این تئوری نگاه‌تان به پایانِ سریال «بازی تاج‌و‌تخت» را تغییر می‌دهد!

پنج‌شنبه 7 خرداد 1405 - 21:00
مطالعه 37 دقیقه
شاه شب، برن استارک و گارتِ سبزدست
پادشاه شدن برن استارک در پایانِ «بازی تاج‌و‌تخت» جنجال‌برانگیز بود؛ در این نوشته نشان می‌دهم که چرا این اتفاق در کتاب‌ها معنادار و هدفمند خواهد بود.
تبلیغات

«خویشاوندکُشی» در وستروس یک تابویِ بزرگ به شمار می‌رود. هر فردی که یکی از اعضای خانواده‌ی خود را به قتل برساند، «خویشاوندکُش» نامیده می‌شود و در نگاهِ خدایان و مردمان، برای همیشه نفرین‌شده تلقی می‌گردد. بسیاری از اشراف و مردمِ فرودست به این باور اعتقاد دارند؛ به همین دلیل، کسانی که خونِ خویشاوندِ خود را بریزند، معمولاً تحقیر یا طرد می‌شوند. در سراسرِ وستروس ــ چه در آیینِ خدایانِ قدیم، چه در مذهبِ هفت و حتی در باورِ خدایِ مغروق ــ این جمله بارها تکرار می‌شود که «هیچ انسانی به‌اندازه‌ی خویشاوندکُش نفرین‌شده نیست» و این‌که «خویشاوندکُش در چشمِ خدایان و مردمان، ملعون است.» عبارت‌هایی از این دست بارها و بارها در سراسرِ مجموعه‌کتاب‌های «نغمه‌ی یخ و آتش» تکرار می‌شود. شاید برجسته‌ترین نمونه‌ی این مسئله را بتوان در اپیزودِ دومِ فصلِ دومِ سریال «خاندانِ اژدها» دید؛ جایی که برادرانِ دوقلو، سِر آریک کارگیل و سِر اِریک کارگیل ــ دو تن از اعضای گاردِ پادشاهی ــ رودرروی یکدیگر قرار می‌گیرند. یکی از آن‌ها به ملکه رینیرا تارگرین سوگندِ وفاداری خورده و دیگری در خدمتِ پادشاه اِگان تارگرینِ دوم است.

پس از آن‌که اِریک برای محافظت از ملکه ناچار می‌شود برادرِ خودش را به قتل برساند، بلافاصله خود را بر نوکِ شمشیرش می‌اندازد و خودکشی می‌کند؛ چراکه برای او، مرگ آسان‌تر از زیستن با ننگِ خویشاوندکُشی است. همچنین، در فصلِ دومِ همین سریال، رِینیس تارگرین ــ «ملکه‌ای که هرگز نبود» ــ به رینیرا هشدار می‌دهد: «هیچ جنگی به‌اندازه‌ی جنگِ میانِ خویشاوندان در چشمِ خدایان نفرت‌انگیز نیست.» این جمله در سراسرِ کتاب‌ها به‌مثابه‌ی باوری عمیق و ریشه‌دار تکرار می‌شود؛ باوری که فارغ از دین یا خاستگاهِ افراد، تقریباً همه به آن اعتقاد دارند. بنابراین، کاری که در طولِ این مقاله می‌خواهم انجام دهم، بررسیِ این پرسش است: باور به نفرین‌شدگیِ خویشاوندکُشان از کجا سرچشمه گرفته است؟ و مهم‌تر آن‌که، این موضوع چگونه به پادشاه شدنِ برن استارک در پایانِ سریالِ «بازی تاج‌و‌تخت» مربوط می‌شود؟ جواب احتمالاً شما را شگفت‌زده خواهد کرد. چراکه برای رسیدن به آن، نه‌تنها باید کهن‌ترین و باستانی‌ترین لایه‌های اسطوره‌شناسیِ جهانِ مارتین را موشکافی کنیم، بلکه به‌تدریج متوجه خواهید شد که مسئله‌ی خویشاوندکُشی هدفِ نهاییِ این مقاله نیست؛ بلکه صرفاً نقشِ دریچه‌ای را ایفا می‌کند که ما را به‌سویِ یکی از مهم‌ترین معماهای جهانِ مارتین هدایت خواهد کرد و باعث می‌شود تا پایان‌بندی جنجال‌برانگیزِ «بازی تاج‌و‌تخت» را از زاویه‌ای کاملاً تازه ببینید.

برای شروعِ بررسی‌مان باید از مرگِ برادرانِ کارگیل آغاز کنیم، چراکه کلیدِ این موضوع در سرگذشتِ آن‌ها نهفته است ــ یا دست‌کم آنچه الهام‌بخشِ خلقتِ این کاراکترها بوده است. ماجرا از این قرار است؛ در نامه‌نگاری‌ای متعلق به سال ۲۰۰۱ که در وب‌سایتِ هواداریِ «وستروس دات اُرگ» منتشر شد، یکی از طرفداران از جُرج آر. آر. مارتین پرسیده بود که منبعِ الهامِ او برای خلقِ برادرانِ کارگیل چه بوده است. مارتین در پاسخ توضیح می‌دهد که سِر اِریک و سِر آریک از دو شوالیه‌ی دوقلو، «سِر بالین» و «سِر بالان»، در افسانه‌های آرتوری الهام گرفته شده‌اند. جهتِ اطلاع، سِر بالین و سِر بالان دو برادرِ نفرین‌شده بودند که سرنوشتِ مُقدرشده‌‌شان این بود که یکدیگر را به قتل برسانند. در نتیجه، طی سلسله‌ای از اتفاقات، آن‌ها بی‌آن‌که از هویتِ واقعیِ یکدیگر آگاه باشند، باهم مبارزه می‌کنند و سرانجام به‌دستِ یکدیگر کُشته می‌شوند. اما نکته‌ی جالبِ ماجرا این‌جاست؛ سِر بالین و سِر بالان تنها منبعِ الهامِ برادران کارگیل «نبوده است». بلکه در جهانِ مارتین نمونه‌های دیگری نیز از این کهن‌الگو دیده می‌شود.

«گارت، پادشاهِ اعظمِ نخستین انسان‌ها بود. بااین‌حال، داستان‌های دیگر می‌خواهند به ما بقبولانند که او هزاران سال پیش از نخستین انسان‌ها می‌زیسته و نه فقط نخستین انسان در وستروس، که تنها انسانی بوده که در طول و عرضِ زمین قدم می‌زده»

برای مثال، بِیلون گریجوی، پدرِ تیان گریجویِ خودمان، به‌دستِ برادرش کُشته می‌شود؛ بِیلور تارگرین، که به‌تازگی در فصل اول سریالِ «شوالیه‌ی هفت‌پادشاهی» درخشید، به‌دستِ برادرش مِیکار تارگرین کُشته می‌شود. همچنین، پادشاه بِیلورِ مقدس، نُهمین پادشاهِ سلسله‌ی تارگرین، به‌سببِ خشکه‌مذهبی‌بودنْ در امرِ مملکت‌داری عملکردِ ضعیفی داشت. شایعه است که درنهایت، به دستِ عمویِ خود مسموم شد و جان باخت تا از آبروریزیِ بیشترِ قلمرو، ناشی از رفتارهای افراطی‌اش، جلوگیری شود. اما هنوز تمام نشده است: در جهانِ «نغمه»، شخصیتی افسانه‌ای با نامِ «بِیلِ آوازخوان» وجود دارد که یکی از پادشاهانِ آن‌سویِ دیوار بود. داستانِ او بسیار مُفصل‌تر از آن است که در این مقاله بگنجد، اما در همین حد کافی است بدانیم که او به‌دستِ پسرِ خود کشته می‌شود؛ بی‌آن‌که پسر از هویتِ واقعیِ پدرش آگاه باشد. علاوه‌بر همه‌ی این‌ها، در کتاب‌ها شخصیتی به نامِ «سِر بیلون سوآن» وجود دارد که در حال حاضر یکی از اعضای گاردِ محافظانِ پادشاه تامن است. بیلون برادری به نامِ «سِر دانل سوآن» دارد. در متنِ کتاب سرنخ‌های متعددی وجود دارد که نشان می‌دهد بیلون و دانل ممکن است به‌زودی با یکدیگر مبارزه کنند. قابل‌ذکر است که نشانِ خانوادگی‌ای که جرج آر. آر. مارتین برای خاندان سوآن (به‌معنی: قو) در نظر گرفته، دو قو را نشان می‌دهد که رُخ به رخِ یکدیگر ایستاده‌اند و به نظر می‌رسد درحالِ نبرد با یکدیگرند.

همان‌طور که تاکنون حتماً متوجه شده‌اید، نامِ تمامِ شخصیت‌هایی که به دستِ خویشاوندانشان کشته شده‌اند ــ بیلون، بیلور، بِیل ــ از آوایی مشابه برخوردارند. بنابراین، با توجه به این الگوی نام‌گذاری، به احتمالِ زیاد این سِر بیلون سوآن است که هنگامِ برخوردِ شمشیرها به‌دستِ برادرش دانل از پا درمی‌آید. و بدین‌ترتیب، بیلون به فهرستِ نسبتاً بلندِ قربانیانِ خویشاوندکُشی در داستان افزوده می‌گردد. با نگاهی به تمامِ این خویشاوندکُشان که نام‌هایی با الگویی یکسان دارند، روشن است که مارتین تلاش کرده تا این الگو را به‌عنوانِ یک موتیفِ پنهان و تکرارشونده در اثرِ خود بگنجاند. اما پرسشِ اصلیِ ما همچنان پابرجاست: چرا؟ چرا خویشاوندکُشی چنین نقشِ برجسته‌ای در داستان دارد؟ و دقیقاً چگونه و از چه زمانی خویشاوندکُشی به یک تابوی فرهنگی و اجتماعی در جامعه‌ی وستروس بدل شد؟ برای پاسخ به این پرسش‌ها باید به رویدادی تاریخی و اسطوره‌ای در گذشته‌ی بسیار دورِ وستروس رجوع کنیم: «اولین شبِ طولانی». در سریالِ «بازی تاج‌وتخت»، اطلاعاتِ محدودی درباره‌ی گذشته‌های دورِ وستروس ــ از جمله وقایعِ مربوط به نخستین شبِ طولانی ــ ارائه می‌شود.

