معرفی مستند A La Calle (به خیابان‌ها) | سقوط آزاد یک ملت با نیکلاس مادورو

دوشنبه 15 دی 1404 - 19:00
مطالعه 16 دقیقه
معرفی مستند A La Calle | سقوط آزاد یک ملت ثروتمند با نیکلاس مادورو
مستند A La Calle سند تصویری سقوط مادورو و ویرانی ونزوئلا است؛ روایتی از استبداد و خیزش مردمی که خیابان را سنگر آزادی کردند.

در سحرگاه ۳ ژانویه ۲۰۲۶، جهان با خبری بیدار شد که بیشتر به سناریوی فیلم‌های هالیوودی شباهت داشت تا واقعیت ژئوپلیتیک: «عملیات عزمِ مطلق» (Operation Absolute Resolve). نیروهای ویژه ارتش آمریکا (دلتا فورس) با پشتیبانیِ بیش از ۱۵۰ جنگنده و هلیکوپتر، در یک حملهٔ رعدآسا سیستم‌های پدافندی ونزوئلا را غیرفعال کردند و در قلبِ کاراکاس فرود آمدند. هدف، دژ نظامیِ نیکلاس مادورو بود؛ جایی که دیکتاتور و همسرش، سیلیا فلورس، در خواب بودند. با وجودِ استحکامات سنگین و درهای فولادی ضدسرقت، نیروهای آمریکایی در کمتر از ۳۰ دقیقه دیوارها را شکافتند و مادورو را درست زمانی که تلاش می‌کرد به «اتاق امن» (Safe Room) خود بگریزد، دستگیر کردند.

نیکلاس مادورو موروس؛ سیاستمدار و رهبر سابق اتحادیه‌های کارگری بود که پس از مرگ هوگو چاوز در سال ۲۰۱۳، به‌عنوان وارثِ «انقلاب بولیواری» سکان‌دارِ ونزوئلا شد. دورانِ زمامداری او که با وعدهٔ عدالت اجتماعی آغاز شد، در عمل با بی‌سابقه‌ترین فروپاشی اقتصادی در تاریخِ غیرجنگیِ جهان، ابرتورمِ افسارگسیخته و بحرانِ مشروعیتِ سیاسی گره خورد. مادورو با تأسیسِ ساختاری مبتنی بر «اقتدارگرایی انتخاباتی» و سرکوبِ جامعهٔ مدنی، بیش از یک دهه بر مسند قدرت باقی ماند، اما سرانجام در ژانویه ۲۰۲۶ و در پیِ تغییراتِ بنیادینِ سیاسی، دورانِ حکم‌فرمانی او به پایان رسید.

نیکلاس مادورو؛ نامی که برای سال‌ها مترادف با سقوط آزاد یک ملت ثروتمند بود؛ رانندهٔ اتوبوسی که میراث‌دارِ «انقلاب بولیواری» شد، اما در عمل معمارِ یکی از بزرگ‌ترین فجایع اقتصادی و انسانی قرن بیست‌ویکم لقب گرفت. او که با تکیه بر پوپولیسم چپ‌گرا و کاریزمایِ عاریتیِ سلفِ خود، هوگو چاوز، به قدرت رسید، ونزوئلا را از بهشتِ نفتی آمریکای لاتین به ویرانه‌ای تبدیل کرد که در آن اسکناس‌ها وزن می‌شدند تا شمرده شوند.

رانندهٔ اتوبوسی که میراث‌دارِ «انقلاب بولیواری» شد، در عمل معمارِ یکی از بزرگ‌ترین فجایع اقتصادی و انسانی قرن بیست‌ویکم لقب گرفت. او که با تکیه بر پوپولیسم چپ‌گرا و کاریزمایِ عاریتیِ سلفِ خود به قدرت رسید، ونزوئلا را از بهشتِ نفتی آمریکای لاتین به ویرانه‌ای تبدیل کرد که در آن اسکناس‌ها وزن می‌شدند تا شمرده شوند

