به گزارش فیلمزی، یکی از مضامینِ کلیدیِ سریال «لنترنها»، محصولِ شبکهی اچبیاُ، این پرسش است که زندگیکردن «بدونِ ترس» دقیقاً به چه معناست.
«گرین لنترن» یکی از باسابقهترین اَبرقهرمانانِ تاریخِ کامیکهای دیسی است که ریشههایش به دورانِ طلاییِ کامیکها، یعنی سالهای ۱۹۳۸ تا ۱۹۵۶، بازمیگردد. بااینحال، تصویری که امروز از «گرین لنترن» در ذهن داریم، بیش از آنکه محصولِ آن نسخهی اولیه باشد، ریشه در بازآفرینیِ این شخصیت در دورانِ نقرهایِ کامیکها، یعنی از سال ۱۹۵۶ تا ۱۹۷۰، دارد؛ برداشتِ مُدرن از این شخصیت، «سپاهِ گرین لنترن» را بهعنوانِ یک نیرویِ پلیسِ میانکهکشانی معرفی کرد. این قهرمانان صاحب حلقهای جادویی بودند که به آنها اجازه میداد با تکیه بر قدرتِ اراده، هر چیزی را که میتوانستند تصور کنند، به واقعیت تبدیل کنند.
در حقیقت، در داستانِ تازهای که بهعنوانِ داستانِ منشأِ این شخصیت نوشته شده بود، گرین لنترنی به نامِ «آبین سور» پس از سقوطِ فضاپیمایش روی سیارهی زمین، بهشدت مجروح میشود و در آستانهی مرگ قرار میگیرد. بعدها آلن مورِ افسانهای در یکی از داستانهایش توضیح میدهد که چرا موجودی بیگانه با حلقهای که امکانِ پرواز را برایش فراهم میکرد، از فضاپیما استفاده میکرد؛ اما اهمیتِ این روایت در جای دیگری است. آبین سور، در واپسین لحظاتِ زندگیاش، حلقه را مأمور میکند تا جانشینی شایسته برای او پیدا کند؛ و در همان پنلهای سرنوشتساز، ویژگیِ اصلیِ این جانشین را مشخص میکند: «او باید کاملاً نترس باشد!» آبین سور آنقدر بر این ویژگی تأکید دارد که یکبارِ دیگر فرمانش را تکرار میکند: «کاملاً نترس!»
در طولِ سالها، این ایده که گرین لنترن اساساً با فقدانِ ترس و ایستادگی دربرابر آن تعریف میشود، به یکی از مؤلفههای اصلیِ اسطورهشناسی این شخصیت تبدیل شده است. جِف جانز، نویسندهی مشهورِ کامیکهای دیسی، بعدها موجودی اهریمنی به نام «پارالاکس» را واردِ اسطورهشناسیِ جهانِ گرین لنترن کرد؛ موجودی که تجسمِ انسانوارِ احساسِ ترس محسوب میشود. جالب است بدانید که درست همانطور که کریپتونایت نقطهضعفِ سوپرمن به شمار میآید، کریپتونایتِ گرین لنترن هم بهطرز عجیبی رنگ زرد بود. در روایتهای اولیه، هیچ توضیح مشخصی برای این ضعف وجود نداشت؛ صرفاً به گرین لنترنها گفته میشد که حلقههایشان دربرابر هر چیزِ زردرنگی کارایی ندارد. اما جف جانز بعدها با معرفیِ «پارالاکس» کوشید این خلأ روایی را به بخشی معنادار از اسطورهشناسیِ این شخصیت تبدیل کند. براساس این بازتعریف، هزاران سال پیش، نگهبانانِ جهان «پارالاکس» را که تجسمِ کیهانیِ ترس بود، درونِ «باتریِ مرکزیِ قدرت» به دام انداختند؛ همان منبعی که انرژیِ تمامِ باتریها و حلقههای قدرتِ سپاهِ گرین لنترن را تأمین میکرد. اما حضورِ این موجود در قلبِ منبعِ قدرت، بهتدریج پیامدِ عجیبی به همراه داشت: پارالاکس توانست بر انرژیِ این منبع تأثیر بگذارد و قدرتِ حلقهها را دربرابر رنگی که با آن پیوند داشت، یعنی زرد، مُختل کند.
«بدونِ ترسبودن» برای هال جُردن و جان استوارت معنای یکسانی ندارد؛ چراکه ترس صرفاً احساسی درونی نیست، بلکه تا حدِ زیادی محصولِ جایگاهی است که هر فرد در جهان اشغال میکند. هال از امتیازِ زندگیکردن بدونِ ترس برخوردار است. اما برای یک جوانِ سیاهپوست، ترس میتواند به سازوکاری برای بقا تبدیل شود
این ایدهی مضمونی ــ یعنی ضرورتِ بیباکبودنِ اعضای سپاهِ گرین لنترن ــ از همان نخستین لحظاتِ «لنترنها» در مرکزِ داستان قرار میگیرد. سریال در سال ۱۹۹۶ آغاز میشود؛ جایی که جان استوارتِ جوان، که نقشِ بزرگسالیِ او را آرون پییر ایفا میکند، مشغولِ تماشای مصاحبهای تلویزیونی با هال جُردن، با بازیِ کایل چندلر، نخستین گرین لنترنِ سیارهی زمین است. وقتی از هال پرسیده میشود که آیا برای این مصاحبه مضطرب است، با لحنی شوخ پاسخ میدهد: «من مضطرب نمیشم. این بخشی از شرحِ وظایفمه.» سپس از او میپرسند برای بهدستآوردنِ حلقهی فوقالعاده قدرتمندی که در دست دارد چه کاری انجام داده است. هال در پاسخ توضیح میدهد: «فقط یه سؤال مطرحه: "میترسی؟"» این پرسش که هال جُردن چگونه توانسته یکی از قدرتمندترین سلاحهای جهان را بهدست آورد، به یکی از دغدغههایِ تماتیکِ تکرارشوندهی «لنترنها» تبدیل میشود. بخش عمدهی داستان سریال در سال ۲۰۱۶ جریان دارد؛ زمانیکه هال مأمور میشود جان استوارت را زیرِ بالوپر خود بگیرد و او را بهعنوانِ کارآموز و شاگردش آموزش دهد. بااینحال، مسیری که جان برای رسیدن به این جایگاه طی کرده، بهوضوح با تجربهی سی سال پیشِ هال تفاوت دارد. هال صرفاً «برگزیده» شده بود؛ درحالیکه جان از از کودکی برای رسیدن به چنین جایگاهی آماده شده، آموزش دیده و پرورش یافته است.
