نقد فیلم فرمول یک (F1: The Movie) | پیست واقعی، فیلم جعلی!

دوشنبه 24 شهریور 1404 - 19:00
مطالعه 11 دقیقه
برد پیت روی پوستر فیلم فرمول یک به کارگردانی جوزف کوشینسکی
برای نخستین‌بار در تاریخ، یک فیلم سینمایی در طول مسابقات واقعی فرمول یک ضبط شده؛ پس چرا همه‌چیز آن این‌قدر تکراری و جعلی است؟! همراه نقد فیلمزی باشید.
تبلیغات

نمی‌دانم درباره‌ی فیلمی مثل فرمول یک چطور می‌شود حرفی تازه زد؛ همه‌‌چیز درباره‌ی این فیلم تکراری است! نه فقط عناصری مثل قصه و فیلمنامه؛ بلکه آن‌چه در تحسین یا نقد آن نوشته‌اند و می‌نویسم. از یادآوری کردن این که با اثری «سرگرم‌کننده» مواجه‌ایم و برای لذت بردن ازش باید ساده بگیریم، تا دست انداختن‌ کلیشه‌ها و فرمول‌زدگی آن. حتی خودِ «تکراری» توصیف کردن این فیلم هم تکراری است و به‌تبع، احتمالا هرآن‌چه تا پایان این مطلب خواهم گفت! در نتیجه شاید بد نباشد همین‌جا متوقف شوید و این ۱۱ دقیقه را صرف کاری جز خواندن نوشته‌ی حاضر کنید؛ احتمال این‌که تجربه‌ای «تازه» به‌دست‌بیاورید، بیشتر است!

اگر هنوز این‌جا هستید، باید دلیل خوبی داشته‌باشید؛ پس تلاش می‌کنم ناامیدتان نکنم! شاید این تجربه‌ی شخصی، دریچه‌ی خوبی برای شروع بحث باشد؛ فرمول یک (F1: The Movie) اقلا من‌یکی را سرگرم نکرد! در حقیقت، لحظات پرشماری در طول تماشای فیلم بودند که از شدت ملال، شک کردم که آیا فیلم‌دیدن بهترین استفاده‌ی ممکن از زمان گران‌بهایی است که بشر در اختیار دارد یا نه! ساخته‌ی بیش‌ازحد طولانی جوزف کوشینسکی، اساسا نتوانست من را درگیر خودش کند. البته، اگر فیلم را روی پرده و داخل سالن «آیمکس» می‌دیدم، احتمالا ماجرا فرق می‌کرد. اما این نوشته را باید مبتنی بر درک خودم بنویسم و نه دیگران! پس لازم است توضیح بدهم که چه محدودیت‌هایی فرمول یک را به فیلمی خسته‌کننده تبدیل می‌کنند.

مشکل اساسی چنین پروژه‌هایی، در همان مرحله‌ی طرح اولیه ریشه دارد. فرمول یک به‌وضوح، حاصل فرایند خلاقانه‌ی طبیعی جوزف کوشینسکی و ایرن کروگر برای روایت داستانی که هیجان‌زده‌شان کرده‌، نبوده است! کارگردان و نویسنده‌ی تاپ گان: ماوریک (Top Gun: Maverick)، این‌جا هم با جری بروکهایمر، تهیه‌کننده‌ی آن فیلم موفق و محبوب همکاری کرده‌اند. حاصل، اثری است که گویی در نتیجه‌ی پرسشی شبیه به این شکل گرفته: «چه می‌شود اگر تاپ گان: ماوریک را در پیست فرمول یک بازسازی کنیم و به جای تام کروز، برد پیت را بگذاریم؟» در حقیقت ساختاری آماده داریم که قصه‌ای سرهم‌بندی‌شده را داخل آن چپانده‌اند.

اما تاپ گان: ماوریک را بدون تام کروز نمی‌شود بازسازی کرد! همچنین بدون میراث فیلم تونی اسکات و سرمایه‌گذاری عاطفی تماشاگر روی آن. دنباله‌ی تاپ گان، در مقایسه با فرمول یک، قصه‌ای به‌مراتب بهتر داشت؛ اما نمی‌شود انکار کرد که نقاط عطف آن متن هم روی وزن نوستالژیک وقایع برای طرفداران فیلم نخست حساب زیادی کرده‌بودند. فرمول یک طبعا از این ویژگی بی‌بهره است و در نتیجه، فرمول‌زدگی و اتکای آن به کلیشه‌ها، حتی بیشتر به چشم می‌آید. در واقع، با اثری مواجه‌ایم که قصد دارد نسخه‌ی دست‌دوم فیلمی دست‌دوم باشد؛ جای تعجبی نیست که همه‌چیز آن این‌قدر جعلی جلوه می‌کند!