در سریال، برن استارک در یکی از رؤیاهایش، با تاریک‌ترین رازِ فرزندانِ جنگل روبه‌رو می‌شود: این‌که آن‌ها در گذشته‌های دور، وایت‌واکرها را از انسان‌های نخستینی که اسیر کرده بودند خلق کردند. هنگامی که برن بیدار می‌شود، از فرزندانِ جنگل توضیح می‌خواهد و آن‌ها تلاش می‌کنند توضیح دهند که چاره‌ی دیگری نداشتند، چراکه با انسان‌ها درحالِ جنگ بودند. اما در کتاب‌ها، افسانه‌ها و اسطوره‌های مفصلی درباره‌ی شخصیت‌ها و رویدادهای دورانِ باستانِ وستروس وجود دارد. در میانِ آن‌ها، دو شخصیتِ افسانه‌ایِ کلیدی حضور دارند که در ادامه‌ی مقاله با آن‌ها سروکار خواهیم داشت؛ چراکه آن‌ها کلیدِ پاسخ به پرسش‌هایی هستند که بالاتر درباره‌ی خویشاوندکُشی مطرح کردیم.

اولین شخصیت به «گارتِ سبزدست» مشهور است. گارتِ سبزدست اغلب به‌عنوانِ «پادشاهِ اعظمِ نخستین انسان‌ها» و خدایِ باروی، حاصلخیزی و بخشنده‌ی زندگی به تصویر کشیده می‌شود. او جدِ بسیاری از خاندان‌های اشرافیِ ناحیه‌ی ریچ و حتی برخی از خاندان‌های نجیبِ خارج از ریچ، از جمله خاندان استارک و خاندانِ لنیستر به‌شمار می‌رود. در کتابِ «دنیای یخ و آتش» درباره‌اش می‌خوانیم: «این‌طور نوشته شده که گارت، پادشاهِ اعظمِ نخستین انسان‌ها بود. او آنان را از شرقِ رهبری کرد و از طریقِ سرزمینِ اتصال به وستروس آوَرد. بااین‌حال، داستان‌های دیگر می‌خواهند به ما بقبولانند که او هزاران سال پیش از نخستین انسان‌ها می‌زیسته و نه فقط نخستین انسان در وستروس، که تنها انسانی بوده که در طول و عرضِ زمین قدم می‌زده و با غول‌ها و فرزندانِ جنگل سروکار داشته است. برخی حتی می‌گویند که او یک خدا بوده است. حتی درباره‌ی نامِ او اتفاق‌نظر وجود ندارد. ما او را گارتِ سبزدست می‌نامیم، اما در قدیمی‌ترین داستان‌ها نامش گارتِ سبزمو یا صرفاً گارتِ سبز عنوان شده است.»

«برخی داستان‌ها می‌گویند که او دستانِ سبز، موهای سبز یا درسرتاسرِ بدنش پوستِ سبز داشته است (برخی حتی به او شاخِ گوزن داده‌اند). برخی داستان‌های دیگر می‌گویند او از سرتاپا سبزپوش بوده است و مطمئناً این متداول‌ترین تصویرِ او در نقاشی‌ها، پرده‌های دیوارکوب و مجسمه‌هاست. بیشتر محتمل است که لقبِ او از استعدادش به‌عنوانِ باغبان و زارع آمده باشد، خصیصه‌ای که همه‌ی  داستان‌ها بر آن اتفاق‌نظر دارند. آوازخوانان می‌خوانند: گارت ذرت را می‌پروراند، درختان را به میوه می‌رساند و گُل‌ها را می‌شکفاند. گفته شده این گارت بود که نخستین بار زراعت را به انسان‌ها آموخت. پیش از او همه‌ی انسان‌ها شکارچی بودند: دوره‌گرانی بی‌وطن که برای اِمرارِ معاش مُدام در حرکت بودند. تا این‌که گارت به آنان بذر هدیه داد و نشان داد که چگونه بکارند و چگونه محصول را از زمین دِرو کنند. او به هرجا که قدم می‌گذاشت، پشت‌سرش مزارع، دهکده‌ها و باغستان‌ها رشد می‌کردند. یک خورجین بر شانه‌هایش داشت که پُر از بذر بود و هرجا می‌رفت بذر می‌پاشید و همان‌طور که شایسته‌ی خدایان است، خورجینِ او پایان‌ناپذیر بود و درونش دانه‌های همه‌ی درختان، حبوبات، میوه‌ها و گُل‌های جهان وجود داشت».

همچنین در وصفِ او آمده است: «در برخی داستان‌ها، این خدای سبز در هر پاییز با ریختنِ برگِ درختان می‌مُرد و با آمدنِ بهار دوباره زنده می‌شد». قابل‌ذکر است که نوادگانِ گارتِ سبزدست بر تختی زنده، معروف به «تختِ بلوط»، می‌نشستند؛ زنده از این جهت که این تخت درونِ یک درختِ بلوط تراشیده شده بود ــ درختی که خودِ گارتِ سبزدست آن را کاشته بود. همچنین در قلعه‌ی های‌گاردن (مقرِ باستانیِ خاندان گاردنر، نوادگانِ گارتِ سبزدست) سه درختِ ویروودِ بلند و کهن وجود دارد که ساقه‌ها و شاخ‌وبرگ‌هایشان در طولِ قرن‌ها چنان درهم تنیده شده‌اند که همچون یک درختِ واحد با سه تنه‌ی به‌هم‌پیوسته به نظر می‌رسند. براساسِ افسانه‌ها، این سه درخت نیز به دستِ خودِ گارتِ سبزدست کاشته شده‌اند.

نکته‌ی مهمِ دیگری که باید درباره‌ی گارتِ سبزدست بدانید، این است که او به‌احتمالِ زیاد یک «سبزبین» ــ یا به تعبیرِ دقیق‌تر، نوعی «پادشاهِ سبزبین» ــ بوده است. مارتین هرگز به‌طور مستقیم سبزبین‌بودنِ گارت را تأیید نمی‌کند، اما در سراسرِ متن سرنخ‌های متعددی پراکنده کرده که به‌وضوح بر این مسئله دلالت دارند. سرنخ اول: همان‌طور که گفتم افسانه‌ها می‌گویند گارت سه درختِ ویروودِ درهم‌تنیده، معروف به «سه آوازخوان»، را در مرکزِ جنگلِ خدایانِ های‌گاردن ــ قلعه‌ای که خود او نیز بنیان گذاشته بود ــ کاشت. کاشتنِ ویروودها معمولاً کاری است که انتظار داریم از فرزندانِ جنگل، یعنی «آوازخوانانِ سرودِ زمین»، سر بزند؛ یا دست‌کم از کسی که پیوندی عمیق و آشناییِ نزدیکی با ویروودها دارد، مانند یک سبزبین یا نوعی نگهبان و مراقبِ ویروودها. سرنخِ مهمِ دیگری که نشان می‌دهد گارتِ سبزدست باید با سبزبینی و تغییرجلددادن (اسکین‌چنجینگ) پیوند داشته باشد، این است که چندین نفر از فرزندانِ او ویژگی‌هایی دارند که به‌شدت یادآورِ تغییرجلددهندگان هستند؛ تا جایی که یکی از آن‌ها به‌طور مستقیم «تغییرجلددهنده» توصیف می‌شود. برای مثال، در توصیفِ یکی از فرزندانِ گارت که «رُز اهلِ دریاچه‌ی سرخ» نام دارد می‌خوانیم: «او یک تغییرجلددهنده بود و می‌توانست خود را به یک مرغِ ماهی‌خوار تبدیل کند. برخی می‌گویند این توانایی گاهی در زنانِ خاندانِ کِرین که نوادگانِ او هستند، ظاهر می‌شود».

قطعه‌ی جالبِ دیگری نیز در پازلِ «گارتِ سبزدست به‌عنوانِ سبزبین» وجود دارد، و آن «تختِ بلوط» افسانه‌ای است؛ همان تختِ چوبیِ زنده‌ای که پادشاهانِ حاکمِ ریچ از خاندانِ گاردنر همیشه بر آن می‌نشستند. این تخت، اگرچه از جنسِ ویروود نیست، اما همچنان تختی چوبی و ــ مهم‌تر از آن ــ زنده است. اگر این تخت، یک تختِ زنده از جنسِ ویروود بود، هیچ‌کدام‌مان تردیدی نداشتیم که دقیقاً با چه چیزی روبه‌رو هستیم: نوادگانِ آن پادشاهِ سبزرنگ بر تختی از ویروود می‌نشینند، پس طبیعتاً باید پادشاهانی سبزبین باشند. اما مسئله این است که این تخت از ویروود ساخته نشده؛ از بلوط ساخته شده است. پس قضیه از چه قرار است؟ در دنیایِ «نغمه‌ی یخ و آتش»، اگر قرار باشد غیر از ویروودها فقط یک درختِ دیگر را درختی جادویی در نظر بگیریم ــ درختی که سبزبین‌ها احتمالاً بتوانند از آن استفاده کنند ــ آن درخت بدونِ‌شک بلوط است.

برای مثال، درختِ قلبِ بارانداز پادشاه ــ همان درختی که نِد استارک، سانسا و آریا شب‌ها زیرِ آن برای خدایانِ قدیم دعا می‌کنند ــ به‌جای ویروود، یک درختِ بلوط است؛ آن‌هم بلوطی که مانندِ ویروودها چهره‌ای روی آن حکاکی شده است. این موضوع عملاً چنین پیامی را منتقل می‌کند که اگر ویروودی در دسترس نباشد، بلوط بهترین جایگزینِ ممکن است. همچنین، در کتابِ «رقصی با اژدهایان»، وقتی وحشی‌های آن‌سوی دیوار از دیوار عبور می‌کنند و به جنوب می‌آیند، روی سه درختِ مختلفْ چهره حک می‌کنند. سومینِ آنها یک درختِ بلوطِ بزرگ است. خلاصه این‌که، ماجرای «تخت بلوط» این است ما با یک تختِ زنده‌ی ساخته‌شده از درخت طرفیم که قدیمی‌ترین پادشاهانِ وستروس بر آن می‌نشسته‌اند. طبق افسانه، این تخت توسط کسی کاشته شده که سابقه‌ی کاشتنِ ویروودها را نیز داشته و به‌احتمال زیاد نخستین پادشاهِ سبزبینِ وستروس بوده است. با توجه به تمام این مدارک، سخت است که بپذیریم داستانِ این تختِ زنده که به یک پادشاهِ سبزرنگ نسبت داده می‌شود، هیچ ارتباطی با سبزبینی و جادوی آن نداشته باشد؛ حتی اگر از جنسِ بلوط باشد و نه ویروود.

