۵۰ فیلم ترسناک به انتخابِ کارگردانان بزرگ سینما | از تارانتینو تا اسکورسیزی
فیلم ترسناک محبوبِ فیلمسازان بزرگِ سینما چیست؟ در این مقاله، ۵۰ کارگردانِ برجسته از آثاری نام بُردهاند که بیش از همه آنها را ترساندهاند.
به گزارش فیلمزی، وقتی تصمیم میگیریم یک فیلم ترسناک برای تماشا انتخاب کنیم، یکی از بهترین راهها برای پیداکردن آثارِ درخورِ توجه، پرسوجو از علاقهمندان سینما یا منتقدان دربارهی فیلمهای ترسناکِ محبوبشان است. بااینحال، شاید هیچکس بهاندازهی خودِ فیلمسازان نتواند ابعاد گوناگون سینمای وحشت را از منظر خلاقیت و تأثیرگذاری بشناسد. برخی از آنها سالها در این ژانر فعالیت کردهاند و کابوسهای شخصیشان را به تجربههایی سینمایی بدل ساختهاند؛ برخی دیگر نیز، با وجود آنکه کارنامهی حرفهایشان به سینمای وحشت گره نخورده، از فیلمهای ترسناک تأثیر پذیرفتهاند و آنها را از منابع الهامِ خود میدانند. ازهمینرو، اصلاً چرا به سراغ پیشنهادهای برخی از برجستهترین کارگردانان معاصر و استادان سینمای وحشت نرویم؟ بنابراین، در فهرست پیشرو، به سراغ ۵۰ فیلمساز برجسته رفتهایم که در گفتوگوها و مصاحبههای مختلف، از فیلمهای ترسناکِ محبوبِ خود نام بُردهاند، و حتی برخی از آنها چند کلمهای دربارهی علاقهشان به این آثار توضیح دادهاند:
۱. کوئنتین تارانتینو: آزمونِ بازیگری (Audition)
فیلم ترسناک «آزمونِ بازیگری»، ساختهی تاکاشی میکه در سال ۱۹۹۹، اغلب بهعنوانِ یکی از آزاردهندهترین فیلمهای تاریخ سینما شناخته میشود. داستان فیلم دربارهی شیگهارو آئویاما، مردی میانسال و بیوه با بازی ریو ایشیباشی است که پس از گذشتِ چند سال از مرگ همسرش، تصمیم میگیرد زندگی عاطفی تازهای را آغاز کند. او با کمک یکی از دوستانش که تهیهکنندهی سینماست، آزمون بازیگریِ ساختگیای ترتیب میدهد تا از میانِ زنان شرکتکننده، همسر آیندهاش را پیدا کند. در این میان، آئویاما به دختری جوان و مرموز به نام آسامی، با بازی ایهی شینا، علاقهمند میشود؛ زنی که در نگاه نخست آرام، فروتن و آسیبپذیر به نظر میرسد، اما گذشتهی تاریک و رازهای پنهانش بهتدریج تصویری کاملاً متفاوت از او آشکار میکنند. رابطهای که در ابتدا نویدبخش شروعی تازه به نظر میرسد، سرانجام به مسیری هولناک و غیرقابلپیشبینی ختم میشود. کوئنتین تارانتینو «آزمونِ بازیگری» را در فهرست بیست فیلمِ برتر خود از سال ۱۹۹۲، سال آغاز فعالیتش در مقام کارگردان، قرار داد و از آن با عنوانِ «یک شاهکار واقعی، اگر اصلاً شاهکاری وجود داشته باشد» یاد کرد.
۲. گیرمو دلتورو: چشمانِ بیچهره (Eyes Without a Face)
گیرمو دلتورو، اُستاد سینمای فانتزی و سینهفیلی تمامعیار، همواره از هر فرصتی برای معرفی فیلمهای محبوبش و ابراز علاقه به آنها استفاده میکند. ازهمینرو، بیش از بسیاری از فیلمسازان دیگر، با سلیقه و دلبستگیهای سینمایی او آشنایی داریم. بااینحال، در میان آثار ترسناکی که بیشترین تأثیر را بر جهانبینی هنریاش گذاشتهاند، «چشمان بیچهره»، ساختهی ژرژ فرانژو، فیلمساز فرانسوی، جایگاهی ویژه دارد. این فیلم فرانسویـایتالیایی، محصول سال ۱۹۶۰، پییر براسور را در نقشِ یک جراحِ پلاستیک به تصویر میکشد که پس از زنده ماندنِ دخترش در یک تصادف هولناک، وسواسی بیمارگونه برای بازگرداندنِ چهرهی ازدسترفتهی او پیدا میکند. دلتورو در گفتوگو با نشریهی «کرایتریون» دربارهی تأثیر این فیلم بر سینمای خود گفت: «شخصیت اصلی فیلم انگار یه آدری هپبورنِ نامُردهست. تضاد بینِ زیبایی و خشونتِ فیلم تأثیر زیادی روی سینمای من گذاشته. شاید دیو و دلبر در مقایسه با چشمان بیچهره ظریفتر و شکنندهتر باشه، درحالیکه چشمان بیچهره اغراقآمیزتر و عامهپسندتره؛ اما هر دو، شعرهایی تاریک و زیبا دربارهی شکنندگی و وحشت هستن. هر دو قصه با تکیه بر تصاویری باشکوه و تقریباً اثیری، حس شوم تقدیر و فقدان رو منتقل میکنن؛ عشقی دیوانهوار و شکننده که وسط گردابی از تاریکی، با تمام وجود به زندگی چنگ میزنه. کمتر پیش اومده تصاویر وهمانگیز و مسحورکننده اینقدر قدرتمند در کنار هم قرار بگیرن. موسیقی متن چشمان بیچهره هم فوقالعادهست!»
۳. مارتین اسکورسیزی: بیگناهان (The Innocents)
فیلم روانشناختی «بیگناهان» (۱۹۶۱) ساختهی جک کلیتون، که رُمانِ «سختتر شدن اوضاع» (The Turn of the Screw)، اثرِ هنری جیمز را اقتباس میکند، از آن آثاری است که نامشان بیدرنگ در فهرست ترسناکترین فیلمهای تاریخ سینما مینشیند؛ داوریای که مارتین اسکورسیزی نیز آن را تأیید میکند. او بارها «بیگناهان» را در زمرهی فیلمهای ترسناک محبوبش برشمرده و دربارهاش نوشته است: «این اقتباس جک کلیتون یکی از معدود فیلمهاییه که تونسته حق مطلب رو دربارهی اثر اصلی ادا کنه. فیلم از نظر کارگردانی، بازیگری و فیلمبرداری (به سرپرستی فردی فرانسیس) بینقصه و بهشکلی حیرتانگیز ترسناکه.» این تحسین تنها به اسکورسیزی محدود نمیشود و فیلمسازانی چون گیرمو دلتورو نیز «بیگناهان» را از آثار محبوب خود میدانند.
«سختتر شدنِ اوضاع» ابتدا در قالب داستانی دنبالهدار، از ژانویه تا آوریل ۱۸۹۸، در مجلهی «کولیرز ویکلی» منتشر شد و سپس در اکتبر همان سال، در قالب یک رمان کوتاه به چاپ رسید. داستان در عمارت بلای در انگلستان میگذرد و از طریق یادداشتهای روزانهای روایت میشود که از یک معلمِ سرخانهی سابق بهجا مانده است. این زن که مأمور مراقبت از دو کودک به نامهای مایلز و فلورا شده، بهتدریج باور میکند که محوطهی عمارت تسخیر شده است. از زمان انتشار این اثر ۱۲۴ سال گذشته و داستان آن بارها در قالبِ فیلم و سریالهای تلویزیونی اقتباس شده است؛ از تازهترین نمونهها میتوان به مینیسریال «تسخیرشدگی عمارت بلای»، محصول نتفلیکس در سال ۲۰۱۹ اشاره کرد. بااینحال، درحالیکه بسیاری از اقتباسهای دیگر بهتدریج از خاطرهها محو شدهاند، «بیگناهان» همچنان جایگاه خود را در حافظهی سینما حفظ کرده است.
۴. آنا لیلی امیرپور: ضدمسیح (Antichrist)
لارس فونتریه به ساختِ برخی از آزاردهندهترین آثار تاریخ سینما شهرت دارد؛ اما در «ضدمسیح»، بیش از هر زمان دیگری به سویههای تجربیِ ژانر وحشت روی میآورد و وجوهِ ساختارشکنانهی سینمای خود را به قلمرویی تاریکتر و هولناکتر میکشاند. آنا لیلی امیرپور، کارگردانِ ایرانیتبارِ فیلمِ خونآشامیِ «دختری شبهنگام تنها به خانه میرود» (A Girl Walks Home Alone at Night)، در گفتوگو با نشریهی «کرایتریون» اعلام کرد که «ضدمسیح» یکی از پنج فیلم محبوبِ زندگیاش است. امیرپور دربارهی این فیلم میگوید: «وقتی فیلم اکران شد، همه فقط دربارهی صحنهی جنجالبرانگیزِ قیچی و کلیتوریس حرف میزدن. اما وقتی خودم فیلم رو دیدم، اون صحنه کمتکاندهندهترین بخشش برام بود. اون صحنهای که کلاغی توی یه گودال گیر اُفتاده و دافو مدام بهش ضربه میزنه تا بمیره، منو یاد یکی از کابوسهای اضطرابآورِ خودم انداخت؛ انگار داشتم همون احساسات خودم رو دوباره تجربه میکردم. وقتی تاریکیِ یه نفر دیگه شبیه تاریکیِ درون خودته، یهجور آرامش پیدا میکنی. لارس در به تصویر کشیدن تجربههای شخصی و صمیمی واقعاً شجاعه. گاهی چیزهایی میگه که براش دردسر درست میکنن و همین باعث میشه شجاعتش زیر سایهی حواشی گم بشه. من اونو آدمی میبینم که بهشکلی دوستداشتنی، هم آسیبپذیره و هم شجاع. ضدمسیح یکی از پنج فیلم محبوبِ تمام عمرمه.»
۵. وس اندرسون: بچهی رُزمری (Rosemary’s Baby)
وس اندرسون، فیلمسازِ صاحبسبکی که با آثاری چون «هتلِ گرند بوداپست» (The Grand Budapest Hotel) و «آقای فاکسِ شگفتانگیز» (Fantastic Mr. Fox) شناخته میشود، در گفتوگویی با وبسایت «راتن تومیتوز» از «بچهی رُزمری»، ساختهی رومن پولانسکی و محصول سال ۱۹۶۸، بهعنوان یکی از فیلمهای ترسناک محبوب خود یاد کرد و گفت: «یکی از فیلمهاییه که بارها و بارها برمیگردم و دوباره تماشاش میکنم.» این فیلم با بازی میا فارو، داستان زنی را روایت میکند که در جریانِ بارداریاش، بهتدریج به این باور میرسد که همسایگانش، اعضای فرقهای شیطانی، قصد دارند فرزند او را برای مقاصدِ شومِ خود تصاحب کنند. اندرسون در ادامه دربارهی تأثیر این اثر بر خود میگوید: «این فیلم همیشه تأثیر زیادی روم داشته و یکی از منابع الهامم بوده. از همون اول هم یکی از فیلمهای محبوبم به حساب میاومده. میا فارو توش بازی فوقالعادهای ارائه میده. فیلمنامهش رو هم خوندم و واقعاً فیلمنامهی محشریه.»
۶. آری اَستر: کوایدان (Kwaidan)
آری استر، فیلمسازی که با آثاری چون «موروثی» (Hereditary) و «میدسامر» (Midsommar) به یکی از چهرههای تحسینشدهی سینمای وحشت در دههی اخیر بدل شده است، در فهرستی که برای وبسایت آکادمی اسکار تهیه کرد، پنج فیلم ترسناک محبوب خود را معرفی کرد. بنابراین، در این مورد بهجای تمرکز بر یک فیلم، هر پنج انتخاب این فیلمساز را مرور میکنیم. در رتبهی پنجم، «کری» (Carrie) قرار دارد؛ اقتباس سینمایی برایان دیپالما از رمان استیون کینگ. استر دربارهی این فیلم میگوید: «کری فیلمی بود که در دوران کودکی بیش از هر اثر دیگهای از نظر روانی به همم ریخت. پانزده سال طول کشید تا دوباره جرئت کنم تماشاش کنم. اما وقتی بالاخره سراغش رفتم، از اینکه دیدم چقدر اغراقآمیز و عامدانه تصنعیه، شگفتزده شدم.»
رتبهی چهارم به «حالا نگاه نکن» (Don't Look Now)، ساختهی نیکلاس روگ، اختصاص دارد؛ فیلمی که استر آن را اثری میداند که با هر بار تماشا، لایههای تازهای از خود آشکار میکند و هر بار ضربهای سنگین و جانکاه بر تماشاگر وارد میآورد. در جایگاه سوم، «شب شکارچی» (The Night of the Hunter)، ساختهی چارلز لافتون، قرار گرفته است. استر دربارهی این شاهکار اکسپرسیونیستی مینویسد: «میراث این اثر بیهمتاست. شاهکار اکسپرسیونیستی لافتون، با پیشبینی بسیاری از نوآوریهای سینمایی سالهای بعد ــ از آثار لینچ و برادران کوئن گرفته تا کوبریک و گرینوی ــ چنان عظمت خیرهکنندهای داره که آدم دلش میخواد از شدت ذوق سر به بیابون بذاره!»
