مردی که از تکنولوژی میترسید و دنیا را به دست یک ماشین سپرد
سه فصل تمام منتظر این لحظه بودیم. سه فصل درِ قفل، پروندهی سوخته، خاطرهی پاکشده و آدمهایی که حتی نمیدانستند نمیدانند. بالاخره قسمت هشتم فصل سوم مینشیند سر یک میز شام، با شمعهای روشن، غذای سرو شده و به سادهترین شکل ممکن به ما میگوید: سایلوها برای چه ساخته شدند.
هشدار اسپویل: ادامه مقاله داستان قسمت هشتم فصل سوم سریال سایلو را بهطور کامل فاش میکند.
اما بگذارید همین ابتدا چیزی را بگویم که به نظرم مهمترین نکتهی کل اپیزود است و بسیاری از آن عبور کردهاند.
پر استنسن، ثروتمندترین آدم دنیا، سر همان میز فهرست ترسهایش را ردیف میکند: سلاح هستهای، ویروس دستساز، نانوتکنولوژی، و — بله — هوش مصنوعی؛ یعنی مردی که در حال ساختن ۵۰ شهر زیرزمینی در دل زمین است تا بشریت را از تکنولوژی افسارگسیخته نجات دهد، خودش هوش مصنوعی را جزو تهدیدهای وجودی میشمارد.
ما میدانیم چهارصد سال بعد چه بر سر آن سایلوها میآید. میدانیم چه کسی در حال ادارهی آنهاست. نامش «الگوریتم» است.
اپیزود هشتم، پرپاسختریزن اپیزود تاریخ سریال است و همزمان یکی از قابلبحثترین آنها.
این دیگر صرفاً طنز تلخ نیست؛ این تز مرکزی کل سریال است که بالاخره روی میز آمده است. اپیزود هشتم نامش «Gray Goo» است — اصطلاحی واقعی از دنیای نانوتکنولوژی که در سال ۱۹۸۶ اریک درکسلر آن را ساخت؛ کابوس ماشینهای خودتکثیرشوندهای که از کنترل خارج میشوند و به کار خود ادامه میدهند، بیاعتنا به اینکه اصلاً برای چه ساخته شده بودند.
حالا به الگوریتم فکر کنید. سیستمی که چهار قرن است یک دستورالعمل را اجرا میکند، آدم میکشد، حافظه پاک میکند و هیچکس دیگر به یاد ندارد چرا؛ خودِ سایلو تبدیل به گریگو شده است.
قسمت هشتم به نویسندگی جنی دیارمیت-استرن و کارگردانی امبر تمپلمور، پرپاسخترین اپیزود تاریخ سریال است و همزمان یکی از قابلبحثترین آنها، چون بخش زیادی از این پاسخها را از زبان آدمهایی میشنویم که نشستهاند سر میز شام و در حال صحبت کردن هستند. برویم ببینیم این معامله ارزشش را داشت یا نه.
پخش از رسانه
سکانس شام؛ یک اعتراف که در واقع یک استخدام است
مهمترین بخش اپیزود، سکانس شام در جورجیاست؛ با حضور استنسن، سناتور روزالیند ثرمن، دخترش آنا، دکتر ویکتور، شارلوت، و مهمانان ناخواندهمان دنیل کین و هلن درو.
آنچه اینجا منتقل میشود این است:
نخست، پروژه یک سایلو نیست، ۵۰ سایلو است و استعارهای که خودشان به کار میبرند دقیقاً همان معنای لغوی کلمهی «سیلو» است: انبار بذر. با این تفاوت که بذرهای موردنظرشان آدمها هستند — آدمهایی که قرار است بعد از فاجعه زمین را دوباره آباد کنند. استنسن ادعا میکند هدفش حفظ هنر و دانش و تاریخ بشر است؛ ثرمن با خونسردی بیشتری تصحیح میکند که هدف اصلی، خود آدمها هستند.
شارلوت در لحظه میفهمد که ارتشش عمداً او را به دهان مرگ فرستاده است و سریال باهوش است که این را نه با دیالوگ که فقط با نمایی بسته از صورت او نشان میدهد.
دوم، بالاخره میفهمیم آن ابر سیاهی که در قسمت اول فصل به جنگندهی شارلوت چسبید چه بود: سلاح نانو. بمب کثیفی که واشنگتن را زد، پوشش خبری بوده است؛ حمله در واقع نانویی بوده، چون افکار عمومی «بمب کثیف» را راحتتر هضم میکند.
