نقد فیلم جی کلی (Jay Kelly) | زندگی آقای بازیگر
تازهترین ساختهی نوآ بامباک برای اولین بار در جشنوارهی فیلم ونیز به نمایش درآمد. فیلمی با بازی جورج کلونی در نقش اصلیاش و نیز نقشآفرینیِ دریادماندنی آدام سندلر ــ که حسابی تحسین منتقدان را برانگیخته است. لورا درن و گرتا گرویک نیز نقشهایی فرعی در فیلم ایفا میکنند. جورج کلونی انتخابی معنادار برای ایفای نقش اصلیِ جی کلی است؛ چرا که میتوان تناظرِ جالبی بین خودِ او و کاراکترش در فیلم برقرار کرد. همانقدر که کلونی در عالم سینما ــ لااقل در زمینهی پولسازی و شهرت ــ موفق بوده، جی کلی نیز به موفقیت و شهرتِ زیادی دست پیدا کرده است. همزمان میتوان گفت که قبولکردنِ این نقش از طرف کلونی هم انتخابی جسورانه بوده است.
جی کلی Jay Kelly دربارهی بازیگری موفق است که بعد از اتفاقی، شروع به بازخوانی زندگیِ گذشتهی خود میکند؛ اینکه از کجا آغازیده، در کجا قرار دارد و به کجا میرود و در این میان، چه به دست آورده و چه از دست داده است؟ و سؤال مهمتر: آیا آنچه که بهدست آورده به آنچه که از دست داده میارزد یا نه؟ اینگونه میتوان فهمید که جی کلی از الگوهای آشنایی در روایتِ خود تبعیت میکند. چیزی که بهعنوانِ یکی از نمونههای شاخص، میتوان در زیستنِ آکیرا کوروساوا (Ikiru) مشاهده کرد: نگریستن به زندگیِ زیسته و سنجیدنِ فراز و فرودهایش و احیانن تلاش برای ترمیمِ خسرانها. همچنین میتوان ردّ پایی از تمها یا مواردی را در فیلم پیدا کرد که بامباک پیشتر و در یکی از بهترین ساختههایش، داستان ازدواج Marriage Story (۲۰۱۹)، به آنها پرداخته بود. اما باید دید با توجه به نقاط ضعف و قوت فیلم، آیا میتوان این فیلم را از بهترین فیلمهای ۲۰۲۵ بهشمار آورد یا نه.
در ادامهی متن، داستان فیلم فاش میشود.
«خویشتن بودن کاری بس طاقتفرسا است. دیگری بودن یا اصلن هیچبودن کاری است بسیار سادهتر.» این جملات از سیلویا پلات، شاعر پرآوازهی آمریکایی، آغازگرِ جی کلی است. جملاتی که تا اندازهای درونمایهی اصلی روایت را برای مخاطب آشکارسازی میکنند. همانگونه که بعدتر در فیلم میبینیم (علیالخصوص در فلشبکی که در آن شاهدِ تمرین تئاتریم)، نقش بازیکردن یا خویشتن بودن یکی از مواردی است که کاراکتر جی کلی با آن درگیر میشود؛ مسئلهای که در ذاتِ «بازیگری» نیز نهفته است و میتوان این تقابل را یکی از نقاط جالبتوجه فیلم در حالتِ کلی بهشمار آورد.
کاراکتر جی زمانی برای اولین بار به مخاطب نشان داده میشود که تیر خورده و روی زمین افتاده است و آمادهی مُردن است. این وضعیت بهشکلی استعاری بیانکنندهی وضعیتِ کاراکتر در فیلم است! دیالوگهای او در این صحنه هم مهماند و بیانکنندهی درونیاتِ او و وصعیتش در ادامهی فیلماند
فیلم با سکانس افتتاحیهای بسیار جذاب آغاز میشود. ما در یک صحنهی فیلمبرداری هستیم. همه دارند این طرف و آن طرف میروند تا برداشتِ نهاییِ آخرین پلان از یک فیلم سینمایی را آماده کنند. نور صحنه کم است و چهرهها بهخوبی دیده نمیشوند؛ سروصدا زیاد است و هر کس دارد کاری میکند. شیوهی اجرایی این سکانس، با توجه به تکنیکِ برداشت بلند، رفتوآمدهای مکرّر بازیگران و همینطور تأکید بر سیلوئتها و نورهای پرشدتِ پسزمینه، باعث میشوند تا نوعی رازآلودگی و تأخیراندازی در فرایندِ آشکارشدن را شاهد باشیم. به این ترتیب، اولین ظهور (first emergence) کاراکترِ جی کلی برای مخاطب هیجانانگیزتر میشود.