رتبهی دوم فهرست به «تسخیر» (Possession)، ساختهی آندژی ژووافسکی، تعلق دارد؛ فیلمی که استر آن را «یکی از بهترین فیلمهایی» میداند که دربارهی طلاق و عذاب ناشی از فروپاشی یک رابطهی عاشقانه ساخته شدهاند. در نهایت، به انتخاب نخست استر میرسیم: فیلم ژاپنی «کوایدان» (Kwaidan)، ساختهی ماساکی کوبایاشی و محصول سال ۱۹۶۴. استر دربارهی این اثر مینویسد: «فیلمهای ترسناک ژاپنی زیادی هستن که دلم میخواست توی این فهرست قرارشون بدم؛ از اونیبابا و اوگتسو گرفته تا چهرهی دیگری و درمان. اما به نظرم این فیلم اپیزودیکِ باشکوهِ کوبایاشی، شاید زیباترین فیلم ترسناکی باشه که تا حالا ساخته شده. کوایدان که از چهار داستان ارواح خارقالعادهی لافکادیو هرن اقتباس شده، فضایی اثیری و وهمانگیز داره و با تمام وجود به ساختگیبودن و جلوهپردازی هنری پایبنده.»
۷. دارن لین بوسمن: آخرین خانه در سمت چپ (The Last House on the Left)
دارن لین بوسمن بهواسطهی کارگردانی چهار فیلم از مجموعهی «اَره» ــ «اره ۲»، «اره ۳»، «اره ۴» و «مارپیچ» ــ به یکی از نامهای شناختهشدهی سینمای وحشت تبدیل شده است. او در یک مصاحبه فیلم «آخرین خانه در سمت چپ» اولینِ تجربهی کارگردانیِ وِس کرِیون، محصول سال ۱۹۷۲، را بهعنوانِ فیلم ترسناک محبوبش انتخاب کرد. این فیلم با بازی ساندرا پیبادی، دربارهی دختر نوجوانی است که در روز تولدِ هفدهسالگیاش بهدستِ گروهی از زندانیانِ فراریِ خشن به رهبری کروگ استیلو (با بازی دیوید ای. هس) ربوده میشود، مورد تجاوز قرار میگیرد و بهشکلی بیرحمانه به قتل میرسد. وقتی پدر و مادرش از اتفاقی که برای دخترشان اُفتاده باخبر میشوند، تصمیم میگیرند از قاتلانش انتقام بگیرند؛ قاتلانی که اتفاقاً در خانهی خودِ آنها پناه گرفتهاند. بوسمن دربارهی این فیلم میگوید: «وس کریون برای من و خیلیهای دیگه یه الگو و قهرمانه. این از اون فیلمهاست که وقتی تماشاش میکنی، یهجورایی احساس میکنی داری کار اشتباهی میکنی. یه لحظهی خاص توی فیلم هست؛ درست بعد از اینکه کروگ و دارودستهی ناجورش به دختر جوونی تعرض میکنن. بلند میشن و میبینی که پشیمونی توی چهرهشون موج میزنه. همین لحظه به این قاتلها بُعد انسانی میده. انتخاب جسورانهایه و اولینباری بود که یادمه بهعنوان یه تماشاگر، دلم خواست برم ببینم کارگردان فیلم کیه.»
جالب است بدانید که وس کریون برای گرفتنِ درجهبندی سنی «آر» از انجمن سینمایی آمریکا، بارها فیلم را تدوین و صحنههای آن را حذف کرد. بااینحال، شدتِ خشونت فیلم چنان واکنشهایی برمیانگیخت که در برخی موارد، تماشاگران وحشتزده از مسئولان پخش سینما میخواستند حلقههای فیلم را نابود کنند؛ حتی بعضی از آنها شخصاً فیلم را میدزدیدند تا مانع نمایش دوبارهاش شوند. در بریتانیا نیز فیلم با موانع جدی روبهرو شد. اگرچه در دههی ۱۹۸۰ برای مدتی کوتاه بهشکل ویدئوی خانگی عرضه شد، موج نگرانیها دربارهی فیلمهای موسوم به «ویدئوی مستهجن» سرانجام به ممنوعیت آن انجامید؛ ممنوعیتی که تا سال ۲۰۰۲ ادامه پیدا کرد. جان ساکو، آرشیویست بریتانیایی سینما، دراینباره خاطرهای از گفتوگو با صاحبان سینما در آمریکا نقل میکند: «مسئولان پخش اونقدر از فیلم چندششون شده بود که همون موقع، وسط تماشای فیلم، شروع میکردن به بُریدن حلقههاش! من ازشون میپرسیدم: نسخهای که شما دارین چقدر سانسور شده؟ جواب میدادن: "نه بهاندازهی بعضی نسخههای دیگهای که دیدم!" خب، آدم واقعاً دلش نمیخواد چنین جوابی بشنوه!»
۸. استیون اسپیلبرگ: موجودی از جهانی دیگر (The Thing from Another World)
فیلم کلاسیکِ سیاهوسفیدِ «موجودی از جهانی دیگر»، ساختهی کریستین نیبی در سال ۱۹۵۱، یکی از آثار بنیادینِ ژانرِ علمیتخیلی است؛ فیلمی که طی بیش از هفت دهه، بر نسلهای مختلفی از فیلمسازان علاقهمند به ناشناختههای کیهانی تأثیر گذاشته است. بنابراین، چندان جای تعجب ندارد که استیون اسپیلبرگ نیز از جملهی این فیلمسازان باشد. سیدنی پرکوویتز، فیزیکدان و نویسندهی آثارِ علمی، در نخستین قسمتِ سریالِ مستند «داستان علمیتخیلی جیمز کامرون» به پیوندِ میانِ این فیلم و یکی از آثار اسپیلبرگ اشاره کرد و گفت: «عنوانِ اولیهی برخورد نزدیک از نوع سوم، "مراقب آسمانها باشید" بود. اگر واقعاً از علاقهمندانِ پروپاقرصِ ژانرِ علمیتخیلی باشید، حتماً میدانید این عبارت از کجا آمده است.» این عبارت را شخصیت ند اسکات، خبرنگاری با بازی داگلاس اسپنسر، در پایان فیلم «موجودی از جهانی دیگر» از طریق رادیو بیان میکند؛ جاییکه از شنوندگان میخواهد پیامش را به گوش همه برسانند: «هرکسی که صدای من رو میشنوه، این خبر رو به گوش تمام مردم دنیا برسونه؛ به هرکسی، هرجا که هست. مراقب آسمونها باشید. چشم ازشون برندارید. همچنان آسمونها رو زیر نظر داشته باشید.»
۹. جیمز کامرون: تا تاریکی صبر کن (Wait Until Dark)
«تا تاریکی صبر کن»، ساختهی ترنس یانگ در سال ۱۹۶۷، یکی از فیلمهای ترسناکی است که جیمز کامرون ستایشاش کرده است. این فیلم با بازی آلن آرکین و آدری هپبورن ساخته شد و برای هپبورن نامزدی جایزهی اُسکار بهترین بازیگر زن را به همراه داشت. کامرون مینویسد: «یکی از شدیدترین واکنشهایی که از تماشاگرها در سالهای اولِ فیلم دیدنم به یاد دارم، مربوط به جامپاِسکرِ تا تاریکی صبر کن میشه. ممکنه مردم تمام روز دربارهی بیگانه یا روانی و فیلمهای دیگه حرف بزنن، اما صحنهای که هنوز هم با تمامِ جزئیات یادمه و واقعاً سالن سینما رو بههم ریخت، لحظهای بود که آلن آرکین، در نقش قاتلی که همه فکر میکنن مُرده، ناگهان از دل تاریکی بیرون میپره و مچ پای آدری هپبورنِ نابینا رو میگیره. البته این صحنه با یک ضربهی موسیقایی معروف هم همراهه؛ صدای کوبنده و ناگهانیِ سیمهای پیانو که انگار مثل یک شوک الکتریکی از ستون فقرات آدم رد میشه. تمام تماشاگرها از شدت ترس از جا پریدن، خودشون رو به پشتی صندلیها کوبیدن و جیغ کشیدن؛ خودم هم یکی از همونها بودم! واکنش همه کاملاً غریزی و غیرارادی بود؛ انگار تمام سالن همزمان یک واکنش واحد نشون میداد. همونجا بود که برای اولینبار واقعاً فهمیدم سینما چه قدرتی داره که میتونه اینطور روی آدمها تأثیر بذاره. این اتفاق احتمالاً سال ۱۹۶۸، توی سالن پرنسس در نیاگارا فالزِ کانادا افتاد. فیلم یک سال قبل اکران شده بود، اما کانادا همیشه آخرین جایی بود که فیلمها بهش میرسیدن. اون موقع چهارده سالم بود.»
۱۰. دنی ویلنوو: مادر! (mother)
«مادر!»، ساختهی دارن آرونوفسکی، در زمانِ اکرانش فیلم بسیار مناقشهبرانگیزی بود که تماشاگران را به دو جبههی کاملاً متضاد تقسیم کرد. و با دریافتِ امتیازِ افتضاحِ D از تماشاگران افتتاحیه، به یکی از بحثبرانگیزترین فیلمهای ۲۰۱۷ تبدیل شد. بااینحال، واکنشهای منفی بخشی از تماشاگران مانع از آن نشد که دنی ویلنوو این فیلم را در میان آثار محبوب خود در همان سال قرار دهد. آرونوفسکی در این اثر، با تلفیق تمثیلهای زیستمحیطی و ارجاعات اسطورهای و مذهبی، روایتی چندلایه از آفرینش، ویرانی و چرخهی تکرارشوندهی تباهی ارائه میدهد. جنیفر لارنس و خاویر باردم نقش زوجی را بازی میکنند که زندگی مشترکشان در خانهای روستایی و تازهبازسازیشده، با ورود تدریجی غریبهها از تعادل خارج میشود. آنچه در ابتدا ورود چند مهمان ناخوانده به نظر میرسد، بهتدریج به هجوم بیوقفهی جمعیتی بدل میشود که حریم خصوصی و آرامش این زوج را از میان میبرند. این فیلم از جنبهای دیگر هم دنیای سینمایی آرونوفسکی و ویلنوو را به هم نزدیک میکند. آرونوفسکی در ابتدا آهنگسازی موسیقی متن «مادر!» را به یوهان یوهانسون، آهنگساز فقید ایسلندی، سپرده بود؛ اما در نهایت تصمیم گرفت فیلم را بدون موسیقی متن بسازد. یوهانسون پیشتر موسیقی فیلمهای «زندانیان» (Prisoners)، «سیکاریو» (Sicario) و «ورود» (Arrival) ساختهی ویلنوو را ساخته بود.
۱۱. نیکلاس ویندینگ رفن: گوشت برای فرانکنشتاین (Flesh for Frankenstein)
به نظر میرسد نیکلاس ویندینگ رفن هرگز از داستان فرانکنشتاین سیر نمیشود. فیلم ترسناک بریتانیاییِ «نفرین فرانکنشتاین» (The Curse of Frankenstein)، ساختهی ترنس فیشر در سال ۱۹۵۷، یکی از اقتباسهای متعدد از رُمانِ مشهور مری شلی است که جایگاه ویژهای در میان فیلمهای محبوب این کارگردان دانمارکی دارد. بااینحال، در میان تمام بازآفرینیهای سینمایی این داستان کلاسیک، یک فیلم دیگر وجود دارد که تحسینِ رفن را حتی بیش از این اثر برانگیخته است: او در گفتوگویی با وبسایتِ «کرایتریون»، از «گوشت برای فرانکنشتاین»، ساختهی پُل موریسی در سال ۱۹۷۳، بهعنوانِ یکی از فیلمهای محبوبش یاد کرد و دربارهی جایگاه ویژهی آن در نگاه سینمایی خود گفت: «این تنها فیلمیه که آرزو میکردم کاش خودم ساخته بودمش.»
در توضیح رسمی کرایتریون دربارهی فیلم آمده است: «پل موریسی، فیلمساز نامتعارف، با آمیختن طنزی هجوآمیز و عناصری اروتیک، نگاهی تازه به سینمای وحشت دارد. داستان فیلم دربارهی بارون فرانکنشتاینِ دیوانه و امیال منحرفانهاش برای آفرینش است؛ اثری که هنگام نخستین اکران، بخشهای زیادی از آن مورد سانسور و حذف قرار گرفت.» «گوشت برای فرانکنشتاین» یکی از خونینترین کمدیهای تاریخ سینماست. بااینحال، پشت ظاهر عامهپسند و جنجالی فیلم، همچنان میتوان امضای شخصی موریسی را تشخیص داد؛ فیلمسازی که آثارش اغلب نقدی صریح و گاه گزنده دربارهی شیوهی زندگی انسان معاصر دارند و بیش از هر چیز، به هدر رفتن فرصت زندگی میپردازند. موریسی در این فیلم، آزادی جنسی و فردگرایی افراطی را به چالش میکشد و معتقد است این دو با تبدیل کردن انسانها به کالاهایی برای مصرف و بهرهبرداری، بنیان روابط فردی و پیوندهای اجتماعی را از میان میبرند.
