صدای شلیکی که هیچ وقت ندیدیمش

یک لحظه از این اپیزود وجود دارد که به نظر من کل ماهیت فصل سوم سایلو در آن خلاصه شده؛ لوکاس کایل و پاتریک کندی از سایلو شماره ۱۸ خارج شدند. ما داخل سایلو ماندیم. مارتا پشت رادیو قرار گرفته، جولیت بالای سر او ایستاده و تنها چیزی که از کل دنیای بیرون داریم یک صدای خش‌دار است. صدای وزوزی عجیب می‌آید، بعد صدای شلیک و بعد از آن ... هیچ‌چیز.

هشدار اسپویل: ادامه مقاله داستان قسمت هفتم فصل سوم سریال سایلو را به‌طور کامل فاش می‌کند.

اینجا است که سازنده‌ها ریسکی بزرگ می‌کنند و مهم‌ترین اتفاق اکشن اپیزود را اصلاً نشان نمی‌دهند. ما نمی‌بینیم چه کسی شلیک کرد، از کجا شلیک کرد، به چه کسی یا کسانی خورد. فقط می‌شنویم و این دقیقاً همان کاری است که سایلو در این سه فصل با شخصیت‌های خود انجام می‌دهد: یک تصویر ناقص می‌دهد و تفسیر را بیننده واگذار می‌کند.

الگوریتم — این خدای بی‌چهره‌ی سایلو — می‌تواند اشتباه کند، یا بدتر: می‌تواند دروغ بگوید.

اسم این اپیزود «رادیو» است و مشخصا این اسم اصلاً تصادفی نیست. این قسمت درباره صدا است؛ درباره اینکه وقتی تصویر را از شما می‌گیرند، حقیقت تبدیل می‌شود به چیزی که کسی برای شما تعریف می‌کند و یک سوال که با ظرافت در برابر صورت ما قرار می‌گیرد. این‌که از کجا معلوم صدایی که می‌شنویم متعلق به آدمی‌ است که فکر می‌کنیم؟ الگوریتم اعلام می‌کند لوکاس و کندی «خنثی» شدند. کمیل می‌گوید لباسی که پوشیدند ایراد داشته و جولیت صدای شلیک شنیده است. سه روایت از یه واقعه.

قسمت هفتم به کارگردانی اریک آولینو، یکی از پرتنش‌ترین و در عین حال باهوش‌ترین اپیزودهای فصل سوم است. هم یک راز چندساله را باز می‌کند و هم برای اولین بار به ما ثابت می‌کند که الگوریتم — این خدای بی‌چهره‌ی سایلو — می‌تواند اشتباه کند، یا بدتر: می‌تواند دروغ بگوید.

با من، آرش عیاری، همراه باشید تا سراغ اتفاقات مهم و سکانس‌های درخشان این قسمت برویم، داستان جذاب این قیمت را موشکافی کنیم و آن را کنار پازل سریال سایلو بچینیم، پازلی که کم‌کم رو به تکمیل شدن می‌رود. در نهایت تئوری‌های بینندگان سریال را با هم مرور می‌کنیم که این هفته در اینترنت دست به دست می‌شوند.

پخش از رسانه

کارگردانی که تصمیم گرفت چیزی نشون ندهد

اجازه بدهید از فرم شروع کنیم چون این اپیزود از نظر ساختاری واقعاً چیزی برای گفتن دارد.

سکانس خروج لوکاس و کندی می‌توانست یک سکانس اکشن معمولی باشد اما آولینو انتخاب می‌کند که دوربین را داخل سایلو نگه دارد. ما به‌جای دیدن بیرون، واکنش آدم‌های داخل را می‌بینیم. صورت مارتا؛ دست جولیت که روی میز مشت شده و سکوتی که بعد از قطع شدن رادیو همه جا را فرا می‌گیرد. یک سکوت طولانی و ناراحت کننده که خیلی خوب فضای ترس و بی‌خبری را به بیننده منتقل می‌کند.

این انتخاب دو کارکرد دارد. اول این‌که ما را دقیقاً هم ‌موقعیت با جولیت قرار می‌دهد؛ ما هم مثل او فقط صدا داریم و باید حدس بزنیم چه اتفاقی افتاده است. مهم‌تر این‌که در فصل دوم، بحث سر تصویر بود؛ منظور نمایشگر بیرون که دروغ می‌گفت. حالا حتی صدا هم قابل اعتماد نیست. سایلو لایه‌به‌لایه هر ابزار ادراکی را از شخصیت‌هاش می‌گیرد.

