پرش به محتوای اصلی

نگاهی به سریال تاکسی | پندآموزی به سبک آگهی های اجتماعی

مطالعه ۷ دقیقه
بازیگران سریال تاکسی (Taxi Series) در موقعیت‌های کمدی با پس‌زمینه آبی

سریال تاکسی با اقتباس از کتاب سروش صحت، به‌دلیل افتادن در دام ساده‌انگاری و پیام‌های شعاری، از خلق تجربه‌ای عمیق و دراماتیک بازمانده است.

به گزارش فیلمزی، سریال «تاکسی» به بهانه سادگی در روایت و ساختار، تلاش می‌کند موقعیت‌های روزمره را دوباره روایت کند و در این مسیر پیامی نیز به مخاطب منتقل سازد؛ اما عملاً در حفره‌ای می‌افتد که حاصل آن، اثری شبیه آگهی‌های اجتماعی و پیام‌های شعاری است.

همین ابتدا لازم است تأکید کنم که نه ‌تنها تولید و پخش تیزرهای اجتماعی و اعلان‌های اطلاع‌رسان در رسانه‌های مختلف مذموم نیست، بلکه حتی می‌تواند نقشی سازنده در ارتقای فرهنگ عمومی داشته باشد.

اما اگر قرار باشد مخاطب برای تماشای آگهی‌های اجتماعی، پول و وقت و هزینه بسته اینترنتش را صرف کند، انتظار می‌رود یک آنتولوژی چند قسمتی در هر اپیزود جهانی تازه خلق کند، فضایی متفاوت و ویژه ارائه دهد و در یک کلام، دیدن و ندیدن آن برای مخاطب توفیر داشته باشد. بر این اساس، «تاکسی» مجموعه‌ای است که در سطح موقعیت‌های روزمره و پیام‌های از پیش‌تعیین‌شده متوقف می‌ماند و از تبدیل آن‌ها به تجربه‌ای دراماتیک و تأمل‌برانگیز بازمی‌ماند.

پیش از این در سینمای ایران و جهان، بارها قصه‌هایی را تماشا کرده‌ایم که در فضای یک تاکسی یا با محوریت آن روایت شده‌اند؛ از «شب روی زمین» ساخته جیم جارموش و «تاکسی» جعفر پناهی گرفته تا «تاکسی بلوز» پاول لونگین و «ددیو» ساخته کریستی هال. در سینمای ایران نیز «ده» و «طعم گیلاس» عباس کیارستمی، هرچند تاکسی‌محور نیستند، از ظرفیت فضای محدود خودرو برای شکل دادن به روایت و مواجهه شخصیت‌ها بهره گرفته‌اند.

حتی تلویزیون ایران چند دهه پیش با سریال «علی‌آقا ۱۲۱» کار محمد صالح علا به سراغ ایده روایت ماجراهای مختلف از خلال برخورد یک راننده تاکسی با مسافرانش رفته بود. بنابراین، روایت داستان‌های گوناگون در فضای تاکسی یا با محوریت آن، نه ایده‌ای تازه است و نه به‌ خودی ‌خود امتیازی برای یک اثر محسوب می‌شود؛ چه ‌بسا همین ایده آشنا و تکرارشده، دستمایه خلق آثار ارزشمندی در سینما و تلویزیون شده باشد.

سریال «تاکسی» به کارگردانی حسن نوری که با اقتباس از کتاب میکروفیکشن «تاکسی سواری» نوشته سروش صحت ساخته شده، در نگاه نخست کوششی است برای روایت ساده و بی‌آلایش داستانک‌هایی از زندگی روزمره؛ موقعیت‌هایی که همه ما کم‌وبیش با آن‌ها برخورد کرده‌ایم و احتمالاً نمونه‌هایی از آن‌ها را در زندگی خود یا اطرافیانمان دیده‌ایم.

