نقد سریال شوالیه هفت پادشاهی | فصل اول، قسمت آخر

شنبه 16 اسفند 1404 - 21:00
مطالعه 40 دقیقه
دانک و اگ، قهرمانان سریال شوالیه هفت پادشاهی
در اپیزود آخرِ شوالیه‌ی هفت پادشاهی، مرگِ بیلور فرصتی‌ست برای پرداختن به یکی از مضامین کلیدیِ «نغمه‌ی یخ و آتش»: زندگیِ انسان‌ها معنا دارد، نه مرگشان.

در اپیزود فینالِ فصل اولِ «شوالیه‌ی هفت‌ پادشاهی»، مرگِ نابهنگامِ بیلور تارگرین، تمام بازماندگان را با بحرانِ معنا مواجه کرده است. این اتفاق برایشان همچون فقدانِ ناگهانی تعادلِ طبیعی احساس می‌شود؛ شبیه به یک زخمِ باز در بافتِ جهان عمل می‌کند، بُریدگی‌ای که گردشِ چیزی را که آن‌ها «واقعیت» می‌نامند از مسیر خارج می‌کند و بَرهم می‌زند. شاهزاده والار، کلافه و بُهت‌زده، درحالی‌که دارد با خود کلنجار می‌رود معنایی از درونِ مرگِ شوکه‌کننده‌ی پدرش بیرون بکشد، خطاب به دانک می‌گوید: «پدرم در وجودش بود که پادشاهِ بزرگی بشه. بزرگ‌ترین از زمانِ اِگانِ اژدها. چرا خدایان باید اون رو ببرن و تو رو بذارن؟» خصوصاً با توجه به این‌که در کتاب، لحنِ والار هنگام طرحِ این پرسش، سرشار از نفرت و خشم نسبت به دانک است؛ در مقایسه، لحنِ همتای تلویزیونی‌اش، لحنِ پسری محزون است که با نوعی سردرگمیِ اگزیستانسیال دست‌و‌پنجه نرم می‌کند؛ او واقعاً به‌طرز کاملاً صادقانه‌ای برایش سؤال شده است که چرا خدایان زنده نگه داشتنِ دانک را به پدرِ او ترجیح داده‌اند. حتی ذهنِ خودِ دانک نیز در تلاش برای هضم کردن و حلاجیِ کردنِ پوچیِ مرگِ بیلور مُدام به بن‌بست می‌خورد؛ در کتاب، در توصیفِ افکارِ او می‌خوانیم: «جهان بی‌معنا می‌نمود آنگاه که شاهزاده‌ای بزرگ جان باخت تا شوالیه‌ای بوته‌نشین زنده بماند».

بنابراین، واقعاً پاسخ چیست؟ آیا جهانِ «نغمه‌ی یخ و آتش» به‌قدری پوچ و ناعادلانه است که موجودی به کمیابی و ارزشمندیِ بیلور ــ اشراف‌زاده‌ای فروتن و شرافتمند و شاهزاده‌ای مسئولیت‌شناس و عادل که برای دفاع از یک شوالیه‌ی گمنام و زنده نگه‌داشتنِ سوگندهای جوانمردی جان خود را به خطر انداخت ــ چنین بی‌معنا از میان می‌رود؟ آیا خدایانی ستمگر بر این جهان حکم می‌رانند که انسان‌های نیک را با مرگ‌شان مجازات می‌کنند؟ برای پاسخ به این پرسش‌ها باید به شخصیتی رجوع کرد که نه‌تنها بیشترین شباهت را به بیلور دارد، بلکه سرنوشتِ تراژیکش سال‌ها پیش از بیلور، ذهن طرفدارانِ این مجموعه را با همین تردیدها درگیر کرده بود: ند استارک. اعدامِ شوکه‌کننده‌ی او ــ در‌حالی‌که در آغاز به‌طرزی گمراه‌کننده به‌عنوان قهرمان سنتیِ داستان تصویر شده بود ــ نخستین لحظه‌ای بود که بی‌رحمیِ جهان داستانْ ستون‌فقراتِ بینندگان را به لرزه انداخت؛ اما قطعاً آخرینِ آن‌ها نبود. هنگامی که دو فصل بعد، شورش انتقام‌جویانه‌ی پسرش، راب استارک، نیز در جنایتی به‌غایت هولناک به‌نام عروسی سرخ درهم شکسته شد، بسیاری از طرفداران این دو واقعه را نشانه‌ای از جهان‌بینیِ نیهیلیستیِ جُرج آر. آر. مارتین برداشت کردند.

تازه، در ادامه، توطئه‌ی لنیسترها برای مُجرم شناختنِ تیریون به‌عنوانِ قاتلِ جافری و مرگِ دلخراشِ اوبرین مارتل که از این فرصت استفاده کرد تا به‌جای تیریون مبارزه کند و از گرگور کلیگین، قاتلِ خواهرش و خواهرزاده‌های کوچکش، انتقام بگیرد، بیش‌از‌پیش طرفداران را به یقین رساند که مارتین یک پوچ‌گرای تمام‌عیار است. این‌که هرج‌و‌مرج نردبانِ پیشرفت است؛ این‌که حق با سرسی لنیستر بود وقتی گفت، «در بازی تا‌ج‌وتخت یا می‌بَری یا می‌میری»؛ این‌که «قدرت، قدرت است»؛ این‌که در این جهان، شرافتمندی و نشان دادن رحم و مروت و باور داشتن به آرمان‌هایی مثل عدالت نه فضیلت، بلکه ضعفی است که انسان را به کشتن می‌دهد؛ و بنابراین نباید آنها را چیزی بیش از ترانه‌ها و افسانه‌هایی دانست که برای سرگرم‌کردنِ کودکانِ ساده‌لوح روایت می‌شوند. واقعیتِ امر اما این‌ است که این برداشت به‌هیچ‌وجه درست نیست. در جهانِ «نغمه» آنچه اهمیت دارد این نیست که چگونه می‌میری؛ آنچه اهمیت دارد این است که چگونه زندگی می‌کنی. در کتاب‌ها جمله‌ای وجود دارد که شاید محوری‌ترین مضمونِ کُلِ مجموعه را در خود خلاصه کرده باشد: «زندگیِ انسان‌ها معنا دارد، نه مرگشان».

آیا خدایانی ستمگر بر این جهان حکم می‌رانند که انسان‌های نیک را با مرگ‌شان مجازات می‌کنند؟ برای پاسخ به این پرسش‌ باید به شخصیتی رجوع کرد که سرنوشتِ تراژیکش سال‌ها پیش از بیلور، ذهن طرفدارانِ این مجموعه را با همین تردید درگیر کرده بود: ند استارک

بخش عمده‌ای از کتاب‌های چهارم و پنجم ــ «ضیافتی برای کلاغ‌ها» و «رقصی با اژدهایان» ــ درواقع صرفِ تأمل بر همین جمله می‌شود. این دو کتاب به‌نوعی عرصه‌ی سنجش و مقایسه‌ی دو میراث‌اند: میراثِ ند استارک و میراثِ تایوین لنیستر. اکنون که هم قهرمانِ اخلاقیِ داستان و هم طراحِ اصلیِ عروسی سرخ از صحنه کنار رفته‌اند، پرسشِ بنیادی این است: آنچه از آن‌ها در جهان باقی مانده، دقیقاً چیست؟ برای فهمِ معنایِ مرگِ بیلور به پاسخِ این سؤال نیاز داریم. در اوایلِ کتاب «ضیافتی برای کلاغ‌ها»، جیمی لنیستر مأمور می‌شود ساعت‌ها در کنارِ جسدِ تایوین لنیستر در سپتِ جامعِ بیلور نگهبانی دهد. سوگواران مختلف برای ادای احترام و خداحافظی می‌آیند، اما مشکلی بزرگ وجود دارد: با وجود این‌که تمام روده‌ها و اعضای داخلیِ لُرد تایوین خارج شده، خونش تخلیه شده و بدنش با نمک و گیاهان خوشبو پُر شده، جسد او همچنان بوی تعفنِ منزجرکننده‌ی تحمل‌ناپذیری می‌دهد که باعثِ حالت تهوعِ سوگواران، به‌ویژه کودکان، می‌شود.

هیچ چیزی در جهان واقعی نمی‌تواند چنین سطحی از فساد و پوسیدگی را توضیح دهد. این بوی تعفن، کارکردیِ نمادین دارد. جسدِ تایوین بو می‌دهد، چون مارتین در صریح‌ترین و‌ گُل‌درشت‌ترین شکلِ ممکن دارد نشان می‌دهد که میراثِ او به‌قدری فاسد است که آن نه به‌طور استعاری، بلکه به معنای واقعی کلمه بوی تعفن می‌دهد. شیوه‌ی حکمرانی او همواره بر پایه‌ی وحشت‌آفرینی، نابودی کامل و فقدانِ مطلقِ وجدانِ اخلاقی در رسیدن به اهدافش بوده است. این ویژگی‌ها حتی پیش از ورود او به خط اصلی داستان مشهود است: تایوین به‌عنوان کسی که خاندان‌های رِین و تاربِک را منقرض کرد، و به‌عنوان کسی که در زمان شورش رابرت براتیون، دستور قتل همسر و فرزندان کوچکِ بی‌گناهِ ریگار تارگرین را صادر کرد، شناخته می‌شود.

پس از شروع داستان، او به سگ وفادارِ مورد علاقه‌اش، گرگور کلیگین، فرمان داد تا به سرزمین‌های رودخانه حمله کند و با قتل‌عام روستایان، دهقانان و مردمان فرودستِ این منطقه، خاندان‌هایی را که با راب استارک هم‌پیمان شده بودند، وادار کند تسلیم شوند. بنابراین، جای تعجب ندارد که بزرگ‌ترین جنایت او ــ عروسی سرخ ــ به‌طور آشکار یکی از باستانی‌ترین و مقدس‌ترین قوانینِ وستروس، یعنی حفظ امنیت مهمان زیر سقف میزبان، را نقض کرد تا برجسته‌ترین دشمنش را به‌طور کامل از میان بردارد. این، میراث واقعی تایوین است: سرکوبِ بی‌رحمانه‌ی دشمنان به گونه‌ای که ترسی دائمی در ذهن دیگران ایجاد کند؛ تا هیچ‌کس حتی جرأتِ فکر کردن به تکرار چنین عملی را نداشته باشد. سؤال این است: پس از مرگِ تایوین، میراث او در چه وضعی قرار دارد؟ تقریباً هیچ لُردی در وستروس یافت نمی‌شود که یا از مرگِ او شادمان نباشد، یا غیبتش را فرصتی ایده‌آل برای توطئه علیه لنیسترها و سرنگونی سلسله‌ی سلطنتی آنها نبیند. برای مثال، وقتی دخترِ دوران مارتل، فرمانروای دورن، از تعللِ پدرش در انتقام‌جویی از قاتلِ اوبرین ایراد می‌گیرد، او جواب می‌دهد: «تو صبر رو با گذشت اشتباه گرفتی. از روزی که خبرِ مرگِ اِلیا و بچه‌هاش رو به من دادن، روی سقوطِ تایوین لنیستر کار کردم. اُمیدم این بود قبل از این‌که بُکشمش، هرچیزی که براش خیلی عزیزه رو ازش بگیرم، اما به‌نظر میاد پسرِ کوتوله‌اش این لذت رو ازم دزدید. دونستنِ این که با مرگی بی‌رحمانه به دستِ هیولایی که خودش بذرش رو کاشته بود مُرد، مقدار کمی بهم تسلا داد».

