یک مرد از دل یک مایع لزج بیرون کشیده می‌شود. نفس‌نفس می‌زند و تصویرهای تکه‌تکه‌ی یک زن در ذهنش سوسو می‌زند؛ زنی که ما می‌شناسیمش، اما او نه. دکتری بالای سرش ایستاده و صدایش می‌کند: «تروی.»

و مرد اعتراضی نمی‌کند.

هشدار اسپویل: ادامه مقاله داستان قسمت هشتم فصل سوم سریال سایلو را به‌طور کامل فاش می‌کند.

این اولین دقیقه‌ی فینال فصل سوم سایلو است و صادقانه بگویم، کمتر سریالی این‌قدر بی‌رحمانه و این‌قدر سرد، همه‌ی فرضیات مخاطبش را در شصت ثانیه از هم می‌پاشد. ما یک فصل کامل عاشق دنیل کین شدیم؛ نماینده‌ای که وجدان داشت، که سؤال می‌پرسید، که کنار هلن ایستاد و گفت این پروژه غلط است. حالا همان مرد بیدار می‌شود، اسم دیگری دارد، خاطره‌ای ندارد و تا پایان همین اپیزود دستور قتل نزدیک به ده هزار انسان را صادر می‌کند و در حین این کشتار حتی پلک هم نمی‌زند.

این فینال، برخلاف عادت سایلو، جواب نمی‌دهد که آرامتان کند. جواب می‌دهد که حالتان را بد کند. بیایید بشکافیمش.

پخش از رسانه

قسمت دهم که «تروی» نام دارد، نوشته‌ی فرد گولن و به کارگردانی امبر تمپلمور-فینلیسون، فینال فصل سوم است و در عمل، آخرین ایستگاه قبل از فصل چهارم که فصل پایانی سریال خواهد بود. اما این فینال، برخلاف عادت سایلو، جواب نمی‌دهد که آرامتان کند. جواب می‌دهد که حالتان را بد کند. بیایید بشکافیمش.

بیدارشدن: تروی کیه و دنیل کجاست؟

جواب کوتاه و بی‌رحم‌ترین جوابی که سریال می‌توانست بدهد؛ تروی همان دنیل است.

دنیل کین بعد از انفجار قسمت نهم نمرده. او را به سایلو شماره یک برده‌اند، حافظه‌اش را پاک کرده‌اند، اسم تازه‌ای رویش گذاشته‌اند و برای قرن‌ها بین خواب سرمایی و شیفت‌های کاری چرخوانده‌اند. چیزی که ما یک فصل تمام به‌عنوان گذشته تماشا کردیم، اصلاً گذشته‌ی جداافتاده نبود؛ بی‌آنکه بدانیم در حال تماشای زندگینامه‌ی جلادِ زمان حال بودیم.

گراهام یاست، سازنده‌ی سریال، در گفت‌وگویش با مجله تایم فاصله را دقیق مشخص کرده؛ سایلو یک در این اپیزود حدود ۳۵۰ سال جلوتر از انفجار است و کل پروژه یک نقشه‌ی پانصدساله بوده. یعنی وقتی جولیت را در فصل اول می‌بینیم، این سیستم حدود سه قرن و نیم است که دارد کار می‌کند.

اما مکانیزم حافظه است که این قسمت را از یک پیچش داستانی معمولی به یک ایده‌ی واقعاً ترسناک تبدیل می‌کند؛ سیستم سایلو شماره یک مهارت‌ها را نگه می‌دارد و هویت را می‌برد. دانش تخصصی سر جایش می‌ماند — برای همین دنیلِ مهندس هنوز مسئله‌حل‌کن است — ولی هیچ‌کس نمی‌داند که بوده؛ فقط می‌داند در پروژه چه شده. (یاست گفته ایده از یکی از کتاب‌های الیور ساکس آمده؛ بیماری که هر پانزده ثانیه خودش را معرفی می‌کند اما اگر پشت پیانو بنشیند، یک کنسرتو کامل می‌نوازد.)

قدرت تعیین می‌کند چه کسی حافظه داشته باشد و حافظه‌داشتن خودش یک بار سنگین است. طبقاتی‌ترین چیز در دنیای سایلو نه غذا است نه هوا؛ حق به‌یادآوردن است.

