مت گرونینگ، آفریننده و مغز متفکر سیمپسونها، در گفتوگویی تفصیلی و قدیمی علت رنگ زرد این کاراکترها را تشریح کرده است. او در این مصاحبه، علاوه بر چگونگی پیدایش این خانواده تلویزیونی، از جهان «زندگی در جهنم» و چالشهای مدیریت یک امپراتوری کمیکبوک نیز سخن میگوید. این گفتوگو از شماره ششم مجله فلاکس در تاریخ ۳۰ سپتامبر ۱۹۹۵ نقل شده است.
بهگزارش فیلمزی و به نقل از Simpson Archive، در دههی ۱۹۷۰، گرونینگ جوانی نسبتا افسرده و نویسندهای مشتاق در حوزهی موسیقی بود که در یک فروشگاه صفحهفروشی کار میکرد. او که بهتازگی از محیط صمیمانهی پورتلندِ اورگن به لسآنجلسِ مهآلود و آلوده به کوکائین مهاجرت کرده بود، تلاش میکرد خود را با این شرایط جدید سازگار کند. او برای تخلیهی ترسها و اضطرابهایش، طراحی کارتونهایی را آغاز کرد و آنها را برای دوستانش فرستاد؛ آثاری با عنوانِ گویای «زندگی در جهنم» که وضعیت روحی و زیست آن روزهایش را منعکس میکرد. اطرافیانش که از طنز تلخ و گزندهی کارتونها و ماجراهای خرگوش هراسانی به نام بینکی استقبال کرده بودند، او را به ادامهی کار دلگرم ساختند. گرونینگ نیز با تکیه بر این حمایتها، مجلهای دستساز (زین) از طرحهایش به چاپ رساند و آن را کنار نشریات پانک در همان فروشگاه موسیقی عرضه کرد. با آغاز این روند در سال ۱۹۷۷، اثر او تا سال بعد به یک روزنامهی آلترناتیو محلی راه پیدا کرد و رفتهرفته در هفتهنامههای آلترناتیو سراسر کشور منتشر شد.
کمیکاستریپ «زندگی در جهنم» تا سال ۱۹۸۶ در نشریات متعددی در سراسر ایالات متحده و کانادا منتشر میشد و چندین کتاب نیز بر پایه آن به چاپ رسیده بود. در همان سال، جیمز بروکس، تهیهکننده تلویزیونی، به گرونینگ پیشنهاد داد تا از شخصیتهای این اثر از جمله بینکی، اکبر و جف در بخشهای کوتاهی از «نمایش تریسی اولمن» در شبکه فاکس استفاده کند. با وجود علاقه به این پروژه، گرونینگ دچار تردید بود؛ زیرا به گفته خودش، سابقه فعالیت در حوزه پویانمایی را نداشت و همزمان با کار هفتگی روی «زندگی در جهنم»، مسیر حرفهای موفقی را میپیمود. او که از ناکامی احتمالی این تجربه نگران بود و نمیخواست شخصیتهایش را به خطر بیندازد، در نهایت شخصیتهای تازهای خلق کرد.
این تجربه نه تنها شکست نخورد، بلکه تا ژانویه ۱۹۹۰ و در شرایطی که پخش نمایش اولمن متوقف شده بود، شخصیتهای نوظهور این انیمیشنساز یعنی خانواده سیمپسونها، برنامه مستقل خود را آغاز کردند. شش سال پس از آن، تکتک شخصیتهای این اثر-که به محبوبترین سریال پویانمایی تاریخ تلویزیون تبدیل شده بود-جایگاه یک نماد فرهنگی را پیدا کردند. در این میان، بارت تنها عضو خانواده سیمپسون بود که نامش از بستگان واقعی گرونینگ گرفته نشد؛ نام او در اصل بازآفرینی واژه «بِرت» به معنای کودک لوس و شرور بود و به حامی نمادین تمام بچهشرورهای گذشته، حال و آینده بدل شد.