قصه‌ی این دو نفر یکی از موتورهای پیش‌ران جدید سریال است

جزئیات کوچیکی که ممکن است بسیاری از بینندگان از آن عبور کنند این است که قبل از خراب شدن اوضاع، لوکاس بیرون می‌ایستد و به آسمان نگاه می‌کند. لوکاس کایل، آدمی که کل فصل اول را صرف کشیدن نقشه ستاره‌ها در کافه‌تریا کرد، بالاخره موفق به دیدن ستاره‌های واقعی بیرون از محیط سایلو می‌شود. این کوتاه‌ترین و در عین حال کامل‌ترین بسته‌بندی قوس شخصیتی او است؛ لحظه‌ای پر از شگفتی محض، درست قبل از خشونت. اگر این آخرین صحنه‌‌ی حضور لوکاس باشد، به‌شکل بی‌رحمانه‌ای شاعرانه ا‌ست.

اما نکته‌ی دیگری که کمتر بهش اشاره شده؛ کایل و کندی از همان میدان پر از اجسادی عبور می‌کنند که جولیت در فصل دوم از آن‌جا گذشت. سایلو به یاد ما می‌آورد که این مسیر قبلاً هم قربانی گرفته و این‌که پروجکشن واقعیت‌افزوده‌ی داخل کلاه‌های آن‌ها این‌بار روشن نبود؛ این یعنی برای اولین بار، آدم‌های داخل سایلو دنیای بیرون را بدون فیلتر می‌بینند. طنز تلخ ماجرا این است که این صداقتِ تازه‌کشف‌شده هیچ کمکی به آن‌ها نمی‌کند.

اگر این قسمت آخرین صحنه‌‌ی حضور لوکاس باشد، به‌شکل بی‌رحمانه‌ای شاعرانه ا‌ست.

الگوریتم دروغ گفت و این بزرگ‌ترین اتفاق فصل تا اینجا است

حالا سراغ چیزی برویم که این اپیزود واقعاً برای گفتن داشت.

قسمت ششم با یک معامله تمام شد؛ جولیت از الگوریتم اجازه گرفت که یک تیم به بیرون بفرستد اما نکته اینجا بود که وقتی ناکس و شرلی را پیشنهاد داد، الگوریتم رد کرد اما تا اسم لوکاس و کندی را شنید، بلافاصله تأیید کرد. همان‌جا باید بو می‌بردیم و بدتر؛ الگوریتم در خلوت به کامیل گفته بود که هیچ‌کدام از این دو نفر زنده به سایلو ۱۷ نمی‌رسند.

پس این مأموریت از اول یک تله بود. جولیت حتی زمان حرکت را جلو انداخت که تله را دور بزنه و باز هم فایده نداشت.

بعد از حادثه، الگوریتم به کامیل گزارش می‌دهد که هر دو خنثی شدند اما جالب‌تر از خود این خبر، نتیجه‌ای است که از آن می‌گیرد؛ می‌گوید حتی اگر سیستم اصلی سیف‌گارد از کار افتاده باشد، یک سیستم پشتیبان وجود دارد که با سلاح‌های خودکار هر کسی را که نظم سایلوها را تهدید کند از بین می‌برد؛ یعنی نقشه‌ی جولیت برای خنثی کردن  سیف‌گارد حتی اگه جواب بدهد هم موقتی خواهد بود.

این لحظه‌‌ا‌ی کلیدی در درک ماهیت الگوریتم است. الگوریتم فقط یک سیستم امنیتی نیست که دکمه را فشار دهد بلکه یک مذاکره‌کننه است. با کامیل بحث می‌کند، برای او استدلال می‌آورد، احساس وظیفه‌اش را تحریک می‌کند و از او می‌خواهد جولیت را قانع کن که دزست از کارهای خود بردارد. این یعنی الگوریتم ترجیح می‌دهد آدم‌ها را متقاعد کند تا اینکه بکشد؛ البته این خیلی ترسناک‌تر از یک ماشین قاتل است.

کمی بعدتر، در دقایق پایانی اپیزود، همه چیز به هم می‌ریزد؛ کندی از طریق رادیوی کلاه لوکاس با مارتا تماس می‌گیرد و اعلام می‌کند که بچه‌ها سالم هستند.