و اینجا هوشمندانه‌ترین دیالوگ فصل از دهان ویکتور بیرون می‌آید: «کل هدف و طراحی این پروژه این است که ما را از گذشته آزاد کند.» جمله‌ای با ظاهر یک شعار رهایی‌بخش، که در عمل توجیه کشتار سیستماتیک است. سایلو همیشه درباره‌ی دروغ بوده؛ فصل سه آن را ارتقا داد به چیزی بدتر؛ پاک‌کردن.

بدترین ضربه اما جای دیگری است. سوزان، فرمانده ارشد پهپادهای سایلو یک، همان شارلوت کین است — خواهر دنیل. هر دو در یک اتاق ایستاده‌اند و هیچ‌کدام دیگری را نمی‌شناسد. اگر قسمت هشتم را یادتان باشد که سناتور ترمن با چه اصراری دنبال خلبان پهپادی با دقیقاً همین مهارت‌ها می‌گشت، حالا می‌فهمید آن صحنه اصلاً درخواست استخدام نبود؛ حکم بازداشت بود.

و نکته‌ی کلیدی که خیلی‌ها از کنارش رد شدند: ویکتور و ترمن اسمشان عوض نشده. حافظه‌شان هم دست‌نخورده است. یاست جمله‌ی دقیقی درباره‌اش دارد؛ قدرت تعیین می‌کند چه کسی حافظه داشته باشد و حافظه‌داشتن خودش یک بار سنگین است. طبقاتی‌ترین چیز در دنیای سایلو نه غذا است نه هوا؛ حق به‌یادآوردن است.

پانزده دقیقه‌ای که تماشایش سخت است

سکانس قتل‌عام سایلو ۱۷ بهترین و دشوارترین چیزی است که این سریال تا امروز ساخته و ارزش آن را دارد تا نگاهی فنی داشته باشیم.

مردم سایلو ۱۷ شورش کرده‌اند و بیرون آمده‌اند. تروی همه‌ی پهپادها را آماده می‌کند، به تیمش می‌گوید وقتی تعداد فراری‌ها از ۹۵۰۰ رد شد خبرم کنید و می‌رود ناهار بخورد. این تک‌جمله، به‌تنهایی، شخصیت را کامل می‌کند؛ هیچ مونولوگی لازم نبود.

وقتی برمی‌گردد، بیش از ۹۸۰۰ نفر بیرون‌اند و دارند آزادی را جشن می‌گیرند. خانواده‌ها همدیگر را بغل کرده‌اند. آسمان را برای اولین بار می‌بینند. صحنه عامدانه زیباست، چون قرار است زیبایی‌اش تیغ باشد. سوزان پیشنهاد یک حمله‌ی محدود می‌دهد؛ فقط رهبر شورش را بزنید، بقیه خودشان برمی‌گردند داخل. تروی بدون مکث ردش می‌کند و وقتی سوزان از اجرا سر باز می‌زند، از کار برکنارش می‌کند و خودش پشت کنسول می‌نشیند.

سکانس قتل‌عام سایلو ۱۷ بهترین و دشوارترین چیزی است که این سریال تا امروز ساخته

از منظر فرم، دو انتخاب اینجا اثر را می‌سازد:

اول، فاصله. تقریباً تمام کشتار را از پشت مانیتور می‌بینیم. دوربین ما را وسط میدان نمی‌برد؛ ما را کنار قاتل می‌نشاند. این زیبایی‌شناسیِ نظارت؛ قاب در قاب، تصویر پهپاد، اتاق فرمان؛ دقیقاً همان کاری را با ما می‌کند که با تروی شده، انسان‌ها تبدیل به عدد می‌شوند.

دوم و درخشان‌ترین تصمیم اپیزود؛ تروی تصویر را به حالت حرارتی سوییچ می‌کند و صدا را قطع می‌کند. یعنی سریال، در لحظه‌ی اوج خشونت، هم رنگ را از ما می‌گیرد و هم صدا را. سکوت اینجا بلندترین انتخاب صداگذاری کل فصل است. خشونتی که انتزاعی شود، قابل‌تحمل هم می‌شود و دقیقاً همین است که آدم‌ها را به جنایتکار تبدیل می‌کند. سایلو این تز را نمی‌گوید، اجرا می‌کند.