امپراتوری تحت مدیریت گرونینگ اکنون بخشهای گوناگونی را در بر میگیرد: سریال «سیمپسونها» که یکشنبهشبها از فاکس روی آنتن میرود و شبها نیز بازپخشهای سراسری دارد؛ مجموعهی «زندگی در جهنم» که همچنان زنده، نیشدار و بسیار خندهدار است و در ۲۵۰ روزنامهی آمریکا و کانادا چاپ میشود؛ و دو انتشارات کمیکبوک با نامهای بانگو و زانگو. انتشارات بانگو عناوین مرتبط با سیمپسونها، از جمله شمارهی تازهی «خانهی وحشت» را منتشر میکند و زانگو نیز خطی زیرزمینی است که فعالیتش بهتازگی با «جیمبو» اثر گری پانتر آغاز شده است.
گرونینگ در همان گفتوگو، با ایجاد وقفهای در برنامههای پرمشغلهاش، با فلاکس درباره مسائلی چون ارتباط بارت با بیویس و باتهد، اوضاع کمیکبوکها در دوران فعالیتش و درگیریهای مداوم خود با «مردهای سیگاربزرگبهدست» صحبت کرد. او توضیح میدهد که هر روز سر کار حاضر میشود و هر جا حس کند میتواند کیفیت کار را ارتقا دهد، وارد فرایند تولید میشود. از دیدگاه او، سیمپسونها ماشینی بسیار روان و برخوردار از افراد مستعد در تمامی سطوح است و او وظیفه اصلی خود را حفظ روح سریال میداند. به باور گرونینگ، گاهی دیدن تصویر کلی در میان انبوه جزئیات ناممکن میشود و او میکوشد سریال را آرامآرام به مسیر اصلیاش بازگرداند؛ تلاشی که گاه به ثمر مینشیند و گاهی هم نه.
او میان این دو پروژهاش تمایز میگذارد و میگوید سیمپسونها حاصل همکاری شمار زیادی از افراد بامزه و مستعد است؛ از بازیگر و نویسنده گرفته تا موسیقیدان و انیماتور، اما زندگی در جهنم فقط کار خودش است. هر دوی این پروژهها به او کمک میکنند با زندگی کنار بیاید. سیمپسونها برایش خوشایندند چون فرصت معاشرت با آدمهای واقعا بامزه را فراهم میکنند و از این هم لذت میبرد که شبها به استودیوی خودش برگردد و هر هفته کمیکاستریپش را بکشد. با این حال، اعتراف میکند که نسخههای نهایی قسمتها هرگز آنقدر که آرزو دارد خوب نیستند؛ در مجموع از سریال راضی است، اما همیشه دوست دارد بهتر باشد.
به گفته گرونینگ، در مقاطعی منافع تجاری مانع بروز خلاقیت شده و او احساس کرده است که از سیمپسونها به شکلی نگرانکننده سوءاستفاده میشود. او بر این باور است که بخشی از این مسئله به این تصور بازمیگردد که میتوان با یک انیمیشن هر کاری انجام داد. همچنین فاکس او را برای تبلیغ مواردی کاملا بیارتباط با سیمپسونها تحت فشار گذاشته بود؛ پیشنهادهایی که هیچ بازیگر زندهای هرگز تن به پذیرش آنها نمیداد. او در عین حال تأکید میکند که باید با این شخصیتها مانند بازیگران واقعی برخورد شود و عدم رعایت احترام در قبال آنها، او را بهشدت آزار میدهد.
او در پاسخ به پرسشی دربارهی مالکیت شخصیتها با صراحت تأکید میکند که سیمپسونها به او تعلق ندارند و مالک اصلی آنها فاکس است. وی میکوشد «مردهای سیگاربزرگ» را متقاعد کند که حفظ بالاترین سطح کیفیِ سریال و جلوگیری از فرسودگی و مصرف بیرویهاش به نفع خود آنهاست؛ تلاشی که به گفتهی خودش گاهی نتیجه میدهد و گاهی نه. او همچنین احتمال استعفای خود را بر اثر خشم کاملا منتفی میداند و خاطرنشان میکند که با وجود رفتارهای زنندهی فراوان در پشتصحنه، همواره اولویت را به رابطهاش با مخاطب میدهد و ناچار است حضور چند چهرهی آزاردهندهی هالیوودی را تحمل کند.