در کتاب، شاهزاده‌ای تارگرین به‌نام اِگان تارگرینِ ششم حضور دارد که با لشکری عظیم به وستروس حمله می‌کند تا تخت آهنین را تصاحب کند ــ یکی دیگر از بی‌شمار شخصیت‌های مهمی که به سریال راه نیافت. نقشه‌ی دوران مارتل این است که با ازدواجِ دخترش با این شاهزاده، انتقام خود را از تایوین عملی کند و به حکومتِ لنیسترها، که تایوین تمام عمر خود را وقفِ تحکیم و حفظ آن کرده بود، پایان ببخشد. علاوه‌بر‌این، پیروانِ مذهبِ هفت به رهبریِ گنجشک اعظم نیز بلافاصله پس از مرگِ تایوین، خشمگین از همه‌ی تجاوزها، قتل‌ها و جنایاتی که مزدورانِ او در سراسرِ مملکت علیه مردمانِ فرودست و سپتون‌ها و سپتاها مرتکب شده بودند، به شورش برخاستند و دخترِ تایوین را در قالبِ پیاده‌رویِ شرم‌آور و تحقیرآمیز، برهنه در خیابان‌های شهر به نمایش گذاشتند. خلاصه این‌که، جسدِ فاسدِ تایوین هنوز سرد نشده، میراثِ او درحالِ فروپاشی است. در هر گوشه و کنار، مردم نه‌تنها از تاکتیک‌های او برای حکمرانی بر پایه‌ی وحشت کینه‌ورزند، بلکه می‌کوشند دستاوردهایش را نیز نابود کنند. آنها در تلاش‌اند سلسله‌ای را که تایوین با همه‌ی توان برای تثبیتِ آن کوشیده بود، بی‌ثبات و حتی سرنگون کنند؛ سلسله‌ای که گرچه در ظاهر به نامِ خاندانِ براتیون ثبت شده، اما عملاً سلطنتِ لنیسترهاست.

حالا اجازه بدهید میراثِ تایوین را با میراثِ ند استارک مقایسه کنیم: بعد از مرگِ ند، عروسی سرخ و سوختنِ وینترفل، روس بولتون توسطِ تایوین به‌عنوانِ نگهبان شمال منصوب می‌شود. برای اولین بار در هزاران سال، شمال دیگر تحت فرمان یک استارک نیست. در سریال بازگشتِ استارک‌ها به قدرت نسبتاً سرراست اتفاق می‌اُفتد. جان اسنو علیه رمزی بولتون اعلان جنگ می‌کند و نتیجه، در میدانِ نبرد مشخص می‌شود. اما در کتاب‌ها، شرایطِ سیاسیِ شمال بسیار پیچیده‌تر و جالب‌تر است. در کتاب، اکثرِ خاندان‌های شمال به‌طورِ مخفیانه درحالِ توطئه برای سرنگونی بولتون‌ها و بازگرداندن یک استارک به وینترفل هستند. لُردهای شمال دلایل زیادی برای حمایت از استارک‌ها به‌جای بولتون‌ها دارند. نه‌فقط به خاطر این‌که استارک‌ها هزاران سال است که بر شمال حکومت کرده‌اند و در محافظت از آن دربرابرِ تهدیداتِ گوناگون موفق بوده‌اند. بلکه به‌طور مشخص، آنها احترام و حسِ وفاداریِ ویژه‌ای برای شخصِ ند استارک قائل هستند که به‌خاطر حسِ شرافت و عدالتِ خدشه‌ناپذیرش شهرت داشت. مثلاً استنیس براتیون در وصفِ او به جان اسنو می‌گوید: «پدرت دوستِ من نبود، اما فقط یه احمق منکرِ شرافت و صداقتِ اون میشه». همچنین، شخصیتی دیگر به‌نام بانو باربِری داستین، درباره‌ی احساسِ لُردهای شمال نسبت به استارک‌ها می‌گوید: «شمالی‌ها از دردفورت می‌ترسن، ولی استارک‌ها رو دوست دارن». جاستین مَسی، یکی از مشاورانِ استنیس براتیون، نیز می‌گوید: «شمالیا عروسی سرخ رو فراموش نکردن. همه‌ی لُردها در وینترفل بستگانشون رو اونجا از دست دادن.» پس، به قول معروف: شمال فراموش نمی‌کند.

یکی از توطئه‌گرانِ شاخصِ شمالی لُرد وایمن از خاندان مَندرلی است که در حالِ دسیسه‌چینی علیه بولتون‌ها و فری‌هاست. او در ظاهر وانمود می‌کند که طرفِ آنهاست، اما واقعیت این است که در کتابِ «رقصی با اژدهایان» با داووس سی‌وورث، مشاورِ استنیس، ملاقات می‌کند و طی یک مونولوگِ فوق‌العاده از «بدهی‌ای» می‌گوید که مندرلی‌ها به استارک‌های وینترفل دارند، بدهی‌ای که هیچ‌وقت قابل‌جبران نیست. همچنین، او درباره‌ی پسرش می‌گوید که گرچه نان و نمکِ لُرد والدر فری را خورد، اما در عروسی سرخ به قتل رسید. سپس، او به داووس یادآوری می‌کند که شمال فراموش نمی‌کند و به‌زودی نمایشِ مُضحکِ این دلقک‌ها به پایان خواهد رسید. در نهایت، وایمن مَندرلی افشا می‌کند ماجرای غارتِ وینترفل آن‌گونه که بولتون‌ها ادعا می‌کنند رخ نداده است: این نه تیان گریجوی، بلکه رمزی بولتون بود که قلعه را به آتش کشید و مردمش را قتل‌عام کرد. در کتاب، ریکان استارک، کوچک‌ترین پسرِ نِد، به جزیره‌ای در شرقِ وستروس فرار کرده و پنهان شده. وایمن مَندرلی داووس را مامور می‌کند به آنجا برود و ریکان را بازگرداند، تا مردم شمال بتوانند حول این تنها پسرِ بازمانده‌ی ند استارک متحد شوند و در برابر بولتون‌ها مقاومت کنند.

یکی دیگر از شمالی‌هایی که به ند استارک وفادار است، هوگو وول نام دارد؛ او فرمانده‌ی قبیله‌های کوهستانیِ شمال است که برای آزادسازیِ وینترفل به ارتشِ استنیس براتیون می‌پیوندد؛ او در جایی می‌گوید: «زمستون تقریباً رسیده، پسر. و زمستون یعنی مرگ. من ترجیح می‌دم مردام توی جنگ برای دختر کوچولوی نِد بجنگن و بمیرن، تا این‌که تنها و گرسنه توی برف جون بدن، درحالی‌که اشک‌هاشون روی گونه‌هاشون یخ می‌زنه. کسی هم برای همچین مرگی ترانه نمی‌خونه. خودِ من که پیر شدم. این آخرین زمستونِ عمرمه. بذار قبل از مرگم توی خون بولتون‌ها غسل کنم. می‌خوام وقتی تبرم تا ته توی جمجمه‌ی یه بولتون فرو می‌ره، پاشیدن خونش رو روی صورتم حس کنم. می‌خوام خونش رو از روی لب‌هام لیس بزنم و با مزه‌ش روی زبونم بمیرم».

البته سرنخ‌های زیادی وجود دارد از این‌که دیگر خاندان‌های شمال نیز مخفیانه با وایمن مندرلی برای سرنگونیِ بولتون‌ها و فری‌ها نقشه می‌کشند، که پرداختن به تمامی‌شان از حوصله‌ی این نوشته خارج است. نکته‌ای که سعی دارم به آن برسم، این است که: برای همه‌ی این افراد، خاندان استارک ــ و به‌ویژه ند استارک و دودمانِ او ــ به نمادی دیرپا و محترم از عدالت، حمایت و حکمرانیِ منصفانه بدل شده‌اند؛ به بیان دیگر، تجسمِ نوعی اقتدارِ مشروع که نه بر ترس، بلکه بر اعتماد و وفاداری استوار است. از همین رو، این سلسله برای مردمانِ شمال صرفاً قدرتی سیاسی نیست، بلکه میراثی اخلاقی است که ارزشِ پاسداری و حفظ‌کردن دارد. وایمن مندرلی با خونسردی درست زیرِ دماغِ فری‌ها و بولتون‌ها توطئه‌ی بازگرداندنِ استارک‌ها به قدرت را پیش می‌بَرد. از سوی دیگر، قبایل کوهستانی شمال در میانِ کولاک‌های بی‌امان و مرگبار، به‌سوی نبرد با نیروهای بولتون و فری پیشروی می‌کنند. همه‌ی این آدم‌ها حاضرند جانِ خود و حتی آینده‌ی دودمان‌هایشان را به خطر بیندازند تا استارک‌ها را دوباره به قدرت بازگردانند، چون نام «استارک» برایشان معنا دارد. همه‌ی آن‌ها به استارک‌ها ایمان دارند؛ ایمانی که با تمام طلای موجود در کسترلی‌راک هم نمی‌توان خرید. مرگِ اِدارد استارک نه‌تنها حمایتِ خاندان‌های شمالِ تابعِ وینترفل را از میان نبرده، بلکه برعکس، آن‌ها را بیش از پیش برانگیخته تا گردِ فرزندان او جمع شوند.

نکته‌ای که سعی دارم روشن کنم این است که: «زندگی انسان‌ها معنا دارد، نه مرگشان». میراث اِدارد استارک مرگِ او نیست، بلکه شیوه‌ی زندگیِ اوست. فرزندانی که با سماجت می‌کوشند دوباره یکدیگر را پیدا کنند، چون پدرشان به آن‌ها آموخته بود که متحد بمانند و شجاع باشند ــ چراکه گرگِ تنها می‌میرد، اما گله زنده می‌ماند. میراث او در وفادارانی ادامه پیدا می‌کند که به نامش به راه افتاده‌اند تا آن کودکان را نجات دهند و بازگردانند. میراث او در خاطره‌ی مردمی باقی مانده است که انسانی درستکار را به یاد می‌آورند؛ مردی که خدمتکارانش را نه ابزار، بلکه انسان‌هایی شایسته‌ی احترام می‌دید و مصمم بود از کودکان و بی‌گناهان محافظت کند، حتی اگر آن‌ها فرزندان دشمنانش باشند. معنای ند استارک را باید در همین شبکه‌ی روابط، وفاداری‌ها و ارزش‌ها جست‌وجو کرد، نه در تصویرِ تکان‌دهنده‌ی سرِ بُریده‌ای که بر نوکِ نیزه‌ای به نمایش گذاشته شد.