درواقع، در یکی از سکانسهایِ کلیدیِ سریال، این دو را میبینیم که در کافهای در شهرِ راشویلِ ایالتِ نبراسکا نشستهاند و دربارهی تناقضِ عجیب و حتی مضحکِ این واقعیت تأمل میکنند که فردی میتواند صرفاً با پاسخدادن به یک سؤال، به چنین قدرتِ عظیمی دست پیدا کند. هال در توضیحِ چگونگیِ بهدستآوردنِ این قدرت به جان میگوید: «من به همون روشِ قدیمی بهدستش آوردم. اصلاً برای بهدستآوردنش مصاحبه ندادم.» اما همین بیاعتناییِ هال، بیش از آنکه برای جان خندهدار باشد، آزاردهنده است؛ چون مسئله برای او صرفاً چگونگیِ انتخابشدنِ یک گرین لنترن نیست، بلکه پرسشی بنیادیتر دربارهی نسبتِ میانِ قدرت و شایستگی است. جان میپرسد: «قدرتی در این حد، نباید چیزی باشه که مجبور باشی براش تلاش کنی؟ مثلاً ممتاز باشی، خودتو ثابت کنی؟ نه اینکه همینطوری تصادفی انتخابت کنن؟» پرسشِ جان درواقع چیزی را زیر سؤال میبرد که هال ظاهراً هرگز به آن فکر نکرده است: آیا صرفِ انتخابشدن، میتواند کسی را شایستهی قدرت کند؟ اگر قدرتی عظیم بدونِ هیچ آزمون، تلاش یا اثباتِ شایستگی در اختیارِ انسان قرار بگیرد، چه چیزی او را مستحقِ داشتنِ آن میکند؟
بهنظر میرسد هال از همان ابتدا قدرت را همچون موهبتی بدیهی پذیرفته است؛ بیآنکه لحظهای از خودش بپرسد آیا برای دراختیارداشتنِ چنین قدرتی واقعاً شایستگیِ لازم را دارد یا نه. دلیلش هم کاملاً روشن است: هال سفیدپوست است و جان سیاهپوست. درنتیجه، این دو نفر تجربههای بسیار متفاوتی از سازوکارِ جهان دارند. برای کسی مثل هال، عبور از جهان بدون تجربهی ترس، بسیار آسانتر است. احتمالِ اینکه هال در جریان یک توقف تصادفیِ پلیس هدف شلیک قرار بگیرد، از جان کمتر است (در سال ۲۰۱۴، مطالعهای جدید نشان داد که احتمال هدفِ گلوله قرارگرفتنِ سیاهپوستانِ آمریکایی در جریان مواجهه با مأموران پلیس، ۲۱ برابر بیشتر از همتایانِ سفیدپوستشان است)؛ احتمال اینکه هال قربانی قتل شود نیز از جان کمتر است (طبقِ این گزارش سیاهپوستانِ آمریکایی با وجود آنکه تنها ۱۳٫۷ درصد از جمعیت ایالات متحده را تشکیل میدهند، بیش از نیمی از قربانیان قتل در این کشور، یعنی ۵۲٫۲ درصد، را به خود اختصاص دادهاند). و احتمال اینکه هال بهاشتباه به جُرم قتل محکوم شود، باز هم از جان کمتر است (طبق این گزارش نیز احتمال محکومیت نادرستِ سیاهپوستان به جرم قتل، ۷٫۵ برابر بیشتر از سفیدپوستان است؛ این خطر در مواردی که قربانی سفیدپوست باشد، حتی بیشتر میشود).
در همین رابطه، ما متوجه میشویم که پدرِ جان نخستین گزینهی نگهبانان برای تصاحبِ حلقه و بدلشدن به گرین لنترنِ سیارهی زمین بوده؛ اما او بیش از حد میترسید، چون یک مرد سیاهپوست در ایالات متحده بود. پدرش بعدها دربارهی مواجههاش با نگهبانان به یاد میآورد: «مگه چطور میتونستم نترسم؟» مادرِ جان نیز نگهبانان را به چالش میکشد: «اصلاً میفهمید از یه مرد سیاهپوست در آمریکا پرسیدنِ اینکه میترسه یا نه، چقدر ناعادلانهست؟» بدینترتیب، «بدونِ ترسبودن» برای هال جُردن و جان استوارت معنای یکسانی ندارد؛ چراکه ترس صرفاً احساسی درونی نیست، بلکه تا حدِ زیادی محصولِ جایگاهی است که هر فرد در جهان اشغال میکند. هال از امتیازِ زندگیکردن بدونِ ترس برخوردار است. اما برای یک جوان سیاهپوست، ترس میتواند به سازوکاری برای بقا تبدیل شود؛ تا جایی که خانوادهها ناچارند از سنین بسیار پایین، فرزندانشان را با آنچه در فرهنگِ آمریکایی به «آن گفتوگو» معروف است آشنا کنند؛ «آن گفتوگو» به نوعی مشخص از آموزش و آگاهیرسانی دربارهی مسائل نژادی اشاره دارد که بسیاری از والدینِ سیاهپوست با فرزندانشان دارند؛ گفتوگویی دربارهی اینکه هنگام تعامل با مأموران پلیس و دیگر افرادی که در موقعیتهای قدرت قرار دارند، چگونه رفتار کنند تا با کمترین خطر ممکن مواجه شوند.
