دیوید لینچ و منطق سورئال هنر؛ وقتی معنا از دل ابهام میآید
بیشتر کسانی که آثار دیوید لینچ را دیدهاند، در برخورد نخست سردرگم میشوند و اگر در جاهای دیگر دنیا خوششانس بودهاند و او را در زمان حیاتش از نزدیک دیدهاند یا گفتوگوهای قدیمیاش را تماشا کردهاند، این سردرگمی برایشان عمیقتر هم شده است. دلیلش هم روشن بود، لینچ برای بسیاری معمایی بود در دل آمریکای کلاسیک؛ فیلمسازی که از نقاشی آغاز کرد و فقط برای دیدن حرکتکردن نقاشیهایش سراغ سینما رفت. اولین فیلم کوتاههایش سرانجام او را به نخستین فیلم بلندِ کارگردانیاش، «کله پاک کن» (Eraserhead)، رساند؛ فیلمی که ساختش پنج سال طول کشید و پس از نمایش در سال ۱۹۷۷ بهخاطر تصاویر عجیب و تکاندهندهاش به یک موفقیتِ زیرزمینی تبدیل شد و در شکلگیری موج «فیلم نیمهشب» نقش داشت.
بهگزارش فیلمزی و به نقل از اسلشفیلم، هرچند «کله پاک کن» در ظاهر تقریبا نامفهوم به نظر میرسد، اما در معنای زیرمتنی آن منطقی انکارناپذیر و تعریفناپذیر جریان دارد. به بیان دیگر، لینچ صرفا تصاویر عجیب را برای خود عجیببودنشان به کار نمیگرفت؛ او یک سوررئالیست تمامعیار بود. در سراسرِ کارنامهاش هم نشان داد که چگونه از مفاهیم و ژانرهای بهظاهر معمولی، حتی آشنا و واضح، برای واردکردنِ سوررئالیسمِ خودش استفاده کند؛ از درام تحسینشدهی «مردِ فیلنما» (The Elephant Man) تا ماجراجویی علمیتخیلی «تلماسه» (Dune) و نئو نوآر «مخمل آبی» (Blue Velvet). هر فیلم لینچ، چه پایانِ مشخصی داشته باشد و چه نداشته باشد، سرشار از راز است و او با وجود طرحکردن پرسشهای فراوان، هیچوقت حاضر نبود پاسخهای قطعی بدهد.
همین ویژگی برای بخشی از مخاطبان لذتبخش بود و برای بخشی دیگر آزاردهنده، تا جایی که مدام از او توضیح میخواستند. بااینحال، مسئله فقط این نبود که لینچ نمیخواست توضیح بدهد؛ او واقعا نمیفهمید چرا بعضیها متوجه نمیشدند که خود رازآلودی، بخش اصلی تجربه است. لینچ در مرداد ۱۳۶۸، در آستانهی اکران «توئین پیکس» (Twin Peaks) و «وحشی در قلب» (Wild At Heart)، در گفتوگویی با لسآنجلس تایمز و در پاسخ به پرسشی دربارهی میزان آگاهیاش از پیامها و لایههای پنهان فیلمهایش گفت: «فکرکردن به چنین چیزی خیلی خطرناک است. باید به آن فکر کرد، اما مثل پول است؛ اگر اول به آن فکر کنی، شبیه یک سیاستمدار میشوی. انگار کارزار انتخاباتیات را بر پایهی پیروزی میچینی و هرچه میگویی فقط برای این است که پیام روشن شود، درحالیکه پیام مزخرف تمامعیار است. من نمیدانم میخواهم به مردم چه بگویم. ایدههایی به ذهنم میرسد و میخواهم آنها را روی فیلم بیاورم، چون هیجانزدهام میکنند. شاید بگویید مردم در هر چیزی دنبالِ معنا میگردند، اما اینطور نیست. زندگی اطرافشان جریان دارد، بااینحال دنبالِ معنا در آن نمیگردند. دنبالِ معنا را وقتی میروند که به سینما میآیند. من نمیفهمم چرا مردم انتظار دارند هنر معنیدار باشد، درحالیکه پذیرفتهاند زندگی معنیدار نیست.»