در سوی دیگر، سرنوشتِ تایوین لنیستر نیز به همین منطق گره خورده است. معنای او در این خلاصه نمی‌شود که نشسته بر توالت به‌دستِ پسرِ خودش کشته شد؛ مسئله این است که «چرا» چنین پایانِ تحقیرکننده‌ای نصیبش شد. پاسخ را باید در شیوه‌ی زندگی او جُست. حکمرانیِ مُستبدانه‌ی تایوین بر پایه‌ی وحشت، نابودی کاملِ دشمن و فقدانِ هرگونه ملاحظه‌ی اخلاقی بنا شده بود. بنابراین میراث او چیزی جز این نیست: خانواده‌ای که اعضایش به جان یکدیگر افتاده‌اند، رژیمی لنیستری که قرار بود نظم جدید وستروس باشد، اما از درون در حال فروپاشی است، و حتی جسدی که به شکلی نمادین چنان بوی تعفن می‌دهد که که نزدیک‌ترین اعضای خانواده‌اش نیز به زحمت تحملش می‌کنند. یکی از این دو مرد ــ با همه‌ی خطاها و لغزش‌هایش ــ در مدت کوتاه حضورش بر زمین معنایی انسانی و ارزشمند یافت و آن را به دیگران منتقل کرد؛ دیگری، با وجود تمام پیروزی‌های سیاسی و نظامی‌اش، از یافتن چنین معنایی ناتوان ماند. در یک کلام، میراثِ تایوین دربرابر میراثِ اِدارد را این‌گونه می‌توان توصیف کرد: «قدرتِ بی‌شرف» چون حبابی است روی آب که به نسیمی بَند است، اما «عزتِ با شرف» چون ریشه‌ی درختی کهن است که در قعرِ زمین جای دارد.

در نهایت، قانونِ تغییرناپذیر این جهان همان عبارتی است که در فرهنگِ براووسی‌ها تکرار می‌شود: «والار مورگولیس» ــ همه‌ی انسان‌ها باید بمیرند. ما همه فانی هستیم. از والامقام‌ترین لُردها تا پست‌ترین موش‌های فاضلاب، همگی در یک چیز مشترک‌اند: مرگی قطعی و گریزناپذیر. در برابر پرتگاهی که ما را به درونِ ناهستی و عدم می‌کشد، هیچ‌کس ــ حتی قدرتمندترین فرمانروایان ــ توان ایستادگی ندارد. پس معیارِ معنا و پیروزی در این جهان نه مدتِ زندگی است و نه شکوهِ مرگ. آنچه اهمیت دارد، آنچه ما را تعریف می‌کند و به زندگی‌مان ارزش می‌بخشد، شیوه‌ای است که با آگاهی از این پایانِ گریزناپذیر زندگی می‌کنیم.

با این مقدمه‌ی مفصل، اجازه دهید دوباره سراغ معمایی برویم که پس از مرگِ بیلور، ذهنِ بازماندگانش را تسخیر کرده و بار دیگر همان سؤال ابتدایی را مطرح کنیم: آیا سرنوشتِ بیلور ــ مردی که پای مسئولیتش ایستاد، هم به‌عنوان فرمانروا و هم به‌عنوان شوالیه، و با دفاع از یک شوالیه‌ی بوته‌نشینِ بی‌نام‌و‌نشان، کارِ درست را انجام داد ــ پیامش این است که در این جهان، شرافت و انسانیت آدم را به کُشتن می‌دهد؟ آیا زنده‌ماندنِ شاهزاده‌ای که همه یقین داشتند می‌توانست بهترینِ پادشاه از زمانِ اِگانِ فاتح باشد، منفعتش برای کُلِ مردمِ مملکت بیشتر نمی‌بود؟ نخست این‌که، اگر بیلور به‌عنوانِ کسی مشهور است که می‌توانست پادشاهی شایسته باشد، دقیقاً به این دلیل است که شخصیتی داشت که بهش اجازه نمی‌داد به‌سادگی بگوید: «اطمینان حاصل کردن از جانِ خودم برای منفعت آینده‌ی مملکت مهم‌تر از حمایت از یک شوالیه‌ی بی‌نام‌و‌نشان است.» درست همان‌گونه که شاید تلاشِ ند استارک برای هشدار دادن به سرسی لنیستر و تضمینِ امنیت او و کودکان بیگناهش، سرنوشتش را رقم زد و به مرگش انجامید، اما اگر آن کار را انجام نمی‌داد، اصلاً ند استارک نمی‌بود.

دوماً، شاهزاده میکار در این اپیزود چیزی با این مضمون می‌گوید: «زندگی یه شوالیه‌ی بوته‌نشین در مقایسه با یه شاهزاده چه ارزشی داره؟» در کتاب‌ها نیز موقعیتی مشابه وجود دارد: وقتی استنیس براتیون و ملیساندرا قصد دارند یک پسربچه‌ی حرامزاده را قربانی کنند، داووس قویاً و قاطعانه در برابرشان می‌ایستد. استنیس می‌پرسد: «زندگی یه پسر حرومزاده دربرابرِ یه پادشاهی چه ارزشی داره؟» داووس جواب می‌ده: «همه‌چیز». اینجا هم ایده‌ی مشابهی مطرح می‌شود؛ اگر داووس آنجا حضور داشت، حتماً در پاسخ به میکار که می‌پرسد: «زندگی یه شوالیه‌ی بوته‌نشین چه اهمیتی داره در مقایسه با یه شاهزاده؟» جواب می‌داد: «همه‌چیز». چون داووس به‌خوبی می‌داند که: به‌محض این‌که برای دستیابی یه یک هدفِ والاتر، به‌محض این‌که به اسم مصلحتِ حکومت، ارزشِ جانِ بعضی انسان‌ها را کمتر از دیگران بدانیم، و آنها را قابل‌قربانی‌شدن و قابلِ به‌ کُشتن دادن تلقی کنیم، درست همان‌جاست که شرارت ظهور می‌کند. دقیقاً آنجاست که حاضریم به اسمِ خیرِ والاتر، از زندگی‌ها ارزش‌زُدایی کنیم و ارتکابِ هر جنایتی را توجیه کنیم.

دانک به میکار می‌گوید: «سر آرلان همیشه می‌گفت که معلوم نیست فردا چی پیش میاد؟ ممکنه یه روزی از راه برسه که نیازم به اونِ پایی که قرار بود قطعش کنید، نیازِ قلمرو به اون پا، از ارزشِ جون یه شاهزاده بیشتر باشه؟». میکار جواب می‌دهد: «بعید می‌دونم». اما هرکس که از داستانِ فاجعه‌ی عمارتِ سامرهال اطلاع داشته باشد، می‌داند که اگر یک دانکِ صحیح و سالم وجود نداشت، امروز جان اسنو و دنریس تارگرین، زوجِ قهرمانِ ناجیِ دنیا دربرابرِ تهاجمِ آدرها، هم وجود نداشتند. بنابراین، باز دوباره باز می‌گردیم به همان جمله‌ی کلیدی: «زندگیِ انسان‌ها معنا دارد، نه مرگشان». معنای بیلور این بود که دانک به‌عنوانِ کسی که زندگی‌اش را به او مدیون است، حالا حتی مصمم‌تر از گذشته پای سوگندهای شوالیه‌گری‌ش می‌ایستد. معنای بیلور این است که در زمانی که هیچ‌کس حاضر نبود برای دانک بجنگد و او در آستانه‌ی از دست دادنِ ایمانش به آرمان‌های جوانمردی قرار گرفته بود، شاهزاده‌ای پیدا شد که داوطلبانه در کنار او ایستاد و برایش جنگید. و معنای بیلور این است که شیوه‌ی زیستش به‌گونه‌ای بود که هرگز حاضر نبود از ارزشِ جانِ یک شوالیه‌ی بوته‌نشین بکاهد. برای او، شأن و کرامتِ انسانی چیزی نبود که با تبار، مقام یا قدرت سنجیده شود.

معنای زندگیِ بیلور این بود که نشان داد سوگندِ شوالیه‌گری نباید صرفاً نماد جایگاه و مقام اجتماعی باشد، بلکه باید همچون یک «همترازکننده‌ی اجتماعی» عمل کند و شکاف‌های طبقاتی را از بین ببرد. در شکلِ ایده‌آلِ خود، این سوگند وسیله‌ای است برای گردهم آوردنِ تمام اقشار جامعه ــ از والامقام‌ترین اعضای خانواده‌ی سلطنتی تا شوالیه‌ای آواره و معمولی ــ به پای یک هدف و ارزشِ مشترک: حمایت از ضعیفان. اما مهم‌تر از همه‌ی اینها، مرگِ بیلور به دانک انگیزه می‌دهد تا اِگ را در قالبِ همان پادشاهِ شایسته‌ای تربیت کند که بیلور می‌توانست باشد. طبیعتاً دانک در این برهه‌ی زمانی نمی‌تواند اِگ را به‌عنوانِ پادشاهِ احتمالیِ آینده‌ی وستروس تصور کند، چون نه‌تنها اِگ چهارمین پسرِ میکار است، بلکه خودِ میکار هم چهارمینِ پسرِ پادشاه دیرونِ دوم است؛ یعنی پس از مرگِ بیلور، نه‌تنها میکار هنوز دو برادر بزرگ‌تر دارد که بر وراثتِ تخت آهنین مقدم‌اند، بلکه هر یک از آن دو برادر نیز فرزندانی دارند. بااین‌حال، دانک آگاه است که اِگ به‌عنوانِ یک شاهزاده می‌تواند نقشِ پُررنگی در مملکت‌داری و سیاست‌ داشته باشد.

بالاخره نباید فراموش کنیم که تمامِ سلسله رخدادهایی که دانک را به دردسر انداخت و در نهایت به مرگِ بیلور انجامید، عمدتاً از گورِ شاهزادگان بلند می‌شد: اِیریون تارگرین از قدرت و مصونیتِ خود به‌عنوانِ یک شاهزاده سوءاستفاده کرد و در کنار آن، دیرونِ مست نیز نسبت به آسیبی که دروغ‌هایش می‌توانست بر دیگران وارد کند، کاملاً بی‌مسئولیت بود. بنابراین، شاید دانک مسئولیتِ جدیدش به‌عنوان مربیِ اِگ را فراتر از رابطه‌ی یک شوالیه با ملازمش می‌بیند. دانک باور دارد که با تربیتِ اِگ به‌عنوان شاهزاده‌ای مسئولیت‌شناس، می‌تواند در بدترین حالت مانعِ تکرارِ خطاهای برادرانش شود و در بهترین حالت، حداقل بخشی از خلأِ وجدانِ اخلاقی در دربارِ تارگرین‌ها را که با مرگِ بیلور از بین رفت، پُر کند. وقتی مارتین می‌گوید «زندگی انسان‌ها معنا دارد، نه مرگشان» منظور همین است: گرچه اِیریون به‌طرزی ناعادلانه از این مهلکه جان سالم به در بُرد، اما این مرام و منشِ بیلور تارگرین است که در قالبِ دانک و اِگ دوام می‌آورد و به آینده منتقل می‌شود.

اما از این نکته که عبور کنیم، اجازه بدهید به سکانسِ دونفره‌ی دانک و لایونل براتیون بپردازیم؛ یکی از دیالوگ‌های عجیبِ لایونل در این سکانس جایی است که در توصیفِ مرگِ بیلور می‌گوید: «در حقِ مملکت لطف کردی. تنها اژدهای خوب، یه اژدهای مُرده‌ست». دانک می‌گوید: «بیلور برای دفاع از من جنگید. میشه لطفاً یکم براش احترام قائل بشی؟» لایونل در پاسخ با عصبانیت می‌گوید: «گور باباش.» این واکنش لایونل، دست‌کم از منظر خود او، منطقی به نظر می‌رسد. از دیدگاه او، ماجرا چنین است: همه در سوگِ مرگِ بیلور تارگرین نشسته‌اند؛ شاهزاده‌ای که جان خود را برای حمایت از یک شوالیه‌ی ساده و معمولی فدا کرد. با‌این‌حال، این رویداد باعث شده فداکاری افرادی چون خودش، سِر هامفری هاردینگ و سِر هامفری بیزبری تا حدی تحت‌الشعاع قرار گیرد. طبیعی است که مرگ یک شاهزاده سروصدای بیشتری به راه می‌اندازد و در کانونِ توجه قرار می‌گیرد؛ تا جایی که شجاعت و فداکاری سایرِ اعضای تیمِ دانک تقریباً به حاشیه رانده می‌شود و شاید آن‌طور که شایسته است، مورد توجه قرار نمی‌گیرد.

