موشکافی فصل سوم سیلو و تئوری‌های داغ، قسمت ششم

اونا منو مثل یه بنیان‌گذار زنده می‌بینن
شنبه 17 مرداد 1405 - 18:45
مطالعه 16 دقیقه
سریال سیلو فصل سوم
اگر از این پله‌ها بپرم پایین، مردم هم پشت سرم پایین می‌پرند. اونا منو مثل یه بنیان‌گذار زنده می‌بینن! قسمت ششم در نقش معمار نیمه دوم فصل ظاهر شد.

مقدمه

«دوست داری کمک کنی دنیا رو نجات بدیم؟»

این جمله‌ای است که قسمت ششم از فصل سوم سایلو با آن به پایان می‌رسد. اندکی به آن بیندیشید؛ شاید این ترسناک‌ترین جمله‌ کل فصل سوم باشد، چرا که در دنیای سایلو، هر بار کسی خواسته دنیا را نجات دهد، سرانجام ماجرا این بوده که ده‌ها هزار نفر زیر زمین دفن شده‌اند و حافظه‌شان پاک شده است.

پخش از رسانه

قسمت ششم، با نام«The Drive» ، دقیقاً همان‌جایی است که سریال پوست می‌اندازد. سایلو دیگر داستانِ بقا نیست؛ بازیِ شطرنجی است میان زنی که به‌تازگی حافظه‌اش بازگشته و الگوریتمی که هرگز چیزی را فراموش نکرده است. این قسمت پرسشی بی‌رحمانه پیش روی ما می‌گذارد، وقتی طرف مقابلت نه خسته می‌شود، نه اشتباه می‌کند و بدتر از همه، می‌تواند کاری کند که هیچ‌کس تو را به یاد نیاورد، حقیقت دیگر چه فایده‌ای دارد؟

از زاویه‌ای دیگر، درایو قسمتی است که در آن هیچ گلوله‌ای شلیک نمی‌شود، هیچ‌کس از پله‌ها به پایین پرتاب نمی‌شود، هیچ شورشی آغاز نمی‌شود، اما نسل‌کشیِ حافظه بی‌سروصدا آغاز می‌شود و همین تضاد میان آرامش ظاهری و خشونت پنهان، این قسمت را به یکی از حساب‌شده‌ترین ساعت‌های کل سریال بدل می‌کند.

با من، آرش عیاری، همراه باشید تا به سراغ اتفاقات مهم، سکانس‌های درخشان، نقطه‌ضعف‌هایی که نمی‌توان از آنها گذشت و مهم‌تر از همه، تئوری‌هایی که این هفته اینترنت را منفجر کردند، برویم.

شطرنج با ماشین — معامله‌ای که از اول باخته بود

این قسمت دقیقاً از همان جایی آغاز می‌شود که قسمت پنجم ما را رها کرد. ژولیت، نفس‌زنان، با حافظه‌ای که یک دیسپنسر پزِ قدیمی به او بازگردانده، خود را به گروه می‌رساند و همه‌چیز را بازگو می‌کند: سایلو ۱۷، جیمی یا همان سولو، کودکانِ زنده‌مانده و این‌که ساکنان ۱۷ پیش از نابودی، لوله‌های سیف‌گارد را مسدود کرده بودند.

اما جواهرِ اطلاعاتیِ این بخش را لوکاس آشکار می‌کند. او هارد درایوِ خردشده را ذره‌ذره کنار هم گذاشته و روی آن نقشه‌ای یافته است: دو خط از بیرونِ سایلو به داخل می‌آیند. یکی به IT متصل است، یکی به بخش قضایی. برنارد که اکنون با بدنی زخمی و غروری شکسته رسماً به جمع شورشیان پیوسته، آخرین تکه‌ پازل را می‌گذارد؛ خط آی‌تی برق را مستقیم از ژنراتورهای سایلو شماره یک می‌آورد. یعنی حتی اگر کل سایلو ۱۸ در تاریکی فرو رود، بخش آی‌تی همواره روشن می‌ماند. جمله‌ای ساده که کل معماری قدرت این دنیا را توضیح می‌دهد: آی‌تی هرگز به مردم وابسته نبوده، بلکه به ارباب متصل بوده است و آن خط دوم، به احتمال زیاد همان مسیری است که در «روز مبادا» گاز کشنده‌ی سیف‌گارد از آن وارد می‌شود. پاسخ یکی از قدیمی‌ترین پرسش‌های سریال؛ «سایلو ۱ چگونه می‌تواند از راه دور یک سایلو را بکشد؟» — درست همین‌جا، بسیار بی‌سروصدا و در میان یک کارگاه، داده شد.