برای مثال، صحنهای را به یاد بیاورید که هال جُردن برای اینکه راهی برای صحبتکردن با مظنونی که در بازداشتِ پلیس است پیدا کند، تصمیم میگیرد عمداً در کافه دعوا راه بیندازد؛ چون میداند که درنهایت بازداشت خواهد شد و او را به ادارهی پلیس منتقل خواهند کرد. در نگاهِ نخست، این فقط یکی دیگر از تصمیمهایِ بیمحابا و احمقانهی هال به نظر میرسد؛ اما اهمیتِ صحنه در این است که هال میتواند چنین حماقتی را مرتکب شود، بیآنکه پیامدهایِ آن برایش همان معنایی را داشته باشد که برای جان خواهد داشت. این دقیقاً یکی از امتیازهایی است که هال، بهعنوانِ یک مردِ سفیدپوست، از آن برخوردار است: آزادیِ عملکردن در موقعیتهایی که برای دیگری میتواند به خطری جدی تبدیل شود. جان به او میگوید: «میخوای بری زندان تا بتونی با اون یارو حرف بزنی؟ این نقشه احمقانهست.» هال بیاعتنا پاسخ میدهد: «نقشههای احمقانهتری هم داشتم.» جان جواب میدهد: «شک ندارم.»
نکتهای که سعی دارم به آن برسم این است که در رفتارِ هال نوعی حسِ استحقاق و امتیازِ اجتماعیِ ناآگاهانه وجود دارد که با مضمونهای بزرگترِ این فرنچایز ــ و حتی ژانر ابرقهرمانی در معنای گستردهتر ــ پیوند جالبی برقرار میکند. اگر بخواهیم صریح بگوییم، آزادیِ هال برای انجامدادنِ آنچه میخواهد و بودنِ آنچه هست، بسیار بیشتر از جان است. به نظر میرسد خودِ هال نیز از این مسئله آگاه است. در اوایل قسمت نخست، هال برای آموزشِ جان به سراغش میرود. او عمداً به جان بیاحترامی میکند. او برای تحریک کردنِ جان بهش میگوید: «دیر اومدم. نمیخوای چیزی بگی. مطمئنی عصبانی نیستی؟ اگه من بودم عصبانی میشدم. دو هفته غیبم زده بود، بدون هیچ توضیحی؛ تازه بعدش هم در حالت خماری دیر اومدم سرِ قرار. یالا، باید یهکم عصبانی باشی.» واقعیت این است که جان قطعاً دلایل کافی برای عصبانیبودن دارد. هال هم اگر جای او بود، احتمالاً عصبانی میشد. در واقع، خودِ هال نیز از اینکه مجبور شده یک جانشین را آموزش دهد، از آنچه آن را نوعی تحقیر میداند، عصبانی است. در ادامه، هال برای آزمودنِ تواناییِ جان در استفاده از حلقه، ماشین را به سمتِ پرتگاه میراند و درست پیش از سقوط، خودش از خودرو بیرون میپرد؛ درنتیجه، جان همراه با ماشین به سمتِ پایینِ پرتگاه سقوط میکند. بعد از این اتفاق، جان با پدرش، تماس میگیرد. پدرش برای آرامکردن او میگوید: «اون نمیتونه تو رو بُکُشه. فقط میخواد تعادلت رو به هم بزنه.» جان در پاسخ میگوید: «من تعادلم رو از دست ندادم.» پدرش به او یادآوری میکند: «پس داره امتحانت میکنه. اونا اجازه دارن از کوره در برن، ولی ما نه. پس نفس بکش، خودتو کنترل کن و همهچیز رو توی خودت نگه دار. باید خونسرد باشی، پسرم. میتونی خونسرد بمونی؟»
نکتهای که این سکانس برجسته میکند این است که برای مردان سیاهپوست، حتی ابراز خشم نیز میتواند با خطرِ گرفتارشدن در کلیشههای نژادی همراه باشد؛ به همین دلیل، از آنها انتظار میرود خشم خود را کنترل کنند و آن را به شیوهای بروز ندهند که دیگران بتوانند آن را تأییدی بر همان کلیشهها تلقی کنند. بنابراین، آنچه برای هال میتواند صرفاً یک واکنش طبیعی باشد، برای جان مستلزم نوعی خویشتنداریِ دائمی است. حتی در خودِ مفهومِ «برگزیدهشدن» نیز میتوان ردپایی از این زمینهی نژادی را دید. یکی از جنبههای فرامتنیِ سریال «لنترنها» این است که از رابطهی هال و جان استفاده میکند تا به مسئلهی تنوعِ نژادی یا جنسیتی در آثارِ سابقهدارِ ابرقهرمانی در دنیای واقعی بپردازد. مسئله این است؛ معمولاً با معرفی شخصیتهای متنوع یا شخصیتهای رنگینپوست به فرنچایزهای ابرقهرمانیِ موجود، موجی از واکنشهای شدید در فضای آنلاین شکل میگیرد. در فضای آنلاین، گروهی از هواداران چنین تغییراتی را مُغایر با چیزی میدانند که «مطابق با کامیک» تلقی میشود؛ با این استدلال که بسیاری از این شخصیتها در کامیکهای اولیه، از دههی ۱۹۳۰ تا دههی ۱۹۶۰، سفیدپوست بودهاند. اما این استدلال درنهایت تصویری از گذشته ارائه میدهد که گویی سفیدبودنِ این شخصیتها نتیجهی یک «انتخابِ» کاملاً طبیعی و بیطرفانه بوده است؛ گویی اسطورهها در خلأ ساخته شدهاند و نژاد، قدرت و ساختارهای اجتماعی هیچ نقشی در شکلگیری آنها نداشتهاند. درحالیکه تاریخِ این شخصیتها را نمیتوان از تاریخِ جامعهای که آنها را خلق کرده جدا کرد.
