هشدار جدی: ادامه متن، اسپویلرهای مهم از سریال «خاندان اژدها» را فاش میکند. اگر سراغ سریالی در جهان «بازی تاجوتخت» میروید، باید از همان ابتدا منتظر مرگهای ویرانگر شخصیتها باشید. این موضوع دربارهی «خاندان اژدها» حتی پررنگتر هم میشود؛ پیشدرآمدی دربارهی جنگ داخلی خونینی که دودمان تارگرین را از هم پاشید و بر پایهی کتاب «آتش و خون» نوشتهی جورج آر. آر. مارتین ساخته شده است. از همان لحظهی نخست که رینیرا تارگرین و اگان دوم بر سر تخت آهنین روبهروی هم قرار گرفتند، روشن بود که مرگ و ویرانی هر دو سوی نبرد را در بر میگیرد. شاهدخت رینیس تارگرین هم با صراحت میگوید «جنگی که میان خویشاوندان باشد، از همه جنگها نزد خدایان منفورتر و از همه جنگهای اژدهایی خونبارتر است».
بهگزارش فیلمزی و به نقل از بیزینس اینسایدر، در ادامه سراغ مهمترین مرگهای رخداده در «خاندان اژدها» میرویم؛ مرگهایی که از کمتراژیکترین تا اندوهبارترینشان رتبهبندی شدهاند. فهرست از یک مرگ قابلپیشبینی آغاز میشود و به فاجعههایی میرسد که هرکدام اثری ماندگار بر خاندانها، پادشاهی و تماشاگران گذاشتهاند. برخی از این لحظهها از روی عدالت تلخ به نظر میرسند و برخی دیگر، بهسادگی، قلب مخاطب را میشکنند. در هر ردیف، نهفقط مرگ، بلکه پیامدهایش هم بهروشنی دیده میشود.
۱۷. مرگ شاه ویسریس پس از دورهای طولانی از بیماری
پدی کانسیداین در نقش شاه ویسریس آرام دوستداشتنی بود، اما مرگ او آنقدر بدیهی جلوه میکرد که شوک یا اندوه بزرگی برنمیانگیخت. مرگ ویسریس از همان ابتدا برای آغاز جنگ جانشینی، یعنی رقص اژدهایان، ضروری بود و در واقع کل این سریال بر همین نقطه استوار شده است. مهمتر از آن، ویسریس پیش از مرگ، مدتها درگیر بیماریای دردناک و شبیه جذام بود؛ بهطوریکه پایان رنجش بیشتر شبیه تسکین به نظر میرسید.
۱۶. دیمون، همسر نخستش ریا رویس را میکشد
ریا رویس با بازی راشل ردفرد، همسر جدا افتاده دیمون بود و مخاطب فرصت چندانی برای شناختنش پیدا نکرد، پیش از آنکه بهدست شوهرش بیرحمانه کشته شود. با توجه به اینکه دیمون او را «لکلک برنزی» صدا میزد و از بهجا آوردن زندگی زناشویی با او سر باز میزد، چیز زیادی که از ریا دیده شد هم چندان برای جلب همدلی طراحی نشده بود. با این حال، تماشا کردن فدا کردن یک انسان واقعی در مسیر خودخواهانه قدرتطلبی دیمون، اصلا خوشایند نبود.
۱۵. تاوان غرور اورموند هایتاور
وقتی اگان دوم در بیشتر فصل سوم زخمی و ظاهرا مرده بود، اورموند هایتاور با بازی جیمز نورتون به چهره اصلی تقابل با رینیرا تبدیل شد. او پس از سوگند وفاداری دروغین به رینیرا، تامبلتون را، شهری کوچک و بازاری نزدیک کینگز لندینگ، در اختیار گرفت. اورموند با شبکهای از جاسوسان و آدمکشها که همگی به خط جانشینی دیرون تارگرین وفادار بودند، در پایتخت آشوب و شکاف ایجاد کرد و به سایهای شوم بدل شد که بر حکومت رینیرا سنگینی میکرد، هرچند هرگز رو در رو او را ندیده بود. او قصد داشت دیرون را بهعنوان پادشاه وستروس تاجگذاری کند، اما در واقع خود را برتر از همهی تارگرینها میدانست و آنها را وحشی میشمرد. او بیرحم، فریبکار، متکبر، عمیقا زنستیز و نخبهگرا بود و در نهایت، بهطرز غافلگیرکنندهای هم در نبرد ناتوان از آب درآمد.
