فیلم من میتَرسم ساخته بهنام بهزادی با روایتی معمایی و به دور از تکلف، داستانی اجتماعی از استیصال و دگرگونی یک شخصیت را به تصویر میکشد.
به گزارش فیلمزی، چهارمین ساخته بهنام بهزادی اثری قابل تامل است. به خصوص در زمانهای که پرده سینماها از کمدیهای تجاری کمارزش، آثار ارگانی و فیلمهای ضعیف اشباع شدهاند، میتوان بیدرنگ «من میتَرسم » را بهعنوان فیلمی که به تماشاگرش احترام میگذارد توصیه کرد.
همین ابتدا باید تاکید کنم وقتی از ارزشمندی یک اثر حرف میزنیم، مقصود کشف یک شاهکار و حتی اثری ممتاز نیست، بدون شک ایرادهایی به «من میتَرسم» میتوان وارد کرد، اما این اشکالات در فیلم به اندازهای نیست که به جهان برساخته فیلمساز خرده بگیریم. بر عکس میتوان از داستانی پیچیده که به سادگی و به دور از تکلف تعریف میشود لذت برد یا در جهان شخصیتها عمیق شد.
فیلم «من میتَرسم » از آن دست آثاری است که بنیادش نه بر اساس ساختار هنری شگرفی شکل گرفته و نه داستانش بر پایه پیامی عظیم پیش میرود. با این حال امتیاز ویژهای دارد؛ اینکه بهنام بهزادی تلاش میکند یک داستان اجتماعی را در بستر روابط نه چندان پیچیده چند شخصیت به سادگی و بدون لکنت بیان کند. او در این مسیر موفق میشود روایت را به درستی پیش ببرد و تماشاگر را نه تنها با شخصیتهایش بلکه با رویدادها درگیر کند.
داستان فیلم از این قرار است: «بهمن»، مردی شاعرپیشه که با طراحی پارچه روزگار میگذراند، احساس میکند از سوی فردی تحت تعقیب است، اما وقتی به سراغ پلیس میرود کمکی به او نمیکنند. از سوی دیگر دختر مورد علاقهاش، «نسیم» میخواهد مهاجرت کند و در این وضعیت شریکش میخواهد مغازه پدری را از چنگش دربیاورد. بهمن به هیچ کسی مشکوک نیست و همین موضوع ذهنش را بیشتر درگیر کرده است.
«حمید»؛ دوست بهمن که متوجه ترس و نگرانی او شده، پیشنهاد میکند با کمک مزدور اجارهای از ماجرا سر دربیاورند، اما بهمن موافق این نوع روشها نیست. در ادامه بهمن با آزار و اذیت بیشتری از سوی موتورسوار مواجه میشود و همزمان به این باور میرسد که از راه قانون نمیتواند مغازه را نجات دهد، بنابراین از حمید میخواهد به سراغ مزدوران اجارهای بروند. بلافاصله موتورسوار به دام افتاده و فاش میکند که توسط زنی ناشناس اجیر شده و از اینجا پای «مهندس مسعود» که فردی بانفوذ است و نسیم به میان کشیده میشود...
بهنام بهزادی در مقام فیلمنامهنویس، روایتی خطی را برگزیده و داستانی معمایی را در بستر مناسبات چند شخصیت پیش میبرد. بهمن و نسیم در کانون روایت قرار دارند و در کنار آنها، مهندس مسعود و دختری به نام «نغمه» در خط داستانی دیگری حضور دارند که مناسباتش به تدریج با خط اصلی گره میخورد.
پرسش محوری فیلم این است که چه کسی یا کسانی در پی مجازات بهمن هستند و انگیزهشان چیست؟ فیلمنامه با پیوند دادن این شخصیتها و تنظیم توالی رویدادها، اطلاعات را در مسیر کشف این معما قرار میدهد و از پراکنده شدن روایت در حاشیهها پرهیز میکند. در عین حال، جستوجوی بهمن برای کشف حقیقت - که ابتدا با تلاش او برای یافتن راهی شخصی در برابر ناتوانی قانون همراه میشود - زمینه تغییر تدریجی شخصیت او را نیز فراهم میکند. از این منظر، امتیاز فیلمنامه را باید در پیوند میان پیشبرد معما، سازماندهی رویدادها و حرکت شخصیت اصلی در بستر این وقایع جستوجو کرد.
