تئوری داغ؛ سریال From و Lost یک جهان مشترک دارند؟

چهارشنبه 24 تیر 1405 - 23:30
مطالعه 6 دقیقه
فصل چهارم سریال فرام
شباهت‌های From و Lost به نظریه‌ی جهان مشترک رسیده‌اند و فصل پنجم «فرام» را تحت‌تاثیر می‌گذارند.

فرام و لاست از همان آغازِ پخش، به‌خاطر شباهت‌های بنیادین‌شان توجه طرفداران را جلب کردند؛ هر دو مجموعه گروهی از غریبه‌ها را در فضایی مرموز و مبهم نشان می‌دهند که تنها وجه مشترکشان، رسیدن ظاهرا تصادفی به همان مکان است. در هر دو داستان، نیروهای تاریک و عجیب ساکنان را تهدید می‌کنند، اما چالش اصلی شخصیت‌ها فهمیدن هدف واقعی‌شان در آن فضا به‌شمار می‌رود.

به‌گزارش فیلمزی و به نقل از اسکرین‌رنت، این هم‌پوشانی فقط به ایده‌ی کلی محدود نمانده و به پشت‌صحنه هم رسیده است؛ جک بندر و جف پینکن در هر دو سریال به‌عنوان تهیه‌کننده‌ی اجرایی حضور داشته‌اند و هارولد پرینو، ستاره‌ی فرام، سال‌ها پیش از ایفای نقش بوید، نقش مایکل را در لاست بازی کرده بود. همین ترکیب آشنا احتمالا بخشی از حال‌وهوای مشابه دو سریال را توضیح می‌دهد، اما با ادامه‌ی فرام، پیوندها از شباهت ظاهری فراتر رفته‌اند.

با نزدیک شدن به پایان فصل چهارم From، طرفداران به ارتباط‌های دقیق و جزئی‌تری میان این درام معمایی-وحشت و سریال موفق سال ۲۰۰۴ اشاره کرده‌اند؛ ارتباط‌هایی که می‌تواند عمدی باشد. نتیجه‌ی این مشاهدات، شکل‌گیری نظریه‌ای شده که می‌گوید فرام و لاست شاید در یک جهان مشترک جریان داشته باشند؛ نظریه‌ای که اگر درست از آب دربیاید، برای فصل پنجم و نهایی فرام پیامدهای بزرگی خواهد داشت.

یکی از مهم‌ترین دلایلِ تقویت این فرضیه، ورود عنصر سفر در زمان به هر دو سریال است. Lost در فصل‌های بعدی خود سفر در زمان را معرفی کرد، اما آنچه شباهت را پررنگ‌تر می‌کند، نحوه‌ی بسیار آگاهانه‌ی برخورد هر دو مجموعه با این مفهوم است. لاست این ایده را با جمله‌ی «هرچه رخ داده، رخ داده» جا انداخت، در حالی که فرام تقریبا همان معنا را با هشدار تکرارشونده‌ «نمی‌توان داستانی را که از پیش گفته شده تغییر داد» تکرار می‌کند.

فرام حتی یک جمله‌ی معروف لاست را تقریبا مو‌به‌مو بازآفرینی کرده است؛ جایی که جولی گفت: «باید برگردیم!». جولی در آن صحنه درباره‌ی نیاز خودش برای بازگشت به لحظه‌ی مرگ جیم حرف می‌زد تا او را نجات دهد، اما دقتِ این جمله و شباهتش با لاست قابل انکار نبود. از منظر مضمونی هم هر دو سریال درباره‌ی نیروهای مبهم خیر و شر و تلاش شخصیت‌ها برای تشخیص تفاوت میان آن دو سخن می‌گویند.

در لاست، جان لاک مانند برخی شخصیت‌های فرام به نیروهای اسرارآمیزی که مقابلش قرار می‌گرفتند اعتماد داشت و همین اعتماد، سرانجام او را به سقوط کشاند؛ سقوطی که دقیقا از همان چیزی آمد که گمان می‌کرد نجاتش می‌دهد. هر دو سریال فقط درباره‌ی ایمان نیستند، بلکه درباره‌ی یکپارچگی، قدرت شخصیت و تیزبینی لازم برای فهمیدنِ این موضوع هم هستند که به چه چیزی باید ایمان آورد و در برابر چه چیزی باید ایستاد.

