نقد فیلم بخشش (La Grazia) | ماههای پایانی رئیسجمهور!
بعد از موفقیت خیرهکنندهای که پائولو سورنتینو با فیلم زیبایی بزرگ The Great Beauty در سال ۲۰۱۳ تجربه کرد، کارنامهی او همواره با فراز و فرودهایی همراه بوده است. ساختههای او اگرچه که همواره دغدغههای همیشگی و اصولِ زیباشناسانهی او را دنبال کرده و بازتاب میدهند، اما هیچکدام نتوانستند به قلهای دست پیدا کنند که او در آن سال به آن رسید و در این میان، بودند فیلمهایی که چندان خوب و راضیکننده هم نبودند و طرفدارانِ او را ناامید و سرخورده میکردند. اما تازهترین ساختهی او، بخشش La Grazia، فیلمی است که تمهای موردنظرِ خود را بهخوبی پروش میدهد و با استایلِ همیشگی سورنتینو، تجربهی سینمایی خوبی را برای سینمادوستان به ارمغان میآورد.
بخشش فیلم افتتاحیهی جشنوارهی ونیز ۲۰۲۵ بود که درنهایت نیز توانست جایزهی وُلپی برای بهترین بازیگرِ مرد را برای تونی سرویلو به ارمغان بیاورد. بازیگری که از همان فیلمهای آغازینِ سورنتینو با او همراه و همکار بوده است و توانسته به نقشهای بسیار و متفاوتی جان بدهد. بازیگری با چهرهای کاریزماتیک و صدا و لحنی دلنشین و نگاههایی بسیار دقیق و حسابشده که در این فیلم نیز اصلیترین برگِ برندهی سورنتینو است. این فیلم همچنین در جشنوارهی شیکاگو نیز توانست جایزهی بهترین فیلمنامه را به دست بیاورد. فیلم بر روی شش ماهِ آخرِ ریاستجمهوریِ ایتالیا و چالشهایی که او با آنها مواجه است تمرکز میکند.
در ادامهی متن، داستان فیلم فاش میشود.
ماریانو در شش ماهِ آخر ریاستجمهوری خود است. زمانی که در ایتالیا به «دورهی سفید» مشهور است. ششماهِ پایانیِ یک دورهی هفتساله که در آن، برخی از اختیاراتِ ریاستجمهور کاهش مییابد و او نمیتواند درخواست انحلال پارلمان و انتخاباتِ مجدد را مطرح کند. حال که ماریانو به پایان دورهی خود نزدیک میشود، پروندههای حلنشدهی دورانِ او پُررنگتر از پیش بهسراغش آمدهاند. او که بر اساس دیالوگهای فیلم، از پسِ شش بحران بزرگ در دورهی خود برآمده و توانسته با حلکردنِ آنها محبوبیت زیادی در میان مردم کسب کند، حالا باید دربارهی قانونیکردنِ اتانازی تصمیم بگیرد. او که وکیلی بسیار خبره و یک قاضیِ بازنشسته است، از این میترسد که با تصویبِ این قانون، یک قاتل باشد و با تصویبنکردنش، یک شکنجهگر!
فیلم در راستای شخصیتپردازیِ کاراکتر ماریانو تصمیماتِ جالبی را اتخاذ میکند. قبل از هر چیز و در نماهای ابتداییِ فیلم، او بر فراز کاخ ریاستجمهوری نمایش داده میشود که تنها ایستاده و به اطراف مینگرد و سیگاری دود میکند. اینگونه، فیلم از نظر تصویری، کاراکتر ماریانو را آدمی توصیف میکند که اول بالاتر از همه است (اشاره به مقامِ او در دولت و همچنین با توجه به کپشنهای ابتدایی فیلم)؛ دوم از بالا به همهچیز نگاه میکند تا بر موضوع و پیامدهایش مسلط باشد؛ و سوم تنهاست یا احساس تنهایی میکند. باید به یکی از جالبترین سکانسهای فیلم نیز در همین بستر توجه کرد: جایی که رئیسجمهورِ پرتغال برای دیدار با ماریانو به کاخِ ریاستجمهوری میآید؛ اما چنان باران و طوفانی درمیگیرد که او به زمین میافتد خیسِ آب میشود. نمایشی از جبروت و شوکتِ ماریانو!