سوم، و تلخترین بخش، مأموریت شارلوت اصلاً عملیات تلافیجویانه نبوده است. آنا فاش میکند که مهندسان ارتش دو سال صرف حفر یک تونل ۷۵ مایلی کرده بودند و لحظهای که اسکادران شارلوت مورد حمله قرار گرفت، تأسیسات هدف با یک بمب هستهای کمقدرت منهدم شد. یعنی شارلوت و همتیمیهایش طعمه بودند؛ یک حواسپرتی.
اینجا است که بهترین جزئیات بازیگری اپیزود اتفاق میافتد؛ هلن با صدای بلند همین نتیجهگیری را میکند و دوربین میرود روی شارلوت. کسی چیزی نمیگوید، اما صورت جسیکا براون فیندلی همهچیز را میگوید. او دارد در لحظه میفهمد که ارتشش عمداً او را به دهان مرگ فرستاده است. سریال باهوش است که این را با دیالوگ توضیح نمیدهد.
اما نکتهی مهمتر این است که این سکانس اصلاً یک اعتراف نیست؛ یک مصاحبهی استخدام است. دنیل و هلن قرارداد عدم افشا را پیشتر امضا کردهاند؛ یعنی از نظر حقوقی و عملی، اسیرند. سخن گفتن استنسن و ثرمن سخاوتمندی نیست، آزمون وفاداری است. یا میپیوندی، یا تبدیل میشوی به یک مشکل.
ثرمن حتی نقشهی مدیریت افکار عمومی را هم فاش میکند: قرار است چند سال بعد ماجرا افشا شود و همه گمان کنند این پروژه دیوانگی یک ثروتمند بیکار است — «حماقت استنسن». و دعای شبانهاش این است که واقعاً همین باشد و هیچگاه لازم نشود.
پاسخ هلن و دنیل اما جالبترین انتخاب فیلمنامه است. هلن این جماعت را با اشاره به «ماشین زمان» ولز، مورلاک خطاب میکند — همان موجودات زیرزمینی که آدمهای سطح زمین را میخورند و دنیل هم عملاً میگوید ترجیح میدهد با هلن تبدیل به گریگو شود تا اینکه با این آدمها زیر زمین زندگی کند. سپس سوار هلیکوپتر میشوند.
در سریالی که تمام درامش حول دارویی میچرخد که حافظه را پاک میکند، انتخاب رزماری برای شارلوت اصلاً تصادفی نیست: پادزهر فراموشی، یک گیاه ساده است.
این تنها لحظهی امیدوارکنندهی اپیزود است و دقیقاً به همین دلیل، هولناک است. چون ما میدانیم پایانش چه میشود. این دو نفر همین حالا انتخاب کردهاند که بمیرند.
شارلوت اما میماند و به عنوان خلبان پهپاد به پروژه میپیوندد. جزئیات کمترتوجهشده اینجا این است که دنیل پیش از آن با یک شاخه رزماری بخشی از حافظهی خواهرش را بازمیگرداند. رزماری قرنهاست نماد «به یاد آوردن» است (اگر هملت خوانده باشید به یاد دارید). در سریالی که تمام درامش حول دارویی میچرخد که حافظه را پاک میکند، این انتخاب اصلاً تصادفی نیست: پادزهر فراموشی، یک گیاه ساده است.
سایلو ۱۷: جسدی پشت دریچه و بهترین سکانس اپیزود
اپیزود با پاسخی آغاز میشود که هفتهی گذشته به آن نیاز داشتیم: لوکاس و کندی چگونه زنده ماندند؟ پاسخ، ضدقهرمانانه و باورپذیر است — دراز کشیدن روی زمین.
و سپس جزئیاتی فوقالعاده؛گلوله به شانهی لوکاس میخورد، اما از داخل رادیوی لباسش عبور میکند. یعنی همان دستگاهی که آنها را به سایلو ۱۸ متصل نگه میداشت، جلوی گلوله را گرفت و خودش نابود شد. سریالی که نام اپیزود پیشینش «رادیو» بود، حالا رادیو را تبدیل میکند به جلیقهی ضدگلوله. اینگونه جزئیات فیلمنامهای است که سایلو را از سایر سریالهای علمیتخیلی جدا میکند.
