به گزارش فیلمزی، سه فصل، نزدیک به سی ساعت روایت و در تمام این مدت، سایلو عملاً یک پرسش واحد را از زوایای گوناگون تکرار کرده است: چرا؟ چرا این مردم زیر زمین زندگی می‌کنند، چرا کسی حق پرسیدن ندارد و چرا هر کسی که سوالی بپرسد باید بیرون فرستاده شود و بمیرد.

قسمت نهم از فصل سوم، با عنوان Farewell، بالاخره پاسخ می‌دهد. ما شاهد لحظه‌ای هستیم که جهان کهن به پایان می‌رسد؛ آسمان شکافته می‌شود، ابر قارچی بالا می‌آید و دوربین دقیقاً در همان نقطه ما را رها می‌کند. نکته اینجا است که این اپیزود، هم‌زمان با گشودن بزرگ‌ترین راز سریال، قفل بزرگ‌تری پشت آن قرار می‌دهد. پاسخی دریافت کرده‌ایم، اما اکنون با پرسشی هراس‌انگیزتر روبه‌رو هستیم؛ نه چه رخ داد، بلکه چه کسی از پیش می‌دانست؟

هشدار اسپویل: ادامه مقاله داستان قسمت نهم فصل سوم سریال سایلو را به‌طور کامل فاش می‌کند.

گویی این اندازه کافی نبوده است؛ در همین یک ساعت، سریال یکی از بهترین شخصیت‌های خود را از میان برمی‌دارد، بنیادی‌ترین اسطوره‌ی جهانش را فرو می‌ریزد و پیتر گابریلِ واقعی را به صحنه می‌آورد تا برای پایان جهان غزل خداحافظی بخواند. این حجم از رویداد معمولاً درخور یک فینال فصل است، نه اپیزود ماقبل آخر.

پخش از رسانه

آخرین بلوف برنارد

برنارد از سایه بیرون می‌آید و مستقیم به بخش قضایی می‌رود تا خود را تسلیم کند. این اقدام در نگاه نخست شبیه تسلیم است، اما هرچه پیش‌تر می‌رویم درمی‌یابیم که با یک بلوف حساب‌شده روبه‌رو بوده‌ایم.

پیشنهاد او به کامیل چیزی است که خود از آن با عنوان هدیه‌ی روایت یاد می‌کند؛ تمام جنایات را به گردن من بیندازید. قتل قاضی مدوز، فرمان کشتن شهردار جانز و معاون مارنز و دروغ درباره‌ی پاکسازی جولیت؛ همه را علنی کنید و سپس مرا ببخشید. بدین ترتیب، کامیل به رهبری بخشنده بدل می‌شود که آرامش را به سایلو بازگردانده است، بی‌آن‌که ناگزیر باشد حافظه‌ی هزاران نفر را با دارو پاک کند.

مردی که تمام عمر خود را وقف الگوریتم کرد، همچون ابزاری مستهلک کنار گذاشته شد.

در همین نقطه نخستین لحظه‌ی تکان‌دهنده‌ی اپیزود رخ می‌دهد؛ الگوریتم مخالفت می‌کند و نسخه‌ی خود را ارائه می‌دهد؛ اعتراف صورت بگیرد اما برنارد به پاکسازی فرستاده شود، جولیت در بند بماند و دارو نیز همچنان در آب جریان داشته باشد. مردی که تمام عمر خود را وقف این صدا کرده است، همچون ابزاری مستهلک کنار گذاشته می‌شود.

قوس شخصیتی برنارد در این فصل یکی از هوشمندانه‌ترین دستاوردهای سایلو است. او در فصل نخست و دوم شروری تمام‌عیار به نظر می‌رسید؛ در فصل سوم آشکار می‌شود که نه شرور، بلکه مؤمن به هدفش بوده است. و بدترین سرنوشتی که می‌توان برای یک مؤمن نوشت، آن است که در واپسین لحظه دریابد هدف آن نبود که می‌پنداشت. تیم رابینز این دگرگونی را بدون کوچک‌ترین اغراقی اجرا می‌کند؛ تمام فروپاشی شخصیت در مکث‌ها و نگاه‌ها نهفته است، نه در فریاد.

جادوگری که تنها یک انسان بود

بیرون از خزانه، کامیل می‌پرسد آیا انتظار داشتی گفت‌وگو چنین پیش برود و برنارد پاسخ مثبت می‌دهد.

