نقد فیلم نورنبرگ (Nuremberg) | محاکمه‌ی رهبران جنایت‌کار نازی

چهارشنبه 8 بهمن 1404 - 21:00
مطالعه 12 دقیقه
راسل کرو با لباس یک فرمانده‌ی نظامی داخل دادگاه نشسته است در فیلم نورنبرگ جیمز وندربیلت
فیلم نورنبرگ روایت‌گر ماجرای نخستین دادگاه‌های بین‌المللی جنایات جنگی در تاریخ است؛ جایی که رهبران رژیم آدم‌کش نازی بالاخره محاکمه شدند.

کشتار وحشیانه، خفقان مطلق، پروپاگاندای سازمان‌یافته، تمامیت‌خواهی سیاسی و سرکوب مخالفان؛ این‌ها راهکارهای رژیم نازی برای حکمرانی بودند. حکومتی جنایت‌کار که طی تنها ۱۲ سال، جان نزدیک به ۱۷ میلیون انسان ــ از جمله ۶ میلیون یهودی ــ را گرفت و نهایتا کشورش را در خارج بدنام کرد و در داخل ویران. «مجازاتِ درخورِ عاملان چنین فجایع عظیمی چه می‌تواند باشد؟» این پرسشی است که یقینا طی بیش از یک‌دهه، ذهن بسیاری از قربانیان نازی‌ها یا بازماندگان داغ‌دیده و دادخواه‌شان را به خود مشغول کرده بوده است. اعدام؟ زیادی سریع نیست؟! جان دادن زیر شکنجه؟ ما را در توحش به ایشان شبیه نمی‌کند؟! حبس ابد؟ با جرم‌شان تناسب دارد؟! شاید بهتر باشد تصمیم‌گیری را به محاکمه‌ای رسمی بسپاریم؛ اتفاقی که در واقعیت رخ داد و فیلم نورنبرگ Nuremberg روایت‌گر آن است.

روایت جدیدترین ساخته‌ی جیمز وندربیلت (نویسنده‌ی زودیاک دیوید فینچر) در مقام کارگردان، در روز هفتم مه ۱۹۴۵ آغاز می‌شود؛ آخرین روز جنگ در اروپا و زمانی که «آدولف هیتلر مرده و نظام فرماندهی نازی فروپاشیده است.» صحنه‌ی نخست فیلم دست‌گیری یکی از همین فرماندهان به دست سربازان آمریکایی را روایت می‌کند؛ هرمن گورینگ (راسل کرو)، نایب‌رئیس حزب نازی و جانشین پیشوا. سپس به آمریکا می‌رویم تا رسیدن همین خبر به قاضی جکسون (مایکل شانون) را شاهد باشیم؛ یکی از قضات دیوان عالی آمریکا که پیشتر مخالفت خود را با دستور چرچیل و روزولت به تیرباران گورینگ اعلام کرده بوده است و حالا می‌خواهد برای محاکمه‌ی او و دیگر سران نازی، دادگاهِ بین‌المللیِ بی‌سابقه‌ای برگزار کند.

روایت نورنبرگ نهایتا به سراغ سومین ضلع مثلث محوری‌اش می‌رود؛ روان‌پرشکی به نام داگلاس کِلی (رامی مالک) که از سوی ارتش آمریکا مامور شده است تا بر وضعیت سلامت روان رهبران محبوس نازی نظارت داشته باشد و به طور مشخص جلوی خودکشی ایشان را بگیرد. فیلمنامه‌ی وندربیلت در همین بخش معرفی دچار نوعی بلاتکلیفی در انتخاب پرسپکتیو می‌شود؛ مسئله‌ای که البته با پیشرفت روایت، محصول مشکلی بزرگ‌تر به نظر می‌رسد. فیلمنامه‌نویس شهیر آمریکایی با هدفِ شکل دادن به روایتی سرگرم‌کننده، از انتخاب رویکرد خلاقانه‌ی شفاف به واقعیت تاریخی ناکام می‌ماند.

