نقدی بر سریال مهدویان | «کلاغ» فرصتی که از دست میرود!
به گزارش فیلمزی، بهمن عبداللهی روزنامهنگار و منتقد در یادداشتی که در اختیار این رسانه قرار داده، کم و کیف این سریال را بررسی کرده است.
سریال «کلاغ» کاری است «قابل نقد». اشارهام به قابل نقد بودن مشخصا به مفهوم ارزشمندی آن نیست، بلکه معطوف به ویژگیهایی است که آن را واجد نقد و بررسی می کند.
دومین تجربه کارگردانی «محمدحسین مهدویان» در مدیوم نمایش خانگی، تلاشی است برای ارائه یک اثر متفاوت درباره رویکردهای یک مامور ساواک میان وظیفه و احساس. اما باید دید چقدر در این تلاش موفق بوده و آیا توانسته است روایت یا ساختاری متفاوت یا دست کم قوی ارائه کند؟
همین ابتدا باید اشاره کنم جهانی که مهدویان خلق می کند، داستان تازه و بکری نیست. در واقع مهدویان در «کلاغ» از کهن الگوی (آرکی تایپ) اصلی «وظیفه در برابر عشق» یا «تقابل وظیفه و احساس» پیروی می کن. در این الگو قهرمان به دو ارزش کاملاً متضاد متعهد است و هر انتخاب، خیانت به دیگری محسوب میشود. مثل فیلم مشهور «زندگی دیگران».
اما در عین حال کهن الگوهای دیگری هم می شود از داستان رصد کرد. «عشق ممنوعه» که در آن دو شخصیت از دو جهان متضاد عاشق میشوند و خود عشق، موتور تراژدی میشود. این همان الگویی است که از « رومئو و ژولیت» تا «کوهستان سرد» و «تاوان» بارها تکرار شده است و البته الگوی «زندگی دوگانه» که در آن بیشتر شخصیتهای مهم چیزی را پنهان میکنند. در قالب یاد شده، داستان حول این پرسش میچرخد: «واقعا این شخصیت کیست؟» که مشخصه اصلی آثار جاسوسی است. با این حال در میان فیلم و سریال های ایرانی اثری که مشابهت و فضایی مطابق با «کلاغ» داشته باشد، کمتر می توان سراغ گرفت.
تنها موارد موجود فیلم هایی چون «به رنگ ارغوان»، «سیانور»، «ماجرای نیمروز»، «روباه» و سریال هایی مثل «گاندو» یا «تاسیان» هستند که به لحاظ ساختار، فضا و شخصیتپردازی نزدیکی هایی داشته اند. بنابراین باید گفت ایده «مامور مستاصل در میان وظیفه و احساس» که در سینما و سریال سازی کمتر بدان پرداخته شده تنها برگ برنده مهدویان است، اما باید دید از این کارت به خوبی استفاده کرده است؟
«جلال»، کارمند متأهل اداره ضدخرابکاری ساواک، هنگام انجام مأموریت با دختری به نام «سایه» آشنا میشود که عضو یک گروه سیاسی چپ است. با وجود تفاوت جایگاه و خطرهای این رابطه، جلال به سایه علاقهمند میشود و ارتباطشان ادامه پیدا میکند.
همزمان، جلال مأمور پیگیری و شناسایی اعضای همان گروه است و به همین دلیل میان زندگی شخصی و مأموریتش گرفتار میشود. این رابطه باعث ایجاد اختلاف در زندگی خانوادگی جلال و حساس شدن همکارانش نسبت به او میشود. در ادامه، اعضای گروه سیاسی تحت تعقیب قرار میگیرند، چند نفر بازداشت یا کشته میشوند و سایه نیز مفقود می شود. حالا جلال به دنبال پیدا کردن عشق خود دست به هر کاری می زند و هر خطری را به جان می خرد.
مهدویان برای تعریف داستان خود مشخصا ژانر (یا بهتر است بگوییم سبک) نئونوآر را انتخاب کرده (دست کم چنین به نظر می رسد یا مشهودتر است) هر چند فرم و ساختار آن بیشتر به پراکندگی سوق پیدا کرده تا سوار کردن داستان روی این ژانر قدرتمند. دلیل این ادعا ناخنک زدن به ژانرهای دیگری مانند تریلر امنیتی/سیاسی، ملودرام عاشقانه، درام روانشناختی و غیره است.