این کوتاه‌ترین و در عین حال مهم‌ترین دیالوگ اپیزود است. برنارد اساساً برای مذاکره نرفته بود؛ برای آزمودن رفته بود. او سالیان دراز با آن صدا سخن گفته و لحن و ضرباهنگ آن را می‌شناسد و برای نخستین بار مشاهده کرده است که صدا، گفت‌وگو را پیش از رسیدن به نتیجه‌ی منطقی قطع می‌کند. یک الگوریتم بی‌حوصله نمی‌شود، آزرده نمی‌شود.

سپس کامیل نکته‌ای می‌افزاید که به‌راستی تکان‌دهنده است: آن صدا یک بار او را دلداری داده بود.

نتیجه‌گیری برنارد ساده و ویرانگر است؛ صدای درون دیوار یک برنامه نیست؛ یک انسان است که احتمال زیاد در سایلو شماره یک، با مبدل صدا و به احتمال زیاد توسط چند تن که به نوبت نقش آن را ایفا می‌کنند بیان می‌شود. آنچه این صحنه را از یک پیچش داستانی صرف فراتر می‌برد، ارجاع آن به جادوگر شهر اُز است؛ همان کتابی که قاضی مدوز اندکی پیش از مرگش به برنارد سپرده بود. سریال دو فصل صبر کرده است تا آن کتاب معنا بیابد، جادوگر عظیم‌الشأن، چیزی جز پیرمردی پشت پرده نبود.

از منظر جهان‌سازی، این سنگین‌ترین ضربه‌ای است که می‌شد بر پیکره‌ی سایلو وارد کرد. تمام مشروعیت این تمدن بر این فرض بنا شده است که هوشی بی‌طرف و خطاناپذیر تصمیم می‌گیرد. اگر پشت پرده انسانی نشسته باشد، آنگاه پاکسازی‌ها، اعدام‌ها و سیف‌گارد نه ضرورتی ریاضی بلکه سلیقه‌ی چند نفر بوده است. برنارد این حقیقت را با جمله‌ای تلخ جمع‌بندی می‌کند. اگر آن فرد همین اکنون در این اتاق حضور داشت با دستان خود او را می‌کشتم.

کامیل، جولیت و اخلاقِ فراموشی

نیمه‌ی نخست اپیزود در ظاهر به برنارد تعلق دارد اما لایه‌ی زیرین آن از آنِ کامیل سیمز است و باید گفت الکساندریا رایلی درخشان‌ترین اجرای این فصل را ارائه کرده است.

کامیل در دفتر خود تمام نقشه‌اش را برای جولیت آشکار می‌کند و منطق او دقیقاً به این دلیل هراس‌انگیز است که منسجم است؛ مردم را دچار فراموشی می‌کنیم، سپس گروهی راهنما همچون جولیت به آنان می‌آموزند که دوباره چگونه انسان باشند و در پایان راهنمایان نیز دارو را مصرف می‌کنند و فراموش می‌کنند. تنها یک نفر حافظه‌ی خود را حفظ خواهد کرد، شخص کامیل. او این طرح را در قالب فداکاری عرضه می‌کند؛ من بار گذشته را بر دوش می‌کشم تا شما آسوده باشید، اما جولیت (و مخاطب) درمی‌یابند که زیر این لفافه، خالص‌ترین شکل قدرت نهفته است. کسی که یگانه صاحب حافظه است، یگانه صاحب حقیقت نیز است.

جولیت نیز در حال بدل شدن به همان چیزی است که علیه آن جنگیده است؛ صدایی معتبر که مردم بی‌چون‌وچرا باورش می‌کنند.

نقطه‌ی اوج این رابطه، صحنه‌ی راه‌پله است. کامیل، جولیت را به بالای سر شورشیان می‌برد و او را در برابر یک انتخاب قرار می‌دهد؛ یا آنان را به خانه بازگردان، یا شاهد باش که به پایین پرتاب می‌شوند و جولیت، قهرمان سریال، دروغ می‌گوید؛ اعلام می‌کند که در آب چیزی جز ویتامین دی وجود ندارد. به باور من این تلخ‌ترین لحظه‌ی اپیزود است زیرا سایلو نشان می‌دهد که اقتدار جولیت نیز سرانجام به ابزار بدل شده است. کامیل خود بعدتر با تحسین می‌گوید شگفت‌انگیز است که مردم حتی وقتی با تو مخالفند، از تو پیروی می‌کنند. به بیان دیگر، جولیت نیز در حال بدل شدن به همان چیزی است که علیه آن جنگیده است؛ صدایی معتبر که مردم بی‌چون‌وچرا باورش می‌کنند.