یکی از امتیازهای فیلمنامه، طراحی تدریجی و گسترش حسابشده داستان است. همچون گلوله برفی که در سراشیبی حرکت میکند و با هر چرخش بزرگتر میشود. ماجرا با تعقیب بهمن از سوی یک موتورسوار آغاز میشود، اما همین اتفاق ساده، بهتدریج ترس و نگرانی او را تشدید میکند و سرانجام به استیصالش میانجامد؛ تا جایی که حاضر میشود برخلاف میل اولیهاش، برای یافتن عامل این آزار از حمید کمک بگیرد و سراغ مزدور برود.
با گرفتار شدن موتورسوار، پرسش تازهای شکل میگیرد: چه زنی او را اجیر کرده است؟ کشف ارتباط ماجرا با مهندس مسعود، بهمن را به سوی نسیم و علت اخراج او از شرکت میکشاند و در ادامه، مناسبات میان مسعود، شریک مغازه و سندیکا آشکار میشود. به این ترتیب، آنچه با تعقیب یک موتورسوار شروع شده بود، ابعاد گستردهتری پیدا میکند و بهمن درمییابد که با شبکهای از مناسبات و منافع روبروست که مقابله با آنها از توان فردیاش فراتر است. در کنار این خط اصلی، پیشنهاد مهاجرت نسیم و تلاش او برای همراه کردن بهمن، مسیر دیگری را پیش روی شخصیت اصلی قرار میدهد؛ مسیری که بهمن به بهانه ناسازگاری شاعری در یک کشور خارجی از آن فاصله میگیرد، حال آنکه لذت انتقام او را بیش از پیش درگیر خود کرده است. بدین ترتیب، شخصیتها و خطوط داستانی نه به صورت جزیرههایی مستقل، بلکه در پیوند با یکدیگر پیش میروند و هر گره تازه، هم دامنهٔ معما را گسترش میدهد و هم موقعیت بهمن را پیچیدهتر میکند.
از دیگر امتیازهای فیلمنامه، رابطه علت و معلولی میان شخصیتها و رویدادهاست. بهزادی به جای زیادهگویی و پرداختن به حاشیههای غیرضروری، معمای تعقیب بهمن و هویت عاملان آن را در کانون روایت نگه میدارد و در عین حال خط رابطه بهمن و نسیم را نیز به موازات آن پیش میبرد. نسیم به سبب روحیه شاعرانه بهمن به او دل بسته، اما اخراج از دانشگاه و نگرانی از آینده، او را به فکر مهاجرت انداخته است.
بهمن، در مقابل آنچنان درگیر پس گرفتن مغازه و رهایی از تعقیبکنندهاش میشود که فرصت و انگیزه همراهی با نسیم را از دست میدهد. از سوی دیگر، روشن شدن نقش نغمه در تعقیب بهمن، ماجرا را به مهندس مسعود پیوند میزند؛ مردی که از نغمه برای پیشبرد مقاصدش استفاده میکند، اما با نزدیک شدن خطر رسوایی او را کنار میگذارد و بیپناهی نغمه در برابر مسعود، با بیاعتنایی خانوادهاش نیز تشدید میشود. سرانجام روشن میشود که تعقیب بهمن ریشه در علاقه ناکام مسعود به نسیم و میل او به انتقام از بهمن دارد. به این ترتیب، مناسبات شخصیتها و انگیزههایشان بهتدریج آشکار میشود و رویدادها، به جای آنکه بهانهای برای انتقال داستان به مرحلهای تازه باشند، از دل روابط پیشین بیرون میآیند و مسیر معما را شکل میدهند.