همچنین او زمانی برای اولین بار به مخاطب نشان داده میشود که تیر خورده و روی زمین افتاده است و آمادهی مُردن است. این وضعیت اگر چه که دارد در یک فیلمِ سینمایی نمایش داده میشود، اما بهشکلی استعاری بیانکنندهی وضعیتِ جی کلی در فیلم جی کلی Jay Kelly است! مطابق با آنچه خواهیم دید، او در روزهای آخرِ زندگیِ قبلی خودش است و بعد از همهی فرازوفرودهایی که از سر میگذراند، میمیرد و تبدیل به آدمی دیگر میشود. مضاف بر اینکه دیالوگهای او در این صحنه هم مهماند و درواقع بیانکنندهی درونیاتِ او و وصعیتش در ادامهی فیلماند: «دیگه نمیخوام اینجا باشم. میخوام از این مهمونی بزنم بیرون. بهنحوی، همین الان هم مُردهم... وقتی زنده بودم، دورانم گذشت و من تونستم تمومشدنش رو ببینم. عجیبه؛ وقتی میمیری، میبینی همهی تصوراتت از خودت اشتباه بودهن.»
نکتهی مهم دیگری که در این صحنه وجود دارد جملهی پایانی جی کلی است. زمانی که کات داده میشود، او میگوید: «میشه یه بار دیگه بگیریم؟ احساس میکنم میتونم بهتر اجراش کنم.» این جمله از آن جهت مهم است که در جای دیگری نیز تکرار میشود: زمانی که شاهدِ فلشبکی از یکی از سکانسهایی هستیم که جی در آنها بازی میکند. او همیشه بعد از تمامشدنِ فیلمبرداری، فکر میکند که میتوانسته کارش را بهتر انجام بدهد. این درواقع احساسش نسبت به زندگیِ خودش است. او فکر میکند چیزی در این میان هست که باعث میشود احساسِ کاملبودن وجود نداشته باشد و او باید دوباره انجامش دهد تا همهچیز درست شود. زندگیِ ازدسترفتهی او ــ رابطهی خرابش با پدرش و دخترانش، همسرِ جداشده، عشقهای نافرجام، دوستیهای تمامشده ــ همان چیزهاییاند که او دوست دارد دوباره شانسش را در آنها امتحان کند.
طرفه آنکه آنچه که باعث میشود تا او سفرِ همزمان مادی (بهدنبالِ دخترش) و معنویاش (در جستوجوی خودِ واقعیاش) را آغاز کند «مرگِ» اولین فیلمسازی است که با او کار کرده است. دروقع این مسئلهی مواجهه با مرگ است که ــ همانگونه که در دیالوگها به آن اشاره شد ــ باعث میشوند تا جی کلی بفهمد تصوراتی که از خودش داشته اشتباه بودهاند و باید در آنها تجدیدِ نظر کند. از اینجا، هم سکانسهای فلشبک پایهگذاری میشوند و میدانیم که هرازگاه به آنها سر خواهیم زد و هم در مراسم ختم است که جی با تیموتی، دوست دوران گذشتهاش، برخورد میکند. برخوردی که دروازهای میشود برای مواجههی مستقیم با گذشتهها و آنچه که قبلتر وجود داشته است.
سکانس گفتوگوی جی کلی و تیموتی در کافه نقطهی عطف فیلم است. هم مسیر اصلیاش را مشخص میکند و هم بزرگترین ضعف فیلم را که میتوان گفت اصلیترین دلیلی است که باعث میشود تا درنهایت نتوان چندان نمرهی بالایی به این فیلمِ نوآ بامباک داد. در این سکانس است که تیموتی بابِ بحثی مهم را آغاز میکند: اینکه بهواسطهی وارد نشدن به صنعتِ سینما، وقت بیشتری داشته تا با فرزندانش بگذراند. هر چند که او این جمله را بهکنایه بیان میکند، اما دست روی حقیقتی میگذارد که درواقع نقطهی مفقود در زندگی جی کلی است. در کارگردانیِ این سکانس هم، تا پیش از اینکه بحث به این نقطه برسد و تیموتی زبان به گلایهی فرصتِ ازدسترفتهی حرفهایاش بگشاید، دوربین در یک سمتِ خط فرضی است و بعد که بحث از مرورِ خاطرات عوض میشود و به فرصتدزدیِ جی میرسد، دوربین با ترفندی از خط فرضی عبور میکند تا روی جابهجاییِ بار احساسی صحنه تأکید کند.
در ابتدا، دوربین در سمتِ راستِ دو کاراکتر قرار دارد...
اما با عوض شدنِ بحث و موضعِ دو کاراکتر، خطِ فرضی نیز شکسته میشود.