حکمرانی او نه بر اساس قانون، که بر پایهٔ «استبداد ترکیبی» بنا شده بود: ترکیبی از سرکوب نظامی، باندهای تبهکار مسلح (کالکتیوها) و یک دستگاه پروپاگاندای عظیم که فقر را «مقاومت» و گرسنگی را «جنگ اقتصادی دشمن» می‌نامید. حالا که در ژانویه ۲۰۲۶، خبر سقوط و دستگیری او به‌ تیتر یک رسانه‌‌های جهان تبدیل شده و دورانِ «مادوریسمو» به پایانِ محتوم خود رسیده است، بازخوانی پروندهٔ این سال‌های سیاه، دیگر یک بحث سیاسی نیست؛ یک ضرورت تاریخی است.

مستند «به خیابان‌ها» (A La Calle)، ساختهٔ نلسون جی. ناوارته و مکس کایسدو، دقیقاً همان سندِ تصویریِ تکان‌دهنده‌ای است که نشان می‌دهد چرا این سقوط، نه یک کودتا، که فریادِ خفه‌شدهٔ میلیون‌ها انسان بود که بالأخره راهش را به بیرون باز کرد.

مستند با مونتاژی سریع از دوران هوگو چاوز آغاز می‌شود؛ روزهایی که قیمت نفت بالا بود و وعده‌های «سوسیالیسم قرن بیست‌ویک» گوش‌نواز به نظر می‌رسید. اما خیلی زود، با کات‌های خشن به دوران مادورو پرتاب می‌شویم. یکی از خطوط روایی اصلی، داستان فدریکا، دانشجوی پزشکی است. او عضو گروه «صلیب سبز» (Primeros Auxilios) است؛ گروهی داوطلب که در دلِ تظاهرات، معترضانِ زخمی را درمان می‌کنند. داستانِ رندال، آرایشگر و کارگر شهرداری، و همسرش ییی، شاید دردناک‌ترین لایهٔ اثر باشد. آن‌ها نمادِ طبقهٔ کارگری هستند که انقلابِ بولیواری ادعایِ نمایندگی‌شان را داشت، اما حالا بزرگترین قربانی‌اش شده‌اند. بخشِ سیاسیِ فیلم بر لئوپولدو لوپز، رهبر کاریزماتیکِ حزب «اراده مردمی» (Voluntad Popular) متمرکز است. فیلمسازان دسترسیِ بی‌نظیری به او در دورانِ حبسِ خانگی داشته‌اند. دراین‌میان، مستند با استفاده از دوربین‌های مخفی و موبایل‌های شهروندان، خشونتِ عریانِ سال ۲۰۱۷ را بازسازی می‌کند. پردهٔ سومِ فیلم، به صعودِ ناگهانی خوان گوایدو اختصاص دارد. جوانی ناشناخته که به عنوان رئیس‌مجلس، خود را رئیس‌جمهور موقت خواند. اثر نه با پیروزی، که با تعلیق تمام می‌شود (که با توجه به زمان ساختش طبیعی است). قیامِ نظامیِ ۳۰ آوریل شکست می‌خورد. لوپز به سفارت اسپانیا پناهنده می‌شود و رندال در بوگوتا (کلمبیا) آواره است.

این خلاصه‌ای بود از آنچه خواهید دید؛ حال به بررسی اثر می‌پردازیم.

مستند «به خیابان‌ها» یک گزارش خبری معمولی نیست؛ اثری است که طی سه سال، با دوربین‌های مخفی، شبکه‌های زیرزمینی و ریسکِ بالایِ دستگیری ساخته شده است. سازندگانِ اثر، لنزِ دوربین را هم به سمتِ چهره‌های شناخته‌شدهٔ اپوزیسیون مانند لئوپولدو لوپز و خوان گوایدو، و هم به سمتِ قهرمانانِ خاموشِ این تراژدی چرخانده‌اند: مردم عادی. این مستند، روایتی است از آن سویِ دیوارهای کاخ میرافلورس؛ جایی که «سیاست» به معنایِ چانه‌زنی برای قدرت نیست، تلاشی روزمره برای زنده ماندن، برای پیدا کردنِ دارو و برای سیر کردنِ شکم است. اگر مادورو در سخنرانی‌هایش از «عزت ملی» میگفت، A La Calle تصویرِ واقعیِ این عزت را در سطل‌های زباله و صف‌های کیلومتریِ نان جستجو می‌کند.

