«بُت»،ایدهای جذاب که در دام روایت گرفتار میشود
فیلم «بُت»، ساخته حمید نعمتالله پس از هشت سال اکران شد اما با وجود کارگردانی و بازیهای خوب، بهخاطر ضعف در فیلمنامه روایتی معمولی ارائه میدهد.
به گزارش فیلمزی، سرانجام «بُت» روی پرده آمد و پس از هشت سال فیلم جدیدی از حمید نعمتالله اکران شد. اما این اثر نه در حد فیلمهای پیشین کارگردان ظاهر میشود و نه انتظار مخاطب جدی را از نعمتالله برآورده میکند.
از همان سکانسهای اول میتوان دریافت که کارگردانی توانا پشت دوربین بوده، اجزای اثر از طراحی صحنه گرفته تا فیلمبرداری و البته بازیها خصوصا لیلا حاتمی در نقش اصلی و لیلی رشیدی در نقش مژی قابل توجه است، حتی موضوعی متفاوت در کارنامه سازندهاش به شمار میآید. با این حال شاهد فیلمی جذاب یا حتی تاثیرگذار نیستیم، چرا که یک مشکل بنیادین «بُت» را به اثری معمولی و گاه کسلکننده تقلیل میدهد و آن مشکل، بدون شک فیلمنامه است.
با توجه به اینکه فیلم به تازگی روی پرده رفته، نمیخواهم داستان را به تفصیل بازگو کنم، اما دست کم میتوان به کلیاتی از آن پرداخت.
نعمتالله در تازهترین کار خود به موضوع معمول این روزها و این سالها یعنی گسترش نفوذ رسانههای مجازی در زندگی مردم پرداخته و تلاش می کند با بیان داستانی از ماجراجویی اینترنتی یک دختر ناشنوا، پیامی را مبتنی بر اضمحلال اخلاق در این بستر صادر کند. حالا این تا چه اندازه در ساختار فیلمنامه پرورده میشود و فیلم در انتقال آن به مخاطب تا چه حد کامیاب است؟ در ادامه بدان خواهم پرداخت.
در وهله اول ماجرای محوری فیلم به شدت شبیه فیلم «بایسیکلران» ساخته محسن مخملباف (۱۳۶۷) است. آنجا «نسیم» ناخواسته چند شبانهروز روی دوچرخه رکاب می زند تا هزینه درمان همسر خود را مهیا کند و اینجا «لیلا»، دختری جوان و ناشنوا - که با زبان اشاره صحبت میکند - به خاطر احیای مزرعه زنبور عسل پدرش به خواسته مدیر یک پیج اینستاگرامی تن میدهد تا مدتی در پخش زنده (لایو) بیدار بماند و تعداد دنبالکنندههای پیج فروش عسل خود را زیاد کند.
در آنجا دلالان و واسطهها سرگرمی کوچک افراد طبقه محروم را تبدیل به شرطبندی های کلان میکنند و در اینجا هم دقیقا همان رویکرد تکرار میشود. آنجا آینهبین و جارچی و دلال خرده پا به نفع خودشان میاندیشند و اینجا برادر و دوست لیلا (شاهرخ و مژی) و دوست پسر مژی به دنبال منفعت خودشان هستند.
جالب اینکه در هر دو اثر نشانههایی از فیلم مشهور «مگر آنها به اسبها شلیک نمیکنند؟» ساخته سیدنی پولاک (۱۹۶۹) عمدا جاگذاری شده تا مشخص شود که سازنده تحت تاثیر آن فیلم درخشان بوده است. در آنجا نسیم از جایی عبور میکند که فیلم پولاک از تلویزیون در حال پخش است و اینجا در فصلی از فیلم عنوان دقیقا همین است، مگر آنها به اسبها شلیک نمیکنند؟ میکنند.
به هر حال نفس ِ عمل اقتباس یا وام گرفتن از فیلمی دیگر به خودی خود محل اشکال نیست و چه بسا به درک بهتر اثر جدید کمک هم کند، اما در زمان ارزشگذاری معمولا آن اثری مورد توجه است که برای اولین بار موضوعی را دستمایه قرار داده باشد و اگر فرض بر تکرار یک داستان قبلا گفته شده در میان باشد لازم است، یک گام از اثر پیشین جلوتر باشد، زاویهای تازه پیش بگذارد یا دستکم به درک عمیقتری از موضوع برسد.