به تعبیر دیگر در «کلاغ» نئونوآر بیشتر با لحن، فضاسازی و شخصیتپردازی حضور دارد تا در ساختار کامل داستان. از نظر ساختار روایی، سریال بیشتر به تریلرهای جاسوسی اروپایی نزدیک است و به لحاظ اتمسفر، نورپردازی، بدبینی و موجود بودن شخصیت خاکستری، به نئونوآر گرایش دارد. از سوی دیگر بازنمایی روابط عاشقانه میان فرد حاضر و فرد غایب است. گاهی هم در این میان نقبی میزند به درگیریهای ذهنی قهرمان داستان و واگویه هایش در قالب نریشن.
کارگردان تلاش کرده تا با بهره گیری از تجربیات فیلمها، سریال و مستندهایش به فرم و قالب جدیدی در ساختار برسد که هم نوآورانه باشد و هم توانمندی اش را در فضا و فرمی متفاوت به رخ بکشد، یعنی ترکیبی از روایت خطی و غیرخطی بهعلاوه نریشن ارائه کند که فضایی مرموز، سیاه و پر از تناقض و ابهام داشته باشد. اما خروجی این تلاش اثری است مشوش، پراکنده، کِشدار و فارغ از تعلیق و کشش که ناشی از تکرار موقعیتها، تأخیر در پیشرفت پیرنگ یا طولانی شدن سکانسهاست.
البته مشکل اصلی سریال نه در ساختار شلخته، بلکه در فیلمنامه آن نهفته است که قرار است فونداسیون اثر باشد (همان کهن الگوی جذابی که قبل تر اشاره شد و در سینمای ایران کمتر دیدهایم). به بیان دقیق تر مسئله «کلاغ» شاید بیش از آنکه ضعف در اجرا باشد، ضعف در ایده مرکزی و معماری درام است. بهتر است بگوییم مشکلات فیلمنامه خودش حکایت صد من مثنوی است.
ایده مرکزی «کلاغ» به خودی خود مسئلهدار نیست؛ سینما بارها به رابطه میان مأمور و سوژهای که به او دل میبندد پرداخته است. تفاوت آثار ماندگار نه در تازگی این موقعیت، بلکه در چشماندازی است که از دل آن بیرون میآورند.
«زندگی دیگران» این موقعیت را به بحرانی اخلاقی تبدیل میکند، «سرگیجه» آن را به وسواس و بحران هویت میرساند و «گزارش اقلیت» پرسش اختیار و جبر را پیش میکشد. «کلاغ» اما تا نیمه سریال هنوز معلوم نمیکند میخواهد این موقعیت را به کدام افق دراماتیک برساند و همین نکته، روایت را در همان نقطه آغاز متوقف نگه میدارد.
مشکل فیلمنامه «کلاغ» این نیست که رازهایش دیر آشکار میشوند، بلکه این است که بسیاری از گرهها صرفل اطلاعات را به تعویق میاندازند. تماشاگر مدام منتظر پاسخ پرسشهایی مانند «سایه کیست؟» یا «پشت این ماجرا چه خبر است؟» میماند، اما این انتظار کمتر به انتخابهای دشوار جلال گره میخورد. در نتیجه، تعلیق بیش از اینکه از کشمکش شخصیتها تغذیه کند، از پنهان ماندن اطلاعات نیرو میگیرد و این شیوه پس از چند قسمت کارایی اولیه خود را از دست میدهد.
از عمده مشکلات متنی «کلاغ»، شخصیت پردازی آن است. فارغ از شخصیت محوری داستان که میتوان با اغماض او را کامل تر به شمار آورد، اکثر شخصیتهای مکمل یا کارکرد دراماتیک خاصی ندارند، یا به کاریکاتور نزدیک هستند، یا تیپ سازی شدهاند. مثلا پدر زن جلال میتوانست نماینده نسلی باشد که امنیت را بر اخلاق و عاطفه مقدم میداند، اما در بعضی لحظات به جای یک شخصیت تراژیک، به نشانهای از یک تفکر تقلیل پیدا میکند. این انتخاب، اگرچه پیام سریال را سریعتر منتقل میکند، اما از قدرت دراماتیک آن میکاهد.