در سالهای بعد، لحنِ لینچ در برابرِ درخواست برای توضیحدادنِ آثارش حتی بازیگوشتر و تیزتر شد. نمونهی معروفِ آن هم گفتوگوی سال ۲۰۰۷ در بفتا بود، جایی که «کله پاک کن» را «معنویترین فیلم خود» توصیف کرد و وقتی از او خواستند بیشتر توضیح بدهد، با یک «نه»ی مودبانه اما قاطع پاسخ داد. با اینهمه، در نقلقول سال ۱۹۸۹، لینچ جوانتر بیشتر در حال اندیشیدن و جستوجوی واژه درست برای توضیحدادن خودش بود. با وجود همه این مقاومتها، در آثار او معناهای عمیقتری هم وجود دارد و رمزگشاییِ تصویرها ممکن است؛ همهچیز در جهان او عمدی و حسابشده است. تفاوت در اینجاست که جادوی هنر لینچ در همان راز نهفته بود و توضیحدادنش، طلسم را میشکست.
پرسش اصلی نقلقول لینچ، در سطحی عمیقتر، به همان تناقضی برمیگردد که خودش هم به آن اشاره میکند. مردم از فیلمها معنا میخواهند، اما در برابر جهان واقعی که گاهی کاملا نامفهوم و بیمنطق جلوه میکند، با شگفتی کمتری روبهرو میشوند. پاسخ این پارادوکس تا حدی در خود آن پنهان است؛ اگر واقعیت را تهی از قصد و معنا بدانیم، طبیعی است که بخواهیم بر جهان داستانی ساختهی انسان، فهم و نظم تحمیل کنیم. بااینحال، از نگاه یک هنرمند، ارزش هنر فقط در سرگرمکردن صرف خلاصه نمیشود و اگر هنر آینهای از واقعیت باشد، بیمنطقی آن هم کاملا پذیرفتنی خواهد بود.
لینچ در استعارهی «سیاستمدار» هم به همین نکته اشاره میکند؛ هنرمند نباید پیام را از همان ابتدا در مقامِ هدفِ اصلی قرار دهد. البته مضمون و پیام مهماند و حتی حیاتی، اما بهتر است حضورشان درونی و ذاتی باشد، نه آشکار و تحمیلی. بسیاری از فیلمسازان این را میدانند؛ چنانکه کری بارکر، کارگردان «وسوسه» (Obsession)، اوایلِ امسال تقریبا همین حرف را زده بود. بااینحال، هنوز هم بسیاری از تماشاگران با ابهام و چندلایهبودن فیلمها مشکل دارند؛ دریغی بزرگ، چون همین ویژگیها سوخت بسیاری از بهترین فیلمهای تاریخاند. معناهای عمیق هم درست مثل دیگر جنبههای نقد هنری، تا حدی به توافقِ جمعی میرسند، اما در نهایت ذهنی و شخصی باقی میمانند. هدف لینچ بیش از آنکه رساندن یک پیام باشد، خلق تجربههایی بود که مدتها بعد از تماشا هنوز در ذهن بمانند؛ و با توجه به محبوبیتی که آثارش تا امروز حفظ کردهاند، به نظر میرسد ماموریتش بهخوبی انجام شده باشد.
لینچ در نقلقولهای دیگرش هم همین نگاه را تکرار کرده است. او گفته بود: «روح هنر کمکم به زندگیِ هنری تبدیل شد و من این تصور را داشتم که قهوه مینوشی، سیگار میکشی و نقاشی میکنی و همهچیز همین است. شاید، شاید کمی هم دخترها وارد ماجرا شوند، اما در اصل، لذت شگفتانگیز کار کردن و زندگی کردن در همان فضاست.» او همچنین گفته بود: «ایدهها مثل ماهی هستند. اگر بخواهی ماهیهای کوچک بگیری، میتوانی در آب کم عمق بمانی. اما اگر بخواهی ماهیهای بزرگ بگیری، باید عمیقتر بروی. در اعماق، ماهیها نیرومندتر و خالصترند. عظیماند و انتزاعی. و خیلی هم زیبا هستند.» از او جملههای دیگری هم مانده، از جمله «چشمتان به اصل دونات باشد، نه به سوراخ وسطش»، «صحبتکردن دربارهی معناها و اینجور چیزها مرا ناراحت میکند. بهتر است زیادی ندانیم که چیزها چه معنایی دارند، معنا برای هرکس شخصی است و معنای من با معنای شخص دیگری فرق دارد» و «حتی قهوهی بد هم از نبودن قهوه بهتر است.»
شما با نگاه دیوید لینچ به ابهام و معنا موافقید؟ در کامنتها بنویسید.