برای هر کسی که با نسخه‌ی سینمایی مری پاپینز بزرگ شده، باورِ این‌که روزی تازه و نو بوده دشوار است؛ به‌ویژه حالا که شصت‌و‌دومین سالگرد اکرانش رسیده و چند نسل از کودکانِ یک‌زمانه را پشت سر گذاشته است. در دهه‌های هشتاد و نود میلادی، وقتی نوارهای ویدئویی همه‌جا بودند، این فیلم برای کلاس‌های درس، پرستاران کودک و برنامه‌ریزهای تلویزیونیِ جشنواره‌ای یک انتخاب همیشگی به‌شمار می‌آمد. در آفریقای جنوبی، جایگاهِ بعدازظهر روز کریسمس را با آوای موسیقی دست‌به‌دست می‌کرد و در نقش نماد فصل، جولی اندروز یک پله از بابانوئل فاصله داشت.

به‌گزارش فیلمزی و به نقل از گاردین، ترانه‌ها، تصویرها و زبان فیلم چنان در فرهنگِ عامه جا افتاده‌اند که چشم‌اندازِ افسانه‌ایِ لندن با شکوفه‌های صورتی درختان گیلاس و چترهای سیاه هنوز هم برای گردشگران الگو به‌حساب می‌آید. کودکان کم‌سن‌وسال، وقتی با واژه‌ی «سوپراکیلا‌فراگیلیستیک‌اِکسپی‌آلی‌دوشس» آشنا می‌شوند، سال‌هاست که در هجی‌کردنش به چالش می‌افتند. نویسنده‌ی مطلب گاردین می‌گوید در چهل‌ویک‌سالگی هنوز هم هنگام تندتر کردن کارها، لحنِ کوتاه و تیزِ جولی اندروز در عبارتِ «اسپیت اسپات» را تقلید می‌کند و خودش را به یاد مری پاپینز نمی‌اندازد؛ مثل بسیاری از تکه‌های فیلم، این عبارت در تار و پودِ زندگی روزمره حل شده و حالا پرسش اصلی همین است که آیا واقعا ممکن است از ابتدا همیشه آن‌جا نبوده باشد؟

با این‌همه، شش دهه پیش، مری پاپینز دیزنی نه‌تنها تازه بود، بلکه به‌طرزی خیره‌کننده نو جلوه می‌کرد؛ از یک‌سو شگفتی فنی پیشرفته‌ی زمان خود بود، از سوی دیگر سکوی پرتابی پرزرق‌ و برق برای ستاره‌ای بود که نخستین حضور سینمایی‌اش را تجربه می‌کرد، و در عین حال از معدود سرگرمی‌های کودکانه‌ای به‌شمار می‌رفت که به‌واسطه‌ی شکل‌گرفتن به‌مثابه‌ی یک موزیکال تمام‌عیارِ هالیوودی، به جایگاهِ رویدادی برای بزرگسالان هم رسید. در سال ۱۹۶۴، برند والت دیزنی در اوجِ خلاقیت قرار نداشت و مری پاپینز پنجمین اکران همان سال استودیو بود.

چهار اثر پیش از آن، شامل «یک ببر راه می‌رود»، «بدبیاری‌های مرلین جونز» و «سه زندگی توماسینا» که برای هیلی میلز، دختر طلایی استودیو، نقشی کم‌فروغ به همراه داشت در مجموع بازتاب چندانی نیافتند. سال قبل نیز نخستین دنباله‌های سینمایی دیزنی در نشانه‌ای نگران‌کننده از آینده این شرکت اکران شدند؛ فیلم «ساوج سم» به عنوان ادامه‌ای بر «یلر پیر» با شکست مواجه شد و «پسر فلابر» نیز موفقیتی محدود داشت و نتوانست از «استاد حواس‌پرت» فراتر برود. در عمل، جادوی نام‌آشنای دیزنی به پدیده‌ای کمیاب تبدیل شده بود.

