نقد انیمیشن زوتوپیا ۲ (Zootopia 2) | فساد سیاستمداران و پسگرفتن تاریخ!
اولین قسمت زوتوپیا (۲۰۱۶)، مثلِ خیلی از انیمیشنها و فیلمهای هالیوودی، بر ایدههای رؤیافروشانهی هالیوودی تأکید میکرد. زوتوپیا Zootopia داستانی را تعریف میکرد که در آن خرگوشی کوچک (جودی هاپس) میخواهد پلیس شود و همهی توانش را صرفِ این کار میکند ــ درحالیکه دیگران رؤیایش را به ریشخند میگیرند. اما هوشمندیِ سازندهها در این بود که ایدههای موجود در «کارخانهی رؤیاسازیِ هالیوود» را (اینکه هر کس میتواند هر چه میخواهد بشود) تا اندازهی زیادی با واقعیتهای ناامیدکننده و یأسآور ترکیب کردند (مثلِ سرخوردگیهایی که از کارِ «واقعی» برای جودی پیش میآمد و باعث میشد از «فانتزی ذهنی» خود خارج شود). کاری که باعث شد زوتوپیا از فیلمها یا انیمیشنهای سادهلوحانه و سادهگیرانهی اینچنینی فاصله بگیرد و داستانی معنادارتر و جذابتر را روایت کند. این مسئله در ماجرای وحشیشدنِ حیوانات و چالشهایی که بینِ جودی و نیک پیش میآمد نیز وجود داشت.
قسمت نخست همچنین بر ایدهای تأکید میکرد که تا اندازهای با ذاتِ زوتوپیا (= اتوپیای حیوانات) قرابت داشت: اینکه همه میتوانند علیرغمِ تفاوتها، در کنارِ یکدیگر به خوبی و خوشی زندگی کنند. اینکه شکارها و شکارچیها میتوانند با هم در یک جامعهی متمدنانه زندگی کنند اصلیترین چیزی بود که زوتوپیا در پیِ القای آن بود. خرگوشها، موشها و سایرِ حیواناتِ کوچک میتوانستند با آرامش در کنارِ گرگها و پلنگها زندگی کنند و اگر هم مشکلی پیش میآمد، ناشی از شیطنتهایی بود که دوباره ذاتِ شکارگریِ شکارچیها را برانگیخته میکرد. اینگونه، زوتوپیا بیش از هر چیز بر «تمدن» و «کنار گذاشتنِ تفاوتها» برای زندگیِ متمدنانه تمرکز میکرد.
در ادامهی متن، داستان انیمیشن فاش میشود.
قسمتِ دوم اما این ایده را تغییر میدهد و خود را بهروز میکند. در زوتوپیا ۲ دیگر مسئله اهمیتندادن به تفاوتها نیست. «بودن در یک صفحه» (Being on the same page) همان شعاری بود که رئیس پلیس بوگو همواره روی آن تأکید میکرد. در این قسمت نیز، وقتی که جودی نیز در حالِ مطالعهی کتابِ همکاری برای احمقها است، روی همین مسئله خط میکشد (تصویر بالا). اما این بار اتفاقن باید این تفاوتها در نظر گرفته شوند، شنیده شوند، فهمیده شوند و سپس همهی سازوکارها و ارتباطها بر اساسِ این تفاوتها و احترام به آنها شکل بگیرد. پُررنگترین نمودِ این ماجرا را باز هم میتوان در مسئلهی ارتباط میانِ جودی و نیک دید. خرگوش و روباهی که در قسمتِ قبل به هم نزدیک شدند، با هم عملیاتی انجام دادند و بعدتر همکار شدند. در این قسمتِ تازه است که آنها میفهمند تفاوتهایی با یکدیگر دارند و لزومن همیشه با هم در یک صفحه قرار ندارند و قرار نیست در همهچیز با یکدیگر موافق و همنظر باشند؛ بلکه این احترام و عشق است که باعث میشود این تفاوتها مورد تأیید قرار بگیرند و بتوان به فهمی مشترک از آنها رسید. از این نظر میتوان گفت که Zootopia 2 ایدهی موجود در قسمتِ قبلی را بهروز میکند و آن را ارتقا میدهد و این شاید مهمترین دستاوردِ پرفروشترین انیمیشن تاریخ دیزنی است.