خصوصاً با توجه به این‌که لایونل معتقد است وظیفه‌ی بیلور در مقایسه با دیگران آسان‌تر بوده است. بالاخره بیلور در مقابلِ نگهبانان شاه می‌جنگید؛ کسانی که سوگند خورده بودند به اعضای خانواده‌ی سلطنتی آسیبی نرسانند. بنابراین، از منظر لایونل، بیلور تارگرین امنیت نسبی بیشتری نسبت به سایر همراهانِ دانک داشته است. استدلالِ او دقیقاً بر همین نکته استوار است: مسئله تنها این نیست که مرگِ وارثِ محبوبِ تخت آهنین، باعث می‌شود ازخودگذشتگیِ هامفری بیزبری و هامفری هاردینگ به‌اندازه‌‌ی کافی به چشم نیاید؛ بلکه مسئله‌ی اصلی این است که این نبرد نتیجه‌ی کنایه‌آمیزی داشت؛ کنایه‌آمیز این جهت که آن کسی که بیشترین شانسِ بقا را داشت، به‌طور تصادفی جان خود را از دست می‌دهد، و کسی مثل خودش که کمترین احتمال زنده ماندن را داشت، به هر زور و زحمتی که شده، جان سالم به دَر می‌بَرد. این امر باعث برداشت نادرستِ مردم می‌شود؛ تصور می‌کنند که شاهزاده به همان اندازه یا حتی بیشتر از دیگران در معرضِ خطر بوده است، در‌حالی‌که واقعیت چنین نیست.

با‌این‌حال، سخنان لایونل دارای لایه‌ای عمیق‌تر نیز است. بار اول که این اپیزود را تماشا کردم، حرف‌های او را به دلخوری‌ای خودخواهانه نسبت دادم. اما بار دوم، در کلامش نشانه‌هایی از همان تلاشی را یافتم که شاهزاده والار و شاهزاده مِیکار در واکنش به مرگ بیلور نشان می‌دهند: کوشش برای یافتن معنایی در دلِ پوچیِ این فقدان ناگهانی. لایونل در توجیهِ مرگِ بیلور می‌گوید:‌ «خدایان به آدمای متقلب رحم نمی‌کنن». پیش از آغازِ محاکمه‌ی هفت، بعد از این‌که بیلور گفت که نگهبانانِ شاه را به او بسپارند، چون سوگندشان اجازه نمی‌دهد تا به رویِ هم‌خونِ پادشاه شمشیر بکشند، سِر رابین ریسلینگ می‌گوید: «به‌دور از شرافت نیست، سرورم؟»، بیلور جواب می‌دهد: «قضاوت رو بسپرید به خدایان». بنابراین، لایونل مرگِ شوکه‌کننده‌ی بیلور را این‌گونه برای خودش توضیح می‌دهد: خدایان او را قضاوت کرده و او را به خاطرِ مبارزه‌‌ای که از نظرشان متقلبانه بود، به مرگ محکوم کرده‌اند.

اما از این موضوع که بگذریم، دیالوگ‌های لایونل در این سکانس فرصتِ خوبی است برای صحبت کردن درباره‌ی یکی از نقاطِ ضعفِ سریال. اجازه بدهید توضیح بدهم: نه‌تنها لایونل می‌گوید: «یه اژدهای خوب، یه اژدهای مُرده‌ست»، بلکه به دانک وعده می‌دهد که: «جنگی در راهه». این اولین‌باری نیست که کاراکترهای سریال تنفرِ عمیقشان نسبت به تارگرین‌ها را ابراز کرده‌اند. در پایانِ اپیزود سوم، رِیمون فاسووِی طی یک مونولوگِ پُرآب‌و‌تاب، هرچه از دهانش درمی‌آید نثارِ تارگرین‌ها می‌کند. او آنها را یک مُشت بیگانه‌ی زنازاده توصیف می‌کند: «حاکم‌های مُستبدی که با جادوی خون زمین‌هامون رو به آتیش کشیدن و مردممون رو به بردگی گرفتن». سپس با اشاره به جنگِ داخلی اخیرِ تارگرین‌ها موسوم به «اولین شورشِ بلک‌فایر»، می‌گوید: «بدون ذره‌ای احترام نسبت به تاریخ یا رسم و رسوم‌هامون، به‌زور ما رو گرفتارِ جنگ‌هاشون کردن». حرف‌های ضدتارگرینیِ ریمون از جهات متعددی نادرست است. نخست آن‌که، تعریف ریمون از جنگ داخلی تارگرین‌ها که به‌گفته‌ی او خاندان‌های وستروس را برخلاف میلشان گرفتارِ درگیری کرد، با واقعیت مطابقت ندارد.

اولین شورشِ بلک‌فایر به‌طور خلاصه زمانی رخ داد که دِیمون بلک‌فایر علیه برادر ناتنیِ خود، شاه دِیرون تارگرین دوم (پدر بیلور و پدربزرگ اِگ)، به مبارزه برخاست. اولین نکته‌ای که باید درباره‌ی شورش بلک‌فایر بدانید این است که اساسِ این جنگ حولِ این پرسش می‌چرخید: «چه کسی از همه برای حکومت بر وستروس تارگرین‌تر است؟» دِیمون بلک‌فایر برای مشروعیت‌بخشیدن به شورش خود بر این ادعا تکیه می‌کرد که ویژگی‌های تارگرینیِ او بسیار برجسته‌تر از برادر ناتنی‌اش است. نخست آن‌که، شاه دِیرون دوم با میریا مارتل، شاهدخت دورنی، ازدواج کرده بود و به این ترتیب، به‌طرز مسالمت‌آمیزی سرزمین دورن را تحتِ لوایِ سلسله‌ی تارگرین به مملکت افزود. پادشاه دِیرون دوم به دورنی‌ها نفوذ سیاسی بیشتری داد و برایشان حقوق و امتیازاتی ویژه قائل شد که دیگر خاندان‌ها از آن برخوردار نبودند؛ امری که خشم برخی از لُردها را برانگیخت. خاندان‌هایی در منطقه‌ی ریچ و سرزمین‌های طوفان هزاران سال با دورنی‌ها جنگیده و همچنان آن‌ها را دشمنِ خونی‌شان می‌دانستند. اِگانِ نالایق، پدر دِیرون دوم، از دورنی‌ها نفرت داشت و تلاش کرده بود به آن‌ها حمله کند. پیش از او نیز، دَه‌ها هزار نفر در جنگ قبلی برای فتحِ دورن جان خود را از دست داده بودند. خاندان‌های ساکن در سرزمین‌های هم‌جوارِ دورن، تنفر و کینه‌ی عمیقی نسبت به آن‌ها داشتند.

علاوه‌براین، بیلور تارگرین، وارث پادشاه دِیرون دوم، با موها و چشمانِ تیره‌اش، به مادر دورنی‌اش شباهت داشت و هیچ‌یک از ویژگی‌های فیزیکی کلاسیکِ تارگرین‌ها – موهای نقره‌ای و چشمان ارغوانی‌شان – را به ارث نبُرده بود. بنابراین، توجه برخی لُردها به دِیمون بلک‌فایر جلب شد. زیرا دِیمون نه‌تنها تمامی ویژگی‌های فیزیکیِ برجسته‌ی تارگرین‌ها را دارا بود، بلکه برخلاف دِیرون که اهل کتاب و مطالعه بود، دِیمون جنگجویی تنومند و عضلانی بود و شمشیر افسانه‌ای بلک‌فایر، شمشیر اِگان فاتح، را در اختیار داشت. با توجه به این نکات، ادعای ریمون مبنی‌بر این‌که تارگرین‌ها «به‌زور ما را گرفتار جنگ‌هایشان کردند» مردود است. اولاً، خودِ لُردهای وستروس که از قدرت گرفتنِ مارتل‌ها رضایت نداشتند و نسبت به ظاهر دورنی بیلور، وارث تخت آهنین، بی‌اعتماد بودند، دِیمون بلک‌فایر را تشویق کردند تا علیه برادر ناتنی‌اش شورش کند. دوم، خاندان‌های سرزمین ریچ، از جمله حامیان اصلی شورش، به‌عنوانِ همسایگانِ دورن که هزاران سال با آن‌ها سابقه‌ی درگیری داشتند، نمی‌توانستند حضور دورنی‌ها در دربار و حتی در تخت‌خواب پادشاه را تحمل کنند؛ این نکته هم قابل‌ذکر است که خاندان فاسووِی از جمله خاندان‌های واقع در سرزمین ریچ به شمار می‌رود.

استدلالِ حامیانِ دِیمون بلک‌فایر، از جمله خاندان‌های ریچ، این نبود که تارگرین‌ها نباید بر آن‌ها حکومت کنند؛ بلکه ادعای آن‌ها این بود که دِیمون بلک‌فایر فردی «تارگرین‌تر» و شایسته‌تر برای حکومت بر آنهاست. بنابراین، اظهارات ریمون مبنی‌بر این‌که تارگرین‌ها ما را گرفتار جنگ‌های خود کردند، به ویژه از زبان خاندان‌های ریچ، به‌هیچ‌وجه از لحاظِ تاریخی صحت ندارد. اگر ریمون فاسووِی نه نسبت به تمام تارگرین‌ها، بلکه صرفاً نسبت به پادشاه دِیرون و پسرش بیلور ابراز تنفر می‌کرد، این کاملاً با عقل جور درمی‌آمد. چون او به‌عنوان یکی از مردمان ریچ و از حامیان دِیمون بلک‌فایر، طبیعی بود که از سرکوبِ شورش بلک‌فایر ناخشنود باشد و بر این باور باشد که دِیرون تارگرین، پادشاه مورد قبول آن‌ها نیست. اما واقعیت این‌گونه نیست. در جای دیگر، ریمون ادعا می‌کند که تارگرین‌ها «مردم ما را به بردگی کشاندند». این نیز یکی دیگر از اظهارات ریمون است که از نظر تاریخی نادرست است. وضعیت مردمان طبقه‌ی فرودست، پیش از فتح وستروس توسط تارگرین‌ها، تفاوتی با وضعیت آن‌ها پس از فتحِ اِگان نداشت. پیش از تارگرین‌ها، مردم فرودست هیچ شأن، کرامت یا منزلتی نزد لُردها نداشتند و این وضعیت در دوران حکومت تارگرین‌ها نیز تغییر چندانی نکرده بود.