در سایلو ۱۷، جیمی (سولو) رادیو را با کمک یک کتاب تعمیر میکند — تصویری کامل از فلسفهی این سریال؛ دانش مکتوب، تنها چیزی است که سیستم نتوانسته پاک کند.
اما اوج اپیزود جای دیگری است. کندی دریچهای را پیدا میکند که از داخل جوش داده شده است. پشت آن، جسد مادر جیمی، هنوز در لباس پاکسازی. او سالها پیش خود را داخل محفظه حبس کرده، لولهی سیفگارد را مسدود کرده و همانجا مرده است تا سم به بقیهی سایلو نرسد.
کندی برای اینکه بفهمد دقیقاً چگونه این کار را کرده، باید جسد را جابهجا کند. جیمی اجازه نمیدهد. اینجا سکانسی اتفاق میافتد که به نظر من بهترین چند دقیقهی کل فصل سوم است: کندی از مراسم خاکسپاری در سایلو ۱۸ برایش تعریف میکند، از دوریس میگوید، و کمکم جیمی را قانع میکند که برای مادرش مراسمی بگیرند.
چرا این سکانس اینقدر مؤثر است؟ چون بهطور همزمان دو قوس شخصیتی را کامل میکند.
جیمی، از نظر عاطفی هنوز یک کودک است. کسی که هیچگاه مرگ یک نفر را تجربه نکرده، چون ناگهان همه با هم مردند. او تا امروز گمان میکرد پدرش قهرمان است و مادرش صرفاً «ناپدید» شده. حالا میفهمد مادرش کل سایلو را نجات داده است. استیو زان این صحنه را با کمترین اغراق ممکن بازی میکند و همین نجاتش میدهد.
زنی که خود را از داخل جوش داده، دقیقترین تصویر ممکن از منطق سایلو است. در این دنیا، نجات همیشه یعنی خودت را داوطلبانه حبس کنی.
کندی، آدمی که دو قسمت پیش میگفت میخواهد از سایلو بیرون برود و هیچگاه بازنگردد، حالا برای مادرِ یک غریبه مراسم میگیرد. مردی که تمام هدفش گریز از جامعه بود، تبدیل شده است به کسی که آیینهای آن جامعه را حمل میکند. ریک گومز این فصل بیسروصدا یکی از بهترین اجراهای سریال را ارائه داده است.
و سپس، نکتهی تصویریای که کمتر به آن اشاره شده است: زنی که خود را از داخل جوش داده، دقیقترین تصویر ممکن از منطق سایلو است. در این دنیا، نجات همیشه یعنی خودت را داوطلبانه حبس کنی.
کندی اطلاعات را با کد به سایلو ۱۸ میرساند؛ و برنارد با یک دیاگرام نشان میدهد که سایلوها در خوشههایی به هم متصلاند که همگی از سایلو ۱ منشعب میشوند.
الگوریتم و پرسشی که هنوز پاسخ نگرفته است
از منظر «چقدر به شناخت الگوریتم نزدیک شدیم؟»، این اپیزود پاسخی دوپهلو دارد.
آنچه فهمیدیم: الگوریتم دیگر فقط ناظر نیست، حریف است. کامیل را مأمور کرده است بفهمد جولیت دقیقاً چه نقشهای دارد و ترکیب این هوش با کنترل کمیل بر بخش قضایی یعنی شورشیان دیگر فقط با ساعت مسابقه نمیدهند؛ با چیزی مسابقه میدهند که حرکت بعدیشان را پیشبینی میکند. پایانبندی اپیزود دقیقاً محصول همین است.
آنچه نفهمیدیم و مهمتر هم است؛ هنوز نمیدانیم سیفگارد از چه چیزی محافظت میکند. برنارد این پرسش را با صدای بلند مطرح میکند و همین صحنه، به نظرم بهترین لحظهی تیم رابینز در این فصل است. اعتراف میکند که در تمام سالهای ریاست بخش آیتی، کارهایش را موجه میدانست و حالا تردید دارد. او از وجود سیفگارد خبر نداشت و اکنون میگوید باید بفهمیم چرا سایلو ۱ چنین قدرتی دارد و حتی این احتمال را باز میگذارد که دلیل خوبی وجود داشته باشد.