سؤالی که هر بیننده و منتقدی بعد از این اپیزود پرسید همین است؛ اگر الگوریتم درباره‌ی لوکاس و کندی دروغ گفته، درباره‌ی چه چیزهای دیگری هم می‌تواند دروغ گفته باشد

با این تفسیر، الگوریتم یا دروغ گفته یا اشتباه کرده و هر دو این نتیجه‌گیری‌ها تکان‌دهنده‌ است. سه فصل تمام، حرف سیستم برای ساکنین سایلو حکم واقعیت مطلق داشت. حالا برای اولین بار یک شکاف اثبات‌شده بین «چیزی که سیستم می‌گوید» و «چیزی که هست» داریم. سؤالی که هر بیننده و منتقدی بعد از این اپیزود پرسید همین است؛ اگر الگوریتم درباره‌ی این دروغ گفته، درباره‌ی چه چیزهای دیگری هم می‌تواند دروغ گفته باشد؛ درباره‌ی وضعیت هوای بیرون؟ درباره‌ی تعداد بازمانده‌ها؟

و همه این‌ها را این واقعیت ترسناک‌تر می‌کند که ما هنوز نمی‌دونیم الگوریتم چیست؛ یک هوش مصنوعی خودمختار؛ یک سیستم قانون‌محور که کسی دویست سال پیش برای آن قانون نوشته یا احتمالی که اپیزود هفت برای اولین بار رو روی میز می‌گذارد؛ بازتاب دیجیتالی ذهن یکی از آدم‌های خط زمانی گذشته؟

ویتامین D+ و جنگی که بر سر حافظه‌ است نه بر سر قدرت

موازی با اتفاقات بیرون از سایلو، اپیزود در حال روایت جنگی آرام‌تر و بسیار کثیف‌تر است.

کامیل سیمز داروی ویتامین D+ رو وارد آب سایلو ۱۸ کرده است. رابرت سیمز به جولیت خبر می‌دهد که کار از کار گذشته؛ دارو وارد چرخه‌ی آب سایلو شده و هزاران نفر بدون اینکه بدانند در حال مصرف آن هستند. این همان دارویی است که در خط زمانی گذشته روی شارلوت استفاده شد.

سلاح واقعی سایلو، گاز سمی نیست؛ فراموشی است. انقلاب را لازم نیست سرکوب کنید، کافی است کاری کنید مردم فراموش کنند برای چه چیزی و چه هدفی می‌جنگیدند.

اینجا سایلو یک حرکت درام‌نویسی درجه‌یک می‌زند. جولیت بلافاصله قانع نمی‌شود که باید دست به بمب‌گذاری بزند چون بمب‌گذاری قضایی یعنی احتمال کشته شدن حدود هزار نفر. برنارد هالند به‌جای استدلال، او را پیش گلوریا می‌برد، شخصیتی از فصل اول که حالا داروهایش قطع شده. گلوریا جولیت رو به یاد می‌آورد در حالی که جولیت گلوریا را یادش نیست.

این تک‌صحنه از هر دیالوگ توضیحی‌ای قوی‌تر عمل می‌کند. تماشاگر به‌طور عینی می‌بیند که این دارو چه بر سر قربانی خود می‌آورد و بدتر، که خود جولیت هم قبلاً قربانی ویتامیل دی‌پلاس بوده است. برنارد دفترچه‌ی خاطرات یک شورشی از حدود ۱۴۰ سال پیش را نشونش می‌دهد که مرحله‌به‌مرحله فرسایش حافظه‌ی خودش را ثبت کرده است. یعنی این سلاح تازه نیست؛ نسل‌ها است که از ساکنین سایلو قربانی می‌گیرد و جواب خود را پس داده است.

از نظر تماتیک، این هوشمندانه‌ترین چیزی است که فصل سوم دارد؛ سلاح واقعی سایلو، گاز سمی نیست؛ فراموشی است. انقلاب را لازم نیست سرکوب کنید، کافی است کاری کنید مردم فراموش کنند برای چه چیزی و چه هدفی می‌جنگیدند.

