نقد سریال شوالیه هفت پادشاهی (A Knight of the Seven Kingdoms)
وقتی اعلام شد که «شوالیهی هفت پادشاهی» ــ اقتباسی از مجموعهداستانهای کوتاهِ «ماجراهای دانک و اِگ» ــ قرار است سریال بعدیِ جهانِ «بازی تاجوتخت» باشد، اصلیترین دغدغه و کنجکاویام نحوهی مواجههی سازندگان با انتظاراتِ تثبیتشدهی مخاطبان بود. چون هرکس که پیشتر «ماجراهای دانک و اِگ» را خوانده باشد، میداند این داستانها نهتنها شباهتی به آن تصویر آشنای تلویزیونی از وستروس ندارند، بلکه آگاهانه از همان مؤلفههایی فاصله میگیرند که «بازی تاجوتخت» را به پدیدهای جهانی بدل کرد. «بازی تاجوتخت» بزرگترین سریال تلویزیونی جهان بود؛ نه فقط از حیثِ محبوبیت، بلکه از نظرِ مقیاس تولید و گسترهی روایی. در هر قسمت به شبکهی درهمتنیدهای از کاراکترها که در سراسرِ جهان پراکنده شده بودند سر میزد، سریال در چندین قاره فیلمبرداری شد، تنها در ایرلند شمالی نزدیک به ۱۳ هزار سیاهیلشکر را به کار گرفت، و فصل پایانیاش با هزینهای بیسابقه در آن زمان ــ ۱۵ میلیون دلار برای هر قسمت ــ تولید شد. از منظر صرفاً فنی، «بازی تاجوتخت» همچنان یکی از دستاوردهای این مدیوم بهشمار میآید: یک سریال تلویزیونی هفتگی که شکوه و جلوهی بصریِ یک بلاکباسترِ سینماییِ فانتزی را عرضه میکرد.
سپس، «خاندان اژدها» که روایتش در دورهای میگذرد که تارگرینها در اوجِ قدرت و صاحبِ بیشترین تعداد اژدهایاناند و همزمان درگیرِ یک جنگِ داخلیِ خونین میشوند، عملاً ادامهدهندهی مسیرِ سریالِ اصلی است که با دسیسهچینیهای پیچیده، بازیهای بیرحمانهی قدرت، کشاکشهای خونینِ لُردها، پادشاهان و درباریان، و نبردهای عظیم و آخرالزمانی که سرنوشتِ دنیا را رقم میزنند، شناخته میشود. در مقایسه، آنچه «ماجراهای دانک و اِگ» را به اثری مُتمایز و به عزیزدُردانهی طرفدارانِ جهانِ «نغمهی یخ و آتش» بدل کرده، دقیقاً مقیاس کوچکاش است: چه از لحاظ پروداکشن، چه از لحاظ گسترهی روایی و چه از لحاظ جایگاهِ اجتماعیِ سوژههای مرکزیاش. «شوالیهی هفت پادشاهی» تنها و یکسره از زاویهی دیدِ یک شوالیهی بوتهنشینِ فروتن، بیادعا، گمنام و مسافر روایت میشود که زندگیاش این است که از قلعهای به قلعهی دیگر برود، به این ارباب و آن ارباب خدمت کند، در نبردهایشان بجنگد، در طولِ مدتِ جنگ از سفرهی ارباب ارتزاق کند، و سپس راهش را بگیرد و برود. پس، این سریال دربارهی مردم فرودست، طبقهی کارگرِ و بینامونشانهای وستروس است؛ همانهایی که معمولاً در پسزمینهی روایتهای کلانِ پادشاهان و لُردها گم میشوند.
افزونبراین، برخلافِ شخصیتهایی چون کتلین استارک، جیمی لنیستر یا تیان گریجوی، کنشها و انگیزههای دانک و مُلازماش اِگ از کشمکشهای درونیِ پیچیده و چندلایه سرچشمه نمیگیرد. گرچه آنها در مسیر ماجراجوییهایشان با شخصیتهای فرعیِ بسیاری مواجه میشوند که درگیرِ تعارضهای اخلاقی و روانیِ عمیقاند، خودِ دانک و اِگ بیش از هر چیز قهرمانانی شرافتمند و اخلاقمدارند که وقتی اوضاع بیریخت میشود، میتوان روی آنها حساب باز کرد و بهشان تکیه کرد. نکتهی بعدی که بهطور خاص دربارهی داستانِ «شوالیهی بوتهنشین» ــ نخستین داستان از سه داستانی که تاکنون از «ماجراهای دانک و اِگ» منتشر شدهاند ــ صدق میکند، این است که آن از ترسیمِ تصویری کلان و جامع از بسترِ سیاسی و بافتِ اجتماعیِ وستروس در این مقطعِ تاریخی پرهیز میکند. در دو داستانِ بعدی، «شمشیرِ قسمخورده» و «شوالیهی مرموز»، مارتین ماجراهای دانک و اِگ را در دلِ پیامدهای جنگِ داخلیِ تارگرینها ــ آنچه به «شورشهای بلکفایر» شهرت یافته ــ جای میدهد. اما این موضوع کاملاً در داستانِ نخست غایب است. دستکم در این مرحله، «شوالیهی هفت پادشاهی» کیفیتی بیزمان دارد؛ گویی میتواند در هر مقطعی از تاریخِ بلندِ وستروس رخ دهد، بیآنکه به لحظهای خاص گره بخورد.