۱۲. اسپایک لی: گانجا و هِس (Ganja & Hess)
اسپایک لی در سال ۲۰۱۴ فیلم ترسناک «خون شیرینِ عیسی» (Da Sweet Blood of Jesus) را ساخت؛ بازسازی امروزی فیلم «گانجا و هس»، ساختهی بیل گان در دههی ۱۹۷۰. لی در اقتباس خود به داستان اصلی وفادار ماند: روایت انسانشناسی که به خونآشام تبدیل میشود و رابطهی عاشقانهی نافرجامش با زنی فانی. این وفاداری به اثر اصلی تا آنجا بود که بیل گان، که در سال ۱۹۸۶ درگذشته بود، بهعنوان یکی از نویسندگان مشترک فیلمنامهی نسخهی جدید نیز معرفی شد. اسپایک لی در گفتوگویی با وبسایت «والچر»، از فیلم اصلی بهعنوان «یک اثر کالتِ کلاسیک و فوقالعاده» یاد کرد و گفت نخستینبار زمانی آن را تماشا کرده که دانشجوی رشتهی کارگردانی در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه نیویورک بوده است. او همچنین تأکید کرد که ساخت نسخهی جدید، بیش از هر چیز تلاشی برای ادای احترام به بیل گان و میراث سینمایی او بوده است؛ فیلمسازی که با «گانجا و هس» اثری متفاوت و نامتعارف در ژانر وحشت خلق کرد و نگاه تازهای به مضامین خونآشامی، هویت و میلِ انسانی داشت.
۱۳. بو برنهام: خام (Raw)
ژولیا دوکورنو، فیلمساز فرانسوی، با نخستین فیلم بلندش، «خام»، به شهرتی بینالمللی دست یافت؛ اثری در ژانر وحشت که داستان دختری جوان و گیاهخوار را روایت میکند که پس از چشیدنِ گوشت برای نخستینبار، بهتدریج با میلی وسواسگونه و مهارنشدنی به خوردن آن روبهرو میشود. بو برنهام، کمدین و فیلمسازی که با نخستین تجربهی کارگردانی بلندش، «کلاس هشتم» (Eighth Grade)، استعداد خود را در مقام فیلمساز به نمایش گذاشت، در گفتوگو با وبسایت «راتن تومیتوز» از تحسین عمیق خود نسبت به فیلم دوکورنو گفت: «سهبار توی سینما تماشاش کردم. باورم نمیشه این اولین فیلم بلند یه کارگردانه. بهنظرم فقط کارگردانهای باتجربه و کارکشته میتونن تماشاگر رو لحظهبهلحظه اینقدر دقیق هدایت کنن؛ طوری که کاملاً حس کنی داری بازی داده میشی و خودت رو سپردی دست کسی که کنترل کامل روی تو داره. اینکه یه کارگردان از همون اولین فیلمش بتونه چنین کاری بکنه، واقعاً باورنکردنیه.»
۱۴. الکساندر آژا: درخشش (The Shining)
الکساندر آژا، فیلمساز فرانسوی، با ساخت فیلم ترسناک «تنشِ شدید» (High Tension) در سال ۲۰۰۳ به شهرت رسید؛ اثری که راه او را به هالیوود گشود و زمینهساز کارگردانی فیلمهایی چون بازسازی «تپهها چشم دارند» (The Hills Have Eyes)، محصول سال ۲۰۰۶، «پیرانا سهبعدی» (Piranha 3D)، «شاخها» (Horns)، «خزنده» (Crawl) و «اکسیژن» (Oxygen) شد. آژا در گفتوگو با وبسایت «راتن تومیتوز»، «درخشش»، ساختهی استنلی کوبریک، را یکی از محبوبترین فیلمهای خود در تمام دوران معرفی کرد؛ اثری که به تعبیر او، نخستین شوک سینمایی زندگیاش بود. آژا دربارهی نخستین مواجههاش با این فیلم میگوید: «در هفتسالگی، کاملاً اتفاقی درخشش رو تماشا کردم؛ تجربهای بهشدت تکاندهنده که شاید یکی از دلایلی باشه که امروز وارد این حرفه شدم. از اون زمان به بعد، هر سال به فیلمی برگشتم که میتونم بارها و بارها تماشاش کنم. شیفتهی تکتک نماها، حتی اونهایی هستم که در تدوین حذف شدن؛ همینطور هر جمله از دیالوگها و هر جلوهای از احساسات شخصیتها. از نظر من، این فیلم بهنوعی از کمال دست پیدا کرده.»
۱۵. تیم برتون: مرد حصیری (The Wicker Man)
تیم برتون در گفتوگو با وبسایت «راتن تومیتوز»، از «مرد حصیری»، فیلم ترسناک کلاسیک رابین هاردی محصول سال ۱۹۷۳، بهعنوان یکی از آثار محبوب خود یاد کرد و آن را اینطور توصیف کرد: «انگار یه فیلم موزیکال عجیبوغریبه! این فیلم درواقع یکی از آثار محبوب کریستوفر لی بود که خودش هم توش بازی کرده بود. وقتی اکران شد، چندان موفق نبود، اما به نظرم واقعاً شگفتانگیز و مسحورکنندهست. انگار با یه رؤیای عجیبوغریب طرفیم. بعضی از این فیلمها رو نمیتونم دوباره تماشا کنم، چون مثل یه رؤیا توی ذهن آدم باقی میمونن. این فیلم منو یاد دوران بزرگشدنم توی بِربَنک (شهری در کالیفرنیا) میاندازه؛ جایی که همهچیز در ظاهر کاملاً عادیه، اما وقتی عمیقتر میشی، میفهمی اوضاع اونجوری نیست که به نظر میرسه. به نظرم فیلم ترکیب عجیبی از عناصر مختلفه و خیلی از اجزاش واقعاً نامتعارفن.»
یکی دیگر از فیلمهای ترسناک محبوب برتون، «دراکولا در سال ۱۹۷۲ میلادی» (Dracula A.D. 1972)، ساختهی آلن گیبسون است؛ اثری از دههی ۱۹۷۰ که داستان گروهی از جوانان را روایت میکند که ناخواسته زمینهی بازگشت دراکولا را فراهم میکنند و خیلی زود از تصمیم خود پشیمان میشوند. این فیلم با بازی کریستوفر لی، پیتر کوشینگ، جنت کی و استفانی بیچم، بهتدریج جایگاه یک اثرِ کالت را پیدا کرد؛ هرچند هنگام اکران با استقبال چندانی از سوی منتقدان روبهرو نشد. برتون دربارهی این فیلم میگوید: «دیدن این فیلم یکی از دلایلی بود که باعث شد بخوام به لندن نقلمکان کنم؛ چون حالوهوای پرجنبوجوش و آزادانهای داره. انگار ترکیب عجیبیه از فیلمهای ترسناک استودیوی هَمِر و فضای پرشور و سرزندهی لندن در اون دوران.» برتون در ادامه، دربارهی رابطهاش با کریستوفر لی، که در سال ۲۰۱۵ درگذشت، میافزاید: «من توی این سالها کریستوفر لی رو از نزدیک شناختم و میدونم که خودش این فیلم رو جزو آثار محبوبش نمیدونست... اما من گاهی از اشتباهات هم لذت میبرم.»
۱۶. جان کارپنتر: جنگیر (The Exorcist)
فیلم «هالووین»، ساختهی جان کارپنتر، از آثار پیشگام زیرژانر اسلشر به شمار میرود و کارپنتر نیز یکی از چهرههای تأثیرگذار سینمای وحشت است؛ فیلمسازی که آثارش در میان بسیاری از سینماگران و چهرههای صنعت سینما محبوبیت دارند. بااینحال، وقتی صحبت از فیلمهای ترسناک محبوب خودِ او به میان میآید، کارپنتر بارها از «جنگیر»، شاهکار ویلیام فریدکین، نام برده است. او در گفتوگو با نشریهی «فِیدر» دربارهی این فیلم گفت: «میدونی چی توی جنگیر ترسناکه؟ همه میدونن؛ شیطان. اولینباری که فیلم رو دیدم، با خودم فکر کردم برای اینکه واقعاً تأثیرگذار باشه، باید به یه نیروی برتر اعتقاد داشته باشی. اما از اون موقع به بعد، یاد گرفتم خودِ فیلم رو، همونطور که هست، تحسین کنم. همین اواخر دوباره تماشاش کردم و از شدت و تأثیرگذاریش حسابی غافلگیر شدم. کارهایی که اون زمان با اون دختر کوچیک انجام دادن... خدای من، کُلی تابو رو شکستن! واقعاً فیلم محشریه.»
۱۷. دیوید کراننبرگ: حالا نگاه نکن (Don`t Look Now)
دیوید کراننبرگ، اسطورهی سینمایِ وحشتِ بدن، در گفتوگویی در سال ۲۰۲۲ از «حالا نگاه نکن»، ساختهی نیکلاس روگ، فیلمبرداری که بعدها به عرصهی کارگردانی روی آورد، بهعنوان یکی از آثار تأثیرگذار بر خود یاد کرد و گفت: «این فیلم واقعاً منو شگفتزده کرد. تأثیر عمیقی روم گذاشت.» این فیلم دلهرهآور محصول سال ۱۹۷۳، اقتباسی از داستان کوتاهی به همین نام نوشتهی دافنه دوموریه است که در سال ۱۹۷۱ منتشر شد. داستان دربارهی زوجی داغدیده است که پس از مرگ فرزندشان برای کنار آمدن با فقدان او به ونیز سفر میکنند؛ اما در آنجا با دو خواهر مرموز روبهرو میشوند که مدعیاند از جهان پس از مرگ پیامهایی دریافت میکنند. این مواجهه، بهتدریج پای نشانههایی را به میان میکشد که باورهای زوج دربارهی مرگ دخترشان را متزلزل میکند. فیلم با فضایی تبآلود، مرز میان واقعیت و توهم را مخدوش میسازد و تماشاگر را نیز به تردید دربارهی اعتبارِ ادراکِ شخصیتها و حتی برداشت خودش از رویدادها وامیدارد. تدوین نامتعارف و گسستهی اثر نیز بازتابی از آشفتگی عاطفی زوج و استیصال آنها برای برقراری دوبارهی پیوند با فرزند ازدسترفتهشان است. این فیلم بهویژه بهخاطرِ پایانبندیِ فراموشنشدنیاش ــ که بیتردید یکی از ماندگارترین پایانهای تاریخ سینمای وحشت است ــ شهرت دارد.
کراننبرگ میگوید: «یادمه وقتی وارد سینما شدم، فقط چند ثانیه طول کشید تا کاملاً میخکوب و مسحور فیلم بشم. فیلم واقعاً تأثیر عمیقی روم گذاشت. یه انتظار عجیب توی فیلم وجود داشت، انگار شخصیتها به استقبال مرگ میرفتن. کل فیلم همین حس رو داشت، اما به شکلی هنرمندانه، نامتعارف و انتزاعی به تصویر کشیده شده بود؛ بااینحال، در عینِ انتزاعیبودن، بهشکلی غریزی و از عمق وجود آدم رو درگیر میکرد.» او در جایی دیگر میگوید: «فیلم واقعاً قدرتمندیه؛ خیلی عجیبوغریب. بهشدت دربارهی مرگه، اما اوایل فیلم متوجه نمیشی که موضوع اصلی واقعاً همینه. در اصل، یه داستان عاشقانهست؛ اما داستانی دربارهی عشق و مرگ. همین اواخر، یکی ازم پرسید: "یه فیلم از فیلمهای محبوبت رو نام ببر." جواب دادن به این سؤال خیلی سخته، چون صدها فیلم هستن که عاشقشونم. اما من حالا نگاه نکن رو انتخاب کردم.»
۱۸. نیا داکوستا: زیرپوست (Under the Skin)
فیلم «زیرِ پوست»، ساختهی جاناتان گلیزر، با درهمآمیختن عناصر علمیتخیلی و وحشت، از هرگونه دستهبندی ژانری مشخصی میگریزد و به تجربهی سینماییِ بدیع، اصیل و بهشدت تنشزا بدل میشود. نیا داکوستا، فیلمسازی که پس از اکران بازسازیِ «کَندیمن» (Candyman) در سال ۲۰۲۱ بهعنوان یکی از استعدادهای نوظهور سینمای وحشت مطرح شد و اخیراً نیز «۲۸ سال بعد: معبد استخوان» (28 Years Later: The Bone Temple) را کارگردانی کرده است، «زیر پوست» را یکی از تأثیرگذارترین آثار بر مسیر حرفهای خود میداند. داکوستا در گفتوگو با وبسایت «آیون سینما» دربارهی این فیلم گفت: «این فیلم شبیه هیچچیزی نبود که قبلاً دیده بودم. بااینحال، با وجود تمام ابهامهاش، هیچوقت بیهدف یا سردرگم به نظر نمیرسه. واقعاً تأثیرگذاره و آدم رو بهشدت آشفته میکنه. از این نظر هم الهامبخشه که باعث میشه احساس کنم توی سینما، آدم میتونه هر کاری دلش میخواد انجام بده.»
