موشکافی قسمت اول فصل سوم سیلو: چه کسی پیام را فرستاد؟
سیلو در آغاز فصل سوم، خیلی زود نشان میدهد که بازگشت جولیت نیکولز قرار نیست آرامش بیاورد، حتی اگر همه در اطراف او وانمود کنند که سیلو ۱۸ سرانجام به صلح رسیده است. پس از آنکه پایان فصل دوم جولیت و برنارد را گرفتار کرد، قسمت نخست با جولیتی زنده، در مقام شهردار، تحت دارو و بهطرزی نگرانکننده مطیع آغاز میشود.
فصل تازه همچنین به «پیش از آن زمان» گسترش پیدا میکند و دنیل کین و شارلوت کین را وارد خطی سیاسی نظامی میسازد که به ایران، از دست رفتن حافظه و خاستگاه سیلوها گره خورده است. این قسمت از همان ابتدا عمدا آزاردهنده طراحی شده، چون با شورش شروع نمیشود و با لبخند زدن همه در حالی آغاز میشود که ذهن جولیت آرامآرام ربوده میشود.
در روایت زمان حال، جولیت در مقام شهردار سیلو ۱۸ زندگی میکند و شام و «ویتامین»هایش را میگیرد، در حالی که مدام به او یادآوری میشود سیلو امن است، او پس از پاکسازی بازگشته است. جمله باید دلگرمکننده به نظر برسد، اما بیشتر شبیه دروغی صیقلخورده عمل میکند که آنقدر تکرار شده تا خود اتاق هم آن را باور کرده باشد. جولیت هنگام مسواک زدن، زخمهایی را روی صورت و بدنش میبیند، هرچند هنوز معنای آنها را کامل درک نمیکند. روز بعد، کامیلا همراه او در سیلو قدم میزند و معاون جری نیز آنها را همراهی میکند. جولیت برای لحظهای میبیند که کسی نشان کلانتر را با یک اسب چوبی عوض میکند؛ تصویری که چیزی را درون او میلرزاند، اما پیش از آنکه بتواند دنبالش را بگیرد، ناپدید میشود.
ربکا فرگوسن سردرگمی جولیت را بهخوبی بازی میکند، آن را اغراقآمیز نمیسازد. جولیت کارآمد به نظر میرسد، اما فقط از آن نوع کارآمدی که یک ماشین پس از برداشته شدن نیمی از سیمکشیاش دارد. حمله پنیک او پس از دیدن خوابِ برنارد، حقیقت را اجتنابناپذیر میکند و نشان میدهد جولیت زندگی خود را پیش از بازگشت به سیلو ۱۸ به یاد نمیآورد. این وضعیت تصادفی نیست. اتاق او زیر نظارت دوربین قرار دارد، رابرت سیمز و افرادش از اتاق دیدبانی او را زیر نظر گرفتهاند و کامیلا هم در حفظ مطیع ماندن جولیت نقش دارد. بیرحمترین ایده قسمت همین است که مقامها جولیت را با کشتن شکست ندادهاند، بلکه او را به نماد عمومی مفیدی تبدیل کردهاند.
خاطرههای گذشته به واشنگتن، دی.سی. میروند؛ جایی که دنیل کین هنوز در حال جلب رایدهندگان و محافظت از آینده سیاسی خود است. با این حال، خواهرش شارلوت کین با فوریتی بسیار بیشتر از راه میرسد. او محتاط است، گمان میکند ممکن است تحت تعقیب باشد و آشکارا در کاری خطرناک دخیل شده است. شارلوت میخواهد دنیل را به کمیته ایرانِ سناتور تورمن نزدیک نگه دارد، چون به نظر میرسد بخشی از یک عملیات نظامی تلافیجویانه باشد. او همچنین ظاهرا روزنامهنگار هلن درو را به سمت دنیل هدایت کرده، زیرا هلن در حال تحقیق درباره بمب کثیفی است که گفته میشود به ایران مرتبط بوده است.
