موشکافی قسمت دوم فصل سوم سیلو: معمای یادگارها در Silo کشف شد
سه فصل از سیلو گذشته و این سریال سرانجام دارد به پرسشهایی پاسخ میدهد که تماشاگران سالها دنبالشان بودند. فصل سوم البته طرفداران را هم دو دسته کرده و جولیت در یک خط داستانی بحثبرانگیزِ فراموشی بهسر میبرد؛ با این حال، کمکم روشن میشود که نویسندگان چرا چنین تصمیمی گرفتهاند. هدف اصلی، ساختن یک پیوند روایی میان گذشته و حال بوده و فصل سوم بالاخره ما را به «زمانهای پیش از آن» میبرد تا نشان دهد در جهان شناختهشدهی سریال واقعا چه رخ داده است. فصل تازه چندین راز جذاب را پیش میکشد و آنها را با درامی شخصیتی ظریف در هم میآمیزد؛ رویکردی که یادآور بهترین فصلهای لاست است.
فصل سوم با اپیزود نخست، یکی از مهمترین انحرافها را نسبت به مجموعه کتابها معرفی میکند، انحرافی که با داستانی درباره فراموشی برای جولیت، معمای دیگری به سریال اضافه کرده است. اپیزود دوم روشن میکند که این ماجرا صرفا یک شگرد فرعی برای عقب انداختن توضیح جولیت درباره آنچه بیرون از سیلو دیده نیست، بلکه خط روایی بزرگتری بهشمار میرود که به جهانسازی سریال عمق بیشتری میدهد. همین تصمیم، جولیت را در موقعیتی تازه قرار میدهد و او را به غریبهای در خانه خودش تبدیل میکند؛ زنی که اطرافش پر از آدمهایی است که او را میپرستند، بیآنکه کمترین سرنخی از دلیلش داشته باشند. جولیت نهفقط توانایی شناخت دوستانش را از دست داده، بلکه حس هویت خود را هم دیگر در اختیار ندارد.
اما به نظر میرسید این قسمت قرار است نسخه خیالی جنگ ایران را هم آشکار کند. قسمت دوم این فصل واقعا سرنخهایی در همین مسیر میدهد، از جمله یک تئوری توطئه که میگوید ایالات متحده یک بمب کثیف را روی خاک خودش کار گذاشت تا آن درگیری را شعلهور کند، اما تمرکز داستان در عمل جای دیگری قرار میگیرد. روایت، این ماجرا را در پسزمینه نگه میدارد و بیشتر روی چگونگی ساخته شدن داروهای پاککنندهی حافظه متمرکز میشود؛ داروهایی که در ادامه، زمینهساز چند پیچش مهم خواهند شد.
قسمت دوم فصل سوم نشان میدهد فرایند پاکسازی حافظه را ویکتور کرنکوویچ توسعه داده است؛ مردی که خود از یک ضربهی شخصی رنج میبرد و به ایدهی پاک کردن خاطرهها برای «کمک» به بهبود آدمها علاقهمند شد. دولت آمریکا خیلی زود ظرفیت این طرح را دید و نخستین آزمایشها روی زندانیان انجام شد، آن هم در شکلی عجیب از بازپروری. از آنجا مسیر به سمت آزمایشهای وزارت دفاع رفت و این آزمایشها روی کهنهسربازان آسیبدیدهای مانند شارلوت، خواهر دنیل، انجام شده است؛ هرچند حقیقت، دستکم تا همینجا، بسیار متفاوت به نظر میرسد.
پاک کردن حافظه برای وزارت دفاع ابزار قدرتمندی به شمار میرود، عملا به سربازان اجازه میدهد بدون پاسخگویی به ماموریتهای مخفی فرستاده شوند و اگر اوضاع بههم ریخت، حافظهشان زیر پوشش درمانِ سادهی تروما پاک شود. کرنکوویچ ابتدا خاطرهها را از بین میبرد و بعد عزیزان فرد را دعوت میکند تا با کار طولانی و دشوارِ بهخاطر آوردنِ گذشته در کنار او، روایت شخصیاش را از نو بسازند. دنیل فورا مشکل را میبیند، زیرا شخصِ بازسازیشده در نهایت حاصل خاطرههای دیگران خواهد بود نه حافظهی خودش، و در چنین روندی دروغها هم میتوانند مثل حقیقت وارد شوند.
دقیقا همین اتفاق، بهاحتمال زیاد، در سیلوها رخ داده است. بر اساس الگوریتم، شش سیلو از زمان ساختشان بهروزرسانیهای موفق دیگری را پشت سر گذاشتهاند، از جمله سیلو ۱۸ که ۱۴۰ سال پیش دستخوش این بازنشانی شده است. در همین فاصله، افراد زیادی نیز در مسیر این برنامه هدف قرار گرفتهاند. این فرایند در بیشتر موارد موفق بوده، هرچند بعضی افراد مقاومت غیرعادی از خود نشان دادهاند و جولیت، بهطور طبیعی، یکی از همین افراد مقاوم است.