سازنده در کنار بازگویی این موقعیت‌ها، می‌کوشد پیامی اخلاقی یا اجتماعی نیز در ذهن تماشاگر حک کند. اما سادگی روایت نباید به معنای ساده‌انگاری یا دست‌کم گرفتن مخاطب باشد. بازآفرینی موقعیت‌های آشنای زندگی روزمره، زمانی به اثری ارزشمند تبدیل می‌شود که با نگاهی تازه و گفتمانی عمیق همراه باشد و فراتر از یادآوری یک اتفاق یا انتقال پیامی از پیش‌تعیین‌شده، تأثیری ماندگار بر تماشاگر بگذارد و این ضعف همان حلقه مفقوده در اثر است.

در اپیزود اول؛ «درخت سیب» با بازی علی مصفا در نقش راننده تاکسی پیکان نارنجی و نیما شعبان‎نژاد در نقش مسافر، داستان حول محور رسیدن مرد عاشق‌پیشه به دختر مورد علاقه‎اش در سالگرد آشنایی زیر درخت سیبی در پارک می‎چرخد.

در اپیزود دوم؛ «دربست» با بازی امیر نوروزی در نقش راننده تاکسی پژو زرد و کاظم سیاحی در نقش مسافر، درباره مردی است که موبایلش سرقت شده و باید بلافاصله به بیمارستان برسد، و ادامه ماجرا.

در اپیزود سوم؛ «دروغ» با بازی مجید صالحی در نقش راننده تاکسی نو و محمدرضا صولتی در نقش راننده تاکسی اسقاطی، درباره دروغ است که همین دروغ ساده او را به دردسرهای بزرگی می‎کشاند تا جایی که از کارش اخراج می‌شود.

نگاهی گذرا به این سه اپیزود اول نشان می‌دهد که به‌ جز تاکسی و مسافر، عناصر دیگری همچون جاده، خیابان و کرایه، و نیز مضامینی مانند تعهد و بی‌مسئولیتی، دروغ و حقیقت، مهربانی و همدلی، رنج و سرمستی و نظایر آن، مدام تکرار می‌شوند. مسئله، تکرار محتواها و موتیف‌ها نیست، بلکه نحوه به‌کارگیری آن‌ها در خدمت درام و پیکره فیلمنامه است.

حتی نمی‌توان به ترسیم ساده شخصیت‌ها یا پرهیز از فرم‌گرایی در یک اثر تصویری خرده گرفت؛ اما اگر این سادگی به ساده‌انگاری و تنزل اثر و در نهایت دست‌کم گرفتن تماشاگر منجر شود، رویکرد سازنده محل اشکال خواهد بود.

در این سریال قرار است از طریق شکل‌گیری «کمدی موقعیت»، تماشاگر به وضع و حال شخصیت‌ها بخندد و در مسیر کشمکش میان خیر و شر و پیشرفت رویدادها، به تأملی برسد که در تجربه واقعی زندگی نه ‌تنها به آن توجه نکرده، بلکه از عمق آن نیز غافل مانده است. اما آیا چنین درگیری ذهنی برای تماشاگر شکل می‌گیرد؟ پاسخ منفی است.

معمول است که قسمت نخست هر سریال برای جذب مخاطب و ترغیب او به ادامه تماشا، از دو الگوی رایج بهره بگیرد: روایت با یک موقعیت بحرانی یا نقطه‌ای پرتنش آغاز می‌شود و پس از جلب توجه تماشاگر، با بازگشت به گذشته زمینه وقوع آن را روشن می‌کند یا داستان از ابتدا و به شیوه‌ای خطی پیش می‌رود، اما با خلق موقعیتی جذاب، طرح پرسشی کنجکاوی‌برانگیز یا معرفی شخصیت‌هایی متمایز، مخاطب را به پیگیری ماجرا ترغیب می‌کند.