بازی اشلی زوکرمن هم فوق‌العاده است. همان صورت، همان صدا ولی هر چیزی که درونش بود برداشته شده. برای همین است که دیدنش این‌قدر آزاردهنده است چون فراموش نمی‌کنی این آدم قبلاً که بود.

الگوریتم یک آدم بود و آن آدم شکست

در زمان حال، بالاخره صدای پشت الگوریتم صورت پیدا می‌کند؛ دکتر ویکتور کرنکوویچ. همان مردی که سیصد سال پیش حافظه‌ی دنیل را پاک کرد، حالا با یک فیلتر رباتیک دارد سرنوشت سایلو ۱۸ را تعیین می‌کند. برنارد در قسمت نهم گفته بود یک آدم را می‌شود شکست داد و جانش را سر همین حرف گذاشت؛ فینال نشان می‌دهد حق با او بود.

اما قهرمان واقعی این بخش کامیل سیمز است. تمام فصل او را در نقش مهره‌ی سیستم دیدیم و بارها گفتیم چرا دارد این کار را می‌کند. جوابش اینجاست. او تمام مدت داشت تلاش می‌کرد جلوی همین لحظه را بگیرد. وقتی می‌فهمد سیستم قرار نیست سایلو را کنترل کند بلکه قرار است نابودش کند، برمی‌گردد.

ویکتور می‌پرسد چرا دروغ گفتی و کامیل جواب می‌دهد چون نتوانستم به یک سؤال جواب بدهم؛ اصلاً چرا شما این قدرت را دارید که همه‌ی ما را بکشید؟ این عیناً همان سؤالی است که جولیت پرسیده بود. سؤال، مثل یک ویروس، از یک سایلو به سایلوی دیگر سرایت کرده.

و طرز برگشتنش عالی است. کپسول‌هایی که غارتگرانش در معدن آزاد می‌کنند سم نیست؛ اکسیژن است. کامیل نه‌فقط ویکتور، بلکه ما تماشاگرها را هم فریب داده. حتی علائم بیومتریکش هم لو نمی‌دهد، نکته‌ای که ویکتور بعداً با تحسین به رویش می‌آورد.

بهترین دیالوگ اپیزود همین‌جا رد و بدل می‌شود. ویکتور می‌پرسد چرا دروغ گفتی و کامیل جواب می‌دهد چون نتوانستم به یک سؤال جواب بدهم؛ اصلاً چرا شما این قدرت را دارید که همه‌ی ما را بکشید؟ این عیناً همان سؤالی است که جولیت پرسیده بود. سؤال، مثل یک ویروس، از یک سایلو به سایلوی دیگر سرایت کرده.

جواب ویکتور تمرین‌شده و آماده است. بشر در چرخه‌ی خودنابودی گیر کرده بود و سایلوها بهترین شانس بقا هستند. کامیل قبول نمی‌کند و می‌گوید کشتن هزاران نفر اسمش بقا نیست. ویکتور ارتباط را قطع می‌کند، دستور می‌دهد یک پهپاد مسلح بالای سایلو ۱۸ مستقر شود و بعد تنها می‌نشیند.

باقی‌اش را می‌دانید. ویکتور در همان شب به زندگی خودش پایان می‌دهد. یاست می‌گوید دلیل واحدی وجود ندارد، اما یکی از محرک‌های اصلی این بود که دید مردی که دوستش داشت یعنی دنیل چه کاری می‌تواند بکند و بعد فهمید وقتی سایلو ۱۸ نجات پیدا کرد، اولین احساسش نه شکست، که آسودگی بوده.

چیزهایی که شاید ندیدید

این اپیزود پر از جزئیات ریزی است که اگر از دستشان بدهید، نصف معنا را از دست داده‌اید:

پوشه‌ی یادداشت‌ها. بعد از اینکه دنیل درباره‌ی آن زن می‌پرسد، ویکتور روی کاغذ چیزی می‌نویسد: «او کیست؟» بعد کاغذ را می‌کَند و می‌گذارد داخل پوشه‌ای که پر است از یادداشت‌های کاملاً یکسان. یعنی دنیل ده‌ها بار، در طول سه قرن، همین سؤال را پرسیده و هر بار جواب نگرفته. این تلخ‌ترین تصویر فصل است.