بیایید درباره‌ی قصه صحبت کنیم. ساخته‌ی تازه‌ی کوشینسکی، روایت‌گر داستان راننده‌ی پیش‌کسوت «فرمول یک»، سانی هیز (برد پیت) است که اگرچه دست‌فرمان محشری دارد، پس از حادثه‌ای تراژیک، جاه‌طلبی حرفه‌ای را کنار گذاشته و در طول ۳۰ سال گذشته، صرفا در ازای پول مسابقه داده است. تا این که روزی دوست قدیمی سانی یعنی روبن (خاویر باردم) از راه می‌رسد و پیشنهادی ویژه را مقابل او می‌گذارد. روبن که مدیر تیم درآستانه‌ی‌فروپاشی «ایپکس» است، از سانی می‌خواهد که راننده‌ی دوم‌شان باشد. مرد کهنه‌کار در ابتدا پیشنهاد را رد می‌کند؛ اما در ادامه و با انگیزه‌ای مبهم، به «ایپکس» ملحق می‌شود.

ساختاری آماده داریم که قصه‌ای سرهم‌بندی‌شده را داخل آن چپانده‌اند

سردآوردن از این «انگیزه» قاعدتا باید آن نیروی محرکی باشد که ما را به پیگیری روایت ترغیب می‌کند؛ این که بفهمیم اگر «بحث پول نیست»، پس بحث چیست؟! فیلمنامه‌ی ارین کروگر از این منظر گویی قصد دارد از بهترین درام ورزشی هزاره‌ی سوم یعنی مانی‌بال (Moneyball) تقلید کند؛ در پایان فیلم درخشان بنت میلر هم می‌رسیدیم به این پرسش که ورای جایگاه و پول، چه چیز دیگری می‌شود در ورزش حرفه‌ای ــ و زندگی ــ به‌دست‌آورد؟

روبن سعی می‌کند با وعده‌ی «موفقیت حرفه‌ای» سانی را ترغیب کند؛ راننده‌ی کهنه‌کار هیچ‌گاه قهرمانی «فرمول یک» به دست نیاورده است و اگر تنها یک «گرند پری» را به همراه «ایپکس» ببرد، ثابت خواهد شد که او «بهترین در دنیا» است. در درجه‌ی نخست، همین پیش‌فرض هم مشکل دارد؛ دقیقا چرا باید راننده‌ای را که در طول ۳۰ سال گذشته از شاخه‌ای به شاخه‌ای دیگر پریده و هیچ‌گاه به ظرفیت حقیقتی توانایی‌هاش دست نیافته است، به واسطه‌ی یک قهرمانی در سطح اول، «بهترین در جهان» به حساب آورد؟!

اما این مهم‌ترین خشت اولی نیست که ارین کروگر کج می‌گذارد! زیرا فیلمنامه‌ی فرمول یک در تعریف خصوصیات بنیادین شخصیت اصلی هم مشکل دارد. سانی بازنده‌ای بی‌خیال است یا برنده‌ای خستگی‌ناپذیر؟ قانون‌شکن و یاغی است یا منظم و بادیسیپلین؟ می‌خواهد خوش بگذراند یا عناوین حرفه‌ای به‌دست‌بیاورد؟ تعریف روشنی وجود ندارد؛ چون سانی هیز، یک شخصیت سینمایی حقیقی نیست! شبحی است از پیت میچل تاپ گان که کاریزمای سهل‌گیرانه‌ی بی‌ربط برد پیتی را روی آن سوار کرده‌اند!

بابت همین است که رابطه‌ی او با راننده‌ی اول جوان «ایپکس» یعنی جاشوا پیرس (دامسون ایدریس) هم تعریف درستی پیدا نمی‌کند. کروگر جاشوا را خلاصه کرده است به دو صفت مغرور و کله‌شق و قصد دارد او را در تقابل و تضاد با سانی قرار بدهد؛ نوعی رابطه‌ی استاد و شاگردی مبتنی بر رقابت که بنا است از نفرتی اولیه به عشق و احترام نهایی برسد. در این مسیر، هردو شخصیت قرار است ضعف‌ها و محدودیت‌هاشان را بشناسند و به کمک تجربه‌ای مشترک، بر آن‌ها غلبه کنند.

