بررسی سریال «بیست و یک» | آیا بهزادی خلاف روایت داستانهای پلیسی حرکت کرده است؟
به گزارش فیلمزی، تنها یک قسمت تا پایانِ سریالِ ۱۲ قسمتی «بیست و یک»، تازهترین کارگردانی بهنام بهزادی مانده است. سریالی که در پلتفرم «فیلمنت» در دسترس است.
وقتی قاتل زودتر از پلیس وارد داستان میشود
سریال «بیست و یک» در نگاه اول یک اثر پلیسی-معمایی به نظر میرسد. سریالی با پرونده جنایی، بازجویی، گذشتههای تاریک از شخصیتهایی که معرفی میکند. کاراکترهایی که هرکدام رازی را پنهان میکنند.
اما تفاوت اصلی سریال بهنام بهزادی با گونههای دیگرِ آثار پلیسی از همان نقطه شروع قصه یعنی جستوجو برای پیدا کردن قاتل شکل میگیرد. از جائیکه قاتل خودش وارد اداره آگاهی میشود و به قتل اعتراف میکند. همین جابهجایی ساده، مسیر روایت را از یک معمای کلاسیک پلیسی به سمت یک بازی روانی و چندلایه میبرد.
«بیست و یک» بهکارگردانی بهنام بهزادی و نویسندگی مسعود خاکباز ساخته شده به تهیهکنندگی حسن علیزاده و میثم نورانی ساخته شده است و اهمیت حضور بهنام بهزادی در این پروژه فقط به نام او محدود نمیشود. بهزادی در سینما با آثاری مثل «تنها دوبار زندگی میکنیم»، «قاعده تصادف»، «وارونگی» و «من میترسم» شناخته میشود. فیلمهایی که معمولا روی بحرانهای درونی، موقعیتهای اخلاقی و فشارهای روانی شخصیتها تمرکز دارند.
به همین دلیل سریال «بیست و یک» صرفا بهعنوان یک سریال پلیسی دیده نشود. سریال بیشتر علاقه دارد پشت جنایت را با طرح سوالاتی از این قبیل که خشونت از کجا میآید؟، چگونه در ذهن شخصیتها رسوب میکند؟ و چرا یک پرونده جنایی میتواند زندگی شخصی آدمها را به هم بریزد، واکاوی میکند و نقطه جذاب سریال، وارونه کردن فرمول آشنای ژانر است.
به این معنا که در بسیاری از داستانهای جنایی، ابتدا جرم رخ میدهد، بعد پلیس وارد ماجرا میشود، سرنخها کنار هم قرار میگیرند و در نهایت هویت قاتل آشکار میشود. اما «بیست و یک» از همان ابتدا یکی از مهمترین گرههای داستان را رو میکند.
وقتی قاتل یا دستکم فردی که خود را بهعنوان قاتل معرفی میکند از همان شروع در برابر پلیس قرار میگیرد،و اعتراف میکند. اعترافی که وجوه مختلف از یک رفتار روانپریش را بیان میکند. همین تغییر زاویه، سریال را از یک اثر پلیسی صرف به یک درام روانشناختی نزدیک میکند.
«بیست و یک» مخاطب را فقط همراه روند کشف جرم نمیکند، بلکه او را وارد ذهن شخصیتها میکند. ذهنهایی که میان خاطره، زخم، انتقام، ترس و میل به کنترل دیگران گرفتار شدهاند. در این مسیر، گذشته نقش مهمی دارد. سریال مدام نشان میدهد که جنایت فقط یک اتفاق لحظهای نیست، بلکه میتواند نتیجه زنجیرهای از خشونتها، تحقیرها و آسیبهایی باشد که در زمان انباشته شدهاند.
از نظر فضاسازی، «بیست و یک» تلاش میکند لحن تیره و پرتنشی بسازد. حال و هوای سریال، چه در صحنههای بازجویی و چه در مواجهه شخصیتها با گذشته، بیشتر بر پایه اضطراب بنا شده است. سریال میخواهد مخاطب احساس کند که هیچکدام از شخصیتها کاملا قابل اعتماد نیستند، حتی وقتی حقیقتی گفته میشود. این تردید باقی میماند که شاید بخشی از حقیقت پنهان مانده باشد. همین حس بیاعتمادی، موتور اصلی تعلیق سریال است.
