داستان فیلم «شکار گالوم» چیست؟ | جستوجوی گندالف و آراگورن
«شکارِ گالوم» فیلمی است به تهیهکنندگیِ پیتر جکسون و کارگردانیِ اَندی سرکیس که برای اکران در تاریخ هفدهم دسامبر ۲۰۲۷ برابر با بیستوششمِ آذر ۱۴۰۶ برنامهریزی شده است. بدیهی است که خودِ سرکیس که در سهگانههای «ارباب حلقهها» و «هابیت» نقشِ اِسمیگل/گالوم را ایفا میکرد، ستارهی اصلی این فیلم خواهد بود (همچنین او سابقهی کارگردانیِ واحدِ دومِ فیلمهای «هابیت» را نیز در کارنامهاش دارد). از دیگر بازیگرانِ آشنایی که در این فیلم بازخواهند گشت، میتوان به ایان مککلنِ ۸۷ ساله اشاره کرد که بارِ دیگر ردای خاکستریِ گندالف را بر تن خواهد کرد. همچنین، لی پِیس در نقشِ تراندویل، پادشاه اِلفهای جنگلیِ سیاهبیشه، و اِلایجا وود نیز در نقشِ فرودو بگینز در این فیلم حضور خواهند داشت. اما مهمترین بازیگرِ غایبْ ویگو مورتنسن است که در این فیلم جایش را به یک بازیگر جدید بهنامِ جِیمی دُرنان داده است. موضوعی که احتمالاً برای بسیاری از مخاطبان حسِ عجیبی خواهد داشت. نسخهی ویگو از آراگورن آنقدر آیکونیک و ماندگار شده که برای بسیاری از مخاطبان، او خودِ آراگورن است؛ درست همانطور که تصورِ کسی غیر از هریسون فورد در نقشِ ایندیانا جونز غیرممکن به نظر میرسد، این موضوع دربارهی آراگورن نیز صدق میکند.
اینجا برای رفعِ سوءتفاهمی که پیرامونِ شایعاتِ اخیر شکل گرفته، باید به نکتهی مهمی اشاره کرد: در «شکارِ گالوم» قرار نیست با «آراگورنِ جوان» روبهرو شویم. درواقع، او اساساً همان آراگورنی است که در سهگانهی اصلی میبینیم. داستانِ «شکارِ گالوم» ــ که جلوتر مُفصلتر به آن خواهم پرداخت ــ در فاصلهی میانِ رویدادهای «هابیت» و آغازِ سفرِ فرودو بگینز برای نابودیِ حلقه جریان دارد. جیمی دُرنان اکنون ۴۳ ساله است؛ سنی که درواقع تقریباً با سنِ ویگو مورتنسن در زمانِ ساختِ سهگانهی اصلی برابری میکند. حتی از نظر ظاهری هم ــ بهویژه در ساختارِ چهره و برخی ویژگیهای صورت ــ شباهتهایی میانِ این دو وجود دارد. از سوی دیگر، ویگو مورتنسن حالا ۶۷ ساله است. دلیلِ دقیقِ بازنگشتنِ مورتنسن مشخص نیست، اما میتوان حدس زد که اختلافِ سنیِ او با نسخهی آراگورنی که قرار است در این فیلم ببینیم، یکی از عواملِ اصلیِ این تصمیم بوده است.
اما اجازه بدهید به چیزی بپردازیم که احتمالاً همه بهخاطرش اینجا هستیم: داستانِ فیلم. پیتر جکسون در مصاحبه با رسانهی دِدلاین دربارهی این فیلم میگوید: «شخصیتِ گالوم/اسمیگل همیشه برایم جذاب بوده، چون گالوم بازتابِ بدترین جنبههای طبیعتِ انسانی است، درحالیکه سویهی اسمیگلِ او ــ دستکم تا حدی ــ شخصیتی همدلیبرانگیز دارد. فکر میکنم او با خوانندگان و تماشاگرانِ فیلم ارتباط برقرار میکند، چون در وجودِ همهی ما اندکی از هر دویِ آنها هست. ما واقعاً میخواهیم گذشتهی او را بیشتر کاوش کنیم و به بخشهایی از سفرش بپردازیم که در فیلمهای قبلی فرصتِ پرداختن به آنها را نداشتیم. هنوز خیلی زود است که بدانیم چه کسانی در مسیرش قرار خواهند گرفت، اما همینقدر بگویم که راهنمای اصلیِ ما، نوشتههای پروفسور تالکین خواهند بود.» پس، این دقیقاً همان کاری است که میخواهم در ادامه انجام دهم: مرورِ نوشتههای تالکین. شاید هنوز ندانیم داستانِ فیلم دقیقاً چه خواهد بود، اما میدانیم که خودِ تالکین دربارهی سرگذشتِ گالوم، گندالف و آراگورن در این بُرههی حساس از تاریخِ سرزمینمیانه چه نوشته است.