گرونینگ در پاسخ به پرسشی دربارهی تبار یهودی شخصیت کراستی پیش از پخش اپیزود معروف «خوانندهی جاز»، اظهار داشت که از قبل اطلاعی از این موضوع نداشت و این ایده صرفا حاصل جرقهای ناگهانی در ذهن چند نویسنده بود. با این حال، او کراستی را همچنان یکی از کاراکترهای محبوب خود میداند. او حتی زمانی برای ساخت یک اسپینآف بر اساس این شخصیت تلاش کرد، اما ناتوانی مدیران و سرمایهگذاران در رسیدن به توافقی بر سر تقسیم منافع، پروژه را به شکست کشاند. به گفتهی گرونینگ، او ماهها وقت صرف توسعهی این ایده کرده بود، اما در نهایت همهچیز بر اثر همان سازوکارهای شوم و معمول هالیوودی از بین رفت.
در فصل اول سیمپسونها، اسمیتِرز که دستیار وفادار آقای برنز است، سیاهپوست بود، اما از آن زمان به بعد همیشه سفید دیده شده است. گرونینگ میگوید ماجرا صرفا یک خطای انیمیشن بوده. تمام امور خلاقانه در لوسآنجلس انجام میشد، ولی جوهرافشانی، رنگآمیزی و کار دوربین در کره صورت میگرفت. آن قسمت از نخستین اپیزودها، یعنی قسمت سوم یا چهارم، بود و فردی رنگ اشتباه را از روی یک جدول برگزید. به گفته او، علت فقط همین بوده و آنها شوخی میکنند که اسمیتِرز به تعطیلات رفته و با برنزه برگشته است.
با این حال، مهمترین پرسش همان موضوعی است که سالها توجه مخاطبان را به خود جلب کرده بود. در پاسخ به اینکه آیا پوست زرد و داشتن چهار انگشت در شخصیتهای سیمپسونها ناشی از مجاورت با نیروگاه هستهای است، گرونینگ اشاره میکند که هرچند میتوان تعبیری نمادین برای آن در نظر گرفت، اما دلیل واقعی انتخاب رنگ زرد این بود که در تلویزیون شبیه هیچ برنامه دیگری نباشد. او توضیح میدهد که هدفش از طراحی این سریال، خلق اثری برخلاف جریان رایج تلویزیون بود؛ برنامهای که به بیننده دقیق پاداش دهد و صرفا برای مخاطبی نیمهخواب و کمتوجه ساخته نشده باشد.
به همین سبب، تیتراژ آغازین هر هفته با تغییراتی همراه است؛ از جملهی بارت روی تختهسیاه و تکنوازی ساکسیفون گرفته تا صحنهی مبل که هیچگاه یکسان نمیماند. به گفتهی گرونینگ، تیم سازنده تا حد امکان شوخیهای گوناگونی را در سریال میگنجاند و گاهی به ایدههایی میرسد که در دستهی «شوخیهای فریزفریم» جای میگیرند؛ یعنی ظرافتهایی که مخاطب تنها با ضبط برنامه و بررسی فریمبهفریمِ آن متوجهشان میشود. او تأکید میکند که در تمام قسمتها چنین شوخیهایی جا داده شده است.
گرونینگ با اشاره به مهمانان سرشناس برنامه میگوید تقریبا تمامی چهرههای برجستهی صداپیشگی از علاقهمندان این سریال بودند. برای نمونه، مایکل جکسون و داستین هافمن از هواداران این اثر به شمار میرفتند و حتی ترجیح دادند نامشان در تیتراژ نیاید. از نظر او عجیب بود که چنین چهرههای نامداری به بازی در برنامه تمایل داشتند، اما از اعتراف به آن ابا میورزیدند. به همین دلیل، او شرط جدیدی گذاشت تا هر فردی که قصد حضور در برنامه را دارد، مشارکتش را بهصورت علنی اعلام کند.