این ظرافت فکری، سایلو را از یک داستان سادهی «شورشی خوب در برابر سیستم بد» جدا میکند. برنارد بستن لوله را نه به عنوان پیروزی، بلکه به عنوان مقدمهای برای گفتوگو میبیند.
بخش عمدهی افشاگریهای این اپیزود از طریق دو نفر اتفاق میافتد که پشت میز نشستهاند و برای دو شخصیت دیگر (و در واقع برای ما) پیرنگ را تعریف میکنند.
و درست همینجاست که استعارهی گریگو کامل میشود. استنسن از فناوریای میترسید که خود را تکثیر کند و دیگر نتوان خاموشش کرد. راهحلش این بود که سیستمی خودگردان بسازد که قرنها بدون دخالت انسان کار کند. یعنی برای گریز از یک ماشین کنترلناپذیر، ماشین کنترلناپذیرِ دیگری ساخت. تفاوتش تنها در سرعت است: نانو در چند ثانیه میبلعد، الگوریتم در چهارصد سال.
صادقانه بگویم: این اپیزود جاهایی میلنگد
این اپیزود با وجود اهمیتش، بیعیب نیست و اتفاقاً بخشی از منتقدان همین هفته به آن بهشدت تاختند.
- نخست، مشکل «شامِ توضیحدهنده». بخش عمدهی افشاگریهای این اپیزود از طریق دو نفر اتفاق میافتد که پشت میز نشستهاند و برای دو شخصیت دیگر (و در واقع برای ما) پیرنگ را تعریف میکنند. این کلاسیکترین شکل ممکن از info dump است. بازی کالین هنکس و لورا اینس آنقدر خوب هست که صحنه فرو نریزد، اما از منظر سینمایی، ما داریم دربارهی آخرالزمان میشنویم نه اینکه ببینیمش.
- دوم، غافلگیری اندک. بخش زیادی از این «راز بزرگ» چیزی بود که مخاطب حرفهای از دو فصل پیش حدس زده بود؛ یک ثروتمند بسیار ثروتمند، سایلوها را برای پس از آخرالزمان ساخته است. جزئیات نانو تازه و جذاب است، اما خطوط کلی تقریباً همان چیزی است که انتظار داشتیم.
- سوم، درجا زدن خط زمانی حال. اگر صادق باشیم، ساختار نیمهی امروزی اپیزود تکراری است: پیدا کردن دریچه، مسدود کردن لوله — یک بار در سایلو ۱۷، یک بار در سایلو ۱۸. عملیات نفوذ شرلی نیز بسیار سریع و بدون تنش کافی خنثی میشود.
- چهارم، پروندهی اورلا کنت. پس از چند اپیزود بزرگنمایی و اشاره به خانوادهی هاروود و توطئههای احتمالی، قاتل از آب درمیآید... دوستپسرش، مایک دیویدسون، که بر سر دزدی از انبار با او درگیر شده است. این پایان از منظر واقعگرایی دفاعپذیر است، اما به عنوان پرداخت دراماتیک ضدحال است. البته دستاوردی جانبی دارد: مسیر تحقیقات، آسانسور غیرمجاز اد هاروود و انبار دزدیها را افشا میکند و ما میفهمیم سایلو ۱۸ چیزی میان ۲ تا ۵۰ سال تا خاموش شدن آخرین لامپهایش فاصله دارد. این جمله احتمالاً تهدید اصلی فصل چهارم است.
- پنجم، و ظریفترین ایراد: تروما و اضطراب پس از حادثه یا همان PSDT شارلوت در سکانس شام به عنوان یک ضربهی احساسی استفاده میشود و بلافاصله رها میشود.
در مقابل، انصاف حکم میکند بگویم بازیها و سکانس سایلو ۱۷ آنقدر قوی هستند که کفهی ترازو را نگه دارند. این یک اپیزود متوسط با ده دقیقهی درخشان است.
پایانبندی و تئوریهایی که اینترنت را پر کرده است
پایان اپیزود، بیرحمانه و هوشمندانه است.
نقشه این است که سندی خود را به جای یک سرپرست جا بزند تا شرلی وارد قضایی شود اما امرسون جلوی سندی را میگیرد. سندی موفق میشود هشدار دهد، شرلی میگریزد و جولیت خود را تسلیم میکند تا بقیه بتوانند کار را ادامه دهند. اپیزود با جولیت تمام میشود که در همان سلولی انداخته میشود که رابرت سیمز در آن است.