بدیهی است که نورنبرگ در نگاه نخست یک درام دادگاهی به نظر می‌رسد. اگر قاضی جکسون را پروتاگونیست این درام دادگاهی فرض کنیم، ماجرای او تبدیل می‌شود به یکی دیگر از «داستانِ موفقیت»های کلاسیک آمریکایی؛ قصه‌ی نابغه‌ی جاه‌طلبی که از زمان خود جلوتر است و باید به رغم مقاومت‌های محافظه‌کارانِ وقت، به رویایی شخصی جامه‌ی عمل بپوشاند. اما مسئله این‌جاست که قاضی جکسون در اصل قهرمان متن نورنبرگ نیست؛ پس از معرفی دکتر کِلی، دقایق بیشتری را به همراه او می‌گذرانیم و مطابق ایده‌ای که در دقیقه‌ی بیستم فیلم معرفی می‌شود، نقطه‌ی اتکای اصلی درام تغییر می‌کند. این مطالعه‌ای روانشناختی است بر جنایت‌کاران نازی؛ اگر بتوانیم «شرارت را از منظر روانشناختی تعریف کنیم» و سردربیاوریم که چه ویژگی‌هایی سران نازی را قادر به انجام جنایاتی چنین فجیع کردند، می‌شود اطمینان حاصل کرد که وقایعی شبیه به این دیگر رخ نخواهند داد.

اما در ادامه، ایده‌ی سومی هم مطرح می‌شود؛ در دقیقه‌ی پنجاه فیلم، بزنگاهی دراماتیک داریم که دو شخصیت محوری متن را مقابل یکدیگر قرار می‌دهد و با نگاهی کلی‌تر، تقابل علم و قانون را نمایندگی می‌کند. درباره‌ی مسئله‌ی «پرسیدن سوالات درست» حرف می‌زنم؛ از نگاه جکسون، کِلی تنها در مقام یک جاسوس می‌تواند اهمیت داشته باشد و یافته‌های او صرفا از منظر کاربردشان در دادگاه به درد می‌خورند. با تردید کِلی بر سر این که آیا باید اطلاعات محرمانه‌ی بیمارش را با قاضی جکسون در میان بگذارد یا نه، متن نورنبرگ به درامی اخلاقی شبیه می‌شود.

اما این درام اخلاقی فرصتی برای توسعه پیدا نمی‌کند؛ چون تردید دکتر کِلی بر سر خیانت کردن یا نکردن به بیمارش دراماتیزه نمی‌شود. همان گفت‌و‌گوی رودررو با جکسون کافی است تا در صحنه‌ی بعد، کِلی را در حال پرسیدن «سوالات درست» بیابیم. پس اصلا وندربیلت از پیش کشیدن این تقابل چه هدفی دارد؟ صحنه‌ی خوب رویاروییِ قاضی و روان‌پزشک، قرار است توجیهی بیاورد برای ساختار روایی فیلم. درست همان‌طور که جکسون توضیح می‌دهد، جنایات نازی‌ها بدون پشتوانه‌ی محکم قوانین ضدانسانی‌شان امکانی برای وقوع پیدا نمی‌کردند؛ پس مجازات اعمال‌شان هم باید پشتوانه‌ی محکم قانونی داشته‌باشد. انگیزه‌ی وندربیلت از محوریت بخشیدن به قاضی جکسون در روایت نورنبرگ همین است.

اما صحنه‌ی کلیدی تقابل کِلی و جکسون را نماینده‌ی تنشی بزرگ‌تر می‌بینم؛ تضاد آن‌چه فیلم نورنبرگ هست و آن‌چه می‌خواهد باشد. مسئله این‌جا است که وندربیلت اگرچه در پرسپکتیو روایت‌اش ظاهرا به کِلی و پرسش روان‌کاوانه‌ی او نزدیک می‌شود، عملا و در جریان توسعه‌ی درام، کاملا کنار جکسون می‌ایستد! به بیان دیگر، اهمیت دکتر کِلی در درام نورنبرگ هم دقیقا به همان کارکرد عملی در موقعیت محاکمه‌ی گورینگ خلاصه می‌شود!

ادامه‌ی مطلب جزئیات داستان فیلم را افشا می‌کند.

به همین دلیل، جمع‌بندی اثر به بدنه‌ی روایت نمی‌چسبد. نورنبرگ در پایان می‌رسد به بیانیه‌ای سیاسی که توجیهی است برای ضرورت تولید این فیلم در زمانه‌ی کنونی؛ دکتر کِلی پس از اجرای موفقیت‌آمیز دادگاه و محکومیت سران نازی به اعدام، به کشورش بازمی‌گردد و برای تبلیغ کتابی که مبتنی بر تجربه‌ی مشترک‌اش با گورینگ نوشته، در یک برنامه‌ی رادیویی حاضر می‌شود.  مجریِ برنامه با تعجب درباره‌ی نتیجه‌گیری‌های کِلی در کتاب می‌پرسد؛ این که چرا او نازی‌ها را انسان‌هایی منحصربه‌فرد و ویژه توصیف نکرده است؟ کِلی پاسخ می‌دهد که آن‌ها منحصربه‌فرد نیستند و امروز در هر کشوری می‌شود انسان‌هایی مشابه نازی‌ها پیدا کرد. مجری آمریکا را استثنا می‌داند و دکتر با خشم پاسخ می‌دهد: «کاملا مطمئنم افرادی در آمریکا هستند که با کمال میل حاضرند از جنازه‌های نیمی از کشور بالا بروند؛ اگر بدانند که می‌توانند بر نیمه‌ی دیگر سلطه داشته‌باشند.»