در همان مقطع، گرونینگ به یکی از اهداف بزرگ خود نزدیک شده بود و قصد داشت پای تمام اعضای سابق گروه بیتلز را به برنامه باز کند. ابتدا رینگو و سپس جورج هریسون حضور یافتند، اما متقاعد کردن پل مککارتنی دشوارتر بود تا اینکه در نهایت فیلمنامهی قسمت «لیزا گیاهخوار» برای فصل بعد توانست نظر او را جلب کند. گرونینگ معتقد است نگارش متنی که همزمان خندهدار و برای چهرههای سرشناس پذیرفتنی باشد اصلا کار سادهای نیست. این چالش خلاقانه در خصوص جکسون ابعاد ویژهتری داشت؛ چرا که باید این نماد برجستهی فرهنگی را در جهان سیمپسونها میگنجاندند. بهگفتهی گرونینگ، راهکار نهایی این بود که جکسون نقش مردی سفیدپوست و ۱۳۶ کیلوگرمی را بر عهده بگیرد که میپندارد خودِ مایکل جکسون است؛ ایدهای که عوامل امیدوار بودند موجب خندهاش شود و در عمل نیز دقیقا همین نتیجه حاصل شد.
او میگوید چند بار هم پیش آمده کسی ابتدا قبول کرده در برنامه شرکت کند، بعد فیلمنامه را خوانده و تلفن زده که «مگر دیوانهای؟» گرونینگ میخندد و میگوید هنوز هم نمیتواند دربارهی همهی آن موارد حرف بزند چون هنوز تلاش میکنند بعضی از آن آدمها را به برنامه برگردانند. با این حال، چند ستاره از جمله پرینس عقب کشیدند. حتی آدمهای پرینس فیلمنامهی خودشان را فرستاده بودند، اما بهقول گرونینگ، «مال ما نبود».
او در پاسخ به این پرسش که بزرگترین دستاورد خود در «سیمپسونها» را چه میداند، میگوید وقتی جورج بوش اعلام کرد آمریکا باید بیشتر شبیه خانواده والتونها باشد تا سیمپسونها، از شدت خوشحالی سر از پا نمیشناخت. بوش این سخنان را روز دوشنبه به زبان آورد و تا پنجشنبه همان هفته، در قسمتی از سریال نشان داده شد که بوش در حال بیان همان جملات است و بارت در پاسخ میگوید: «هی، رفیق، ما درست مثل والتونها هستیم. هر دو خانواده برای پایان رکود اقتصادی دعا میکنند.» گرونینگ با لحنی طنزآمیز اضافه میکند که در پی این ماجرا، بوش البته شکست خورد.
وقتی از او دربارهی پیوند این وقایع با گرایشهای سیاسیاش و اضطراب ناشی از ثروتمندتر کردن ناخواستهی روپرت مرداک، مالک فاکس و ناشر سرشناس جمهوریخواه، میپرسند، پاسخ میدهد که جهانِ آرمانی و بینقصی بیرون از این واقعیت وجود ندارد؛ او بار دیگر تأکید میکند که ارتباط اصلیاش همواره با تماشاگران است. وی همچنین تلویزیون را از مخربترین پدیدهها میداند و معتقد است جنجالهای جاری بر سر سکس و خشونت در آن، در واقع مناقشاتی سیاسی با چهرهای مبدل برای جلب نظر نژادپرستان است. از نگاه او، تلویزیون ماهیتی ذاتا خشن و لمپن دارد، زیرا با جایگزینی پیاپیِ تصاویر القا میکند که هیچچیز اهمیت واقعی ندارد؛ رویکردی موذیانه که به باور او خطر اصلی این رسانه به شمار میرود.