دنیل تلاش میکند با استفاده از درگیری شارلوت بهعنوان دلیلی شخصی، به کمیته تورمن راه پیدا کند، اما تورمن او را کنار میزند. کمی بعد، آنا تایید میکند که شارلوت از قبل برای ماموریت رفته است. سپس حمله هوایی به یکی از عجیبترین و مهمترین صحنههای قسمت تبدیل میشود. شارلوت و اسکادرانش پس از شلیک موشکها با جنگندههای اف-۳۵ به سمت ایران پرواز میکنند، اما ابری شبیه طوفان در کار موشکها و هواپیماها اختلال ایجاد میکند. چیزی وارد هواپیمای شارلوت میشود و بیشتر شبیه انبوهی از ذرات نفوذگر است تا یک وضعیت آبوهوایی معمولی.
شارلوت زنده میماند، اما آسیب واردشده هم صمیمی است و هم هراسآور. دنیل بعدتر او را در کلینیک هایدی استنسن پیدا میکند؛ جایی که برای آسیب مغزی تروماتیک تحت درمان قرار دارد. او دنیل را به یاد نمیآورد و این همپوشانی با وضعیت جولیت بهسختی قابل نادیده گرفتن است. در گذشته و حال، از دست رفتن حافظه فقط یک عارضه پزشکی نیست، بلکه دارد به زبان ترجیحی سریال برای قدرت، جنگ و کنترل تبدیل میشود.
رابرت جولیت را به درِ هوابند میبرد و نسخه رسمی مرگ برنارد را برایش شرح میدهد. به گفته رابرت، جولیت زنده مانده چون لباس او یک لباس پاکسازی معمولی نبوده و لباس برنارد پس از آسیب دیدن در آتش از کار افتاده و سم بیرون به درون آن نفوذ کرده است. رابرت ادعا میکند که بعدتر بدن برنارد به خاکستر تبدیل شد. این روایت آنقدر حقیقت در خود دارد که قانعکننده به نظر برسد. جولیت واقعا جلیقهای دستساز از سیلو ۱۷ به تن داشت و وضعیت برنارد پس از واقعه هم میتوانست وخیم باشد. دروغ در آن چیزی پنهان شده که رابرت نمیگوید.
بعدتر، گفتوگوی رابرت با کامیلا پاسخ واقعی را آشکار میکند. برنارد از آتش جان سالم به در برد، اما بهشدت سوخته بود و رابرت او را با خفه کردن کشت. کامیلا این موضوع را میپذیرد، برنارد بهنظرش دیگر مزاحم، خطرناک و شایسته نجات نبود. بازی کامن در نقش رابرت در این صحنه از تیزترین لحظات او بهشمار میرود، چون اعتراف را بدون ذرهای احساسات نمایشی اجرا میکند. رابرت شبیه مردی حرف میزند که پیشتر قتل را به یک روند اداری تبدیل کرده است.
جلسه شورا هم نشان میدهد نظم تازه چگونه با ظاهر اصلاحات بستهبندی شده است. سیلو ۱۸ اکنون شورایی دارد که قرار است حکومت را دموکراتیک کند و پیمان را دوباره بررسی کند، اما زبان رابرت درباره «امنیت و ایمنی عمومی» همان دستگاه قدیمی را همچنان روشن نگه میدارد. شاید دوربینها کمتر شده باشند، اما اتاق جولیت هنوز تحت نظارت قرار دارد و همین برای فهمیدن ماهیت اوضاع کافی است.
قسمت نخست فصل سوم همچنین از «برونگراها» رونمایی میکند؛ گروهی شورشی و نقابدار که ظاهرا به کندی و به روایت رسمی درباره سطح زمین مخالفاند. لوکاس را مرده فرض میکنند، کندی همچنان مفقود مانده و آموندسن نیز رسما مرده اعلام شده است. پل بیلینگز تلاش میکند شورا را بر اصلاح پیمان متمرکز نگه دارد، اما کامیلا او را وادار میکند به تهدیدهای حلنشده پاسخ بدهد. جولیت در گشتهایش با ناکس، شرلی و هنک روبهرو میشود، اما هیچیک از پیوندهای قدیمیاش با آنها را به یاد نمیآورد. درد شرلی بهویژه تلخ است، برای او خشم از دیدن دوستی که حالا با چهرهای بیگانه ایستاده، آسانتر از تماشای چنین صحنهای بود. جولیت همچنین نگرانیهای اورلا را میشنود؛ کسی که گمان میکند تدارکات حیاتی در حال دزدیده شدن است و اشاره میکند که مکانیکی ممکن است زیر پوشش بازسازی در این ماجرا دست داشته باشد.