کارگردانان ترجیح می‌دهند با لنزهای واید کار کنند، نه لنزهای تِله. دلیلش ساده است؛ با لنز تله، پس‌زمینه محو می‌شود و تمرکز کامل بر چهره‌ی بازیگر می‌افتد؛ اما در سایلو، خودِ سازه شخصیتی جداگانه است.

سپس به قلب قسمت می‌رسیم: مذاکره‌ی ژولیت با الگوریتم. نخست به این تصمیم توجه کنید؛ ژولیت فرار نمی‌کند؛ تسلیم می‌شود. هم به این دلیل که برنارد نیمه‌جان در تعقیب‌وگریزی دیگر دوام نمی‌آورد و هم از آن‌رو که دریافته دستگیری‌اش می‌تواند جرقه‌ی شورشی دیگر باشد و این یعنی اهرم فشار. ژولیتِ فصل یک با مشت به در می‌کوبید؛ ژولیتِ این قسمت با برگه‌ی مذاکره وارد اتاق می‌شود. این خود قوسِ شخصیتیِ کاملی است که سریال بدون شعار دادن به ما نشان می‌دهد.

پیشنهاد ژولیت به الگوریتم این است: عملیات نجات برای آوردن سولو و کودکانِ سایلو ۱۷. در ازای آن حاضر است بار دیگر داروی سرکوب حافظه مصرف کند و حتی اجازه دهد کودکانِ تازه‌وارد نیز دارو دریافت کنند؛ عقب‌نشینی‌ای دردناک از همه‌چیزهایی که برایشان جنگیده است. هدف واقعیِ ژولیت اما چیز دیگری است: در سایلو ۱۷ نقشه‌هایی وجود دارد که نشان می‌دهد لوله‌ی سیف‌گارد دقیقاً از کجای بخش قضایی وارد می‌شود. از آن‌جا که تمام سایلوها از یک نقشه ساخته شده‌اند، آن سند به معنای کلید خنثی‌سازی سلاح نهاییِ سایلوشماره یک در خانه‌ی خودشان است.

الگوریتم در آغاز کوتاه نمی‌آید؛ می‌گوید اعداد فاجعه را پیش‌بینی می‌کنند. سپس ژولیت نام ناکس و شرلی را مطرح می‌کند و این‌جا جزئیاتی زیبا داریم. الگوریتم آن‌ها را رد می‌کند، زیرا این دو نفر برای بقای سایلو ۱۸ بیش از حد حیاتی‌اند. برای ناکس که نگران بارداریِ شرلی بود، این رد شدن نفسی راحت است؛ برای ژولیت یعنی باید دو نفر مصرف‌شدنی پیشنهاد دهد. با محاسبه‌ای سرد که خود جای بحث اخلاقی دارد، لوکاس و کندی را پیش می‌فرستد. تأیید می‌شود. ژولیت از والت بیرون می‌آید و فکر می‌کند بازی را برده است.

با سیستمی که خود هم قاضی، هم طرف معامله و هم ضامنِ اجراست، مذاکره تنها نامِ مؤدبانه‌ی تسلیم است.

اکنون سریال بی‌رحمانه ضربه‌ی چاقو را وارد می‌کند. الگوریتم، در خلوتِ خود با کامیل، پرده را کنار می‌زند؛ لوکاس و کندی هرگز به سایلو ۱۷ نمی‌رسند. کل معامله نمایشی بود تا ژولیت آرام بماند. نقشه‌ی واقعی، حذف ژولیت از حافظه‌ی جمعیِ سایلو است؛ نه با کشتن او که از او شهید بسازد، بلکه با ریختن ویتامینD+ در آب، تا نفوذش همچون ویروس در جمعیت پخش نشود. کامیل با خونسردی‌ای که مو بر تن آدمی سیخ می‌کند پاسخ می‌دهد: «من دو ساعت پیش این فرایند را آغاز کردم.»

از نگاه یک منتقد، این هوشمندانه‌ترین حرکتِ قسمت است. سریال پیروزیِ قهرمانش را پیش چشم ما، در کمتر از ده دقیقه، به تله بدل می‌کند و پیامِ نمادینِ فصل را محکم بر زمین می‌کوبد: با سیستمی که خود هم قاضی، هم طرف معامله و هم ضامنِ اجراست، مذاکره تنها نامِ مؤدبانه‌ی تسلیم است.