دیالوگ‌های لایونل در سکانس افتتاحیه فرصتِ خوبی است برای صحبت درباره‌ی یکی از نقاطِ ضعفِ سریال؛ مشکلِ حرفِ لایونل درباره‌ی این‌که «یه اژدهای خوب، یه اژدهای مُرده‌ست» و «جنگی در راهه» این است: هیچ‌کدام از این جملات هیج پشتوانه‌ی تاریخیِ قابل‌توجیهی ندارند

اگر خاندان‌های اشرافی مانند فاسووِی رعیت خود را آزاد می‌گذاشتند و با آن‌ها مانند برده رفتار نمی‌کردند، آن‌گاه ادعای ریمون مبنی‌بر اینکه تارگرین‌ها مردم را به بردگی کشاندند، قابل قبول می‌بود. اما چنین نبوده است. در واقع، پیش از حمله‌ی اِگان فاتح، پادشاهی به نام «هَرن سیاه» مردمان سرزمین رودخانه را به بردگی گرفته و برای ساختن قلعه‌ی هَرن‌هال تا سر حد مرگ از آن‌ها کار می‌کشید. بنابراین، این اِگان فاتح بود که به حکومت مستبدانه و ظالمانه‌ی هَرن سیاه پایان داد و بردگانش را آزاد ساخت. از‌این‌رو، حتی اگر وضعیت زندگی مردم فرودست پس از فتح اِگان بهتر نشده باشد، دست‌کم بدتر نشده است. خلاصه این‌که، اظهارات ریمون علیه تارگرین‌ها، از زبان کسی چون او، منطقی نیست. اگر کاراکتری مانند تانسِل یا اعضای خانواده‌اش این اظهارات ضدتارگرین را مطرح می‌کردند، این سخنان قابل‌توجیه و منطقی بود، چون دورنی‌ها از زمان حمله‌ی اِگان فاتح به وستروس، تنها به دلیل تلاش برای حفظ استقلال خود، هدف بی‌شمار تهاجم‌های نظامی قرار گرفته‌اند.

با این توضیحات اجازه بدهید دوباره به لایونل براتیون بازگردیم: مشکلِ حرفِ لایونل براتیون درباره‌ی این‌که «یه اژدهای خوب، یه اژدهای مُرده‌ست» و «جنگی در راهه» نیز همین است: هیچ‌کدام از این جملات هیج پشتوانه‌ی تاریخیِ قابل‌توجیهی ندارند. لایونل براتیون، حداقل در این مقطعِ تاریخی، هیچ دلیلی برای کینه‌ورزی به تارگرین‌ها ندارد. علاوه‌براین، نزدیک‌ترین جنگ‌هایی که تارگرین‌ها در پیش دارند، شورش‌های دوم و سومِ بلک‌فایر هستند و در هیچ‌یک از این نبردها، براتیون‌ها آغازگر جنگ علیه تارگرین‌ها نبوده‌اند. ازهمین‌رو، منظورِ لایونل از «جنگی در راهه» همچنان نامشخص است. بنابراین، سؤالی که مطرح می‌شود این است: سخنرانی‌های ضدتارگرینیِ ریمون و لایونل از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ پاسخ روشن است: نویسندگان این سریال آگاه‌اند که شورشِ رابرت براتیون، که به سرنگونی شاه دیوانه و پایان سلطنت خاندان تارگرین منجر شد، در آینده‌ای نه‌چندان دور رخ خواهد داد. انگیزه‌ی واقعی نویسندگان از قرار دادن دیالوگِ «جنگی در راهه» در دهان لایونل براتیون، اشاره به شورش رابرت است. علاوه‌براین، مونولوگ ضدتارگرینی ریمون نیز در چارچوب آنچه از حکومت ظالمانه‌ی شاه دیوانه می‌دانیم، قابل‌توجیه و منطقی است.

مشکل اما این است که شورش رابرت براتیون هفتاد سال پس از وقایع حاضر رخ خواهد داد؛ یعنی در زمانی که هیچ‌یک از شخصیت‌های فعلیِ «شوالیه هفت پادشاهی»، از جمله لایونل، زنده نخواهند بود. به نظر می‌رسد نویسندگان با این منطق پیش رفته‌اند که چون لایونل به خاندان براتیون تعلق دارد و براتیون‌ها همان خانواده‌ای بودند که تارگرین‌ها را سرنگون کردند، همین برای توضیحِ این‌که چرا او بدگوییِ تارگرین‌ها را می‌کند، کافی‌ست. چنین رویکردی زمانی رُخ می‌دهد که نویسندگان از رویدادی که در آینده اتفاق می‌افتد و مخاطب از آن آگاه است، به‌عنوان علتی برای توجیه رخدادی در گذشته استفاده می‌کنند. به بیان دیگر، برای یافتن نشانه‌ای از آنچه لایونل «جنگی در راهه» می‌نامد، نه در زمان حال بلکه باید در زمان آینده به دنبالش گشت. پس، از یک‌ سو، سعیِ نویسندگان این است تا با حرف‌های ضدتارگرینیِ لایونل و ریمون، شورشِ رابرت در آینده را زمینه‌چینی کنند، اما از سوی دیگر، این شخصیت‌ها در زمان حال هیچ انگیزه یا دلیل موجهی برای تنفر از تارگرین‌ها ندارند.

یکی از تغییراتِ شاخص و پسندیده‌ی سریال نسبت به کتاب این است که گفت‌وگوی دونفره‌ی دانک و شاهزاده مِیکار به دو بخش تقسیم شده است. در کتاب، میکار تنها یک‌بار به دیدن دانک می‌آید. در همان دیدار، ایده‌ی سپردنِ مسئولیتِ اِگ به دانک مطرح می‌شود؛ میکار از او می‌خواهد به عمارتِ سامرهال بیاید و آنجا ساکن شود. گرچه دانک سرپرستی اِگ را می‌پذیرد، اما از رفتن به سامرهال امتناع می‌کند و تصمیم می‌گیرد همچنان یک شوالیه‌ی بوته‌نشین باقی بماند. در سریال اما دانک ابتدا از پذیرفتنِ اِگ امتناع می‌کند. بااین‌حال، در طولِ این اپیزود نظرش برمی‌گردد. سؤال این است: گرچه دست‌نیافتنی‌ترین رؤیایِ دانک مُحقق شده است، اما چرا او از رفتن به عمارت سامرهال و خدمت کردن به خاندانِ سلطنتی امتناع می‌کند؟ مگر این ترفیع همان چیزی نبود که همیشه آرزویش را داشت؟ انگیزه‌ی ابتداییِ دانک از شرکت در مسابقه‌ی اَشفورد این بود که خودی نشان دهد، پولی به‌دست آورد و شهرتی کسب کند. اگر خوش‌شانس می‌بود، شاید یکی از لُردها او را برای خدمت در قلعه‌اش استخدام می‌کرد؛ در آن صورت دانک می‌توانست زندگی آسوده‌تری داشته باشد، غذای بهتری بخورد و دستمزدی بالاتر دریافت کند. در اواخر اپیزود نخست، زمانی که دانک وارد چادر لایونل براتیون می‌شود و در ضیافت پرخرج او شریک می‌شود، تصویری از همان آینده‌ای را می‌بینیم که دانک در ذهن خود تصور می‌کند: ارتقای تدریجی جایگاه اجتماعی‌اش تا جایی که نه‌فقط مهمان چنین محفل‌هایی باشد، بلکه شاید روزی خود برگزارکننده‌ی آن‌ها شود.

گرچه دست‌نیافتنی‌ترین رؤیایِ دانک مُحقق شده است، اما چرا او از رفتن به عمارت سامرهال و خدمت کردن به خاندانِ سلطنتی امتناع می‌کند؟ مگر این ترفیع همان چیزی نبود که همیشه آرزویش را داشت؟

اوضاع اما آن‌گونه که دانک انتظار داشت پیش نمی‌رود. او با شوالیه‌هایی روبه‌رو می‌شود که خدمتِ سِر آرلان به آنها را اصلاً به یاد نمی‌آورند؛ با شوالیه‌هایی مانند استفان فاسووِی آشنا می‌شود که حاضرند سوگند شوالیه‌گریِ مقدسِ خود را دربرابر وعده‌ی پُست و مقام زیر پا بگذارند؛ با شوالیه‌هایی مواجه می‌شود که وقتی از آن‌ها می‌خواهد در محاکمه به یاری‌اش بیایند، در پاسخ تنها سکوت می‌کنند. او همچنین با چهره‌هایی چون اِیریون تارگرین روبه‌رو می‌شود که قدرت خود را نه برای حمایت از ضعیفان، بلکه برای آزار آن‌ها به کار می‌گیرند. به‌تدریج روشن می‌شود که انجمن برادریِ شوالیه‌گری، برخلاف ظاهر باشکوهش، هسته‌ای فرسوده و فاسد در درون خود دارد. در واقع، دانک تا پیش از پایان اپیزود سوم، به‌گونه‌ای ساده‌لوحانه حتی نمی‌توانست بپذیرد که شوالیه‌هایی تا این اندازه بی‌اخلاق می‌توانند وجود داشته باشند. پس از آن‌که اِیریون تارگرین از نیزه‌اش برای کشتن اسبِ حریف استفاده می‌کند، دانک به ریمون می‌گوید: «مُلازمم فکر می‌کنه اِیریون عمداً اسبش رو کشته.» سپس می‌خندد؛ خنده‌ای که با دیدن چهره‌ی جدی ریمون فوراً بر لبش خشک می‌شود. دانک ادامه می‌دهد: «باورش سخته که یه شوالیه بتونه این‌قدر بی‌شرف باشه، چه برسه به یه شاهزاده.» و ریمون می‌پرسد: «چرا باورش سخته؟» برای کسی چون دانک که تمام عمر خود را در کنار سِر آرلان ــ یکی از شریف‌ترین شوالیه‌های سرزمین ــ گذرانده است، دشواربودنِ این باور امری طبیعی است.

او جهان شوالیه‌گری را در سایه‌ی زیستِ مردی آموخته که شرافت را بر منفعت ترجیح می‌داد. از‌همین‌رو، مواجهه با چهره‌ی واقعی برخی شوالیه‌ها برای دانک نه فقط یک شوک اخلاقی، بلکه فروپاشی تصویری است که سال‌ها از مفهوم شوالیه‌گری در ذهن خود ساخته بود. در پایان اپیزود دوم، دانک برای لحظه‌ای در درستی تصویر اسطوره‌ای خود از سِر آرلان تردید می‌کند. سِر آرلان در شصت سال زندگی‌اش هرگز مسابقه‌ای را نبرده بود، زمینی نداشت و از نظرِ جایگاهِ اقتصادی و اجتماعی نیز پیشرفتی نکرده بود. دانک از خود می‌پرسد چرا او در تمام این سال‌ها تلاش نکرده بود از آوارگی رهایی یابد و زندگی راحت‌تری برای خود بسازد. حتی با خود عهد می‌کند که روز بعد مسابقه را ببرد و سرنوشت متفاوتی را برای خودش رقم بزند. در آن زمان، دانک به موقعیت کنونی خود صرفاً به چشم مرحله‌ای موقتی نگاه می‌کرد. اما پس از تمام این رخدادها، دانک سرانجام درمی‌یابد چرا سِر آرلان در سراسر زندگی‌اش یک شوالیه‌ی بوته‌نشین باقی مانده بود. نه از آن رو که توانایی ترک این شیوه‌ی زندگی را نداشت، بلکه چون می‌دانست تنها در قالب یک شوالیه‌ی بوته‌نشین است که می‌تواند به بهترین شکل ممکن پای سوگندهای سلحشوری و جوانمردی بایستد. به محض آن‌که به خدمت این لُرد یا آن لُرد درآید، دیگر نمی‌تواند آن‌گونه که دلش می‌خواهد براساس مرام و منشِ شوالیه‌گری عمل کند. پس، تعجبی ندارد که چرا دانک از پذیرفتنِ پیشنهادِ مِیکار برای زندگی کردن در قلعه، که روزی بزرگ‌ترین رؤیایش بود، امتناع می‌کند.