به گفته گرونینگ، مجموعه «سیمپسونها» توانست مخاطبان را برای پذیرش «بیویس و باتهد» آماده کند و او از تولید این اثر خرسند است. وی معتقد است سیمپسونها مسیر ریسکپذیری بیشتر را در پویانمایی تلویزیونی هموار کرد؛ در حالی که پیش از آن، تلویزیون به مدت سه دهه مانند خط مونتاژ هانا-باربرا عمل میکرد و پیوسته همان تیپهای شخصیتی، صداها و طرحهای تکراری را بازتولید میکرد. موفقیت سیمپسونها به دیگر سازندگان نیز جسارت داد. اکنون، به گفته او، تلویزیون مملو از انیمیشنهایی با امضا و هویت مستقلِ سازندگان است؛ از «رن و استیمپی» و «بیویس و باتهد» گرفته تا تمام آثار نیکلودئون و حتی برنامه جدید کمدی سنترال، یعنی «دکتر کتز»، که با پویانمایی بسیار مینیمال خود بسیار بامزه است. گرچه کیفیت این آثار با یکدیگر تفاوت دارد، اما هیچکدام شبیه الگوهای قدیمی گذشته نیستند.
او در ادامه به اختلاف شدید خود با شبکه فاکس و جیمز بروکس بر سر استفاده از «سیمپسونها» برای تبلیغ انیمیشن «منتقد» اشاره کرد؛ اثری که بعدها پخشش متوقف شد. گرونینگ این کراساور را آسیبی به اعتبار و اصالت هنری سیمپسونها میدانست و پس از ناکامی در متوقف کردن آن، نامش را از تیتراژ این قسمت حذف کرد تا در مطبوعات نقشی در تولید «منتقد» به او نسبت داده نشود. او تأکید کرد بدون قصد تخریب سریال رقیب، همواره برای حفظ کیفیت دنیای داستانی سیمپسونها تلاش کرده است؛ رویکردی که شخصیت بارت نیز در آن سهیم بود.
در پاسخ به پرسشی دربارهی رابطهاش با بروکس، میگوید اهل نامبردن از افراد و خردهگیری نیست. او سپس به موضوع خانواده و نامگذاری شخصیتها میپردازد و بیان میکند که پدر و مادرش در مجموع از اینکه نام هومر و مارج بر اساس نام آنها انتخاب شده، خرسندند. بهگفتهی گرونینگ، تنها مورد اعتراض پدرش به قسمتی برمیگردد که پس از خرابی خودروی سیمپسونها در بیابان، مارج لاستیک را تا پمپبنزین حمل میکرد؛ پدرش تأکید کرده بود هومر نباید اجازه میداد مارج چنین کاری انجام دهد. از دید پدر او، هومر میتوانست بارت را خفه کند، اما نباید میگذاشت مارج لاستیک را حمل کند.
به گفته گرونینگ، شباهت خانوادهاش به سیمپسونها تنها به نامها و برخی رقابتهای کودکی با خواهرانش، لیزا و مگی، محدود میشود؛ چراکه پدرش کاریکاتوریست و فیلمسازی بازنشسته است، نه فردی چاق و طاس، و مادرش نیز موی آبی ندارد. خواهرش لیزا همواره نگران الگوبرداری فرزندانش از این انیمیشن بود؛ دغدغهای که اکنون به خود گرونینگ هم رسیده است. او که در گذشته شکایات والدین از رفتارهای ناشایست بارت را با گستاخی رد میکرد، حالا برای خنداندن دو فرزند چهار و ششسالهاش، شوخیهای مربوط به باسن را در سریال میگنجاند.