سایلو از همان فصل اول اصلی بصری و مشخص داشته است؛ کارگردانان ترجیح می‌دهند با لنزهای واید کار کنند، نه لنزهای تِله. دلیلش ساده است؛ با لنز تله، پس‌زمینه محو می‌شود و تمرکز کامل بر چهره‌ی بازیگر می‌افتد؛ اما در سایلو، خودِ سازه شخصیتی جداگانه است، برای همین دوربین همواره می‌کوشد پس‌زمینه را واضح نگه دارد و شخصیت‌ها را در دل فضایی که در آن زندگی می‌کنند نشان دهد، نه جدا از آن. این اصل در قسمت ششم نیز کاملاً حس می‌شود؛ چه در راهروهای کارگاهی که بیلینگز و هنک به دنبال سرنخ می‌گردند، چه در خانه‌ی سیمز، دوربین بیش از آن‌که تنها بر چهره‌ها زوم کند، می‌کوشد رابطه‌ی آدم‌ها را با فضای اطرافشان نشان دهد.

نکته‌ی جالب‌تر این است که تیم سازنده برای خط زمانیِ پیش از فاجعه، آگاهانه از لنزی متفاوت نسبت به خط زمانیِ سایلو استفاده کرده تا قاب‌بندی و حس تصویریِ این دو دوره از یکدیگر متمایز باشد. یعنی وقتی داستان از سایلو ۱۸ به سراغ دنیل و هلن در ون می‌رود، مخاطب حتی پیش از آن‌که دیالوگی رد و بدل شود، از طریق خودِ تصویر درمی‌یابد که وارد دنیایی دیگر می‌شود؛ دنیایی که هنوز رنگ و نور واقعیِ زمین بیرون را دارد، نه فضای کنترل‌شده و مصنوعی زیرزمین.

ملکه‌ی پشت شیشه — کامیل، راب و خانواده‌ای که در حال فروپاشی است

اگر قرار باشد برنده‌ی نمایشیِ این قسمت را انتخاب کنم، بی‌تعارف الکساندریا رایلی در نقش کامیل است. این قسمت اساساً با کامیل آغاز می‌شود؛ ایستاده بر فراز بازسازیِ پله‌های آسیب‌دیده، ناظر بر «تعمیر» سایلو. تصویری افتتاحیه و نمادین؛ زنی که مسئولِ سرپا نگه‌داشتنِ سازه است، هم پله‌ها و هم دروغ‌ها. درست در میانه‌ی همین صحنه، راب می‌آید و صاف در چشمانش دروغ می‌گوید که ژولیت گریخته و یکی از افراد مکانیکال به او کمک کرده است. کامیل، همچون ما، می‌داند که در حال شنیدنِ دروغ است. واکنشش چیست؟ فریاد نمی‌زند. شوهرش را با جمله‌ی «برو پیش آنتونی» به خانه می‌فرستد و سپس بی‌سیم می‌زند تا او را تعقیب کنند.

کامیل در برابر الگوریتم می‌شکند. از ازدواجش می‌گوید، از آنتونی، از بارِ نقش‌هایی که روی هم انباشته شده‌اند: رئیسِ بخش آی‌تی، مجریِ احکام، مادر، همسر، زندان‌بان.

این‌جا باید مکث کنیم، چرا که داریم کامل‌ترین وارونگیِ قدرتِ سریال را تماشا می‌کنیم. در فصل یک، راب سیمز مردِ سایه‌ها بود و کامیل همسری باهوش که از پشتِ صحنه او را پیش می‌راند. فصل دو با انتخابِ الگوریتم پایان یافت: کامیل، نه راب. اکنون ثمره‌ی آن انتخاب را می‌بینیم: راب به مهره‌ای مشکوک بدل شده که همسرِ خودش برایش مأمور تعقیب گذاشته است. ازدواج سیمزها دیگر یک رابطه نیست؛ پروتکلی امنیتی است میان دو نفر که هر دو دروغ گفتن را بلدند و هر دو می‌دانند طرفِ مقابل نیز چنین است.