۱۹. گرتا گرویگ: ۳۹ پله (The 39 Steps)
گرتا گرویگ، فیلمساز و نامزد جایزهی اُسکار، که با ساخت «باربی» (Barbie) به نخستین زنی تبدیل شد که فیلمی با کارگردانی انحصاری یک زن را به فروش بیش از یک میلیارد دلار در گیشهی جهانی رسانده است، در سال ۲۰۱۶ و طی گفتوگویی با وبسایت «ایندیوایر»، فهرستی از فیلمهای محبوب خود را معرفی کرد؛ آثاری چون «ژان دیلمان» (Jeanne Dielman)، «آواز در باران» (Singin’ in the Rain)، «رود سرخ» (Red River) و «ریو براوو» (Rio Bravo). بااینحال، گرویگ «۳۹ پله»، ساختهی آلفرد هیچکاک، را اثری دانست که به تعبیر خودش «شاید یکی از کاملترین فیلمهایی باشه که تا حالا ساخته شده». فیلم داستان مردی را روایت میکند که بهناحق به قتل متهم میشود و ناگهان خود را درگیر شبکهای پیچیده از جاسوسیِ بینالمللی میبیند؛ ماجرایی پرمخاطره که او را وادار میکند همزمان برای اثبات بیگناهی و فرار از تعقیبکنندگانش تلاش کند.
۲۰. ژولیا دوکورنو: شباهتِ کامل (Dead Ringers)
ژولیا دوکورنو، فیلمساز فرانسوی، با ساخت فیلم «خام» (Raw) یکی از آثار شاخص سینمای معاصر در زیرژانر وحشت بدن را خلق کرد. او چند سال بعد با «تیتان» (Titane)، بار دیگر به سراغ این زیرژانر رفت و توانست با این فیلم نخل طلای جشنوارهی کن را از آنِ خود کند. بنابراین جای تعجبی ندارد که «شباهتِ کامل»، ساختهی دیوید کراننبرگ، اُستاد این زیرژانر، یکی از فیلمهای ترسناک محبوب او باشد. دوکورنو در جریان تبلیغات فیلم «خام»، در گفتوگو با وبسایت «فندوم»، دربارهی جایگاه این اثر در نگاه سینمایی خود گفت: «شیوهای که کراننبرگ بدن انسان رو به تصویر میکشه و موضوعاتی که سراغشون میره ــ از مرگپذیری و وضعیتِ انسان گرفته تا مسئلهی هویت ــ همیشه برام جذاب بودن و خودم هم بهعنوان فیلمساز توی آثارم بهشون میپردازم. اگه بخوام یکی از فیلمهای کراننبرگ رو بهعنوان محبوبترین انتخاب کنم، برای من شباهت کامله؛ چون انگار حکم اُپرای کراننبرگ رو داره. یه اُپرا در پنج پرده؛ یه تراژدی یونانی.»
۲۱. رابرت اِگرز: نوسفراتو (Nosferatu)
فیلمی که رابرت اِگرز بهعنوانِ محبوبترین فیلم ترسناکِ عمرش انتخاب کرده، چندان غافلگیرکننده نیست؛ بهویژه اگر بدانیم این فیلمساز چنان دلبستگی عمیقی به اثرِ موردنظر دارد که در سال ۲۰۲۵ نسخهی تازهای از آن را ساخت. اِگرز در گفتوگو با وبسایت «شادر»، از «نوسفراتو»، فیلم صامت و کلاسیک فریدریش ویلهلم مورنائو، محصول سال ۱۹۲۲، بهعنوان یکی از بزرگترین و تأثیرگذارترین تجربههای سینمایی خود یاد کرد. او دربارهی نخستین مواجههاش با این فیلم و تأثیر ماندگار آن گفت: «این فیلم در زمان خودش یه اثر ترسناکِ مستقل به حساب میاومد؛ فیلمی که از نظر فنی کمی خام و ناپخته بود، اما بااینحال یکی از بزرگترین و تسخیرکنندهترین فیلمهاییه که تا حالا ساخته شده. نسخههای رنگیِ مرمتشدهی جدید واقعاً چشمگیرن، اما من هنوز نسخههای بیکیفیتِ سیاهوسفیدی رو ترجیح میدم که از تکهفیلمهای باقیموندهی نسخههای ۱۶ میلیمتری تهیه شدن. این نسخههای خشدار و کثیف، حالوهوایی مرموز و غریب دارن و به شکلگیری این افسانه کمک کردن که مکس شرک واقعاً یه خونآشام بوده...»
«فکر کنم حدود ۹ سالم بود که برای اولین بار فیلم رو دیدم. چیزی که بیش از همه روم تأثیر گذاشت، بازی مکس شرک، فضای هولناکِ فیلم و این بود که چطور داستان دراکولا رو به یه قصهی پریان ساده و موجز تبدیل کرده بود. نسخهی ویاچاسی که بارها و بارها تماشاش میکردم، احتمالاً از روی یه نسخهی بیکیفیتِ ۱۶ میلیمتری تهیه شده بود؛ برای همین، کلاهگیس طاس و گریم چربِ صورت شرک اصلاً دیده نمیشد و اون واقعاً به یه خونآشام تبدیل شده بود! بااینکه ترجیح میدم نسخهی کاملاً مرمتشدهی فیلم رو تماشا کنم، چون بهتر میشه دید مورنائو و همکارهاش دقیقاً چه چیزی توی ذهن داشتن، اما همون ایرادهای نسخهی ویاچاس باعث میشد فیلم واقعیتر به نظر برسه. اون موقع که بچه بودم، تقریباً حس میکردم دارم یه فیلم از نوعِ «فاند فوتیج» تماشا میکنم.»
۲۲. کورالی فارژا: شیطان را دیدم (I Saw the Devil)
کورالی فارژا، فیلمساز فرانسوی، پیش از آنکه با ساخت «ماده» (The Substance) به شهرتی جهانی دست پیدا کند، با فیلم «انتقام» (Revenge)، محصول سال ۲۰۱۷، یکی از آثار شاخص و بحثبرانگیز سینمای وحشت را خلق کرده بود. اما وقتی صحبت از ساخت فیلمی خونآلود با محوریت انتقامجویی به میان میآید، سینمای کرهجنوبی یکی از الهامبخشترین منابعی است که میتوان به سراغش رفت. فارژا نیز برای ساخت این فیلم از آثاری چون «اولدبوی» (Oldboy)، ساختهی پارک چانووک، و «شیطان را دیدم»، بهکارگردانیِ کیم جیوون، محصول سال ۲۰۱۰، تأثیر پذیرفت.
او در گفتوگو با روزنامهی «فایننشال تایمز» دربارهی تأثیر این آثار بر نگاه سینمایی خود گفت: «صحنههای خونین این فیلمها اونقدر اغراقآمیزن که به چیزی ابسورد و درعینحال شاعرانه تبدیل میشن. چیزی که برام جذابه، لحظهایه که خون و گوشت به چیزی باروک و اُپرایی تبدیل میشن. کوئنتین تارانتینو هم توی بیل را بکش همین کار رو انجام میده.» فارژا در جای دیگری نیز دربارهی منابع الهام خود توضیح داد: «بیشتر منابع الهام من فیلمهای انتقاممحوری مثل بیل را بکش، مکس دیوانه و رمبو بودن. همینطور اون جنون و دیوانگیای رو دوست دارم که توی فیلمهای کرهجنوبی مثل اولدبوی و شیطان را دیدم وجود داره؛ فیلمهایی که بهشدت خونینن، اما با نگاهی کاملاً هنری، دیوانهوار و شاعرانه به ژانر وحشت میپردازن. چیزی که دنبالش بودم این بود که خشونت رو نقطهای برسونم که حالتی ابسورد و اغراقآمیز، تقریباً اُپرایی پیدا کنه؛ نه اینکه صرفاً تجربهای تروماتیک باشه.»
۲۳. مایک فلاناگان: دختر کُت سیاه (The Blackcoat’s Daughter)
مایک فلاناگان، بهواسطهی آثاری مثلِ «هیس» (Hush) و «دکتر اسلیپ» (Doctor Sleep) و سریالهایِ ترسناک موفق نتفلیکس، از جمله «تسخیرشدگی خانهی هیل» و «تسخیرشدگی عمارت بلای»، به یکی از چهرههای برجستهی سینمای وحشت معاصر تبدیل شده است. اما فیلمهای ترسناک محبوب او از میان آثار سالهای اخیر کداماند؟ فلاناگان در فهرستی که برای وبسایت «راتن تومیتوز» تهیه کرده بود، از آثاری چون «دعوت» (The Invitation)، «محموله» (Cargo) و «دخترِ کُتسیاه»، ساختهی آزگود پرکینز، نام بُرد. او دربارهی فیلم پرکینز گفت: «این فیلمِ معماییِ مورمورکننده و تأملبرانگیز یکی از فیلمهای محبوب منه. بازیها در تمام بخشهای فیلم فوقالعادهان. اولش به نظر میرسه با داستان دو دختر طرفیم که بعد از تنها موندن توی مدرسهی شبانهروزیشون، با یه نیروی ماورایی روبهرو میشن؛ اما هرچی به پایان نزدیکتر میشیم، میفهمیم ماجرا خیلی عمیقتر از این حرفهاست. به دلایل زیادی عاشق این فیلمم، اما چیزی که بیش از همه برام جذابه، پرداختن به جنبهای از داستانهای تسخیرشدگیه که کمتر بهش پرداخته شده.»
۲۴. ویلیام فریدکین: بازیهای بامزه (Funny Games)
ویلیام فریدکین، کارگردان «جنگیر»، در گفتوگو با مجلهی «اینترتینمنت ویکلی» و هنگام معرفی سیزده فیلم ترسناک محبوبش، «بازیهای بامزه»، ساختهی میشائل هانکه را ترسناکترین فیلم این فهرست دانست. فریدکین دربارهی این اثر گفت: «احتمالاً ترسناکترین فیلم این فهرسته، چون داستان دو جوونِ شرور رو روایت میکنه که توی روستایی دورافتاده، یه خانواده رو داخل خونهی خودشون به وحشت میاندازن. این دقیقاً از اون اتفاقاتیه که این روزها خیلی وقتها توی اخبار دربارهشون میشنویم. ترسناکتر از همه اینهکه چنین اتفاقی واقعاً ممکنه رخ بده. فیلم بهشکلی درخشان ساخته شده.»
یکی دیگر از انتخابهای فریدکین، فیلم فرانسوی «شیطانصفتان» (Les Diaboliques)، ساختهی آنری-ژرژ کلوزو و محصول سال ۱۹۵۵، است. او در توصیفِ این فیلم میگوید: «سالها بعد این فیلم رو با بازی شارون استون بازسازی کردن؛ اون نسخه رو فراموش کنین! نسخهی اصلی که یه فیلم فرانسویه، پر از غافلگیریه. داستان دربارهی مردیه که به همراه همسرش یه مدرسه رو اداره میکنه و یکی از معلمهای مدرسه هم معشوقهشه. این دو زن تصمیم میگیرن چون این مرد با هر دوی اونا رفتار وحشیانهای داره، از شرش خلاص بشن و بکُشنش. سعی میکنن جسدش رو مخفی کنن، اما در طول این مسیر، نشونههای کوچیکی پیدا میشه که احتمال میده اون مرد واقعاً نمُرده باشه؛ یا شاید برای انتقام گرفتن از کاری که این دو زن کردن، برگشته تا عذابشون بده. هیچوقت نمیتونی با اطمینان بفهمی واقعاً چه اتفاقی افتاده. فیلم کاملاً واقعگرایانهست و در پایان، بزرگترین غافلگیری رو در بین تمام فیلمهای این فهرست براتون رو میکنه. ایدهی داستان فوقالعادهست و اجرای فیلم هم واقعاً درخشانه.»
۲۵. الکس گارلند: بیگانه (Alien)
الکس گارلند امروزه یکی از چهرههای مهم و تأثیرگذار سینما و تلویزیون در قلمروِ علمیتخیلی به شمار میرود؛ آثاری چون «اکس ماکینا» (Ex Machina)، «نابودی» (Annihilation) و سریالِ «توسعهدهندگان» (Devs) گواه جایگاه او در این ژانر هستند. بااینحال، دلبستگی عمیق گارلند به سینمای وحشت نیز انکارناپذیر است؛ تا آنجا که میتوان ردپای این ژانر را در تار و پود تقریباً تمام آثارش دنبال کرد. او پیشتر با نگارش فیلمنامهی «۲۸ روز بعد» و دنبالههایش به سراغ جهان زامبیها رفته بود و در «نابودی» نیز یکی از هولناکترین لحظات کارنامهی خود را با سکانس حملهی خرس جهشیافته رقم زد؛ سکانسی کابوسوار که تعلیق نفسگیر و فرجام تکاندهندهاش، یادآور فضای دلهرهآور «بیگانه» (Alien)، ساختهی ریدلی اسکات است. ازهمینرو، چندان عجیب نیست که گارلند این فیلم را یکی از بزرگترین منابع الهام خود بداند؛ اثری که از شاخصترین نمونههای پیوند سینمای وحشت و علمیتخیلی به شمار میرود. او در گفتوگو با وبسایت «آیجیان» دربارهی این فیلم گفت: «به نظرم بیگانه فیلم بینقصیه؛ فیلمی هوشمندانه، واقعاً ترسناک و از نظر ساخت هم فوقالعادهست. یادمه وقتی اکران شد، چه حسوحالی داشت... فیلم بهشدت تازه و متفاوت به نظر میرسید و کلی چیز رو از نو تعریف کرد. این فیلم به من نشون داد که بازآفرینی واقعاً یعنی چی.»