این الگو، نه‌تنها یکی دیگر از کلیشه‌های فیلم‌های ورزشی را احضار می‌کند، بلکه از طریق پیوند با گذشته‌ی تاریک پروتاگونیست، بهانه‌ای می‌سازد برای بازیافت ایده‌ای دیگر از تاپ گان: ماوریک! در آن‌ فیلم، احساس گناه پیت بابت مرگ گوس (آنتونی ادواردز)، در رابطه‌ای تازه با روستر (مایلز تلر) زنده می‌شد. مرد یاغی، فداکاری به نفع پسر را فرصتی می‌دید برای ادای دین به پدر و رستگاری نهایی.

در فرمول یک هم تراژدی مشابهی داریم در گذشته‌ی سانی که سایه‌ی سنگین آن روی امروز او پابرجا است. راننده‌ی کهنه‌کار، پیش‌تر بابت بی‌احتیاطی، جان خودش را به خطر انداخته و زندگی حرفه‌ای‌اش را پایان داده است. جاشوا هم مانند سانیِ جوان، سربه‌هوا و بی‌احتیاط است. در نتیجه طبیعی است اگر سانی، امروز و رابطه با جاشوا را ماشین زمانی ببیند برای بازگشت به گذشته و جبران اشتباهات.

پس این‌‌جا با دو ایده‌ی متناقض مواجه‌ایم. ایده‌ی اول، سانی به عنوان راننده‌ای همه‌فن‌حریف و بی‌نقص است که نه برای عناوین حرفه‌ای، بلکه برای احساس دست‌نیافتنی بودن و «پرواز کردن» می‌راند و جز این انگیزه‌ی شخصی، به چیز دیگری اهمیت نمی‌دهد. این سانی، کار تیمی بلد نیست و راه خودش را می‌رود. او نمی‌خواهد که الگویی باشد برای جاشوا؛ در عوض، با او رقابت هم می‌کند تا به همه ثابت شود که دود از کنده بلند می‌شود!

ایده‌ی دوم، سانی به عنوان بازنده‌ای است که رابطه‌ای تازه را فرصتی می‌بیند برای جبران اشتباهات گذشته. یک قوس شخصیتی طبیعی برای سانی در فیلمنامه‌ی فرمول یک، می‌توانست حرکت از ایده‌ی اول به ایده‌ی دوم باشد؛ به این معنا که ملاقات با جاشوا، چیزی را در وجود سانی بیدار کند و نگاه او به کارش را تغییر دهد. در نوشته‌ی ارین کروگر، نشانه‌هایی می‌بینیم با هدف اجرای دو نسخه‌ی متفاوت از این قوس شخصیتی.

ابهام در تعریف خصوصیات کاراکتر، در مرحله‌ی شخصیت‌پردازی متوقف نمی‌ماند و کشمکش‌های بیرونی و نقاط عطف فیلمنامه را هم بی‌معنا می‌کند

در نسخه‌ی نخست، مرگ یا ازکارافتادگی جاشوا می‌توانست یکی از نقاط عطف دراماتیک باشد و گره بخورد به روان سانی؛ به این معنا که قهرمان، تصمیم بگیرد به جای فرار از گذشته‌ی تلخ، با آن چشم‌درچشم شود. مسئولیت اعمال مخرب‌اش را بپذیرد و بالاخره واقعا تغییر کند. وقتی جاشوا در مسابقه‌ی «گرندپری ایتالیا»، حین اجرای نقشه‌ی سانی تصادفی مرگ‌بار می‌کند، جهت‌گیری دراماتیک متن با این قوس شخصیتی فرضی، متناسب به نظر می‌رسد. سانی شبحی  از گذشته‌اش را مقابل خود حاضر می‌بیند و این‌بار فرصت دارد با آن برخوردی تازه کند. این می‌توانست همان «انگیزه» او از ادامه‌ی مسابقه‌ دادن باشد؛ سبقت گرفتن از خودِ گذشته‌اش و رد شدن از خط پایان احساس گناه.