کم کم به لحظه حقیقت نزدیک می‌شویم، اینکه در گذشته چه اتفافی افتاد که باعث ساخت این دنیاهای زیرزمینی شد

همین واقعیت جولیت را به تصمیمی که از گرفتن آن واهمه داشت می‌رساند؛ قبول کردن مرگ عده‌ای برای نجات بقیه. شرلی خیلی راحت‌تر با این ریاضی کنار می‌آید اما جولیت نه. این تفاوت، قوس شخصیتی جولیت در فصل سوم است؛ از یه مکانیکِ عصیانگر که فقط با سیستم می‌جنگید تا رهبری که مجبور است جسد قربانیان حاصل از تصمیمش را بشمارد. رهبری برای جولیت لباس راحتی نیست و سریال هم خیلی هوشمندانه اجازه نمی‌دهد این لباس راحت به تن او بنشیند.

در همین حال، دو نخ فرعی هم باز می‌شود که احتمالاً وزن آن‌ها در قسمت‌های بعد معلوم می‌شود؛ ناکس متوجه می‌شود که مرگ پدرش صحنه‌سازی بوده و فرد دیگری جای اون دفن شده است و پدرش قبل از این چیزی برای اد ساخته بوده. از طزف دیگر، پاول بیلینگز و هنک همچنان دنبال پرونده‌ی مرگ اورلا کنت هستند و اد را درباره‌ی گلندا سؤال‌پیچ می‌کنند؛ اد انکار می‌کند ولی طرز دفاع کردن او خودش به اندازه‌ی یک اعتراف مشکوک است.

نقطه‌ی اوج انسانی اپیزود اما متعلق به زوج سیمزها است. کامل، رابرت را به سلول انفرادی می‌برد، اسلحه را روی سر پرستار اِمی می‌گذارد و از او می‌خواهد اعتراف کند که به بیرونی‌ها کمک کرده و اینجا است که رابرت بالاخره صادق می‌شود؛ او با کاری که کامیل می‌کند موافق نیست. کامیل کنترل را معادل محافظت قلمداد می‌کند، رابرت اما کنترل را خودِ خطر می‌داند. این دیگر یک دعوای زناشویی نیست؛ دو فلسفه‌ی متضاد درباره‌ی بقا است که تصادفاً روی یک تخت می‌خوابند!

پر استنسن کیست و چرا «۵۱ سایلو» همه‌چیز را عوض می‌کند

خط زمانی گذشته در این اپیزود بالاخره از حالت توضیح اضافه خارج شده و به موتور اصلی سریال تبدیل می‌شود.

دنیل و هلن در آشیانه با سناتور روزالیند ثرمن، شارلوت (که حالا بخشی از حافظه‌ش برگشته) و دکتر ویکتور — همان پزشک حافظه — روبه‌رو می‌شوند. به آن‌ها گفته می‌شود که قرار است بزرگ‌ترین راز دنیا را بدانند اما اول باید چند قرارداد عدم افشا امضا کنند.

آدمی که از درد شخصی به این نتیجه رسیده که فراموشی رحمت است، حالا در حال تزریق اجباری این رحم به کل تمدن است.

اینجا است که پر استنسن با بازی کالین هنکس وارد می‌شود؛ ثروتمندترین انسان روی زمین. برخوردش سرد، مغرور و از همان ثانیه‌های اول غیرقابل ‌اعتماد است. برای راضی کردن هلن و دنیل پول پیشنهاد می‌دهد و در نهایت هم مبلغ رو بالا می‌برد. دنیل قبول می‌کند؛ هلن مقاومت می‌کند تا وقتی ثرمن با جدیت می‌گوید که این ماجرا واقعاً درباره‌ی نجات دنیا است.

آن‌ها با هواپیمای شخصی به آتلانتا می‌روند. در طی مسیر، ویکتور بخشی از گذشته‌اش را تعریف می‌کند، مرگ همسر و دخترش او را به سمت دستکاری حافظه کشانده است. سریال اینجا کاری ظریف می‌کند، به آن انگیزه‌ی انسانی می‌دهد بدون اینکه تبرئه‌ش کند. آدمی که از درد شخصی به این نتیجه رسیده که فراموشی رحمت است، حالا در حال تزریق اجباری این رحم به کل تمدن است.

و پلان کلیدی از راه می‌رسد؛ یک زمین کشاورزی ۳۰۰ هزار جریبی و مته‌های غول‌پیکری که در حال سوراخ کردن زمین هستند؛ ۵۱ سایلو نه به‌عنوان خرابه‌ی یه تمدن فراموش‌شده، بلکه به‌عنوان یه پروژه‌ی ساختمانی فعال در حال ساخته شدن هستند.