۲۶. لوکا گوادانینو: مگس (Fly)
لوکا گوادانینو، کارگردان بازسازی «سوسپیریا» (Suspiria)، در گفتوگویی با وبسایت «والچر» در دسامبر ۲۰۱۸، از «مگس»، ساختهی دیوید کراننبرگ، بهعنوانِ «یکی از شاهکارهای تمام دوران سینما» یاد کرد. گوادانینو دربارهی اهمیت این اثر گفت: «تجربهی وحشت برای من همیشه با نوعی هیجان شدید همراه بوده؛ هم میترسم و هم احساس میکنم نیروی تازهای در وجودم بیدار میشه. مگس، ساختهی کراننبرگ یکی از شاهکارهای تمام دوران سینماست؛ یکی از شاهکارهای بیشماری که آقای کراننبرگ خلق کرده. این فیلم واقعاً یه اثر ترسناک تمامعیاره. اما وحشت اصلیش برای من به پایان فیلم برمیگرده؛ جایی که میفهمی شخصیت جف گلدبلوم و شخصیت جینا دیویس با تمام وجود عاشق همدیگهان، اما دیگه نمیتونن کنار هم باشن. وحشت واقعی فیلم همین ناممکنبودن عشق بین این دو نفره؛ چیزی که از یک نظر، به پایان سوسپیریا شباهت داره. لحظهای که مگس از اون میخواد به وضعیتش پایان بده، یکی از قدرتمندترین، هولناکترین و درعینحال زیباترین لحظات سینمای وحشته. همین یک سکانس بهخوبی نشون میده که این ژانر چقدر اهمیت داره و تا چه اندازه میتونه از مرزهای معمول خودش فراتر بره.»
۲۷. جیمز گان: اتاق انتظار (Green Room)
جیمز گان، پیش از آنکه نامش با جهان سینمای ابرقهرمانی مارول و دیسی گره بخورد، با نگارش فیلمنامهی بازسازی «طلوع مردگان» (Dawn of the Dead)، به کارگردانی زک اسنایدر، و ساخت فیلم «خزنده» (Slither)، جایگاه خود را در سینمای وحشت تثبیت کرده بود. گان در سال ۲۰۱۷ فهرستی از پنجاه فیلم ترسناک محبوبش را در توییتر منتشر کرد؛ فهرستی که در صدر آن «آروارهها»، ساختهی استیون اسپیلبرگ، قرار داشت. در میان انتخابهای او، «اتاق انتظار»، فیلم ترسناک و خشونتبار جرمی سونیه، محصول سال ۲۰۱۵، نیز با کسب رتبهی ششم به جایگاهی قابلتوجه دست یافت. این فیلم با بازی آنتون یلچینِ فقید، داستان اعضای یک گروه موسیقی پانک را روایت میکند که پس از اجرای برنامهای در مکانی دورافتاده، ناخواسته درگیر رویارویی با گروهی از نئونازیهای خشن میشوند. پاتریک استوارت نیز در نقشی متفاوت از تصویر آشنای خود، رهبری این گروه افراطی را برعهده دارد.
۲۸. جیم جارموش: روانیِ آمریکایی (American Psycho)
جیم جارموش، از چهرههای شاخص و تأثیرگذار سینمای مستقل آمریکا، در گفتوگو با وبسایت «راتن تومیتوز»، «روانی آمریکایی»، ساختهی مری هارون، را نهتنها محبوبترین فیلم ترسناک خود، بلکه بهترین فیلم زندگیاش معرفی کرد. جارموش در توضیح دلایل تحسین این اثر، به توانایی هارون در اقتباس سینمایی از رمان برت ایستون الیس و بازآفرینی جهان هولناک آن اشاره کرد: «مری هارون، یکی از کارگردانان و نویسندگان مهم سینمای آمریکا، در اقتباس از این رمان و تبدیل کلمات به زبان سینما، کار فوقالعادهای انجام داده. فیلم براساس رمانی نوشتهی برت ایستون الیس ساخته شده که در سال ۱۹۹۱ منتشر شد و داستانش در دههی ۱۹۸۰ میگذره. به نظرم فیلم امروز، حتی بیشتر از زمان اکرانش، با مخاطب ارتباط برقرار میکنه. البته اون موقع بعضیها بهش برچسب اثری کثیف و جنسیتزده میزدن. بازی کریستین بیل واقعاً خیرهکننده و میخکوبکنندهست و بقیهی بازیگرها ــ ویلم دفو، کلوئی سونی، ریس ویترسپون و جرد لتو ــ همگی عالی ظاهر شدن.»
«روانی آمریکایی» اثری است که پیوسته مرز میان سینمای وحشت، هجو اجتماعی و درام روانشناختی را جابهجا میکند. مری هارون با تمرکز بر زندگی پاتریک بیتمن، کارگزار جوان و ثروتمند والاستریت، از ذهنیتی پرده برمیدارد که در آن مصرفگرایی افراطی، خودشیفتگی و میل بیمارگونه به تمایز، بهشکلی هولناک با یکدیگر گره خوردهاند. فیلم با قرار دادن خشونت در بطن زندگی روزمرهی طبقهی مرفه آمریکا، تصویری کابوسوار از جامعهای ارائه میدهد که در آن هویت افراد نه بر اساس ویژگیهای انسانی، بلکه از طریق ظاهر، ثروت، برندهای تجاری و جایگاه اجتماعی تعریف میشود. در چنین جهانی، مرز میان واقعیت و توهم نیز بهتدریج فرو میریزد و ذهن آشفتهی بیتمن به بازتابی اغراقآمیز از پوچی و بیگانگی حاکم بر محیط پیرامونش تبدیل میشود. کریستین بیل نیز با اجرایی درخشان، دوگانگی هولناک این شخصیت را به تصویر میکشد.
۲۹. جنیفر کنت: کشتار با ارهبرقی در تگزاس (The Texas Chain Saw Massacre)
جنیفر کنت، فیلمساز استرالیایی و خالق آثار تحسینشدهای چون «بابادوک» (The Babadook) و «بلبل» (The Nightingale)، در گفتوگو با وبسایت «شاتراستاک»، هنگام صحبت دربارهی فیلمهای محبوبش در ژانر وحشت، از نسخهی اصلی «کشتار با ارهبرقی در تگزاس»، ساختهی توبی هوپر، بهعنوان یک شاهکار سینمایی یاد کرد. کنت در توضیح تأثیر ماندگار این فیلم و تصویری که از خشونت ارائه میدهد، گفت: «وقتی به فیلمهای قدیمیتری مثل نسخهی اصلیِ کشتار با ارهبرقی در تگزاس نگاه میکنم، با شاهکاری مواجه میشم که حرف عمیقتری دربارهی ذات انسان میزنه. تجربهی تماشای این فیلم برای من شبیه اینه که تصور کنم حیوانی که قراره به کشتارگاه برده بشه، چه احساسی داره. بعضیها خودشون رو جایِ صورتچرمی میذارن، اما من با قربانیهای فیلم همذاتپنداری میکنم. خشونتی خام، زمخت و مهارنشده در سراسر فیلم جریان داره. واقعاً با اثری نبوغآمیز و همچنان شوکهکننده طرفیم؛ فیلمی که انرژی منحصربهفردی داره. در مقابل، دیشب نسخهی بازسازیشدهی جمعه سیزدهم از تلویزیون پخش میشد و من احساس میکردم دارم تبلیغ شامپو تماشا میکنم!»
۳۰. کارین کوساما: عادت (Habit)
کارین کوساما، فیلمساز آمریکایی و کارگردان آثاری چون «بدن جنیفر» (Jennifer’s Body) و «دعوت» (The Invitation)، در گفتوگو با مجلهی «نایلون»، از «عادت»، ساختهی لری فِسندن در سال ۱۹۹۷، بهعنوان یکی از فیلمهای ترسناک محبوبش نام بُرد. کوساما در توضیح دلایل علاقهاش به این فیلم، گفت «یادمه وقتی فیلم در اواسط دههی ۹۰ اکران شد، تماشاش کردم و چیزی که بیش از همه توجهم رو جلب کرد، دو خط داستانی موازی اون بود: از یک طرف، داستان مردیه که شاید وارد رابطهای عاشقانه با یک خونآشام شده و از طرف دیگه، با روایت مردی مواجهیم که بهدلیل اعتیاد شدید به الکل، زندگیاش بهتدریج داره از هم میپاشه. این فیلم از نظر مضمونی مکمل فوقالعادهای برای اعتیاد (The Addiction)، ساختهی ابل فراراست و تصویری زنده و بیپرده از زندگی آدمیه که کنترل همهچیز رو از دست میده.»
یکی دیگر از فیلمهای منتخبِ کوساما «باستر و بیلی» (Buster and Billie)، محصول سال ۱۹۷۴، است؛ اثری که اگرچه در تعریف متعارف سینمای وحشت قرار نمیگیرد، نخستین تجربهی جدی او از مواجهه با ترس در سینما را رقم زده است. او دربارهی داستان و تأثیر ماندگار فیلم میگوید: «باستر و بیلی داستان عاشقانهی لطیفیه دربارهی پسری خوشقیافه که ستارهی تیم فوتبال مدرسهست و دختر تازهوارد و گوشهگیری که تقریباً حرف نمیزنه. فکر میکنم امروزه میشه گفت احتمالاً در طیف اوتیسم قرار میگیره. این دو به هم نزدیک میشن و واقعاً عاشق همدیگه میشن. پسر حتی از دوستدختر جذابش، با بازی پاملا سو مارتین، جدا میشه تا با این دختر باشه. اما انتخابش برای دوستانش و سایر اهالی شهر کاملاً غیرقابلدرکه. اینکه پسری مثل اون عاشق چنین دختری شده، از نظر اطرافیانش بهاندازهای غیرمنتظرهست که درنهایت به فاجعهای منجر میشه که شاید در نگاه اول باورنکردنی به نظر برسه، اما در منطق دنیای فیلم کاملاً قابلفهمه: دوستان فوتبالیست پسر، دختر رو در مسیر بازگشت از مدرسه تعقیب میکنن، به جنگل میبرن و بهش تعرض میکنن و در نهایت به قتل میرسوننش. پسر وقتی از ماجرا باخبر میشه، به سالن بیلیاردی میره که دوستانش معمولاً اونجا جمع میشدن و با چوب بیلیارد، چشمهای تکتک اونها رو کور میکنه. در نهایت هم باقی عمرش رو در زندان میگذرونه. صحنهی تعرض تأثیر عمیقی روی من گذاشت، چون فیلم کاری میکرد که کاملاً خودم رو در جایگاه دختر احساس کنم و وحشت و درماندگی اون رو تجربه کنم. این فیلم نگاه من رو به سینما تغییر داد. شاید به معنای متعارف کلمه، فیلم ترسناکی نباشه، اما برای من نخستین تجربهی جدی از وحشت در سینما بود.»
۳۱. دیوید لاوری: موروثی (Hereditary)
دیوید لاوری، از فیلمسازان مطرح سینمای مستقل آمریکا، که آثارِ درخشانی مثل «داستان یک روح» (A Ghost Story) و «شوالیهی سبز» (The Green Knight) را در کارنامه دارد، در سال ۲۰۱۸ و در گفتوگو با وبسایت «ایندیوایر»، از تجربهی تماشای «موروثی»، نخستین فیلم بلند آری اَستر، بهعنوان یکی از هولناکترین مواجهههای سینمایی زندگیاش یاد کرد. او دربارهی تأثیر روانی فیلم گفت: «اولین فیلم بلند آری استر یکی از ترسناکترین فیلمهاییه که توی عمرم دیدم. اولینبار در یک نمایش خصوصی در ونکوور تماشاش کردم و بعد از تمومشدن فیلم، مجبور شدم چراغهای اتاق هتل رو روشن بذارم تا بتونم بخوابم؛ کاری که از سال ۲۰۰۲ به بعد دیگه انجام نداده بودم. واقعاً از نظر روانی بههم ریخته بودم. با خودم فکر میکردم شاید فیلم بیش از حد بیرحمانه باشه. برای اینکه بفهمم واقعاً همینطوره یا نه، تنها راه این بود که چند هفته بعد، همزمان با اکران عمومی فیلم، تا جایی که میتونم از دوستام رو با خودم به سینما ببرم! شاید بهخاطر رفقام بود که تمام مدت با صدای بلند جیغ میکشیدن، اما اینبار نمیتونستم جلوی خندهم رو بگیرم. چه فیلم شیطانی و موذیانهای! بیصبرانه منتظرم که تا آخر عمرم، هر سال در ماه اکتبر دوباره تماشاش کنم.»
۳۲. اندی موشیِتی: نزدیک به تاریکی (Near Dark)
اندی موشیِتی پس از کارگردانی اقتباس دو قسمتی «آن» (It)، محصول کمپانی برادران وارنر، به یکی از چهرههای مطرح سینمای وحشت هالیوود تبدیل شد؛ مجموعهای که قسمت نخست آن با استقبال گستردهی مخاطبان، عنوان پرفروشترین فیلم ترسناک تاریخ سینما در گیشهی جهانی را به دست آورد. موشیِتی در گفتوگو با وبسایت «شورتلیست»، هنگام صحبت دربارهی آثار محبوبش در ژانر وحشت، از «نزدیک به تاریکی»، ساختهی کاترین بیگلو، بهعنوان فیلم خونآشامی محبوب خود نام بُرد و دربارهی ویژگیهای متمایز آن گفت: «این فیلم واقعاً یه اتفاق تازه بود. با یه مشت خونآشامِ پاپتی طرفیم که با یه ون مسافرتی اینور و اونور میرن. ترکیب عناصر فرهنگ آمریکایی، سویهی تاریک وسترن و این خونآشامهای کثیف و آواره، واقعاً ذهنم رو منفجر کرد. تا پیش از اون، هیچوقت چیزی شبیهش ندیده بودم. فیلم طنز سیاه و غریب زیادی هم داره. شیوهای که خونآشامها با قربانیهاشون بازی میکنن، واقعاً ترسناکه.»