در نبردی که نیروهای وفادار به رینیرا از شمال و ریورلندز با ارتش هایتاور در تامبلتون درگیر شدند، اورموند خیال میکرد از پیش پیروز شده است. او پنهانی با اولف سفید به توافق رسیده بود تا به رینیرا خیانت کند. اما غرور اورموند بر او غلبه کرد. او متحد ظاهری خود را تحقیر کرد و به اصلونسب و هوشش توهین کرد، و همین باعث شد اولف هر دو ارتش را بسوزاند؛ نمایش قدرتی که اورموند هرگز تصورش را هم نمیکرد. او انتظار داشت اولف فقط فرمان ببرد. در جریان نبرد تامبلتون، اورموند بهدست سر رودریک داستین با بازی تامی فلاناگان مغلوب شد و از پیش معلوم بود که خواهد مرد، اما در واپسین لحظهها مجبور شد ببیند اولف انتقامش را بر سر مردان خودش خالی میکند. سرانجام او بهدست یک اژدهاسوار فرودست کشته شد؛ دقیقا همان کسی که بیش از همه از او نفرت داشت. تماشای سزای عمل یک تبهکار واقعی مثل اورموند رضایتبخش است، اما خبر بد این است که فصل آخر از بازی کاریزماتیک نورتون محروم میشود.
۱۴. اتو هایتاور نخستین خائنی است که تحت فرمان رینیرا میمیرد
تا زمانی که اتو هایتاور با بازی ریس ایفانز بهعنوان خائن بهدست ملکه رینیرا گردن زده شد، تماشاگران او را به مدت یک فصل کامل ندیده بودند. پس از آنکه نوهاش در فصل دوم او را برکنار کرد، دست پیشین پادشاه بهصورت مخفیانه در سیاهچالهای دژ سرخ زندانی شد و بانیان این کار منتظر ماندند تا شاید روزی به مهرهای سیاسی تبدیل شود. آن روز زمانی فرا رسید که رینیرا تخت آهنین را تصاحب کرد و اتو بهعنوان زندانی به دیمون تارگرین تحویل داده شد. دیمون از همسرش خواست اتو، پدر بهترین دوست دوران کودکی رینیرا و دوست صمیمی پدر خودش، را برای نمایش قدرت و عدالت اعدام کند. با پر بودن تالار تاجوتخت از شاهدان، رینیرا چارهای جز گردن زدن اتو درجا نداشت. واکنش رینیرا همین صحنه را بهشدت دلخراش میکند. بعید است طرفداران برای خود اتو گریه کنند؛ او جاهطلبی خشن بود که برای تاجگذاری نوه نادانش دسیسه چید و هم به زیان قلمرو و هم به زیان خودش عمل کرد.
۱۳. محروم شدن کریستون کول از رویای مرگ قهرمانانه
سر کریستون کول در نبردی یکطرفه که در کتاب با نام نبرد قصاب شناخته میشود، کشته شد. او در کنار گروه اندک و وفادار نیروهای هایتاور قرار گرفته بود و در برابرش، ارتشی بسیار بزرگتر از مردم شمال و ریورلندز ایستاده بود که همگی به ملکه رینیرا وفادار بودند. کریستون با دیدن نزدیک شدن دشمنانش، فورا فهمید که محکوم به مرگ است. با این حال، به اعتبار خودش، تلاش کرد جان مردانش را نجات دهد و پیشنهاد داد که پرچمهای هایتاور را پایین بیاورند. وقتی آن راهحل کار نکرد، سر رودریک و لرد اسکار تالی را به دوئلی دو نفره در برابر یک نفر فراخواند. اما پیش از آنکه حتی شمشیرش را بالا بیاورد، یک تیرانداز پنهان او را با سه تیر پیاپی از پا انداخت.