«شوالیهی هفت پادشاهی» کیفیتی بیزمان دارد؛ گویی میتواند در هر مقطعی از تاریخِ بلندِ وستروس رخ دهد. مسائلی که دانک با آنها دستبهگریبان است ــ فقر، بیپناهی، تنهایی، اسهال داشتن، خجالت کشیدن در حضور دخترها برای پسری تازهبهبلوغرسیده، و سرگشتگیِ عمیقِ ناشی از ندانستنِ اینکه با زندگیِ خود چه باید کرد ــ همگی مسائلیاند که از مرزهای یک برههی تاریخیِ معین فراتر میروند و به تجربهای جهانشمولتر تعلق دارند
مسائلی که دانک با آنها دستبهگریبان است ــ فقر، بیپناهی، تنهایی، اسهال داشتن، خجالت کشیدن در حضور دخترها برای پسری تازهبهبلوغرسیده، و سرگشتگیِ عمیقِ ناشی از ندانستنِ اینکه با زندگیِ خود چه باید کرد ــ همگی مسائلیاند که از مرزهای یک دوره یا برههی تاریخیِ معین فراتر میروند و به تجربهای انسانیتر و جهانشمولتر تعلق دارند. این بیزمانی تا حد زیادی عامدانه است؛ چرا که دانک در داستانِ نخست نه صرفاً یک فرد، بلکه نمایندهی فضایِ روانیِ جمعیِ مردمِ وستروس است. روایت از خلالِ او، بهمثابهی جزء، امکانِ دستیافتن به فهمی از کُل را فراهم میکند. در آغازِ «شوالیهی هفت پادشاهی» با دورهای روبهرو هستیم که وستروس در صلحی نسبی بهسر میبَرد: نهتنها سیزده سال از سرکوبِ نخستین شورشِ بلکفایر گذشته، بلکه حدود هشتاد سال نیز از وقایعِ «خاندان اژدها» و دههها از مرگِ آخرین جوجهاژدهای تارگرینها سپری شده است؛ آنقدر که فجایعِ آن دوران، همراه با اژدهایان، از حافظهی وستروس پاک شدهاند. بنابراین، از دلِ چنین خلأیی است که پرسشی بنیادین سر برمیآوَرد: اکنون هدف و مأموریتِ مردمِ وستروس چیست؟ وقتی دانک در آغازِ این اپیزود با خودش دربارهی این صحبت میکند که حالا معنا و هدفِ زندگیاش چیست، این بازتابی از همان سؤالی است که روحِ زمانه نیز با آن کلنجار میرود.
با این مقدمه، دوباره به همان سؤالی بازمیگردم که پیش از تماشای «شوالیهی هفت پادشاهی» ذهنم را مشغول کرده بود: سازندگان چگونه قصد داشتند انتظاراتِ تثبیتشدهی مخاطبان از وستروس را مدیریت کنند؟ آیرا پارکر، خالقِ سریال، در همان چند دقیقهی نخستِ اپیزودِ اول بهترین پاسخِ ممکن را به این سؤال میدهد؛ پاسخی چنان درخشان که بهمحضَ مواجه با آن از ذوقزدگی در پوستِ خودم نمیگنجیدم! منظورم لحظهای است که در پایانِ سکانسِ افتتاحیه، دانک با حالتی خیالپردازانه و مُصمم شمشیرِ سِر آرلان را در دست میگیرد و تصمیم میگیرد راهیِ اَشفورد شود، در مسابقاتِ نیزهبازی با اسب شرکت کند، افتخار کسب کند و خود را بهعنوانِ شوالیهای نامدار به جهان بشناساند. در همان لحظه، دوربین بهآرامی روی چهرهی او زوم میکند، باد بهشکلی کاملاً دراماتیک وزیدن میگیرد، موسیقیِ آیکونیکِ «بازی تاجوتخت» اوج میگیرد، مو به تنمان سیخ میشود و در کسری از ثانیه خاطراتِ شیرینمان از سریالِ اصلی پیشِ چشممان جان میگیرد. اما درست درحالیکه لبخندی درشت دارد روی صورتمان نقش میبنند، سریال ناگهان در اقدامی فرامتنی و بهشکلی ناهنجار کات میزند به دانک، در وضعیتی بهغایت پیشپااُفتاده، منزجرکننده و خندهدار: او دچارِ اسهال شده است! دانک روی این لحظهی دراماتیک اسهال میکند! دانک نه بهطور استعاری، بلکه بهمعنای واقعی کلمه گند میزند به تمامِ انتظاراتی که از «بازی تاجوتخت» داریم و آنها را به سخره میگیرد. این کاتِ ناگهانی بهروشنی اعلام میکند که با سریالی متفاوت طرفایم. نشان میدهد که پاهای این سریال روی زمین است و قرار است لحنِ بازیگوشانهتر، سَبُکتر، مسخرهتر و خودمانیتری داشته باشد.