گرچه شخصیتِ اصلیِ «شکارِ گالوم» ــ همانطور که از نامش پیداست ــ خودِ گالوم است، اما گندالف و آراگورن نیز نقشی بسیار پُررنگ در این روایت ایفا میکنند. درواقع، کشمکشِ اصلیِ داستان حولِ تلاش برای یافتن و شکارِ گالوم شکل میگیرد؛ بنابراین، کاتالیزورِ اصلیِ ماجرا ــ کسی که بیش از همه بر ضرورتِ پیداکردنِ هرچه سریعترِ او تأکید دارد ــ جادوگرِ خاکستری است. پس طبیعی است که داستان را با او آغاز کنیم. داستانِ ما درحالی آغاز میشود که شصت سال از زمانی گذشته است که بیلبو بگینز ماجراجوییِ بزرگش را همراهِ دورفها بهسوی اقامتگاهِ زیرزمینیِ اِرهبور ــ سفری که در نهایت به نابودیِ اسماگِ اژدها انجامید ــ آغاز کرد؛ سفری که بعدها خودش از آن با عنوانِ «آنجا و بازگشتِ دوباره» یاد میکند. مهمتر اینکه، بیلبو درحالی به خانه بازگشت که حلقهای اسرارآمیز را از غارِ گالوم با خود آورده بود؛ حلقهای که به او تواناییِ نامرئیشدن میبخشید.
اما پرسشی که سالها ذهنِ طرفدارانِ «ارباب حلقهها» را به خود مشغول کرده، این است: گندالف دقیقاً چه زمانی فهمید حلقهی بیلبو همان «حلقهی یگانه»ی افسانهای و هولناک است؟ این پرسش، بهویژه پس از نحوهی بازنماییِ این موضوع در فیلمهای «هابیت»، باعث شد بسیاری از طرفداران از خود بپرسند آیا نبوغ و دوراندیشیِ گندالف در مواجهه با یکی از بزرگترین تهدیدهای سرزمینمیانه دچارِ لغزش شده بود یا نه. به بیانِ دیگر، آیا این ضعف یا کمکاریِ گندالف بود که باعث شد او بسیار دیرتر از موعد از ماهیتِ واقعیِ حلقهی بیلبو آگاه شود؟ شاید این سؤال در نگاهِ نخست هیچ ارتباطی با «شکارِ گالوم» نداشته باشد، اما اتفاقاً برعکس؛ تلاش برای پاسخ دادن به همین پرسش، موتورِ محرکِ داستانِ «شکارِ گالوم» را روشن میکند و به انگیزهی اصلیِ گندالف برای آغازِ جستوجویِ گالوم بدل میشود.
در پاسخ به این سؤال باید گفت که نه؛ گندالف، گرچه از همان ابتدا نسبت به حلقهی بیلبو مشکوک بود، اما هرگز بهطور قطعی و انکارناپذیر به این نتیجه نرسیده بود که آن حلقه همان «حلقهی یگانه» است. درعوض، گندالف سالها باور داشت حلقهای که بیلبو در اختیار دارد یکی از حلقههای فرعی است؛ حلقهای که اساساً بهمثابهی تمرینی مقدماتی پیش از ساختِ حلقههای بزرگِ قدرت ساخته شده بود. ماجرا از این قرار است؛ وقتی سائورون در هیئتِ فریبنده و فرشتهگونِ آناتار به سرزمینِ اِرهگیون آمد تا همراهبا کِلهبریمبور حلقههای قدرت را بسازند، آنها بلافاصله سراغِ ساختِ نوزده حلقهی قدرت نرفتند ــ نُه حلقه برای انسانها، هفت حلقه برای دورفها و سه حلقه برای اِلفها. در عوض، آنها سالها ــ از سال ۱۲۰۰ تا سالِ ۱۵۰۰ از دورانِ دوم ــ مشغولِ ساختِ حلقههای فرعی بودند؛ حلقههایی جادویی که پیش از حلقههای قدرت ساخته شدند و در اصل، تمرینها و آزمونهایی مقدماتی در هنرِ حلقهسازی به شمار میرفتند. برخلافِ حلقههای قدرت، این حلقهها ساده، دایرهای و بدونِ نگین و جواهر بودند؛ بسیار شبیه به خودِ حلقهی یگانه.