روی کاغذ، مری پاپینز شاید اصلا انتخاب بدیهی‌ای به‌نظر نمی‌رسید. کتاب‌های خیال‌پردازانه‌ی پی. ال. تراورز درباره‌ی یک پرستار کودک فراطبیعی و بچه‌های تحتِ مراقبتش، دل‌نشین، اپیزودیک و نه‌چندان آشکارا سینمایی بودند. رابرت استیونسون، کارگردان اثر، به یکی از چهره‌های ثابت درون‌سازمانی دیزنی بدل شده بود؛ کاربلد، اما نه چندان الهام‌بخش. دیک ون دایک، بزرگ‌ترین نام فهرست بازیگران، ستاره‌ی تلویزیون بود، اما لزوما انتخابی بدیهی برای کشاندن جمعیت به گیشه به‌حساب نمی‌آمد. در آغاز، قرار بود مری مارتین، ستاره‌ی تئاتر موزیکال آمریکا، نقش پاپینز را بازی کند و هیلی میلزِ تازه‌موفق‌شده با فیلم پالیانا نقش جین بنکس فرشته‌گون را بگیرد؛ بعدها در فرایند پیش‌تولید، آنجلا لنس‌بری هم برای پاپینز در نظر گرفته شد و کری گرانت، که دیگر کمی از دوران اوجش گذشته بود، برای نقش برت اهل لندن مطرح شد.

شاید این فیلم با تمام ساختار هنری جذاب، آهنگ‌های شاد و تلفیق نوآورانه انیمیشن و واقعیت، بدون حضور جولی اندروز هم به اثری موفق تبدیل می‌شد؛ اما اکنون، تصور چنین چیزی مثل نقاشی جادوگر شهر از بدون جودی گارلند غیرممکن است. در میان تمام اجزای حرفه‌ای و سیستم بزرگ دیزنی در مری پاپینز، ترانه‌های فراموش‌نشدنی برادران شرمن در اوج قرار داشتند، ولی اندروز همان قطعه گمشده‌ای بود که به کل اثر روح بخشید. او تا آن زمان تجربه بازی جلوی دوربین سینما را نداشت، اما ستاره تئاتر برادوی در نمایش بانوی زیبای من بود؛ با این حال، شرکت برادران وارنر در نسخه سینمایی، او را رد کرد و آدری هپبورن را برگزید. به همین خاطر، اندروز با انگیزه‌ای قوی برای اثبات خود به مری پاپینز پیوست؛ او می‌خواست نشان دهد توانایی هدایت یک فیلم بزرگ را دارد و صرفا بازیگر ظریف تئاتر نیست، بلکه جذابیتش در نماهای نزدیک سینما نیز درخشان است.

بازی او یکی از قاطع‌ترین و در عین حال عجیب‌ترین اولین حضورهای یک ستاره در تاریخ سینما بود؛ ترکیبی از مهربانی و شجاعت، سادگی اصیل انگلیسی و رمزواره‌ای هدایت‌شده. پرستارِ تقریبا بی‌عیب‌ونقصِ کتاب‌های تراورز، شاید موجودی جادویی و خیرخواه بود، اما کاملا مهربان و صمیمی به نظر نمی‌رسید؛ او رفتاری سرد و سلطه‌جو داشت، خلوت خود را با وقاری ظریف حفظ می‌کرد و دانشی زنانه به همراه داشت که از دنیای کودکان فراتر می‌رفت. به راستی وقتی بچه‌ها خواب هستند، میان او و برت روی پشت‌بام‌های لندن چه می‌گذرد؟