اما دقیقن از همین سکانس هم هست که ایدههای تکراریِ فیلم نیز خود را عیانتر از پیش نشان میدهند. نفسِ این ایده که فردی مشهور بهیادِ گذشتهها بیفتد و اینکه بهبهای بهدستآوردنِ شهرت و ثروت، چه چیزهایی را پشتِ گوش انداخته است چندان ایدهی بدیعی نیست؛ پرداختهایی هم که در فیلمنامهی بامباک و امیلی مورتیمر وجود دارند کمکی به بهبودِ این وضعیت نمیکنند. گاهی موقعیتهایی کلیشهای فراهم میآورند و در برخی موارد نیز «پیامها» یا تمهای موردنظر فیلم را فریاد میزنند تا درنهایت ارزشِ فیلم پایینتر بیاید. در چنین وضعیتی، که ایدهی اصلی تازه نیست، باید خودِ موقعیتها یا نحوهی پرداخت یا نگاه به آنها تازه باشند تا بتوانند مخاطب را غافلگیر و هیجانزده کنند؛ ولی این اتفاق در فیلم جی کلی Jay Kelly بهندرت رخ میدهد.
برای مثال، سکانسی را بهیاد بیاورید که جی کلی پس از گذرکردن از راهروی هواپیما، بهیاد یکی از تمرینهای تئاترش میافتد و صحبتهایی که با استادش دارد. این صحنه یکی از همانجاهایی است که فیلمنامهنویسها در استفاده از تمهای مدنظرشان زیادهروی میکنند و هر آنچه را که باید مخاطب خود درک کند و بفهمد، بر سرِ او فریاد میزنند. «خودت باش! باید همیشه دروغ بگی! ستارهبودن سخت است!» و غیره. صحنهای را نیز بهخاطر بیاورید که جی سوار بر قطار شده است و آنجا دارد با «مردم معمولی» صحبت میکند. جایی که او ناگهان دیالوگی را بهزبان میآورد که بسیار کلیشهای است: «چهجوری قراره نقشِ اینها رو بازی کنم، وقتی نمیشناسمشون؟!» در هر دو مورد، فیلمنامهنویسها عملن با طراحیِ خودِ موقعیتها آنچه را که باید انجام داده بودند و نیازی به آن دیالوگهای گلدرشت نبود. این موارد بهنوعی دستکم گرفتنِ مخاطب یا لقمه را جویدن و در دهانِ او گذاشتن معنا میدهند.
یا صحنهی قدمزدن و گمشدن در جنگل را در نظر بگیرید. خودِ ایدهی گمشدن در جنگل (که چندان با منطقِ سکانس هم جور درنمیآید) آنقدر استعارهی واضحی است که میتواند پسزننده باشد. حال ترکیبِ چنین وضعیتی با مواجهشدن با دیگر بازیگری که قرار است از او تجلیل شود، درحالیکه او همهی خانوادهاش همراهش آمدهاند و جی کلی تنهاست و پدرش هم ترکش کرده است، آن هم در شرایطی که تا قبل از این بارها و بارها دربارهی این موضوع در فیلم صحبت شده بود، چیزی است که مشکلاتِ ذکرشده را یادآور میشود: اینکه فیلم اصرار دارد تا همهجوره و به روشهای مختلف بر مضمونهایش تأکید کند و همین هم باعث میشود تا فیلم در فرازهایی خستهکننده و تکراری بهنظر برسد.
البته فیلم ایدههای خوب هم کم ندارد. سکانس تستِ بازیگری یکی از همین موارد است: پلان آغازینِ این سکانس و شوخیِ بامزهای که در میزانسن اتفاق میافتد، بعد ماجرای عکسِ براندو و خوردنِ آن، بعدتر نحوهی دیالوگگفتنها و تغییردادنشان همه و همه از ایدههای خوبِ این سکانساند. در ساختارِ کلی هم، فیلم از قرینهسازیهای جالبی استفاده میکند. ماجرای دعوای فیزیکیِ جی و تیموتی بعدتر با ماجرای گرفتنِ دزد در قطار قرینه میشود تا هم کنایهای به «بازیگری» و «زندگی واقعی» داشته باشد و هم در سکانسِ حضور در توسکانی، برداشتی فوقالعاده از این کاشت انجام شود: زمانی که حاضران دور میز اخبار را میخوانند. همینطور باید به ایدهی کمدیِ صحنهی تراپی اشاره کرد. جایی که تراپیست نامه را به این بهانه خودش میخواند که ممکن است دختر گریهاش بگیرد؛ اما در ادامه خودش به گریه میافتد!
دعوای تیموتی و جی در کافه (راست) با صحنهی دعوا با دزد (چپ) قرینه میشود.