گرچه درک و تأییدِ نهاییِ این حقیقت بسیار دیرتر حاصل شد، گندالف از همان ابتدا نسبت به حلقهی بیلبو در دلِ خود نگرانیهایی داشت. همانطور که بعدها در شورای اِلروند روایت میکند، او مُشتاق بود اطلاعاتِ بیشتری دربارهی این حلقه بهدست آورد ــ بهویژه اینکه این حلقه چگونه به گالوم رسیده و او چه مدت آن را در اختیار داشته است. گندالف در جریانِ «شورای اِلروند» دراینباره میگوید: «از همان ابتدا دلم نسبت به همهی این دلایل شک و تردید داشت، و میخواستم بدانم که این شیء از کجا بهدستِ گالوم اُفتاده و از چه زمانی مالکِ آن بوده. پس نگهبانی بر او گماشتم و حدس زده بودم که دیر یا زود از تاریکی برای جُستنِ گنجینهاش بیرون خواهد آمد. بیرون آمد، اما گریخت و نتوانستیم او را بیابیم. و افسوس! دنبالهی کار را رها کردم و فقط گوشبهزنگ ماندم، چنانکه پیش از آن اغلب چنین کرده بودیم.» منظورِ گندالف از اینکه گالوم «از تاریکی بیرون خواهد آمد» این است که او برای دستگیر کردنِ گالوم، هنگامی که سرانجام از کوهستانِ مهآلود خارج میشود، مراقبتی ترتیب داده بود. این مراقبت و گریختنِ گالوم در سال ۲۹۴۴ از دورانِ سوم رُخ داد؛ یعنی دو سال پس از پایانِ ماجراجوییِ بیلبو بگینز.
در همین زمان است که گالوم از کوهستانِ مهآلود بیرون میآید، از دستگیری توسط نگهبانانی که گندالف در آن نواحی مُستقر کرده بود میگریزد، و ردِ پای بیلبو را از میانِ میرکوود یا همان سیاهبیشه دنبال میکند؛ تا اینکه در نهایت به «شهر دریاچه» (اسگاروث) و سپس به شهرِ «دِیل» میرسد. در اینجا، گالوم از طریقِ جاسوسی درمییابد که دزدی که در پیاش است از سرزمینی به نام «شایر» آمده است. او برای یافتنِ بیشترِ بیلبو دوباره به سیاهبیشه بازمیگردد، جایی که الفها ردّ او را دنبال میکنند ــ اما موفق به دستگیریاش نمیشوند. در همین دوره است که حضورِ او در سیاهبیشه میانِ انسانها و حیوانات، وحشت میپراکند؛ درواقع، بهطور ضمنی اشاره میشود گالوم علاوهبر بچهی حیوانات، از نوزادانِ انسانها نیز تغذیه میکرده است. وقتی گالوم سرانجام به رودِ آندوین میرسد، مسیرش را به سمتِ جنوب تغییر میدهد و از آن پس هرگونه ردّی از او از میان میرود. انگار آب شده است و رفته توی زمین.
گمشدنِ ردّ گالوم در سال ۲۹۵۱ از دوران سوم رُخ میدهد. این همان سالی است که سائورون بهطورِ آشکار بازگشتِ خود را در موردور اعلام میکند. متأسفانه این اعلام باعث میشود توجهِ گندالف از یافتنِ گالوم منحرف شود. درنتیجه، او در آخرین نشستِ شورای سفید ــ شورایی مُتشکل از خردمندترین اِلفها و جادوگرانِ سرزمین، از جمله گالادریل، اِلروند و سارومان ــ شرکت میکند؛ شورایی که بهمنظورِ رسیدگی به خبرِ ظهورِ دوبارهی سائورون تشکیل شده بود؛ جایی که سارومان نگرانیهای گندالف دربارهی حلقهی بیلبو را تا حدی فرو مینشاند و میگوید آموخته است که حلقهی یگانه از آخرین مکانِ شناختهشدهاش در درههای رودِ آندوین، در امتدادِ رودخانهی بزرگ به دریا شُسته شده و ناپدید شده است. گندالف در جریانِ شورای اِلروند دربارهی این موضوع میگوید: «برای آخرینبار، شورا تشکیل جلسه داد؛ زیرا اکنون دریافته بودیم که سائورون با اشتیاقی روزافزون در پیِ یافتنِ حلقهی یگانه است. در آن زمان بیم داشتیم که شاید او خبری از آن داشته باشد که ما از آن بیاطلاعیم. اما سارومان این احتمال را رد کرد و همان سخنی را تکرار نمود که پیشتر نیز به ما گفته بود: اینکه حلقهی یگانه هرگز دوباره در سرزمینمیانه یافت نخواهد شد.»