در بخشهای دیگر نیز، قسمتِ دوم از میراث قسمت قبلی بهدرستی استفاده میکند. یکی از ایدههای جذابِ قسمتِ قبلی استفاده از ارجاعاتی به فیلمهای یا سریالهای تاریخِ سینما بود که باعث میشدند هم ایدهی «زندگی در عینِ تفاوتها» معنای بیشتری پیدا کند و هم انیمیشن هم فضای مفرّحتری به خود بگیرد. معروفترین ارجاعاتی که زوتوپیا از آنها استفاده میکرد پدرخوانده The Godfather و بریکینگ بد Breaking Bad بودند. قسمتِ دوم اما دامنهی این ارجاعات را بهشکلِ چشمگیری افزایش میدهد و بسیاری از فیلمها یا لحظاتِ مهم و خاطرهانگیزِ سینما را احضار میکند تا مخاطب را به شوق بیاورد.
لحظهی تزریقِ پادزهر به قلب جودی هم ارجاعی به پالپ فیکشنِ تارانتینو است!
در طراحیِ اتفاقات داستانی هم این ویژگیِ استفاده از المانهای پیشین به چشم میخورد. در قسمت قبل، آشناییِ ما با شخصیت نیک زمانی اتفاق میافتاد که او را در حالی میدیدیم که سعی میکرد برای «بچهاش» (که البته بهدروغ معرفیاش کرده بود) و بهبهانهی «تولدِ» او، برایش بستنیِ فیلی بخرد. از همانجا بود که پایههای فریبکاربودنِ این کاراکتر در ذهن مخاطب شکل میگرفت. جالب است که در زوتوپیا ۲ هم اولین مأموریتی که جودی و نیک بهطورِ مخفیانه با هم انجام میدهند با همین ایده شکل میگیرد. آن دو به باراندازی میروند که جنسهای قاچاق وارد میکند و دوباره همان نقشه را پِی میگیرند. اینکه «بچهشان» در روزِ «تولدش» دوست دارد تا روی گچهای پاهای شکستهاش، امضای یک رانندهی قطار یا بازرسِ گمرک را داشته باشد!
زوتوپیا ۲ همچنین دوباره بهسراغِ یکی از ایدههای مرکزی قسمت قبلی میرود: فساد در بالاترین ردهها. قسمت اول داستانی را روایت میکرد که در آن منشیِ شهردار (همان برّهی کوچک) پاپوشی را برای شهردار درست میکرد تا خود بتواند به قدرت برسد. جنگِ قدرت در بالاترین ردهها چیزی است که در این قسمت هم وجود دارد. سیاهگوشها میخواهند «سرددشت» (Tundratown) را گسترش بدهند و در این میان، حاضر به انجامِ هر کاری هستند. همینجا هم هست که یکی از جذابترین تمهای داستان بروز مییابد: تحریفِ تاریخ! سیاهگوشها بهعنوانِ آدمبدهای این انیمیشن همان کسانیاند که تاریخ را تحریف کردهاند تا بهنفعِ آنها رقم بخورد و بتوانند با استناد به آن، امپراتوریِ خود را گسترش بدهند. چیزی که در دنیای واقعی نیز بهتمامی مصداق دارد و میتوان نمونههای آن را رصد کرد. حال اصلیترین مجادلهای که در این بین شکل میگیرد تلاش برای پسگرفتنِ تاریخ و روایتِ درست است. تلاشی که از طرف کاراکترِ مار (گری) و با کمک جودی و نیک انجام میگیرد. در پایان، پسگرفتنِ تاریخ موجب میشود تا حقیقت افشا شود و سیاهگوشها به دام بیفتند.