کریستون مسئول ریاکاری و خونریزی فراوانی بود، پس کسی برای رفتنش غمگین نمیشود؛ هرچند دشوار است که شامل دلسوزی هم نشود، او مردی از طبقهی پایین بود که تا شوالیهگری بالا آمد و زیر سنگینی وظیفه، طبقه و فداکاری خرد شد. اوایل فصل سوم، کریستون به سر گوین هایتاور گفته بود که مصمم است پایانش را «با چشمانی باز، خمنشده، باشکوه در میدان نبرد» ببیند. ادامه داده بود «و نه در خدمت آنان. سرانجام، بلکه در خدمت خودم. و دربارهاش ترانه خواهند خواند. و خود ملکه آلیسنت هم آن ترانهها را خواهد شنید». اما در عوض، کریستون بهطرزی ترحمبرانگیز در حالی مرد که دستمالگردن آلیسنت را در مشت داشت.
۱۲. مرگ رودی ویرانگر دقیقا همان چیزی است که خودش میخواست
وقتی تماشاگران سر رودریک، معروف به رودیِ ویرانگر را دیدند، او هدفش را بیپرده اعلام کرد و گفت «ما آمدهایم تا برای ملکه اژدها بمیریم». رودریک در طول فصل سوم، دستهی جنگجویان شمالی خود را که با نام گرگهای زمستان شناخته میشدند، به چند نبرد خونین برد. هر بار که زنده بیرون میآمد، هم مغرور بود و هم کمی وحشتزده از اینکه هنوز نمرده است. او همانطور که به کریستون کول گفته بود، باور داشت «چه مرگی بهتر از اینکه شمشیر در دست داشته باشی؟»
در قسمت پایانی فصل سوم، رودریک سرانجام ماموریتش را انجام داد. در جریان نبرد تامبلتون، آخرین ماموریتش این بود که اورموند را پیدا کند و بکشد. همانطور که لقبش پیشبینی کرده بود، رودریک با خشونتی ویرانگر جنگید و حتی یک دستش را هم از دست داد، اما در نهایت موفق شد اورموند را از پشت با خنجر بزند. وقتی رودریک و اورموند دیدند اولف سوار بر اژدها بهسوی آنها میآید، یکی به شوق آماده مرگ شد و دیگری ترسید. رودریک البته دستهایش را بالا برد و در حالی که زندهزنده میسوخت، قهقهه زد. برخلاف قربانیانش، یعنی کریستون و اورموند، رودریک دقیقا همان مرگی را گرفت که آرزویش را داشت و روشن است که خودش هم نمیخواست کسی برایش سوگواری کند؛ با این حال، حضور خشن و پرهیاهوی او بر پرده بهشدت جای خالی خواهد داشت.
۱۱. هاروین و لاینل استرانگ در آتش هرنهال میمیرند
سر هاروین استرانگ و پدرش، لرد لاینل استرانگ، زمان چندانی برای اثرگذاری بر مخاطب نداشتند، هرچند هر دو بهشدت به شاه ویسریس وفادار بودند. پس از برکناری اتو از مقام دست پادشاه در فصل یک، لاینل جای او را گرفت و کوشید صادقانه به قلمرو خدمت کند. هاروین پس از جهش زمانی فصل یک به شخصیتی مهمتر بدل شد، زمانی که فاش شد او و رینیرا عاشق هم شدهاند و سه فرزند نامشروع با هم دارند. در معدود صحنههایش، هاروین بهعنوان محافظی وقفشده و پدرانه برای پسرانش نشان داده شد، حتی اگر نمیتوانست آشکارا نقش پدر را بر عهده بگیرد.