گرونینگ با یادآوری دوران کودکی و شیفتگیاش به داستانهای مصور، میگوید حتی پیش از آنکه خواندن بیاموزد، به کمیکها نگاه میکرد. برادر بزرگترش، مارک که به گفته او الهامبخش واقعی شخصیت بارت بوده او را با آثار برجسته دهه پنجاه آشنا کرد؛ از نشریه «مَد» (در دورانی که هنوز مجله کمیک بود) گرفته تا عناوینی مانند «دونالد داک»، «عمو اسکروچ»، «لیتل لولو» و «قصههایی از دخمه». مارک و دوستانش باشگاهی مخفی در اتاقک بالای یک گاراژ در خیابان پایینی داشتند؛ محلی برای خواندن کمیک که دسترسی به آن با بالا رفتن از نردبان و خزیدن روی تیر چوبی ممکن میشد و نوعی حس ممنوعیت به همراه داشت. از آنجا که ورود به این مکان در حضور دیگران برای او ممنوع بود، گرونینگ منتظر میماند تا آنها برای هدف گرفتن سنجابها با تیرکمان بیرون بروند تا بتواند مخفیانه وارد اتاق شود و آن کمیکهای جذاب را بخواند.
بهگفتهی او، همین تجربه احتمالا الهامبخش خانهی درختی بارت بوده است؛ مکانی که او و دوستانش همواره برای خواندن کمیکهایشان در آن جمع میشوند. گرونینگ بر این باور است که کمیک را تنها باید در دو فضا خواند: یا در خانهی درختی، یا نیمهشب زیر پتو، با چراغقوهای در دهان و همراه با یک رادیوی ترانزیستوری کوچک با هدفونهای پلاستیکی. او به یاد میآورد که برادرش رادیویی ترانزیستوری به شکل موشک داشت که آنتن کوچکش از نوک دماغه بیرون زده بود؛ طرحی که از نظر او مضحک به نظر میرسید.
او در پاسخ به این پرسش که ایدهی تاسیس شرکت داستانهای مصور خود از کجا شکل گرفت، میگوید که کل مسیر حرفهایاش در دوران بزرگسالی بر اساس رؤیاهای کودکی او رقم خورده است. وی در دوران خردسالی باشگاهی کوچک و شیفتهی هیولاها راه انداخته بود و باور داشت انتشار مجلات و کمیکهای مرتبط با هیولاها، همانند فعالان بزرگ این حوزه، بهترین شغل جهان است. بخت با او یار بود و با دستیابی به یک برنامهی تلویزیونی موفق توانست همهی این ایدههای جذاب را عملی کند. همچنین در پاسخ به اینکه آیا انتشار کمیکهای سیمپسونها را به ناشران بزرگی مانند مارول یا دیسی واگذار نکرده بود، توضیح میدهد با این شرکتها گفتوگوهایی انجام شد، اما خودش و گروهش ترجیح دادند انتشار آنها را شخصا بر عهده بگیرند تا کار برایشان لذتبخشتر باشد.
در پایان، از او درباره احتمال جدی ساخت نسخه سینمایی «سیمپسونها» سوال میشود. گرونینگ ضمن تأیید طرح این موضوع، نسبت به تحقق آن ابراز تردید میکند (جالب آن است که سالها بعد قرار است در سال ۲۰۲۷ شاهد قسمت دوم فیلم سیمپسونها باشیم). او بر علاقه و آمادگی همیشگی خود برای ساخت این فیلم تأکید دارد، اما معتقد است تا وقتی طرفها بر سر تقسیم درآمدهای کلان به توافق نرسند، اساسا سودی نیز در کار نخواهد بود. گرونینگ میگوید تلاش میکند زیادهخواهی، حماقت و خودپسندیِ پیرامونش را به منبعی برای الهام هنری تبدیل کند. او همچنین با لحنی طعنهآمیز ابراز تعجب میکند که چرا عدهای حاضرند کاریکاتوریستهایی را خشمگین سازند که ابزار انتقام نهاییشان همواره روی میز طراحی مهیا است. بهگفته او، حافظه بسیار قدرتمندی دارد و همه این اتفاقات در نهایت روزی در قالبی تازه بازتاب خواهند یافت.
دیدگاه شما درباره سیمپسونها چیست؟ آیا از طرفداران پروپاقرص این مجموعه هستید و تجربیات خالق آن تا چه اندازه برایتان جذاب بود؟