تقابلِ حال و گذشته یکی از تمهایی است که در فیلم موردِ توجهاند. این مسئله هم در داستان کُلی وجود دارد و هم مظاهری در فیلم وجود دارند که باعث میشوند این تم برجستهتر شود. همانطور که گفتیم، جی کلی دائم بینِ وضعیت حال و گذشتهی ازدسترفتهاش درگیر و در نوسان است. سکانسهای فلشبک، علیالخصوص آنهایی که به ارتباط با دخترهایش برمیگردند، بهتمامی مؤیدِ همین مسئلهاند. اما نمودِ جالبتری که از این مسئله در فیلم وجود دارد جایی است که او در قطار، با دخترش و دوستپسر دخترش مواجه میشود؛ زمانی که میفهمیم هم دوستپسر فیلمساز است و هم دخترش میخواهد بازیگر شود. انگار گذشته و آنچه که خودِ جی از سر گذرانده قرار نیست هیچوقت دست از سرش بردارند و به گونههای مختلفی دوباره به زندگیاش برمیگردند. آنچه که بر او گذشته و همهی مصائبی که از سر گذرانده است احتمالن قرار است بر سرِ دخترش نیز بیایند.
اصلیترین حسرتِ من در مواجهه با جی کلی کاراکترِ ران (با بازی آدام سندلر) و داستانِ اوست. میتوانم تصور کنم که اگر اسمِ فیلم ران میبود و داستانِ اصلی دربارهی او، با اثرِ درجهیکی مواجه میبودیم و خیلی بیشتر از اینها از فیلم خوشم میآمد. درواقع، هر مسئلهای که در داستان جی وجود دارد (ایدههای تکراری، پرداختهای کلیشهای یا تأکیدهای بیشازحد) در داستان ران وجود ندارد و همین باعث میشود تا به این فکر کنیم که فیلمِ او بهمراتب دیدنیتر میشد. «تقابلِ کار با خانواده» یکی از تمهایی است که در فیلم پرورانده میشود. این مسئله بهتمامی در زندگیِ ران قابلمشاهده است. ازدستدادنِ مسابقهی تنیس، نارضایتی خانوادهاش یا اینکه مجبور است با جی باشد تا اینکه با همسر و فرزندانش وقت بگذراند، اینکه احساسِ تنهایی و نادیدهگرفتهشدن میکند و حتا ماجرای رومانسِ ازدسترفتهاش همه و همه متریالهاییاند که قصهی او را بسیار تماشایی و خاص میکنند. ران بهمراتب فیلمِ دیدنیتری از جی کلی از کار درمیآمد! در وضعیتِ فعلی نیز، دنبالکردنِ داستان او ــ علیالخصوص با آن توئیستِ غافلگیرکننده در توسکانی ــ بسیار جذابتر از داستان اصلی است.
میتوان گفت که جی کلی با همهی این حُسنها و ایرادهای همزمان فیلمِ قابلتماشایی است؛ اما تبدیل به اثرِ ماندگاری در کارنامهی نوآ بامباک نمیشود. فیلم اگر چه که دستاوردهایی دارد و میتواند لحظهها یا سکانسهایی خوب بیافریند، اما در کل تکراریتر از آن است که بتوان نمرهی خیلی بالایی به آن داد یا آن را از بهترین فیلم های نتفلیکس دانست. جی کلی در برخی میزانسنها یا اکتهایش ارجاعاتی گذرا به فیلمهایی مطرح از تاریخِ سینما نیز میدهد که برای چنین فیلمی که دربارهی یک بازیگر ساخته شده است طبیعی بهنظر میرسد. عیانترینِ این ارجاعات در صحنهی پایانی است. جایی که جی در حالِ تماشای صحنههایی از حضور خود بر پردهی سینماست. این لحظه یادآورِ سکانس پایانی سینما پارادیزو Cinema Paradiso (۱۹۸۸) است. همینطور دو نکتهی جالبِ دیگر نیز در این صحنه وجود دارند.
یک اینکه لحظههایی که برای نمایش انتخاب شدهاند لحظههایی از فیلمهای خودِ جورج کلونیاند و این مسئله یادآورِ جملات ابتدایی این متناند؛ اینکه انتخاب کلونی برای این نقش میتواند چه معنایی داشته باشد. مضاف بر اینکه میتوان بهنوعی شکستهشدنِ دیوارِ چهارم را نیز در این صحنه ردیابی کرد. نکتهی قابلتوجهِ دیگر این است که در پایان این صحنه، کاراکتر جملهای را بهزبان میآورد که پیشتر به آن اشاره کرده بودم: «میشه از اول بگیریم؟ یه فرصتِ دیگه میخوام.» جملهای که گفتیم نمایانگرِ همان حسرتی است که جی نسبت به آنچه که از دست داده احساس میکند. هر چند بعد از همهی فراز و فرودها و آدمهایی که میفهمد کنارش گذاشتهاند، او به این دریافت میرسد که ران همان کسی است که باید در کنارِ او باشد تا با هم به دستاوردهای گوناگون برسند.