همانطور که مارتین نیز دربارهی این داستان گفته، «شوالیهی هفت پادشاهی» اساساً دربارهی کشمکش و تقابلِ میانِ فانتزی و واقعگرایی است. این سریال قرار است آن تصورِ زیبا، رُمانتیک و باشکوهی که از شوالیههای داستانهای فانتزی داریم را برمَلا کرده و زیرِ پا بگذارد. نه از سرِ انکارِ شکوه و جذابیتِ شوالیهها، بلکه دقیقاً به این دلیل که مارتین باور دارد شوالیهبودن و شوالیهماندن ــ بهویژه در نوعِ بوتهنشیناش و تازه آنهم از نوعِ شرافتمندش ــ بسیار دشوارتر و پیچیدهتر از آن چیزی است که روایتهای متعارفِ فانتزی به ما نشان میدهند. همانطور که صاحبِ مسافرخانهی بینراهی به دانک میگوید: «شوالیهها هم مثل بقیهی آدمان. و تابهحال ندیدم مبارزه با نیزه قیمتِ تخممرغ رو تغییر بده». اما برخلافِ آنچه در نگاهِ نخست ممکن است به نظر برسد، مارتین هرگز داستانگویی بدبین یا پوچگرا نبوده است. اگر او کلیشهها و کهنالگوهای ژانر را به چالش میکشد، هدفش تخریب یا ساختارشکنیِ صرف نیست؛ بلکه میکوشد با بازنشاندنِ این الگوها در بستری واقعگرایانه، جانِ تازهای در آنها بدمد و آنها را از نو بازسازی کند. هدفِ مارتین هرگز انکارِ جنبهی رُمانتیک شوالیهگری و آرمانهایش نیست؛ بلکه برعکس، او میخواهد این ایدهآلها را احیا کند، اما از خلالِ واقعگرایی و با نشان دادن دشواریها و پیچیدگیهای مسیرِ رسیدن به آنها.
به خاطر همین است که سریال به اسهال کردنِ دانک کات میزند. دانک یک قهرمانِ خفن و باحال که همیشه خوشتیپ به نظر میرسد و همیشه پیروز میشود، نیست. شوالیهی بوتهنشینبودن اصلاً جذاب نیست؛ شوالیهی بوتهنشین روزها در زیر باران و لابهلای گِلولای سفر میکند؛ او باید نگرانِ معیشتاش باشد؛ او در رودخانه حمام میکند و لباسهای بوی تعفن میدهند؛ و او در کنارِ درخت مدفوع میکند. اما شوالیهبودن کاملاً افتضاح هم نیست. درست درحالیکه دانک مشغول مدفوع کردن است، نظرش به یک پرندهی آوازخوان، نشسته روی شاخههای درخت، جلب میشود. پس، در لابهلای این زشتی، زیبایی هم یافت میشود. پس از دفنِ سِر آرلان، دانک تصمیم میگیرد راهی شود و خود را به شوالیهای در هفت پادشاهی تبدیل کند. اما اولین مانعِ او این است که در وستروس هر کسی نمیتواند صرفاً با ارادهی خود شوالیه شود؛ برای این کار باید در مراسمی آیینی سوگند یاد کرد و توسط شوالیهای دیگر رسماً شوالیه شد. کمی جلوتر، دانک به مسئولِ برگزاریِ مسابقات میگوید که سِر آرلان پیش از مرگ، او را شوالیه کرده است. اما ما هرگز لحظهی شوالیهشدنِ او را نمیبینیم. برعکس، تنها فلشبکی کوتاه میبینیم از نوجوانی دانک که از سِر آرلان میپرسد آیا قصد دارد او را شوالیه کند یا نه، و هیچ پاسخی دریافت نمیکند.
این ابهام ادامه پیدا میکند: اگر دانک واقعاً شوالیه است، چرا در آغازِ اپیزود در فکرِ فروشِ اسبهایش و پیوستن به نگهبانانِ شهرِ باراندازِ پادشاهست؟ همچنین، وقتی مسئول مسابقات از او میپرسد که آیا کسی شاهدِ شوالیهشدنش بوده، دانک پاسخ میدهد که جز یک پرندهی سینهسرخ، هیچکس در آن لحظه حضور نداشت. بخش جالب ماجرا این است که ما پیشتر همان پرنده را دیده بودیم؛ سینهسرخی که شاهدِ مدفوع کردنِ دانک بود، نه شاهدِ شوالیهشدنش. آیا دانک دربارهی شوالیهشدنش دروغ میگوید؟ این ابهام در کتاب هم وجود دارد. کتاب هیچوقت بهطور قطعی شوالیهبودن یا نبودنِ دانک را تأیید نمیکند، اما هروقت کسی دربارهی مراسم شوالیهشدنش سؤال میکند، دانک همیشه دچار دستپاچگی میشود، از دادنِ جواب مستقیمِ طفره میرود و در ذهنش با خود فکر میکند که او واقعاً شوالیه نیست. برای مثال، در کتاب وقتی مسئولِ مسابقات از او میپرسد که آیا شوالیه است، در توصیفِ واکنشِ دانک میخوانیم: «دانک نگران از سرخشدنِ گوشهایش سری به تأیید تکان داد».