شاید شارلوت حلقه گمشده الگوریتم و سیستم پهپادی محافظ سیلوها باشد.
چرا این پایانبندی خوب است؟ چون سایلو دقیقاً در لحظهای رهبرش را از میدان خارج میکند که بالاخره نقشهی درست را پیدا کرده است. تا دیروز مشکل «ندانستن» بود؛ حالا میدانند چه باید بکنند اما کسی که همه دنبالش راه میافتند پشت میلهها است. مارتا واکر و شرلی نیز گزینهی بمبگذاری را از دست دادهاند، چون حالا جولیت داخل ساختمان است.
تئوریهایی که پس از پخش داغ شدند:
۱. نقشهی استنسن ربوده شده است. پرطرفدارترین تئوری. استنسن هوش مصنوعی را تهدید میدانست اما سایلوها سرانجام به دست هوش مصنوعی افتادند. یعنی یا کسی بعدها پروژه را مصادره کرده است (گزینهی محبوب: خودِ سایلو ۱)، یا استنسن دروغ میگفته و هوش مصنوعی از ابتدا بخشی از طرح بوده است.
۲. بیرون شاید اصلاً کشنده نباشد. طرفداران میپرسند اگر واقعاً بیرون مرگبار است، چه نیازی به کشتن کل جمعیت یک سیلو هست و آن حملهای که لوکاس و کندی را زد، به احتمال زیاد پهپاد بوده نه سم. تئوری رادیکال این است که بیرون فقط زمانی و به این دلیل خطرناک است که سایلو ۱ اراده کند.
۳. تناقض «قریبالوقوع». ثرمن از تهدید قریبالوقوع سخن میگوید اما همزمان میگوید سالها بعد قرار است ماجرا افشا شود و پروژه مضحکهی عام و خاص شود. عدهای میگویند این یعنی خودشان هم نمیدانستند چه زمانی و عدهای میگویند یعنی دقیقاً میدانستند چه زمانی چون قرار بود خودشان آغازش کنند.
۴. شارلوت، حلقهی گمشده است. شارلوت به عنوان خلبان پهپاد استخدام میشود، حافظهاش پیشتر دستکاری شده است، و نخستین قربانی داروی فراموشی است. بسیاری معتقدند مسیر تبدیل شدن او به بخشی از سیستم — یا حتی صدای پشت الگوریتم — از همینجا آغاز میشود.
جمعبندی و انتظاراتمان از قسمت ۹ سریال
«Gray Goo» یک اپیزود گرهگشاست، نه یک اپیزود درخشان. کاری که میکند این است که دو خط زمانی سریال را بالاخره به هم جوش میدهد؛ در گذشته، آدمهای قدرتمندی از ترس فناوری غیرقابلکنترل، پناهگاه میسازند؛ نسلها بعد، یک سیستم متمرکز از سم نامرئی به عنوان ضمانت اطاعت استفاده میکند. ترس، تبدیل به ابزار سرکوب شده است.
از منظر پیشبرد داستان، سه دستاورد دارد. منشأ سایلوها معلوم شد، راه فنی خنثی کردن سیفگارد پیدا شد و پروندهی فرعی اورلا بسته شد تا مسیر برای دو اپیزود پایانی باز بماند. از منظر شخصیت، بهترین کارش روی کندی و جیمی بود و پس از آن، لحظهی تردید برنارد.
دو اپیزود باقی مانده است، آب هنوز مسموم است، و لامپها یکییکی میسوزند.
برای قسمت نهم، سه چیز را دنبال کنید: اول اینکه شرلی و واکر بدون جولیت چه میکنند چون اطلاعات در دست آنها است اما رهبرشان نیست. دوم، همسلولی شدن جولیت و رابرت سیمز که تقریباً قطعاً یعنی یک اتحاد تازه علیه کمیل و سوم، سرنوشت لوکاس؛ زخمی و دور از خانه، در سایلویی که خود، گورستان یک شورش شکستخورده است.
دو اپیزود باقی مانده است، آب هنوز مسموم است، و لامپها یکییکی میسوزند. سایلو پاسخهایش را داد؛ حالا باید ثابت کند که میتواند با این پاسخها یک فینال درست بسازد.