نکته‌ی که سعی دارم روشن کنم این است: این تصویر از گارتِ سبزدست به‌عنوانِ خدای باروری و حاصلخیزی و پادشاهِ تابستان آشکارا ارجاعی است به خدایی به‌نامِ «کُرنونوس» در اسطوره‌شناسیِ سِلتی؛ کرنونوس نیز خدای باروری و حاصلخیزی‌ست که او نیز با پوستی سبز، موهایی سبزرنگ و شاخ‌هایی بر سر به تصویر کشیده می‌شود. درست همانندِ گارت، کرنونوس در اسطوره‌شناسیِ سِلتی نیز با چرخه‌ی فصل‌ها پیوند دارد؛ جایی که تجسدهای تابستانی و زمستانیِ او می‌میرند و هم‌زمان با تغییرِ فصل‌ها دوباره زاده می‌شوند. دو جشنِ آیینیِ مهم که با کرنونوس مرتبط‌اند، انقلابِ زمستانی و انقلابِ تابستانی هستند. در این زمان‌ها، زمستان و تابستان واردِ نبرد می‌شوند. در این کشمکشِ فصلی، تابستان در قالبِ «پادشاهِ بلوط» تجسم می‌یابد و زمستان در قالبِ «پادشاهِ خاس». در افسانه‌ها، یکی از این پادشاهان دیگری را شکست می‌دهد یا به قتل می‌رساند. پادشاهِ شکست‌خورده سپس در دورانِ غیبتِ خود دوباره نیرو می‌گیرد تا بازگردد و دیگری را شکست دهد؛ و بدین‌ترتیب، چرخه‌ی فصل‌ها تداوم پیدا می‌کند.

در برخی روایت‌ها، پادشاهِ بلوط و پادشاهِ خاس دو تجسدِ متفاوت از کرنونوس به شمار می‌روند، اما در روایت‌هایی دیگر، آن‌ها دو پادشاهِ جداگانه‌اند که اغلب به‌صورتِ دو برادر به تصویر کشیده می‌شوند؛ برادرانی که هم‌زمان با چرخشِ فصل‌ها، تا ابد در حالِ نبرد با یکدیگرند. با توجه به این‌که گارتِ سبزدست نیز در جهانِ مارتین در پاییز می‌میرد و در بهار بازمی‌گردد، به‌احتمال زیاد مارتین هنگامِ شکل‌دادن به این افسانه از اسطوره‌ی پادشاهِ بلوط و پادشاهِ خاس الهام گرفته است. فقط این نکته را به خاطر بسپارید که بلوط و خاس در برخی روایت‌ها برادر معرفی می‌شوند، چون این موضوع بعداً اهمیت پیدا خواهد کرد.

علاوه‌بر افسانه‌ی گارتِ سبزدست، کتابِ «دنیای یخ و آتش» افسانه‌ی کهن و عجیبی را نیز در شمال بازگو می‌کند؛ افسانه‌ای درباره‌ی شخصیتی که با نامِ «نخستین پادشاه» شناخته می‌شود. براساسِ افسانه‌های شمال، «نخستین پادشاه» فرمانروایی بود که زمانی بر تمامِ نخستین انسان‌ها حکمرانی می‌کرد و آن‌ها را از شرق به وستروس هدایت کرد. نامِ واقعیِ او ناشناخته است. در شمالِ وستروس، شهری به‌نام «باروتاون» (به‌معنی: شهرِ گورپُشته) قرار دارد؛ در این شهر تپه‌ای بزرگ و پوشیده از چمن وجود دارد که به «گورپُشته‌ی بزرگ» مشهور است. طبقِ افسانه‌ها، جسدِ «نخستین پادشاه» در «گورپُشته‌ی بزرگ» دفن شده است. اما نکته‌ی مهمی که سعی دارم به آن برسم این است: طبقِ قصه‌های قدیمی، گورپُشته‌ی بزرگ اسیرِ نفرینی‌ست که اجازه نمی‌دهد هیچ انسانِ زنده‌ای با نخستین پادشاه رقابت کند. «این نفرین باعث شد مدعیانِ دروغینِ پادشاهی ظاهرشان مانندِ جنازه‌ها سفید شود؛ نفرین قُوت و حیات را از آنان بیرون می‌کشید».

به بیانِ دیگر، با توجه به این تکه‌متن، چنین به نظر می‌رسد که «نخستین پادشاه» نوعی کنترل یا پیوندِ جادویی با زندگی و نیروی حیات دارد ــ مشابهِ افسانه‌ی گارتِ سبزدست. بنابراین می‌توان چنین برداشت کرد که این دو روایت در یک سنتِ اسطوره‌ایِ مشترک ریشه دارند. به‌ویژه با توجه به این‌که در افسانه‌های شمالی، «نخستین پادشاه» به‌عنوان اولین پادشاهِ اعظمِ نخستین انسان‌ها معرفی می‌شود که آن‌ها را از شرق به وستروس هدایت کرد، در افسانه‌های جنوبی نیز از «گارتِ سبزدست» به‌عنوان پادشاهِ اعظمِ نخستین انسان‌ها یاد می‌شود که آنان را از شرق به وستروس هدایت کرد. بنابراین، طرفداران مُعتقدند همان‌طور که در اسطوره‌شناسیِ سِلتی، «پادشاه بلوط» و «پادشاهِ خاس» دو تجسدِ متفاوت از کرنونوس به شمار می‌روند، این موضوع احتمالاً درباره‌ی «نخستین پادشاه» و «گارتِ سبزدست» نیز صدق می‌کند؛ این‌که آنها دو تجسدِ متفاوت از یک مفهومِ مشترک‌اند.

اما اکنون اجازه بدهید برای لحظاتی از «نخستین پادشاه» و «گارتِ سبزدست» فاصله بگیریم و با یکی دیگر از شخصیت‌های اسطوره‌ایِ وستروس آشنا شویم که به بحثِ ما مربوط است: «پادشاهِ خاکستری»؛ که به‌عنوانِ پادشاهِ افسانه‌ای جزایرِ آهن شناخته می‌شود. در کتابِ «دنیای یخ و آتش» درباره‌ی او می‌خوانیم: «افسانه‌ها می‌گویند که در عصر قهرمانان، آهن‌زادگان شهریاری توانا داشتند که تنها پادشاهِ خاکستری خوانده می‌شد. پادشاهِ خاکستری بر خودِ دریا حکمرانی می‌کرد و یک پَریِ دریایی را به همسری گرفته بود تا پسران و دخترانش بتوانند به انتخابِ خود در بالا یا زیرِ امواج زندگی کنند. موها و ریش و چشمانِ او مانندِ دریایی زمستانی، خاکستری بود و نامش از همین‌جا آمده بود... او به مدتِ هزار سال بر جزایرِ آهن حکم راند، تا این‌که پوستش به رنگِ خاکستریِ موها و ریشش درآمد».

«افسانه‌ها می‌گویند که در عصر قهرمانان، آهن‌زادگان شهریاری توانا داشتند که تنها پادشاهِ خاکستری خوانده می‌شد. پادشاهِ خاکستری بر خودِ دریا حکمرانی می‌کرد و یک پَریِ دریایی را به همسری گرفته بود»

نکته‌ی مهمِ دیگری که باید درباره‌ی پادشاهِ خاکستری بدانید این است: «اقدام‌هایی که کشیشان و آوازخوانانِ جزایرآهن به پادشاهِ خاکستری نسبت می‌دهند، فراوان و حیرت‌آور است. این پادشاهِ خاکستری بود که آتش را به زمین آورد؛ او به خدایِ طوفان طعنه زد تا این‌که خدا آذرخشی فرود آورد و درختی را آتش زد. همچنین پادشاه خاکستری به انسان‌ها آموخت که تور ببافند، دریانوردی کنند و نخستین قایقِ دراز را از چوبِ سخت و رنگ‌پریده‌ی ایگ (درختی شیطانی که از گوشتِ انسان تغذیه می‌کرد) بتراشند». از توصیفاتِ ارائه‌شده درباره‌ی پادشاه خاکستری چه چیزی دستگیرمان می‌شود؟ نخست آن‌که، از شرحِ او چنین برمی‌آید که در میانِ آهن‌زادگان فرمانروایی وجود داشته که بیش از آن‌که انسان باشد، به جسدی زنده شباهت داشته است؛ موجودی که تنها پیوسته پیرتر می‌شده است. این در تضادِ کامل با گارتِ سبزدست که پوست و موی سبز او با رنگِ زندگی و باروری پیوند دارد، قرار می‌گیرد. درمقایسه، پادشاه خاکستری از نظرِ بصریِ نقطه‌ی مقابلِ اوست: با پوستی خاکستری، چشمانی خاکستری و مویی خاکستری ــ رنگی که پیری و مرگ را تداعی می‌کند. درواقع، پادشاهِ خاکستری و دینِ «خدایِ مغروق» به‌سادگی با مفهومِ مرگ قابل‌شناسایی‌اند؛ جمله‌ی «آن‌چه مُرده است، هرگز نمی‌میرد» مشهورترین شعارِ این دین است.

نکته‌ی بعدی آن‌که، اقداماتِ پادشاه خاکستری و گارتِ سبزدست در تضادی آشکار با یکدیگر قرار دارند: از یک‌سو، گارتِ سبزدست را داریم که به‌عنوان کسی شناخته می‌شود که بذر پخش می‌کرد و درخت می‌کاشت؛ درمقایسه، مهم‌ترین اعمالِ پادشاهِ خاکستری این است که به خدایِ طوفان طعنه می‌زند و باعث می‌شود او آذرخشی بفرستد که درنهایت به سوختن و نابودیِ یک درخت منجر می‌شود. همچنین، پادشاهِ خاکستری به انسان‌ها می‌آموزد که از چوبِ رنگ‌پریده‌ی «درختی شیطانی که از گوشتِ انسان تغذیه می‌کرد» قایق بسازند. در این‌جا نیز به‌جایِ کاشتن و آفرینش، با تخریب و ویرانیِ درخت مواجهیم. همچنین باید اشاره کرد که منظور از «چوبِ رنگ‌پریده‌ی درختِ شیطانی» درواقع همان درختِ ویروود است که تنه‌ای سفیدرنگ دارد. و این‌که گفته می‌شود درخت از گوشتِ انسان تغذیه می‌کرد، اشاره‌ای است به رسمِ کهنِ آویختنِ بقایای مُردگان به‌عنوانِ قربانی از شاخه‌های درختانِ ویروود؛ موضوعی مفصل که به بحثِ ما مربوط نمی‌شود. گارت و پادشاهِ خاکستری درواقع در نوعی رابطه‌ی معکوس قرار دارند؛ آن‌ها را می‌توان آینه‌ی یکدیگر دانست، یا به بیان دقیق‌تر، دو قطبِ متضاد. از یک‌سو، گارت به‌عنوان «مردِ سبز» و کسی که درختِ ویروود می‌کارد شناخته می‌شود؛ کسی که نوادگانش بر تختی زنده و ساخته‌شده از درختِ ویروود می‌نشستند. در سوی دیگر، «پادشاهِ خاکستری» قرار دارد که به‌عنوان «مردی خاکستری» توصیف می‌شود و او به‌طور نمادین حتی به نابودیِ درختان دست می‌زند.