یکی از برگهای برنده سریال، کاراکتر زن بدخواه و مجرم داستان و نوع مواجهه او با پلیس است. حضور چنین شخصیتی در مرکز روایت باعث میشود «بیست و یک» به جای ساختن یک هیولای صرف، روی تضاد میان آرامش بیرونی و آشوب درونی تمرکز کند.
زن در این نقش قرار است شخصیتی را بسازد که همزمان آرام، آزاردهنده، آسیبدیده و ترسناک به نظر برسد. موفقیت سریال تا حد زیادی به همین ظرافت وابسته است. اینکه تماشاگر از شخصیت فاصله بگیرد، اما نتواند نسبت به او بیتفاوت بماند. آیا بهزادی در شخصیتپردازی این کاراکتر با انتخاب شادی مختاری موفق عمل کرده است؟
حضور سعید آقاخانی و مهدی حسینینیا برای سریال اهمیت دارد. «بیست و یک» میکوشد رابطه میان پلیس و پرونده را صرفا رابطهای کاری نشان ندهد. پرونده به زندگی شخصی کاراکترها نفوذ میکند و همین موضوع باعث میشود مرز میان وظیفه، خشم، گذشته و قضاوت اخلاقی کمرنگ شود.
نکته دیگر، نسبت سریال با خشونت است. «بیست و یک» در برخی لحظات میخواهد جهان خشن و تلخ شخصیتهایش را بیپردهتر نشان دهد. این انتخاب میتواند به سنگینتر شدن فضا کمک کند، اما اگر خشونت از کارکرد دراماتیک خود جدا شود، خطر تبدیل شدن به عنصر تزئینی یا شوکآور را دارد. سریال زمانی موفقتر است که خشونت را نه فقط به عنوان تصویر، بلکه به عنوان نتیجه یک وضعیت روانی و اجتماعی نمایش دهد.
در مجموع، «بیست و یک» را میتوان تلاشی برای ساخت یک جنایی متفاوت در شبکه نمایش خانگی دانست. سریالی که به جای تکیه کامل بر فرمولهای آشنای پلیسی، معمای خود را از دل ذهن شخصیتها بیرون میکشد. این سریال بیش از آنکه درباره پیدا کردن قاتل باشد، درباره فهمیدن منطق تاریک جنایت است. همین ویژگی باعث میشود «بیست و یک» حتی با وجود ضعفها و ریسکهایش، در میان سریالهای جنایی این روزها قابل توجه باشد.
اما فراموش نشود که حضور سعید آقاخانی و مهدی حسینینیا از همان ابتدا بهعنوان دو قطب مهم بازیگری، وزن دراماتیک قصه را بالا برده و عملا ستونهای اصلی روایت پلیسی-روانشناختی سریال را شکل میدهد.
سعید آقاخانی، پلیسی دور از تیپهای تکراری
آقاخانی اینبار از فضای آشنای کمدی و نقشهای گرم و مردمی فاصله گرفته و در قالب یک پلیس جدی و درگیر پروندهای پیچیده ظاهر شده است. نکته مهم در بازی او، نه صرفا اجرای یک کاراکتر قانونمحور، بلکه تلاش برای ساختن پلیسی است که بیشتر از «حل معما»، درگیر فهمیدن روان آدمها است.
در «بیست و یک»، پلیس آقاخانی با یک پرونده ساده طرف نیست. با اعترافی مواجه است که از همان ابتدا همهچیز را بههم میریزد. همین نقطه باعث میشود بازی او روی دو لایه حرکت کند. یک لایه بیرونیِ کارآگاهی و دیگری لایه درونیِ شک، تردید و درگیری اخلاقی.
مهدی حسینینیا، چهره تاریک پرونده
در مقابل، مهدی حسینینیا در این سریال نقشهایی از جنس ابهام و تنش را حمل میکند. کاراکتری که حضورش بیشتر از اینکه اطلاعات بدهد، سؤال تولید میکند.
او از آن جنس بازیگرانی است که حتی در سکوت هم بار روانی صحنه را بالا میبرد. در «بیست و یک»، شخصیت او بهجای اینکه مستقیم حقیقت را رو کند، مدام روایت را منحرف میکند. انگار هر جملهاش یک لایه پنهان دارد.
در حقیقت ترکیب آقاخانی و حسینینیا در «بیست و یک» عملا سریال را از یک درام پلیسی معمولی جدا میکند. یکی نماینده نظم و قانون است و دیگری نماینده ابهامی که هیچوقت کامل روشن نمیشود.