رلیکها دقیقا از همینجا اهمیت پیدا میکنند. رلیکها همیشه از عجیبترین و جالبترین ایدههای سیلو بودهاند، هر یادگارِ بهجامانده از زمانهای پیش از آن باید نابود میشد، اما تعدادی از آنها از فیلتر کنترل عبور کردهاند. در دورهی جولیت، همین اشیا به نشانههایی نگرانکننده از برنامهی کنترل تبدیل میشوند و یادآوری میکنند که کل جمعیت دستکاری شده است. مدت زیادی هم دربارهی آن دستگاه فکر کردهایم، همان شیئی که خاستگاهش در صحنهی فلشبک فصل دوم روشن شد؛ جایی که دنیل آن را در یک قرارِ بدفرجام به هلن هدیه داد.
اکنون روشن شده که رلیکها چه کارکردی دارند. وقتی حافظهی فردی پاک شده باشد، هنوز هم میتوان او را وادار کرد برنامهریزی تحمیلی را پس بزند و تکههایی از زندگی پیشینش را، و شاید حتی کل آن را، بازپس بگیرد. اشیای فیزیکی برای این کار محرکهای مهمی هستند، آنها یادآورهای ملموسِ حقیقتاند و تجربهی حسیِ آنها مسیرهای عصبی را دوباره فعال میکند. به همین دلیل الگوریتم پس از نخستین بازنشانی، نابودی همهی رلیکها را ضروری دانست، چون هر رلیکِ باقیمانده تهدیدی واقعی محسوب میشد. از آن زمان، این اشیا به چیزهایی افسانهای بدل شدهاند؛ برهمزنندههایی در نظام بستهای که الگوریتم ساخته است.
فصل سوم سیلو حالا از پیش هم نشان داده که داستان هلن چگونه به پایان خواهد رسید. قطعههای پازل آرامآرام کنار هم قرار میگیرند و تصویری از چگونگی شکلگیری جوامع سیلو به دست میدهند. هرچه بر جهان گذشته آنقدر تکاندهنده تشخیص داده شده که خاطرهاش باید بهطور کامل از ذهن ساکنان سیلو پاک میشد؛ رویکردی که بیتردید با سلیقهی کرنکوویچ هم سازگار بود. الگوریتم برای ادارهی همین برنامهی ذهنی ساخته شد تا پس از پاکسازی، جامعهای پایدار شکل بگیرد. افزون بر این، یادگار جولیت ثابت میکند هلن یکی از کسانی بوده که به سیلو ۱۸ فرستاده شد و دستکم یک رلیک را هم نگه داشت؛ اتفاقی که بهاحتمال زیاد او را به یک «ناهنجاری» تبدیل کرد، کسی که در برابر بازنشانی مقاومت نشان داد.
در زمان حالِ سیلو، میشود با اطمینان گفت جولیت در نهایت خاطراتش را بازخواهد یافت. با این حال، زمان علیه او پیش میرود، چون او باید پیش از آنکه داروها وارد شبکهی آبرسانی شوند و یک بازنشانی سراسری دیگر را تحمیل کنند، به حافظهاش برگردد. این وضعیت پایدار نیست و خودِ الگوریتم هم از آن آگاه است؛ به همین دلیل، در فصل سوم سیلو همه چیز در معرض خطر قرار گرفته است.
اما قسمت دوم یک حقیقت تلخ را روشنتر از همیشه پیش میبرد؛ الگوریتم نه از این میترسد که جولیت نیکولز شهردار باشد، بلکه نگران است او آنقدر از گذشته به یاد بیاورد که دوباره سیلو ۱۸ را به مکانی خطرناک تبدیل کند. پس از آنکه افتتاحیه فصل سوم نشان داد جولیت با حافظهای پاکشده، آرامشی ساختگی و «ویتامین»هایی زندگی میکند که بیصدا ذهنش را کند کردهاند، قسمت دوم با ایدهای خشنتر سراغش میآید. اگر جولیت را نتوان با پروتکل حافظه مدیریت کرد، شاید ناچار شوند او را حذف کنند.
در سوی دیگر و در خط زمانی گذشته ویکتور کرنکوویچ با اعتمادبهنفس کسی که خیال میکند ترحم به او اجازه میدهد، روش خودش را توضیح میدهد. او میگوید دارویش خاطرات آسیبزا را سرکوب میکند تا شارلوت با یادآوری بمباران ایران از هم نپاشد. روی کاغذ، این توضیح انسانی به نظر میرسد، اما در عمل بیشتر شبیه دفنکردن اطلاعات زیر زبان پزشکی است. نکته زیرکانه و سمی قسمت دوم هم دقیقا همینجاست؛ ویکتور میگوید از شارلوت محافظت میکند، اما سریال به سختی اجازه میدهد منفعت سیاسی ماجرا را نادیده بگیریم. شارلوت در آن ماموریت چیزی دیده که شاید به نانوتک، تودهای عجیب، هواپیماهای آنالوگ و یک عملیات دولتی آلوده ربط داشته باشد. اگر به یاد بیاورد، شاهد میشود و اگر فراموش کند، فقط یک بیمار باقی میماند.