سفیدبودنِ قهرمانانِ نخستینِ این اسطورهشناسیها صرفاً یک ویژگی ظاهری نیست؛ بخشی از نظمی تاریخی است که در آن، چه کسی میتوانست قهرمان باشد، چه کسی میتوانست نمایندهی قدرت باشد و چه کسی اساساً شایستهی قرارگرفتن در مرکزِ یک افسانه تلقی شود، از پیش تحتتأثیر ساختارهای نژادیِ جامعه قرار داشت. بنابراین، برای بخشی از هواداران کامیک، پیتر پارکر از امتیازی برخوردار است که صرفاً بهدلیل سفیدپوستبودنش، آنهم به این دلیل که در دههی ۱۹۶۰ با چنین ویژگیای خلق شده، به او تعلق گرفته است. او صرفاً «برگزیده» شد تا به مرد عنکبوتی تبدیل شود و هرگز مجبور نیست موجودیت یا شایستگیِ خود را به دیگران اثبات کند. در مقابل، شخصیت جوانتری مانند مایلز مورالز باید شایستگیِ خود برای تبدیلشدن به مرد عنکبوتی را اثبات کند؛ تا جایی که در انیمیشن «مرد عنکبوتی: در میان دنیای عنکبوتی»، یکی از مضامینِ اصلیِ داستان دقیقاً همین است: این فیلم دربارهی مادری است که به پسرِ دورگهاش، که در آستانهی ترکِ خانه و رفتن به دانشگاه است، میگوید اجازه ندهد هیچکس به او بگوید که به آنجا تعلق ندارد. بااینحال، در ادامه، همین پسر از سوی میگل اُهارا مورد بازخواست و تعقیب قرار میگیرد؛ کسی که معتقد است مایلز فاقدِ ویژگیهای لازم برای تبدیلشدن به اسپایدرمن است. به بیان دیگر، مایلز باید علیه قواعدی مقاومت کند که از پیش تعیین کردهاند چه کسی میتواند مرد عنکبوتی باشد.
هال از این امتیاز برخوردار است که صرفاً از او پرسیده شود: «میترسی؟» و بتواند صادقانه پاسخ دهد که: «نه.»؛ زیرا زندگیای که در آن پرورش یافته، به او اجازه داده است ترس را همچون چیزی بیرونی و استثنایی تجربه کند، نه همچون ضرورتی دائمی برای بقا. در مقابل، جان ناچار بوده است از همان کودکی آموزش ببیند که چگونه بدونِ ترس زندگی کند
این نکته چیزی است که رابطهی میانِ هال و جان در «لنترنها» را تعریف میکند. هال از این امتیاز برخوردار است که صرفاً از او پرسیده شود: «میترسی؟» و بتواند صادقانه پاسخ دهد که: «نه.»؛ زیرا زندگیای که در آن پرورش یافته، به او اجازه داده است ترس را همچون چیزی بیرونی و استثنایی تجربه کند، نه همچون ضرورتی دائمی برای بقا. در مقابل، جان ناچار بوده است از همان کودکی آموزش ببیند که چگونه بدونِ ترس زندگی کند. اما تلاش برای تربیت یک پسر سیاهپوست در آمریکای دههی ۱۹۹۰ بهگونهای که بتواند بدون ترس زندگی کند، چنان با واقعیت اجتماعیِ آن دوران در تضاد است که پدر جان برای آمادهکردن او، دست به کارهایی بسیار افراطی و خطرناک میزند: او هر روز سیبی روی سرِ پسرش میگذارد و با تفنگ به سوی آن شلیک میکند؛ گویی برای آنکه جان بتواند در جهانی آکنده از خطر دوام بیاورد، باید پیشاپیش یاد میگرفت که بهقدری با ترس اُخت بگیرد که دربرابرِ آن بیتفاوت باشد. تمایزِ میانِ هال و جان، درنهایت به تفاوت میان دو تجربه از قدرت بازمیگردد. هال صرفاً این شغل را صاحب میشود؛ اما جان باید شایستگیِ آن را به دست بیاورد. یکی از آنها با یک پرسش برگزیده میشود، و دیگری باید تمام زندگیاش را صرفِ آمادهشدن برای لحظهای کند که شاید روزی حقِ برگزیدهشدن را پیدا کند.
مسئلهی نژاد، نقشی محوری در آنچه «لنترنها» میکوشد بررسی کند، ایفا میکند. ازهمینرو تصادفی نیست که بخش عمدهی داستان سریال در سال ۲۰۱۶ میگذرد؛ دورهای که، همزمان با اولین دورهی ریاستجمهوری دونالد ترامپ، تنشها و اضطرابهای نژادی در فرهنگ و سیاست معاصر آمریکا بیشازپیش به سطح آمدند و به یکی از مسائل برجستهی فضای اجتماعی آن دوران تبدیل شدند. برای مثال، در قسمتِ اولِ سریال هال سرانجام فرصت پیدا میکند با مظنونِ خود، مردی به نامِ وِیلون سَندرز، که در بازداشتِ پلیس است، گفتوگو کند. هال که متقاعد شده سندرز یک موجود بیگانه است که بهصورت مخفیانه در میان انسانها زندگی میکند، گفتوگو را به مسائل و موضوعات روزِ جامعه میکشاند و دربارهی وضعیت معاصر از او بازجویی میکند.