ساختارِ مستند بر پایهٔ تقابلِ دو نیرو بنا شده است: قدرتِ سرکوبگر و قدرتِ خیابان. فیلمسازان با مهارتی مثال‌زدنی، خطِ زمانیِ اعتراضاتِ ۲۰۱۷ و بحرانِ ریاست‌جمهوریِ ۲۰۱۹ را به هم می‌دوزند تا نشان دهند که دیکتاتوری در ونزوئلا، یک‌شبه برقرار نشد و حاصلِ فرسایشِ تدریجیِ نهادهای دموکراتیک بود. استفاده از تصاویرِ آرشیویِ بکر و فوتیج‌هایی که شهروند-خبرنگاران ضبط کرده‌اند، به اثر کیفیتی «چریکی» بخشیده است؛ حسی از اضطرار و خطر که مخاطب را در وسطِ گازهای اشک‌آور و شلیکِ مستقیمِ نیروهای گارد ملی قرار می‌دهد.

یکی از درخشان‌ترین و دردناک‌ترین بخش‌های مستند، تمرکز بر نقشِ «کالکتیوها» (Colectivos) است؛ گروه‌های شبه‌نظامیِ موتورسواری که بازویِ غیررسمیِ سرکوبِ رژیم بودند. مستند نشان می‌دهد که چگونه مادورو با برون‌سپاریِ خشونت به این گروه‌ها، تلاش می‌کرد دستانِ دولت را پاک نگه دارد، در‌حالی‌که خیابان‌ها را به میدانِ جنگِ تمام عیار تبدیل کرده بود. این تصویر، یادآورِ همان مکانیسمِ «پلیس فکر» در ادبیاتِ جرج اورول است، با این تفاوت که اینجا نظارت نه فقط ایدئولوژیک، که به‌سیاهی فیزیکی و خونین است.

از منظرِ شخصیت‌پردازی، مستند تلاشی نمی‌کند تا از رهبرانِ اپوزیسیون قدیس بسازد، اما بر شجاعتِ مدنیِ آن‌ها تأکید می‌کند. داستانِ لئوپولدو لوپز که از زندانِ نظامیِ «رامو ورده» مقاومت را هدایت می‌کند، و صعودِ ناگهانیِ خوان گوایدو به عنوانِ نمادِ امید، ستون فقراتِ روایتِ سیاسیِ فیلم را تشکیل می‌دهند. اما قلبِ تپندهٔ اثر، شخصیتِ فدریکا، پزشکِ جوانی است که با کمبودِ دارو دست‌وپنجه نرم می‌کند، یا رندال، فعالِ دانشجویی که جوانی خود را در بازداشتگاه‌ها می‌گذراند. این‌ها کسانی هستند که هزینهٔ آن «سوسیالیسمِ قرنِ بیست‌ویکمی» را با زندگیِ خود پرداختند.

مستند A La Calle هشداری است صریح دربارهٔ شکنندگیِ دموکراسی. اثر با ظرافت نشان می‌دهد که چگونه یک نظامِ دموکراتیک می‌تواند از درون تهی شده و با حفظِ پوستهٔ انتخابات و قانون اساسی، به یک هیولایِ تمامیت‌خواه بدل شود. حالا که نیکلاس مادورو دیگر در قدرت نیست، تماشایِ این مستند اهمیتی دوچندان یافته است؛ نه به عنوانِ پیشگوییِ یک سقوط، به عنوانِ سندِ مظلومیتِ ملتی که برای بازپس‌گیریِ حقِ «نفس کشیدن»، گران‌ترین بهایِ ممکن را پرداخت. «به خیابان»، مرثیه‌ای است برای ویرانی، و همزمان سرودی برای امید. این اثر به ما یادآوری می‌کند که دیکتاتورها ممکن است بتوانند اقتصاد را نابود کنند، رسانه‌ها را ببندند و مخالفان را حبس کنند، اما هرگز نمی‌توانند خیابان را، وقتی که تصمیم به پس گرفتنِ سرنوشتِ خود می‌گیرد، برای همیشه ساکت کنند.