در این مورد حمید نعمتالله صرفا به امروزی کردن فضا، همچنین وطنی کردن شخصیت اصلی بسنده کرده است، حال آنکه از روایتی که چنین آشکارا با آثار پیشین نسبت دارد، انتظار میرود فراتر از این تغییرات ظاهری برود. در واقع آن روایت متفاوت و تأثیرگذاری که بتواند ضرورت بازگویی این داستان را توجیه کند، در «بُت» شکل نمیگیرد.
در بسط این ادعا باید اشاره کنم، الگوهای روایی مانند «قربانیِ گرفتار در میدان آزمون»، «بهرهکش یا گرداننده نمایش»، «تماشاگرِ همدست» را بارها در آثار تاریخ سینما دیدهایم؛ داستانهایی آشنا که در آنها آدمهای گرفتار تنگنای اقتصادی یا شخصی وارد مسابقه، شرطبندی یا نمایشی عمومی میشوند و دیگران از شکست و پیروزی آنها سود میبرند، جایی که رنج انسان به سرگرمی یا منبع درآمد تبدیل میشود.
نمونههایی مثل «مرد دونده/ The Running Man»، رقابتی که تماشاگران و سازندگانش از به خطرانداختن جان انسان سود میبرند، «مسابقه موشها/ Rat Race»، مسابقهای که ثروتمندان از دور آن را به بازی شرطبندی تبدیل میکنند، سریال «بازی مرکب/ Squid Game»، آدمهای مستأصلی که برای پول وارد بازی مرگ میشوند، «مگر آنها به اسبها شلیک نمیکنند؟/ They Shoot Horses, Don't They?»، شرکتکنندگان در مسابقه رقص استقامتی زیر نگاه تماشاگران، تا مرز فروپاشی جسمی و روانی پیش میروند و ...
مسئله در تکرار یک داستان نیست، بلکه مسئله این است که فیلمساز با انتخاب چنین طرحی، چه ساختاری برای روایت آن در نظر گرفته و چه چیزی میخواهد به تجربه مخاطب اضافه کند. آیا قرار است صرفا از فراز و فرود ماجرا لذت ببریم، به مفاهیم نهفته در آن بیاندیشیم یا در پایان به معنایی مشخص برسیم؟ این امکانها البته لزوما در تقابل با یکدیگر نیستند، اما اگر فیلمساز در پی انتقال پیامی معین باشد، باید دید آیا آن پیام از دل موقعیتها و سرنوشت شخصیتها شکل میگیرد یا فیلم صرفا همان نتیجهای را به ما اعلام میکند که از پیش هم میدانستیم.
در مورد «بُت»، داستان چنان پیش میرود که رویدادها پیدرپی رخ میدهند و پیش از آنکه موقعیتها فرصت کافی برای پرورش و دراماتیزه شدن پیدا کنند، جای خود را به رویدادی دیگر میدهند. مشکل در اینجا فقط شتاب روایت نیست، حتی در دل موقعیتها نیز کنشها و مناسبات میان شخصیتها به اندازهای بسط نمییابند که تماشاگر بتواند در وضعیت آنها عمیق شود و پیامدهای آنچه را رخ میدهد، به تمامی تجربه کند.
بخش قابل توجهی از فیلم به نمایش لایو لیلا و چتهای دنبالکنندگان اختصاص دارد و گفتوگوهای لیلا با زبان اشاره نیز به ناچار زیرنویس میشوند. مشکل نه استفاده از این عناصر، بلکه نحوه و میزان بهکارگیری آنها است، زیرا انباشت اطلاعاتی که مدام باید خوانده و دنبال شوند، بدون آنکه به همان نسبت به پیشرفت درام یا شناخت شخصیتها کمک کنند، توجه مخاطب را از تجربهٔ موقعیت به دریافت اطلاعات معطوف میکند.
در سینما، اطلاعات داستانی باید تا حد امکان در کنش، تصویر و مناسبات شخصیتها تجسم پیدا کنند، نه اینکه صرفاً به مخاطب منتقل شوند. عنوانبندیهایی مانند «یک شب گذشت» یا اعلام سپری شدن چند ساعت نیز بر همین رویکرد دلالت دارند؛ فیلم بهجای آنکه گذر زمان و فرسودگی ناشی از بیخوابی را تا حد امکان به تجربهای دیداری و حسی تبدیل کند، آن را با نوشته به اطلاع مخاطب میرساند.