اساسا بعضی از شخصیتهای فرعی در «کلاغ» بیشتر برای پیشبرد خط اصلی داستان حضور دارند تا اینکه احساس کنیم قبل از ورود به قاب، زندگی مستقلی داشتهاند. مثلا همسر جلال که ظرفیت زیادی برای پرداخت دارد و میتوانست یکی از مهمترین آینههای جلال باشد و در این قامت ظاهر نمیشود.
توجه کنید، زنی که سالها با مردی زندگی کرده که کارش بر پایه پنهانکاری است، کسی که شاید بیش از هر فرد دیگری تغییرات جلال را حس میکند، کسی که میتواند هزینه انسانی کار امنیتی جلال را نشان دهد. اما اگر شخصیت او صرفا به همسر مشکوک و آسیبدیده تقلیل پیدا کند، یک فرصت بزرگ از دست میرود. او نباید فقط قربانی خیانت یا بیتوجهی جلال باشد، بلکه باید جهانبینی، خواسته و انتخاب خودش را داشته باشد. از طرف دیگر همکاران جلال کلیشه ای و بدون عمق اند. اگر همکاران جلال تفاوتهای شخصیتی و فکری بیشتری داشتند، خودِ سازمان نیز به موجودیتی پیچیدهتر تبدیل میشد. در شکل فعلی، شباهت بیش از اندازه آنها باعث شده جهان داستان کوچکتر و یکدستتر از آن چیزی به نظر برسد که ظرفیتش را دارد.
همچنین فرزندان جلال کارکردی تزئینی دارند، در حالی که حضور فرزندان میتواند بسیار مهم باشد، چون میتواند نشان دهد که بحران جلال فقط یک بحران عاشقانه یا شغلی نیست. بلکه یک بحران خانوادگی و نسلی است. اما اگر فرزندان فقط برای نشان دادن «خانوادهای که در معرض فروپاشی است» حضور داشته باشند، کارکردشان محدود میشود. یا دوست سایه که می توانسته لایه های جدیدی از زندگی و روحیات این زن گمشده را معرفی کند اما در سطح یک رقیب باقی می ماند.
اشکالی ندارد که در یک اثر، گفتار متن بخشی از روایت باشد، اما شرط اصلی این است که تصویری دقیق تر از جهان داستان ارائه کند، نه اینکه کمک حال کارگردان شود تا هر جا که نتوانست با تصویر و ایجاد همذات پنداری تماشاگر را همراه کند، از ترفند نریشن استفاده کند.
نریشن در بهترین حالت باید یک لایه جدید بسازد، مثل «راننده تاکسی» یا «اینک آخرالزمان»، اما خطر نریشن در «کلاغ» این است که گاهی به جای اینکه وارد ذهن جلال شویم، صرفا توضیحی درباره احساسات و موقعیت او می شنویم. واقعا اگر نریشن را حذف کنیم، آیا چیزی اساسی از شخصیت جلال از دست میرود یا فقط اطلاعات داستانی کم میشود؟!
ضعف اصلی سریال «کلاغ» نه در انتخاب ژانر، بلکه در ناتوانی آن در یافتن ایدهای تازه برای بازتعریف این ژانر است. سریال از مصالح جذابی چون عشق ممنوعه، فضای امنیتی و بحران هویت استفاده میکند، اما هنوز نتوانسته از سطح موقعیت اولیه فراتر رود و به یک درام ضروری و شخصی تبدیل شود.
در حقیقت «کلاغ» مهدویان، بیش از اینکه مخاطب را درگیر تصمیمهای دشوار شخصیتهایش کند، او را منتظر افشای اطلاعات نگه میدارد. همین جابهجایی مرکز ثقل روایت باعث شده ظرفیت دراماتیک ایده اولیه، آنگونه که انتظار میرود، بالفعل نشود.