جزئیات کوچکی نیز در میان است که به‌سادگی از دید پنهان می‌ماند؛ جولیت سنجاق‌قفلی‌ای از میز کامیل برمی‌دارد که کامیل از همان لحظه متوجه شده بود. این یک لحظه‌ی سرگرم‌کننده نیست؛ یک اعلام موضع است. کامیل، برخلاف برنارد، یک گام از جولیت جلوتر حرکت می‌کند.

در کنار این خط داستانی، رابرت سیمز قرار دارد. گفت‌وگوی او با کامیل درباره‌ی آنتونی و این‌که تنها برای حفظ حافظه‌ی پسرش، برنارد را زنده نگاه داشته است، بهترین چیزی است که این زوج در سراسر فصل ارائه کرده‌اند. کامیل در پاسخ می‌گوید آنتونی پدرش را به یاد خواهد آورد اما تنها به آن شکلی که کامیل بخواهد؛ تهدیدی بدون سلاح و مؤثرتر از هر سلاحی، ویرانگر.

مهمانی‌ای که همه می‌دانستند آخرین است

نیمه‌ی دوم اپیزود به گذشته بازمی‌گردد و سریال در این بخش، از منظر کارگردانی، بهترین عملکرد خود را در کل فصل به نمایش می‌گذارد.

خانه‌ی شارلوت و آنا در آتلانتا آکنده از گیاه و سبزی است اما قاب‌ها تنگ‌اند و نور، سرد. شامی دور هم، شوخی و خنده و در زیر تمام اینها، دلهره‌ای مداوم. سریال به جای موسیقی هشداردهنده، از دیالوگ برای ساختن پیش‌آگاهی بهره می‌گیرد و این شیوه به‌مراتب ظریف‌تر است.

سپس بمب اطلاعات فرود می‌آید، آن هم چنان خونسردانه که تا چند لحظه بعد بزرگی آن درک نمی‌شود؛پیمان (The Pact) را هوش مصنوعی نوشته است و آنا و دکتر ویکتور تنها آن را ویرایش کرده‌اند. ویکتور با لحن کسی که درباره‌ی وضع هوا سخن می‌گوید می‌افزاید امیدوار است هرگز ناگزیر نشوند دریابند که کارشان خوب بوده است یا نه.

در طول سه فصل، ساکنان سایلو با پیمان همچون کتابی مقدس رفتار کرده‌اند و به سبب نقض بندهای آن دست به قتل زده‌اند. حالا می‌فهمیم که آن متن، خروجی یک ماشین بوده است که چند تن سرسری ویرایشش کرده‌اند.

در طول سه فصل، ساکنان سایلو با پیمان همچون کتابی مقدس رفتار کرده‌اند و به سبب نقض بندهای آن دست به قتل زده‌اند. حالا می‌فهمیم که آن متن، خروجی یک ماشین بوده است که چند تن سرسری ویرایشش کرده‌اند. این قطعه به شکلی هراس‌انگیز به راز الگوریتم پیوند می‌خورد؛ قانون را ماشین نوشته است و مجری قانون، انسانی است که وانمود می‌کند ماشین است. به عبارت دیگر، هر دو سوی این معادله در حال ایفای نقش یکدیگرند.

از منظر بصری، محوطه‌ی سایلوها با نمایی هوایی معرفی می‌شود که پنجاه گودال را در کنار یکدیگر نشان می‌دهد و همین نما تناقضی بزرگ را پیش روی مخاطب می‌گذارد؛ این سایلوها که در مجاورت یکدیگر ساخته شده‌اند، پس چرا نسل‌های بعدی اجازه‌ی ارتباط با هم را نداشتند؟

جزئیات پنهان این بخش نیز درخور توجه‌اند. راهنمایان تور عینک واقعیت افزوده بر چشم دارند که اطلاعات بازدیدکنندگان را نمایش می‌دهد؛ نسخه‌ی جنینی همان الگوریتمی که قرار است قرن‌ها بعد سرنوشت انسان‌ها را تعیین کند. استنسن، همان میلیاردرِ ایلان‌ماسک‌وار، در حاشیه‌ی صحنه بی‌حوصله با پیانو قطعه‌ی چاپ‌استیکس می‌نوازد در حالی که سناتور ثرمن مشغول تمرین نطقی است که هرگز ایراد نخواهد شد و هلن. هلن با ژاکت سرخش در میان جمعیتی خاکستری، همچون علامتی هشداردهنده و متحرک از دور پیدا است.