هال برای اینکه ثابت کند سندرز شناخت چندانی از جزئیات و مسائلِ مربوط به سیارهی زمین ندارد، با اطمینان میگوید که او حتی چیزی دربارهی باراک اوباما نمیداند. سندرز بلافاصله، با لحنی که گویی از اینکه توانسته خلافِ تصورِ هال را ثابت کند احساس غرور میکند، پاسخ میدهد: «باراک اوباما رئیسجمهور ایالات متحدهست.» پاسخِ سندرز اما نهتنها شکِ هال را برطرف نمیکند، بلکه اتفاقاً آن را تقویت میکند. هال پاسخ میدهد: «همین؟» و بعد با لحنی کنایهآمیز ادامه میدهد: «بهعنوانِ یه روستاییِ نبراسکایی کُلِ نظرت درموردِ باراک حسین اوباما همینه؟» سندرز طعمه را میگیرد و شروع میکند به تکرار همان گزارههای کلیشهای و آمادهای که در بحثهای سیاسی آن دوران بارها مطرح میشد: «او چهلوچهارمین رئیسجمهور است. بعد از جرج دبلیو. بوش به ریاستجمهوری رسید و دربارهی گواهیِ تولدش هم جنجالهایی وجود داشت.» به بیان دیگر، آنچه هال را دربارهی هویتِ واقعیِ سندرز به یقین میرساند این است که او هیچ نظرِ نژادپرستانهای نسبت به باراک اوباما ندارد!
در همین رابطه، این نکته هم قابلذکر است که رویکردِ واقعگرایانهتری که سریالِ «لنترنها» نسبت به اسطورهشناسیِ کامیکبوکهای «گرین لنترن» در پیش گرفته است، از سوی عدهای در فضایِ آنلاین با واکنشهای منفی روبهرو شده بود. واقعیت اما این است که تاریخِ این شخصیت از همان ابتدا نیز ظرفیتِ پرداختن به چنین داستانهایی را داشته است. شخصیتِ جان استوارت در دورهای مشهور به «قهرمانانِ مسافر» معرفی شد؛ دورهای که دِنی اونیل، نویسنده، و نیل آدامز، هنرمند، هال جردن را در آمریکای معاصرِ دههی ۱۹۷۰ به سفر میبُردند تا او را با مسائل اجتماعیِ روز، از نژادپرستی گرفته تا اعتیاد به موادمخدر، مواجه کنند. برای مثال، در جایی از این کامیک یک پیرمردِ سیاهپوست به هال ایراد میگیرد که: «دربارهتون خوندم... اینکه چطور برای آبیپوستها کار میکنید و توی یه سیاره به نارنجیپوستها کمک کردید... حتی برای بنفشپوستها هم حسابی کار انجام دادید! اما یه دسته از پوستها هستن که هیچوقت زحمتِ کمککردن بهشون رو به خودتون ندادید ــ پوستسیاهها! میخوام بدونم... چرا؟»
هال پاسخی برای این پرسش ندارد. بااینحال، همین پرسش او را وادار میکند تصویر و شناختی را که از خودش و جهان پیرامونش داشته، زیر سؤال ببرد. او درحالیکه سوگند مشهورش را تکرار میکند ــ «در سیاهترین شب، درخشانترین نور خواهد تابید؛ هیچ شرارتی از دید من در امان نخواهد ماند» ــ با خود میاندیشد: چند بار این سوگند را تکرار کرده و تا امروز، با تمام وجود، به معنای کلماتش باور داشته است؟ اما شرارت تمام این مدت در اطرافش حضور داشته؛ پنهانشده در چهرهی آدمها و مکانهایی آشنا و معمولی. او تمام این سالها زندگی کرده، بیآنکه متوجه باشد شرارت لزوماً در هیبتِ هیولایی عجیبوغریب یا دانشمندی دیوانه ظاهر نمیشود. از این منظر، سریالِ اچبیاُ بیش از هر چیز تلاشی برای بازآفرینیِ کامیکِ «قهرمانانِ مسافر» به نظر میرسد؛ رویکردی که شاید برای هوادارانی که بیشتر با کامیکهای متأخرِ جف جانز آشنایی دارند، کمی عجیب و حتی گیجکننده باشد؛ کامیکهایی که بیش از هر چیز بر جنبهی فرازمینی و کیهانیِ سپاهِ گرین لنترن تمرکز دارند.
درواقع، همین روایتِ جف جانز بود که مبنای فیلم شکستخورده و فاجعهبارِ مارتین کمپل با بازیِ رایان رینولدز قرار گرفت. خلاصه اینکه، دیدنِ اقتباسی که بهجایِ تکیه بر یک دورهی مشخص، از بخشهای متفاوتِ تاریخِ طولانی و پُرماجرای این شخصیت الهام میگیرد، اتفاقی ارزشمند است. شرکت دیسی نهتنها پیشتر تلاش کرده بود روایتِ جف جانز را به سینما منتقل کند، بلکه این دوره همچنین تأثیر چشمگیری بر شماری از فیلمها و سریالهای انیمیشنیِ «گرین لنترن» نیز گذاشته است. از این منظر، رجوعِ «لنترنها» به دورهای متفاوت از تاریخ این شخصیت را میتوان تلاشی برای گشودنِ دوبارهی دامنهی اسطورهشناسیِ گرین لنترن دانست؛ بهجای آنکه اقتباس، بار دیگر خود را به همان روایتهایی محدود کند که پیشتر به اشکال مختلف به تصویر کشیده شدهاند.