همهی این موارد در ادامهی فیلم و در جریانِ دیالوگها و موقعیتها نمایانتر میشوند. او بالاترین مقام سیاسی کشور است و همهی تصمیمهای مهم و سرنوشتساز باید از زیرِ دستِ او رد شوند. وکیلبودنِ او نیز باعث شده است تا وسواسی بسیار زیاد روی زمینهها و همینطور عواقبِ هر موضوع و تصمیم داشته باشد و همین باعث میشود تا فرایندِ تصمیمگیری برای او کُندتر طی شود (چیزی که نمونهی بیرونیاش همان کتابچهی ۲۰۴۶ صفحهای است)؛ مسئلهای که بعضن دیگران را به ستوه میآورد. چالشی که بعدتر بینِ او و دخترش (دوروتئا) پیش میآید ناشی از همین مسئله است. ماریانو همچنین بعد از فوتِ همسرش، احساس تنهایی و گمگشتگی میکند و همین مسئله نیز باعث شده است تا شور و اشتیاقِ قبل را نداشته باشد.
اما وسواسِ او نسبتبه حقیقت و سردرآوردن از همهی ابعادِ ماجراها باعث ایجاد یک حسّ عمیق و گزنده در بعدِ شخصیِ زندگی او شده است. این یکی از بهترین وجوهِ فیلمنامه است که توانسته یکی از ویژگیهای بیرونیِ کاراکتر در حرفهاش را تبدیل به بحرانی درونی برای او و در زندگیِ خصوصیاش کند. ماریانو میداند که چهل سال پیش، همسرش با کسی دیگر به او خیانت کرده است. اتفاقی که اگرچه سالهای زیادی از آن گذشته و این زنوشوهر همواره همدیگر را دوست داشتهاند و با یکدیگر زندگی کردهاند، اما همچنان آزارش میدهد و تمایل به دانستنِ اینکه معشوقِ همسرش چه کسی بوده دست از سرش برنمیدارد! وسواس برای پیداکردنِ حقیقت گریبانِ او را گرفته است و رهایش نمیکند. او نمیتواند این واقعیت را فراموش کند یا از آن بگذرد.
همزمان، امضاکردنِ قانونِ اتانازی هم برای او به یک بحران تبدیل شده است. او هم از عواقبِ این کار میترسد و هم میداند که با انجامندادنِ این کار، احتمالن هجمهی گستردهای از فشارِ افکار عمومی را به جان میخرد. فیلمنامه نیز بهزیبایی این مسئله را در طولِ فیلم بسط میدهد تا ابعادِ گستردهتری پیدا کند. دو پروندهای که برای بخشش به رئیسجمهور پیشنهاد میشوند (پروندههای ایزا روکا و کریستیانو آرپا) درواقع میتوانند ترجمانی از اتانازی و ابعادِ آن باشند. همزمان ماریانو با وضعیتِ سلامتِ اسبِ خودش نیز درگیر است. الویس (اسبِ ماریانو) حالوروزِ خوشی ندارد و از بیماریاش بهبود نمییابد. وضعیتی که دیگران را بهصورتی بدیهی به این نتیجه میرساند که باید او را خلاص کنند؛ اما ماریانو نسبتبه این تصمیم شک دارد. این وضعیتی است که ترجمهای مستقیم از دودلیِ او برای امضای این قانون است.