گندالف میگوید که سارومان به ما گفت: «در بدترین حالت دشمنِ ما میداند که آن را در اختیار نداریم و هنوز گم شده است. اما او گمان میکند چیزی که گم شده، هنوز ممکن است دوباره پیدا شود. هراس به دل راه ندهید! اُمید، فریبش خواهد داد. مگر من این موضوع را بهطور جدی مورد بررسی قرار ندادم؟ آن در آندوینِ بزرگ اُفتاد؛ و بسیار پیشتر، زمانی که سائورون در خواب بود، از رودخانه تا دریا غلتید. بگذار همانجا بماند تا پایانِ روزگار.» وقتی گندالف این بخش از ماجرا را در شورای اِلروند بازگو میکند، خود را مُقصر میداند و میگوید که با سخنانِ سارومانِ «خردمند» به نوعی به «خواب» فرو رفته بود. این نکتهای بسیار مهم است ــ یکی از بزرگترین قدرتهای سارومان، صدای اوست. در کتابِ «دو بُرج» میبینیم که وقتی سارومان قدرتِ خود را بر یک فرد یا گروه متمرکز میکند، میتواند دلها را دگرگون کند، ترسها را در ذهن بکارد و دروغها را چنان اِلقا کند که هرچه بخواهد پذیرفته شود. این نوع تأثیر میتواند به اندازهی خودِ سخنرانی دوام داشته باشد، یا حتی در دلِ مخاطب ریشه بدواند و برای همیشه باقی بماند.
در فصلِ «صدای سارومان» در کتاب «دو بُرج» نیز میبینیم که حتی کسانی که از پیش نسبت به این خطر آگاه شدهاند، باز هم از تأثیرِ سخنان او مصون نمیمانند. شیوهای که گندالف خود را توصیف میکند ــ «با سخنانِ سارومانِ خردمند به خواب رفتم» ــ این امکان را باز میگذارد که ماجرا صرفاً به یک مشورتِ نادرست محدود نبوده، بلکه شاید نوعی جادوی ظریف و پنهان نیز در کار بوده باشد که حتی بر کسانی که او را دوست میپنداشتند اثر میگذاشته است. و این واقعیت که در آن زمان سارومان هنوز بهعنوانِ یک متحدِ کامل و بیچونوچرا شناخته میشد، نهتنها برای موفقیتِ دروغهایش حیاتی بود، بلکه اعتمادِ طبیعیِ دیگران به دانش و اقتدار او را نیز دوچندان میکرد. سارومان در فاصلهی سالهای ۲۵۰۰ تا ۲۷۵۹ از دوران سوم، مدتی را در میناستیریث سپری کرده بود و در آنجا به مطالعهی خزانهی طومارها و اسنادِ بایگانیشده مشغول بود. او بیتردید بزرگترین متخصصِ حلقههای قدرت به شمار میرفت، و بهویژه دربارهی همان حلقهای که ایسیلدور دو سال پیش از مرگش در اختیار داشت، بیشترین دانش را داشت. اگر در اواخرِ دوران سوم کسی وجود داشت که میتوانست با قطعیت و اطمینان دربارهی خودِ حلقهی یگانه سخن بگوید، آن شخص بیتردید سارومان بود.