افزون‌بر‌این، فرهنگِ آهن‌زادگان اساساً کشاورزی را طرد می‌کند و سبکِ زندگیِ کشاورزانه‌ای را که گارت به انسان‌ها آموخت، امری ننگ‌آور می‌داند. درواقع، نوادگانِ مستقیمِ پادشاهِ خاکستری ــ که ما آن‌ها را به‌خوبی با نامِ خاندانِ گریجوی می‌شناسیم ــ با شعارِ مشهورِ «ما دانه نمی‌کاریم» شناخته می‌شوند. افزون‌براین، فرمانروای جزایر آهن و رئیسِ خاندان گریجوی با عنوانِ «اربابِ دروگرِ پایک» شناخته می‌شود. واژه‌ی «دروگر» (Reaper) درعین‌حال می‌تواند هم به مرگ اشاره داشته باشد و هم به برداشتِ محصول. در موردِ آهن‌زادگان، هر دو معنای آن به‌نوعی قابل‌انطباق است. در دورانِ باستان، آهن‌زادگان دقیقاً چنین می‌کردند: آن‌ها در امتدادِ سواحل یورش می‌بُردند، محصولات را می‌دزدیدند، زمین‌‌های کشاورزی را غارت می‌کردند و درختان را قطع می‌کردند. این رفتار از نگاهِ آیینِ خدایانِ قدیم، نوعی توهین و نقضِ مقدساتِ دینی محسوب می‌شد؛ خصوصاً با توجه به این‌که، همان‌طور که در اسطوره‌ی پادشاه خاکستری آمده، آهن‌زادگان از چوبِ رنگ‌پریده‌ی درختانِ ویروود برای ساختنِ قایق استفاده می‌کردند.

برای مثال، در کتابِ «دنیای یخ و آتش» می‌خوانیم که: در سپیده‌دمِ روزگاران جنگل‌های گسترده‌ای در جزایرِ «وایکِ بزرگ»، «هارا» و «اورمونت» وجود داشت، اما کشتی‌های جزایر آهن آن‌چنان نیازِ سیری‌ناپذیری به چوب داشتند که این جنگل‌ها یکی پس از دیگری از میان رفتند. درنتیجه، آهن‌زادگان ناچار شدند برای تأمینِ چوبِ موردنیازشان به جنگل‌های وسیعِ وستروس، یعنی سرزمین‌های خارج از مجمع‌الجزایرِ آهن، روی بیاورند. و علاوه‌بر نمادهای مرگ و غارت که در فرهنگِ آن‌ها دیده می‌شود، نشان‌های خانوادگیِ خاندان‌های آهن‌زادگان نیز گواهِ دیگری بر همین موضوع است: همان‌طور که در تصویرِ بالا قابل مشاهده است، نه‌تنها نمادِ «داس» در نشانِ بسیاری از خاندان‌های جزایر آهن دیده می‌شود، بلکه نشانِ خاندان‌های متعددی نیز به مرگ پیوند خورده است؛ از جمله طنابِ دار، اسکلت، یا پیکری در اعماقِ دریا که ماهی‌ها از آن تغذیه می‌کنند. نکته‌ی مهمِ بعدی که باید بدانید این است که در افسانه‌ها آمده که پادشاهِ خاکستری یک برادرِ بزرگ‌تر داشته: «همه‌ی خاندان‌های بزرگِ آهن‌زاده ادعا دارند که نوادگانِ پادشاه خاکستری و پسرانش هستند، به‌جز خاندانِ گودبِرادِر از جزایرِ ویکِ قدیم و ویکِ بزرگ که به‌شکلِ عجیبی خود را از خونِ برادرِ ارشدِ پادشاهِ خاکستری می‌دانند».

بنابراین اگر شروع کنیم به کنار هم گذاشتنِ این قطعاتِ پازل، به‌تدریج تصویری شکل می‌گیرد: نخست، ما گارتِ سبزدست را داریم؛ به این نتیجه رسیدیم که گارتِ سبزدست و «نخستین پادشاه» درواقع دو تجسدِ متفاوت از یک خدایِ واحد هستند. گارتِ سبزدست/نخستین پادشاه به‌عنوانِ خدایِ باروری و حاصلخیزی شناخته می‌شود. پس از آن‌که گارتِ سبزدست/نخستین پادشاه می‌میرد و در «گورپشته‌ی بزرگ» واقع در بارو‌تون دفن می‌شود، گفته شده است که این گورپشته «اسیرِ نفرینی‌ست که اجازه نمی‌دهد هیچ انسانِ زنده‌ای با نخستین پادشاه رقابت کند. این نفرین باعث شد مدعیانِ دروغینِ پادشاهی ظاهرشان مانندِ جنازه‌ها سفید شود؛ نفرین قُوت و حیات را از آنان بیرون می‌کشید». اما در سوی دیگر، «پادشاهِ خاکستری» قرار دارد؛ پادشاه خاکستری نه‌تنها با موها و چشم‌های خاکستری‌اش ظاهری پیر، فرسوده و مُرده دارد، بلکه به‌عنوانِ نابودکننده‌ی درختان نیز شناخته می‌شود.

اینجاست که به مهم‌ترین بخشِ بررسی‌مان می‌رسیم: طرفداران معتقدند نفرینِ نخستین پادشاه ــ همان نفرینی که باعث می‌شد ظاهرِ مدعیانِ دروغینِ پادشاهی همچون جنازه‌ها سفید شود و قوت و حیات از آن‌ها بیرون کشیده شود ــ درواقع علیهِ پادشاهِ خاکستری اعمال شده است. به‌عبارت دیگر، پادشاه خاکستری برادرِ خودش (گارتِ سبزدست) را می‌کُشد و درعوض گارتِ سبزدست نفرینش می‌کند و قوت و حیاتِ او را از وجودش بیرون می‌کشد و درنتیجه ظاهرش را جنازه‌وار می‌کند. اجازه بدهید این ایده را با یک مثال از متنِ کتاب توضیح بدهم: جرج آر. آر. مارتین معمولاً از اسطوره‌ها و افسانه‌های کهنِ جهانِ خود برای شخصیت‌پردازیِ کاراکترهای داستان‌هایش در زمانِ حال بهره می‌گیرد. او شخصیت‌هایش را به نمونه‌های عینی، زنده و حاضر و آماده‌ای از چهره‌های اسطوره‌ای و تاریخی تبدیل می‌کند. برای مثال، همان‌طور که در مقاله‌ی اخیرم توضیح دادم، دانکنِ بلندقامت به‌عنوانِ تجسدِ عینیِ شخصیتِ افسانه‌ای «فلوریانِ دلقک» ترسیم می‌شود. حالا این موضوع درباره‌ی «گارت سبزدست» و «پادشاه خاکستری» نیز صادق است.

در کتاب‌های «نغمه»، رِنلی براتیون و برادرش استنیس براتیون به‌طور سمبلیک نقشِ گارت سبزدست و پادشاه خاکستری را ایفا می‌کنند. در سریالِ «بازی تاج‌و‌تخت»، پیوندِ رِنلی با گارتِ سبزدست کمرنگ‌تر شده است؛ او بیشتر لباس‌هایی با رنگ‌های زیتونی و قهوه‌ای می‌پوشد و تاجی با شاخ‌هایِ کوتاهِ طلایی بر سر دارد. اما در کتاب‌ها، رِنلی زرهی کاملاً سبزرنگ به تن می‌کند و کلاه‌خودی با شاخ‌های بلند بر سر می‌گذارد (شبیه به کلاه‌خودِ شاخ‌دارِ لایونل براتیون از سریال «شوالیه‌ی هفت‌پادشاهی»)؛ ظاهری که آشکارا قرار است تداعی‌گرِ گارتِ سبزدست باشد. در واقع، انگار او با نسخه‌ای از «لباسِ گارتِ سبزدست» در حالِ قدم‌زدن است. نکته این‌جاست؛ پس از آن‌که رِنلی به دستِ برادرش استنیس کُشته می‌شود، دفعه‌ی بعد که استنیس را می‌بینیم، او لباس‌هایی خاکستری بر تن دارد و نوعی دگرگونیِ جنازه‌وار و خاکستری را تجربه کرده است. در توصیفِ او می‌خوانیم: «استنیس تونیکی از پشمِ خاکستری، شنلی سرخِ تیره و کمربندی ساده از چرمِ سیاه بر تن داشت که شمشیر و خنجرش از آن آویزان بود. تاجی سرخ‌وطلایی با زبانه‌هایی شبیه شعله، دورِ پیشانی‌اش را گرفته بود. ظاهرش شوکه‌کننده بود. او دَه سال پیرتر از زمانی به نظر می‌رسید که داووس هنگامِ ترکِ استورمزاِند او را دیده بود. ریشِ کوتاه‌شده‌ی پادشاه با تارهایی خاکستری همچون تارِ عنکبوت پوشیده شده بود و او دست‌کم دو سنگ وزن کم کرده بود. استنیس هرگز مردی فربه نبود، اما اکنون استخوان‌هایش زیرِ پوستش مانند نیزه‌هایی حرکت می‌کردند، گویی می‌خواستند راهی برای بیرون‌زدن پیدا کنند. حتی تاجش نیز برای سرش بیش از حد بزرگ به نظر می‌رسید. چشمانش همچون گودال‌هایی آبی در فرورفتگی‌های عمیقِ صورتش گم شده بودند و فرمِ یک جمجمه را می‌شد زیرِ چهره‌اش دید».

بنابراین، بله؛ پس از آن‌که استنیس، رِنلی را ــ که با رنگِ سبز و شاخ‌ها آشکارا یادآورِ گارتِ سبزدست است ــ به قتل می‌رساند، دفعه‌ی بعد که او را می‌بینیم، لباسِ خاکستری بر تن دارد و ظاهری فرسوده و جنازه‌وار پیدا کرده است. این نمادپردازیِ آشکار و پررُنگ، عمداً برای انتقالِ معنا طراحی شده است. حالا اجازه بدهید برای لحظه‌ای به پادشاه خاکستری، برادرِ گارت، بازگردیم، چون اگر آنچه اینجا مطرح کردیم درست باشد، پادشاهِ خاکستری همیشه خاکستری نبوده است. درست همان‌طور که استنیس از ابتدا ظاهری خاکستری و جنازه‌وار نداشت و تنها پس از به قتل رساندنِ برادرش دچار این دگرگونی می‌شود، به‌احتمال زیاد همین مسئله درباره‌ی پادشاهِ خاکستری نیز صدق می‌کند. دگرگونیِ پادشاه خاکستری احتمالاً نتیجه‌ی نفرینی بوده که پس از کشتنِ برادرش بر او نازل شد. اما پیش از این تحول، طرفداران معتقدند که احتمالِ زیادی وجود دارد که او ظاهری شبیه برادرش داشته باشد؛ و شخصیتی از جنسِ گارتِ سبزدست بوده.

