیلمی که در آن، فاشیستها عملا یک مسابقه فوتبال را برای اهداف تبلیغاتی سازمان میدهند تا با یک رویداد ورزشی، چهره رژیم خشن خود را نرمتر نشان دهند.
در این فیلم، نازیها البته داور را هم فاسد میکنند، اما مهمتر از آن، بهطرز شگفتآوری به این ایده وفادارند که ورزش میتواند ابزار قدرتمند انحراف افکار عمومی باشد. هشتاد و پنج سال بعد، این پیشفرض کمتر شبیه خیالپردازی و بیشتر شبیه یکی از عادتهای تکرارشونده دیپلماسی بینالمللی به نظر میرسد. اما اکنون به یکی از تلخترین خطوط فرعی فیلم میرسیم: زندانیانی که از اردوگاههای کار اجباری بیرون کشیده میشوند، نیمهجان به نظر میرسند و با اصرار مایکل کین به تیم فوتبال بریتانیایی او اضافه میشوند؛ تصمیمی که شاید به ضرر تیم هم تمام شود.
تماشای این صحنهها در شرایطی که روسیه همچنان جنگ خود را علیه اوکراین ادامه میدهد، واقعا آزاردهنده است. از سوی دیگر، این خط روایی از آن جهت هم قابل توجه است که «پیروزی» در همان سال در دوازدهمین جشنواره بینالمللی فیلم مسکو رقابت میکرد؛ انتخابی جسورانه که با فاصله تاریخی امروز، معنای لایهلایه و بحثبرانگیزش بیشتر هم به چشم میآید.
هنجارهای اخلاقی حاکم بر فیلم هیوستون امروز کاملا با زمان نخستین نمایش آن تفاوت دارد. اما آنچه بیش از همه در ذهن میماند، این است که Victory در اصل درباره پیروزی واقعی نیست. این فیلمِ بازسازیِ آزادِ «دو نیمه در جهنم» از الهامبخش تاریخیاش، یعنی مسابقه مرگ ۱۹۴۲، جان میگیرد؛ مسابقهای اسرارآمیز و بدنام که در کییفِ اشغالشده توسط نازیها برگزار شد و در آن، گفته میشود فوتبالیستهای حرفهای سابق تیمی آلمانی را شکست دادند.
روایتی که پس از جنگ وارد فرهنگ عامه شد، الهامبخش و حماسی بود: ورزشکاران تحت ستم حاضر نشدند ببازند، اسیرکنندگان خود را شکست دادند و به نمادهایی جاودانه از مقاومت بدل شدند؛ نمادهایی که آنقدر قدرتمند بودند که حالا باید استالونه و کین نقششان را بازی میکردند. اما واقعیت، پیچیدهتر و تراژیکتر از این داستان بود. در همینجا باید به یک توضیح مفصل یک ویدیو در یوتیوب اشاره کنیم که بهطرز شگفتانگیزی ریشههای آن تیم را تا یک نانوایی اوکراینی دنبال میکند.
چند تن از بازیکنان مسابقه مرگ بعدتر دستگیر، زندانی و کشته شدند، اما نه به شکلی که روایتهای بعدیِ افسانهای از شهادت عمومیشان القا میکنند. همین فاصله میان واقعیت هولناک و خیال فرارگونه، دلیل جذابیت ویژه فیلم هیوستون در زمانه امروز است. باید در پایان بپرسیم اگر هیوستون زنده بود و میدید که فیلمش هنوز هم در جریان جام جهانی مخاطب تازه پیدا میکند، آیا به آن افتخار میکرد یا از اینکه موضوعاتش تا این اندازه معاصر به نظر میرسند، وحشتزده میشد. او تقریبا چهل سال پیش، در ۱۹۸۷، درگذشت و حالا فیلمی درباره اروپاییهای آواره و رابطه تلخ نمایش و سیاست، بیش از حد امروزی به نظر میرسد.
در پایان باید به شایعه بازسازی Victory توسط برادران وارنر هم اشاره کرد؛ پروژهای که آخرینبار پیش از همهگیری مطرح شده بود و با گذشت مدت زمان طولانی، نمیتوان چندان به تحققش امیدوار بود. با این حال، اگر چنین بازسازیای واقعا ساخته شود، فیلم باید بیواسطه با مردان واقعیِ الهامبخش این داستان روبهرو شود، نه صرفا اثری برای جلب تماشاگر. سرنوشت آن مردان شاید با استادیوم پر و آزادی ختم نشده باشد، اما فداکاریشان سزاوارِ درامی تیرهتر از فقط جاخالیدادن استالونه از یک دست شکسته است.
برگرفته از مطلبی در ایندیوایر
شما درباره بازگشت دوباره «پیروزی» به بحثهای سینمایی چه فکر میکنید؟ دیدگاه شما درباره حالوهوای این روزهای جام جهانی چیست؟ نظراتتان را برای ما بنویسید.