اما فیلمنامه‌ی فرمول یک تمام ظرفیت دراماتیک این ایده را به‌‌شکلی بزدلانه هدر می‌دهد؛ چرا که جرئت درگیر شدن با جوهره‌ی چالش‌برانگیز اخلاقی آن را ندارد. کوشینسکی و کروگر نمی‌خواهند اوقات تماشاگر پاپ‌کرن‌به‌‌دست‌شان را خیلی تلخ کنند! در نتیجه، بارِ سنگین پایان مسیر حرفه‌ای یا مرگ جاشوا را روی شانه‌های سانی نمی‌اندازند. روایت هم اجازه نمی‌دهد که قهرمان را حتی برای دقایقی در این سانحه مقصر بدانیم. در همان لحظه‌ی تصادف، به‌وضوح می‌بینیم که جاشوا به‌رغم هشدار سانی، می‌خواهد سرِ پیچ از رقیب خود سبقت بگیرد. در نهایت هم تصادف او پیامدی دراماتیک ندارد و پس از چند مسابقه، به میادین بازمی‌گردد.

این هشدار دادن سانی به جاشوا نشانه‌ای است از نسخه‌ی دوم قوس شخصیتی قهرمان. در این نسخه، سانی باید به هر دری بزند تا جاشوا شبیه او نشود. مانند پدری که پس از تباه کردن عمرش، نمی‌خواهد اجازه بدهد که زندگی فرزندش هم تباه شود. فراتر از این، سانی با طی کردن این قوس شخصیتی، عمیق‌ترین تغییر را تجربه خواهد کرد؛ هم معنای تازه‌ای در رانندگی و مسابقه دادن می‌یابد و هم از خودمحوری همیشگی، می‌رسد به فداکاری بی‌سابقه. در این نسخه، لازم است که جاشوا زنده و سالم باشد؛ تا در پایان و به کمک سانیِ متحول‌شده، به قهرمانی برسد.

فیلمنامه‌ی آشفته‌ی ایرن کروگر بین دو نسخه‌ی متفاوت از قوس شخصیتی پروتاگونیست (ایده‌ی دوم)، تاب می‌خورد و نهایتا روی پایانی فرود می‌آید که با ایده‌ی نخست («پرواز کردن» سانی حرفه‌ای و همه‌فن‌حریف) متناسب است! با این شلختگی، داینامیک طراحی‌شده میان سانی و جاشوا اساسا دچار اختلال می‌شود. مسئله این‌جا است؛ راننده‌ی یاغی و قانون‌شکنی مثل سانی که مسابقه دادن‌اش بیشتر از رانندگی حرفه‌ای، به بدلکاری برای یک فیلم اکشن شباهت دارد، دقیقا چطور می‌خواهد به جاشوا کار تیمی، احتیاط و حرفه‌ای‌گری بیاموزد؟ از سوی دیگر، اگر سانی بی‌پروا و اهل خطر است، چرا اصلا باید به جاشوا سر پیچ هشدار بدهد؟ چنین احتیاطی با هویت او در تضاد نیست؟ می‌بینیم که ابهام در تعریف خصوصیات کاراکتر، در مرحله‌ی شخصیت‌پردازی متوقف نمی‌ماند و کشمکش‌های بیرونی و نقاط عطف فیلمنامه را هم بی‌معنا می‌کند.

رابطه‌ی سانی و جاشوا تنها رابطه‌ی متن نیست که در میانه‌ی بازیافت شلخته‌ی کلیشه‌ها و الگوها، بی‌معنا می‌شود؛ بلکه رومنس سانی و کیت (کری کاندن) هم به آسیبی مشابه مبتلا است. رابطه‌ای که الگویی مشابه رومنس پیت و چارلی در تاپ گان دارد؛ قرار است مردی رند و کاریزماتیک در موقعیتی حرفه‌ای با زنی قانون‌مند و جدی ملاقات کند و رفته‌رفته، پوسته‌ی سخت بیرونی او را کنار بزند. اما این الگو به سه دلیل این‌جا کار نمی‌کند. در درجه‌ی نخست، دقیقا نمی‌شود فهمید که چرا کاندن برای ایفای این نقش انتخاب شده است؛ اجرای او برای چنین نقشی زیادی دسترس‌پذیر و صمیمی است. سر سوزنی شیمی یا تنش جنسی هم میان او و برد پیت وجود ندارد و این زوج را هیچ‌رقمه نه می‌شود دوست داشت و نه باور کرد!