بهترین دیالوگ این اپیزود هم متعلق استنسن است وقتی درباره‌ی دانشمندهایش حرف می‌زند که مواد ژنتیکی لازم برای ساختن یک اسب تک‌شاخ را دارد.

اهمیت این صحنه را دست‌کم نگیرید. تا امروز فرض اکثر مخاطب‌ها این بود که دنیا خراب شده و بازمانده‌ها برای زنده ماندن به زیر زمین رفته‌اند. حالا می‌فهمیم این ترتیب احتمالا برعکس بوده، اول این دنیاهای زیرزمینی را ساختد و بعد دنیا تمام شده است. این یعنی عده‌ای از قبل می‌دانستند چه اتفاقی خواهد افتاد یا خودشان بخشی از علت بودند. نکته مهم‌تر این‌که کسی که از قبل شهر زیرزمینی می‌سازد، از قبل هم تصمیم می‌گیرد ساکنینش چه چیزی بدانند و چه چیزی نه. سیستم کنترل حافظه یک راه‌حل اضطراری بعد از فاجعه نبود؛ از روز اول توی نقشه‌ها قرار داشته است.

بهترین دیالوگ این اپیزود هم متعلق استنسن است وقتی درباره‌ی دانشمندهایش حرف می‌زند که مواد ژنتیکی لازم برای ساختن یک اسب تک‌شاخ را دارد. یک میلیاردر دیگر حاضر است پروژه را تأمین مالی کند فقط به این شرط که بعد از ساخته شدن، اجازه داشته باشه این اسب تک‌شاخ را شکار کند. استنسن رد می‌کند و می‌گوید فقط چون قدرت نابود کردن چیزی را داری، دلیل نمی‌شود نابودش کنی و بلافاصله با خونسردی می‌گوید میلیاردرها همه‌چیز را خراب می‌کند در حالی که خودش در حال ساخت ۵۱ شهر زیرزمینی است. خودش چه چیزی رو نابود می‌کند؛ هنوز نمی‌دانیم!

انگار سریال هنوز دقیقاً بلد نیست چطور یک تریلر سیاسی را کنار یک تریلر بقا سرهم کند.

این تمثیل تک‌شاخ عملاً تز فکری کل سریال است. استنسن خودش را میلیاردر خوب می‌داند؛ کسی که خلق می‌کند و نمی‌کشد اما داستان سایلو ۱۸ به ما یاد داد است که خالق مهربان و زندان‌بان، لزوماً دو آدم متفاوت نیستند.

با اینکه این خط زمانی این هفته بالاخره به یه جایی رسید اما ریتمش هنوز مشکل دارد. نیمه‌ی اول این بخش یعنی مذاکره، امضای قرارداد و گفت‌وگوهای داخل هواپیما از آن چیزی که لازم بود کش‌دارتر است و اگر بار دراماتیک نیمه‌ی حال حاضر نبود، به‌راحتی می‌توانستد حوصله‌سربر شود. انگار سریال هنوز دقیقاً بلد نیست چطور یک تریلر سیاسی را کنار یک تریلر بقا سرهم کند.

تئوری‌های داغ اینترنت بعد از اپیزود ۷

بعد از پخش، بحث در ردیت و بین منتقدان عملاً حول چند تئوری متمرکز شد:

۱. صدای کندی اصلاً مال کندی نیست. این پرطرفدارترین و ترسناک‌ترین تئوری است. اگر الگوریتم به مکالمات رادیویی دسترسی داشته باشد، می‌تواند کدها و اسم‌ها را هم یاد بگیرد و صدا بسازد، دقیقاً به این هدف که بمب‌گذاری متوقف شود. توجه کنید که کندی هیچ حرفی درباره‌ی لوکاس نمی‌زند. اگر این درست باشد، الگوریتم فقط دروغ نمی‌گه؛ جعل هویت هم می‌کنه.

۲. شلیک‌ها کار آدم نبود. طرفدارها به وزوزی که قبل از تیراندازی شنیده می‌شود اشاره می‌کنند و حدس می‌زنند پای پهپاد یا برجک خودکار وسط باشد که با حرف خود الگوریتم درباره‌ی سیستم پشتیبان مسلح جور در می‌آید. عده‌ای این وزوز را با ماده‌ی سیاه‌رنگی که در خط زمانی گذشته وارد هواپیمای شارلوت شد مقایسه می‌کنند.