مرگ ناگهانی هاروین و لاینل شوکآور بود، بهویژه وقتی این فاجعه را خود خویشاوندشان، لاریس استرانگ طراحی کرده بود. پس از تولد سومین پسر رینیرا، جافری، کریستون کول، هاروین را به خشونت تحریک کرد و القا کرد که فرزندان رینیرا حرامزادهاند. پس از آن درگیری، لاینل خواست از مقامش بهعنوان دست پادشاه استعفا دهد و بیآبرویی را که هاروین بر خانواده تحمیل کرده بود دلیل آورد. ویسریس استعفایش را رد کرد، اما اجازه داد لاینل پسرش را تا هرنهال همراهی کند. در آنجا نقشهی قتلی در انتظارشان بود و مردان استرانگ پس از رسیدن به آن قلعهی نمناک، در آتشی مرموز جان دادند. از هر نظر، لاینل و هاروین مردانی شایسته به نظر میرسیدند. مرگ هاروین ضربهای شخصی به رینیرا بود.
۱۰. سایمون استرانگ درحالت تسلیم بهدست ایموند کشته میشود
به لطف خط داستانی هرنهالِ دیمون در فصل دوم، تماشاگران نسبت به سر سایمون استرانگ احساس نزدیکی پیدا کردند. سایمون در غیاب لاریس، عملا لرد هرنهال بود. او برای تسلیم شدن سریع بود و از نگاه برخی ضعیف به نظر میرسید، اما در عین حال بهشیوهی خودش زیرک و مقاوم بود. وقتی شاهزاده قلعه را تصاحب کرد، خودش را به دیمون نزدیک کرد و بدون توسل به خشونت توانست هم خود و هم پسرانش را زنده نگه دارد، حتی در حالی که هرنهال بین قاتلان و جنگافروزان دستبهدست میشد.
اما این وضعیت تا زمانی ادامه داشت که ایموند در فصل سوم سر رسید؛ و البته مقصود از سر رسیدن، در واقع سوزاندن و غارت کردن است. برخلاف عمویش، ایموند هیچ حوصلهای برای تسلیم ملایم و حسابشدهی سایمون نداشت. او تقریبا بلافاصله پس از تصرف هرنهال، سایمون و دو پسرش را با خنجر زد و یکی از معدود مردان دوستداشتنی باقیماندهی سریال را از آن گرفت.
۹. دوقلوهای کارگیل پس از قرار گرفتن در دو سوی جنگ، یکدیگر را میکشند
در فصل یک، سر آریک کارگیل با بازی لوک تیتنسور و سر اریک کارگیل با بازی الیوت تیتنسور، بهعنوان شوالیههای گارد پادشاه در کنار هم از خانوادهی سلطنتی محافظت میکردند. اما وقتی هایتاورها تخت را غصب کردند، دوقلوها برای نخستین بار در زندگیشان از هم جدا شدند. آریک طرف اگان دوم را گرفت و اریک رفت تا به گارد رینیرا بپیوندد. در فصل دوم، کریستون، آریک را فرستاد تا رینیرا را بکشد. نقشه این بود که آریک خود را بهجای برادرش جا بزند و بیآنکه شناسایی شود وارد دراگوناستون شود. با این حال، اریک از نفوذ او باخبر شد و برادران به رویارویی هولناک رسیدند.
پس از کشتن برادرش، اریک از رینیرا خواست او را ببخشد و سپس با شمشیر خودش خودکشی کرد. در کتاب، مرگ همزمان دوقلوهای کارگیل نسلها برای خوانندگان و نقالان الهامبخش شد. متن کتاب میگوید «در پایان، سر آریک و سر اریک زخمهایی مرگبار به هم وارد کردند و با اشک بر گونهها، در آغوش یکدیگر مردند».