سورنتینو در فیلمنامه، تضادهایی هر چند کوچک را در زندگیِ ماریانو زمینهچینی میکند تا بحرانِ درونیِ او را تشدید کنند. او همچنان که ظاهری جدی دارد و دوست دارد پسرش موسیقیِ کلاسیک بسازد، از شنیدنِ رپ و پاپ نیز لذت میبرد و بعضن در تنهاییِ خود به آنها گوش میکند. رابطهاش با دخترش نیز چندان خوب نیست و همانطور که هر دو به آن اشاره میکنند، ماریانو چیزهای کمی دربارهی دخترش میداند. ماریانو ناخواسته خوابش میبرد؛ و در همان حال، درحالیکه دوست دارد خواب ببیند، هیچ رؤیایی ندارد. همچنین باید توجه کرد که لقبِ ماریانو «بتون تقویتشده» است: چیزی بسیار مستحکم و خللناپذیر. در ظاهر، انگار ماریانو نیز مثلِ لقبش انسانی مصمم و قاطع است؛ اما در طول فیلم میبینیم که او سرشار از شک و استیصال است و بر خلافِ ظاهرش، اصلن میانهای با قطعیت و خللناپذیری ندارد!
برای کشفِ بیشترِ حقیقتِ پروندههای بخشش، یک بار دوروتئا به زندان میرود و یک بار ماریانو. هم در وضعیتِ اتاقِ انتظار، و هم در سالنِ گفتوگو، میزانسنِ این دیدارها قرینه است تا بیانگرِ تفاوتِ نگاهها و رویکردهای دختر و پدر باشد.
فیلم رفتهرفته همهی این موارد را در طولِ زمان گسترش میدهد و در پایانبندی، بهشکلی متقاعدکننده و خوب به پاسخی برای آنها میرسد. لحظهای که از زمانی آغاز میشود که ماریانو بالاخره میفهمد معشوقِ همسرش چه کسی بوده است. هر چند که او بعدتر و در اثنای یک دیالوگ، اشاره میکند که هنوز به این ماجرا شک دارد (ناشی از همان ذاتِ حقیقتنگر و قاضیمآبانه)؛ اما این نقطه سرآغازِ مرحلهای است که باعث میشود او با خیالِ راحتتر و تصمیماتِ قاطعتری به حلوفصلِ باقیِ امور بپردازد. بعد از اینکه او از کاخِ ریاستجمهوری به خانه بازمیگردد، در اثنای تماس تلفنیاش با سردبیرِ ووگ میفهمیم که چه اتفاقاتی رخ داده است. گفته بودیم که این «بتونِ تقویتشده» بر خلافِ نامش، خللپذیر و پُر از سردرگمی است. اما ماریانو رفتهرفته و در طولِ فیلم میفهمد که همین سردگمیها و عدمقطعیتهایند که باعث میشوند تصمیماتِ انسانها مهم باشند.
برگردیم به سکانسی که ماریانو با پاپ دیدار میکند. در این دیدار، پاپ به او میگوید که خدا سؤالاتی را سرِ راهِ انسان قرار میدهد که انسانها لزومی ندارد و حتا نمیتوانند به آنها جواب بدهند. این یکی از کلیدیترین مسائلی است که ماریانو باید در طولِ فیلم بفهمد. او هم در قضیهی شخصیاش دربارهی خیانتِ همسر و هم دربارهی مسائلِ مربوط به اتانازی، درگیرِ چنین وضعیتی است و نمیتواند بفهمد همهی حقیقت چیست ــ درحالیکه قرار هم نیست که هیچوقت بفهمد. او درنهایت به این درک میرسد. درکی که به او کمک میکند تا تصمیمهای نهاییاش را بگیرد. درکی که باعث میشود بفهمد گذشته متعلق به او بوده و فرداها متعلق به فرزندانش است و حالا اوست که باید از آنها تبعیت کند. درکی که باعث میشود بالاخره بعد از شنیدنِ موسیقیِ تازهی پسرش، احساس کند که جاذبه وجود ندارد؛ همان خوابی که همیشه دوست داشت ببیند ــ قرینهی زیبایی برای ویدئوکالی که با مهندس جوردانو انجام میدهد و نیز توصیفی که از اولین دیدارش با همسرش بیان میکند.
ماریانو در توصیفِ نخستین باری که همسرش را دید میگوید: «پاهایت یک لحظه هم به زمین نخوردند. انگار جاذبه صفر بود.» بعدتر هم به دوستش میگوید که دوست دارد خواب ببیند که جاذبه وجود ندارد. در پایانِ فیلم، زمانی که او تصمیمهایش را گرفته و از قیدوبندها رها شده، خود را در همان موقعیت احساس میکند و به کاتارسیس میرسد. صحنهای که همزمان قرینهی ویدئوکال با مهندسِ فضانورد نیز هست.