کِلی ادامه می‌دهد: «آنان به نفرت دامن می‌زنند… اگر فکر می‌کنید دفعه‌ی بعدی که این اتفاق رخ می‌دهد قرار است متوجه‌اش شویم چون آن افراد یونیفرم‌های ترسناکی به تن خواهند داشت، عقل‌تان را از دست داده‌اید!» در ادامه، برنامه‌ی رادیویی قطع و روان‌پزشکِ خشمگین از استودیو بیرون می‌شود. نمای پیوسته‌ و آهسته‌ای می‌بینیم از قدم زدن کِلیِ سرخورده و ناامید پشت به پرچم ایالات متحده‌ی آمریکا. سپس جملاتی روی تصویر نقش می‌بندند که از شکست خوردن کتابِ کلی، دست‌و‌پنجه نرم کردن او با افسردگی و خودکشی‌ نهایی‌اش خبر می‌دهند. موسیقی محزون و حجیم برایان تایلر این جملات را همراهی می‌کند. فیلم نورنبرگ جیمز وندربیلت در پایان، لباس یک تراژدی را می‌پوشد.

اما این لباس به تن فیلم زار می‌زند؛ چون محصول توسعه‌ی سیر دراماتیک طبیعی روایت نیست! این روایتی تراژیک نیست درباره‌ی روان‌پزشکِ پرشوری که با هدفِ رسیدن به «تعریف روانشناختی شرارت» با جنایت‌کاران نازی گفت‌و‌گو می‌کند؛ اما نهایتا به این حقیقت ناامیدکننده‌ دست می‌یابد که آن‌ها هم صرفا انسان‌اند. این روایتی است سرگرم‌کننده درباره‌ی برگزاری دادگاه بی‌سابقه و عظیم بین‌المللی «نورنبرگ»، مراحل سیاسی و اجرایی آماده‌سازی‌اش و این که چطور یادداشت‌های پراکنده‌ی یک روان‌پزشکِ باهوش نهایتا به کار یکی از بازپرسان آمد تا جنایت‌کاران نازی را گیر بیاندازد!

اما بیایید درباره‌ی محتوای همین یادداشت‌ها و نسبت‌شان با سیر دراماتیک فیلم حرف بزنیم. ابتدا ببینیم که صحنه‌های مختلف نورنبرگ درباره‌ی ذهن هرمن گورینگ چه اطلاعاتی به ما می‌دهند؟ کِلی در نخستین آزمون روانشناختی که پیش روی گورینگ می‌گذارد، می‌فهمد که جانشینِ پیشوا «بسیار باهوش و خودشیفته است، در زندان فانتزی‌های خودش به اسارت درآمده و می‌خواهد مطابق الگوهای فکری شخصی‌اش، جهان را به زانو دربیاورد.» این‌ها را البته از زبان کِلی می‌شنویم و به جز جزئیات بازی راسل کرو، مابه‌ازای دراماتیکی برایشان نداریم. در صحنه‌ی انتقال گورینگ به سلول انفرادی، وطن‌پرستی‌ و اعتمادبه‌نفس‌اش را درک می‌کنیم؛ اعتمادبه‌نفسی که با نزدیک شدن به روز دادگاه بیشتر می‌شود و دکتر کِلی را حسابی گیج می‌کند. کِلی به دنبال راهی می‌گردد که به او نزدیک‌تر شود.

راهکار دکتر کمک خواستن از گورینگ برای نفوذ به درونیات رودلف هس (آندریاش پیچمن) است. در عوض، رهبر محبوس نازی درخواست رسیدن نامه‌‌هاش به خانواده‌اش را دارد. مسئله‌ای که دکتر کِلی را بیشتر از انتظار اولیه‌اش با وجه انسانی گورینگ درگیر می‌کند؛ او هم با خانواده‌ی جانشینِ پیشوای نازی آشنا می‌شود و هم اصالتِ عشقِ مردِ مغرور به خانواده‌اش را درک می‌کند. این اصالت را هم البته صرفا می‌شود در جزئیات اجرای راسل کرو پیدا کرد. در ادامه و طی گفت‌و‌گو درباره‌ی هیتلر، نکته‌ای قابل‌پیش‌بینی را درباره‌ی گورینگ می‌فهمیم؛ او نسبت به پیشوا ایمانی دگم دارد و حتی برای نفع شخصی هم حاضر نیست مقابل هیتلر بایستد.