به نظر می‌رسد قسمت اول این مجموعه عملاً هیچ‌ یک از این دو الگو را به کار نگرفته است؛ چراکه نه با داستانی جذاب، عجیب یا متمایز مواجهیم و نه با موضوعی مفرح و سرگرم‌کننده. راننده تاکسی در حاشیه شهر (بگذریم که تاکسی اساساً وسیله نقلیه درون‌شهری است) توقف کرده و می‌گوید کارش را تعطیل کرده و دیگر مسافر نمی‌برد. اما پس از اصرار مسافر، سرانجام با او راه می‌افتد و سفری آغاز می‌شود که چیزی جز خرابی، پنچری و توقف‌های پی‌درپی تاکسی در آن نمی‌بینیم. اساساً معلوم نیست مسافری که قرار مهمی دارد و برای سوار شدن به تاکسی به التماس افتاده، چرا با وجود پیدا شدن راه‌های جایگزین، از جمله رسیدن به محدوده آنتن‌دهی، سوار شدن به وانت عبوری یا مراجعه به تعمیرگاه، همچنان به راننده‌ وابسته می‌ماند و عملاً این مسافر است که مشکلاتش را حل می‌کند!

سرانجام، وقتی مسافر به قرارش می‌رسد، راننده به بهانه‌ای واهی، به دنبال او می‌رود تا به دختر بگوید: «ایشون آدم خوبیه!» (نقل به مضمون). دختر هم که پنج، شش ساعت منتظر مانده، نه اعتراضی می‌کند و نه واکنشی نشان می‌دهد؛ گویی این انتظار طولانی و رفتار نامتعارف مرد، هیچ اهمیتی برایش ندارد. بنابراین، سریال از همان قسمت نخست، شروعی ناامیدکننده دارد.

مشکل دیگر سریال، باورپذیر نبودن کنش و واکنش شخصیت‌هاست. اما مشکل اصلی سریال، انتقال مستقیم و آشکار پیام‌های اخلاقی و اجتماعی به مخاطب است.

به این معنا که به‌ جای ترسیم موقعیتی داستانی و واگذاری کشف و نتیجه‌گیری به تماشاگر، پیام نهایی از زبان شخصیت‌ها بیان می‌شود؛ درست مثل دانش‌آموزی که در پایان انشای خود، نتیجه‌گیری را به شکلی صریح و مستقیم بیان می‌کند. برای مثال در قسمت اول، راننده تاکسی از شخصیت خوب و رفتار انسانی مسافرش نزد دختر تعریف می‌کند و دختر نیز با گذشت از تأخیر چند ساعته مرد در رسیدن به قرار، درباره بی‌اهمیت بودن درخت سیبی که سال گذشته زیر آن نشسته بودند و اهمیت سیبی که در ظرفی بسته‌بندی‌شده خورده‌ و حس خوبی که از آن گرفته‌اند، سخن می‌گوید.

در قسمت دوم، با وجود ماجرای سرقت تلفن همراه در جریان تعقیب و گریز، راننده تاکسی را در میانه خیابان رها می‌کند و وقتی بازمی‌گردند، تاکسی همان‎جا با درهای باز قرار دارد، گویی دزدی در شهر نیست! در قسمت سوم نیز راننده تاکسی شرکت بارها درباره مضرات دروغ سخن می‎گوید و حتی در پایان، راننده تاکسی فرسوده از او عذرخواهی می‌کند.

رئیس شرکت هم در موقعیت‌های مختلف از عدالت و مساوات میان کارکنان داد سخن می‌دهد و در جایی از راننده دروغگو می‌پرسد: «چرا در میانه ماجرا راستش را نگفتی؟!»

مجموع این موارد نشان می‌دهد که شیوه روایت و اجرای سریال به‌ گونه‌ای است که گویی به‌جای تماشای داستان‌هایی با شخصیت‌ها و موقعیت‌های دراماتیک، مشغول تماشای مجموعه‌ای از پیام‌های اخلاقی و اجتماعی هستیم که صرفاً در قالب اپیزودهای داستانی عرضه شده‌اند.

به محتوای این مطلب چه امتیازی میدی؟

نظر شما برامون مهمه و به بهتر شدن کیفیت مطالب کمک می‌کنه.

۱ - بسیار بد۱۰ - بسیار خوب

نظرات