در میانه‌ی این جنگ سردِ خانگی، آنتونی در حال قربانی‌شدن است؛ کودکی که در مدرسه دزدی می‌کند و سپس صاف در چشمان پدر و مادرش دروغ می‌گوید. سریال نیازی به هیچ دیالوگی نمی‌بیند که بگوید کودک این را از والدینش آموخته؛ ما خود همین الان دیدیم که پدرش به مادرش دروغ گفت و مادرش به کل سایلو. آنتونی آینه‌ی خانه‌ی سیمزهاست و این ظرافتِ نویسندگی است که به شعورِ مخاطب احترام می‌گذارد.

اما نقطه‌ی اوجِ قوسِ کامیل، سکانسِ اعتراف در والت است، که به نظر من بهترین سکانسِ بازیگریِ این قسمت است. پس از آن‌که نمی‌تواند جلوی مأموریتِ ژولیت را بگیرد، کامیل در برابر الگوریتم می‌شکند. از ازدواجش می‌گوید، از آنتونی، از بارِ نقش‌هایی که روی هم انباشته شده‌اند: رئیسِ بخش آی‌تی، مجریِ احکام، مادر، همسر، زندان‌بان. الگوریتم چه می‌کند؟ همچون یک روان‌درمانگر پاسخ می‌دهد؛ آرام و دلسوز. پیشنهاد می‌دهد یک قدم عقب برود و به خودش برسد.

این ازدواج تا پایانِ فصل دوام نخواهد آورد و ترسناک‌تر آن‌که راب، که خود زمانی جلادِ سیستم بود، احتمالاً قرار است تنها راهِ نجاتِ وجدانِ این خانواده باشد. چه چرخشی از فصل یک تا این‌جا.

این دقیقاً چیزی است که باید از آن وحشت کرد. سریال، مکانیزمِ تصاحبِ آدم‌ها به‌دست الگوریتم را کالبدشکافی می‌کند: نه با تهدید، بلکه با شنیدن. کامیل اکنون تنهاترین آدمِ سایلو است؛ به شوهرش مشکوک است، از فرزندش ناامید است، برای مردم چهره‌ای منفور است و تنها موجودی که به او احترام می‌گذارد، محرمِ خود می‌داند و از هیچ حلقه‌ای بیرونش نمی‌گذارد، یک ماشین است. زنی که با یک ماشین درددل می‌کند و سپس با همان دست‌ها حافظه‌ی ده‌ها هزار نفر را در آب حل می‌کند. تراژدیِ کامیل این است که می‌پندارد بالاخره کسی او را دیده، حال آن‌که تنها با دقتی مهندسی‌شده مورد استفاده قرار می‌گیرد. الگوریتم با او همان کاری را می‌کند که ترمن در گذشته با آدم‌ها می‌کرد: به تو حسِ مهم‌بودن می‌دهد تا کاری را که می‌خواهد انجام دهی.

یک پیش‌بینی هم بکنم؟ این ازدواج تا پایانِ فصل دوام نخواهد آورد و ترسناک‌تر آن‌که راب، که خود زمانی جلادِ سیستم بود، احتمالاً قرار است تنها راهِ نجاتِ وجدانِ این خانواده باشد. چه چرخشی از فصل یک تا این‌جا.

منفورترین مرد سایلو — قوس شخصیتی کلانتر بیلینگز

اما پال بیلینگز. اگر بخواهیم صادق باشیم، این قسمت بدترین روزِ زندگیِ اجتماعیِ بیلینگز است و همزمان بهترین بخش او به‌عنوان شخصیتی دراماتیک.

بیلینگز دو پرونده را دنبال می‌کند که این قسمت به ما می‌فهماند احتمالاً یک پرونده‌اند؛ قتل اورلا کنت و سرقتِ لامپ‌های رشد از انبار حیاتی. بگذارید تأکید کنم که این سرقت جرمی خرد نیست؛ ذخیره‌ی چند دهه لامپِ غیرقابل‌جایگزین ناپدید شده است. بدون آن لامپ‌ها، مزرعه‌ها از بین می‌روند و بدون مزرعه، سایلو ۱۸ ظرف چند سال از گرسنگی از پا درمی‌آید. بمبِ ساعتی که زیر کل نیمه‌ی دومِ فصل تیک‌تاک می‌کند، از فصلی با ضربه‌ی جسمِ سخت به سر آغاز شد.