طی صحنه‌ای که کِلی به جکسون و همکاران‌اش درباره‌ی گورینگ هشدار می‌دهد، او فرمانده‌ی نازی را یک خودشیفته توصیف می‌کند؛ مردی که صرفا به خودش اهمیت می‌دهد. این توصیف البته با درک ما از گورینگ تفاوت دارد؛ زیرا به‌وضوح وطن‌پرستی‌اش را دیده‌ایم، عشق‌اش به خانواده‌اش را درک کرده‌ایم و ایمان‌اش به پیشوا ــ حتی در خلوت ــ برای ما ثابت شده است. کِلی همچنین از خودشیفتگی گورینگ نتیجه می‌گیرد که او به یهودی‌ها اهمیتی نمی‌دهد و به دلیل نفرت از ایشان نیست که فرمان تاسیس اردوگاه‌های کار اجباری را امضا کرده است؛ بعدتر که گورینگ خاطره‌ی بدش از دوست یهودی ثروتمند پدرش را تعریف می‌کند، این فرضِ کِلی زیر سوال می‌رود. اما یافته‌ی جدید ظاهرا در نگاه کِلی تاثیری ندارد و عملا روی سیر دراماتیک روایت هم.

پس از نمایش اسناد جنایات نازی‌ها در دادگاه، کِلی که حسابی به‌هم‌ریخته است، با گورینگ جروبحث آتشینی می‌کند؛ مجادله‌ی کلامی دو شخصیت، روی جنبه‌ای دیگر از روانشناسی گورینگ نور می‌تاباند. جانشین پیشوای نازی‌ها معتقد است که تاریخ از او به عنوان یکی از بزرگان یاد خواهد کرد و نقش حاشیه‌ای کِلی در تاریخ را تحقیر می‌کند.

وقتی یافته‌های دکتر کِلی در مسیر «تعریف روانشناختی شرارت» را مطابق ترتیب معرفی‌شان در روایت نورنبرگ مرتب کنیم، به چنین فهرستی می‌رسیم: «هوش، خودشیفتگی، قدرت‌طلبی، وطن‌پرستی، اعتمادبه‌نفس، ایمان، دگماتیسم، نژادپرستی و میل به جاودانگی.» با توجه به این که نورنبرگ درامی داستان‌گو است، پیشرفت سیر دراماتیک فیلم باید منطبق باشد بر تلاش قهرمان برای نزدیک شدن به خواسته‌اش؛ پس اطلاعاتی که دیرتر به دست می‌آوریم، باید مهم‌تر باشند. با این فرض، «میل به جاودانگی» را مطابق روایت نورنبرگ، باید اساسی‌ترین محرک روانشناختی شرارت درنظربگیریم که در نتیجه‌ی تلاش‌های قهرمان افشا می‌شود.

درام نورنبرگ جایی شکست می‌خورد که این افشای داستانی، این نفوذ به درونی‌ترین لایه‌ی روانشناسی گورینگ و این دستیابی قهرمان به خواسته‌اش، در نقطه‌ی اوج روایت عملا بی‌کارکرد می‌شود! علتِ شکستِ گورینگ در دادگاه، نه اطلاع بازپرسان از میل او به جاودانگی، بلکه تمرکز اتفاقیِ یکی از بازپرسان روی ویژگی دیگر شخصیت او است؛ ایمانِ دگم به پیشوا! مسئله‌ای که البته از پیروان هر فرقه‌ای انتظار می‌رود و نیازی به روان‌کاوی عمیق‌شان ندارد!

بابت همین و از آن‌جا که نقطه‌ی اوج فیلم حاصلِ توسعه‌ی دراماتیک طبیعی روایت نیست، وندربیلت به تمهیدی ساده‌انگارانه متوسل می‌شود و نقش قهرمان را با جمله‌ای توضیحی به تماشاگر یادآوری می‌کند؛ بازپرس انگلیسی جلو می‌رود و از دکتر کِلی بابت اطلاعات ارزشمندی که در اختیار نمایندگان قانونی گذاشته است تشکر می‌کند! در حقیقت، کنشی که گره درام را می‌گشاید، نه از سوی قهرمان، بلکه به دست شخصیتی فرعی رقم می‌خورد؛ بازپرس بریتانیایی می‌فهمد که در میان اطلاعات موجود در دفتر یادداشت کِلی، ایمانِ دگمِ گورینگ به پیشوا از همه مهم‌تر است و با اتکا به این دانسته، می‌شود شرورِ متن را نهایتا شکست داد!