درواقع، در همین رابطه این نکته اصلاً تصادفی نیست که در سریال «لنترنها»، فعالیتِ هال جُردن در مقامِ گرین لنترنِ سیارهی زمین در سال ۱۹۸۶ آغاز میشود؛ سال ۱۹۸۶ سال بسیار مهمی در تاریخِ مدیومِ کامیکبوک است؛ این همان سالی است که دورانِ بُرنزِ کامیکها به پایان رسید و دورانِ تازهای موسوم به «دوران مُدرن» آغاز شد. مجموعهای از داستانهای انقلابی و تصمیمهای خلاقانه در صنعتِ کامیک، طی سال ۱۹۸۶، مفهومِ ابرقهرمان را وارد مرحلهای تازه کرد؛ آن را به بلوغ رساند، از نو تصور کرد، به چالش کشید و ساختارش را واسازی کرد و درنهایت، آن را به شکلی مشروع و سودآور از هنر تبدیل کرد. از میانِ این تحولات، شاید مهمتر از همه انتشارِ «ماوس» به قلمِ آرت اشپیگلمن بود؛ رُمانِ گرافیکیِ برندهی جایزهی پولیتزر که روایتگرِ تجربهی پدرِ او از هولوکاست است و نسل تازهای از روشنفکران را متقاعد کرد که کامیک نیز میتواند در جایگاهِ ادبیات قرار بگیرد.
اما میراثِ سال ۱۹۸۶ بیش از هر چیز با آثاری تثبیت شد که به جهانِ ابرقهرمانان تعلق داشتند؛ بهویژه دو اثری که در همان سال به بخشی از کانونِ اصلیِ این ژانر راه یافتند: «شوالیهی تاریکیِ بازمیگردد»، اثر فرانک میلر و «واچمن»، شاهکارِ آلن مور. «واچمن» و «شوالیهی تاریکیِ بازمیگردد» هر دو از نظر لحن و مضمون، بهشدت بدبینانه بودند و بازتابی از نگاهِ خالقانشان به جامعه و فرهنگِ آن دوران به شمار میرفتند. در قالبِ این دو کامیک بود که نسلی از خوانندگان برای نخستینبار به ظرفیتِ بازآفرینیِ تراژیک و ظریفِ کهنالگوهای ابرقهرمانی پِی بردند؛ بازآفرینیهایی که بهجای اغراق و قهرمانپردازیِ مرسوم، بر وجوهِ بالغانه، انسانی، بزرگسالانه و تراژیکِ این شخصیتها تأکید میکردند. همچنین، در پیِ انتشارِ «شوالیهی تاریکی بازمیگردد»، اصطلاحی تازه وارد واژگانِ فرهنگِ هواداری شد: «تیرهوتار و خشن». این عبارت بهتدریج به اصلی راهبردی برای دستکم یک دهه از داستانهای ابرقهرمانی تبدیل شد؛ دورهای که در آن ناشران، بیشازپیش، ضدقهرمانانِ خشن را در مرکز توجه قرار میدادند.
نکتهای که سعی دارم روشن کنم این است که گرچه برخی از طرفداران به سریالِ «لنترنها» بهخاطرِ تصویری که از هال جُردن بهعنوانِ قهرمانی پابهسنگذاشته، تندخو، مغرور، گستاخ، بیپروا و خودخواه ایراد گرفتهاند، اما باید توجه داشت که همین برداشت از شخصیتِ هال، اواخر دههی ۱۹۸۰ و بخش بزرگی از دههی ۱۹۹۰ را تعریف میکرد. در سال ۱۹۸۷، موهای جوگندمیِ او برای نخستینبار به بخشی از ظاهرش تبدیل شد و در سال ۱۹۸۹ نیز کامیکِ «طلوع زمرد» منتشر شد؛ این کامیک عمقِ روانشناختیِ بیشتر به گذشته و داستانِ منشاء هال جردن افزود. این داستان هال جردن را بهعنوانِ فردی که پیوسته مرتکب اشتباه میشود و در زندگی حرفهای خود بارها شکست میخورد، معرفی میکند؛ بااینحال، برای این ناکامیها علت و زمینهای مشخص ارائه میدهد و نشان میدهد که هالِ جوان شاهدِ سقوطِ هواپیمای پدرش، که یک خلبانِ آزمایشی بود، و مرگِ او بوده است. هال پیش از این ماجرا نیز به دلیل عملکردِ ضعیف، تنزلِ درجه پیدا کرده و از پرواز با هواپیما منع شده بود؛ اما رانندگی در حالتِ مستی، زمانیکه به فلجشدنِ یکی از خلبانان و مجروحشدنِ چند نفر دیگر منجر میشود، وضعیتِ او را بیش از پیش وخیم میکند.
وقتی به تماشای «لنترنها» مینشینید کاملاً واضح است که این اثر توسط همان کسی ساخته شده است که سریال «واچمن» را ساخته بود. درواقع، «لنترنها» از لحاظ مضمونی نقشِ مُکمل یا حتی دنبالهی معنویِ «واچمنِ» دیمون لیندلوف را ایفا میکند. هردو از دریچهی ادبیاتِ عامهپسند برای پرداختن به مسائلِ معاصرِ جامعهی آمریکا استفاده میکنند
هال جردنِ اواخر دههی ۱۹۸۰ و اوایل دههی ۱۹۹۰ نیز شخصیتی پیچیده بود. برای مثال، در یکی از کامیکهای کلیدیِ این دوران، کوستسیتی، شهرِ محلِ زندگیِ هال، در زمانی که او در خارج از سیارهی زمین، مشغولِ مبارزه با گروهی از تبهکاران بود، نابود میشود. هال که نمیتوانست از سوگ و اندوهِ خود عبور کند، قوانینِ سپاهِ گرین لنترن را زیر پا میگذارد و تصمیم میگیرد از قدرتِ حلقه استفاده کرده و تمامِ شهر کوستسیتی و تمام ساکنانش را در طیفهایی از رنگِ سبز بازآفرینی کند. یکی از نگهبانان بهصورتِ تصویرِ هولوگرافیکی ظاهر میشود و هال را بهخاطرِ استفادهی شخصی از حلقهی قدرتش موردِ سرزنش قرار میدهد. به همین دلیل، نگهبانان تصمیم میگیرند هال را بازداشت کنند و حلقهاش را از او بگیرند. آنها همچنین اعلام میکنند که هال باید دورانِ محکومیتش را در اوآ، سیارهای که مقرِ اصلیِ آنهاست، در زندان بگذراند. اگر گفتید چه اتفاقی میافتد؟ هال کنترلِ خود را از دست میدهد، شرور میشود و علیه همکارانِ گرین لنترنِ خود وارد نبرد میشود و حتی حلقههای قدرتشان را میدزدد.