ولی مشکلِ بیلینگز چیست؟ هیچ‌کس، مطلقاً هیچ‌کس، حاضر نیست با او سخن بگوید. نخست به سراغ مارک می‌رود تا درباره‌ی اورلا سؤال کند، و مارک تحقیرش می‌کند: هنگامی‌که در شورش، دوستش را دو مهاجم از ارتفاع پرتاب کردند، جناب کلانتر کجا بود و چقدر پیگیری کرد؟ بیلینگز، از سرِ استیصال، دست به معامله‌ای تلخ می‌زند: نامِ آن دو مهاجم را می‌دهد تا تنها یک سرنخ بگیرد. سرنخ این است که پدر ناکس سال‌ها مته‌های الماسی را در بازار سیاه به‌عنوان جواهر می‌فروخته، پس اگر کسی از شبکه‌ی دزدی و قاچاق خبر داشته باشد، همان اوست. آیا به سراغ ناکس می‌رود؟ همان دیوارِ خصومت، همان نگاهِ «تو یکی از آن‌ها هستی». بعدها درمی‌یابیم ناکس زخمی قدیمی از پدرش دارد؛ شرلی با منطقی ساده او را قانع می‌کند که کینه‌ی پدری مهم‌تر از یافتنِ قاتلِ اورلا نیست. ناکس سرانجام به‌سوی معدن‌ها راه می‌افتد تا پدرش را بیابد. در نهایت خبر می‌رسد که پیرمرد دو سال پیش درگذشته است. بن‌بست. یا شاید هم نه؛ در سریالی که آدم‌های مرده عادت دارند بازگردند، این خبر را با احتیاط بپذیرید.

آیا آدمی که هنگام ظلم سکوت کرده، بعدها حق دارد پرچمِ عدالت را در دست بگیرد؟

حالا چرا می‌گویم این بهترین قسمتِ بیلینگز به‌عنوان یک شخصیت است؟ زیرا قوسِ او سرانجام معنا پیدا می‌کند. بیلینگز از ابتدا «مردِ قانون» بود؛ منظم، وظیفه‌شناس، محافظه‌کار. سندرومش را پنهان می‌کرد تا با پیمان درنیفتد، سرش را پایین می‌انداخت تا خانواده‌اش امن بماند. در شورش نیز همین کار را کرد: بی‌طرف ماند. اکنون سایلو صورت‌حسابِ آن بی‌طرفی را پیش رویش می‌گذارد. مردم به او نمی‌گویند «تو ظالم بودی»؛ بدتر از آن می‌گویند: تو هیچ نبودی. سریال پرسشی اخلاقی و درجه‌یک مطرح می‌کند؛ آیا آدمی که هنگام ظلم سکوت کرده، بعدها حق دارد پرچمِ عدالت را در دست بگیرد؟ و پاسخِ مردمِ سایلو روشن است: نه. بیلینگز برای آن‌که کلانتری واقعی شود، باید نخست تاوانِ کلانتر نبودنش را بدهد. این مسیر، اگر نویسندگان به‌درستی ادامه‌اش دهند، می‌تواند یکی از بهترین قوس‌های رستگاریِ سریال شود.

جالب این‌جاست که همین بیلینگزِ طردشده است که بهترین سرنخِ قسمت را می‌یابد. امرسون را مجبور می‌کند تصاویرِ دوربین‌های روزِ گازگرفتگیِ معدن را بیرون بکشد. اورلا در هیچ‌جای تصاویر نیست؛ اما گلندا هست، در حال ناپدید شدن در تاریکیِ معدن. و سپس، ناگهان: در همان بازه‌ی حدوداً ده‌دقیقه‌ای، همان گلندا در انبار نیز پیش روی دوربین است. یک نفر. دو مکان. یک زمان. این چند فریم بی‌صدا، بزرگ‌ترین قلابِ معماییِ قسمت است و مستقیماً به قتلِ اورلا و سرقتِ لامپ‌ها متصل است.