سپس برونگراها به بخش آیتی حمله میکنند و یک کلاهخود را میدزدند. آنها همچنین بنری آویزان میکنند که روی آن نوشته شده نمایش دروغ است. همین اقدام دوباره یک خاطره شکسته را در جولیت فعال میکند و او جهان سبزِ جعلیِ دیدهشده از طریق کلاهخود پاکسازی را به یاد میآورد. سریال در این لحظه بهخوبی عمل میکند و یادآور میشود لایههای فریب چقدر متعددند. نمایش سیلو، نمایش کلاهخود، محیط بیرونی و شهری که در افق دیده میشود، همگی به سیستمی تعلق دارند که پیش از آنکه مردم بتوانند بفهمند چه دیدهاند، آنها را مجازات میکند.
پایان قسمت اول فصل سوم بر پیامی محرمانه تمرکز دارد که در سوپ غلیظ جولیت پنهان شده بود و روی آن نوشته شده بود «میخواهی حقیقت را بدانی؟ کاسهات را برعکس بگذار. به بازار برو. این را بسوزان.» محتملترین فرستنده مارثا واکر بهشمار میرود، شیوه پیامرسانیاش به روشهای پیشین او برای فرستادن راهنمایی پنهان به جولیت پیش از پاکسازی شباهت دارد. خودِ پیام نیز از همان نوع پنهانکاری صمیمی و عملیای دارد که بیشتر به «عمق پایین» مربوط است تا ژستهای پرصدای برونگراها. هر که آن را فرستاده باشد، میداند جولیت به کمک نیاز دارد و باید از کامیلا، رابرت، جری و دوربینها دور بماند. گزینه دیگر اما میتواند لوکاس کایل باشد، لوکاس در قسمت اول غایب بود و همچون قبل با تاکتیک بیاهمیت جلوه دادنش تمرکزها از روی او برداشته شد اما به دلیل اینکه در پایان فصل دوم به حقیقت پی برد و با شیوههای مخفیکارانه او میتواند دیگر گزینه پیامرسان جولیت باشد.
اما پیام برای حل چه موضوعی خواهد بود؟ حقیقت شاید در گام نخست به همان ویتامینها اشاره داشته باشد. کامیلا با الگوریتم صحبت میکند و به او گفته میشود دوز داروییِ سرکوبکننده حافظه جولیت را افزایش دهد تا او به یاد نیاورد که لازم است پروتکل حافظتی را غیرفعال کند. بنابراین، قرصها احتمالا هدف فوری هستند. جولیت به سخنرانی طولانی درباره هر چیزی که فراموش کرده نیاز ندارد؛ او اول باید مصرف دارویی را متوقف کند که ذهنش را تار نگه میدارد.
در مورد مرگ برنارد، پاسخ مستقیم رابرت سیمز است. برنارد صرفا از آتش یا سم بیرون نمرد. رابرت پس از آنکه برنارد با سوختگی شدید زنده مانده بود، او را خفه کرد. کامیلا هم از نظر اخلاقی در پنهان کردن قتل و حفظ دروغ درباره جولیت مسئولیت دارد. الگوریتم هم به معنایی سردتر و نهادیتر مقصر است، زیرا شرایطی را میسازد که در آن حافظه، قتل و نظارت به ابزارهای حکومت تبدیل میشوند. پس چه کسی برنارد را کشت؟ رابرت این کار را کرد. چه کسی از مرگ برنارد سود میبرد؟ رابرت، کامیلا و سیستمی که میخواست جولیت مطیع بماند. برنارد مستبد بود، اما مرگش همچنان اعدامی بود که با بوروکراسی پوشانده شد.
سیلو با انتخابی هوشمندانه و سرد، جولیت را پیش از آنکه دوباره خودش شود، در جایگاه شهردار قرار میدهد. این وضعیت از یک شورش عمومی هم ترسناکتر بهنظر میرسد، چون نشان میدهد وقتی افراد مناسب حافظه را کنترل کنند، شورش هم میتواند بهسادگی به ثبات بازبرندسازی شود. به نظر شما مارثا واکر آن پیام را فرستاده، یا شاید برونگراهای کندی از آنچه رابرت تصور میکند به جولیت نزدیکترند؟ نظریهتان را در بخش دیدگاهها بنویسید و برای تازهترین خبرهای سیلو همراه بمانید.
شما فکر میکنید فرستنده پیام مخفی چه کسی بود؟