واکاوی ساختار پنهان فرار از زندان در انیمیشن Toy Story 3

جمعه 16 مرداد 1405 - 17:30
مطالعه 8 دقیقه
وودی (Woody) شخصیت اصلی انیمیشن Toy Story 3 در اتاق بازی
انیمیشن داستان اسباب‌بازی ۳ (Toy Story 3) در ظاهر خداحافظی‌ احساسی است، اما در عمقش با الگوی کامل یک فرار از زندان پیش می‌رود.

در نگاه اول، انیمیشن داستان اسباب‌‌بازی ۳ (Toy Story 3) محصول سال ۲۰۱۰، مثل یک خداحافظی شیرین و نوستالژیک با کودکی به نظر می‌رسد. اندی بزرگ شده، اسباب‌بازی‌ها بسته‌بندی شده‌اند و زندگی به مسیر خودش ادامه می‌دهد.

کافی است لایه‌ رنگارنگ سطح ماجرا کنار برود تا روشن شود با چیزی هیجان‌انگیزتر از یک وداع معمولی روبه‌رو هستیم؛ Toy Story 3 در اصل یک فیلم تمام‌عیار فرار از زندان است که لبخندی کارتونی بر چهره دارد. ماجرا از جایی شروع می‌شود که اسباب‌بازی‌های اندی به‌طور اتفاقی به مهدکودک سانی‌ساید اهدا می‌شوند؛ جایی که در ابتدا شبیه یک طرح بازنشستگی دنج به نظر می‌رسد، اما خیلی زود رنگی تیره‌تر پیدا می‌کند. اسباب‌بازی‌ها از هم جدا می‌شوند، تحت کنترل قرار می‌گیرند و درون نظامی سخت‌گیرانه گرفتار می‌شوند که خودشان هرگز برایش داوطلب نشده‌اند.

از همان نقطه، داستان تمام ضرب‌آهنگ‌های اصلی یک فیلم فرار از زندان را ردیف می‌کند؛ از زندان‌بان سخت‌گیر گرفته تا گروه فرار و لحظه‌ای که همه‌چیز تقریبا به‌معنای واقعی کلمه در آتش می‌سوزد. پس تز اصلی روشن است؛ داستان اسباب‌‌ بازی ۳ نه‌تنها به ژانر فرار از زندان چشمک می‌زند، بلکه استخوان‌بندی‌اش را بر همان الگو بنا می‌کند. وقتی متوجه این الگو شوید، دیگر نمی‌توانید آن را نبینید. این فیلم فقط درباره‌ی اسباب‌بازی‌هایی نیست که می‌خواهند راه خانه را پیدا کنند؛ درباره‌ی آزادی، مقاومت و بیرون‌زدن از سیستمی است که قصد کنترل شما را دارد.

الگوی فرار از زندان، چگونه Toy Story 3 را شکل می‌دهد

۱. حبس

مهدکودک سانی‌ساید در ابتدا به‌عنوان آرمان‌شهری رویایی، آرام و دوست‌دار اسباب‌بازی‌ها معرفی می‌شود. اما آن رویا خیلی زود فرو می‌ریزد. اسباب‌بازی‌ها به اتاق کِیترپیلار پرتاب می‌شوند؛ اتاقی آشفته که کودکان نوپا در آن هیچ رحمی نشان نمی‌دهند. این‌جا دیگر خبری از بازی نیست؛ این‌جا تنبیه جریان دارد.

لحظه‌ای که می‌فهمند نمی‌توانند فقط از آن‌جا بیرون بروند، همان نقطه‌ی «قفل‌شدن» است که در هر فیلم فرار از زندان دیده می‌شود. از پنجره‌های میله‌دار و سیستم نظارتی گرفته تا این واقعیت سرد که بدون رضایتشان تحویل داده شده‌اند، مهدکودک کم‌کم بیشتر شبیه شاوشنک می‌شود تا خیابان سسامی. ظاهر دوستانه‌ی آن، محلی را پنهان می‌کند که برای نگه‌داشتن چیزها ساخته شده، نه بیرون‌فرستادنشان.

۲. زندان‌بان (لاتسو) و رژیم او

لاتسو با صداپیشگی ند بیتی ابتدا به‌عنوان رهبری مهربان و بغل‌کردنی معرفی می‌شود. اما زیر بوی توت‌فرنگی، همان زندان‌بان اقتدارگرا و کلاسیک پنهان شده است. او سانی‌ساید را مثل حیاط یک زندان اداره می‌کند؛ با سلسله‌مراتب سخت، اجرای خشن و صفر تحمل برای شورش.