در همین رابطه، این نکته حائزِ اهمیت است که در سریال درواقع با دو نسخه از هال جُردن مواجهیم. اولی همان هال جردنِ پابهسنگذاشتهی امروزی است؛ اما نسخهی دوم، هال جردنی است که در قالبِ هولوگرام درونِ حلقه ذخیره شده است. طبقِ مقرراتِ نگهبانانِ جهان، هال موظف بود هر هفته نسخهی جدیدی از آگاهیِ خود را درونِ حلقه بارگذاری کند؛ بااینحال، او از سال ۲۰۰۶ دیگر این کار را انجام نداده است. این نسخه از هال جردن بسیار شادابتر، سرزندهتر و خوشبرخوردتر از هالِ زمانِ حال است؛ مسئلهای که نشان میدهد هال احتمالاً از همان ابتدا اینقدر گستاخ، بدبین و افسردهخو نبوده است. از این منظر، این دو نسخه از هال جردن را میتوان نمایندهی دو دورهی متفاوت در تاریخِ کامیکهای گرین لنترن دانست: هالِ جوانتر یادآورِ دورانِ پیشامدرنِ شخصیت است؛ دورهای که قهرمانان بیش از آنکه بهعنوانِ ضدقهرمانانی پیچیده و گرفتارِ بحرانهای روانشناختی تصویر شوند، نمایندهی آرمانهای روشن و سادهتری بودند. در مقابل، هالِ پابهسنگذاشته و سرخورده، که مجبور شده بوده سینسترو، یعنی پدرِ ناتنیِ خود را شکست بدهد و زندانی کند، بازتابِ دورانِ مدرنِ کامیکهای ابرقهرمانی است؛ دورانی که شخصیتها بیش از پیش با ضعفها، شکستها و پیچیدگیهای روانشناختیِ خود تعریف میشدند.
میخواهم به این نکته برسم که تأثیرپذیریِ سریالِ اچبیاُ از این دسته کامیکهای «گرین لنترن» شاید لزوماً همان چیزهایی نباشند که برخی از هواداران انتظار دارند یا میخواهند، اما بهخودیِ خود کاملاً معتبرند. درواقع، یکی از جنبههای دوستداشتنیِ فهرست آثارِ دنیای سینماییِ دیسی تا اینجا همین است که به نظر میرسد این پروژهها از دورههای مختلفِ داستانی و رویکردهایی به این شخصیتها الهام گرفتهاند که واقعاً برای خالقانشان اهمیت داشتهاند؛ نه اینکه نتیجهی چیزی باشند که در شبکههای اجتماعی و با نظرخواهی از انبوهِ هواداران شکل گرفته باشد.
در همین رابطه، وقتی به تماشای «لنترنها» مینشینید کاملاً واضح است که این اثر توسط همان کسی ساخته شده است که سریال «واچمن» را ساخته بود. درواقع، «لنترنها» از لحاظ مضمونی نقشِ مُکمل یا حتی دنبالهی معنویِ «واچمنِ» دیمون لیندلوف را ایفا میکند. «واچمن» هم از دریچهی ادبیاتِ عامهپسند برای پرداختن به مسائلِ معاصرِ جامعهی آمریکا استفاده میکرد. آن سریال مسائلِ سیاسیِ بحثبرانگیزی همچون نژاد و نژادپرستی، خودبرترپنداریِ سفیدپوستان و خشونتِ پلیس علیه سیاهپوستانِ آمریکایی را نیز مستقیماً وارد خطوطِ اصلیِ داستان کرده بود. جهانِ فنتستیکالِ «واچمن» ــ با عناصرِ علمیتخیلیای همچون کشتیهای پرنده و بارشِ ماهیهای مرکب ــ با خطِ داستانیای درآمیخته شده بود که بر رویدادهای تاریخی استوار بود. برای مثال، صحنههای آغازینِ قسمت اولِ آن سریال، بازسازیِ شورشِ نژادیِ سال ۱۹۲۱ در شهرِ تالسایِ ایالت اوکلاهما را به تصویر میکشید؛ رویدادی که طی آن، جامعهای مُرفه از آفریقایی-آمریکاییها هدفِ حملهی سفیدپوستانِ خشمگین، ازجمله اعضای فرقهی کوکلاکسکلن، قرار گرفت. حالا «لنترنها» نیز دست روی مسائلِ حساسِ مشابهی میگذارد. برای مثال، هال، مردی سفیدپوست و پا به سن گذاشته است که اکنون با زندگیِ برخوردار و امتیازاتی مواجه شده که تمام عمر از آنها بهرهمند بوده، بیآنکه هرگز دلیلی برای زیر سؤال بردنشان داشته باشد؛ و حالا بهوضوح در برابرِ به چالش کشیدهشدنِ این وضعیت مقاومت میکند. بااینحال، «لنترنها» روشن میکند که این اضطراب در خلأ و بهتنهایی شکل نگرفته است.