ونِ ملال‌آور و دری که به «پیش از فاجعه» گشوده شد

اکنون به بخشی می‌پردازیم که باید در آن روراست باشیم؛ خطِ داستانیِ «پیش از فاجعه» در این قسمت ضعیف‌ترین حلقه‌ی زنجیره است. دنیل و هلن تقریباً کل قسمت را در ونی خودران گیر افتاده‌اند که کسی از راه دور آن را به جایی می‌برد. روی کاغذ، این ایده را می‌فهمم و حتی تحسینش می‌کنم: نامِ قسمت«The Drive» است و کل موتیفِ تصویری‌اش همین است؛ آدم‌هایی که در وسیله‌ای نشسته‌اند که کنترلش در دستِ خودشان نیست. ژولیت در مذاکره‌ای که نتیجه‌اش از پیش تعیین شده، کامیل در نقشی که الگوریتم برایش نوشته، و دنیل و هلن به معنای واقعیِ کلمه در ماشینی که کسی دیگر آن را می‌راند. از نظرِ تماتیک، همه‌ی خطوط داستانیِ این قسمت یک چیز را می‌گویند.

وقتی برای بار سوم از دلِ بحرانِ سایلو ۱۸ برش می‌خوریم به دو نفری که در صندلیِ عقبِ ون نشسته‌اند، ریتمِ قسمت می‌شکند. تعلیقِ «این ماشین کجا می‌رود» نیز پس از ده دقیقه ته می‌کشد، زیرا هیچ تلاش جدی‌ای برای فرار نمی‌بینیم.

اما ایده‌ی خوب، اجرای خوب نمی‌سازد. سکانس‌های داخلِ ون کشدار و کم‌رمق‌اند. دیالوگ‌های دنیل و هلن قرار است شیمیِ عاشقانه‌شان را عمیق‌تر کنند و بحثِ «این قرار، دیت به حساب می‌آید یا نه» قرار است بامزه باشد، اما وقتی برای بار سوم از دلِ بحرانِ سایلو ۱۸ برش می‌خوریم به دو نفری که در صندلیِ عقبِ ون نشسته‌اند، ریتمِ قسمت می‌شکند. تعلیقِ «این ماشین کجا می‌رود» نیز پس از ده دقیقه ته می‌کشد، زیرا هیچ تلاش جدی‌ای برای فرار نمی‌بینیم. نقدِ مشترکِ بسیاری از منتقدان این هفته نیز همین است: در این بخش چیز زیادی برای گاز زدن نیست.

اما، و این اما بسیار مهم است؛ مقصد، ارزشِ این جاده را داشت. پلیس‌ها سرانجام می‌آیند، اما نه برای نجات؛ برای اسکورت. کاروانی تشکیل می‌شود، همان فیکسرِ ترسناکی که اوایلِ فصل می‌خواست دنیل و هلن را بخرد، پیشِ روی آن‌هاست، و ون به آشیانه‌ی هواپیمای خصوصی می‌رسد. در باز می‌شود و... سناتور ترمن، با بازیِ لورا اینس، با لبخندی سیاستمدارانه: «آیا مایلی به ما در نجات دنیا کمک کنی؟»

البته این بخش نقطه‌قوتی نیز داشت؛ موسیقی. موسیقیِ متنِ سایلو را آتلی اورواشون می‌سازد و سبکِ کاری‌اش بیشتر بر لایه‌های آمبیانس و درون‌مایه‌های تکرارشونده تمرکز دارد تا بر ملودی‌های حماسی. به‌جای آن‌که هیجان را با ضرب‌آهنگی بالا بسازد، بیشتر لایه‌ای مدام از تعلیق و بی‌قراری زیرِ صحنه‌ها می‌کشد؛ همان حسی که در صحنه‌ی مذاکره‌ی ژولیت با الگوریتم، یا به‌ویژه در سکوت‌های طولانیِ داخلِ ونِ دنیل و هلن، به‌وضوح قابل‌لمس است.

برای بیننده‌ عادی، این ورودِ شخصیتی قدرتمند و تازه است. برای خوانندگانِ کتاب‌های هیو هاوی، این لحظه زلزله‌ای است، چرا که ما تازه به درِ خانه‌ معمارِ اصلیِ این کابوس رسیده‌ایم. در بخش بعدی به‌تفصیل می‌گویم چرا.

تئوری‌ها — از صدای الگوریتم تا زنی که همزمان دو جا بود

و به بخشِ موردعلاقه‌ی من رسیدیم. اینترنت پس از این قسمت واقعاً به آتش کشیده شده:

ترمن معمارِ سایلوهاست و ما در حال دیدنِ تولدِ سایلو هستیم.