به جز بی‌کارکرد بودن سیر دراماتیک فیلمنامه در نقطه‌ی اوج، یافته‌های دکتر کِلی با جمع‌بندی روایت هم نسبتی طبیعی نمی‌سازند. روان‌پزشکِ سرخورده در پایان از این می‌گوید که نازی‌ها صرفا افرادی قدرت‌طلب بودند و در هر کشوری می‌شود تعداد زیادی از چنین آدم‌هایی پیدا کرد. اما مطابق جزئیاتی که درباره‌ی گورینگ فهمیده‌ایم، او را انسانی متمایز از دیگران درک می‌کنیم. وندربیلت با هدف ساختن روایتی سرگرم‌کننده، روی کاریزما و فریبندگی گورینگ تاکید زیادی می‌کند که در اجرای راسل کرو کاملا بارز است؛ حاصل، تصویری است مشابه یک شرور کلاسیک سینمای جریان اصلی. در واقع، نحوه‌ی بازنمایی هرمن گورینگ در فیلم نورنبرگ، روی تفاوت‌های او با دیگران تاکید بیشتری دارد تا شباهت‌ها.

اما فارغ از «خواسته» دکتر کِلی، آیا قهرمان نورنبرگ به موفقیت در این ماموریت «نیاز» هم دارد؟ در پرده‌ی نخست، پاسخ این سوال منفی است؛ اما پس از گذشت یک ساعت و ده دقیقه، وندربیلت از زبان گورینگ نیاز قهرمان را توضیح می‌دهد. دکتر کِلی پدرش را انسانی «بدون دستاورد» توصیف می‌کند و حالا، با نگارش کتابی درباره‌ی روانشناسی سران نازی، قصد دارد به دستاوردی بزرگ برسد.

روایت نورنبرگ از این منظر هم نوعی تراژدی به نظر می‌رسد که ظرفیت قابل‌توجهی دارد برای پرداخت به همان تمِ «میل به جاودانگی.» دوستی داگلاس کلی و هرمن گورینگ در این خوانش از متن بسیار کلیدی است؛ با دو فردیت متمایز مواجه‌ایم که سعی دارند از خود میراثی برجا بگذارند. تمرکز روی این تم می‌توانست ساختار روایی طبیعی‌تری بسازد برای نورنبرگ؛ به این شکل که فیلم اساسا از نمایش صحنه‌های جذاب دادگاه صرف نظر می‌کرد، رابطه‌ی کِلی و گورینگ را باحوصله توسعه می‌داد و نقطه‌ی اوج، بنا می‌شد روی همان جروبحث درباره‌ی ماندگاری هریک از دو شخصیت در تاریخ.

در این نسخه از متن، تمِ «میل به جاودانگی» هم در جای درستی افشا می‌شد و از سیر دراماتیک نورنبرگ بیرون نمی‌افتاد. از سوی دیگر، جمع‌بندی اندوهگین فیلم هم محصول طبیعی روایت به نظر می‌رسید. با نمایش سرخوردگی کِلی و اطلاع از فرجام او ــ که در شیوه‌ی یکسان خودکشی، گویی ادای احترامی است به دوستی قدیمی ــ به ایده‌ای بسیار تاریک می‌رسیدیم؛ حق با هرمن گورینگ بود! تاریخ نام او را به خاطر سپرده است و در مقابل، یافته‌های دکتر کِلی نتوانسته‌اند اثری محسوس در جهان بگذارند. جهانی که همچنان جولان‌گاه فاشیست‌های جنایت‌کار است. مجانینی که از کشته، پشته می‌سازند تا به هر جان کندنی که هست، کمی بیشتر بر ویرانه‌ای که به جا خواهند گذاشت حاکم بمانند. اما تاریخ گواهی می‌دهد که هر حاکمیتی را پایانی است. همه‌ی سیاست‌مداران جنایت‌کار تاریخ هم به اندازه‌ی هرمن گورینگ خوش‌شانس نبوده‌اند که مجازات اعمال‌شان را در دادگاهی رسمی دریافت کنند!

نظرات