هلن درو زودتر از دنیل این را میفهمد. او وقتی شارلوت را در درمانگاه پیدا میکند و درباره ماموریت ایران تحت فشار میگذارد، حمله اضطرابی بهراه میاندازد، اما همزمان ثابت میکند که ذهن شارلوت هنوز قابل دسترس است. روش هلن بیپرواست، با این حال سوءظنش درست از آب درمیآید. روایت رسمی گوشههای زیادی دارد که بیش از حد تمیز به نظر میرسند و در جهان سیلو، گوشههای تمیز معمولا یعنی کسی پیشتر خون را زیر فرش جارو کرده است.
در سیلو ۱۸، یادداشت نیمهسوخته جولیت به سرنخ اصلی این قسمت تبدیل میشود. جولیت میرود تا مارتا را پیدا کند، به این امید که یادداشت از او آمده باشد. مارتا آن یادداشت بازار را نفرستاده، اما چیزی به جولیت میدهد که از هر سخنرانی مفیدتر است؛ دستگاه پخش او. این شیء کوچک حافظهای طولانی دارد و در سریالی که اشیا اغلب بیش از نهادها حقیقت را نگه میدارند، چنین هدیهای شبیه آن است که مارتا بیآنکه بگوید کدام در را باز کند، کلید را در دست جولیت گذاشته باشد. ناکس هم او را به سرنخی بزرگتر هل میدهد و میگوید باید لوکاس را پیدا کند، لوکاسی که سایه برنارد بوده و معمای صحبتهایش با برنارد میتواند راهگشا باشد. این تصمیم هوشمندانهای برای روایت هم است، قسمت دوم نمیخواهد جولیت را با یک سخنرانی احساسی درمان کند؛ او باید مدرکها را مثل پیچومهرههای یک ماشین خراب جمع کند.
در سکانس بازار، جولیت با استفاده از شلوغی جمعیت را کنار میزند و سندی او را به یک دیدار مخفی با کندی و دنی میبرد. کندی وقت را برای تعارف تلف نمیکند و کلاهی را نشان میدهد که جولیت هنگام بازگشت بر سر داشته و عدد «۱۷» حکشده درون آن را به او یادآور میشود. از آنجا که کلاههای سیلو ۱۸ باید «۱۸» داشته باشند، داستان جولیت درباره بههوش آمدن در یک کلبه بیمعنا میشود. او جای دیگری رفته بود و به سیلوی دیگری رسیده بود.
کندی حتی بهتر از آن، متوجه میشود یادداشتی که ظاهرا جولیت نوشته و در آن به مردم گفته بود داخل بمانند، با دستخط او مطابقت ندارد. این یعنی کسی بیرون از محدوده به او کمک کرده و ما میدانیم آن شخص به سیلو ۱۷ و سولو مربوط است. جولیت تکههایی از خاطرات را به یاد میآورد، اما آن خاطره هنوز کامل شکوفا نمیشود.
پایان قسمت دوم فصل سوم سیلو تأیید میکند که صبر الگوریتم حدی مشخص دارد. پس از بازگشت جولیت، ایمی دارو را به او میدهد، اما جولیت آن را نمیخورد. به سالن غذاخوری میرود و به افق روی نمایشگر نگاه میکند؛ جایی که گفتوگوی فصل اول خودش با لوکاس درباره صورت فلکیای به شکل «دابلیو» را به یاد میآورد. این لحظه کوچک است، اما ثابت میکند قرصها در حال آسیبزدن بودهاند. به محض آنکه مصرفشان را متوقف میکند، حافظه شروع میکند به در زدن.
سپس افشای ترسناکتری میرسد؛ ویتامین دی پلاس برای ورود به آبرسانی آماده میشود. الگوریتم فقط یک بازنشانی حافظه برای جولیت نمیخواهد، بلکه برای خود سیلو نیز دنبال پاکسازی گستردهتر است. اگر مردم فراموش کنند چه چیزی شورش را رقم زد، سیلو هم یک صفحه سفید تازه و جمعیتی ساکتتر به دست میآورد. این همان حکومت با فراموشی است و زشتتر از آن، اندوه انسانی را مانند یک اشکال نرمافزاری میبیند. قسمت دوم واقعا از افتتاحیه قویتر از آب درآمده، چرا که حافظه را به میدان اصلی نبرد تبدیل میکند بیآنکه داستان را به کلاس درس بدل کند. ربکا فرگوسن در نقش جولیت درخشان است، مخصوصا وقتی سردرگمی را بازی میکند بیآنکه شخصیتش ضعیف به نظر برسد. سریال به خوبی با روایت موازی شارلوت و جولیت توضیح میدهد که روش برخورد با حافظه به مثابه تکههای یک پازل است و احتمالا در قسمتهای بعد سرنخهای بیشتری هم خواهیم گرفت.
شما فکر میکنید جولیت میتواند پیش از آنکه همه دوباره فراموش کنند، بازنشانی آب را متوقف کند یا لوکاس به کلید گمشده تبدیل خواهد شد؟ نظریهتان را برای ما بنویسید.