آنچه «نزدیک به تاریکی» را از بسیاری از آثار خونآشامی پیش از خود متمایز میکند، فاصلهگرفتن از شمایل اشرافی و رمانتیک خونآشامها و پیوندزدن اسطورهی آنها با فرهنگ حاشیهنشین و جهان بیقانون غرب آمریکاست. بیگلو با تلفیق مؤلفههای وسترن با فیلمهای وحشت و جادهای، گروهی از خونآشامها را به تصویر میکشد که بیش از آنکه موجوداتی فراطبیعی و باشکوه باشند، یادآور یاغیان و آوارگان سرگرداناند. همین جابهجایی در شمایلپردازی، در کنار طنز سیاه و خشونت بیپردهی فیلم، به آن هویتی منحصربهفرد میبخشد؛ هویتی که حتی سالها پس از اکران، همچنان آن را به یکی از تجربههای متفاوت و تأثیرگذار سینمای خونآشامی تبدیل کرده است.
۳۳. گاسپار نوئه: سگ اندلسی (Un Chien Andalou)
«سگ اندلسی»، ساختهی مشترک لوئیس بونوئل و سالوادور دالی در سال ۱۹۲۹، یکی از شاخصترین تجربههای سورئالیستی تاریخ سینماست؛ فیلم کوتاهی که با منطق کابوسوار، تصاویر نامتعارف و خشونت بصری تکاندهندهاش، تأثیری ماندگار بر نسلهای بعدی فیلمسازان گذاشت. از میان شیفتگان این اثر، میتوان به گاسپار نوئه، فیلمساز فرانسوی، اشاره کرد که همواره از جسارت بصری و ظرفیتِ شوکآفرین سینما بهره گرفته است. نوئه در گفتوگو با وبسایت «راتن تومیتوز» دربارهی صحنهی افتتاحیهی فیلم گفت: «صحنهی آغازین فیلم، جایی که بونوئل چشم زنی رو میبُره، حتی با وجود اینکه در نمای نزدیک، چشم واقعی زن رو با چشم یه گاو جایگزین کرده بودن، بهشدت تکاندهندهست. همیشه آرزو کردم میتونستم در نخستین نمایش فیلم، در میان تماشاگران حضور داشته باشم؛ البته به شرطی که خودم پشت دوربین و در جایگاه بونوئل نبودم. مطمئنم در تاریخ سینما هیچ تماشاگری به اندازهی حاضران در اولین نمایش این فیلم، از شدت شوک چنین واکنشی نشون نداده بود.»
۳۴. جُردن پیل: میزری (Misery)
جُردن پیل، فیلمسازی که با ساخت سه اثر تحسینشدهی «برو بیرون» (Get Out)، «ما» (Us) و «نُچ» (Nope)، به یکی از چهرههای صاحبسبک و تأثیرگذار سینمای وحشت معاصر بدل شده است، در گفتوگو با روزنامهی «یواسای تودی» به تمجید از «میزری»، اقتباس راب راینر از رمان استیون کینگ در سال ۱۹۹۰، پرداخت و دربارهی یکی از مهمترین ویژگیهای آن گفت: ««میزری» از اون فیلمهاست که توش شخصیتی که در ابتدا چندان تهدیدآمیز به نظر نمیرسه، درنهایت به ترسناکترین آدم داستان تبدیل میشه.» کیتی بیتس برای ایفای نقش آنی ویلکس، زنی که دلبستگی وسواسگونهاش به پل شلدون، نویسندهی سرشناس با بازی جیمز کان، به کابوسی هولناک بدل میشود، جایزهی اسکار بهترین بازیگر زن را دریافت کرد. پیل در ادامه، به ویژگی دیگری اشاره میکند که از نظر او، «میزری» را به نمونهای درخشان از سینمای وحشت تبدیل کرده است: «نکتهی جالب دیگهی فیلم اینه که وحشتش نه از جلوههای ویژه یا اتفاقات عجیبوغریب، بلکه از بازی بازیگرها، شیوهی اجرا، فیلمنامه و دیالوگها شکل میگیره. من عاشق این نوع داستانگوییام.»
۳۵. آزگود پرکینز: غریبهها (The Strangers)
آزگود پرکینز، فرزندِ آنتونی پرکینز (نورمن بیتسِ ماندگارِ «روانیِ» هیچکاک)، با فیلمهایی مثل «دختر کُتسیاه»، «من همان چیز زیبایی هستم که در خانه زندگی میکند» و «لنگدراز» کمکم نامش را میان دوستداران سینمای وحشت جا انداخته است. او در گفتوگو با وبسایتِ «کانسکوئنس آو ساوند» از فیلمهای ترسناک محبوبش گفت: «بگذار آدم درست وارد شود، حالا نگاه نکن، چشمان بیچهره، کلهپاککن، مردم گربهای... چند تا فیلم دیگه هم هستن که همیشه باید اسمشون رو بیارم، اما هر بار کاملاً یادم میره!» و بعد از مکثی کوتاه افزود: «غریبهها هم یکی از اونهاست. عاشق غریبهها هستم.» «غریبهها» دربارهی زوجی است که اقامتشان در یک خانهی ییلاقی دورافتاده، با ورودِ سه مهاجم نقابدار در نیمهشب به کابوسی هولناک تبدیل میشود. فیلمنامه با الهام از دو واقعهی واقعی نوشته شده است: قتلهای زنجیرهای خانوادهی منسون، از جمله قتلهای معروفِ به تِیت، و مجموعهای از سرقتهایی که در دوران کودکی برایان برتینو، نویسنده و کارگردان فیلم، در محلهی محل زندگیاش رخ داده بودند.
۳۶. سم ریمی: شبِ مُردگانِ زنده (Night of the Living Dead)
سم ریمی، خالق سهگانهی «مردگانِ شریر» (معروف به «کلبهی وحشت») و از چهرههای تأثیرگذار سینمای وحشت، در گفتوگو با وبسایت «دِن آو گیک» دربارهی تجربهی تماشای «شب مردگان زنده»، اثر جریانساز و بدعتگذارِ جُرج رومرو، میگوید: «حدود ۹ سالم بود و خواهرم یواشکی منو با خودش بُرد توی سینما، چون هنوز به سن قانونی نرسیده بودم. توی میشیگان، ایالتی که من اهلشم، زمستونها سرمای وحشتناکی داره و خواهرم هم یه پالتوی بلند داشت. منم اونقدر ریزهمیزه بودم که میتونستم زیر پالتوش قایم بشم و با قدمهای کوتاه و یواش راه برم. نمیدونم باور میکنی یا نه، ولی به همین راحتی تونستم یواشکی وارد سینما بشم. واقعاً هیچوقت توی زندگیام اینقدر نترسیده بودم. جیغ میکشیدم و فریاد میزدم و از خواهرم التماس میکردم منو ببره خونه، اما اون سعی میکرد ساکتم کنه. تا اون موقع همچین تجربهای از وحشت نداشتم. فیلم اونقدر واقعی به نظر میرسید که انگار داشتم یه مستندِ ترسناک میدیدم. قبلاً هیچوقت توی سینما فیلم سیاهوسفید ندیده بودم و این فیلم بیشتر شبیه یه مستند به نظر میرسید. هیچچیزی از زرقوبرقِ هالیوود توش نبود؛ فقط یه جنون بیوقفه و تمامعیار بود که واقعاً منو به هم ریخته بود. این فیلم تأثیر خیلی زیادی روی من و نگاه من به فیلمسازی گذاشت. فکر میکنم به همین دلیله که مردگان شریر تا این حد از شب مردگان زنده الهام گرفته؛ چون اساساً چیزی که من از یک فیلم ترسناک توی ذهنم داشتم، همین فیلم بود.»
۳۷. اِلی راث: کریپشو (Creepshow)
برای اِلی راث، فیلم ترسناک کلاسیک «کریپشو» محصول سال ۱۹۸۲، از این جهت اثری ویژه بود که سه چهرهی بزرگ ژانر وحشت را کنار هم جمع کرده بود: جُرج رومرو در مقام کارگردان، استیون کینگ بهعنوان نویسنده و تام ساوینی، اُستاد جلوههای ویژه و گریم. این همنشینی نادر، به فیلم هویتی میدهد که کمتر اثری در ژانر از آن برخوردار است: حاصل همکاری کسی که زبان سینمای زامبی را بنیان گذاشت، نویسندهای که ترس را به ادبیات عامهپسند آمریکا تبدیل کرد، و هنرمندی که بدن و گوشت و خون را روی پرده ملموس میکرد. راث، که خودِ فیلمهای بیاندازه خشنِ «خوابگاه» (Hostel) را در کارنامهاش دارد، زمانی در گفتوگو با برنامهی «تودِی» دربارهی فیلم گفت: «فیلم از پنج داستان مختلف تشکیل شده و ظاهرش شبیه کامیکبوکه اما درعینحال حسابی ترسناک و چندشآوره و واقعاً سرگرمکنندهست. از طرفی، چون یه فیلم اپیزودیکه، لازم نیست خیلی حواست رو جمع کنی یا نگران دنبالکردن یه داستان واحد باشی. اگه هم از داستانی که داره روایت میشه خوشت نیاد، دَه دقیقهی دیگه یه داستان تازه شروع میشه! بازیگرهای فوقالعاده، فیلمنامهی محشر، گریم و جلوههای ویژهی بینظیر و سرگرمیِ بیوقفه؛ یه فیلم ترسناک که خیلی بیشتر از چیزی که حقشه نادیده گرفته شده و از دیدنش قراره حسابی بهت خوش بگذره.»
۳۸. جیمز وان: دیگران (The Others)
جیمز وان، فیلمسازی که با خلق آثاری چون «اَره» (Saw)، «توطئهآمیز» (Insidious) و «احضار» (The Conjuring)، مسئولِ خلقِ سهتا از موفقترین و پرفروشترین فرنچایزهایِ تاریخِ سینمای وحشت بوده است، در گفتوگو با نشریهی «هالیوود ریپورتر» از فیلمهایی گفت که در مسیر حرفهایاش الهامبخش او بودهاند. وان در میان فیلمهای محبوبش، «دیگران»، ساختهی الخاندرو آمنابار و با بازی نیکول کیدمن، را انتخاب کرد؛ اثری که بهواسطهی روایت رازآلود، فضاسازی گوتیک و یکی از غافلگیرکنندهترین توئیستهایِ تاریخ سینما شناخته میشود. او در توصیف این فیلم گفت: «فیلم آمنابار با بازی نیکول کیدمن، از نظر فیلمبرداری، ساختوپرداخت و حالوهوای کلاسیکش واقعاً فوقالعادهست. به نظرم یکی از بهترین داستانهای کلاسیکِ ارواح به سبکِ ادبیاتِ ویکتوریاییه که تا حالا روی پردهی سینما اومده.»
۳۹. تای وست: درخشش (The Shining)
تای وست، فیلمساز آمریکایی که با سهگانهی ترسناک «ایکس»، «پرل» و «مکسین» جایگاه ویژهای در سینمای وحشت معاصر پیدا کرده، بارها از «درخشش» بهعنوان یکی از مهمترین منابع الهام خود یاد کرده است. او در گفتوگو با وبسایت «راتن تومیتوز» ساختهی استنلی کوبریک را نهفقط محبوبترین فیلم ترسناک تمام عمرش، بلکه یکی از محبوبترین آثار سینماییاش، فارغ از ژانر، دانست. وست دربارهی تأثیر نخستین تماشای فیلم بر خود و ویژگیای که آن را به اثری ماندگار تبدیل میکند، گفت: «اولین فیلمی بود که وقتی بچه بودم تماشاش کردم و واقعاً تا مدتها ذهنم رو بههم ریخت. چیزی که به نظرم فوقالعادهش میکنه اینه که فقط یه فیلم ترسناک نیست؛ در اصل، داستان مردی الکلیه که از خانوادهش متنفره و بعد، این داستان به یه فیلم ترسناک تبدیل میشه. به نظرم بهترین فیلمهای ترسناک هم همینطورن؛ اول یه فیلم معمولی و درستوحسابیان و بعد به فیلم ترسناک تبدیل میشن.»
۴۰. بِن ویتلی: کلهپاککن (Eraserhead)
بِن ویتلی، فیلمسازی که با ساختِ «فهرست قتل» (Kill List) در سال ۲۰۱۱، یکی از آثار شاخص و کالتِ ژانر وحشت را به سینما عرضه کرد، در گفتوگویی با وبسایت «کرایتریون»، دیوید لینچ را «ارباب تاریکِ فیلمهای نیمهشب» نامید. ویتلی در توضیح شیفتگی خود به آثار این فیلمساز گفت: «فیلمهای لینچ به شکلی ترسناکن که کمتر توی فیلمهای ترسناک امروزی میبینیم. انگار مستقیماً با کودکِ درونم حرف میزنن؛ با همون کابوسهایی که وقتی هفت سالم بود تجربه میکردم. تماشای فیلمهاش یه تجربهی سینمایی کاملاً منحصربهفرده. یادمه هر وقت توی لندن فرصتی پیش میاومد تا فیلمهاش رو روی پرده ببینم، حتماً میرفتم. یه بار کلهپاککن و مخمل آبی رو پشتسرهم توی یک سانس نمایش میدادن... چه لذتی!»