اما از این موضوع که بگذریم، اجازه بدهید دوباره به گندالف بازگردیم: او سه سال پس از تشکیلِ جلسهی شورای سفید، در سال ۲۹۵۶ از دوران سوم با آراگورن، وارثِ پنهانِ ایسیلدور، دیدار کرد و بهتدریج با او دوستی برقرار نمود. از آن پس، آراگورن و گندالف اغلب در مسیرِ هدفی مشترک با یکدیگر همکاری میکردند ــ نابودیِ سائورون. اما پیش از آن، آراگورن کسی است که درنهایت نقشِ مهمی در مأموریتِ شکارِ گالوم نیز ایفا خواهد کرد. اما در مورد گالوم، او سرانجام در سال ۲۹۸۰ از دوران سوم به مرزهای موردور میرسد ــ سی سال پس از آنکه مسیرش را به سمتِ جنوب تغییر داده بود. در همین زمان است که در اینجا، گالوم با هیولایی عظیم روبهرو میشود و با او پیمانی میبندد ــ عنکبوتِ بزرگ، شلوب. نخستین دیدارِ این دو در کتاب «ارباب حلقهها: دو بُرج» و در فصلِ «لانهی شلوب» روایت میشود: «گالوم پیش از این، سالها قبل، او را دیده بود، اِسمیگلی که در تمامِ سوراخهای تاریک مشغولِ کنجکاوی بود و در روزگارانِ گذشته دربرابرش سرِ فرود آورده و ستایشاش کرده بود و ظلمتِ نیتِ پلیدِ شیلاب در تمامِ مسیرهای ملالانگیزش گالوم را همراهی میکرد و او را از روشنایی و پشیمانی جدا میساخت. و اِسمیگل قول داده بود که برای او خوراک بیاورد. اما حرص و آزِ شیلاب نسبتی با حرص و آزِ گالوم نداشت. شیلاب از بُرجها یا حلقه یا هر چیزی که ساختهی دست و ذهنِ آدمی بود، کمتر چیزی میدانست و به آنها اهمیت نمیداد و برای دیگران جز مرگِ روح و جسم، آرزوی دیگری نداشت، و برای خودش، تنها خودش، انباشتی از زندگی، و اینکه مُتورم شود تا جایی که کوهها نتوانند او را در خود جا دهند و او در تاریکی نگنجد».
در طیِ این سالهای طولانی، گندالف بهطور دورهای از شایر دیدن میکرد. او متوجهِ جوانیِ غیرعادیِ بیلبو، با وجودِ سنوسالِ بالایش، و همچنین درگیریِ ذهنیِ وسواسگونهی او با حلقه میشد. با بهیاد آوردن اینکه بیلبو در ابتدا دربارهی چگونگیِ بهدست آوردنِ حلقه دروغ گفته بود، کمکم بارِ این موضوع بر ذهنِ گندالف سنگینی میکند. همانطور که میدانیم، در جریانِ حضور در کوهستانِ مهآلود است که بیلبو حلقه را پیدا میکند، و او در روایتِ اولیهی ماجرایش برای دیگر اعضای گروه و حتی گندالف، هیچ اشارهای به حلقه نمیکند. گرچه گندالف از همان ابتدا نسبت به داستانِ بیلبو مشکوک میشود، بیلبو در صفحاتِ کتابِ «هابیت» وجودِ حلقه را برای جادوگر آشکار نمیکند. تنها زمانیکه دورفها همراهِ بیلبو هستند، او برای نجاتشان از دستِ عنکبوتهای سیاهبیشه از حلقه استفاده میکند ــ درحالیکه گندالف در آن زمان غایبت بود؛ او همراهِ شورای سفید به قلعهی دولگولدور رفته بود تا سائورون را از دژش بیرون براند. درنهایت، بیلبو اعتراف میکند که یک حلقهی جادویی در اختیار دارد، هرچند وقتی میگوید آن را «برنده شده است»، گندالف حرفش را باور نمیکند. همانطور که فرودو بعدها برایمان روایت میکند، گندالف آنقدر بیلبو را سؤالپیچ میکند تا سرانجام روایتِ واقعیِ تعاملاتِ میانِ گالوم و بیلبو و نحوهی بهدست آوردنِ حلقه را از زیرِ زبانِ او بیرون میکشد. قدیمیترین زمانِ ممکن برای وقوعِ این گفتوگو احتمالاً به بهارِ سال ۲۹۴۲ از دورانِ سوم بازمیگردد ــ یا زمانی که گندالف و بیلبو از سفرشان از اِرهبور بازمیگشتند، یا در یکی از دیدارهای بعدیِ گندالف از شایر.