«به خیابان‌ها» مرثیه‌ای است برای ویرانی، و همزمان سرودی برای امید. این اثر به ما یادآوری می‌کند که دیکتاتورها ممکن است بتوانند اقتصاد را نابود کنند، رسانه‌ها را ببندند و مخالفان را حبس کنند، اما هرگز نمی‌توانند خیابان را برای همیشه ساکت کنند

ساختارِ مستند، برخلافِ بسیاری از آثارِ سیاسی که بر تحلیل‌های «کله‌های سخنگو» (Talking Heads) تکیه دارند، بر پایهٔ تقابلِ دراماتیک دو نیرو بنا شده است: قدرتِ سرکوبگر و قدرتِ خیابان. فیلمسازان با مهارتی مثال‌زدنی در تدوین، خطِ زمانیِ اعتراضاتِ ۲۰۱۷ و بحرانِ ریاست‌جمهوریِ ۲۰۱۹ را به هم می‌دوزند تا نشان دهند که دیکتاتوری در ونزوئلا، یک‌شبه برقرار نشد، بلکه حاصلِ فرسایشِ تدریجیِ نهادهای دموکراتیک بود. استفاده از تصاویرِ آرشیویِ بکر و فوتیج‌هایی که شهروند-خبرنگاران با موبایل‌های لرزان ضبط کرده‌اند، به فیلم کیفیتی «چریکی» و «بی‌واسطه» (Verité) بخشیده است؛ حسی از اضطرار و خطر که مخاطب را در وسطِ گازهای اشک‌آور و شلیکِ مستقیمِ نیروهای گارد ملی قرار می‌دهد.

جدای از روایتِ کلانِ سیاسی، سازندگانِ اثر در لایه‌ای عمیق‌تر، پرتره‌ای انسانی از فروپاشی ترسیم می‌کنند. تعدادی از این محورهای کلیدیِ روایی عبارت‌اند از:

«دیالکتیکِ امید و یأس»: مستند مدام بین شورِ انقلابیِ تظاهرات‌های میلیونی و یأسِ مطلقِ بیمارستان‌های بدونِ تجهیزات در نوسان است. شخصیتِ فدریکا، پزشکِ جوانی که با کمبودِ دارو دست‌وپنجه نرم می‌کند و مجبور است بیمارانش را به دلیلِ نبودِ امکانات اولیه از دست بدهد، نمادِ فروپاشیِ زیرساخت‌هاست. او سیاستمدار نیست، اما سیاستِ مادوریسمو واردِ اتاقِ معاینهٔ او شده و سوگندِ پزشکی‌اش را به چالش می‌کشد.

«نسلِ سوخته»: شخصیتِ رندال، فعالِ دانشجویی جوانی که جوانیِ خود را در بازداشتگاه‌ها و زیرِ فشارِ بازجویی می‌گذراند، تجسمِ آینده‌ای است که دزدیده شده. در این مستند به خوبی می‌بینیم که چگونه یک رژیم برای بقایِ خود، حاضر است پویاترین بخشِ جامعه را قربانی کند. رندال فقط یک معترض نیست؛ او نمایندهٔ نسلی است که انتخابش میانِ «مهاجرت»، «زندان» یا «مرگ» محدود شده است.

«دروغِ بزرگ»: مستند با ظرافت، فاصلهٔ میانِ «روایتِ رسمی» و «واقعیتِ عینی» را آشکار می‌کند. جایی که تلویزیونِ دولتی از وفورِ نعمت و توطئهٔ خارجی می‌گوید، دوربینِ A La Calle به درونِ یخچال‌های خالی و چهره‌های تکیده‌ٔ مردم نفوذ می‌کند. این همان لحظه‌ٔ ۵=۲+۲ به سبکِ میرافلورس‌نشینان است: تلاشی مذبوحانه برای اینکه گرسنگیِ مردم، انکار شود.