سه اپیزود مانده، آب مسموم شده و ساعت در حال تیک‌تاک کردن است. سایلو دقیقاً همان‌جایی است که یک فصل سوم خوب باید باشد. 

۳. الگوریتم = پر استنسن. تئوری‌ای که خیلی سریع جان گرفت. لحن سرد، تحقیرآمیز و «من بهتر می‌دونم چی به صلاحتونه» استنسن به‌شکل عجیبی شبیه لحن الگوریتم با کامیل است. اگر استنسن ذهن یا ارزش‌هاش را در سیستم کدگذاری کرده باشد، هدف الگوریتم دیگر یک معما نیست: حفظ آزمایشی است که او طراحی کرده.

۴. پدر ناکس زنده‌ است و در سایلوی دیگری زندگی می‌کند. با توجه به این‌که مرگ پدر ناکس جعلی بوده و قبل از این چیزی برای اد ساخته، خیلی‌ها حدس می‌زنند اپ سازنده‌ی یکی از کلیدهای فنی مقابله با  سیف‌گارد باشد و توانسته به نحوی خودش را به سایلوی دیگری برساند.

اگر استنسن ذهن یا ارزش‌هاش را در سیستم کدگذاری کرده باشد، هدف الگوریتم دیگر یک معما نیست: حفظ آزمایشی است که او طراحی کرده.

۵. لوکاس زنده ا‌ست. استدلالش این تئوری ساده است؛ سریال جسدی نشون نداده است و طبق تجربه، در سایلو مرگی که نشون داده نشود معمولاً مرگ نیست. کندی کلاه لوکاس رو دارد که هم می‌تواند به معنای مرگ باشد و هم به این معنی که لوکاس داخل سایلو ۱۷ رفته و کلاه را به کندی داده است.

قسمت هفتم چه شد و قسمت هشتم چه می‌شود؟

قسمت هفتم از آن اپیزودهایی است که بیشتر از اینکه جواب سوالی را بدهد، مقیاس سوال را عوض می‌کند. تا دیروز می‌پرسیدیم داخل سایلو ۱۸ چه خبر است؛ از امروز می‌پرسیم چه کسی، با چه پولی و با چه فرضی درباره‌ی آینده‌ی بشر، ۵۱ سایلو ساخته است.

از نظر شخصیت‌پردازی، جولیت این هفته وارد فاز جدیدی شد؛ کامیل به لبه‌ی پرتگاه اخلاقی رسید و رابرت بالاخره از حالت جاسوس دوطرفه بیرون آمد و موضع گرفت.

دستاورد دراماتیک اصلی‌ آن هم هم دو چیز است؛ اول، اثبات خطاپذیری (یا دروغ‌گویی) الگوریتم که برای اولین بار به شورش جولیت یک سلاح واقعی می‌دهد، بی‌اعتمادی. دوم، تبدیل حافظه به میدان اصلی نبرد، که تم‌های خط زمانی گذشته و حال را بالاخره به هم دوخت.

از نظر شخصیت‌پردازی، جولیت این هفته وارد فاز جدیدی شد؛ کامیل به لبه‌ی پرتگاه اخلاقی رسید و رابرت بالاخره از حالت جاسوس دوطرفه بیرون آمد و موضع گرفت. لوکاس هم اگر واقعاً مرده باشد، با یکی از شاعرانه‌ترین لحظه‌های ممکن خداحافظی کرد.

برای قسمت هشتم، سه چیز را باید دنبال کنیم؛ اول، اعتبار پیام رادیویی زیرا این می‌تواند تعیین‌کننده‌ی کل نقشه‌ی جولیت باشد و اگر پیام جعلی باشد، بمب‌گذاری فقط عقب افتاده است، لغو نشده. دوم، رسیدن به سایلو ۱۷ و احتمال دیدن دوباره‌ی سولو است چون نقشه‌ی لوله‌ها تنها راه غیرانتحاری متوقف کردن سیف‌گارد است و سوم این‌که استنسن دقیقاً چه چیزی به دنیل و هلن نشان می‌دهد و آیا بالاخره می‌فهمیم دنیا از چه واقعه‌ای قرار بوده نجات پیدا کند یا نه.

سه اپیزود مانده، آب مسموم شده و ساعت در حال تیک‌تاک کردن است. سایلو دقیقاً همان‌جایی است که یک فصل سوم خوب باید باشد.