۸. مرگ تحقیرآمیز جافری لونموث بهدست کریستون کول
قتل جافری لونموث اولینبار بود که چهره حقیقی کریستون را دیدیم. وقتی رینیرا در جوانی و لینور ولاریون برای ازدواج توافق کردند، به این نتیجه رسیده بودند که هر دو به سراغ معشوقههای دیگری بروند، یعنی کریستون و جافری. اما اوضاع آنطور که میخواستند پیش نرفت. در جشن عروسی، جافری سراغ کریستون رفت. جافری گفت «تو مرا نمیشناسی، سر کریستون، اما هر دو به این پیوند عمیقا وابستهایم». او توضیح داد که لینور برایش «عزیز» است و میفهمد رابطهی کریستون و رینیرا چه معنایی دارد. این حرکت قرار بود آنها را در راز مشترک ازدواج پوشیدهی رینیرا و لئونور به هم پیوند دهد. اما وسط جشن و شادی، کریستون او را به تودهای خونین و بیجان از گوشت تبدیل کرد.
هرچند مخاطب جافری را چندان خوب نمیشناخت، او کار بدی نکرده بود؛ قطعا هم چیزی نبود که چنین مرگ وحشیانه و علنیای را توجیه کند. اندوه آشکار لینور هم تماشای صحنه را دردناکتر کرد.
۷. جهریس تارگرین در گهواره گردن زده میشود
فصل دوم «خاندان اژدها» با اقتباس از یکی از بدنامترین قتلهای «آتش و خون» آغاز شد. دیمون در اقدامی انتقامجویانه و بیپروا، دو مزدور با نامهای خون و پنیر را برای ترور ایموند تارگری در رد کیپ استخدام کرد. دیمون به آنها گفته بود «یک پسر در ازای یک پسر». وقتی این دو نتوانستند شاهزاده را پیدا کنند، به گزینهی دوم رضایت دادند. آنها در اقدامی تکاندهنده و سرشار از بیرحمی، هلینا را وادار کردند مشخص کند کدام کودک خوابیده پسر اوست. خون وپنیر بر سر جهریس با چاقو فرود آمدند و کودک را در گهوارهاش گردن زدند.
۶. لینا ولاریون با شعلهی اژدها خودکشی میکند
در قسمت نخست «خاندان اژدها»، مادر رینیرا به او گفت بستر زایمان میدان نبرد یک زن است. این جمله بهمراتب از معنای استعاری فراتر میرود. فصل یک چند مرگ دردناک مرتبط با بارداری و زایمان را نشان داد، از جمله مرگ لینا ولاریون. پس از آنکه دیمون همسر نخستش را کشت، با لینا ازدواج کرد. این زوج به پنتوس رفتند و صاحب دو دختر بیلا و رینا شدند. با این حال، سومین بارداری لینا برایش مرگبار شد. در قسمت ششم با عنوان «شاهزاده و ملکه»، او در زایمانی پیچیده گرفتار شد و خونریزی کرد. به دیمون همان انتخابی پیشنهاد شد که زمانی به ویسریس داده شده بود، نجات همسر یا نجات نوزاد. اما لینا خودش سرنوشتش را در دست گرفت و فرمان داد که اژدهایش، ویگار، او را بسوزاند.
تماشای این صحنه دلخراش است، بهویژه وقتی ویگار از کشتن سوارش پرهیز میکند، اما اندکی تسلی در این نکته نهفته است که لینا بهعنوان یک اژدهاسوار، با آتش و خون و بر پایه اراده خودش قبل از تمام اتفاقات بعدی از دنیا رفت.