چپ‌های لوکس و حقوق بشرِ گزینشی؛ شرکای جرمِ مادورو

تاریخ سقوطِ نیکلاس مادورو فقط پایانِ یک دیکتاتور نیست؛ پایانِ افسانه‌ای است که بخشی از چپِ جهانی و فعالانِ حقوقِ بشرِ «ضدامپریالیست» سال‌ها با آن معاملهٔ خون کردند. برای بیش از یک دهه، در‌حالی‌که ونزوئلایی‌ها در سطل‌های زباله دنبالِ غذا می‌گشتند و در دخمه‌های «ال‌هلیکوئیده» شکنجه می‌شدند، صفِ طویلی از روشنفکران، سلبریتی‌ها و سیاستمدارانِ غربی، با وقاحتی مثال‌زدنی، چشمانشان را بر واقعیت بستند تا «رؤیای سوسیالیستی» خود را خدشه‌دار نکنند.

این نقد متوجه کسانی است که وجدانشان فقط وقتی بیدار می‌شود که مجرم، آمریکا باشد. چهره‌هایی مانند راجر واترز، که از برج‌های عاج خود برای گرسنگانِ کاراکاس نسخهٔ «مقاومت» می‌پیچیدند و هر صدای مخالفی را «کودتاچیِ سیا» می‌خواندند. یا فیلمسازی چون الیور استون که با مستندهای سفارشی‌اش چون «دوست من هوگو» (Mi Amigo Hugo)، چهره‌ای رمانتیک و پدرانه از هیولاهای کاراکاس می‌ساخت و عملاً به دستگاهِ پروپاگاندای رژیم تبدیل شده بود.

راجر واترز یکی از سرسخت‌ترین حامیان بین‌المللی نیکلاس مادورو بوده و تا آخرین لحظه از او دفاع کرده است. واترز عملیات منجر به دستگیری مادورو را «اقدامی وحشیانه از سوی امپراتوری آمریکا» خواند و اعلام کرد: «من مرد دعا نیستم، اما مرد عملم و هر کاری در توانم باشد برای حمایت از ونزوئلا انجام می‌دهم.» او مادورو را «رئیس‌جمهور قانونی» ونزوئلا نامید که قربانی «قلدرهای یانکی» شده است. پیش از این نیز در جریان انتخابات جنجالی ۲۰۲۴ ونزوئلا، واترز رسماً از مردم خواست به مادورو رأی دهند. او رقبای مادورو (ادموندو گونزالس و ماریا کورینا ماچادو) را «عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی آمریکا» توصیف کرد و مدعی شد «انقلاب بولیواری موفق بوده است». او همواره ونزوئلا را یک «دموکراسی واقعی» خوانده و مشکلات اقتصادی و انسانی این کشور را تماماً به گردن تحریم‌های آمریکا انداخته است. واترز معتقد است روایت‌های مربوط به سرکوب و گرسنگی، دروغ‌های رسانه‌ای برای توجیه دخالت خارجی هستند.

کجا بودند آن فعالانِ «کد پینک» (Code Pink) که برای اشغالِ سفارتِ ونزوئلا در واشنگتن سینه چاک می‌کردند، وقتی که «کالکتیو»های مادورو دانشجویان را در خیابان‌ها شکار می‌کردند؟ سکوتِ سنگینِ چهره‌های سیاسی مانند جرمی کوربین در بریتانیا یا ژان-لوک ملانشون در فرانسه نسبت به جنایاتِ سیستماتیکِ رفیقِ ونزوئلایی‌شان، لکه‌ٔ ننگی است که با هیچ بیانیه‌ای پاک نخواهد شد. آن‌ها حقوق بشر را نه یک اصلِ جهان‌شمول، که یک ابزارِ سیاسی دیدند؛ ابزاری که اگر توسطِ «رفقا» نقض شود، شایستهٔ توجیه، سکوت و حتی تشویق است. سقوط مادورو، ورشکستگیِ اخلاقیِ این «چپِ سالنی» را برای همیشه ثبت کرد.