فیلمنامهی جرد بوش (یکی از چند نفری که در نوشتنِ فیلمنامهی قسمت اول نیز مشارکت داشتند) البته جزئیاتِ چشمگیر دیگری نیز داردِ چیزهایی که جدای از جذابیتِ کلی این دنباله، قطعن در موفقیت دیوانهوار جدیدترین انیمیشن دیزنی تأثیرگذار بودهاند. دو تا از برجستهترین ویژگیهایی که میتوان به آن اشاره کرد یکی در ابتدای داستان اتفاق میافتد و دیگری جایی در میانههای آن. در همان عملیات ابتدایی برای گیرانداختنِ بازرس گمرکی که قاچاق میکند، در پایان تعقیب و گریزی که شکل میگیرد، خودرویی که جودی و بازرس در آن قرار دارند از روی یک بلندی پرت میشود و به پایین میافتد. پایین، رژهای در یادبودِ صدسالگی شهر در حال اجرا است و شهردار جدید دارد پای مجسمهای سخنرانی میکند: مجسمهی سیاهگوشی که همه گمان میکنند طراح و سازندهی اصلیِ شهر است. خودرو اما به پایین پرت میشود و به مجسمه میخورد و آن را ویران میکند (تصویر بالا). این اتفاق، که در همان هشت دقیقهی ابتدایی انیمیشن رخ میدهد، درواقع یک پیشگوییِ بصری است از اتفاق بزرگتری که قرار است در داستان بیفتد: اینکه جودی ــ بهکمک دیگران ــ قرار است مجسمهی پوشالیِ سیاهگوش را بشکند و او را رسوا کند.
ردّ این پیشگوییِ بصری را جای دیگری نیز میتوان گرفت. پس از سکانس آغازین و مؤاخذهی جودی و نیک در ادارهی پلیس، آنها هر یک به خانهی خود برمیگردند. نیک روی کاناپهاش لم داده است و دارد یکی از فیلمهایی را میبیند که پیشترها شهردارِ فعلی در آن بازی کرده بود. در صحنهای که در حالِ نمایش است، شهردار را میبینیم که به یکی از مهاجمانش ضربهای میزند و او را روی زمین پرت میکند. جالب است که بعدتر و در قسمتهای پایانی انیمیشن، زمانی که دیگر دستِ سیاهگوش رو شده است، این اکت بازسازی میشود و شهردار دوباره و به همان شکل (حتا با همان میزانسن و دکوپاژ) به سیاهگوش ضربه میزند و او را روی زمین میاندازد. در فیلمی که نیک میبیند، مهاجم از گونهی گربهسانان است؛ همانگونه که سیاهگوش نیز از همین گونه است.
اما در میانههای انیمیشن زوتوپیا ۲، جایی که جودی و نیک دارند از کوهی بالا میروند تا به استراحتگاهی کوهستانی برسند که مخفیگاهِ مارها بوده است، اتفاق جذاب دیگری میافتد. در میانههای این مسیر، بینِ جودی و نیک جدلی درمیگیرد؛ جدلی که به تفاوتهای آن دو مربوط است. در میانههای این مشاجره، ضبطصوتِ هویجیِ معروف این زوج (یکی از اصلیترین و آیکونیکترین اشیای انیمیشن زوتوپیا) به پایین میافتد و خرد میشود. این اتفاق در لایهی اول باری عاطفی دارد: نشان از خرابشدنِ ارتباطی که بینِ این دو شکل گرفته بود. چیزی که بعدتر و در ادامهی این سکانس نیز اتفاق میافتد و به دیالوگی میرسد که جودی به نیک میگوید: «شاید ما زیادی تفاوت داریم.» اما جدای از این کارکرد، در لایهی بعدی و در کارکردی دراماتیک، این ضبطصوتِ خردشده سرنخی میشود برای پادوهای سیاهگوش تا ردّ جودی و نیک را بزنند و خود را به آنها برسانند. این استفادهی دوگانه از برجستهترین لحظاتِ انیمیشن است. در پایان نیز، وقتی که نیک این ضبطصوت را تعمیر میکند و دوباره به جودی پس میدهد، درواقع رابطهی خرابشدهشان را ترمیم میکند.
در ابتدای متن از ایدههایی صحبت کردیم که زوتوپیا ۲ از قسمتِ قبلی وام میگیرد و آنها را ارتقا یا تغییر میدهد. امری که باعث میشود این قسمت دنبالهای قابلاعتنا و درعینحال متفاوت از قسمت نخست باشد. این بزرگترین برگِ برندهی انیمیشن است. پیشتر نیز داستان اسباببازی Toy Story در قسمتِ چهارم چنین کاری کرده بود و ایدهی «وفاداریِ» موجود در قسمت سوم را بهشکلی تماشایی متکاملتر کرده بود تا باعث شود قسمت چهارم تبدیل به اثری تماشایی و دریادماندنی شود. Zootopia 2 جدای از انجامِ این کار، کنایهای نیز به سایرِ فرانچایزهایی میزند که فقط و فقط دنبالههایی بیخاصیت از فیلمهای قبلیاند برای اینکه بتوانند پولِ بیشتری را نصیب سازندگان کنند. جایی که کاراکترِ فیلمفروش (که در قسمت قبلی نیز حضور داشت) بساطش را پهن کرده است و با نشاندادنِ دنبالهها یا بازسازیهایی از فیلمهای قبلی، دربارهی «زندهبودنِ صنعت سینما» داد سخن میراند!