این موضوع دست میگذارد روی یکی از درونمایههای اصلیِ «ماجراهای دانک و اِگ»؛ سرگذشتِ دانک دربارهی این است که: شوالیهبودن تنها یک مراسمِ تشریفاتی نیست؛ آنچه شوالیه را تعریف میکند، تجسم ارزشهای سلحشوری و جوانمردی در اخلاق و رفتارِ اوست. شوالیهبودن فقط یک لقبِ زیبا نیست؛ بلکه یک مسئولیت است. در طولِ داستان، شوالیههای بسیاری را میبینیم که گرچه تشریفات رسمیِ شوالیهشدن را تجربه کردهاند، اما از این لقب برای جاهطلبیهای شخصی و زورگویی به ضعیفان بهره میگیرند. به بیان دیگر، مارتین از طریقِ «ماجراهای دانک و اِگ» به این مضمون میپردازد که: قهرمانبودن و قهرمانماندن در دنیای بسیار پیچیده، ناعادلانه و بیرحمی که انسانها را بهخاطر درستکاریشان مجازات میکند، دقیقاً یعنی چه؟ از نگاه او، شوالیهبودن تا وقتی که فرد شایستگی این لقب را در عمل بهدست نیاورد، هیچ معنای واقعی ندارد. در جایی از این اپیزود نیز دانک به اسباش میگوید: «سِر آرلان همیشه میگفت یه شوالیهی بوتهنشین راستینترین نوعِ شوالیهاس». در کتاب، دانک حرفهای پیرمرد را اینگونه به خاطر میآورد: «شوالیههای دیگه به اربابهایی که نگهشون میدارن و زمیندارشون کردن خدمت میکنن، ولی ما جایی که اراده کنیم و به افرادی که اهدافشون رو باور داشته باشیم خدمت میکنیم. همهی شوالیهها سوگند یاد میکنن که از مردم ضعیف و بیگناه محافظت کنن، ولی فکر کنم ما بهتر از همه پای سوگندمون وایمیستیم».
پس، گرچه شوالیههای بوتهنشین فقیرند و زرههای درخشان به تن نمیکنند، اما همین عدم وابستگی به یک لُرد و آزادیشان در انتخابِ آرمانی که میخواهند خود را به آن وقف کنند، به آنها امکان میدهد تا شوالیهای حقیقیتر باشند. این وضعیت تداعیگرِ شخصیتِ بریین از تارث از «بازی تاجوتخت» نیز است. گرچه او هم صرفاً بهخاطر زنبودنش نمیتوانست بهطور رسمی شوالیه باشد، اما با روحیهی فداکارانه و تعهدی استثنایی به انجامِ کار درست، فارغ از اینکه چقدر به ضررش تمام شود، بیش از تمام شوالیههای رسمیِ داستان که فقط در اسم شوالیه بودند، به نمونهای از یک شوالیهی حقیقی بدل میشود. بااینحال، عموم مردمِ وستروس تصوریِ کلیشهای از شوالیهها در ذهن دارند، و این موضوع بهطور ویژهای دربارهی اِگ بهخاطرِ سادهلوحیِ کودکانهاش صدق میکند.
برای مثال، اِگ میگوید دانک شبیه یک شوالیه به نظر نمیرسد، تنها به این دلیل که برای نگهداشتنِ غلافِ شمشیرش بهجای کمربند از طناب استفاده میکند. همچنین، دانک اِگ را درحالی پیدا میکند که زرهِ خودش را بر تن کرده، روی اسبِ جنگی نشسته و دربارهی شوالیهبودن تخیل میکند. وقتی اِگ از دانک میخواهد او را بهعنوانِ ملازمش بپذیرد و با خود به مسابقه ببرد، دانک مخالفت میکند. او، بهعنوانِ کسی که از نزدیک واقعیتِ زمخت و بیزرقوبرقِ سبکِ زندگیِ یک شوالیهی بوتهنشین را زیسته است، بهخوبی میداند اِگ تصویری کودکانه و رمانتیک از همراهی با یک شوالیه در سر دارد؛ تصویری که با سختیها، فقر و ناامنیِ این زیستِ حاشیهای فاصلهای عمیق دارد. در کتاب، دانک اینگونه مخالفتش را توجیه میکند: «اون اینجا تو مهمونخونه زندگیِ خوبی داره، بهتر از زندگیای که میتونه بهعنوانِ ملازمِ یه شوالیهی بوتهنشین داشته باشه. بُردنش با خودم اصلاً لطف و مهربونی در حقش نیست».
بعد از اینکه دانک به اَشفورد میرسد، با چمنزاری پُر از چادرها و غرفههای افرادی مواجه میشود که برای شرکت در مسابقات آمدهاند. مارتین عاشقِ رنگها و شکوهِ مراسمها و تشریفاتِ پُرزرقوبرقِ قرونوسطایی است. بنابراین، او بارها در طولِ کتاب چادرها و نشانِ خاندانها را بهتفصیل توصیف میکند؛ مثل در جایی در وصفِ چادرها میخوانیم: «همگی رنگهای روشن و پرچمهایی بلند داشتند که از دیرکِ میانیِ خیمه برافراشته شده بود؛ روشنتر و رنگارنگتر از دشتی از گلهای وحشی با رنگهای قرمزِ تند و زردِ آفتابی و سایهبانهای بیشمار به رنگهای سبز، آبی و رنگهای تیره و غلیظِ مشکی، خاکستری و ارغوانی». بااینحال، در سریال چادرها بیشتر بیرنگررو و سادهاند. دلیلش این است که سریال میخواهد توجه بیشتری به مردم فرودست، سوژهی اصلی داستان، معطوف کند.