نمی‌توان از وقاحتِ هالیوودی گفت و نامِ شان پن و دنی گلاور را نیاورد. شان پن که با ژستِ خبرنگارِ شجاع به کاراکاس سفر می‌کرد، عملاً به دوستِ خانوادگیِ چاوز و مادورو بدل شده بود و هرگونه انتقاد از سرکوبِ آزادی بیان در ونزوئلا را «پروپاگاندای رسانه‌های غربی» می‌نامید. دنی گلاور نیز تا جایی پیش رفت که مادورو را «پاسدار دموکراسی» خواند! این سلبریتی‌ها با استفاده از شهرتِ جهانیِ خود، صدایِ ضجه‌های مادرانِ داغدارِ ونزوئلایی را خفه کردند تا تصویرِ فانتزیِ خود از یک «بهشتِ سوسیالیستی» را خوشبینانه حفظ و بدبینانه تبلیغ کنند.

گفتنی است شان پن که زمانی «دوست صمیمی» چاوز بود و پس از مرگ او در سال ۲۰۱۳ اعلام کرد «ونزوئلا و انقلابش تحت رهبری مادورو پایدار خواهند ماند» —و در همان بیانیه‌ای که گفته بود: «امروز مردم ایالات متحده دوستی را از دست دادند که هرگز نمی‌دانستند دارند، و فقرای جهان یک قهرمان را از دست دادند. من دوستی را از دست دادم که از داشتن او احساس برکت می‌کردم.»—، در سال‌های اخیر که بحران انسانی و سرکوب در ونزوئلا به اوج رسید، عمدتاً سکوت کرده است.

در موارد نادری که پن مورد پرسش قرار گرفته، او یا موضوع را تغییر داده یا به‌شکل کلی از «مداخله آمریکا» انتقاد کرده است، بدون اینکه مسئولیت مستقیم حمایت‌هایش از دیکتاتوری را بپذیرد. او حتی در دوران تورم‌های چند هزار درصدی و گرسنگی مردم، حاضر نشد از واژه «دیکتاتور» برای مادورو استفاده کند و منتقدان را به «سوگیری رسانه‌ای» متهم می‌کرد. در سال‌های اخیر (۲۰۲۲-۲۰۲۵)، پن تمرکزِ فعالیت‌های سیاسی‌اش را کاملاً به‌سمت جنگ اوکراین و حمایت از زلنسکی برد که برخی منتقدان آن را تلاشی برای «بازسازی چهره» و فراموش کردنِ رسواییِ حمایت از دیکتاتورهای آمریکای لاتین تفسیر می‌کنند.

حتی نوآم چامسکی، زبان‌شناسِ مشهور و منتقدِ سرسختِ امپریالیسم، اگرچه در سال‌های آخرِ مادورو انتقاداتی نرم مطرح کرد، اما برای بیش از یک دهه، مدلِ ونزوئلا را به عنوانِ الگویی برای «جهانی بهتر» تبلیغ کرد. او با نادیده گرفتنِ تمرکزِ خطرناکِ قدرت در دستانِ قوهٔ مجریه، عملاً بستری فکری فراهم کرد که در آن، هر جنایتی به نامِ «مقاومت در برابر آمریکا» قابلِ توجیه می‌شد.

در سطحِ فرمی، مستند A La Calle از زیبایی‌شناسیِ «سینمایِ وحشت» بهره می‌برد، اما وحشتی که مستند و واقعی است. صدایِ آژیرها، فریادها، و سکوتِ سنگینِ پس از شلیک، طراحیِ صوتیِ اثر را می‌سازند. فیلمبرداریِ روی دست و نماهای نزدیک از چهره‌ها، اجازه نمی‌دهد تماشاگر فاصلهٔ ایمن خود را با سوژه حفظ کند. ما تماشاگرِ رنج نیستیم، ما به درونِ آن پرتاب می‌شویم. تدوینِ اثر، ضرباهنگی تند و نفس‌گیر دارد که بازتاب‌دهندهٔ بی‌ثباتی و هرج‌ومرجِ حاکم بر خیابان‌های ونزوئلا است.