مخالفتِ موقتِ دانک با پذیرفتنِ اِگ، این امکان را به نویسندگان می‌دهد تا این مضمون را پُررنگ‌تر کنند که چرا دور نگه داشتنِ اِگ از خانواده‌اش ضرورت دارد. نویسندگانِ دو سکانسِ اورجینال برای برجسته‌تر کردنِ این نکته طراحی کرده‌اند، که اِگ در چه خطرِ جدی‌ای قرار دارد و چه چیزی نظرِ دانک را تغییر می‌دهد. اولین سکانس جایی است که دانک با دِیرونِ مست روبه‌رو می‌شود. دِیرون از دانک می‌خواهد که اِگ را به مُلازمی قبول کند. وقتی دانک مخالفت می‌کند، دِیرون برای متقاعد کردنِ او دیالوگی را بیان می‌کند که یکی از مهم‌ترین مضامینِ «نغمه» را طرح می‌کند: «شاید همون‌طور که استادان می‌گن بذرِ جنون از شکمِ مادرهامون در ما کاشته می‌شه». منظورِ دِیرون این است که همان‌طور که اِیریون از ابتدا یک هیولا نبود («اون ماهیگیری دوست داشت»)، سلامت و بهداشتِ روانی و عاطفیِ اِگ در این سن‌و‌سال نیز اِلزاما بدین معنی نیست که او در نتیجه‌ی تربیت شدن در خانواده‌ی تارگرین در آینده به هیولایی شبیه به برادرش بدل نخواهد شد.

دیالوگِ دِیرون درباره‌ی «بذرِ جنون» تداعی‌گرِ دیالوگی با مضمونی مشابه در کتاب‌هاست؛ زمانی‌که سِر باریستان سِلمی به دنریس تارگرین می‌گوید:‌ «یه بار جهیریس تارگرین بهم گفت جنون و عظمت دو روی یه سکه‌ان. می‌گفت هر بار که یه تارگرین به دنیا میاد، خدایان اون سکه رو تو هوا می‌اندازن و دنیا نفسش رو حبس می‌کنه تا ببینه آخرش سکه روی کدوم سمت‌اش فرود میاد». در نگاهِ نخست، واقعاً چنین به نظر می‌رسد که خاندانِ تارگرین استعدادِ چشمگیری برای لغزیدن و سقوط به درون ورطه‌یِ جنون دارد. برای نمونه، اِریس تارگرینِ دوم، پدرِ دنریس تارگرین، بی‌دلیل به «پادشاهِ دیوانه» شهرت نیافته است. پیش از او نیز نمونه‌های دیگری وجود دارند: میگور تارگرین که به «میگورِ ظالم» معروف شد، یا بیلورِ مقدس که آن‌قدر در ریاضت و روزه‌داری افراط کرد تا سرانجام جانِ خود را از دست داد. در میانِ نسل‌های بعدی هم نشانه‌هایی مشابه دیده می‌شود. برای مثال، سرنوشتِ ایریون چنان عجیب و افراطی است که دانستنِ چگونگیِ مرگش به‌تنهایی می‌تواند آدمی را به دیوانگیِ او باورمند کند. حتی در همان نسل، برادرِ دیگرِ میکار و بیلور ــ یعنی ریگال تارگرین ــ نیز نشانه‌هایی از ناپایداریِ روانی از خود بروز می‌دهد؛ نشانه‌هایی که باعث می‌شود او را عملاً در قلعه محبوس کنند و اجازه ندهند آزادانه از آن بیرون برود.

در نسلِ بعد، ویسریس تارگرین، برادرِ دنریس، نیز شخصیتی است که به‌سختی می‌توان او را با صفتِ «دیوانه» توصیف نکرد. حتی دیوانه‌شدنِ دنریس در اقتباسِ تلویزیونیِ «بازی تاج‌وتخت» نیز دقیقاً با تکیه‌بر همین منطق توجیه می‌شود: این‌که گویی جنونی موروثی و دیرپا که به خاندانِ تارگرین نسبت داده می‌شود، ناگهان بر او چیره می‌شود و افسارِ خِردش را از دستش می‌گیرد. واقعیت اما این است که نه‌تنها تعدادِ تارگرین‌هایی که هیچ‌وقت «دیوانه» توصیف نمی‌شدند با اختلافِ فاحشی بیشتر از تارگرین‌های به‌اصطلاح دیوانه است، بلکه این‌که خونِ تارگرین‌ها باعث دیوانگی می‌شود، بیشتر بازتابِ ناآگاهیِ مردمِ وستروس از علمِ پزشکی و روان‌شناسی است تا یک واقعیتِ قطعی. بااین‌حال، همه‌ی تارگرین‌هایی که کارنامه‌ای تیره و هولناک دارند لزوماً دیوانه نبوده‌اند؛ بسیاری از آن‌ها صرفاً فرمانروایانی بد یا شخصیت‌هایی معیوب بوده‌اند. برای مثال، اِینیس تارگرینِ اول پادشاهی ضعیف و بی‌کفایت بود، اما نمی‌توان او را دیوانه دانست. در جریانِ رقصِ اژدهایان نیز، هر دو سوی منازعه ــ یعنی رینیرا تارگرین و اِگان تارگرینِ دوم ــ رفتارهایی آکنده از حرص، بی‌رحمی و حتی نوعی سنگدلیِ سادیستی از خود نشان می‌دهند، اما این ویژگی‌ها لزوماً به معنای جنون نیست. در نسل‌های بعدی نیز همین تمایز دیده می‌شود. اِگان تارگرینِ چهارم پادشاهی عیاش، خودسر و بی‌رحم بود که با هوس‌رانی‌ها و تصمیم‌های بی‌مسئولانه‌اش آسیب‌های بزرگی به پادشاهی وارد کرد، اما رفتار او بیش از آن‌که نشانه‌ی دیوانگی باشد، حاصل فسادِ اخلاقی و خودکامگی بود. از سوی دیگر، اِریس تارگرینِ اول نیز بیشتر عمرش را غرق در مطالعه‌ی دانش‌های رازآلود و علومِ خفیه گذراند؛ گرایشی عجیب و دور از واقعیت‌های سیاسی، اما نه لزوماً نشانه‌ای از جنون.

ترسیمِ خصوصیاتِ شخصیتیِ منفیِ این کاراکترها به‌عنوانِ نتیجه‌ی بذرِ ذاتاً فاسدشان یا جنونیِ موروثی که در خونشان است، برداشتی ساده‌انگارانه و تقلیل‌گرایانه از واقعیتی بسیار پیچیده‌تر است. کسانی که به‌سادگی برچسبِ دیوانگی بر این شخصیت‌ها می‌زنند، اغلب از شبکه‌ی درهم‌تنیده‌ی انگیزه‌ها، رؤیاها، ترس‌ها، احساسات و زخم‌های روانی‌ای که زندگیِ آن‌ها را شکل داده، بی‌خبرند. هر تارگرین برآیندِ شرایط و مصیبت‌های منحصربه‌فردی است که زندگی بر او تحمیل کرده است. فضیلت و شرارت به‌یکسان در وجودِ هر تارگرین بالقوه حاضر است و شرایطِ محیطیِ هر شخصیت است که تعیین می‌کند کدام‌یک از این امکان‌ها به فعلیت برسد. ژن‌های تارگرین‌ها نه در جای خِیر هستند و نه در جای شر، بلکه برای یکایکِ آن‌ها خیر و شر امکان‌هایی عینی‌اند. برای نمونه، در جهانِ «نغمه‌ی یخ و آتش» اندکِ کسی را می‌توان یافت که به‌اندازه‌ی ویسریس، برادرِ دنریس، مغرور، دمدمی‌مزاج و دچارِ آشفتگیِ روانی باشد. بااین‌حال، هنگامی که به جزئیاتِ زندگی و مسیرِ زیسته‌ی او نگاه می‌کنیم، تصویر پیچیده‌تری آشکار می‌شود. مطالعه‌ی سرگذشتش نشان می‌دهد که جنونِ او را نمی‌توان صرفاً به «خونِ تارگرینی» نسبت داد؛ چه‌بسا هر انسانِ دیگری نیز اگر در معرضِ همان فشارها، تحقیرها و ترس‌های مداوم قرار می‌گرفت، ممکن بود به موجودی به همان اندازه هولناک بدل شود. اگر واقعاً ماجرا به همان روایتِ عامیانه‌ی مشهور محدود می‌شد ــ این‌که خدایان سکه‌ای به هوا می‌اندازند و سرنوشتِ تارگرین‌ها میانِ عقل و جنون به‌طور برابر تقسیم می‌شود ــ همه‌چیز بسیار ساده‌تر می‌بود.

در آن صورت می‌توانستیم خیالِ خود را راحت کنیم و بگوییم تارگرینی که از این قرعه سالم بیرون آمده، دیگر از خطرِ جنون در امان است. اما جهانِ «نغمه» این‌قدر ساده نیست. مسیرِ زندگیِ یک تارگرین می‌تواند چنان پیش برود که حتی کسی که در نگاهِ نخست عاقل‌ترین و متعادل‌ترین فردِ خاندان به نظر می‌رسد، در نهایت خود در دامِ جنون گرفتار شود. مسئله این است: طبیعت یا تربیت؟ دانک به این نتیجه می‌رسد که جنون در خونِ اِگ نیست؛ یک تارگرین از بدوِ تولد به‌طرز گریزناپذیری به اُفتادن در ورطه‌ی دیوانگی محکوم نمی‌شود. راهی برای شکستنِ این چرخه وجود دارد. گرچه این کار برای یکی مثلِ اِیریون دیگر خیلی دیر شده است، اما هنوز برای اِگ وقت هست. دِیرون به دانک می‌گوید اِیریون در کودکی ماهی‌گیری دوست داشت. کات می‌زنیم به یک ماهیِ مُرده در بشقاب که چاقویی در آن فرو رفته است؛ ماهی نمادی از سرشتِ سالمِ اِیریون است؛ این رؤیا که سرشتِ اِیریون می‌تواند بهبود پیدا کند و اصلاح شود، یک رؤیای مُرده است.

اما دومینِ سکانسِ ابداعیِ برجسته‌ی اپیزود فینال، جایی‌ست که اِگ از دیدنِ رشدِ موهایش در آینه وحشت‌زده می‌شود. هرچند، این صحنه کاملاً اورجینال نیست؛ لحظه‌ای با همین مضمون در کتاب نیز وجود دارد. در صحنه‌ای که همه در مراسمِ سوزاندنِ جسدِ بیلور جمع شده‌اند، در توصیفِ افکارِ دانک می‌خوانیم: «موهای والار قهوه‌ای بود، اما رگه‌ای روشن به رنگِ طلاییِ نقره‌فام از میانِ‌ آن می‌گذشت. دیدنش دانک را به یادِ اِیریون انداخت، اما خودش می‌دانست منصفانه نبود. موهای اِگ به‌روشنیِ موهای برادرش باز می‌روئیدند و او به‌عنوانِ یک شاهزاده به‌قدر کفایت نجیب و شایسته بود». در این صحنه، ابتدا ترس و تردید به خودِ دانک دست می‌دهد. او بعد از تعاملش با اِیریون، به‌قدری اعتمادش به تارگرین‌جماعت را از دست داده و ظاهرِ آنها برایش به منظره‌ای تروماتیک بدل شده که وقتی موهای والار را می‌بیند، با خودش فکر می‌کند که شاید همه‌ی تارگرین‌ها با موهای طلایی‌نقره‌ای‌شان تفاوت چندانی با هم نداشته باشند. هرچند، بلافاصله این فکر را سرکوب می‌کند، چون با توجه به شناختی که از اِگ دارد، نمی‌تواند تصور کند که او شاهزاده‌ی ظالمی شبیهِ برادرش از آب دربیاید.