در سالهای بعد، گندالف بهطور قطع متوجه میشود که بیلبو پیر نمیشود و بهشکلی غیرعادی جوانتر از سناش مانده است. درحالیکه ما بهعنوان خواننده و بیننده میدانیم این موضوع یکی از نشانهها و تأثیراتِ جادوییِ حلقهی یگانه است، گندالف دلایل دیگری نیز دارد که توضیح میدهد چرا در ابتدا به چنین احتمالی مشکوک نشده بود. با نگاهی به شجرهنامهی بیلبو میبینیم که او از خانوادهای با طولِ عمر بالا میآید؛ پدربزرگِ مادریاش با نام «توکِ پیر» شناخته میشد و تا ۱۳۰ سال عمر کرد. حتی با وجود اینکه بیلبو به چنین خاندانی با طولِ عمرِ بالا تعلق دارد و با وجودِ استدلالِ قانعکنندهی سارومان مبنیبر اینکه حلقه به دریا شُسته شده است، گندالف دلیلِ دیگری نیز داشت که باعث میشد در آن مقطع تصور کند همهچیز تحتکنترل است: این فرض که حلقهی بیلبو یکی از همان حلقههای فرعی است که پیشتر دربارهشان صحبت کردیم. همهی اینها توضیح میدهند که چرا گندالف زودتر برای کشفِ ماهیتِ واقعیِ حلقهی بیلبو اقدام نکرده بود.
بدینترتیب، به سال ۳۰۰۱ از دوران سوم میرسیم: پس از جشنِ تولدِ ۱۱۱ سالگیِ بیلبو، تردیدهای گندالف به اوج خود میرسد. اکنون او بیش از هر زمان دیگری مشتاق است تا تاریخچهی حلقهی بیلبو را کشف کند. خودِ گندالف در جریانِ شورای اِلروند دراینباره میگوید: «زمان با دغدغهی خاطر گذشت، تا این تردیدهایم به هول و هراسی ناگهانی بدل شد. حلقهی هابیت از کجا آمده بود؟ اگر ترسم بیمورد نبود، آنوقت چه باید میکردم؟ باید تصمیم میگرفتم. اما من که از خطرِ شایعاتِ بیهنگام آگاه بودم، بیم و هراسِ خود را با هیچکس در میان نگذاشتم، مبادا که کار خراب شود. در تمامیِ این جنگهای طولانی با بُرجِ تاریک، خیانت بزرگترین خصمِ ما بوده.» سپس او ادامه میدهد: «این ماجرا هفده سال پیش بود. بهزودی پِی بُردم که جاسوسانی از هر دست، حتی چارپایان و پرندگان، در دور و اطرافِ شایر گرد آمدهاند و هراسم بیشتر شد. از دونهداین کمک خواستم، و مراقبتِ آنان دوچندان شد؛ و رازِ دل را با آراگورن، وارثِ ایسیلدور در میان گذاشتم». سپس، آراگورن میگوید: «و من پیشنهاد دادم که ما باید گالوم را به دام بیاندازیم، هرچند که شاید این کار دیر بهنظر برسد. و از این جهت که کار شایستهای بهنظر میرسید که وارثِ ایسیلدور، خطایِ ایسیلدور را جبران بکند، همراهِ گندالف برای جستوجوی طولانی و بیثمر به راه اُفتادم.»
در سالهای بعد، گندالف و آراگورن در جستوجوی نشانهها و خبرهایی از گالوم تلاش کردند، اما ظاهراً به نتیجهی قابلتوجهی نرسیدند. در سال ۳۰۰۴ از دورانِ سوم، گندالف بارِ دیگر از فرودو در شایر دیدار میکند و طی چهار سال بعد نیز در فواصل مختلف به این دیدارها ادامه میدهد؛ بهنظر میرسد که او در این دوره جستوجوی گالوم را موقتاً کنار گذاشته است. به همین ترتیب، در سال ۳۰۰۷، آراگورن نیز جستوجوی خود را رها میکند و برای مدتی به ناحیهی ارِیادور بازمیگردد؛ جایی که آخرین بار با مادرش، گیلرائن، دیدار میکند. گیلرائن پیش از بهارِ سال ۳۰۰۸ درگذشت. همانند بیلبو، دربارهی فرودو نیز اشاره میشود که در مقایسه با سناش بسیار جوانتر به نظر میرسد. و در همان سالِ مرگِ گیلرائن، گندالف آخرین دیدارِ خود از شایر را انجام میدهد و بعد از آن، برای مدت قابلتوجهی ــ یعنی چند سال پشتسرهم ــ دیگر به شایر سر نمیزند.