«شوالیهی هفت پادشاهی» اساساً دربارهی کشمکش و تقابلِ میانِ فانتزی و واقعگرایی است. این سریال قرار است آن تصورِ رُمانتیک که از شوالیههای داستانهای فانتزی داریم را برمَلا کرده و زیرِ پا بگذارد. نه از سرِ انکارِ شکوه و جذابیتِ شوالیهها، بلکه دقیقاً به این دلیل که مارتین باور دارد شوالیهبودن و شوالیهماندن بسیار دشوارتر و پیچیدهتر از آن چیزی است که روایتهای متعارفِ فانتزی به ما نشان میدهند
درحالیکه دانک برای نامنویسی دنبالِ مسئول برگزاری مسابقات میگردد، دوربین روی قصابها، گُلفروشها، بقالها، لباسشویها، فاحشهها و کارگرانی که میدانِ مسابقهی نیزهبازی را آماده میکنند، تأکید میکند. در همین حین، دانک به تندیسهای باشکوه شوالیهها نگاه میکند، به پرچمهای خاندانهای نجیبزاده که در باد به اهتزاز درآمدهاند، و همچنین قلعهی خاندان اَشفورد که بر بالای تپه قرار دارد. دانک آه ندارد با ناله سودا کند، اما امیدوار است که با شوالیهشدن بتواند در جهان جایگاه بهتری پیدا کند و زندگی بهتری برای خود بسازد. در این مسابقات، دانک میتواند پول بهدست آورد و شهرتی کسب کند. اگر خوششانس باشد، شاید یکی از لردها به او شغلی در قلعه بدهد. آنگاه دانک میتواند راحتتر زندگی کند، غذای بهتری بخورد و دستمزد بهتری بگیرد. درحالیکه «بازی تاجوتخت» و «خاندان اژدها» دربارهی ناجیانِ برگزیده، تصاحبِ تختِ آهنین و نجاتِ جهاناند، «شوالیهی هفت پادشاهی» قصهی فردی معمولی است که فقط میخواهد زندگیاش را بگذراند و شغل بهتری پیدا کند.
در سکانسِ دیدارِ دانک با پِلامر، مسئول برگزاری مسابقات، دوتا از مضامینی که تاکنون زمینهچینی شده بودند، توسعه پیدا میکنند؛ اول همان تصورِ اِگ از شوالیهها که فکر میکند عیار و شایستگیشان نه براساس اعمالشان، که براساسِ ظاهر و طبقهی اجتماعیشان سنجیده میشود: مسئول برگزاری مسابقات از پذیرفتنِ دانک امتناع میکند، صرفاً به این دلیل که او بیشتر به یک دهقان شباهت دارد تا یک شوالیه. دوم اینکه، همانطور که در ابتدای اپیزود، تصمیمِ دانک برای شوالیهشدن با کاتی ناگهانی به مدفوعکردنش خنثی میشد، اینجا هم تلاشِ او برای اثباتِ شوالیهبودنش به شوخیِ گروتسکِ مشابهی ختم میشود. دانک برای متقاعدکردنِ پِلامر، سوگندِ شوالیهگری را با جدیتِ تمام بازگو میکند، اما نهتنها پلامر خیلی زود از شنیدنِ این عباراتِ پرطمطراق کلافه میشود و حواسش را به گرفتنِ مگسها میدهد، بلکه در نهایت واکنشش به این حرفها چیزی جز تُفکردنِ یک خلطِ درشت در کاسهاش نیست!
یکی دیگر از لحظاتِ بامزهی این سکانس جایی است که پِلامر با لحنی کاملاً جدی به دانک هشدار میدهد که اگر دربارهی شوالیهبودنش دروغ گفته باشد، بهشکلی خشونتآمیز با «صندلیِ اَشفورد» مجازات خواهد شد. وقتی دانک میپرسد صندلیِ اَشفورد چیست، پِلامر با جزئیات، سازوکارِ این ابزارِ شکنجه را شرح میدهد. اینجا نیز بار دیگر شاهدِ بهبازیگرفتن و زیر سؤال بردنِ یکی از مؤلفههای تثبیتشدهی «بازی تاجوتخت» هستیم. سریالِ اصلی (و حتی اسپینآفاش) مشهور است به خشونتِ عریان و افسارگسیختهاش. بنابراین در لحظهای که پِلامر با جدیت مشغولِ توصیفِ صندلیِ اَشفورد است، اینطور به نظر میرسد که سازندگان بار دیگر درحالِ تحریک همان انتظاراتِ تثبیتشدهی مخاطباناند؛ خشونتی که اینجا توصیف میشود ضرورتِ دراماتیک ندارد، بلکه ژشتی خودنمایانه است برای نشان دادن اینکه «ببینید ما چقدر خشن و دارک هستیم». بنابراین، تعجبی ندارد که بلافاصله پِلامر افشا میکند که چاخاق کرده است و سربهسرِ دانک گذاشته است؛ اصلاً چیزی به اسمِ صندلی اَشفورد وجود ندارد و حتی به اینکه دانک چنین ایدهی احمقانهای را باور کرده، میخندد.