از ظرافتهای بصریِ انیمیشن نیز نباید گذشت. برای مثال، ظرافتهایی که در طراحی جزئیات صحنهها مشاهده میشود و دنیاهایی کاملن مجزا، شخصیسازیشده و فکرشده را برای تکتکِ موجودات و گونههای جانوریِ موجود در انیمیشن ایجاد میکند؛ چیزی که البته در قسمت قبلی نیز وجود داشت. اما لحظاتِ جالبی نیز در این میان وجود دارد که معناهای جالبتری را به ذهن متبادر میکند. یکی از مهمترینِ این لحظات جایی است که جودی و نیک برای انجامِ مأموریتی مخفی به مراسمِ «گالای صدسالگی زوتوپیا» رفتهاند. بعد از اینکه آنها لباس عوض میکنند، نیک انعکاسِ خود را در بدنهی خودرو میبیند و از ظاهرِ خودش خوشش میآید. ظاهری که در زندگیِ عادی و روزمرهاش (و با توجه به آن خانهی بههمریخته و دربوداغان) خبری از آن نیست. انگار او خود را در قالبِ داماد میبیند؛ انگارهای که با لباسِ جودی نیز تقویت میشود. در این بین و در یکی از قابهای هوشمندانهی انیمیشن، کلمهی «حلقه» (Ring) بر روی درِ خودرو و بینِ این دو کاراکتر نمایش داده میشود تا درواقع پیشگوییِ آیندهی این رابطه رقم بخورد.
البته میتوان ایراداتی را نیز به زوتوپیا ۲ وارد دانست. یکی از ایرادها شاید مربوط به این مسئله باشد که ظهورِ کاراکترهای سیاهگوش در این قسمت ناگهانی اتفاق میافتد و ریشه در قسمت قبلی ندارد. این مسئله این پرسش را پدید میآورد که پس آنها تا الان کجا بودند و چرا اینقدر ناگهانی ماجرای مارها و سیاهگوشها و این تحریفِ تاریخی مطرح میشود؟ همینطور برخی جزئیاتِ اجرایی در برخی صحنهها محلّ پرسشاند. مثلِ جایی که نیک و پابرت (همان سیاهگوشی که دزدانه بهدنبالِ نقشههای قدیمی است) مشغولِ دعوایند و ضرباتی که نیک به کیفِ او میزند باعث میشوند محتویاتِ کیفش دقیقن همان جایی بیفتند که گری انتظارشان را میکشد!
شهرِ مدفونشده در زیر برفها نیز آنقدری که باید زیرِ برف مدفون نیست! نیک، جودی و گری واردِ برج ساعت میشوند تا درنهایت به خانهای برسند که گواهی اصلیِ ثبت اختراع در آن پنهان است. با ورودِ آنها به شهر میبینیم شهری که تا پیش از این ادعا میشد بهدستِ سیاهگوشها زیرِ برف مدفون شده است سالمتر و قابلاستفادهتر از چیزی است که گمان میشد. درواقع فقط گنبدی برفی و یخزده روی شهر را فراگرفته است و باقیِ چیزها سالم و دستنخوردهاند. البته همهی این ایرادها، لااقل بهزعم نگارنده، آنقدر پراهمیت نیستند که بخواهند قضاوتِ کلی دربارهی انیمیشن را زیر سؤال ببرند. میتوان فهمید که تکتکشان فقط و فقط بهخاطرِ پیشبردِ داستان اینگونه طراحی شدهاند و شاید نباید زیادی مته به خشخاششان گذاشت. زوتوپیا ۲ آنقدری استخواندار هست که بتوان از این دو سه ایرادِ جزئی بهراحتی چشمپوشی کرد و آن را جزو بهترین انیمیشنهای ۲۰۲۵ در نظر گرفت.