بچه بزرگ نقش بازو را دارد و میمون نقش نظارت را. لاتسو از زور مستقیم استفاده نمی‌کند؛ او از ترس، دست‌کاری و وعده‌های دروغین دارد. او همان نورتون زندان‌بان در رستگاری در شاوشنک محصول سال ۱۹۹۴ است، اما در قالب عروسکی. قانون روشن است؛ اطاعت کن یا به آشوب پرتاب می‌شوی. همین موضوع فرار را فقط به یک ماموریت تبدیل نمی‌کند، بلکه آن را به ضرورت بدل می‌سازد.

۳. سلسله‌مراتب زندان

سانی‌ساید قفل‌شده و لایه‌لایه است. اتاق خردسالان حکم زندان سخت را دارد؛ پر سر و صدا، خشن و بی‌رحم. در مقابل، اتاق کودکان برای طبقه‌ی ممتاز است؛ فضایی آرام و امتیازدار برای اسباب‌بازی‌هایی که طبق قواعد لاتسو بازی می‌کنند.

این شکاف روشن طبقاتی، نظام کاستی زندان را تداعی می‌کند. وودی با صداپیشگی تام هنکس وقتی به خانه‌ی بانی می‌گریزد، نگاهی به «بیرون» می‌اندازد، اما باقی گروه مجبور است درس سخت ماجرا را از دل تجربه یاد بگیرد. آن‌ها درون ساختار قدرت حرکت می‌کنند، اتحاد می‌سازند و یاد می‌گیرند چطور درون سیستم زنده بمانند؛ همه‌ی این‌ها از شگردهای مستقیم ژانر زندان گرفته شده‌اند.

۴. طرح فرار

هر فرار بزرگی به یک نقشه نیاز دارد. وودی رهبر طبیعی ماجراست؛ در ابتدا مردد است، اما بعد کاملا در ماموریت قفل می‌شود. او دوباره مخفیانه وارد می‌شود، که خودش یک فیلم فرار از زندان معکوس به حساب می‌آید، و تیمی نامتعارف از متحدان را گرد هم می‌آورد؛ باز لایتیر با صداپیشگی تیم آلن، جسی با صداپیشگی جون کیوزک، اسلینکی با صداپیشگی بلیک کلارک و چند عضو غیرمنتظره مثل کن با صداپیشگی مایکل کیتون و تلفن سخنگو.

همه‌چیز مثل یک فیلم سرقت اوج می‌گیرد؛ وجود نقشه، نقطه‌کورهای نظارتی، و مبدل‌های دست‌ساز. حتی یک تلاش ناموفق اولیه هم از راه خروح زباله وجود دارد. تنش، پیچش‌ها و طراحی مرحله‌به‌مرحله همه در قالب یک داستان فرار کلاسیک قرار می‌گیرند. فقط به‌جای حفر تونل، اسباب‌بازی‌ها سوار کامیون زباله می‌شوند.

۵. فرار نهایی

به اوج داستان می‌رسیم. اسباب‌بازی‌ها پس از عبور از افراد لاتسو، با آخرین آزمون خود روبه‌رو می‌شوند؛ زباله‌سوز. این صحنه فقط دراماتیک نیست، لرزه بر اندام تماشاگر می‌اندازد. آن‌ها دست در دست هم می‌گذارند، سرنوشت را می‌پذیرند و درست پیش از آن‌که آتش آن‌ها را ببلعد، نجات پیدا می‌کنند.

آن لحظه‌ی نزدیک‌ به‌ مرگ، همان «راهرو نهایی» در این ژانر است؛ دویدن آخرین‌لحظه‌ای از میان مرگ قطعی. لحن، میزان خطر و اجرای صحنه، همگی پاداش خالص یک فرار از زندان را می‌سازند. هر ثانیه‌ی آن گریز را حس می‌کنید، چون پیکسار کاری می‌کند که همراه شخصیت‌ها، بهایش را بپردازید.

چرا ساختار فرار از زندان این‌قدر خوب جواب می‌دهد

افزایش تنش با بالا رفتن ریسک‌های عاطفی

نبوغ توی استوری ۳ در این نیست که فقط یک ژانر را کپی می‌کند، بلکه در این است که آن را با وزن عاطفی تازه‌ای بازآفرینی می‌کند. در بیشتر فیلم‌های فرار از زندان، ریسک ماجرا آزادی یا مرگ است. این‌جا اما ریسک‌ها به رهاشدگی، هویت و تعلق مربوط می‌شوند. همین جابه‌جایی باعث می‌شود هر ضرباهنگ، شخصی‌تر و دردناک‌تر حس شود.