در درجه‌ی دوم، فیلم مکانیکی و بی‌روحی مثل فرمول یک، توانایی توسعه‌ی طبیعی رابطه‌ی دو کاراکتر را ندارد. نه متن کروگر می‌تواند سلسله‌ موقعیت‌هایی خلق کند که طی‌شان سانی و کیت رفته‌رفته نزدیک شوند و نه کارگردانی کوشینسکی قادر است برای کشش دو شخصیت نسبت به یکدیگر، بیان سینمایی بیابد. نهایتا، دلیل سوم کار نکردن دوتاییِ سانی و کیت، مشابه آسیبی است پیش‌تر توضیح دادم؛ کیت هم یک شخصیت سینمایی حقیقی نیست! متن فرمول یک، هویت واضحی برای او تعریف نکرده است؛ در یک صحنه، درباره‌ی اصول حرفه‌ای «فرمول یک» به سانی تشر می‌زند (صحنه‌ای که اجرای کاندن در «بنشی‌های اینشرین» مارتین مک‌دونا را به یاد می‌آورد) و در صحنه‌ای دیگر، مانند یک دختربچه از بودن کنار سانی ذوق می‌کند! تمام این نقایص باعث می‌شوند که نه آن نگاه طولانی کیت به سانی قبل از مسابقه‌ی آخر وزن دراماتیکی داشته‌باشد و نه به خداحافظی دو شخصیت اهمیتی بدهیم.

همکاری دوباره‌ی جوزف کوشینسکی با کلودیو میراندای فیلمبردار، به خلق تعدادی از شفاف‌ترین تصاویر ضبط‌شده از داخل اتاقک یک خودروی فرمول یک منتج شده است

اما همه‌ی این‌ها قرار نیست خیلی مهم باشد؛ چون فیلمی مثل فرمول یک درباره‌ی چیزی است که داخل پیست می‌گذرد. اگر بخواهیم برای اجرای صحنه‌های واقع‌گرایانه‌ی مسابقات فیلم امتیاز بارزی نام ببریم، باید برگردیم به نقطه‌ی قوت اصلی اکشن‌های تاپ گان ماوریک؛ شفافیت. همکاری دوباره‌ی جوزف کوشینسکی با کلودیو میراندای فیلمبردار، به خلق تعدادی از شفاف‌ترین تصاویر ضبط‌شده از داخل اتاقک یک خودروی «فرمول یک» منتج شده است. «شفافیت» در این‌جا صرفا به وضوح بالای تصاویر اشاره ندارد؛ بلکه درباره‌ی میزانسن‌های روشن و داستان‌گویی بصری در میانه‌ی سرعت جنون‌آمیز مسابقات حرف می‌زنم. این امکان سبکی، به کوشینسکی اجازه می‌دهد که داخل پیست «فرمول یک»، نقاط عطف دراماتیک فیلمنامه را با پرداخت بصری شفافی همراه کند؛ نظیر لحظه‌ای که در مسابقه‌ی آخر، سانی، لوئیس همیلتون را مشغول نگه می‌دارد تا جاشوا جلو بزند و به جایگاه نخست برسد.

همیلتون تهیه‌کننده‌ی فیلم هم بوده و حتما در هماهنگی‌های پیچیده‌ی مرتبط با ضبط این پروژه‌ی گران‌قیمت «برادران وارنر» و «اپل» در طول فصل‌های ۲۰۲۳ و ۲۰۲۴ مسابقات «فرمول یک»، نقشی کلیدی ایفا کرده است؛ امتیازی که باعث می‌شود به جز راننده‌ی نامیِ وقتِ «مرسدس بنز»، چهره‌های سرشناس دیگری مانند شارل لکلرک و مکس ورستپن را هم در فیلم ببینیم. خوره‌های مسابقات «فرمول یک» و سینمادوستان خوش‌شانسی که فیلم را روی پرده‌ی عریض و با کیفیت صدای عالی دیده‌اند، حتما در جزئیات واقع‌گرایانه‌ی آن چیزهای زیادی برای لذت بردن پیدا می‌کنند. نگارنده اما نه خوره‌ی مسابقات «فرمول یک» است و نه ــ ابدا ــ خوش‌شانس! در نتیجه، پس از پایان تماشای فیلم، باید اعتراف می‌کردم که یکی از مهم‌ترین بلاک‌باسترهای سال، در نظرم بسیار خسته‌کننده و ملال‌آور آمد و فیلمنامه‌ و اجراش را ــ در اکثر لحظات ــ به‌غایت تکراری و بی‌روح می‌بینم و در مواجهه با این سرخوردگی، چاره‌ای برایم باقی نماند جز نوشتن همین کلمات که خواندید!

داغ‌ترین مطالب روز

نظرات