اما ماجرای «صندلی اَشفورد» صرفاً یک شوخیِ خشکوخالی نیست؛ این صحنه کارکردی تماتیک دارد و به ما کمک میکند تصمیمِ دانک برای شوالیهشدن را دقیقتر درک کنیم. آخه، مسئله این است؛ صندلی اَشفورد وجود ندارد، هیچ ابزارِ شکنجهی بازدارندهای برای ترساندنِ شوالیههای قًلابی وجود ندارد، چون لُردها اصلاً به چنین چیزی نیاز ندارند. دلیلش این است که همه میدانند که هیچکدام از افرادِ طبقهی فرودست، هیچ رعیتی، اساساً نه توانِ مالیاش را دارد و نه از جاناش سیر شده است که بخواهد خود را بهدروغ شوالیه جا بزند. شوالیهبودن اصلاً کارِ آسانی نیست. برای شوالیهشدن، فرد به شمشیری مناسب نیاز دارد، به اسبِ جنگیِ سرحال، به مُلازمان و خدمتکاران، و حتی به کمربندی که طناب نباشد! او باید آنقدر ثروتمند باشد که اگر در مسابقهای شکست خورد و زره و اسبش را از دست داد، یکباره به ورشکستگی کامل سقوط نکند. مسئله فقط این نیست که شوالیهبودن خطرناک است و میتواند به مرگ ختم شود؛ مهمترین عاملِ بازدارنده ــ حتی قبل از خطرِ آسیبِ جسمانی ــ این است که شوالیهبودن، بهویژه برای کسی با جایگاهِ اجتماعیِ دانک، تصمیمی بهقدری پرهزینه و احمقانه است که هیچکس در حالتِ عادی اصلاً فکرِ امتحانکردنش نیز به ذهنش خطور نمیکند.
هیچ سازوکارِ رسمیای برای شناسایی و مجازاتِ شوالیههای جعلی وجود ندارد، چون اصولاً نیازی به آن نیست. شوالیهبودن از نظرِ اقتصادی آنقدر دشوار است که خودِ این دشواری، بهتنهایی، نقشِ مؤثرترین عاملِ بازدارنده را بازی میکند و هرکسی را که از سرمایهی مالی و امتیازاتِ اجتماعیِ لازم برخوردار نباشد، بهطور خودکار کنار میگذارد. کسی مثل دانک فقط یک شکست با از دست دادنِ تمامِ داراییاش فاصله دارد. شوالیهبودن فقط یک جایگاهِ اجتماعی نیست، بلکه بههمان اندازه یک جایگاهِ اقتصادی هم است. یک شوالیه فقط زمانی میتواند شوالیه بماند که توانِ مالیِ سرمایهگذاریِ مداوم روی خودش را داشته باشد. به همین دلیل است که سیستم نیازی به ابزارهای بازدارندهی رسمی ندارد: خودِ اقتصاد، کارآمدترین سد در برابر ورودِ فرودستان به جهانِ شوالیههاست.
در همین راستا، دانک در جایی از این اپیزود نظرش به یک نمایشِ عروسکبازی جلب میشود. عروسکبازان افسانهی سِروینِ سپرِ آینهای را تعریف میکنند. در افسانهها گفتهاند که در عصرِ قهرمانان، سِروینِ سپر آینهای اوراکسِ اژدها را با خم شدن پُشتِ سپری چنان برّاق که فقط تصویرِ هیولا را منعکس میکرد، کُشت. سِروین سپرش را تا حدی جلا داد که مانند آینه میدرخشید. وقتی سِروین با سپر آینهایاش به سمت اژدها نزدیک شد، اوراکس فقط تصویر خودش را دید و حمله نکرد، تا اینکه سِروین به اندازهی کافی نزدیک شد و توانست نیزهای را به چشم اژدها فرو کند. راوی نمایش، سِروین را پسری معرفی میکند که از هیچ آمده و همهچیزش را به خطر میاندازد. او را بهترتیب «شجاع»، «احمق»، «جاهطلب» و «فروتن» توصیف میکند و میگوید: «باید حقیقتی را مخفی نگه دارد» و همچنین: «اگر اژدها متوجه شود که یک انسان ساده پشت این ظاهر پنهان شده…»
این توصیفات دقیقاً دربارهی دانک نیز صادق است. دانک هم پسری است که از هیچ آمده و نه ثروتی دارد و نه جایگاه اجتماعی، و او نیز شجاع، احمق، جاهطلب و فروتن است. درست همانطور که سِروین هویتِ واقعیاش بهعنوانِ یک انسان را پشت سپر آینهایاش مخفی نگه میداشت، دانک هم احتمالاً حقیقتی را دربارهی شوالیهبودنش مخفی نگاه میدارد. نمایش سِروین یکی از مضامینی را برجسته میکند که پیشتر دربارهاش صحبت شد: کشمکشِ میانِ فانتزی و واقعگرایی. از یک سو، آنچه امروز از سِروین بازگو میشود، تنها دستاوردهای اغراقآمیزِ قهرمانانهاش است؛ هیچکس نمیگوید که شوالیهبودن تنها به اژدهاکُشی محدود نمیشود؛ بلکه تلاش برای بهدست آوردن یک لقمه نان یا حتی دستوپنجه نرم کردن با اسهال نیز جزئی از زندگی یک شوالیه است. بنابراین احتمالاً دانک هنگام تماشای نمایش به این فکر میکند که: آیا حتی قهرمانی افسانهای مثل سِروین هم باید نگرانِ تأمین مایحتاجِ روزمرهاش میبود؟ یکی دیگر از چیزهایی که احتمالاً دانک دارد به آن فکر میکند این است که: آیا او روزی به قهرمانی بزرگ مانند سِروین بدل خواهد شد؟ اصلاً آیا سِروین واقعاً وجود داشته است؟ یا آیا این قهرمانان به افسانهها تعلق دارند؟ آیا رؤیاها و قصهها میتوانند به حقیقت بپیوندند، یا واقعیت پیچیدهتر و شلختهتر از اینهاست؟
گرچه دانک ممکن است به شوالیهبودنش افتخار کند و آن را شغلی شریفتر از تنفروشی بداند، اما واقعیتِ ناخوشایندِ انکارناپذیر این است که شوالیهگری شباهتِ زیادی به روسپیگری دارد. هر دو، بدنهای آسیبپذیر و فناپذیرِ خود را برای سرگرمیِ دیگران و امرارِ معاشِ خود به خطر میاندازند
یکی از واقعیتهایی که دانک برای قدم گذاشتن در مسیرِ شوالیهشدن ناگزیر است با آن روبهرو شود، امکانِ مرگِ دردناک و بیرحمانه است. در یکی از سکانسهای اپیزودِ اول، او رِد و بیونی ــ فاحشههایی که پیشتر با آنها آشنا شده بود ــ را درونِ چادری میبیند که مشغول آراستنِ زنِ سومی به نامِ دَیزی بهشکلِ یک جسد هستند. رِد به دانک یادآوری میکند که شوالیهها و فاحشهها آنقدرها هم از یکدیگر دور نیستند. گرچه دانک ممکن است به شوالیهبودنش افتخار کند و آن را شغلی شریفتر از تنفروشی بداند، اما واقعیتِ ناخوشایندِ انکارناپذیر این است که شوالیهگری، دستکم در شکلِ بوتهنشین و فرودستِ آن، شباهتِ زیادی به روسپیگری دارد. هر دو، بدنهای آسیبپذیر و فناپذیرِ خود را برای سرگرمیِ دیگران و امرارِ معاشِ خود به خطر میاندازند. لُردها و شوالیههای صاحبنام شاید در عینِ بهرهبردن از خدماتِ فاحشهها، خود را برتر از آنها بدانند، اما شوالیهای بوتهنشین چون دانک، از منظرِ جایگاهِ اجتماعی، با فاحشهها برابر است. دغدغهی مشترکِ هر دو این است که شاید نظرِ اربابان را جلب کنند و بتوانند این میدان را با اندکی پول، فقط برای تأمینِ وعدهی غذاییِ بعدیشان، ترک کنند.
نکتهی قابلتوجهِ بعدی در این سکانس این است که هرچند «شوالیهی هفت پادشاهی» در مقایسه با سریالِ اصلی لحنی بازیگوشانهتر و کُمیکتر دارد، اما سایهی مرگ همچنان بر سرِ دانک سنگینی میکند. اصلاً غیر از این هم نمیتواند باشد؛ طرفدارانِ «نغمه» که با سرنوشتِ دانک و اِگ آشنا هستند، خوب میدانند که این مسیر در نهایت به فاجعهی بدنامِ کاخِ سامرهال ختم خواهد شد. از این منظر، رِد، بیونی و دیزی در این سکانس کارکردی دراماتیک مشابهِ سه جادوگرِ پیشگو در آغازِ «مکبثِ» شکسپیر، خواهرانِ سرنوشت در اساطیرِ یونان یا نورنها در اساطیرِ اسکاندیناوی دارند: آنها دانک را با امکانِ واقعیِ مرگی روبهرو میکنند که ممکن است در صورتِ قدمگذاشتن در این مسیر، در آینده انتظارش را بکشد. بااینحال، سرنوشتِ یک شوالیه الزاماً تیرهوتاریک نیست؛ شوالیهشدن به همان اندازه میتواند هیجانانگیز و لذتبخش هم باشد. در اواخرِ اپیزودِ اول، زمانی که دانک واردِ چادرِ لایونل براتیون میشود، در ضیافتِ پُرریختوپاشِ او شریک میشود، مست میکند و همراهِ صاحبِ چادر به رقص و پایکوبی میپردازد، ما تصویری از آن آیندهای را میبینیم که دانک در ذهن دارد: ارتقای تدریجیِ جایگاهِ اجتماعیاش تا جایی که بتواند نهفقط مهمانِ چنین محفلهایی باشد، بلکه شاید روزی خود برگزارکنندهی آنها شود.