برای نمونه، صحنه‌ زباله‌سوز را به یاد بیاورید. از سطح ماجرا، صحنه درباره‌ی زنده سوختن است، اما اگر از روی سطح عبور کنید، درباره‌ی این ایده حرف می‌زند که وقت آن‌ها تمام شده است؛ دیگر دوست‌داشتنی نیستند و قابل‌جایگزینی‌اند. همین ضربه‌ی عمیق وجودی باعث می‌شود قوس فرار از زندان، در فیلمی با درجه‌ی سنی عمومی، بسیار سخت‌تر از آن‌چه باید، به دل بنشیند.

نبوغ پیکسار در پنهان‌کردن مضمون‌های تیره

پیکسار همیشه یک عادت ثابت دارد؛ ایده‌های سنگین را در بسته‌بندی‌های رنگارنگ ارائه می‌کند. قسمت سوم داستان اسباب بازی هم از این قاعده مستثنا نیست. این فیلم ضرب‌اهنگ‌های فرار بزرگ محصول سال ۱۹۶۳ را با لحن یک کارتون صبح‌شنبه‌ای ترکیب می‌کند و به طریقی، نتیجه جواب می‌دهد. توازن تنش، شوخی و احساس، بسیار دقیق و برنده است.

با یک نظام سرکوب‌گر، چهره‌های فریبنده‌ی اقتدار، ردپای فیلم کول هند لوک محصول سال ۱۹۶۷ و دویدن ناامیدانه به‌سوی آزادی در فرار از آلکاتراز محصول سال ۱۹۷۹ روبه‌رو هستید. در کنار همه‌ی این‌ها، آقای سیب‌زمینی هم است که به یک تورتیلا (همان نان نازک) تبدیل می‌شود. همین ترکیب است که باعث می‌شود پیکسار این‌همه برخورد ژانری را بدون آن‌که شبیه حقه به نظر برسند، از سر بگذراند.

فراتر از Toy Story 3، فیلم‌های پیکسار با ژانرهای پنهان دیگر

ویژگی خاص دیگر پیکسار، استتار ژانری است. Up محصول سال ۲۰۰۹ با ظاهر یک درام آرام شروع می‌شود و در ادامه به یک ماجراجویی حماسی در دل جنگل بدل می‌شود. بخشی از حال‌وهوای آن ایندیانا جونز است و بخشی دیگر فیتزکارالدو. Wall-E محصول سال ۲۰۰۸ هم، یک داستان عاشقانه است؛ اما در عین حال فیلمی علمی‌تخیلی و دیستوپیایی درباره‌ی فروپاشی شرکت‌ها و ویرانی محیط‌زیست هم است.

وجه مشترک همه‌ی آن‌ها، تکیه‌گاه عاطفی‌شان است. چارچوب ژانری پنهان می‌ماند، اما محکم و دقیق کار می‌کند. پیکسار ژانرها را مسخره نمی‌کند؛ از آن‌ها برای روایت داستان‌هایی عمیق‌تر استفاده می‌کند. به همین دلیل، فیلم‌ها هم برای کودکان کار می‌کنند و هم برای بزرگسالانی که مدام در حال «اتفاقی» گریه‌کردن درس در وسط تماشای آن‌ها هستند.

درسی در قصه‌گویی شورشی

Toy Story 3 روی دو مسیر هم‌زمان حرکت می‌کند. در ظاهر، خداحافظی‌ پر احساس است. اما زیر پوست آن، یک فیلم فرار از زندان دقیق و حساب‌شده جریان دارد که همه‌ی حرکت‌های درست را دارد؛ حبس، سرکوب، مقاومت، فرار. به بیان دیگر، فرار بزرگ را در یک جعبه‌ اسباب‌بازی می‌بینیم.

این ترفند هوشمندانه‌ی آمیختن ژانرها، در عین حال نوعی قصه‌گویی زیرکانه است. بهترین فیلم‌های خانوادگی از ایده‌های بزرگ فرار نمی‌کنند؛ بلکه راه‌های تازه‌ای برای کاوش در آن‌ها پیدا می‌کنند. و پیکسار همین مسیر را به یک هنر تبدیل کرده است.

پس اگر قصد داشتید قبل از تماشای داستان اسباب‌بازی ۵ مجموعه را یکبار دیگر بازبینی کنید، دفعه‌ بعد که قسمت سوم را تماشا می‌کنید، دقیق‌تر نگاه کنید. شاید میله‌ها از پلاستیک ساخته شده باشند، اما خطرات واقعی‌اند. و اگر فیلم‌های پیکسار دیگری را هم دیده‌اید که زیر ظاهر بامزه‌شان ژانرهای عجیبی پنهان کرده‌اند، در بخش دیدگاه‌ها بنویسید؛ منتظر نظرات شما هستیم.

شما چه فیلم‌های دیگری از پیکسار را با ژانر پنهان می‌شناسید؟

نظرات