این مسیر در لاست با دارما اینیشییتیو و در فرام با ماهیت ناممکنِ شهرک ادامه پیدا می‌کند. بازماندگان لاست هنگام جست‌وجوی محیط اطرافشان به یک پایگاه دارما اینیشییتیو رسیدند که در آن باید هر ۱۰۸ دقیقه یک دکمه فشرده می‌شد، وگرنه گفته می‌شد جهان به پایان می‌رسد. همان‌طور که شهرکِ فرام نیز به‌سختی قابل باور است، شخصیت‌های هر دو مجموعه این احتمال را مطرح کردند که شاید موضوعِ یک آزمایش اجتماعی عجیب هستند.

پس از شنیدن صدا از آن سوی برج رادیویی، جیم در فرام پرسید: «اگر همه‌ی این‌ها فقط برای این طراحی شده باشد که واکنش ما را ببینند چه؟». این پرسش یادآور لاست بود، جایی که جک گفت: «آیا هیچ‌وقت فکر کردی آن‌ها تو را اینجا پایین انداخته‌اند تا هر ۱۰۰ دقیقه یک دکمه را فشار بدهی، فقط برای اینکه ببینند آیا این کار را می‌کنی؟». تکرار چنین دیالوگ‌هایی، نظریه‌ی اتصال دو جهان را برای بسیاری از مخاطبان جدی‌تر کرده است.

شهرک و جنگل در فرام و جزیره در لاست هر دو نوعی انرژی جادویی دارند که انگار ساکنانشان را از پیش برگزیده و در همان‌جا زندانی کرده‌اند. مردم شهرک در فرام نمی‌توانند از آن خارج شوند و جزیره‌ی لاست هم به‌طرز مرموزی تقریبا غیرممکن است که پیدا شود؛ به‌این‌ترتیب، شخصیت‌های هر دو سریال ناچارند تا زمانی در همان‌جا بمانند که سرنوشت‌های عجیب خود را بفهمند و به انجام برسانند. افزوده شدن استخوان‌های مهم کودکان در فرام نیز شباهت چشمگیری با «نور»ی دارد که شخصیت‌های لاست مامور حفاظت از آن بودند.

در هر دو مکان، نیروهای خیر و شر وجود دارند و در دل هر کدام نیز بازنمایی مهمی از همان خیر قرار گرفته که برای بازماندگان چالشی کهن می‌آفریند. همان‌طور که جیکوب در لاست نامزدها را در آزمون‌های شخصیت و ایمان قرار می‌داد تا بسنجد آیا شایسته‌ی محافظت از جزیره هستند یا نه، فرام آشکار کرده که شهرک‌نشینانش بارها و بارها به آن‌جا بازگشته‌اند تا در یک جست‌وجوی باستانی خود را بهبود دهند و در نهایت توان نجات استخوان‌ها و کودکانی را پیدا کنند که آن استخوان‌ها به آن‌ها تعلق داشته است.

ترکیبِ وجود شهرک و جزیره چنین القا می‌کند که تعادل خیر و شر در جهان، با بخش‌های سوررئال و جداافتاده‌ای از دنیا حفظ می‌شود؛ جاهایی که انسان‌ها را به درون می‌کشند، از قواعد مکان و زمان سرپیچی می‌کنند و به شخصیت‌ها فرصت می‌دهند تا خود را بهبود دهند، تا روزی بتوانند بر شر غلبه کنند. در همین چارچوب، برخی طرفداران این پرسش را هم مطرح کرده‌اند که آیا بوید نوعی تناسخِ مایکل به شمار می‌آید یا نه.

بارزترین شباهت میان لاست و فرام حضور هارولد پرینو در هر دو مجموعه است و اگر واقعا این دو سریال به هم متصل باشند، این موضوع نیز دیگر صرفا یک تصادف نخواهد بود. با توجه به اینکه هر دو مجموعه با سفر در زمان سروکار دارند و فرام ایده‌ی تناسخ را هم وارد روایت کرده، چنین احتمالی کاملا خارج از ذهن نیست. فرام تأیید کرده که تابیتا تناسخِ مادر ویکتور، یعنی میراندا، است؛ زنی که حدود ۴۰ سال پیش از ورود خانواده‌ی متیو به شهرک مرد.