با توجه به این نکته، می‌خواهم نظرتان را به نشانِ خاندانِ «گِرِی‌آیرون» جلب کنم؛ خاندان گری‌آیرون یکی از خاندان‌های منقرض‌شده‌ی جزایر آهن است. نشانِ این خاندان سرِ «پادشاهِ دریا» را به تصویر می‌کشید: چهره‌ای سفیدرنگ با ریش و موهایی از جلبکِ دریاییِ سبزِ تیره، همراه با تاجی سیاه بر زمینه‌ای خاکستری. جالب است بدانید که با وجودِ توضیحاتِ مُفصلی که کتاب «دنیای یخ و آتش» درباره‌ی تاریخ، اساطیر و افسانه‌های جزایرِ آهن ارائه می‌دهد، تقریباً هیچ اطلاعاتی درباره‌ی این به‌اصطلاح «پادشاهِ دریا»ی مرموز به ما داده نشده است. درعوض، ما با «پادشاه خاکستری» آشنا می‌شویم که در توصیفِ او آمده است که «بر خودِ دریایی حکم می‌راند». نکته اینجاست؛ اگر کسی بر خودِ دریا حکومت کند، طبیعتاً می‌توان او را «پادشاه دریا» نیز نامید؛ یا به بیانِ دیگر، «پادشاهِ خاکستری» و «پادشاهِ دریا» ــ چهره‌ای که بر نشانِ خاندانِ گری‌آیرون نقش بسته ــ درواقع یک شخصیتِ یکسان و واحد هستند. با در نظر گرفتنِ این نکته، خیلی زود می‌توان به این نتیجه رسید که شاید جرج آر. آر. مارتین از طریقِ نشانِ خاندانِ گری‌آیرون درواقع تصویری از پادشاهِ خاکستری پیش از دگرگونیِ بزرگش در اختیارمان قرار داده باشد.

داستانِ گارتِ سبزدست و پادشاهِ خاکستری، به‌عنوانِ روایتِ «برادر علیه برادر»، در اصل به کهن‌الگویِ «هابیل و قابیل» در ادیانِ ابراهیمی تعلق دارد.

چهره‌ی «پادشاهِ دریا» ــ با صورتی سفیدرنگ و ریش و موهایی از جلبکِ دریاییِ سبز ــ که بر نشانِ خاندانِ گری‌آیرن نقش بسته، در حقیقت می‌تواند تصویرِ پادشاهِ خاکستری پیش از آن باشد که دگرگون شود و حالتی جنازه‌وار پیدا کند. واضح است که شباهت‌های قابل‌توجهی میانِ گارتِ سبزدست، با موها و ریشِ سبزرنگش، و «پادشاهِ دریا» با ریش و موهایی از جلبکِ دریاییِ سبز دیده می‌شود. پادشاه خاکستری پیش از آن‌که برادرش، یعنی گارتِ سبزدست، را به قتل برساند و از سوی او نفرین شود، ظاهری سبزرنگ و مشابهِ برادرش داشته است.

نکته‌ی مهمی که باید درباره‌ی این نفرین بدانید ــ و احتمالاً خودتان تاکنون متوجهِ آن شده‌اید ــ این است که داستانِ گارتِ سبزدست و پادشاهِ خاکستری، به‌عنوانِ روایتِ «برادر علیه برادر»، در اصل به کهن‌الگویِ «هابیل و قابیل» در ادیانِ ابراهیمی تعلق دارد. در کتاب مقدس، قابیل برادرِ خود را می‌کُشد و در واکنش، خدا او را نفرین می‌کند و نشانه‌ای بر او می‌نهد تا زندگی برایش به مجازات تبدیل شود. با وجود این‌که قابیل خود کشاورز بود، زمین نیز به‌واسطه‌ی خونِ برادرش نفرین می‌شود؛ به‌گونه‌ای که دیگر برای او حاصلخیزی و باروری ممکن نیست. درواقع، قابیل دیگر قادر به کِشت نیست و نفرینِ الهی او را به رنجی ابدی و نوعی خشکیِ زمین محکوم می‌کند. اتفاقاً مارتین این مفهومِ خشکسالیِ ناشی از قتلِ برادر به‌دستِ برادر را در یکی از داستان‌های «دانک و اِگ» نیز به کار می‌گیرد. در کتابِ «شمشیرِ قسم‌خورده»، دومین داستان از مجموعه‌داستان‌های «دانک و اِگ»، بخشی وجود دارد که در آن می‌خوانیم: «خشکسالی هیچ نشانه‌ای از پایان نشان نمی‌داد و هزاران نفر از مردمِ فرودست به جاده‌ها زده بودند تا جایی را پیدا کنند که هنوز باران در آن می‌بارید. لُرد زاغِ خونین به آن‌ها دستور داده بود به سرزمین‌ها و اربابانِ خود بازگردند، اما عده‌ی کمی فرمان او را اطاعت کردند. بسیاری خشکسالی را به گردنِ زاغِ خونین و پادشاه اِریس می‌انداختند. می‌گفتند این مجازاتی از سوی خدایان است، چراکه خویشاوندکُش در چشمِ آنان نفرین‌شده است».

در این تکه‌متن، منظور از «زاغِ خونین»، شخصیتِ بریندن ریورز، دستِ پادشاهِ وقتِ مملکت است. بریندن ریورز در جریانِ جنگِ داخلی تارگرین‌ها معروف به نخستین شورشِ بلک‌فایر، دیمون بلک‌فایر، برادرِ ناتنیِ خود را کشته بود. بنابراین، مردمِ فرودستِ وستروس خشکسالیِ سرزمین را نتیجه‌ی نفرین‌شدنِ بریندن ریورز به‌سببِ ارتکابِ خویشاوندکُشی تلقی می‌کردند. به بیان دیگر، مارتین در این تکه‌متن به اسطوره‌ی هابیل و قابیل ارجاع می‌دهد. طبقِ یکی از روایت‌های اسطوره‌شناسیِ سِلتی، قابیل بعد از به قتل رساندنِ برادرش توسط خدا مجبور می‌شود تا به شخصیتی معروف به «آنکو» تبدیل شود. آنکو به‌صورتِ مردی یا اسکلتی ظاهر می‌شود که ردایی سیاه و کلاهی بزرگ بر تن دارد که چهره‌اش را پنهان می‌کند، یا گاهی صرفاً به شکلِ یک سایه دیده می‌شود. او داسی در دست دارد و گفته می‌شود بر بالای ارابه‌ای برای جمع‌آوریِ مردگان می‌نشیند، یا کالسکه‌ای بزرگ و سیاه را می‌راند که چهار اسبِ سیاه آن را می‌کشند. به بیانِ دیگر، تصویرِ شخصیتِ «فرشته‌ی مرگ» ــ یا به عبارتِ دقیق‌تر «دروگرِ مرگ» ــ اسکلتی داس‌به‌دست که ردایی سیاه بر تن دارد و به‌عنوانِ نمادِ جهانیِ مرگ شناخته می‌شود، از همین شخصیتِ «آنکو» در اسطوره‌شناسیِ سِلتی الهام گرفته شده است.

پس، نتیجه می‌گیریم که در برخی روایت‌ها، قابیل و «فرشته‌ی مرگ/دروگرِ مرگ» شخصیتی یکسان و واحد هستند. اجازه بدهید دوباره به نشانِ خاندان‌های جزایر آهن که بالاتر درباره‌شان صحبت کردیم بازگردیم. حتماً یادتان هست که یکی از نمادهای رایج در نشان‌های خانوادگیِ آهن‌زادگان، «داس» بود. اکنون، با توجه به این‌که روشن شد پادشاهِ خاکستری به‌طور نمادین نقشِ قابیل را در این روایت ایفا می‌کند و نیز با در نظر گرفتن این‌که قابیل در اسطوره‌شناسیِ سِلتی با فرشته‌ی داس‌به‌دستِ مرگ پیوند داده می‌شود، می‌توان دریافت که چرا نمادِ «داس» تا این اندازه در نشان‌های خاندان‌های آهن‌زادگان متداول، پُررنگ و تکرارشونده است. حالا به یاد بیاورید آنچه درباره‌ی «پادشاهِ بلوط» و «پادشاهِ خاس» گفتم؛ دو شخصیتی که به‌ترتیب تجسدِ تابستان و زمستان هستند. در این میان، روایتِ سومریِ «اِمِش و اِن‌تِن» نیز وجود دارد و بسیاری از پژوهشگران به شباهت‌های میان این داستان و روایتِ قابیل و هابیل اشاره کرده‌اند. آن‌ها بر این باورند که اِمِش و اِن‌تِن می‌توانند پیش‌نمونه‌هایی باشند که چارچوبِ اولیه‌ی روایتِ کتاب مقدس را شکل داده‌اند.

اسطوره‌ی اِمش و اِن‌تِن که به «مناظره‌ی بینِ زمستان و تابستان» نیز معروف است، یکی از اسطوره‌های آفرینشِ سومری است. داستان به شکل چکامه‌ای رقابتی میانِ دو برادر به نام‌های اِمِش (تابستان) و اِنتِن (زمستان) روایت می‌شود که هر یک برتریِ خود را در برابر دیگری ادعا می‌کند. در این داستان شخصیتی به نام «اِنلیل» وجود دارد که به‌عنوانِ خدای کانونی و اصلیِ پانتئونِ سومریان شناخته می‌شود. در این داستان، انلیل با تپه‌ای آمیزش می‌کند و از آن دو برادر به نام‌های اِمِش (تابستان) و اِن‌تِن (زمستان) زاده می‌شوند. سرنوشتِ هر یک از آنان از پیش تعیین شده است: تابستان شهرها و روستاها را بنا می‌کند و فراوانیِ محصول را به ارمغان می‌آورد، درحالی‌که زمستان سیلاب‌های بهاری و آبِ فراوان برای آبیاری فراهم می‌سازد. این دو برادر هدایای خود را به خانه‌ی زندگیِ اِنلیل می‌برند و در آن‌جا مناظره‌ای درباره‌ی برتری‌های خود آغاز می‌کنند. تابستان ادعا می‌کند که زمستان مردم را دچار سرما و سختی می‌کند، و زمستان در پاسخ می‌گوید که او بر آبیاری فرمان می‌راند و انبارهای غله را انباشته می‌سازد. درنهایت، انلیل زمستان را پیروزِ این مناظره اعلام می‌کند و دو برادر با یکدیگر آشتی می‌کنند. بِنت آلستر، پژوهشگر، توضیح می‌دهد که پیروزیِ زمستان بر تابستان به این دلیل است که او آبی را فراهم می‌کند که برای کشاورزی در اقلیمِ گرمِ بین‌النهرینِ باستان ضروری بوده است.