کاری که سریال انجام می‌دهد این است که این ترس را از دانک به خودِ اِگ منتقل می‌کند. در اینجا نویسنده از موی نقره‌ای، که نمادِ تارگرین‌بودن است، به‌عنوان نشانه‌ای از جوهره‌ی این خاندان استفاده می‌کند. اِگ متوجه می‌شود که تارگرین‌بودن بخشی اجتناب‌ناپذیر از وجودِ اوست؛ در خون او چیزی هیولاوار و بالقوه شرور وجود دارد که هیچ‌گاه نمی‌تواند از شرِ آن رها شود. این جوهره‌ی تارگرین‌بودن مانند مویی است که هرچقدر با تیغ از تَه بزنید، دوباره رشد می‌کند. تا زمانی که اِگ کنار دانک بود و هویت خود را تغییر داده و خود را پسربچه‌ای رعیت و معمولی جلوه می‌داد، می‌توانست این هویت تارگرینی را سرکوب کند. اما اکنون که دوباره تنها شده و با این واقعیت روبه‌روست که دوران همراهی با دانک به پایان رسیده و باید به زندگی‌اش به‌عنوان شاهزاده‌ای تارگرین در دربار بازگردد، ترس و وحشت بر او غلبه می‌کند: «نکنه من هم هیچ فرقی با برادر ظالمم نداشته باشم؟ نکنه من هم دیر یا زود به یکی مثل اون تبدیل شوم؟»

شاید تصمیم اِگ برای کُشتن اِیریون هم از همین ترس و کشمکشِ درونی نشئت می‌گیرد: نه فقط به این خاطر که تمام مصیبت‌هایی که تا به حال رُخ داده، به‌نوعی از گور اِیریون بلند می‌شود، بلکه مهم‌تر این‌که، اِگ خیلی ناخودآگاهانه با خود فکر می‌کند تنها در صورتی می‌تواند به خودش ثابت کند که کسی مثل اِیریون نیست، که او را بُکُشد. برای اِگ، اِیریون تجسمِ تمام ویژگی‌های بد، تاریک و شرورانه‌ی تارگرین‌هاست که بیرونی شده است؛ و او احساس می‌کند که با کُشتنِ اِیریون، در واقع آن جنبه از وجودِ خود را که حاملِ تمامی این خصایلِ تاریک است، نابود می‌کند و به‌نوعی خود را از سرنوشتِ مشابه رهایی می‌بخشد. همان‌طور که اِگ تعریف کرده بود، اِیریون شب‌ها، زمانی که اِگ بی‌دفاع و آسیب‌پذیر بود، با چاقو وارد تختخوابش می‌شد و آن را لای پاهایش می‌گذاشت و تهدیدش می‌کرد. اکنون این اِگ است که درحالی‌که اِیریون بی‌دفاع و آسیب‌پذیر در تختخواب اُفتاده، با چاقو سراغش آمده است. اِگ در تلاش برای کُشتنِ اِیریون درواقع دارد او را از نو خلق می‌کند. ماشینِ چرخ‌گوشتِ خانواده‌ی سلطنتیِ که کودکانِ تارگرین را از یک طرف می‌بلعد و آنها را متلاشی‌شده و فاسدشده از سوی دیگر بیرون می‌دهد، پس از نابود کردنِ اِیریون، طالبِ گوشتِ تازه، طالبِ قربانیِ تازه، است. مِیکار جلوی اِگ را می‌گیرد نه فقط برای دفاع از اِیریون، بلکه به این خاطر که او خشم و تنفری که اِگ نسبت به برادرش حس می‌کند را خوب می‌فهمد.

اما با عبور از این موضوع، می‌رسیم به یکی از بزرگ‌ترین تغییراتی که سریال در کتاب ایجاد کرده است؛ در کتاب، درست برخلافِ سریال، میکار تارگرین تصمیم می‌گیرد اجازه دهد اِگ به‌عنوان ملازمِ دانک همراه او سفر کند؛ تا راه و روشِ زندگی را به دور از دربار، خانواده‌ی سلطنتی و بازی‌های قدرت بیاموزد. میکار با این تصمیم موافقت می‌کند، زیرا عملاً کنترلِ تمامِ فرزندانش را از دست داده است. اجازه بدهید با اِیریون شروع کنیم: ایریون به هیولایی بدل شده است که جز بی‌آبرو کردن خاندان تارگرین دستاورد دیگری نداشته است. در واقع، میکار آن‌چنان از اصلاح او ناامید شده و آن‌قدر از این‌که او بتواند مانند یک شاهزاده‌ی شایسته رفتار کند قطع اُمید کرده است که سرانجام از تلاش برای تغییر او دست می‌کشد و او را به شهرِ آزادِ لیس در قاره‌ی اِسوس تبعید می‌کند. اما مسئله این است که جزیره‌‌ی لیس به‌عنوانِ لاس‌وگاسِ جهانِ «نغمه» شناخته می‌شود؛ استراحتگاهی بهشتی که محلِ گردهماییِ ثروتمندترین مُزدوران و برده‌دارانِ جهان است، و همچنین عشرت‌کده‌هایش درسراسرِ دنیا شهرت دارد. به همین دلیل، لیس نه‌تنها جایی نیست که شخصی مانند اِیریون در آن اصلاح شود، بلکه برعکس، محیطی است که افرادی با خُلق‌وخوی او را تشویق می‌کند تا بدترین ویژگی‌های خود را آزادانه بروز دهند و آنها را شکوفا کنند. پس، نه‌تنها بی‌رحمیِ ذاتیِ اِیریون به او کمک می‌کند تا در لیس به یک مزدور تبدیل شود، بلکه خودخواهیِ ریشه‌دارش نیز باعث می‌شود در شهری که ناسلامتی پایتختِ روسپی‌گری در جهانِ «نغمه» به شمار می‌آید، چندین فرزندِ حرامزاده نیز از خود بر جای بگذارد. مِیکار باور داشت اِیریون خصوصیاتِ شخصیتیِ دو تن از بدنام‌ترین نیاکانش را به ارث بُرده است: او آمیزه‌ای از دیمون تارگرین و اِگان تارگرینِ چهارم معروف به اِگانِ نالایق است؛ خشونت‌طلب، خودشیفته، عیاش و مهارنشدنی‌.

این تغییر ــ مخالفتِ میکار با رفتنِ اِگ همراه با دانک در سریال ــ تنها به ضرر شخصیت‌پردازی میکار تمام نمی‌شود؛ از آن بدتر، این تغییر در چارچوب قوس شخصیتی اِگ نیز با عقل جور درنمی‌آید

در مقابل، پسر دیگرش، «دِیرونِ مست»، نقطه‌ی مقابلِ اِیریون بود: مردی سست‌عنصر، ضعیف و بدونِ حسِ مسئولیت‌شناسی که علاقه‌ای به جنگ، سوارکاری یا مهارت‌های رزمی نداشت. سومین پسرش هم اِیمون تارگرین است؛ همان اُستاد اِیمونِ پیرِ خودمان که در زمانِ اتفاقاتِ «بازی تاج‌و‌تخت» در دیوار خدمت می‌کند؛ اِیمون در زمانِ «شوالیه‌ی هفت پادشاهی» نوجوانی دَه-دوازده ساله است که در سیتادل مشغول تحصیل است تا به اُستاد تبدیل شود. دانستن این نکته مهم است که اِیمون از همان کودکی روحیه‌ای کتاب‌خوان و اهل مطالعه داشت و خودش نیز مایل بود مسیر اُستادی را انتخاب کند. بااین‌حال، پدرش، میکار، در ابتدا با این تصمیم موافق نبود. با وجود این، پادشاه دِیرون تارگرینِ دوم در آن زمان چهار پسر بالغ داشت و سه نفر از آن‌ها نیز خود صاحب پسر شده بودند. به همین دلیل، او احساس می‌کرد انبوهِ وارثانِ بالقوه در بارانداز پادشاه می‌تواند در آینده خطرناک باشد. از سوی دیگر، حضور یک تارگرین در سیتادل ــ یکی از مهم‌ترین نهادهای علمی و سیاسی وستروس ــ می‌توانست به سودِ خاندان سلطنتی تمام شود. بنابراین، برخلاف نظر میکار، این پادشاه بود که اِیمون را به سیتادل فرستاد. در نتیجه، از میانِ تمامِ پسرانِ میکار فقط اِگ برای او باقی مانده است.

اما تجربه‌ی مسابقات اَشفورد باعث می‌شود میکار به ضرورت اقدامی فوری ایمان بیاورد؛ اقدامی برای این‌که آخرین پسر باقی‌مانده‌اش نیز سرنوشتی ناگوار شبیه برادرانش پیدا نکند. درواقع، سریال با دو سکانس ابداعی بر اهمیت این موضوع تأکید می‌کند. نخستین سکانس جایی است که دیرونِ مست به دانک می‌گوید اِیریون از همان ابتدا چنین کودکِ پرخاشگری نبوده است. به گفته‌ی او، آنچه اِیریون را به چنین انسانی تبدیل کرده، تربیت شدن در دلِ یک خانواده‌ی اشرافی است؛ محیطی که به‌راحتی می‌تواند آدم‌ها را حق‌به‌جانب، ازخودراضی و بی‌اخلاق بار بیاورد. دِیرون با گفتن این حرف درواقع به دانک یادآوری می‌کند چرا برعهده گرفتنِ مسئولیتِ تربیتِ اِگ اهمیت دارد. اگر اِگ اکنون از نظر عاطفی پسری متعادل به‌نظر می‌رسد، این لزوماً به آن معنا نیست که اگر در همان محیطِ درباری بزرگ شود، در آینده به انسانی خودخواه و فاسد مانند اِیریون تبدیل نخواهد شد. سکانس ابداعی دوم نیز جایی است که اِگ با چاقویی در دست به‌سوی اِیریون می‌رود تا او را بُکشد و مرتکب خویشاوندکشی شود؛ اما پدرش مانعِ او می‌شود. بنابراین در کتاب، میکار در نهایت به این نتیجه می‌رسد: اکنون که اِگ بالاخره کسی را یافته که برایش احترام قائل است و به او همچون یک پدر نگاه می‌کند، بهتر است اجازه دهد همراه دانک برود. تربیت شدن اِگ زیر نظر دانک ــ کسی که حتی خود میکار نیز با اکراه می‌پذیرد شوالیه‌ای شرافتمند است ــ شاید بهترین فرصتی باشد که آخرین پسرش می‌تواند داشته باشد تا برخلافِ برادرانش، تارگرینیِ مفید و درست از آب دربیاید.