۵. رینیس خودش و اژدهایش را در روکزرست قربانی میکند
به محض آنکه رینیس برای نبرد در روکزرست پرواز کرد، نشانهها حاکی از آن بود که بازنخواهد گشت. با این حال، مرگ او بهدست ایموند و ویگار از شدت تلخی چیزی کم نکرد. در دو فصل، رینیس خود را بهعنوان شخصیتی وفادار، متین و نیرومند، نشان داده بود و به همین دلیل به یکی از محبوبترین شخصیتها میان هواداران بدل شد. حتی وقتی فهمید بهتنهایی شانسی برای شکست دادن ویگار ندارد، فرار نکرد. بهجای آن، خود را محکمتر به زین بست و تا آخر شجاعانه جنگید و در این میان، آسیب جدی هم به اگان دوم و سانفایر وارد کرد. در نهایت رینیس، یکی از نجیبترین جنگاوران و از معدود نمادهای تعقل در «خاندان اژدها»، در یک حمله غافلگیرانه کشته شد.
۴. مرگ بیرحمانه ملکه اما هنگام زایمان با انتخاب ویسریس
«خاندان اژدها» با مرگ دلخراش ملکه آما، همسر محبوب شاه ویسریس، در قسمت اول فصل اول، شروعی خونین داشت. اما با زایمان سخت مواجه شد و ویسریس مجبور شد تصمیم بگیرد کدام جان را نجات دهد. با وجود عشقش به آیما، شاه برای داشتن یک پسر، فرزند هنوزمتولدنشده را برگزید. استادها شکم اما را دریدند تا کودک را نجات دهند و همین کار او را کشت. در واپسین لحظاتش، اختیار از او گرفته شد و زندگیاش فقط برای مفهوم ماشین تولید مثلِ وارث تخت کنار گذاشته شد. این فقدان وقتی تلختر شد که نوزاد تازهمتولدشده ملکه هم چند ساعت بعد مرد.
۳. خودکشی ناباورانه هلینا
هلینا پس از آنکه خواهرناتنیاش رینیرا تخت آهنین را تصاحب کرد، در دژ سرخ بهعنوان گروگان نگه داشته شد. هرچند رینیرا میکوشید با زندانیانش مهربان باشد، هلینا به تهدیدی انکارناپذیر برای سلطنت شکنندهی او تبدیل شد. هلینا نهفقط همسر-خواهر اگان دوم بود و در ذهن وفادارانِ او ملکه واقعی بهشمار میرفت، بلکه یک وارث بالقوه را هم باردار بود. رینیرا ناچار شد او را با سختگیری بیشتری در حبس نگه دارد و حتی وقتی هلینا در افسردگی فرو رفت، او را با زور تغذیه کرد.
در کتاب مارتین، هلینا پس از قتل پسر بزرگش بهصورت «خمیده و شکسته» تصویر میشود؛ درمانده و گمشده در جنون. پس از آنکه پسر کوچکترش، میلور، نیز کشته میشود، خودش را از پنجره پایین میاندازد، هرچند برخی مردم عادی شایعه کردند رینیرا دستور قتل او را داده است. هرچند میلور در «خاندان اژدها» حذف شد، روان هلینا در سریال بسیار پیچیدهتر بود و بازی حساس و روحدار فیا سابان به آن عمق داد.
هلینا شیفتگی ویژهای به حشرات داشت، نسبت به موجودات کوچک همدلی فراوان نشان میداد و به فرزندانش وفادار بود. در سریال، او همچنین یک رویابین بود و ریاهای پیشگویانه میدید؛ هلینا رابطهای شکننده با واقعیت داشت و نفرین شده بود که بسیاری از تراژدیهای خانوادهاش را پیش از وقوع بداند. به نظر میرسید مرگ خودش را هم میداند، اما تا جایی که میتوانست در برابر پنجره مقاومت کرد و به امید مادر، دختر و فرزند هنوزمتولدنشدهاش، به امید چسبید. حتی برای خوانندگان کتاب که میدانستند خودکشی هلینا اجتنابناپذیر است، این جزئیات صحنههای پایانی او را غنیتر و نگرانکنندهتر کرد. اسارت و انزوا سرانجام بر هلینا چیره شد و او در قسمت پایانی فصل سوم، خود را از پنجره پایین انداخت و جان داد.