از منظرِ تحلیلی، شاید بتوان نقد کرد که اثر در ترسیمِ پیچیدگی‌های ژئوپلیتیک و نقشِ قدرت‌های خارجی (چه آمریکا و چه روسیه و چین) کمتر وارد جزئیات می‌شود و تمرکزِ اصلی‌اش را بر دینامیکِ داخلی می‌گذارد. اما این انتخاب، آگاهانه به نظر می‌رسد؛ هدفِ فیلمسازان تحلیلِ روابطِ بین‌الملل نیست، ثبتِ تجربهٔ زیستهٔ مردمی است که زیرِ چرخ‌دنده‌های این بازی‌های بزرگ لِه‌ شده‌اند.

مستند A La Calle هشداری است صریح دربارهٔ شکنندگیِ دموکراسی. فیلم با ظرافت نشان می‌دهد که چگونه یک نظامِ دموکراتیک می‌تواند از درون تهی شده و با حفظِ پوستهٔ انتخابات و قانون اساسی، به یک هیولایِ تمامیت‌خواه بدل شود.

از منظر فنی و ساختاری، مستند A La Calle یک دستاورد قابل‌توجه در گونهٔ «سینمای چریکی» (Guerrilla Filmmaking) است. سازندگان اثر، نلسون جی. ناوارته و مکس کایسدو، با عبور از محدودیت‌های رایجِ مستندسازیِ بحران، اثری خلق کرده‌اند که اگرچه با ابزارهای گاه ابتدایی و مخفیانه ضبط شده، اما در پس‌تولید از استانداردهای بالای سینمایی برخوردار است. در ادامه، نقاط قوت و ضعف فنی و روایی این اثر را با دقت بیشتری بررسی می‌کنیم.

نقاط قوت: تدوینِ دیالکتیکی و دوربینِ بی‌قرار

زیبایی‌شناسیِ اضطرار: بزرگترین نقطهٔ قوت بصری فیلم، پذیرشِ «لرزش» به عنوانِ بخشی از زبانِ بصری است. برخلاف مستندهای خبری که تلاش می‌کنند با سه‌پایه و نورپردازی، فاصلهٔ خود را با سوژه حفظ کنند، دوربین در A La Calle نفس می‌زند، می‌دود و پنهان می‌شود. استفاده از فوتیج‌های ضبط شده با موبایل توسط شهروندان و ترکیب آن با شات‌های حرفه‌ای‌تر، بافتی چهل‌تکه ایجاد کرده که دقیقاً بازتاب‌دهندهٔ فروپاشی نظم در ونزوئلا است. این انتخاب فرمال، حسِ «حضور در صحنه» را به شدت تقویت می‌کند.

تدوینِ کنتراست: تدوینگران فیلم (دیوید تایتز و همکاران) از تکنیکِ «موازی‌سازی» به شکلی درخشان برای افشای دروغ استفاده کرده‌اند. الگوی تکرارشوندهٔ فیلم چنین است: قطع از سخنرانیِ پرطمطراقِ مادورو (که با نورپردازی گرم و صحنه‌آراییِ دقیق همراه است) به سردخانهٔ بیمارستانی که برق ندارد، یا از رقصِ رئیس‌جمهور در میتینگ سیاسی به مادری که در زباله‌ها دنبال غذا می‌گردد. این تدوین، فقط کنار هم چیدنِ تصاویر نیست؛ نوعی استدلالِ بصری است که بدون نیاز به نریشن (گفتار متن)، ماهیتِ «آنتی اورولی» حکومت را برملا می‌کند.