زخم روی دست. زیر دوش، تروی متوجه جای زخمی روی پشت دستش می‌شود و تکه‌ای از خاطره برمی‌گردد: هلن که دارد همان زخم را می‌بندد. زخم مال قسمت پنجم است، وقتی دنیل موقع دستکاری سیم‌کشی ون خودران دستش را برید. بدن چیزی را نگه داشته که مغز اجازه‌ی نگه‌داشتنش را نداشت.

سیستم فقط زندانی‌ها را فریب نمی‌دهد؛ زندانبان‌ها را هم همانطور گول می‌زند.

صفحه‌ی سبز کافه‌تریا. در سالن غذاخوری سایلو ۱، نمایشگر بیرون یک دنیای سرسبز و زنده نشان می‌دهد. یعنی دروغی که به ساکنان سایلوها می‌گویند، به خودشان هم گفته می‌شود. سیستم فقط زندانی‌ها را فریب نمی‌دهد؛ زندانبان‌ها را هم همانطور گول می‌زند.

آسانسور. سایلو ۱ آسانسور دارد. سایلو ۱۸ یک پلکان بی‌پایان دارد که سفر از بالا تا پایینش روزها طول می‌کشد. کل معماری طبقاتی این دنیا در یک نمای گذرا خلاصه شده.

سرنوشت سوزان. طبق «دستورالعمل»، مجازات سرپیچی او خنثی‌سازی است. ترمن قانون را دور می‌زند، چون سوزان «برای پایان پروژه نقشی حیاتی دارد» و برای دخترش هم مهم است. این جمله را نگه دارید؛ در بخش تئوری‌ها برمی‌گردیم سراغش.

اولین روز آزادی. بعد از پیروزی، ناکس اسمش را می‌گذارد اولین روز آزادی واقعی. مارتا یادآوری می‌کند که هیچ‌کدامشان بدون برنارد زنده نبودند — و به نمایشگری اشاره می‌کند که جسد برنارد بیرون روی زمین است. صحنه‌ای کوتاه، اما تمام قوس شخصیتی برنارد را در یک قاب جمع می‌کند.

پایان‌بندی: اسمی که ۳۵۰ سال طول کشید

پایان‌بندی این اپیزود دو حرکت دارد و هر دو عالی‌اند.

حرکت اول: جولیت و دوستانش — این بار با کامیل در جمعشان — از خلأ حفاری پایین می‌روند، در آب راه می‌روند و به «طاق پیشین» می‌رسند؛ همان در غول‌آسایی که لوکاس کایل در فصل دوم پیدا کرده بود. و آن طرف در، کسی منتظر است. تروی، که حالا نقش الگوریتم را به ارث برده، پیشنهاد یک معامله می‌دهد: اگر سایلو ۱۸ هیچ تلاشی برای تماس با سایلوهای دیگر نکند، خبری از سیفگارد نخواهد بود.

جولیت قبول می‌کند و دروغ می‌گوید.

چرا این پایان این‌قدر کار می‌کند؟ به‌خاطر تقارنش. فصل سه با جولیتی شروع شد که داشت با خاطراتِ از او دزدیده‌شده می‌جنگید تا برشان گرداند. دقیقاً با همین موقعیت هم تمام می‌شود، فقط در طرف مقابل میدان جنگ. سیستمی که سیصد و پنجاه سال روی پاک‌کردن حافظه بنا شده بود، از دو جبهه‌ی متضاد دارد ترک برمی‌دارد.

وقتی از تیررس دور می‌شوند، نقشه‌ی واقعی‌اش را می‌گوید؛ آن‌ها انتظار دارند ما دفاع کنیم، پس آماده‌ی حمله نیستند. باید سایلو شماره یک را از بین ببریم. برای اولین بار در سه فصل، جولیت از حالت واکنشی خارج می‌شود و تبدیل می‌شود به کسی که حمله را طراحی می‌کند. این یک تغییر لحن اساسی برای کل سریال است.

حرکت دوم، و آن سکانس آخر: تروی پیامی رمزگذاری‌شده از ویکتور پیدا می‌کند که قبل از مرگش برایش گذاشته. ویکتور اعتراف می‌کند وقتی سیفگارد سایلو ۱۸ شکست خورد، اولین حسش آسودگی بود. و بعد، بعد از سیصد سال طفره‌رفتن، جواب آن سؤال تکراری را می‌دهد.