یکی از ایدههای هوشمندانهای که از همان ابتدای سریال مطرح میشود این است که خودِ هال نیز در مقطعی از سویِ سپاهِ گرین لنترن چیزی شبیه به یک «استخدامِ نمایشی برای ایجاد تنوعِ نژادی» تلقی میشده. درواقع، خودِ هال از این موضوع آگاه است. او به جان میگوید: «معلوم شد زمین خیلی پرت و دوره؛ اصلاً خارج از محدودهی کاریِ اوناست. یه سیارهی دورافتاده و عقبافتاده توی این کهکشان. اینکه یه آدم روی زمین حلقه بگیره، مگه یه اتفاقِ مسخره و شانسی نیست؟ اون رئیسهای بزرگِ آبی هیچوقت دلشون نمیخواست هیچ لنترنی حتی نزدیکِ این سیارهی کوچیکِ بهدردنخورِ ما بشه.» سپس، هال به جان هشدار میدهد: «من از وقتی تو بچه بودی دارم این کارو انجام میدم. من تنها آدمِ توی کُل این سیارهی لعنتیام که تا حالا این کارو کرده.» در طولِ سریال، مدام این حس به وجود میآید که زمین یک جای دورافتاده و پرت از کیهان است؛ یک سیارهی حاشیهای که جهانِ بزرگتر تقریباً مثل یه جای روستایی و عقبافتاده بهش نگاه میکند. پس از آنکه هال بهدلیلِ درگیری در یک کافه بازداشت میشود، میلیاردرِ مرموز و محلیای به نام ویلیام مِیکن وثیقهی او را میپردازد و آزادش میکند. ویلیام بهشدت نگرانِ حضورِ موجوداتِ بیگانه و تهدیدی است که ممکن است از جانبِ آنها متوجهِ زمین باشد. او توضیح میدهد: «هزاران سیاره در جهان وجود دارند که در آنها حیاتِ هوشمند جریان دارد. و ما اینجا نشستهایم؛ طعمهای آسان و در دسترس در گوشهای از کهکشان، که فقط منتظر است چیزی از راه برسد و ما را ببلعد.» سپس اضافه میکند که همین سرزمینی که اکنون روی آن ایستادهاند، زمانی در اختیارِ مردمانِ بومیِ آمریکا بوده است؛ اما آنسوی اقیانوس، کشتیهای مهاجرانِ استعمارگرِ اروپایی در راهِ آمریکا بودند.
این نکته دست میگذارد روی مضمونی که در «واچمن» نیز وجود داشت. لیندولف در این دو سریال ژانرِ اَبرقهرمانی را بهعنوانِ ژانری ذاتاً آمریکایی ترسیم میکند؛ ژانری که بخشِ مهمی از اسطورهشناسیِ این کشور را در خود جای داده است. کافی است به سوپرمن فکر کنیم؛ تجسمِ زندهی «رویای آمریکایی»: پناهندهای از جهانی رو به نابودی که به آمریکا میآید و در آنجا خود را از نو میسازد تا به بهترین نسخهی ممکن از خویش تبدیل شود. ابرقهرمان، از بسیاری جهات، وارثِ معنویِ کابوی بهعنوانِ یکی از شمایلهای اصلیِ اسطورهشناسیِ آمریکایی است. هردوِ «واچمن» و «لنترنها» به سراغِ وجوهِ پیچیدهترِ این ژانرِ ذاتاً آمریکایی میروند. برای مثال، ویلیام به هال میگوید: «استعمار از هر زاویهای که نگاهش کنی، زشته؛ اما بهت میگم، وقتی خودت کسی باشی که دارن استعمارش میکنن، ماجرا بهمراتب تلختره.» به بیان دیگر، در سراسرِ سریال میتوان حسی ملموس از این ایده را مشاهده کرد که بخشِ قابلتوجهی از اضطراب دربارهی مهاجرت، و حتی مسئلهی برابری، ریشه در ترسی عمیقتر دارد: اینکه گروههای محروم و بهحاشیهراندهشده، روزی همان رفتاری را با صاحبانِ قدرت و امتیاز انجام دهند که پیشینیانِ همین گروههای قدرتمند با نسلهای قبل از خود کردهاند. از این منظر، مسئله صرفاً ترس از «دیگری» نیست؛ بلکه ترس از وارونهشدنِ جایگاههاست ــ ترس از اینکه تاریخ روزی در جهتِ مخالف تکرار شود.
سریال بهطرزی هوشمندانه این مسئله را از سطحِ جامعه به سطحِ فردی میکشاند: هال نیز آشکارا نگران است که صعودِ جان بهعنوانِ گرین لنترنِ بعدیِ زمین، ناگزیر به معنای افول و پایانِ دورانِ خودش باشد. بهوضوح میتوان دید که لیندلوف، ماندی و کینگ این مضمون را بهصورتی اُرگانیک از دلِ اسطورهشناسیِ کامیکها بیرون کشیدهاند. اسطورهشناسیِ «گرین لنترن» از همان ابتدا با مفاهیمِ جایگزینی و جانشینی گره خورده است. هال حلقهی خود را از آبین سور به ارث بُرد؛ کسی که در آستانهی مرگ قرار داشت. همچنین، چه در کامیکها و چه در سریال، هال زمانی جایگاهِ خود را بهعنوانِ یک گرین لنترن تثبیت کرد که اُستاد و مربیِ خود، سینسترو، را از مقامش برکنار کرد. حتی خودِ گرین لنترنها نیز جانشینِ نیرویی قدیمیتر برای حفظِ صلح بودند: «مَنهانترها». از این منظر، «لنترنها» نمونهای درخشان از هنرِ اقتباس است؛ سریالی که با هوشمندی و خلاقیت از مصالحِ منبعِ اصلی بهره میگیرد تا داستانی را شکل دهد که میپرسد منطقِ زیربناییِ این فرنچایز، و حتی منطقِ داستانهای ابرقهرمانی بهطور کلی، در بسترِ اجتماعی و سیاسیِ آمریکای معاصر چه معنایی پیدا میکند.