بنابراین، آنچه در قالبِ «پادشاهِ خاکستری» با آن مواجهیم، در مجموع تجسدِ یک خدایِ مرگ است؛ نوعی «دروگرِ مرگ». این مسئله از طریقِ انبوهی از نمادهای مربوط به مرگ، نابودی درختان و درو کردن برجسته می‌شود تا مفهومِ موردنظر کاملاً به مخاطب منتقل شود. او تجسدِ زمستان است و در مقامِ دشمنِ خدایِ باروری، یعنی گارت، قرار می‌گیرد؛ گارتی که خود نمادِ رویش، زندگی، حاصلخیزی، تابستان و درخت است. همچنین، همان‌طور که در داستانِ هابیل و قابیل نیز نفرینی برای خویشاوندکُشی وجود دارد ــ قابیل، که خود کشاورز است، پس از کشتنِ برادرش نفرین می‌شود و زمین نیز به‌واسطه‌ی خونِ برادرش دچارِ نفرین می‌گردد؛ به‌گونه‌ای که دیگر حاصلخیزی و باروری برای او ممکن نیست ــ همین الگو درباره‌ی رابطه‌ی پادشاهِ خاکستری و برادرش، گارتِ سبزدست، نیز صدق می‌کند. پس از آن‌که گارت به‌دستِ پادشاهِ دریا کشته می‌شود، برادرش نفرین می‌شود؛ ظاهری همچون جنازه‌ها پیدا می‌کند و قوت و نیروی حیات از وجودش بیرون کشیده می‌شود و به پادشاهِ خاکستری بدل می‌گردد. اکنون، سؤالی که در این نقطه مطرح می‌شود این است که: چرا؟ چرا مارتین تا این اندازه برای خلقِ چنین نمادپردازیِ پیچیده و عمیقی درباره‌ی این مضمون و به‌طور خاص این دو شخصیتِ تاریخی زحمت کشیده است؟ و این مسئله، همان‌طور که در آغازِ مقاله گفتم، دقیقاً چه ارتباطی با نخستین شبِ طولانی و همچنین پادشاه شدنِ برن استارک در سریال دارد؟

همان‌طور که گفتم، سِر اِریک و سِر آریک کارگیل کلیدِ این معما را در اختیار دارند؛ یا دقیق‌تر بگوییم، کلیدِ حلِ این معما در منبع الهامِ آن‌ها، یعنی سِر بالین و سِر بالان، نهفته است. اما پیش از آن‌که به جوابِ این سؤال برسیم، ابتدا باید چند نکته را درباره‌ی فصل‌ها و نحوه‌ی کارکردِ آن‌ها در جهانِ وستروس درک کنیم. در جهانی که مارتین خلق کرده، چرخه‌ی فصل‌ها غیرقابل‌پیش‌بینی است و عملاً از نظمِ طبیعیِ خود خارج شده است. درواقع، گاهی یک فصل برای چندین سالِ متوالی ادامه پیدا می‌کند و تغییرِ آن ظاهراً تنها به شانس و اتفاق وابسته است. برای مثال، در آغازِ «بازی تاج‌و‌تخت»، شخصیت‌ها در طولانی‌ترین تابستانِ ثبت‌شده در تاریخِ وستروس زندگی می‌کنند. در کتابِ «دنیای آتش و یخ» دراین‌باره می‌خوانیم: «هرچند سیتادل از مدت‌ها پیش در جست‌و‌جویِ راهی بوده تا طول و شیوه‌یِ تغییرِ فصل‌ها را پیش‌بینی کند، اما همه‌ی این تلاش‌ها محکوم به شکست بوده است. سپتون بارت در یک رساله‌ی چند بخشی این بحث را مطرح می‌کند که بی‌ثباتیِ فصل‌ها امری‌ست که به فنِ جادو مرتبط است، نه به دانشِ قابل‌اتکا».

جُرج آر. آر. مارتین در مصاحبه‌ای در سالِ ۲۰۰۷ توضیح داد که بی‌نظمیِ فصل‌ها در جهانِ وستروس منشأیی جادویی دارد، نه طبیعی.

با‌این‌حال، شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد این بی‌نظمیِ فصلی همیشه بخشی از طبیعتِ جهانِ وستروس نبوده است. در جایی دیگر در کتاب «دنیای یخ و آتش» دراین‌باره می‌خوانیم: «کتابِ اندازه‌گیریِ روزها نوشته‌ی استاد نیکول ــ که در مجموع اثری ارزشمند و سرشار از مطالبِ مفید است ــ به‌نظر می‌رسد تحتِ‌تأثیرِ همین نظریه قرار دارد. نیکول بر پایه‌ی پژوهش‌هایش درباره‌ی حرکتِ ستارگان در سپهرِ آسمان، استدلال می‌کند ــ هرچند نه‌چندان قانع‌کننده ــ که شاید فصل‌ها زمانی طولی منظم داشته‌اند و تنها براساسِ نحوه‌ی قرارگیریِ جهان در برابر خورشید در مسیرِ آسمانی‌اش تعیین می‌شده‌اند. اصلِ ایده‌ی او به‌اندازه‌ی کافی منطقی به نظر می‌رسد: اگر کوتاه و بلند شدنِ روزها نظمی ثابت‌تر می‌داشت، فصل‌ها نیز احتمالاً منظم‌تر بودند. اما او هیچ مدرکی پیدا نکرد که نشان دهد چنین وضعیتی واقعاً زمانی وجود داشته است؛ مگر در کهن‌ترین افسانه‌ها و روایت‌های باستانی.» پس نه‌تنها سپتون بارت ــ که بسیاری از نظریه‌هایش همواره درست از آب درآمده است ــ ادعا می‌کند که بی‌نظمیِ فصل‌ها منشأیی جادویی دارد، بلکه استاد نیکول نیز بر این باور است که چرخشِ فصل‌ها از ابتدا چنین بی‌نظم و غیرقابل‌پیش‌بینی نبوده‌اند.

اما تأییدِ واقعی مستقیماً از سوی خودِ نویسنده ارائه شد. جُرج آر. آر. مارتین در مصاحبه‌ای در سالِ ۲۰۰۷ توضیح داد که بی‌نظمیِ فصل‌ها در جهانِ وستروس منشأیی جادویی دارد، نه طبیعی. او همچنین گفت که همین چرخه‌ی ناپایدارِ فصل‌ها یکی از مهم‌ترین ایده‌هایی بود که الهام‌بخشِ او برای آغازِ نگارشِ کتابِ «بازی تاج‌و‌تخت» شد. مارتین توضیح می‌دهد که روزی ناگهان فصلی تقریباً به‌صورتِ کامل در ذهنش شکل گرفت؛ همان فصلی که در آن برن استارک توله‌های دایروولف را در میانِ «برفِ تابستانی» پیدا می‌کند. او می‌گوید عبارتِ «برفِ تابستانی» از همان ابتدا در ذهنش وجود داشت و همین ایده او را به سمتِ مفهومِ بی‌ثباتیِ فصل‌ها هدایت کرد؛ این احساس که «چیزی در نظمِ طبیعیِ فصل‌های این جهان اشتباه است». از آنچه تا این‌جا گرد آورده‌ایم، می‌دانیم که فصل‌ها در گذشته‌های دور زمانی منظم بوده‌اند. اما اگر چنین نظمی وجود داشته، پس باید رخدادی باعثِ برهم‌خوردنِ آن شده باشد؛ چیزی که این چرخه را «شکسته» است. بنابراین، پرسشِ واقعی که باید از خود بپرسیم این است: چه چیزی باعثِ این تغییر شد و این بی‌نظمی از کجا آغاز شد؟

پاسخ در واقع نسبتاً ساده است: رخدادی که این وضعیت را ایجاد کرده، احتمالاً به «اولین شبِ طولانی» بازمی‌گردد؛ دوره‌ای در تاریخ که در آن خورشید ناپدید شد و زمستانی سخت فرارسید که یک نسلِ کامل ادامه یافت، و درست در همان زمان بود که آدرها یا وایت‌واکرها برای نخستین‌بار پدیدار شدند. با توجه به اهمیت و نمادپردازی‌ای که مارتین با دقت درسراسرِ این مجموعه برای برجسته‌کردن تمِ «خویشاوندکُشی» به کار بُرده است؛ همچنین، با توجه به نمادپردازی‌ای که مارتین میانِ باروری و مرگ، تابستان و زمستان، به کار برده است، می‌توان چنین نتیجه گرفت که این رخداد احتمالاً با مرگِ یک چهره‌ی «گارتِ سبزدست»‌گونه و دگرگونیِ برادرش پیوند دارد؛ امری که در شکل‌گیریِ آن زمستانِ جادویی و درنهایت بی‌نظمیِ فصل‌هایی که پس از آن ادامه یافته‌اند، نقش داشته است. و همان‌طور که درباره‌ی دگرگونیِ جنازه‌وارِ پادشاهِ خاکستری صحبت کردیم، در سریال نیز شاهدِ نوعی دگرگونی در شکل‌گیریِ «شاهِ شب» هستیم؛ چهره‌ای که او نیز به‌نوعی با مرگ و زمستان پیوند دارد. منظورم از دگرگونیِ شاهِ شب، صحنه‌ای است که در آن فرزندانِ جنگل طی فرایندی جادویی و اسرارآمیز، خنجری از جنسِ شیشه‌ی اژدها را در سینه‌ی یکی از نخستین انسان‌ها فرو می‌کنند و او را به شاهِ شب دگرگون می‌سازند.

از آنچه درباره‌ی گارتِ سبزدست می‌دانیم، او با درختان، ویروودها، طبیعت و به‌عنوانِ یک سبزبین احتمالاً با خدایانِ کهن و فرزندانِ جنگل هم‌سو بوده است. اگر گارت واقعاً یک سبزبین بوده باشد، نکته‌ی جالب درباره‌ی آن‌ها این است که هنگام مرگ، تنها بدنشان است که واقعاً می‌میرد؛ روح‌شان دوام می‌آورد. در کتاب «رقصی با اژدهایان»، جوجن رید دراین‌باره به برن استارک می‌گوید:  «آوازخوان‌های جنگل کتابی نداشتن. نه جوهر، نه کاغذ و نه زبانِ نوشتاری. به‌جاش درختان رو داشتن، و از همه مهم‌تر، درختانِ نیایش رو داشتن. وقتی که مُردن، داخلِ چوب رفتن، داخلِ برگ و شاخه و ریشه، و درختان به یاد آوردَن. همه‌ی نغمه‌ها و وِردهاشون، گذشته و دعاهاشون رو، هرآنچه که درباره‌ی این دنیا می‌دونستن. اُستادها بهت می‌گن که درختان نیایش برای خدایان قدیم مقدس هستن. آوازخوان‌ها معتقدن که درختانِ نیایش خودِ خدایان قدیم هستن. وقتی که آوازخوان‌ها می‌میرن، بخشی از این خدایان می‌شن». (لازم به ذکر است که در این متن منظور از «آوازخوانان جنگل» همان «فرزندان جنگل» است.)