چنان که قبلا اشاره کردم مضمون تاثیر رسانههای مجازی بر زندگی شهروندان را قبلاً در فیلمهایی مثل «رخ دیوانه» ساخته ابوالحسن داودی، «قهرمان» کار اصغر فرهادی، «گوزنهای اتوبان» به کارگردانی ابوالفضل صفاری و ... دیدهایم، حالا اگر قرار است این ماجرا دوباره طرح شود لازم است مضمونی تازه در فیلم ببینیم.
باید اذعان کنم درونمایهای تحت عنوان «رکوردگیری لایو بیداری» تازگی داشته و پتانسیل بیان ماجراهایی پر از کشمکش و تعلیق را در خود دارد. با این حال، کارگردان نتوانسته این ایده را به خوبی پرورش دهد و روایتی که پیش گرفته، از قدرت کافی برای متقاعد کردن تماشاگر به پذیرش پیام اثر برخوردار نیست.
یکی از دلایل این ناکامی، ضعف در شخصیتپردازی نیروهای مقابل قهرمان است؛ نیروهایی که نه بهاندازهٔ کافی پرداخت شدهاند و نه در جریان داستان، قدرت و تهدیدی را که از آنها انتظار میرود حفظ میکنند. مدیر کافه (با بازی محمدرضا فروتن) در یک سو و آقای حسنی، مدیر شرکت توریستی (با بازی کاظم سیاحی) به همراه یک شرطبند ولنگار (با بازی بانیپال شومون) در سوی دیگر قرار است موانع اصلی پیش روی لیلا باشند، اما رفتار و کنشهایشان همواره با این جایگاه تناسب ندارد. برای مثال، حسنی که ظاهرا از قدرت و نفوذ برخوردار است، پس از سرقت هارد به دست یحیی ناچار میشود به دستوپای او بیفتد، رقیبش نیز با وجود تبانی با او و اجیر کردن دو مزدور، از پس گرفتن هارد برنمیآید.
مدیر کافه هم به سادگی از ماجرا کنار میکشد. اینجا هم مسئله شکست خوردن این شخصیتها نیست، بلکه فیلم نمیتواند این شکستها و عقبنشینیها را به بخشی باورپذیر از کشمکش داستان تبدیل کند. از سوی دیگر، ماجرای هارد به تدریج از کشمکش اصلی فاصله میگیرد و توجه روایت را به خود معطوف میکند و نیروهایی که باید در برابر قهرمان صفآرایی کنند، عملا از مسیر اصلی درام فاصله میگیرند.
در نتیجه، نه تقابل لیلا با این نیروها به کشمکشی جدی و تأثیرگذار تبدیل میشود و نه موانع پیش روی او چنان قوام مییابند که عبور از آنها برای تماشاگر واجد اهمیت دراماتیک باشد.
با این همه، «بُت» در مقام کارگردانی لحظات دیدنی و قابل تأملی دارد؛ از جمله تراولینگ دوربین در سکانس درگیری شاهرخ با چند نوجوان، یا فضای اندرونی شرکت حسنی که تودرتویی آن، با درها و پردهها و نورهای رنگی، به بیانی نمادین از مناسبات پنهان و جهان بستهٔ شخصیتها تبدیل میشود.
در مقابل سکانسهایی پرطمطراق هم دارد که نسبتشان با پیشبرد درام چندان روشن نیست؛ از جمله مهمانی خانهٔ شخصیت شرور با بازی بانیپال شومون و حرکات موزون او، یا گردهمایی عدهای عرب در حیاط ویلای لیلا و رقص عربی مردی با ظاهری زنانه.
این لحظات بیش از آنکه به پرورش موقعیت، تعمیق شخصیتها یا تشدید کشمکش کمک کنند، بر جلوههای نمایشی خود تکیه دارند؛ گویی قرار است با افزودن جاذبههای بصری و حرکتی، توجه مخاطب را جلب کنند، بیآنکه این جلوهها ضرورت روشنی در ساختار روایت پیدا کنند.
در نتیجه، «بُت» گاه از تصویر برای بیان معنا بهره میگیرد و گاه به نمایشهایی متوسل میشود که در کلیت اثر چندان کارکرد دراماتیکی ندارند.