«اسمش هلن درو است.»

دوربین روی صورت تروی می‌ماند. اشک می‌ریزد. اسم را با صدای بلند تکرار می‌کند. کات به سیاهی.

چرا این پایان این‌قدر کار می‌کند؟ به‌خاطر تقارنش. فصل سه با جولیتی شروع شد که داشت با خاطراتِ از او دزدیده‌شده می‌جنگید تا برشان گرداند. دقیقاً با همین موقعیت هم تمام می‌شود، فقط در طرف مقابل میدان جنگ. سیستمی که سیصد و پنجاه سال روی پاک‌کردن حافظه بنا شده بود، از دو جبهه‌ی متضاد دارد ترک برمی‌دارد.

جایی که فینال لنگ می‌زند

این اپیزود بی‌نقص نیست و بخشی از نقد‌ی که به این قسمت می‌شود کاملاً به‌جا است.

بزرگ‌ترین ریسک، ساختار است. «تروی» تقریباً یک اپیزود مستقل است و بخش عمده‌ی زمانش را در مکانی می‌گذراند که تا حالا ندیده بودیم. جسورانه است، اما هزینه دارد. فینال، چیزی را که همه منتظرش بودیم عمداً نگه می‌دارد. بعد از انفجار قسمت نهم بر سر هلن چه آمد؟ جوابی در کار نیست و می‌ماند برای فصل چهارم. برای بخشی از مخاطب این یعنی کشش هوشمندانه، برای بخش دیگر یعنی طفره‌رفتن.

جدی‌ترین ایراد اما خواب سرمایی است. کرایو یک مکانیک بنیادی برای منطق کل سریال است و درست در آخرین ساعت فصل معرفی می‌شود، آن هم با قواعد مبهم. طول شیفت‌ها چقدر است؟ چرا ترمن ظاهراً بیشتر از تروی پیر شده؟ سریال رهایمان می‌کند تا خودمان سرهم کنیم، و این در یک فینال بیشتر شبیه بی‌دقتی است تا رمزآلودگی عامدانه.

و اگر کل فصل را نگاه کنیم، ساختار دو خطیِ فصل سه واقعاً می‌توانست فشرده‌تر باشد. بخش زیادی از سفر دنیل و هلن — به‌خصوص فصل‌های ون و جاده — کند و تکراری بود و چون از زمان حال می‌دانستیم ماجرا به کجا ختم می‌شود، تعلیقش ضعیف بود. خط پرونده‌ی قتلی هم که پاول بیلینگز دنبالش بود، در قیاس با چیزی که تحویل داد گران تمام شد. حتی مرگ ویکتور، که به‌عمد سرد اجرا شده تا کامل نبخشیمش، باعث می‌شود یکی از مهم‌ترین مهره‌های اسطوره‌شناسی سریال بدون بار عاطفی کافی از میدان خارج شود.

تئوری‌های داغ: آیا جولیت از نوادگان هلن است؟

بعد از پخش فینال فصل سوم، اینترنت عملاً منفجر شد و چند تئوری بیشتر از بقیه ذهن‌ها را به خود معطوف کردند:

۱) جولیت نوه‌ی چندین‌پشتِ هلن و دنیل است. این پرطرفدارترین تئوری است. هلنِ باردار وارد سایلو ۱۸ شد؛ همان سایلویی که جولیت در آن به دنیا آمده. مدرک کلیدی، همان جاکلیدی/جادستمالی اردک زرد (PEZ) است که دنیل در اولین قرارشان به هلن داد و قرن‌ها بعد جورج ویلکینز به جولیت می‌دهد. اگر آن شیء یادگاری خانوادگی باشد، خط خونی روشن است. البته دو رقیب هم دارد؛ خودِ جورج ویلکینز، و آلیسون بکر (شخصیت راشیدا جونز در قسمت اول). به لحاظ دراماتیک اما هیچ‌چیز به‌اندازه‌ی این جذاب نیست که جولیت دارد با جد خودش وارد جنگ می‌شود.