در سال ۳۰۰۹، گندالف و آراگورن بار دیگر جستوجوی خود برای یافتنِ گالوم را از سر میگیرند. گندالف بعدها به فرودو میگوید که در روزهایی که جستوجو را رها کرده بود، مشغلههای بسیار دیگری در ذهن داشته و درنهایت نیز همچنان به دانش و گفتههای سارومان اعتماد کرده بود. بااینحال، این تصمیم بعدها برایش به کابوسی بدل میشود؛ زیرا ردّ گالوم کاملاً سرد شده بود. خودِ گندالف موضوع را اینگونه برای فرودو توضیح میدهد: «و آنگاه مرتکب اشتباه بزرگی شدم. بله، فرودو، و نه نخستین خطای من؛ هرچند میترسم این یکی بدترینِ آنها باشد. ماجرا را رها کردم. گذاشتم او برود؛ زیرا در آن زمان دغدغههای بسیار دیگری داشتم و همچنان به دانشِ سارومان اعتماد میکردم. خب، آن مربوط به سالها پیش بود. از آن زمان تاکنون بهایش را با روزهای بسیار تاریک و خطرناک پرداختهام. ردّ او مدتها بود که کاملاً سرد شده بود، زمانی که دوباره پیِ آن را گرفتم، پس از آنکه بیلبو از اینجا رفت. و جستوجوی من بیثمر میبود، اگر کمکِ دوستی را نداشتم: آراگورن، بزرگترین جهانگرد و شکارچیِ این روزگارِ جهان. ما دوشادوش، در سراسرِ سرزمینِ وحشی در پیِ گالوم گشتیم، بیامید و بیموفقیت.»
گندالف و آراگورن با یکدیگر سراسرِ سرزمینِ وحشی را زیر پا گذاشتند و در جستوجوی آن موجودِ بینوا ــ یا حتی کوچکترین نشانهای از او ــ به کاوش پرداختند. آنها نهتنها سرزمینهای واقع در شرقِ کوهستانِ مهآلود، که با نامِ «رووانیون» نیز شناخته میشود، را جستوجو کردند، بلکه تا جنوب، به دامنههای کوهستانِ سایه و حصارهای موردور نیز سفر کردند. در آنجا، گندالف میگوید شایعاتی دربارهی گالوم شنیدند و به این نتیجه رسیدند که او مدتها در تپههای تاریکِ آن نواحی زندگی کرده است. بااینحال، موفق به یافتنش نشدند. اینکه آنها موفق به یافتنِ گالوم نشدند، بیدلیل نبود؛ چراکه درست در همین سالها بود که گفته میشود گالوم به موردور نفوذ کرده بود. او در آنجا دستگیر شد و به حضورِ سائورون در بُرجِ باراد-دور بُرده شد؛ جایی که برای بهدست آوردنِ اطلاعات دربارهی «عزیزِ» گرانبهایش تحتِ شکنجه و بازجویی قرار گرفت.
در همین دوران است که گندالف بلافاصله پس از سفر دونفرهاش با آراگورن، از او جدا میشود و مستقیماً راهیِ میناستیریث میشود تا دربارهی حلقه تحقیق کند. او پس از بهیاد آوردنِ سخنی که سارومان دههها پیش در شورای سفید گفته بود، تصمیم به رفتن به شهرِ سفید میگیرد؛ اینکه بر روی حلقهی یگانه نشانهها و نوشتههایی وجود دارد که شاید افرادِ ماهر بتوانند آنها را ببینند و بخوانند. گندالف، بیآنکه بداند این نشانهها دقیقاً چه هستند یا چگونه باید خوانده شوند، به مُحتملترین جایی روی میآورد که احتمال میدهد سارومان خودْ دانشش دربارهی حلقه را از آنجا بهدست آورده باشد: بایگانیهای میناستیریث و خزانهی طومارها، اسناد و کتابهایش. خودش اینگونه تعریف میکند: «سپس در عینِ نااُمیدی دوباره به این فکر اُفتادم آزمایشی انجام دهم که شاید ما را از یافتنِ گالوم بینیاز کند. خودِ حلقه شاید میتوانست بگوید که آیا همان حلقهی یگانه است یا نه. خاطرهی گفتههایی که در شورا مطرح شده بود به ذهنم بازآمد: گفتههای سارومان، که در آن هنگام به آنها کماعتنا بودم. اکنون بهوضوح آنها را در دلم میشنیدم».