پیتر گابریل و غزل پایان جهان

اگر قرار باشد کسی برای پایان جهان آواز بخواند، به سختی می‌توان گزینه‌ای بهتر از پیتر گابریل پیدا کرد.

گابریل در نقش خود ظاهر می‌شود؛ او آمده است تا در مراسم افتتاحیه اجرا کند و در ازای آن آپارتمانی در سایلو دریافت کرده است. قطعه‌ای که در تمرین صدا اجرا می‌کند Here Comes the Flood است؛ ترانه‌ای از نخستین آلبوم انفرادی او در سال ۱۹۷۷ که خودش گفته است از کابوسی آخرالزمانی زاده شده؛ تصویری از سیلی که همه‌چیز را با خود می‌برد و پناهی باقی نمی‌گذارد. اجرای مینیمال و بدون ارکستر، دقیقاً همان چیزی است که صحنه به آن نیاز دارد؛ کسی به‌راستی گوش نمی‌دهد، همه سرگرم تشریفات‌اند و آواز مثل مرثیه‌ای شنیده می‌شود که مخاطبش هنوز از مرگ خود بی‌خبر است.

این صحنه لایه‌ای فرامتنی هم دارد که هواداران بلافاصله آن را دریافتند؛ این سومین ترانه‌ی گابریل در نقاط کلیدی سایلو است؛ Red Rain در قسمت سوم فصل دوم، Who Are You پیش‌تر بر روی تیتراژ و اکنون Here Comes the Flood. باران، فراخوانِ ارتباط، و سرانجام سیل؛ انگار موسیقی سریال از اول، همین مسیر را طراحی کرده بود.

اما تلخ‌ترین بخش ماجرا؛ خانواده‌ی گابریل قرار است به سایلو شماره ۱۷ بروند؛ سایلویی که ما به‌روشنی می‌دانیم چه سرنوشتی در انتظار آن است. مردی که برای پایان جهان می‌خواند، آینده‌ی نسل خود را از پیش نوشته‌شده می‌بیند.

سکانس پایانی: دو تپه، دو تلفن، یک قارچ

پایان‌بندی این اپیزود از آن دست صحنه‌هایی است که مدت‌ها در ذهن باقی می‌ماند و دلیل آن تصاویر عظیم نیست؛ دلیل آن تلفن است.

دنیل به شارلوت پیام می‌دهد و شوخی خانوادگی‌شان درباره‌ی پدر و مادرشان را تکرار می‌کند. پاسخی که دریافت می‌کند چنان کلی و بی‌روح است که متوجه می‌شود گوشی در اختیار شارلوت نیست. این کوچک‌ترین و در عین حال مؤثرترین شیوه‌ی ممکن برای ساختن وحشت است؛ نه انفجاری در کار است، نه تعقیب و گریزی؛ تنها یک پیام که لحن آن نادرست است.

انفجار، جلوه‌ی ویژه است؛ درام، آن دو تپه است.

سپس دنیل و هلن که عامدانه به دو سایلوی متفاوت فرستاده شده‌اند هر یک از تپه‌ی اطراف سایلوی خود بالا می‌روند تا آنتن‌دهی بهتری پیدا کنند. صدا قطع و وصل می‌شود، سرانجام برقرار می‌گردد، یکدیگر را از دور می‌بینند و درست در همان لحظه افق منفجر می‌شود.

آنچه سریال در اینجا هوشمندانه انجام می‌دهد این است؛ ابر قارچی را در پس‌زمینه نگاه می‌دارد و دوربین را بر دو انسانی متمرکز می‌کند که تلاش می‌کنند به یکدیگر برسند. انفجار، جلوه‌ی ویژه است؛ درام، آن دو تپه است. هنری، دنیل را به زور به درون سایلو شماره یک می‌کشاند و اورت، هلن را به داخل سایلو شماره ۱۸ می‌برد و اپیزود بدون تأیید زنده ماندن کسی، قطع می‌شود.

اما اجازه دهید به بهترین سکانس این قسمت برگردم که به نظر من پایان‌بندی حقیقی این اپیزود است: مرگ برنارد.

او را بدون لباس محافظ بیرون می‌فرستند. جولیت اعتراض می‌کند که این کار خلاف پیمان است و برنارد جواب می‌دهد که چنین نیست و سپس جمله‌ای می‌گوید که نفس هر بیننده‌ی فصل اول سریال را در سینه حبس می‌کند؛ لباس، بدون نوار حرارتی درست، تفاوتی ایجاد نمی‌کند. تمام داستان جولیت از همان نوار حرارتی آغاز شد. سریال در حال بستن دایره است.