دسترسیِ انحصاری: نفوذ به لایه‌های زیرینِ اپوزیسیون و ضبطِ مصاحبه‌های اختصاصی با چهره‌هایی مثل لئوپولدو لوپز در حبس خانگی، به مستند وزنی تاریخی داده است. مستند موفق می‌شود از سطحِ خیابان فراتر رفته و به اتاق‌های فکرِ مقاومت نفوذ کند، جایی که استراتژی‌های سیاسی در میانِ ترس و امید تدوین می‌شدند.

نقاط ضعف: تقلیل‌گرایی و تکرار

فقدانِ عمقِ ژئوپلیتیک: اگرچه مستند در ترسیمِ دردِ مردم موفق است، اما در تبیینِ ریشه‌های اقتصادی و بین‌المللیِ بحران، گاه دچارِ ساده‌سازی می‌شود. تمرکزِ بیش از حد بر فسادِ داخلیِ مادورو (که البته غیرقابل انکار است)، باعث شده تا نقشِ پیچیدهٔ تحریم‌های نفتی، نوساناتِ بازار جهانی انرژی و بازیِ قدرت‌های بزرگ (روسیه، چین و آمریکا) در حاشیه بماند. منتقدانِ سخت‌گیرتر ممکن است استدلال کنند که فیلم، تصویری «سیاه و سفید» ارائه می‌دهد که در آن، اپوزیسیون یک‌پارچه «خیر» و حکومت یک‌پارچه «شر» است، حال آنکه واقعیتِ سیاسیِ ونزوئلا لایه‌های خاکستریِ بسیاری هم داشت.

فرسایشِ ریتم در پردهٔ میانی: مستند بازهٔ زمانیِ سه ساله‌ای را پوشش می‌دهد (۲۰۱۷ تا ۲۰۱۹). در بخش‌های میانی، سیکلِ تکرارشوندهٔ «تظاهرات-سرکوب-تظاهرات» می‌تواند برای مخاطب فرساینده شود. اگرچه این تکرار، بازتابِ واقعیتِ بن‌بستِ سیاسیِ آن سال‌هاست، اما از نظرِ دراماتیک، گاهی اثر را از نفس می‌اندازد و گره‌گشاییِ روایی را به تعویق می‌اندازد.

نگاهِ یک‌سویه به اپوزیسیون: مستند با چهره‌هایی چون خوان گوایدو با همدلیِ بسیاری برخورد می‌کند و کمتر به نقدِ اشتباهاتِ استراتژیک یا شکاف‌های درونیِ اپوزیسیون می‌پردازد. در تاریخ‌نگاریِ دقیقِ سیاسی، ناکامیِ اپوزیسیون در آن سال‌ها فقط محصولِ سرکوب نبود، بلکه حاصلِ اشتباهاتِ محاسباتیِ خودشان نیز بود؛ موضوعی که سازندگان ترجیح می‌دهند از کنارش عبور کند تا انسجامِ رواییِ «حماسهٔ مقاومت» ترک برندارد.

مستند نه با پیروزی نهایی، که با تعلیقِ یک نبردِ ناتمام به پایان می‌رسد. سکانس‌های پایانی، خوان گوایدو و مردم را نشان می‌دهد که همچنان ایستاده‌اند، هرچند قیامِ نظامیِ ۳۰ آوریل به نتیجه نرسیده است. دوربین روی چهره‌های مصمم، اما خستهٔ مردم می‌ماند؛ تصویری که ترجمانِ بصریِ همان شعارِ معروفِ روی دیوارهای کاراکاس است: «خواستند ما را دفن کنند، اما نمی‌دانستند که ما بذر بودیم.» (Quisieron enterrarnos, pero se les olvidó que somos semillas). اگرچه این جمله روی پرده نقش نمی‌بندد، اما روحِ حاکم بر فریم‌های پایانی است؛ پیامی که می‌گوید دیکتاتور (در آن زمان) هنوز ایستاده بود، اما بذرهای آگاهی کاشته شده بودند. اتفاقی که در نهایت در ۲۰۲۶ به کمک دونالد ترامپ و دلتا فورسش به ثمر نشست و ما در این روزها شاهدش بودیم.

نظرات