۴۱. ادگار رایت: نیمهشب (Dead of Night)
ادگار رایت، فیلمسازی که شاید بیش از هر چیز با کُمدی زامبیمحورِ «شاونِ مردگان» (Shaun of the Dead) شناخته میشود، در اکتبر ۲۰۱۷ فهرستی از صد فیلم ترسناک محبوب خود را منتشر کرد؛ فهرستی که بهسرعت بازتاب گستردهای یافت و بار دیگر توجه علاقهمندان سینما را به شماری از آثار کمترشناختهشدهی این ژانر جلب کرد. یکی از فیلمهای حاضر در این فهرست، «نیمهشب» است؛ اثری که مارتین اسکورسیزی نیز از ستایشگران آن به شمار میرود. این فیلمِ اپیزودیک که در سال ۱۹۴۵ ساخته شد، از چهار داستان مُجزا تشکیل شده است که هرکدام را یکی از چهار کارگردان ــ آلبرتو کاوالکانتی، چارلز کرایتون، رابرت هامر و بیسیل دیرن ــ کارگردانی کردهاند. بااینحال، آنچه این مجموعهداستان را از کنار هم قرار گرفتن چند روایت مستقل فراتر میبَرد، ساختار روایی هوشمندانهای است که بهتدریج مرز میان داستانها را محو میکند و آنها را در چارچوب تجربهای واحد از اضطراب و وحشت به یکدیگر پیوند میزند. اسکورسیزی در گفتوگو با وبسایت «دِیلیبیست» دربارهی این فیلم گفت: «یه شاهکار کلاسیک بریتانیایی! چهار داستان که چهار غریبه تعریفشون میکنن؛ غریبههایی که بهشکلی مرموز توی یه خونهی روستایی دور هم جمع شدن. هر چهار داستان بهشدت دلهرهآورن و فیلم درنهایت با مونتاژی به اوج میرسه که عناصر تمام داستانها رو به هم پیوند میده و همهچیز رو به جنونی تمامعیار میکشونه.»
۴۲. راب زامبی: ۲۸ روز بعد (28Days Later)
راب زامبی، خالق فیلم «خانهی هزار جسد» و بازسازیِ «هالووین»، علاقهی خاصی به فیلم زامبیمحورِ «۲۸ روز بعد»، ساختهی دنی بویل دارد. او در گفتوگو با وبسایت «وایس» دربارهی این فیلم گفت: «به نظرم فیلم فوقالعادهای بود. چیزی که خیلی دوست داشتم این بود که دنی بویل، فارغ از تمام اعتباری که بابتش به دست آورده، تونست نگاه تازهای به فیلمهای زامبی داشته باشه. اون زمان تب ساخت فیلمهای زامبیمحور همهجا رو گرفته بود، اما واقعاً کسی نمیدونست با این ژانر باید چیکار کنه. همه فقط داشتن همون فرمولی رو تکرار میکردن که جُرج رومرو سالها قبل ساخته بود. تا اینکه بویل از راه رسید و با یه ایدهی تازه، جون دوبارهای به ژانری داد که انگار به بنبست رسیده بود. راستش، قبل از دیدنِ فیلمش اصلاً متوجه نشده بودم که سینمایِ زامبی تا این حد دچار رکود شده.»
۴۳. وِس کرِیون: چشمهی باکره (The Virgin Spring)
شاید هیچ کارگردانی بهاندازهی وِس کِریون در شکلگیری و تحول سینمای وحشت نقش نداشته باشد. کریون در فاصلهی سالهای ۱۹۷۲ تا ۲۰۱۱ بارها قواعد این ژانر را از نو تعریف کرد؛ ابتدا با ساخت «تپهها چشم دارند» در سال ۱۹۷۷، به شکلگیری زیرژانرِ آدمخواران کمک کرد و سپس با معرفی فردی کروگر در فیلم «کابوس در خیابان اِلم»، محصول سال ۱۹۸۴، تحولی اساسی در سینمای اسلشر به وجود آورد. اما انگار وس کریون، حتی پس از آنکه با ساخت برخی از بهترین آثارش جایگاه خود را در سینمای وحشت تثبیت کرده بود، هنوز حرفهای تازهای برای گفتن داشت. او چند دهه پس از خلق آن آثار، فیلمی ساخت که عملاً به بازنگریِ در زیرژانر اسلشر میپرداخت؛ زیرژانری که خودش نقش مهمی در گسترش آن داشت. «جیغ»، محصول سال ۱۹۹۶، فیلمی هوشمندانه و بدیع بود که قواعد و سازوکارهای ژانر وحشت را زیرورو کرد و بارِ دیگر وس کریون را بهعنوان اُستادی چیرهدست و صاحبنظر در قلمرو خشونت و وحشت به اثبات رساند.
بنابراین، وقتی وس کریون در گفتوگویی با نشریهی «دِیلیبیست»، دَه فیلم ترسناک محبوبِ تمامِ عمرش را معرفی کرد، علاقهمندان سینما در سراسر جهان با اشتیاق پای صحبتهایش نشستند. یکی از انتخابهای جالب و غیرمنتظرهی وس کریون، فیلم «چشمهی باکره»، ساختهی اینگمار برگمان بود؛ اثری جنایی که البته رگههایی از سینمای وحشت را نیز در خود دارد. کریون دربارهی دلیلِ انتخابِ این فیلم گفت: «ایدهی اصلیِ داستانِ چشمهی باکره که برگمان آن را از یک روایت قرونوسطایی اقتباس کرده بود، بعدها به الگوی اصلی ساختِ آخرین خانه در سمت چپ (اولین فیلمِ بلندِ کریون) تبدیل شد. چیزی که واقعاً برام شگفتانگیز بود، نحوهی روایت این ماجرا در فیلم بود. با داستانی روبهرو میشی که شاید در یک فیلم آمریکایی، انتقامی کاملاً موجه به نظر برسه؛ اما اینجا میبینی که خودِ انتقام چطور میتونه معصومیتِ قربانیها رو هم از بین ببره. چطور آدمهایی که در ابتدا کاملاً عادی به نظر میرسن، اول به قربانی تبدیل میشن و بعد خودشون دست به قتل میزنن. این جنبه از داستان واقعاً برام جذاب و تأثیرگذار بود.»
۴۴. استنلی کوبریک: رهایی (Deliverance)
بااینکه کوبریک الهامبخش بسیاری از فیلمسازانی بود که بعدها به چهرههایی برجسته در سینما تبدیل شدند، خودش نیز همواره آثار و رویکردهای متفاوت همنسلانش را دنبال میکرد و عناصر جذاب آنها را در شکلگیری و تکامل سبک سینماییاش به کار میگرفت. کوبریک بهندرت دربارهی فیلمهای محبوبش و کارگردانان همکارش صحبت میکرد، اما با گردآوری اطلاعات از منابع مختلف، فهرستی جامع شامل ۹۳ فیلم از آثاری که آنها را در زمرهی بزرگترین فیلمهای تاریخ میدانست، تهیه شده است. این فهرست با همکاری کاترینا کوبریک-هابز، دختر او، توسط مجموعهی «کرایتریون» گردآوری شده است. يکی از فیلمهای ترسناکِ کمترشناختهشدهی حاضرِ در این فهرست، فیلم «رهایی»، محصول سال ۱۹۷۲، به کارگردانی و تهیهکنندگی جان بورمَن است.
داستان دربارهی چهار مرد از شهر آتلانتاست که برای قایقرانی در آبهای خروشان، راهی مناطق دورافتاده و جنگلی شمالِ ایالت جورجیا میشوند. آنها قصد دارند پیش از ساخت سد و زیر آب رفتن رودخانهی کاهولاواسی، مسیر آن را با قایق طی کنند؛ اما خیلی زود خود را در موقعیتی خطرناک مییابند و باید هم با ساکنانِ خشنِ منطقه و هم با طبیعت وحشی و پیشبینیناپذیر آن دستوپنجه نرم کنند. تقابل دیرینهی شهر و روستا که «رهایی» آن را در مرکز داستان خود قرار داده بود، در سالهای بعد بارها در سینمای آمریکا تکرار شد؛ آنهم در قالب آثاری که آگاهانه بر جنبههای هولناکتر این شکاف تأکید میکردند و به شکلگیری زیرژانرهایی چون «وحشت کولیها» و «وحشت مناطق دورافتاده و جنگلی» انجامیدند. بااینکه چشمانداز و جغرافیای این فیلمها تفاوتهای چشمگیری با یکدیگر دارد، چندان دشوار نیست که الگوی مشترک و زیربناییِ «رهایی» را در آثاری چون «کشتار با ارهبرقی در تگزاس» ساختهی توبی هوپر (۱۹۷۴) و «تپهها چشم دارند»، ساختهی وس کریون (۱۹۷۷) تشخیص دهیم. هر دو فیلم دربارهی غریبههایی هستند که قدم به مناطق دورافتاده و روستایی میگذارند و با جوامعی روبهرو میشوند که در دل این مناطق شکل گرفتهاند و از حضور مزاحمان و بَرهَمخوردن خلوتشان استقبال نمیکنند.
۴۵. جرمی سونیه: یک گرگینهی آمریکایی در لندن (An American Werewolf in London)
جرمی سونیه، خالق تریلرِ هولناک و خشونتبار «اتاق سبز» (Green Room) است؛ اثری که جیمز گان نیز در همین فهرست، آن را در شمار فیلمهای ترسناک محبوبِ خود قرار داده است. داستان فیلم دربارهی یک گروهِ موسیقیِ پانک است که در جریان تورِ ناموفقِ خود، اجرای برنامه در کلوبی دورافتاده در ایالت اورگن را میپذیرند. اما وقتی اعضای گروه بهطور اتفاقی شاهد وقوع قتلی در پشتصحنه میشوند، خود را در محاصرهی گروهی از نئونازیهای خشن مییابند که برای پنهان نگه داشتن جنایتشان، قصد دارند هیچ شاهدی را زنده باقی نگذارند. سونیه دربارهی رویکردی که هنگام ساخت این فیلم دنبال میکرد، میگوید: ««امیدوارم حسی که این فیلم به تماشاگر منتقل میکنه، اونها رو به یاد سینمای درخشان دههی ۸۰ بندازه؛ سینمایی سرگرمکننده، ترسناک و سرشار از فضاسازی، که درعینحال با دقت و مسئولیتپذیری ساخته شده و از واقعگرایی و بارِ عاطفی هم برخورداره.»
جرمی سونیه برای ساخت «اتاق سبز» از فیلمهایی چون «موجود»، «اولین خون»، «روبوکاپ»، «لبهی رودخانه»، «جوخه» و «کماندو» الهام گرفته بود. او در ادامه میگوید: «این فیلمها واقعاً سرگرمکننده بودن و یه جور حسوحالِ دستساز و شخصی داشتن. سعی نمیکردن با داستانهای پیچیده و تودرتو یا کُلی زلمزیمبوی اضافه، خودشون رو پیچیده و بزرگ جلوه بدن؛ همون چیزهایی که باعث میشن فیلمهای امروزی انگار محصول تصمیمگیری یه کمیته باشن، نه حاصلِ دیدگاه مشخص یک فیلمساز.» کمدی ترسناک «یک گرگینهی آمریکایی در لندن»، ساختهی جان لندیس نیز یکی دیگر از منابع الهام مهم سونیه بود؛ فیلمی که بهواسطهی جلوههای ویژهی غیرکامپیوتری و گریم خلاقانهی ریک بیکر، به اثری ماندگار تبدیل شد. او با تحسین آثار لندیس، میگوید: «فیلمهاش واقعاً خندهدارن، اما درعینحال از نظر فنی و هنری هم در سطح بسیار بالایی قرار دارن.»