و اما در لایه معنایی فیلم، مشخصاً میتوان به دو مضمون «قدرت» و «جستوجوی عدالت» اشاره کرد. بهمن در ابتدا قربانی مناسباتی است که خود نقشی در شکلگیری آنها نداشته و تنها به واسطه علاقهاش به نسیم، زنی که از دانشگاه اخراج شده و سودای مهاجرت دارد، درگیر آنها میشود. با پیش رفتن ماجرا، درمییابد که تعقیب و آزارش به مناسبات قدرت و نفوذ اجتماعی مهندس مسعود، شریک مغازه و سندیکایی گره خورده است که از نفوذ مسعود بهره میبرد.
او ابتدا میخواهد از ترس و تشویش رها شود و برای حل مسئله به قانون پناه میبرد، اما نه در ماجرای مغازهٔ پلمب شده و نه در مواجهه با موتورسوار مزاحم، حمایت مؤثری دریافت نمیکند. در نتیجه، برای کشف حقیقت به کمک حمید و مزدور اجیرشده او متوسل میشود و سرانجام به این نتیجه میرسد که برای بازپسگیری مغازه و مقابله با صاحبان قدرت، باید خود نیز به ابزارهایی خارج از قانون متوسل شود.
از این نقطه به بعد، جستوجوی عدالت به تدریج جای خود را به انتقام میدهد. بهمن که زمانی از ترس و اضطراب به ستوه آمده بود، اکنون در پی تحقیر نماینده سندیکا و رسوا کردن مسعود از طریق انتشار فیلم خصوصی او با نغمه است. شعلهٔ انتقام چنان او را در برمیگیرد که حتی رابطهاش با نسیم را نیز به مخاطره میاندازد.
به این ترتیب، شخصیتی که در آغاز، قربانی مناسبات قدرت بوده، به تدریج به عاملی برای اعمال خشونت و تحقیر بدل میشود؛ گویی برای مقابله با قدرت، جز پذیرش منطق آن راهی نمیشناسد. بهمن در جستوجوی عدالت، نه به قانون و نه به گذشت و انسانیت، بلکه به قانونگریزی و عقدهگشایی روی میآورد و از همین مسیر به هیولایی کوچک و بیاخلاق تبدیل میشود.
در این خوانش، تلخی موقعیت بهمن در آن است که او برای رهایی از مناسبات فاسد، از همان منطقی پیروی میکند که قربانیاش بوده است. فیلم از این منظر، چرخهای را به تصویر میکشد که در آن فردِ بیپناه، وقتی راهی برای احقاق حق نمییابد، بهجای برهم زدن قواعد بازی، خود به بازتولیدکننده آنها تبدیل میشود. جستوجوی عدالت، در غیاب راهی مؤثر برای تحقق آن، به میل انتقام و اعمال قدرت شخصی تغییر ماهیت میدهد.
در بُعد ساختاری نیز بهزادی، در کنار روایت روان و پرداخت تصویری و تدوینی سنجیده، از ایدهای قابل تأمل بهره میگیرد: تکرار نماهای لانگشات از بالا که در فصلهای مختلف، میدانها و چهارراههای شهر را به نمایش میگذارند. این نماها نقشی مستقیم در پیشبرد داستان ندارند، اما همچون موتیفی بصری، معنایی فراتر از ثبت فضای شهری پیدا میکنند؛ گویی دوربین از موضعی مسلط، شهروندان را زیر نظر گرفته و شهر را به فضایی بدل کرده است که هیچکس از نگاه قدرت مسلط آن در امان نیست. این ایده در نمای پایانی معنای دیگری نیز پیدا میکند؛ دوربین از بالای سر برادر نغمه و همراهش پایین میآید و با آنها در تعقیب خودروی گرانقیمت مهندس مسعود همراه میشود.
این جابهجایی در زاویه نگاه، چرخه تعقیب و انتقام را به تصویر میکشد: این بار مسعود است که در جایگاه فرد تحت تعقیب قرار میگیرد. گویی با حذف یک تعقیبکننده، منطق تعقیب از میان نمیرود و تنها جای تعقیبکننده و تعقیبشونده عوض میشود.