مردی که عمر خود را صرف پاسداری از یک دروغ کرد، با دروغی خودساخته می‌میرد. هیچ دیالوگ و توضیحی نمی‌توانست این مفهوم را بهتر از این تصویر بیان کند.

برنارد قبل از رفتن با رابرت دست می‌دهد؛ بدون هیچ دیالوگی. بعد به بیرون می‌رود، از تپه بالا می‌رود، خون از بینی‌اش جاری می‌شود و در کنار همان درخت می‌افتد. در آخرین ثانیه‌ها، شاخه‌های خشک درخت را پر از برگ‌های سبز می‌بیند.

این تصویر، درخشان‌ترین ایده‌ی بصری فصل است. تمام سریال بر این بنیان استوار بود که پاک‌کنندگان از پشت شیشه‌ی کلاهخود، جهانی سرسبز و دروغین می‌بینند و به همین دلیل لنزها را پاک می‌کنند. برنارد کلاهخودی بر سر ندارد و هیچ نمایشگری در کار نیست و با این حال باز هم سبزی و زندگی می‌بیند. یعنی آن دروغ نیازی به تزریق از بیرون نداشت؛ ذهن انسان خود آن را می‌سازد. مردی که عمر خود را صرف پاسداری از یک دروغ کرد، با دروغی خودساخته می‌میرد. هیچ دیالوگ و توضیحی نمی‌توانست این مفهوم را بهتر از این تصویر بیان کند.

آنجا که اپیزود می‌لنگد

با تمام این تحسین‌ها، این قسمت بی‌عیب نیست و بهتر است در این باره صادق باشیم.

فضاسازی بخش گذشته عالی است، اما سریال نزدیک به ده بار به مخاطب گوشزد می‌کند که چیزی درست نیست. آنا معذب است، هنری مشکوک رفتار می‌کند، استنسن بی‌حوصله است و شارلوت غایب است. هنگامی که تمام شخصیت‌ها هم‌زمان مشکوک بازی می‌کنند، عنصر غافلگیری از میان می‌رود و تعلیق به انتظار بدل می‌شود.

صحنه‌ای که در آن به هلن توضیح داده می‌شود این سایلو تحمل انفجاری هسته‌ای از فاصله‌ی چند کیلومتری را دارد، و دقایقی بعد همان رویداد به وقوع می‌پیوندد، بیش از اندازه آشکار و بی‌ظرافت است. این شیوه‌ی کاشت، به مخاطبی که سه فصل همراه سریال بوده است بی‌اعتنایی می‌کند.

این فصل بارها قهرمان خود را در حاشیه نگاه داشته است.

تصمیم جداسازی دنیل و هلن از منظر دراماتیک به‌خوبی جواب می‌دهد اما از منظر منطقی سست است. بهانه‌ای که هنری می‌آورد غیرقانع‌کننده است و هیچ‌یک از این دو نفر که یک سال است به تمامیت این پروژه بدگمان‌اند هیچ پافشاری نمی‌کنند.

اما شاید ایراد بعدی، جابه‌جایی مدام جولیت است. از سلول به دفتر، از دفتر به راه‌پله و از راه‌پله به بازداشتگاه. تنها کنش مستقل او، یعنی برداشتن سنجاق‌قفلی، خیلی سریع خنثی می‌شود. یک بار اشکالی ندارد، اما این فصل بارها قهرمان خود را در حاشیه نگاه داشته است.

نکته آخر این‌که انفجار معادن در پایان توضیح داده نمی‌شود؛ نه به شیوه‌ای معماگونه، بلکه به شیوه‌ی فعلاً نمی‌گوییم. این تفاوتی ظریف میان رازآلودگی و دریغ کردن اطلاعات است و سایلو گاهی اوقات در سوی نادرست این مرز قرار می‌گیرد.

تئوری‌های داغ پیش از فینال

پس از پخش، بحث‌ها بی‌درنگ حول چند محور شکل گرفت:

بمب کار استنسن بوده است: پرطرفدارترین نظریه. زمان‌بندی بیش از حد مناسب است؛ تمام افراد کلیدی در یک نقطه گرد آمده‌اند، خودی‌ها آشفته‌اند و سایلوها دقیقاً برای همین سناریو مهندسی شده‌اند. استدلال مقابل نیز مطرح است؛ تهدید نانوتکنولوژی که فصل بر آن تأکید داشت با انفجاری هسته‌ای هم‌خوانی ندارد. همین موضوع این احتمال را زنده نگاه می‌دارد که بمب اتم تنها اولین مرحله بوده باشد.