۲) نقش شارلوت در «پایان پروژه». ترمن می‌گوید مهارت خلبانی سوزان برای پایان پروژه حیاتی است. سؤال بدیهی: در دنیایی که همه زیر زمین‌اند، چه پروازی باقی مانده؟ نظریه‌ها از خروج نهایی از سایلوها تا یک عملیات هوایی بزرگ در فصل چهارم را شامل می‌شود.

۳) استنسن چه می‌داند؟ پر استنسن در این اپیزود نه دیده می‌شود و نه اسمش می‌آید که در نوع خودش عجیب است. تئوری غالب می‌گوید او از انفجار هسته‌ای خبر داشت یا حتی عاملش بود، چون عجله داشت پروژه شروع شود. به احتمال زیاد در کرایو است، و در تیزر فصل چهارم دیده خواهد شد.

۴) آن «ترکیب» چیست و آیا هوای بیرون واقعاً سمی است؟ نظریه‌ی محبوب می‌گوید ترکیب همان نانوبات است چون ثروت استنسن از همان‌جا آمده. اما نتیجه‌ی مهم‌تر این است؛ نزدیک ده هزار نفر مدت طولانی بدون لباس محافظ بیرون بودند و زنده ماندند، تا وقتی پهپادها کارشان را شروع کردند. یعنی احتمالاً چیزی که آدم‌ها را می‌کشد، هوا نیست.

۵) چند سایلو باقی مانده؟ طرفداران روی نموداری در پس‌زمینه‌ی سایلو یک زوم کرده‌اند و سر تعداد سایلوهای فعال بحث بالا گرفته. یک استدلال جالب این است که چون سایلو ۱۷ در فهرست نیست، شاید نه نمودار سایلوهای فعال بلکه سایلوهای «تحت نظر» را نشان می‌دهد.

جمع‌بندی: در فصل چهارم منتظر چه باشیم

فصل سوم سایلو فصل عجیبی بود؛ کندتر از چیزی که باید، پرحرف‌تر از چیزی که لازم بود و در نیمه‌ی اول واقعاً آزمون صبر مخاطب. اما این فینال تقریباً همه‌اش را نجات داد. «تروی» نه‌تنها بزرگ‌ترین سؤال سریال را جواب داد (پشت الگوریتم یک آدم بود، نه یک ماشین)، بلکه ماهیت درام را عوض کرد. تا دیروز سایلو داستان «چه چیزی بیرون است؟» بود. از امروز شده داستان «چه کسی حق دارد تصمیم بگیرد ما زنده بمانیم؟»

و این چارچوب خیلی قوی‌تری برای یک فصل پایانی است.

پس منتظر چه باشیم؟ گراهام یاست خودش خلاصه‌اش کرده در سه کلمه: «این جنگ است.» فصل چهارم — که فصل آخر سریال خواهد بود، فیلمبرداری‌اش از قبل تمام شده و برای تابستان ۲۰۲۷ برنامه‌ریزی شده — دو خط داستانی دارد که مثل دو قطار روبه‌روی هم حرکت می‌کنند:

از یک طرف، جولیت دیگر مدافع نیست. او نقشه‌ی حمله دارد و مسیرش هم مشخص است: تونل‌های افقی زیر زمین، همان‌هایی که سایلوها را به هم وصل می‌کنند بدون اینکه کسی مجبور باشد پا به بیرون بگذارد.

از طرف دیگر، تروی. مردی که تازه اسم زنش را به یاد آورده. اگر خاطرات دنیل برگردند، خطرناک‌ترین اتفاق برای سایلو شماره یک نه ارتش جولیت که بیدارشدن آدمی است که کلیدهای سیستم دستش است. سناریوی وسوسه‌انگیزی که تقریباً همه‌ی منتقدها به آن اشاره کرده‌اند؛ تروی، به‌جای دشمن، متحد بشود.

و بعد سؤالی که فصل سه عمداً بی‌جواب گذاشت و همه‌چیز به آن گره خورده؛ اگر سایلوها ساخته شدند تا بشریت را نجات دهند، اصلاً چرا سازوکاری ساختند که بتواند همان بشریت را نابود کند؟

سایلو سه فصل طول کشید تا از «بیرون چه خبر است؟» برسد به این سؤال. حالا فقط یک فصل وقت دارد تا جوابش را بدهد. و بعد از این فینال، برای اولین بار، واقعاً باور دارم که جوابی در کار است.