۴۶. کیوشی کوروساوا: گورگون (The Gorgon)
صدایی شوم و مرموز که بیآنکه منشأش را بدانید، وحشت را به جانتان میاندازد و سرانجام ممکن است شما را به خودکشی یا قتل بکشاند؟ غریبهای مرموز که با استفاده از هیپنوتیزم، آدمهای معمولی را به قاتلانی بیرحم تبدیل میکند؟ روحی سرگردان در دلِ یک کامپیوتر که کاربران اینترنت را به خودکشی سوق میدهد؟ به جهان فیلمهای ترسناک کیوشی کوروساوا خوش آمدید؛ فیلمسازی ژاپنی که پس از خلق شاهکارهایی چون «درمان» (۱۹۹۷) و «پالس» (۲۰۰۱)، در سال ۲۰۲۴ با فیلم کوتاه و هولناک «زنگ» (Chime) به ژانر وحشت بازگشت. آثار کوروساوا طی سالهای اخیر، بهواسطهی تلاشهای مؤسسات «ژانوس فیلمز» و مجموعهی کرایتریون، بیشازپیش موردتوجه و بازنگری قرار گرفتهاند؛ آنهم پس از سالها کمتوجهی به جایگاه واقعی او در سینمای وحشت. بیدلیل نیست که بونگ جونهو «درمان» را در فهرست دَه فیلم برتر تمام دوران خود قرار داده و کاری بارکر در ساختِ «آبسشن»، یکی از پُرفروشترین فیلمهای ترسناک تاریخ، از او الهام گرفته بود. اما خودِ کیوشی کوروساوا تحتتأثیرِ چه فیلمِ ترسناکی قرار دارد؟
یکی از مؤلفههای فیلمهای کیوشی کوروساوا، این است که تماشاگر مدام در انتظار وحشتی است که درست بیرون از قاب کمین کرده؛ به همین دلیل، لحظات سکون و بلاتکلیفی در آثار او سرشار از اضطرابی عمیق و آزاردهندهاند. کیوشی کوروساوا در مصاحبهای دربارهی یکی از منابع الهام غیرمنتظرهاش صحبت کرد. او در دوران کودکی از طرفداران دوآتشهی فیلمهای ترسناک کلاسیک استودیویِ بریتانیاییِ هَمِر بود و بهویژه به فیلم «گورگون»، محصول سال ۱۹۶۴، علاقهی وسواسگونهای داشت. چیزی که بیش از همه در ذهنش ماندگار شده بود، نماهایی بود که در آنها هیولای اصلی فیلم بهشکلی مُبهم در پسزمینهی صحنهها ایستاده بود. کوروساوا امروز دربارهی آن تجربه میگوید: «نمیدونم چرا، اما واقعاً از شدت ترس به خودم میلرزیدم.» با تماشای آثار وحشت او میتوان ردپای همان تصاویر وهمآلود و تهدیدآمیز را دید؛ انگار کوروساوا در بسیاری از فیلمهایش تلاش کرده همان حسِ هراسآوری را بازآفرینی کند که آن تصاویر در دوران کودکی در وجودش برانگیخته بودند.
۴۷. تاکاشی میکه: پالس (Pulse)
تاکاشی میکه یکی از تأثیرگذارترین و درعینحال جنجالبرانگیزترین فیلمسازان سینمای ژاپن است؛ مؤلفی پُرکار که بیش از صد فیلم را در کارنامهی خود جای داده و سبک نامتعارفش در سراسر جهان، هم تحسین مخاطبان را برانگیخته و هم خشم و انزجارشان را. سینمای میکه قلمرویی بیپروا از خشونت عریان، خونریزیهای افراطی و اغراقهای بصریِ گاه کارتونی است که همواره هنجارهای سینمایی و اخلاقی را زیر پا میگذارد. ازهمینرو، چندان عجیب نیست که کوئنتین تارانتینو «آزمونِ بازیگری» (Audition)، ساختهی تکاندهندهی او، را بهعنوان فیلم ترسناک محبوبش انتخاب کرده باشد. اما خودِ میکه چطور؟ وقتی از تاکاشی میکه دربارهی فیلمهای ترسناکی پرسیدند که بر سبک هنجارشکن و دیوانهوارش تأثیر گذاشتهاند، او تنها به دو فیلم اشاره کرد: «کشتار با ارهبرقی در تگزاس» و «پالس». میکه دربارهی این دو فیلم گفت: «هر دو بیش از حد ترسناک بودن؛ واقعاً هولناک و وحشتآور.» «کشتار با ارهبرقی» که نیازی به معرفی ندارد؛ اما «پالس»، ساختهی کیوشی کوروساوا، بیش از آنکه به معرفی نیاز داشته باشد، مستلزمِ شناختی دقیقتر است.
فیلم با گروهی از برنامهنویسان جوان آغاز میشود که از مرگ یکی از همکارانشان بهشدت آشفتهاند. جستوجوی آنها به یک دیسک فلاپی و وبسایتی به نام «اتاق ممنوعه» میرسد؛ فضایی وهمآلود که در آن تصاویر انسانهای منزوی و اندوهگینی به نمایش درمیآید که در اتاقهایشان نشستهاند، به نقطهای نامعلوم خیره شدهاند یا با نگاهی سنگین و بیروح به دوربین وبکم چشم دوختهاند. انگار این تصاویر، پیامهای اضطراری انسانهایی هستند که بهتازگی از عمق تنهایی خود در جهان آگاه شدهاند؛ آدمهایی گرفتار در چرخهی بیپایان روزمرگی که هیچ امکانی برای گریز از آن ندارند. بهتدریج آشکار میشود که این افراد، ارواحی سرگرداناند. بااینحال، هراس واقعی نه در حضور این ارواح، بلکه در حقیقت تلختری نهفته است که مواجهه با آن برای شخصیتهای انسانی اجتنابناپذیر میشود: زندگی شهری چیزی جز تکرار بیپایان عادتها و روزمرگیها نیست و روحبودن، درنهایت، معنایی جز گرفتار ماندن در همین چرخه ندارد.
۴۸. لین رمزی: جاده مالهالند (Mulholland Drive)
لین رمزی، فیلمساز برجستهی اسکاتلندی، معمولاً تمام آثارش را از دریچهی ژانر وحشت مینگرد؛ از فروپاشیِ روانیِ شخصیت جنیفر لارنس در پی افسردگیِ پس از زایمان در «بمیر، عشق من» (Die My Love) گرفته تا مأموریتِ نجاتِ واکین فینیکس در «تو هرگز واقعاً اینجا نبودی». بااینحال، شاید هیچیک از آثارش بهاندازهی «باید دربارهی کوین صحبت کنیم»، به قواعد بصری و نشانهشناختی سینمای وحشت نزدیک نشده باشد؛ تریلری اکسپرسیونیستی و هولناک دربارهی کشتار در مدرسه. تیلدا سوئینتن در این فیلم نقش مادری را ایفا میکند که زندگیاش پس از جنایت هولناک پسرش، کوین، با بازی تأثیرگذار اِزرا میلر، به ویرانهای از احساس گناه، انزوا و عذاب بدل میشود.
وقتی انستیتوی فیلم بریتانیا از رمزی خواست تا فهرستی از فیلمهای محبوبش را معرفی کند، نام «مالهالند درایو»، شاهکار دیوید لینچ، نیز در میان انتخابهای او به چشم میخورد. رمزی در توصیف این فیلم میگوید: «کاملترین داستان وحشت دربارهی لسآنجلس؛ روایت سقوط بازیگر جوان، سادهدل و جاهطلبی که نیروهای تاریک و پنهان شهر سرانجام او را از خود میرانند. دیوید لینچ با نگاه منحصربهفردش و در قاب آفتاب درخشان کالیفرنیا، این داستان را به تجربهای وحشیانه، سورئال و هولناک تبدیل میکند؛ تجربهای که بیش از هر فیلم دیگری، آنچه را در زیر پوست شهر میگذرد، آشکار میسازد. لسآنجلس پس از این فیلم دیگر هرگز شهر سابق نشد؛ شهری که تاریکی در زیر نمای پرزرقوبرقش و حتی پشتِ سطلهای زبالهاش کمین کرده است. فیلم همچنین با محو کردن مرز هویت میان دو زن، یادآور پرسونای اینگمار برگمان است.»
۴۹. پدرو آلمودوار: خلسه (Arrebato)
پدرو آلمودوار، هنگام معرفی سیزده فیلم اسپانیایی که بیشترین تأثیر را بر شکلگیری جهانبینی او بهعنوان فیلمساز گذاشتهاند، در گفتوگو با «مؤسسهی فیلم بریتانیا» توضیح داد که انتخاب فیلم ترسناک «خلسه» (Arrebato)، ساختهی ایوان زولوتا و محصول سال ۱۹۷۹، برای این فهرست امری بدیهی بوده است. فیلم دربارهی کارگردانی است که هنگام تلاش برای ثبت حالات آگاهی خود در پی مصرف موادمخدر، بهتدریج چنان در فرایند فیلمسازی غرق میشود که این فعالیت تمام وجودش را تسخیر میکند. زولوتا و شماری از همکارانش هنگام ساخت فیلم تحتتأثیرِ هروئین بودند؛ وضعیتی که تولید را از نظر هزینه و زمانبندی بهمراتب فراتر از برنامهی اولیه بُرد و به تشدید سویههای تجربی اثر انجامید. بااینحال، فیلم از مضمون محوری خود فاصله نمیگیرد: استعارهای از قدرت تسخیرکنندهی سینما و چگونگی فروکشیدن تماشاگر به درون تصاویر.
آلمودوار که خود نیز در حرکتی جالب، بهجای یکی از شخصیتهای زن فیلم صحبت کرده است، دربارهی «خلسه» میگوید: «این فیلم تنها چهار سال پس از مرگ فرانکو، دیکتاتور اسپانیا، در سال ۱۹۷۵ ساخته شد؛ اما تماشای آن این تصور را ایجاد میکند که گویی فرانکو هرگز وجود نداشته است. داستان، که آگاهانه از هرگونه جهتگیری سیاسی فاصله میگیرد، در مادریدی جهانوطن و همزمان با آغاز جنبش فرهنگی «لا موویدا» میگذرد؛ جنبشی که نویدبخش دورانی تازه در زندگی اجتماعی و فرهنگی اسپانیا بود. قهرمان فیلم، کارگردان فیلمهای ترسناکی است که دوربین سوپر ۸ میلیمتریاش بهشکلی مرموز او را میبلعد. خلسه روایتی شگفتانگیز از خودویرانگری است؛ داستان شیفتگیای تمامعیار به هروئین و سینما، بهمثابهی آغاز و پایانِ همهچیز، و روی آوردن به سویهی تاریک وجود، بهعنوان تنها راه ممکن برای تحقق خویشتن و شناخت خود. خلسه فیلمی نفرینشده بود؛ اثری که در زمان خود تقریباً هیچکس آن را ندید، اما امروز به یکی از کلاسیکهای بیچونوچرای سینمای مُدرن بدل شده است. بازیگران این فیلم بعدها در شماری از آثار من در دههی ۱۹۸۰ ظاهر شدند.»
۵۰. رایان مورفی: عروس فرانکنشتاین (Bride of Frankenstein)
تصور ژانر وحشت در قابِ تلویزیون، بدون در نظر گرفتن جایگاه و تأثیرگذاری رایان مورفی، تقریباً ناممکن است. او پس از آنکه با سریال «نیپ/تاک» (Nip/Tuck) مرزهای نمایش خشونت، برهنگی و تابوشکنی را در قالبِ درام پزشکی جابهجا کرد، با «داستان ترسناک آمریکایی» (American Horror Story) تمامقد به قلمرو وحشت قدم گذاشت؛ قلمرویی که از آن زمان تاکنون، به یکی از اصلیترین میدانهای خلاقیتِ او تبدیل شده است. موفقیت فصل نخست این مجموعه، نهتنها احیای قالبِ داستانگوییِ آنتولوژی در تلویزیون را به شکلی تازه رقم زد، بلکه آغازگر موجی کمسابقه از تحسین منتقدان و جوایز تلویزیونی شد. «داستان ترسناک آمریکایی» تنها در چهار فصل نخست خود، ۷۰ نامزدی و ۱۳ جایزهی اِمی بهدست آورد؛ موفقیتی که مورفی را به یکی از چهرههای بانفوذ صنعت تلویزیون بدل کرد و دامنهی جاهطلبیهایش را در ژانر وحشت گسترش داد.
درواقع، موفقیت این سریال به او امکان داد تا در پروژههای بعدی، بیش از پیش از حضور ستارگان سرشناس و چهرههای مطرح سینما و تلویزیون بهره بگیرد. «ملکههای جیغ» (Scream Queens)، «رَچد» (Ratched)، «تماشاگر» (The Watcher)، «گروتسک» (Grotesquerie)، «زیبایی» (The Beauty)، و «هیولا» (Monster) تنها بخشی از کارنامهی پُرحجم و متنوع او هستند. ازهمینرو، سلیقهی سینماییاش در انتخاب آثار وحشت، میتواند واجدِ اهمیت ویژهای باشد. مورفی فهرستی از صد فیلمِ برترِ خود را در وبسایت «لترباکسد» (Letterboxd) منتشر کرده است؛ فهرستی که دستکم هجده فیلم از آن در ژانر وحشت جای میگیرند.
درصدر این انتخابها، «عروس فرانکنشتاین»، ساختهی جیمز ویل در سال ۱۹۳۵، قرار دارد؛ فیلمی که از منظر بسیاری از منتقدان، یکی از درخشانترین و بهترین دنبالههای تاریخ سینما به شمار میرود. راجر ایبرت فقید نیز در نقد خود بر اهمیت و ماندگاری این اثر تأکید میکند و مینویسد: «بعضی فیلمها با گذر زمان کهنه میشوند و بعضی دیگر پختهتر و غنیتر. شاهکار ویل امروز حتی غافلگیرکنندهتر از زمان اکرانش به نظر میرسد؛ چراکه تماشاگران امروزی نسبت به اشارات پنهان فیلم به همجنسگرایی، مردهخواهی و بیحرمتی به مقدسات، آگاهترند. البته برای لذت بردن از فیلم، لزوماً نیازی به رمزگشایی و تحلیل لایههای پنهان آن نیست؛ عروس فرانکنشتاین اثری هجوآمیز، مهیج و سرگرمکننده است که درعینحال، با طراحی صحنهی تأثیرگذارش، به یکی از شاهکارهای جریانسازِ تاریخ سینما تبدیل شده است.»