شارلوت ماشه را کشیده است: گوشی او در اختیار خودش نیست، حافظه‌اش به دست ویکتور دستکاری شده و بیننده‌های زیادی به خاطره‌ی مشکوک او درباره‌ی خانه‌ی کودکی اشاره کرده‌اند که به نظر می‌رسد کاشته شده باشد. این نظریه مطرح شده که آنا از همه‌چیز آگاه بوده و عامدانه شارلوت را زودتر به سایلو شماره یک رسانده است.

اگر قانون را هوش مصنوعی نوشته باشد و مجری قانون، انسانی باشد که وانمود می‌کند ماشین است، در این صورت هیچ‌کس به‌راستی پشت فرمان نیست. بدین ترتیب، وحشت اصلی سایلو نه استبداد، بلکه خودکار بودن استبداد است.

بازماندگان نسل هلن: از آنجا که هلن باردار است و در پایان اپیزود در برابر سایلو ۱۸، یعنی سایلوی جولیت رها می‌شود، بحث بر سر آن است که فرزند او جدِ کدام شخصیت امروزی است. سریال هنوز چیزی را تأیید نکرده است اما جانمایی او آشکارا عامدانه صورت گرفته.

پرسش ناتمام برنارد: جمله‌ی او ناتمام ماند و بیننده‌ها آن را کامل کردند؛ بیشتر گمانه‌زنی‌ها حاکی از آن است که او در آستانه‌ی طرح این پرسش بود که چه کسی تعیین می‌کند کدام سایلو زنده بماند؛ اشاره‌ای به همان ایده‌ی کتابی که از میان پنجاه سایلو، تنها یکی قرار است وارث زمین شود.

پیمانِ ماشین‌نوشته: و در آخر، نظریه‌ای ظریف‌تر که در ردیت مورد توجه قرار گرفت؛ اگر قانون را هوش مصنوعی نوشته باشد و مجری قانون، انسانی باشد که وانمود می‌کند ماشین است، در این صورت هیچ‌کس به‌راستی پشت فرمان نیست. بدین ترتیب، وحشت اصلی سایلو نه استبداد، بلکه خودکار بودن استبداد است.

جمع‌بندی و این‌که از فینال چه انتظاری داشته باشیم؟

خداحافظی یکی از بهترین اپیزودهای کل سریال است؛ نه به این دلیل که بسیار پرحادثه است بلکه از آن رو که سرانجام از حالت رازداری خارج شده و به پرداخت بدهی‌های خود پرداخته است. برنارد یک خداحافظی درخور شخصیت‌های بزرگ تاریخ تلویزیون دریافت کرد، الگوریتم از جایگاه بت به مرتبه‌ی انسان فرو کاسته شد، پیمان از متنی مقدس به خروجی یک ماشین بدل گشت و روایت گذشته سرانجام به لحظه‌ی صفر رسید. کاستی‌های آن نیز واقعی‌اند؛ گاه بیش از اندازه توضیح می‌دهد و قهرمان خود را بیش از اندازه منفعل نگاه می‌دارد.

فینال فصل سوم، با عنوان Troy، روز جمعه سیزدهم شهریور پخش می‌شود

فینال فصل سوم، با عنوان Troy، روز جمعه سیزدهم شهریور پخش می‌شود و دست‌کم پنج موضوع بر روی میز آن باقی مانده است. مسدود کردن لوله‌ی سیف‌گارد و متوقف ساختن دارو در آب؛ رویارویی نهایی جولیت و کامیل، اکنون که جولیت می‌داند دشمن اصلی در سایلو شماره یک قرار دارد؛ سرنوشت رابرت سیمز و آنتونی؛ زنده ماندن یا نماندن هلن و دنیل و این‌که هر یک به کدام سایلو خواهند رسید و از همه مهم‌تر، نخستین نگاه واقعی ما به درون سایلو یک.

اگر عنوان و لاگ‌لاین فینال ما را درست راهنمایی کنند، سریال در حال آماده کردن ما برای یک رویداد است؛ پرده کنار می‌رود و ما سرانجام جادوگر را می‌بینیم. پرسش تنها این است که آیا برای دیدن او آماده‌ایم، یا همچون برنارد، در لحظه‌ی دیدن درخواهیم یافت که تمام عمر با کسی همچون خودمان سخن می‌گفته‌ایم.