همان‌طور که می‌دانید، ما مفهومی به نام «کلاغِ سه‌چشم» داریم. در سریال «بازی تاج‌و‌تخت» ما می‌فهمیم که «کلاغ سه‌چشم» درواقع یک عنوان یا نوعی آگاهیِ جمعی است، نه یک شخصِ واحد. در نتیجه، برن صرفاً حلقه‌ای تازه در زنجیره‌ای طولانی از کلاغ‌های سه‌چشم است که هر یک، آگاهی و دانشِ کلاغ‌های پیشین را در خود جذب می‌کنند و ادامه می‌دهند. اگر یادتان باشد، در فصلِ آخرِ «بازی تاج‌و‌تخت»، پیش از آغازِ نبردِ وینترفل، این ایده مطرح می‌شود که قهرمانان برای شکست دادنِ ارتشِ مُردگان باید شاهِ شب را از میان بردارند. از آن‌جا که جادویِ زنده‌کردنِ مردگان از شاهِ شب سرچشمه می‌گیرد، کشتنِ او می‌تواند به نابودیِ ارتشِ مردگان نیز منجر شود. جِیمی لنیستر می‌گوید که در این صورت شاهِ شب هرگز خود را آشکار نخواهد کرد و در معرضِ خطر قرار نمی‌گیرد. اما برن استارک، در قامتِ کلاغِ سه‌چشم، پاسخ می‌دهد که شاهِ شب به سراغِ او خواهد آمد؛ چراکه پیش‌تر نیز چنین کاری را با کلاغ‌های سه‌چشمِ پیشین انجام داده است. سؤالی که مطرح می‌شود این است: آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که چرا شاهِ شب حاضر است برای روبه‌رو شدن با کلاغِ سه‌چشم، خود را شخصاً در معرضِ خطر قرار دهد؟ و آیا تا به حال اندیشیده‌اید که برن استارک از کجا می‌داند شاهِ شب شخصاً برای مواجهه با او به سراغش خواهد آمد؟

طبق این نظریه، مُحتمل‌ترین پاسخ این است که گارتِ سبزدست کلاغِ سه‌چشم بوده است و از آن‌جا که روحِ هر یک از کلاغ‌های سه‌چشم پس از مرگِ جسمانی‌شان به بخشی از یک آگاهیِ جمعی افزوده می‌شود، هر کلاغِ سه‌چشمِ جدید به خاطرات و آگاهیِ کلاغ‌های پیشین دسترسی دارد. این مسئله توضیح می‌دهد که چرا برن استارک می‌دانست شاهِ شب شخصاً برای مواجهه با او به سراغش خواهد آمد؛ چراکه برن، به‌عنوان جدیدترین کلاغِ سه‌چشم، به خاطراتِ نخستین کلاغِ سه‌چشم ــ گارتِ سبزدست ــ دسترسی دارد و از خصومت و کینه‌ی کهنه‌ای که میانِ شاهِ شب و گارتِ سبزدست وجود داشته، آگاه است. همچنین این مسئله توضیح می‌دهد که چرا هنگام مواجهه‌ی نهاییِ شاهِ شب با برن استارک، شاهدِ یک نگاهِ طولانی و معنادار میانِ آن‌ها هستیم.

دلیلِ این‌که گذشته‌ی شاهِ شب و رابطه‌اش با نخستین کلاغِ سه‌چشم در سریال بسط داده نمی‌شود، این است که دیوید بنیاف و دی.بی. وایس برای به پایان رساندنِ هرچه سریع‌ترِ سریال عجله داشتند و در قالبِ شش اپیزودِ فصلِ پایانی، زمانِ کافی برای پرداختن به چنین جزئیاتی وجود نداشت؛ این فقط یکی از جنبه‌های سریال بود که در اثرِ پایان‌بندیِ شتاب‌زده‌‌اش آسیب دید. اما دلیلِ دیگر این است که احتمالاً پرداخت به گذشته‌ی شاهِ شب برای یک سریالِ پیش‌درآمد کنار گذاشته شده بود. پیش از آن‌که «خاندان اژدها» به‌عنوانِ نخستین پیش‌درآمدِ «بازی تاج‌و‌تخت» ساخته شود، پروژه‌ی دیگری در حالِ توسعه و آماده‌سازی بود که «ماهِ خونین» نام داشت. این سریال قرار بود به «اولین شبِ طولانی» بپردازد و حتی اپیزودِ نخستِ آن نیز با نقش‌آفرینی نوآمی واتس فیلم‌برداری شده بود. اما نتیجه به‌اندازه‌ای رضایت‌بخش نبود که شبکه‌ی اچ‌بی‌اُ دستورِ تولیدِ کاملِ فصل را صادر کند.

اما از این موضوع که بگذریم، لازم است درباره‌ی موضوعی دیگر صحبت کنیم: حالا چیزی که شاید ندانید این است که جرج آر. آر. مارتین پیش از آن‌که ایده‌ی «بازی تاج‌و‌تخت» به ذهنش برسد، در حال نوشتنِ کتابِ دیگری بود. داستانی که او آن زمان رویش کار می‌کرد، رمانی علمی‌‌تخیلی به نام «آوالون» بود؛ عنوانی که نشان می‌دهد او به‌شدت از اسطوره‌های شاه آرتور الهام گرفته بود، چراکه آوالون جزیره‌ای افسانه‌ای و جادویی است که گفته می‌شود شمشیرِ اکسکالیبورِ شاه آرتور در آن ساخته شده بود و بعدها نیز آرتور پس از زخمی‌شدنِ مرگبارش در نبردِ کَملَن به آن‌جا برده شد تا بهبود پیدا کند. از آن زمان به بعد، آوالون به یکی از نمادهای اصلیِ اسطوره‌شناسیِ آرتوری بدل شد؛ جایگاهی مشابهِ قلعه‌ی افسانه‌ایِ آرتور، یعنی کَمِلوت. اما مهم‌تر آن‌که، برخی نیز باور دارند که آوالون همان مکانی است که شاه آرتور در آن دفن شده است؛ یا در برخی روایت‌ها، جایی است که او در قامتِ پادشاهی جاودان آرمیده ــ پادشاهی که هرگز واقعاً نمُرده و قرار است روزی در زمانِ نیازِ بریتانیا بازگردد؛ همان «پادشاهِ گذشته و آینده».

حالا جالب است بدانید که رُمانِ «پادشاهِ گذشته و آینده» نوشته‌ی تی. اچ. وایت، یکی از پنج کتابِ فانتزی‌ای بود که جرج آر. آر. مارتین در سال ۲۰۱۸ به خوانندگانِ «بازی تاج‌و‌تخت» پیشنهاد کرده بود. این کتاب تقریباً همیشه در فهرستِ آثارِ پیشنهادیِ مارتین دیده می‌شود و حتی در دهه‌ی ۸۰، عنوانِ یکی از اپیزودهای سریالِ «منطقه‌ی گرگ‌و‌میش» که مارتین فیلمنامه‌اش را نوشته بود نیز «پادشاهِ گذشته و آینده» بود. نکته‌ای که سعی دارم روشن کنم این است که: طرفداران، بر اساسِ این نظریه، معتقدند مفهومِ «پادشاهِ گذشته و آینده» احتمالاً هنگامِ نگارشِ «آوالون» در ذهنِ مارتین حضور داشته است. با‌این‌حال، او این رمان را پس از نوشتنِ حدودِ سی صفحه کنار گذاشت؛ چراکه ناگهان ایده‌ی صحنه‌ای به ذهنش رسید که در آن برن استارک، دایروولف‌ها را در میانِ برف‌های تابستانی پیدا می‌کند. اما بیایید لحظه‌ای روی این نکته تأمل کنیم که مارتین دقیقاً در‌زمانی‌که ایده‌ی «بازی تاج‌و‌تخت» به ذهنش رسید، مشغولِ کار روی رمانی بود که از آوالون الهام می‌گرفت.

حالا با در نظر داشتنِ این نکته، اجازه بدهید دوباره به اسطوره‌شناسیِ شاه آرتور بازگردیم. در آغازِ مقاله، درباره‌ی برادران دوقلو، سِر بالین و سِر بالان صحبت کردیم. نکته‌ این است که یکی از آن دوقلوها فقط به‌خاطر کشتنِ برادرش مشهور نیست. ماجرا از این قرار است؛ یکی از شناخته‌شده‌ترین افسانه‌های آرتوری، روایتِ «پادشاهِ ماهیگیر» است. در این افسانه باور بر این است که سلامت و نیروی حیاتِ پادشاه با سرزمینش پیوندی مستقیم دارد؛ اگر پادشاه سالم، نیرومند و شکوفا باشد، سرزمین نیز رونق می‌گیرد و بارور می‌شود. در این افسانه، پادشاهِ ماهیگیر آخرین حلقه از سلسله‌ای طولانی از پادشاهان است که وظیفه‌ی نگهبانی از «جام مقدس» را بر عهده دارند. اما پس از یک سوءتفاهم، پادشاهِ ماهیگیر به سِر بالین و سِر بالان حمله می‌کند، و سِر بالین، بدون آن‌که قصدی داشته باشد، برای دفاع از خود از نیزه استفاده می‌کند و ضربه‌ای سرنوشت‌ساز وارد می‌شود که پادشاه را زخمی می‌کند. این زخم باعث می‌شود او ناتوان و زمین‌گیر شود و درنتیجه، پادشاهی‌اش نیز به سرزمینی بایر، خشک و بی‌حاصل تبدیل گردد.