بازی اندروز تمام این تضادهای جذاب و مرموز شخصیت را زنده نگه می‌دارد. بیانِ واضح و بی‌نقص او همان‌قدر دقیق است که انگیزه‌ها و گذشته‌اش از قصد پنهان می‌ماند؛ او در اجرای موسیقی، جایی مثل یک فرشته لالایی می‌خواند و جایی دیگر مثل یک هنرمند پرشور تئاتر صحنه را می‌لرزاند. تراورز سال‌ها بعد علنا از این اقتباس دیزنی متنفر شد، چون فیلم را بیش از حد احساسی و غرق در فرهنگ آمریکایی می‌دانست؛ لهجه انگلیسی بسیار بدِ «دیک ون دایک» در نقش برت هم قطعا به این حس نارضایتی کمک کرد. اما اگر او از اندروز هم ایراد گرفته باشد، بی‌انصافی است؛ چرا که این ستاره با ظرافت نشان داد پشت آن ظاهر شیک و مهربان پاپینز، نوعی جدیت و سرسختی پنهان است. همین ویژگی فیلم را تا امروز زنده و جذاب نگه داشته است؛ درست مثل مقدار کمی سرکه که به شیرینی دسر پاولوا طعم و اصالت می‌دهد. به احتمال زیاد، همین بازی خاص اسکار بهترین بازیگر زن را برای اندروز به همراه داشت؛ آن هم در یکی از عجیب‌ترین نقش‌هایی که تا به حال برنده این جایزه شده است.

سال‌ها پیش، تیزر دست‌کاری‌شده‌ای از مری پاپینز در اینترنت پربازدید شد که این قصه شاد بچه‌ها را به یک فیلم ترسناک گوتیک، با سرهای چرخانِ جن‌گیر مانند تبدیل کرده بود؛ هرچند آن ویدیو کمی زیاده‌روی بود. علت اصلی جاودانگی مری پاپینز، در میان تمام شور و موسیقی‌اش، وجود لایه‌ای مرموز و حتی کمی وهم‌آلود در فیلم و شخصیت اصلی آن است. همین حس ناشناخته و عجیب است که هنوز کودکان و بزرگسالان را جادو می‌کند؛ نوعی آشفتگی فرازمینی که حتی پایانِ شاد و بادبادک‌بازی فیلم هم آن را حل نمی‌کند. این ویژگی در میان ساخته‌های خانوادگی، مهندسی‌شده و یکدستِ امروز دیزنی بسیار کمیاب است.

تلاش‌های بعدی دیزنی برای تکرار آن جادو، فقط ثابت کرد که جذابیت نسخه اصلی چقدر دست‌نیافتنی بوده است. فیلم «تختخواب‌ها و جاروها» (۱۹۷۱) تلاشی آشکار برای کپی‌برداری از آن فرمول بود؛ کارگردان، آهنگسازان، بخش‌های انیمیشنی و فضای قدیمی انگلیسی همگی برگشته بودند و آنجلا لنس‌بری جایگزین اندروز شده بود، اما خروجی کار شبیه یک فرمول ریاضی بی‌روح با شوخی‌های اجباری و شادی تصنعی شد. فیلم «مری پاپینز بازمی‌گردد» (۲۰۱۸) نیز که با تأخیر فراوان آمد، می‌خواست هم دنباله باشد و هم یک بازسازی وفادار؛ اما آن‌قدر غرق در ستایش گذشته شد که نتوانست اوج بگیرد. تقلید مو به موی امیلی بلانت از اندروز و بازسازی آهنگ‌ها توسط مارک شایمن، فقط به مخاطب یادآوری کرد که نسخه اصلی چقدر عجیب و زنده بود.

فیلم «نجات آقای بنکس» (۲۰۱۳) در واقع نامه‌ی عاشقانه دیزنی به خودش برای ساخت مری پاپینز بود. نمایش اختلافات هنری میان والت دیزنیِ صمیمی با بازی تام هنکس و تراورزِ سخت‌گیر با بازی اما تامپسون، بهانه‌ای بلندپروازانه بود تا ثابت کند دیزنی در سال ۱۹۶۴ تمام تصمیماتش درست بوده است. بهترین مدرک برای این ادعا، خود فیلم مری پاپینز است؛ به ویژه امروز که دیزنی مدام دارایی‌های گذشته‌اش را برای ساخت دنباله‌ها و بازسازی‌ها غارت می‌کند، به سختی می‌توان مجسم کرد کدام‌یک از تولیدات فعلی‌اش شصت سال بعد شایسته چنین احترامی باشند.

شما هم بگویید چرا «مری پاپینز» هنوز ماندگار مانده است؟