پس در کتاب، این تصمیم پیش از هر چیز، میکار را واجدِ ابعادی پیچیده‌تر می‌کند. چون از خلالِ این انتخاب می‌بینیم که او، برخلاف تصویری که پیش‌تر از او ارائه شده بود، درواقع عمیقاً نگرانِ سرنوشتِ پسرانش است و حاضر است غرورش را قورت بدهد و به‌خاطرِ سلامتِ روانیِ آخرین پسرش هم که شده، شکستش به‌عنوانِ یک پدر در تربیتِ فرزندانش را بپذیرد. مهم‌تر آنکه، بزرگ‌ترین پیروزی دانک این است که میکار ناچار می‌شود بپذیرد پسرش خارج از قلعه و دور از خانواده‌ی خونی‌اش، شانس بیشتری دارد تا انسانی خوب از آب دربیاید. پیروزی دانک صرفاً در نبردِ تن‌به‌تن با ایریون و جان سالم به دَر بُردن از محاکمه‌ی هفت خلاصه نمی‌شود؛ بلکه پیروزی اصلی او در این است که می‌تواند میکار را متقاعد کند: قدرت و ثروت نامحدودی که در اختیار فرزندانش گذاشته، همان عاملی است که آنها را بی‌مسئولیت بار آورده است، و تنها راه نجات روحِ اِگ، دور کردن او از این فضای سمی است. اما این تغییر ــ مخالفتِ میکار با رفتنِ اِگ همراه با دانک در سریال ــ تنها به ضرر شخصیت‌پردازی میکار تمام نمی‌شود؛ از آن بدتر، این تغییر در چارچوب قوس شخصیتی اِگ نیز با عقل جور درنمی‌آید.

مسئله این است؛ یکی از کلیدی‌ترین لحظات سریال جایی است که اِگ به سلولِ دانک می‌رود و بابت دروغی که به او گفته از او عذرخواهی می‌کند؛ چون سوءاستفاده از دانک برای رسیدن به خواسته‌اش، می‌توانست به کشته شدن مُربی موردعلاقه‌اش و صمیمی‌ترین دوستش منجر شود، و از این بابت پشیمانی خود را ابراز می‌کند. در اپیزود چهارم، بیلور دیالوگ خردمندانه‌ای دارد؛ دانک می‌گوید: «اِگ قصد بدی نداشت.» و بیلور پاسخ می‌دهد: «آدم لازم نیست حتماً نیت بدی داشته باشه تا به کسی آسیب بزنه.» بنابراین، تصمیم اِگ برای سرپیچی دوباره از پدرش و دروغ گفتن مجدد به دانک به این معناست که او از تمام اتفاقاتی که افتاد هیچ درسی نگرفته و دوباره برگشته به سر جایِ اولش. موافقتِ میکار از این جهت هم مهم است که رابطه‌ی شوالیه-مُلازمیِ دانک و اِگ را که به‌عنوانِ چیزی دروغین و جعلی آغاز شده بود، درنهایت به چیزی رسمی و موردتأیید ارتقاء می‌دهد. به‌نظر می‌رسد نویسندگان آن‌قدر دوست داشتند فصل اول را با یک شوخیِ شیطنت‌آمیزِ کودکانه به پایان برسانند، که هرگز به این فکر نکردند که با این کار، به شخصیت‌پردازی میکار و اِگ صدمه می‌زنند.

از این موضوع که عبور کنیم، به سکانسِ فلش‌بکِ سِر آرلان می‌رسیم که از چند جهت قابل‌بحث است. نخست، این سکانس یکی از معماهای قدیمیِ «نغمه» را پاسخ می‌دهد. سِر آرلان اهلِ روستای پنی‌تری است که در سرزمینِ رودخانه قرار دارد. یکی از رسومِ مردمِ این روستا این است که آن‌ها قبل از این‌که به جنگ بروند، سکه‌های پِنی را به تنه‌ی درختِ بلوط می‌کوبند یا میخ می‌کنند. این ایده برای اولین‌بار در کتابِ پنجمِ «نغمه» مطرح شد؛ در یکی از فصل‌های این کتاب، جیمی لنیستر که مشغولِ سفر در سرزمین رودخانه است، یک شب در روستای پنی‌تری اطراق می‌کند. آن شب، چشمش به درختی می‌خورد که تنه‌اش به‌طور کامل پوشیده از سکه‌های پِنی است. او تلاش می‌کند تعداد این سکه‌ها را بشمارد، اما به دلیل فراوانی آن‌ها، هر بار که سعی می‌کند بشمارتشان، وسط کار حساب از دستش در می‌رود. در توصیفِ افکارِ جیمی می‌خوانیم که با خودش فکر می‌کند اگر از بومیانِ سرزمینِ رودخانه که همراهش هستند، ماجرای این سکه‌های میخ‌شده را بپرسد، حتماً آنها دلیلش را توضیح می‌دهند. بااین‌حال، او تصمیم می‌گیرد سؤالی نپرسد؛ چون معتقد است دانستنِ پاسخ، حسِ رازآلودگی و کنجکاویِ ایجادشده توسط این منظره‌ی غیرمعمول را از بین خواهد بُرد.

نکته‌ی جالب اینجاست که کتاب پنجم مجموعه، حدود سیزده سال پیش منتشر شده بود. یعنی از زمانی که مارتین معمای پنی‌های میخ‌شده به درخت را مطرح کرد، سیزده سال گذشته و حالا شاهد حل شدن این معما برای اولین‌بار در سریال هستیم. هرچند فعلاً مشخص نیست که آیا سازندگانِ سریال جوابِ این راز را از خودِ مارتین گرفته‌اند یا این‌که خودشان خلاقیت به خرج داده‌اند. هرچه هست، یادآوریِ این رسم به یکی از معنادارترین و زیباترین لحظاتِ سریال منتهی می‌شود: زمانی‌که دانک پِنیِ کوبیده‌شده در دسته‌ی شمشیرِ سِر آرلان را خارج می‌کند و آن را به همان درختِ نارونی که زیرش می‌خوابید، می‌کوبد. این حرکت را حداقل به دو صورت می‌توان تفسیر کرد؛ هم می‌توان این‌طوری تفسیرش کرد که دانک این پِنی را به نامِ سِر آرلان به درخت می‌کوبد؛ چون در روستایِ پنی‌تری، سربازانی که به جنگ می‌رفتند و هیچ‌وقت بازنمی‌گشتند، سکه‌شان برای همیشه کوبیده‌شده به تنه‌ی درخت باقی می‌ماند. اما هم‌زمان از این زاویه هم می‌توان تفسیرش کرد که خودِ دانک در این لحظه ماجراجوییِ جدیدی را آغاز می‌کند و در ادامه، در نبردهایی شرکت خواهد کرد. پس، این پِنیِ کوبیده‌شده به درخت، در صورتی که دانک در جریانِ گشت‌و‌گذارهایش بمیرد و هیچ‌وقت دیگر نتواند برگردد، می‌تواند نقشِ یادبودِ خود او را نیز ایفا کند.

اما نکته‌ی قابل‌بحثِ بعدیِ سؤالی‌ست که دانک از سِر آرلان می‌پرسد: «چرا منو هیچ‌وقت شوالیه نکردی؟»؛ این سؤال احتمالِ تازه‌ای را درباره‌ی امتناعِ سِر آرلان از شوالیه کردنِ دانک مطرح می‌کند. تاکنون تصورمان این بود که سِر آرلان در شوالیه کردنِ دانک کوتاهی کرده، شاید چون قبل از این‌که فرصتِ این کار را داشته باشد، اَجَل بهش مهلت نمی‌دهد. اما سؤالِ دانک، این احتمال را مطرح می‌کند که شاید سِر آرلان همیشه از این‌که دانک را شوالیه نکرده آگاه بوده و از عمد از انجام این کار خودداری کرده است. شاید به این خاطر که به‌قدری دانک را دوست داشته که نمی‌خواسته او را به زندگیِ طاقت‌فرسا و پُرخطرِ یک شوالیه‌ی بوته‌نشین محکوم کند. شاید تصور می‌کرده اگر او را شوالیه نکند، همیشه این شانس وجود دارد که دانک پس از مرگِ اُستادش، شغلِ دیگری را انتخاب کند. شاید معتقد بوده که دانک شایسته‌ی این نیست که سکه‌ای را به درخت میخ کند و در جوانی بمیرد. یا شاید حتی سِر آرلان با آگاهی از این‌که شوالیه‌ها، چه شرافتمند و چه بی‌شرف، ذاتاً آدمکش‌اند، نمی‌خواسته او را به این سرنوشت دچار کند. خصوصاً با توجه به این‌که آخرین داستانی که سِر آرلان درباره‌ی رسمِ پِنی‌کوبی به درخت برای دانک تعریف می‌کند، نه داستانی درباره‌ی خودش است و نه داستانی درباره‌ی یک جنگِ به‌خصوص. بلکه داستانی ازلی و ابدی است درباره‌ی وضعیتِ معمولِ چیزها در وستروس: فراخوانده شدنِ جوانان توسط لُردها برای شرکت و مُردن در جنگ.

هرچه هست، این‌که این فلش‌بک در این نقطه از داستان قرار داده شده، از اهمیتِ‌ زیادی برخوردار است. در رابطه با این فلش‌بک، ما بیش از این‌که شاهدِ کات به گذشته باشیم، شاهدِ دانکی هستیم که پس از پشت‌سر گذاشتنِ تمامِ ماجراهایی که او را به بلوغ رسانده، دارد آخرین درسی را مُرور می‌کند که مُربی و مُرشدش، پیش از مرگش، به او داده بود؛ درسی که شاید دانک در لحظه‌ی شنیدنِ آن، هنوز از تجربه‌ی زیسته‌ی کافی برای درکِ زیرمتنِ واقعیِ آن برخوردار نبود. این، ما را می‌رساند به پلانِ پایانیِ فصل اول؛ یکی از آن پلان‌هایی که در قالبِ یک تصویرِ واحد، کُلِ مضامین و عواطفِ فصل را در خود خلاصه کرده است: درحالی‌که دانک و اِگ در جاده دارند به سمتِ ماجراجوییِ بعدی‌شان حرکت می‌کنند، سِر آرلان نیز آنها را کمی دنبال می‌کند، اما در بینِ راه از جاده خارج می‌شود و تنهایشان می‌گذارد. از این سو، می‌توان این پلان را این‌گونه برداشت کرد که دانک بالاخره اندوهِ ناشی از فقدانِ سِر آرلان را پشت‌سر می‌گذارد و در عینِ حال تمامِ آموزه‌ها، شرافتمندی و میراثِ اُستادش را با خود به آینده می‌بَرد و زنده نگه‌شان می‌دارد.

اما این پلان را می‌توان از زاویه‌ی دیدِ خودِ سِر آرلان هم تفسیر کرد؛ انگار در تمامِ این مدت سِر آرلان مثل یک شبحِ راهنما، دانک را تعقیب می‌کرد و به‌لطفِ تمامِ آنچه دانک از او آموخته بود، همچنان مراقبش بود، خصوصاً از لحاظِ اخلاقی. اما در این لحظه‌ست که سِر آرلان به این نتیجه می‌رسد که دیگر دانک برای این‌که به شوالیه‌ای مستقل بدل شود، آماده‌ست؛ که دیگر دانک به او نیاز ندارد؛ که دیگر او چیزِ بیشتری برای یاد دادن به شاگردش ندارد. از این‌جا به بعد، دانک تجربه‌های نو کسب می‌کند و دیگر خودش است و خودش. گویی تمامِ اتفاقاتی که تاکنون اُفتاده بودند، آزمونی بود برای امتحان کردنِ این‌که آیا دانک شاگردِ خوبی برای اُستادش بود یا نه. و او از این آزمون سربلند خارج شده است. یکی دیگر از مضامینی که حرکت سه‌نفره‌ی سِر آرلان، دانک و سپس اِگ در کنار یکدیگر را برجسته می‌کند، آموزه‌های سلحشوری و جوانمردی‌اند که از نسلی به نسلِ بعدی منتقل می‌شود؛ وظیفه‌ای است که از دوشِ یک نسل برداشته شده و روی دوشِ نسلِ بعدی گذاشته می‌شود.