۲. لوسریس نخستین قربانی بزرگ رقص اژدهایان
مرگ لوسریس و اژدهایش آراکس از بزرگترین ضربههای احساسی در «خاندان اژدها» بهشمار میآید. گرچه سبزها و سیاهها برای جنگ آماده میشدند، هنوز خونریزی اجتنابناپذیر نشده بود. شاید پس از دورهای آرامش میشد راه دیگری برای حل اختلاف پیدا کرد، اما پس از کشته شدن پسر رینیرا دیگر هیچ آشتیای ممکن نبود. قتل لوسریس ولاریون، معروف به لوک، نقطهی عطفی در رقص اژدهایان بود؛ و تراژدیاش وقتی بیشتر میشود که بهنظر میرسید حادثهای ناخواسته رخ داده است.
صحنه تقریبا شبیه فیلم ترسناک پیش میرود؛ ایموند و ویگار لوک را در آسمان تاریک و بارانی تعقیب و تمسخر میکنند. ایموند احتمالا این را فرصتی برای تسویهحساب بابت چشم از دسترفتهاش میدید، اما خشم یک اژدها بهسادگی مهارشدنی نیست. پس از لحظهای کوتاه از آسودگی ظاهری، ویگار از دل مه بیرون آمد و آراکس کوچک و سوارش را از هم درید. لوک جانش را از دست داد، رینیرا یک پسرش را از دست داد، جیسریس برادرش را، کورلیس وارثش را، رینا همسر آیندهاش را، و ایموند احترام خانوادهاش را؛ و تا ابد در تاریخ بهعنوان خویشاوندکش بیرحم شناخته شد. پیامدهای مرگ لوک گسترده و بیشمار است.
۱. مرگ جیسریس در نبرد گالت در حالی که میخواهد مادرش را سربلند کند
چه چیزی از کشته شدن یکی از فرزندان محبوب رینیرا دردناکتر است؟ کشته شدن دو تن از فرزندان محبوب رینیرا. جیسریس ولاریون با بازی هری کولت، پسر اول و وارث رینیرا، که به جیس هم شناخته میشد، همیشه مشتاق بود خودی نشان دهد. او پرشور، باهوش و جسور بود، اما مادرش که از جوانی و بیتجربگی او نگران بود، همواره با مهربانی مهارش میکرد. و متاسفانه، رینیرا حق داشت. در قسمت نخست فصل سوم، جیس با زور جای مادرش را در نبرد گالت گرفت، رینیرا را در اتاقش حبس کرد و بهسوی سرنوشت شومش پرواز کرد.
در حالی که جیس با اژدهایش ورمکس کشتیهای دشمن را میسوزاند، دشمنانش در حال طرحی برای از بین بردن او بودند. ورمکس از آسمان با نیزه به پایین و به گور آبیاش کشیده شد، در حالی که جیس موفق شد با باز کردن بندهای زینش از سقوط جان سالم بهدر ببرد؛ هرچند این نجات فقط چند لحظه طول کشید. جیس بهسرعت با تیرهای دشمن هدف قرار گرفت و جسدش میان شمار زیادی از جنگاوران دیگر بر آب رها شد. طی دو فصل، جیس به دیپلماتی شگفتآور باهوش و شخصیتی محبوب نزد طرفداران تبدیل شده بود. دانستن اینکه دیگر ظاهر نخواهد شد، بهخودیخود ویرانکننده است؛ و دیدن تاثیر مرگش بر رینیرا، که پیشتر هم یکی از پسرانش را در راه تخت آهنین از دست داده بود، حتی دردناکتر میشود.
شما کدام مرگ «خاندان اژدها» را تلختر میدانید؟