سکانسِ آشنایی دانک با لاینول براتیون از چند جهت قابلبررسی است. مثلاً فقط میتوان یک مقالهی جدا نوشت دربارهی اینکه سریال چگونه بهطرز موفقیتآمیزی نقشِ لایونل براتیون را نسبت به کتاب پُررنگتر کرده و توسعه داده و چگونه روحیهی پُرجوشوخروش و طوفانیِ معرفِ خاندان براتیون در شخصیتپردازیِ او تجسم پیدا کرده است. اما آنچه در اینجا برای من اهمیتِ ویژه دارد و مستقیماً به سفرِ شخصیِ دانک در طولِ این اپیزود مربوط میشود، لحظهای است که لایونل دانک را فرا میخواند و به او ایراد میگیرد که چرا اینقدر قوز میکند و خودش را از ترس جمع میکند. دانک توضیح میدهد که قوز میکند، چون او بهعنوانِ کسی که در فلیباتم، ناحیهی فقیرنشین، لگدمالشده و خطرناکِ بارانداز پادشاه، بزرگ شده، یاد گرفته که برای بقا نباید به چشم بیاید. بااینحال، لایونل به دانک میگوید که اگر خدایان دانک را قدبلند آفریدهاند، پس او باید بلندقامتبودنش را در آغوش بکشد، از حالتِ تدافعی خارج شود، درشتهیکلبودنش را با افتخار به نمایش بگذارد و بیهراس فضای بیشتری را اشغال کند.
این نکته دست میگذارد روی یکی از مضامینِ کلیدی سری «نغمه»: هویت؛ اهمیتِ بهرهبرداری از تمام نقاط قوت و استعدادهای طبیعیمان، و همزمان تبدیل کردنِ محدودیتها و ضعفها به منبعِ قدرت. صحنهای را به یاد بیاورید که اولنا تایرل در اپیزودِ دومِ فصلِ هفتمِ «بازی تاجوتخت»، برخلافِ دیگر مشاورانِ دنریس تارگرین که او را به مصالحه و خویشتنداری فرامیخوانند، به او یادآوری میکند که باید هویتِ خود بهعنوانِ «اژدها» را در آغوش بکشد: «اژدها باش!» یا گفتوگوی مشهورِ تیریون لنیستر با جان اسنو را به خاطر بیاورید؛ جایی که به جان توصیه میکند بهجای پنهانکردنِ هویتِ واقعیاش بهعنوانِ یک حرامزاده و احساس شرمساری نسبت به آن، آن را همچون یک زره بر تن کند. حتی خودِ تیریون نیز با پذیرشِ ضعفِ فیزیکیاش به این جمعبندی میرسد که چون نمیتواند شمشیرش را تیز کند، باید ذهنش را با خواندن و یادگیریِ مداوم تیز نگه دارد. داستانِ دانک اساساً دربارهی ساختنِ یک هویتِ شخصی است. برخلافِ لُردها و شوالیههای والامقامی که به خاندانهای صاحبنام تعلق دارند، تاریخِ مفصل و ریشهداری پشتسرشان است و از همان لحظهی تولد با هویتی ازپیشتعریفشده وارد جهان میشوند، دانک از هیچ آغاز میکند؛ نه نامی برای تکیهدادن دارد، نه نسبی که برایش اعتبار بیاورد، و نه جایگاهی که بهطور طبیعی در آن قرار گرفته باشد.
هویتِ او نه میراثی موروثی، که چیزی است که خود باید از صفر بسازد. این فرایند از کوچکترین جزئیات آغاز میشود: از تبدیلکردنِ «دانک» به «دانکن»، از برگزیدنِ لقبِ «بلندقامت» برای خودش، و از انتخابِ نشانِ شخصیای که قرار است بر سپرش نقش ببندد. بااینحال، تمامِ این اسمورسمها در این مرحله هنوز توخالیاند؛ بیشتر شبیه لوحی سفید هستند که هنوز چیزی بر آن نوشته نشده است. اگر سِروین بهواسطهی سپرِ آینهایاش به شهرت رسیده، از آن روست که او شایستگیِ این لقب را بعد از دستیابی به هدفی بزرگ بهدست آورده است. اما دانک چطور؟ شاید دانک خود را «بلندقامت» بنامد، اما تا اینجای داستان قدِ بلندش جز اینکه باعث شود سرش به چارچوبِ دَرها بخورد و باعثِ خجالتش شود، هنوز به هیچ کُنشِ واقعاً افتخارآمیزی ترجمه نشده است؛ شاید بر سپرش تصویرِ یک درختِ نارون با ستارهای دنبالهدار در بالای آن نقش بسته باشد، اما این نشان هنوز دقیقاً معلوم نیست نمایندهی چه دغدغه، چه تعهد یا چه نظامِ ارزشیای است. هویتی که دانک میکوشد برای خود بسازد، نه فقط با نام و نشان، بلکه در عمل شکل میگیرد: از خلالِ انتخابهای اخلاقیِ مُستمر و شیوهی زیستِ روزمرهای که بهتدریج به آنها معنا میبخشند.