«روزهای ما (زندگیِ ما) مالِ کیه؟/ Who owns our days?» یکی از جملاتِ کلیدیِ فیلم است. سؤالی که اولین بار دوروتئا از پدر میکند و او از شنیدنِ آن متعجب میشود. اما رفتهرفته ماریانو متوجهِ معنیِ این پرسش و نیز پاسخِ آن میشود. اینکه زندگیِ ما تمامن متعلق به خودِ ماست و اولین کسی که باید به آن پاسخگو باشیم خودمانایم و نه دیگران! این باعث میشود تا ماریانو بیخیالِ فشار افکار عمومی شود و هر آن چیزی را تصمیم بگیرد که خودش درست میداند ــ حتا اگر پاپ نیز در آن زمینه مخالف باشد. او میفهمد که نباید در گذشته بماند و باید رو بهسوی آینده حرکت کند. جملهای که شوالیه به او میگوید، در همین زمینه حائزِ اهمیت است: «شما زیادی به حقیقت اهمیت میدی.» او یاد میگیرد که فراموش کند و ببخشد.
سورنتینو در فیلمنامه، تضادهایی هر چند کوچک را در زندگیِ ماریانو زمینهچینی میکند تا بحرانِ درونیِ او را تشدید کنند.برای مثال، لقبِ ماریانو «بتون تقویتشده» است: چیزی بسیار مستحکم و خللناپذیر. در ظاهر، انگار ماریانو نیز مثلِ لقبش انسانی مصمم و قاطع است؛ اما در طول فیلم میبینیم که او سرشار از شک و استیصال است
همهی این دلایل و چفتوبستهای درست و حسابشده در فیلمنامه و کارگردانی باعث میشوند تا بتوانیم با خیالِ راحت بخشش La Grazia را فیلمی خوب و در زمرهی آثارِ شاخصِ سورنتینو و یکی از بهترین فیلمهای ۲۰۲۵ بهحساب بیاوریم. هر چند که فیلم در برخی مقاطع، درجا میزند و بهنظر میرسد که مسیرِ طبیعیِ قوسِ شخصیت را مختل میکند. یکی از بارزترین جاهایی که چنین مشکلی در فیلم بروز میکند زمانی است که ماریانو برای اولین بار با اسبِ بداحوالِ برزمینافتاده روبهرو میشود. او پس از این دیدار میگوید، تصمیمم را گرفتم و سریع سراغِ لایحهی اتانازی میرود و شروع به انجامِ دستوراتِ لازم برای اصلاحِ آن میکند؛ اما بعدتر دوباره در تصمیمش مشکوک میشود و انتخابهای نهایی را به بعدتر موکول میکند. چندان نمیتوان متوجهِ منطقِ این اتفاق شد و بهنظر چنین میرسد که فیلم در این نقطه، منطقِ شخصیتپردازی را رعایت نمیکند.
همینطور تماسِ ویدئویی با مهندس جوردانو و اصلن کلّ ماجرای او هر چند که در پلانِ ماقبلِ آخر قرینهسازی و توجیه میشود، اما چندان از نظر دراماتیک توجیه ندارد و منطقِ علیومعلولیِ خاصی نیز نمیتوان برای آن در نظر گرفت. صدالبته که سورنتینو در فیلمهای قبلیِ خود نیز نشان داده بود که گهگاه چندان اعتنایی به اصولِ شاهپیرنگ یا علتومعلولی ندارد و برخی از سکانسها یا لحظاتِ فیلمهایش را بر اساسِ دلایلِ تصنیفی پیش میبرد؛ اما بههرحال میتوان گفت که چنین مواردی باعث میشوند تا ارتباطِ مخاطب با فیلم تا اندازهای مخدوش شود. بهخصوص برای فیلمی که بر اساسِ الگوهای شاهپیرنگی پیش میرود.