افسانه‌ی پادشاهِ ماهیگیر از این جهت برای چرخه‌ی باروری اهمیت دارد که در آن می‌بینیم چگونه یک رویدادِ سرنوشت‌ساز می‌تواند به‌عنوانِ کاتالیزوری عمل کند و به سترونی و رنجی مداوم و بی‌پایان منجر شود؛ به عبارت دیگر، میانِ افسانه‌ی شاهِ ماهیگیر و افسانه‌ی گارتِ سبزدست نوعی هم‌ارزی وجود دارد؛ در این خوانش، مرگِ گارتِ سبزدست به‌مثابه‌ی رخدادی تعیین‌کننده، به آغازِ شبِ طولانی و زمستانی منتهی می‌شود که پایانی برای آن متصور نیست. اما نکته‌‌ی کلیدیِ ماجرا این‌جاست: بیشترِ پژوهشگران بر این باورند که چهره‌ای قدیمی‌تر از فولکلور و اسطوره‌شناسیِ سِلتی الهام‌بخشِ شخصیتِ پادشاهِ ماهیگیر بوده است، و آن چهره کسی نیست جز «برنِ مقدس» در اسطوره‌های سِلتی. همان‌طور که احتمالاً تاکنون حدس زده‌اید، «برنِ مقدس» منبعِ الهامِ مارتین برای خلقِ شخصیت برن استارک بوده است؛ تازه، جالب است بدانید که «برن» در زبانِ سِلتی به معنای «زاغ» یا «کلاغ» است. و همانندِ پادشاهِ ماهیگیر، برن استارک نیز در آغازِ داستانش، پس از سقوط از بلندی، دچار جراحتی می‌شود که پاهایش را فلج کرده و او را به کُما می‌بَرَد. در همین وضعیتِ کماگونه است که با کلاغِ سه‌چشم تماس پیدا می‌کند. وقتی برن از این رؤیایِ کُماگونه بیدار می‌شود، نخستین کاری که انجام می‌دهد این است که گرگِ خود را «سامر» (تابستان) نام‌گذاری می‌کند. با پیشرویِ رویدادهای سریال، برن به‌سوی جایگاهِ کلاغِ سه‌چشم کشیده می‌شود؛ جایی که سرنوشتش او را به تبدیل‌شدن به کلاغِ سه‌چشمِ بعدی سوق می‌دهد. و در این فرآیند، او با تمام کلاغ‌های سه‌چشمِ پیش از خود یکی می‌شود، از جمله نخستین آن‌ها، یعنی گارتِ سبزدست.

آنچه مارتین درنهایت احتمالاً برای برن استارک در نظر دارد، تبدیل‌شدن او به «شاهِ برن» است. سرنخ‌های متعددی در طولِ کتاب‌ها پراکنده شده‌اند که این نظریه را تقویت می‌کنند؛ سرنخ‌هایی که چنان گسترده‌اند که پرداختن به همه‌ی آن‌ها از حوصله‌ی این مقاله خارج است. بااین‌حال، از آن‌جا که مسیرِ تبدیلِ برن به پادشاهِ هفت‌پادشاهی در «بازی تاج‌و‌تخت» یکی از بحث‌برانگیزترین و از نظر بسیاری یکی از نقاطِ ضعفِ رواییِ سریال به شمار می‌رود، تصورِ شاه‌شدنِ برن در پایانِ کتاب‌ها در نگاه نخست ممکن است غیرمحتمل به نظر برسد. اما نکته‌ای که باید روشن شود این است که هدفِ مارتین در کتاب‌ها صرفاً پادشاه کردنِ برن نیست؛ بلکه آنچه او احتمالاً در پیِ آن است، بازگرداندنِ سرزمین به «پادشاهِ نخستینِ» خود است. این ایده بیش از آن‌که درباره‌ی به قدرت رسیدنِ برن باشد، درباره‌ی «بازسازی» و «ترمیم» است؛ درباره‌ی رفعِ گناهِ نخستین ــ یعنی کُشته شدنِ گارتِ سبزدست به‌دستِ برادرش ــ است؛ درباره‌ی غلبه بر زمستانِ بی‌پایان، و درباره‌ی بازگرداندنِ چرخه‌ی فصل‌ها به نظمِ طبیعیِ خود است. بدون‌شک مرگِ شاهِ شب در کتاب‌ها به‌شکلی کاملاً متفاوت از سریال رقم خواهد خورد (درواقع، در کتاب‌ها هنوز شخصیتی به‌نام شاه شب معرفی نشده است)، اما شکی نیست که برن استارک باید به‌نحوی در آن نقش داشته باشد تا این خطای باستانی را اصلاح کند. و طیِ این فرایند، شاه برن در قامتِ کلاغِ سه‌چشم، در یک معنا به «پادشاهِ گذشته و آینده»‌ی وستروس تبدیل خواهد شد و درنهایت بارِ دیگر ثبات و تابستان را به سرزمین بازخواهد گرداند.

فقط دورانِ باستانِ وستروس نیست که داستانش با یک مردِ شاخ‌دار یا پادشاهِ تابستان آغاز می‌شود. خطِ اصلیِ روایتِ «نغمه‌ی یخ و آتش» نیز در سطحی سمبلیک با شخصیتی مشابه آغاز می‌شود: رابرت براتیون.

همان‌طور که گفتم، گارتِ سبزدست در افسانه‌ها به‌طور گسترده به‌عنوانِ «نخستین پادشاهِ وستروس» شناخته می‌شود؛ کسی که طولانی‌ترین دودمانِ پادشاهیِ تاریخِ وستروس، یعنی خاندانِ گاردنر، را بنیان گذاشت. پادشاهی سبزرنگ و سبزبین، پیوندخورده با ویروودها و کاشتِ آن‌ها؛ و نه صرفاً یک پادشاهِ عادی، بلکه نخستین پادشاه. بنابراین، اگر برن به پادشاهی سبزبین و پیوندخورده با ویروودها برسراسرِ وستروس تبدیل شود، می‌توان گفت که او بیش از هر شخصیتِ دیگری درحالِ قدم‌گذاشتن در ردپایِ خودِ گارتِ سبزدست است. احتمالاً مارتین نیز پایان‌بخشیدن به داستان با پادشاهیِ یک سبزبین ــ شخصیتی مثل برن ــ را نوعی «بازگشت به ریشه‌ها» تصور می‌کند؛ بازگرداندنِ همه‌چیز به همان نقطه‌ای که از آن آغاز شده بود.

فقط دورانِ باستانِ وستروس نیست که داستانش با یک مردِ شاخ‌دار یا پادشاهِ تابستان آغاز می‌شود. خطِ اصلیِ روایتِ «نغمه‌ی یخ و آتش» نیز در سطحی سمبلیک با شخصیتی مشابه آغاز می‌شود: رابرت براتیون. رابرت هرچند سبزبین نیست، اما به‌روشنی می‌توان او را هم‌ارزِ گارتِ سبزدست یا دست‌کم تجسدِ پادشاهِ تابستان دانست. نه‌تنها نشانِ خاندانِ براتیون گوزن است، بلکه رابرت در جوانی نیز کلاه‌خودی با شاخِ گوزن بر سر می‌گذاشت (درست مانند کلاه‌خودی‌ که سِر لایونل براتیون در سریال «شوالیه‌ی هفت پادشاهی» بر سر دارد). اما ماهیتِ رابرت به‌عنوانِ یک پادشاهِ تابستانِ «گارت»‌گونه به‌اندازه‌ی مونولوگِ او خطاب به ند استارک، درباره‌ی تابستان در باراندازِ پادشاه، آشکار نمی‌شود؛ آن‌هم درست در همان دقایقِ نخستِ ورودِ رابرت به وینترفل.

ند استارک می‌گوید: «زمستون‌ها سخت می‌شن، اما استارک‌ها دووم میارن. همیشه دووم آوردیم». سپس، رابرت می‌گوید: «باید به جنوب بیای. باید قبل از این‌که تابستون فرار کنه، مزه‌اش رو بچشی. در های‌گاردن باغ‌های رُزِ طلایی تا جایی که چشم می‌بینه امتداد دارن. میوه‌ها اون‌قدر رسیده‌اند که در دهنت می‌ترکند؛ هندوانه، هُلو، شفتالو، تو همچنین شیرینی‌هایی رو نچشیدی. خودت می‌بینی، نمونه‌اش رو برات آوردم. حتی در استومرزاِند با اون بادهای شدید که از سمت خلیج می‌وزه، روزها اون‌قدر گرم می‌شه که حالِ تکون خوردن نداری. و باید شهرها رو ببینی، ند! همه‌جا پُر از گُله، بازارها پُر از غذا هستن، شرابِ تابستانی اون‌قدر ارزون و خوبه که تنها با نفس کشیدن مست می‌شی. همه چاق و مست و ثروتمند هستن.» خندید و با دست روی شکمِ فربه‌اش کوبید. «و دخترها، ند. قسم می‌خورم که زن‌ها با گرما حیا رو فراموش می‌کنن. درست زیرِ قلعه، لخت در رودخانه شنا می‌کنن. هوا برای پشم و خَز زیادی گرمه، پس حتی در خیابان‌ها با لباس‌های کوتاهی رفت‌و‌آمد می‌کنن که اگه پولشو داشته باشند ابریشمیه و اگه نداشته باشند کتانیه، اما وقتی عرق می‌کنن فرقی نمی‌کنه و لباس به بدن‌شون می‌چسبه، انگار که اصلاً لباس نپوشیدن».

نکته‌ی اول درباره‌ی مونولوگِ رابرت این است که اگر گارتِ سبزدست می‌توانست مونولوگی ایراد کند، احتمالاً چیزی شبیه به همین بود. نکته‌ی دوم این است که هدف از قرار دادن چنین «پادشاهِ تابستانِ اغراق‌آمیزی» بر تختِ وستروس در آغازِ روایت اصلی، برجسته‌کردنِ نقشِ چرخه‌ی فصل‌ها در خودِ داستان است. اگر به مسیرِ کلیِ روایت نگاه کنیم، «بازی تاج‌وتخت» با پایانِ یک تابستانِ طولانی و مرگِ رابرت ــ همان پادشاهِ تابستان ــ آغاز می‌شود. سپس داستان از دلِ پاییز و زمستان عبور می‌کند؛ جایی که پادشاهانِ تابستان یا در گورهایشان آرمیده‌اند، یا مثل برن استارک در دلِ غارهای هولناکِ ویروودی و پُر از استخوان، حضوری خاموش و دفن‌شده دارند. درنهایت، این روایت به «رویایِ بهار» ختم خواهد شد؛ جایی که بار دیگر برن استارک در قامتِ جدیدترین تجسدِ یک پادشاهِ تابستانی ظهور می‌کند و چرخه را به نقطه‌ی آغازینِ خود بازمی‌گرداند. به عبارت دیگر، تصادفی نیست که مارتین هم نخستین پادشاه در خط داستانیِ اصلی را، و هم «نخستین پادشاهِ وستروس» را به‌صورتِ یک مردِ شاخ‌دار و پادشاهِ تابستانی تصویر می‌کند. این پیامی است درباره‌ی این‌که داستان از کجا آغاز می‌شود و بنابراین در پایان نیز باید به کجا بازگردد؛ بازگشتِ پادشاهِ تابستانی در سطحِ اسطوره‌ای، همان چیزی است که پادشاهیِ برن استارک درنهایت واقعاً درباره‌ی آن است.

نظرات