در کتاب‌های هیو هاوی — به‌ویژه کتاب «شیفت» — سناتور ترمن دقیقاً همان کسی است که پروژه‌ی سایلوها را کلید می‌زند و سیاستمداری جوان به نامِ دانلد کین را با وعده‌ی «نجاتِ دنیا» وارد پروژه‌ای می‌کند که ظاهرش تأسیساتی برای دفعِ زباله‌ی اتمی است و باطنش بزرگ‌ترین جنایتِ تاریخِ بشر. سریال جنسیتِ ترمن را تغییر داده و نام‌ها را اندکی دستکاری کرده، اما الگو مو نمی‌زند: دنیل کینِ سریال، همان دانلد کینِ کتاب‌هاست. اگر این تئوری درست باشد — و همه‌ی نشانه‌ها می‌گویند چنین است — خطِ داستانیِ «پیش از فاجعه» اصلاً داستانِ فرارِ دو روزنامه‌نگار و یک سیاستمدار از یک توطئه نیست؛ داستانِ استخدام است. ما در حال تماشای لحظه‌ای هستیم که طراحِ همان زندانی که ژولیت در آن به دنیا آمده، «بله» می‌گوید. و بگذارید آن جزئیاتِ ظاهراً بی‌اهمیتِ چند قسمتِ پیش را یادآوری کنم: ترمن از کارِ دنیل بر روی یک متّه‌ی حفاری تعریف کرد — متّه‌ای که می‌تواند زمین را بکَند بدون آن‌که سطح آن دست بخورد. حال از خود بپرسید: برای ساختنِ پنجاه‌ویک سازه‌ی غول‌پیکرِ زیرزمینی که هیچ‌کس نباید از بالا آن‌ها را ببیند، به چه نیاز دارید؟ دقیقاً همین.

صدای الگوریتم، خودِ دنیل است.

این تئوری پس از قسمتِ شش کاملاً داغ شده است. تدوینِ فصل سه چند بار کاری بسیار خاص انجام داده است: match cut از صندوق و الگوریتم در زمانِ حال، مستقیم به دنیل در گذشته. در زبانِ سینما، این‌گونه کات‌ها تصادفی نیستند؛ دو چیز را به یکدیگر گره می‌زنند. طرفداران دو نسخه از این تئوری دارند. نسخه‌ی نرم: الگوریتم بر اساسِ ذهن، منطقِ تصمیم‌گیری یا حتی صدای دنیل ساخته شده — یعنی دنیل معمارِ نرم‌افزاریِ این سیستم است. نسخه‌ی ترسناک: دنیل به شکلی هنوز «آن‌جاست» — حفظ‌شده، دیجیتالی‌شده، یا در خوابِ انجمادی، و آنچه با کامیل سخن می‌گوید بقایای اوست. اکنون وزنِ سکانسِ دردودلِ کامیل را دوباره حس کنید: زنی با بقایای مردی درددل می‌کند که ما همین اکنون در حالِ تماشای عاشق‌شدن و فریب‌خوردنِ اویم. اگر سریال به این سو برود، یکی از تلخ‌ترین پیوندهای دو خطِ زمانی در تاریخِ سریال‌سازی را ساخته است.

معمای گلندا — زنی که همزمان دو جا بود.

چگونه ممکن است یک نفر در بازه‌ای ده‌دقیقه‌ای هم در معدن باشد و هم در انبار؟ سه پاسخ میانِ طرفداران دست‌به‌دست می‌شود. نخست: دوقلو یا بدل — کلاسیک، اما برای سایلو اندکی بیش از حد ساده است. دوم: تونل‌های مخفی. لوکاس همین قسمت گفت که تونل‌ها در سراسرِ سایلو بالا و پایین می‌روند؛ اگر شبکه‌ای برای جابه‌جاییِ سریع وجود داشته باشد، هم سرقتِ لامپ‌ها توضیح داده می‌شود، هم قتلِ اورلا که اکنون می‌دانیم به همان تونل‌ها گره خورده است. سوم، و از همه ترسناک‌تر: تصاویرِ دوربین‌ها دستکاری شده‌اند. و چه کسی به همه‌ی دوربین‌های سایلو دسترسی دارد؟ تنها یک موجود. اگر این گزینه درست باشد، معنایش این است که سرقتِ لامپ‌ها اصلاً «جرم» نیست — سیاسی است. سایلوی ۱ دارد ذخایرِ حیاتیِ ۱۸ را آرام‌آرام بیرون می‌کشد تا این سایلو با مرگی طبیعی‌نما، بدونِ شورش و بی‌سروصدا، از رده خارج شود. خوانندگانِ کتاب می‌دانند که «از رده خارج کردنِ» سایلوها در این دنیا سابقه دارد.