از این الگو چنین برمی‌آید که مرگ میراندا هم‌زمان با تولد تابیتا بوده، همان‌طور که برای جید و کریستوفر نیز همین منطق صدق می‌کند. البته هر شخصیت فرام تناسخِ فردی از چرخه‌ی قبلی نیست، اما سریال به‌روشنی در را برای چنین امکان‌هایی باز گذاشته است. در مورد مایکل، سن او هنگام مرگ در لاست، که در دنیای سریال ظاهرا در سال ۲۰۰۴ رخ داد، با سن فعلی بوید در فرام هم‌خوانی ندارد.

با این حال، سفر در زمانِ فزاینده و غیرقابل پیش‌بینی در لاست باعث می‌شود تاریخ مرگ مایکل قطعیت کمتری داشته باشد. اگر در زمان مرگ مایکل، نمونه‌ای تاییدنشده از سفر در زمان در لاست رخ داده باشد، چنین چیزی می‌تواند راه را برای تناسخ بوید از او باز کند. در چنین حالتی، پیوند میان جزیره و شهرک نیز این رویداد را با منطق فرام، که شخصیت‌ها را با چرخه‌های پیشین درگیر می‌کند، سازگارتر جلوه می‌دهد.

یکی از نخستین معماهای فرام این است که مردم شهرک هنگام رسیدن به آن، هر کدام در مکان‌های متفاوتی بوده‌اند؛ موضوعی که از نظر فیزیکی ناممکن به نظر می‌رسد و شخصیت‌ها را به این فکر انداخته که شاید شهرک و هرچه در آن رخ می‌دهد واقعی نباشد. لاست هم زمانی ایده‌ی جابه‌جا شدن فیزیکی جزیره را مطرح کرد و همین توضیح می‌داد چرا پیدا کردنش تا این اندازه دشوار است. اگر شهرکِ فرام ویژگی‌های جزیره را داشته باشد، همین قابلیت می‌تواند توضیح دهد که چرا ساکنان از سراسر نقشه وارد شهرک شدند.

شهرک همچنین برای جزیره‌ی لاست برخی پاسخ‌ها را فراهم می‌کند. لاست توضیح داد که جیکوب بخشی از قدرت‌هایش را در مقام محافظ جزیره دریافت کرده بود، اما ماهیتِ همتای او، مرد سیاه‌پوش، همواره مبهم‌تر باقی ماند. این دو به‌عنوان نیروهای ابدیِ در حال نبردِ خیر و شر تصویر شدند، اما وجود مرد سیاه‌پوش همیشه تا حد زیادی نمادین به نظر می‌رسید. مرد زردپوشِ فرام شباهت زیادی به مرد سیاه‌پوش دارد.

تبدیل مرد زردپوش به سوفیا یکی از بهترین پیچش‌های لاست را تکرار کرد و نشان داد که هر دو ضدقهرمان توانایی دارند به شکل ساکنان مرده درآیند، هر دو از کینه‌ای کهن علیه نیرویی مقابل رنج می‌برند و هر دو نیز به‌ترتیب به شهرک و جزیره محدود شده‌اند. با این حال، فرام درباره‌ی این‌که مرد زردپوش دقیقا چیست، بسیار جزئی‌تر وارد شده و حتی فرایند تغییر شکل فیزیکی او را هم نمایش داده است.

اگر دو سریال واقعا به هم متصل باشند، این دو شخصیت احتمالا موجوداتی هم‌جنس‌اند و دانسته‌های مربوط به مرد زردپوش می‌تواند نوری تازه بر مرد سیاه‌پوش بیندازد. هرچند این نظریه پیچیده به نظر می‌رسد، اما پیوند دو سریال در عمل می‌تواند به بخش‌هایی از هر دو اثر وضوح تازه‌ای بدهد. وقتی لاست و فرام کنار هم دیده شوند، تصویری از جهانی شکل می‌گیرد که با قلمروهای شگفت‌انگیز مهار می‌شود؛ قلمروهایی که انسان‌ها را به چالش می‌کشند تا معنای واقعی خیر و شر را بفهمند.

شما این نظریه را چقدر محتمل می‌دانید؟ دیدگاه‌تان را بنویسید.

نظرات