تئوری‌هایی که این قسمت پاسخشان را داد

به یاد دارید چند هفته بحث بود که آن دو خط روی هارد درایو چه هستند؟ پاسخ را گرفتیم: برقِ مستقیم از سایلوی ۱ برای IT، و مسیرِ احتمالیِ گازِ سیف‌گارد به بخشِ قضایی. تئوریِ «برنارد زنده است» که از پایانِ فصلِ دو دهان‌به‌دهان می‌چرخید، رسماً بسته شد — نه‌تنها زنده است، بلکه اکنون هم‌سنگرِ ژولیت است؛ چه کسی فکرش را می‌کرد؟ تئوریِ قدیمیِ «سیف‌گارد از داخلِ خودِ سایلو فعال می‌شود، نه از بیرون» نیز عملاً تأیید شد و به نقشه‌راهِ نیمه‌ی دومِ فصل بدل شد. و حدسِ بزرگ‌تر — این‌که مقصدِ نهاییِ دنیل و هلن به منشأِ سایلوها ختم می‌شود — با ورودِ ترمن از حدس به قطعیت بدل شد.

این قسمت کجای پازلِ سایلو می‌نشیند؟

بگذارید جمع‌بندی کنم. «درایو» قسمتی انتقالی است، اما از آن قسمت‌های انتقالی که وقتی فصل به پایان برسد، بازمی‌گردیم و می‌گوییم همه‌چیز همان‌جا چیده شد. اگر فصل سه بازیِ شطرنجی باشد، این قسمت لحظه‌ای است که هر دو طرف مهره‌هایشان را سرِ جایشان گذاشته‌اند: ژولیت می‌پندارد با پیشنهادِ مهره‌های کوچک، وزیرش را نجات داده؛ الگوریتم در سکوت در حال تغییرِ صفحه از زیرِ پای اوست. در ترازوی نقد، نقطه‌ضعفِ قسمت مشخص است: سکانس‌های کشدارِ ون و ریتمی که در میانه‌ی قسمت افت می‌کند. نقطه‌قوتش نیز مشخص است: شخصیت‌پردازیِ درجه‌یکِ کامیل، آغازِ رستگاریِ بیلینگز، مذاکره‌ای که کلاسِ درسِ نویسندگی است، و پایانی که تاریخچه‌ی کلِ این دنیا را گشود. این قسمت هیجانش اندک است، اما وزنش زیاد است.

در بخش نظرات بگویید فکر می‌کنید صدای الگوریتم متعلق به کیست؛ من روی دنیل شرط بسته‌ام. تا قسمتِ بعد، مراقبِ حافظه‌هایتان باشید.

قسمتِ بعد نامش «Radio» است و جمعه‌ی هفته‌ی بعد پخش می‌شود. چیزهایی که باید منتظرشان باشیم: یک، سرنوشتِ لوکاس و کندی — دو نفری که با لبخند به مأموریتی انتحاری فرستاده شده‌اند و خود از آن بی‌خبرند. دو، ویتامینِ D+ که همین اکنون در لوله‌های آب است؛ پرسشِ ترسناک این است که فراموشیِ جمعی چقدر طول می‌کشد و ژولیت چند روز فرصت دارد پیش از آن‌که برای مردمِ خودش به غریبه‌ای بدل شود. سه، پاسخِ دنیل و هلن به پیشنهادِ ترمن؛ پیشنهادی که اگر کتاب‌ها راهنمای خوبی باشند، «نه» گفتن به آن اصلاً گزینه نیست. و چهار، گره‌ی گلندا که احتمالاً کلیدِ قتلِ اورلا و شاید بزرگ‌تر از آن است.

سایلو در حال ورود به خطرناک‌ترین فازِ خود است: جایی که دشمن دیگر پشتِ در نیست؛ در لیوانِ آب است، در صدای آرامی است که به تو می‌گوید درکت می‌کند، و در جمله‌ی زیبایی است که می‌گوید بیا دنیا را نجات دهیم. اگر این ویدیو را دوست داشتید، لایک کنید، اشتراک را فراموش نکنید، و در بخش نظرات بگویید فکر می‌کنید صدای الگوریتم متعلق به کیست؛ من روی دنیل شرط بسته‌ام. تا قسمتِ بعد، مراقبِ حافظه‌هایتان باشید.

نظرات