گندالف به این نتیجه رسید که حلقهی یگانه جز انگشتِ سائورون بر انگشت ایسیلدور بوده. ازهمینرو، او گمان کرد که شاید در میانِ دستنوشتههای ایسیلدور بتوان اطلاعاتی دربارهی ویژگیها و خصوصیاتِ این حلقه یافت. درحالیکه گندالف راهیِ گوندور میشود، آراگورن به جستوجو ادامه میدهد. بعدها، زمانی که گندالف در شورای اِلروند به خطراتِ سفرِ تنهاییِ آراگورن اشاره میکند، آراگورن تنها اینگونه پاسخ میدهد: «نیازی به گفتن نیست که اگر آدم مجبور باشد در دیدرسِ دروازهی سیاه گام بردارد یا گُلهای مرگبارِ درهی مورگول را لگدمال کند، بیشک با خطر مواجه خواهد شد». بااینحال، آراگورن سرانجام از بیثمربودنِ تلاشهایش نااُمید میشود و با درماندگی سفرِ بازگشت به خانه را آغاز میکند. در همین زمان، سائورون نیز پس از سالها شکنجه و بازجویی، هرآنچه را میتوانست از گالوم بهدست آورده بود؛ بنابراین او را از موردور آزاد میکند.
در کتابِ «قصههای ناتمام» دربارهی دلیلِ آزادیِ گالوم آمده است: «سائورون به گالوم اعتماد نکرد، چراکه دریافته بود چیزی رامنشدنی در او وجود دارد که حتی سایهی هراس هم آن را مغلوب نمیکند و راه غلبه بر آن نابودیِ اوست. اما سائورون عمقِ کینهی گالوم نسبت به کسانی که از او «دزدی کرده بودند» را دریافته بود و حدس میزد که برای انتقام به جستوجویِ آنها خواهد رفت، سائورون اُمید داشت که از این راه جاسوسانش بهسوی حلقه هدایت شوند». بدینترتیب، در ژانویهی سال ۳۰۱۷ از دورانِ سوم، گالوم توسط سائورون آزاد میشود و موردور را ترک میکند. در همین هنگام، آراگورن که در مسیرِ بازگشتِ خود بهسوی خانه بود، به ناحیهی «باتلاقهای مرگ» میرسد و سرانجام چیزی را که در جستوجویش بود پیدا میکند: ردِ پاهای نرمی در کنارِ برکهای گِلی. این نهتنها ردِ گالوم بود، بلکه ردی تازه به شمار میرفت؛ ردّی که برخلافِ انتظار، نه بهسوی موردور، بلکه از آن دور میشد.
خودِ آراگورن نحوهی دستگیریِ گالوم را اینگونه تعریف میکند: «من نیز سرانجام ناامید شدم و سفرم را بهسوی خانه آغاز کردم. و آنگاه از بختِ نیک، یکباره به آنچه میجُستم برخوردم: ردِ پاهایی نرم در کنارِ آبگیریِ گِلآلود. ردِ پاها تازه و چابک بود و نه به سمتِ موردور، بلکه در خلافِ جهتِ آن پیش میرفت. درکنارِ باتلاقهای مرگ رد را جُستم و آنگاه او را یافتم. وقتی شب درآمد کنارِ برکهی راکدی کمین کردم و به آب چشم دوختم و گالوم را گرفتم. لجنِ سبز سرتاپای او را پوشانده بود. بعید میدانم که از من دلِ خوشی داشته باشد؛ مرا گاز گرفت، و من چندان با او مهربان نبودم. و از دهانِ او جز ردِ دندانش چیزی نصیبِ من نشد. تصور میکنم راه بازگشتم، که باید روز و شب مراقبِ او میبودم، و وادارش میکردم که با طنابی در گردن و پوزهبند به دهان پیشاپیشِ من راه برود، تا سرانجام از کمبودِ غذا و آب رام شود و هردَم بهسوی سیاهبیشه برانمش، بدترین بخشِ سفرم بود».
خلاصه اینکه، در نخستین روزِ فوریهی سال ۳۰۱۷ از دوران سوم، مأموریتِ شکارِ گالوم سرانجام با موفقیت به پایان میرسد. بااینحال، آراگورن هنوز باید آن موجود را به مکانی امن منتقل میکرد تا گندالف بتواند از او بازجویی کند. آراگورن علاوهبراین باید مراقبِ جاسوسان و گماشتگانِ دشمن نیز میبود. او برای آنکه از شناساییشدن بگریزد، گالوم را از بخشِ شمالیِ رشته تپههای «اِمین مویل»، که در شرقِ روهان قرار دارد، عبور میدهد. سپس به بخشِ «سارن گبیر» از رودخانهی آندوین، میرسد؛ سارن گبیر نامی برای تندآبههای خطرناک رود آندوین است. آراگورن تصمیم میگیرد از رودخانه عبور کند. بیتردید، گذر از رودِ عظیم و خروشان همراهبا همسفری چنین سرکش و بیمیل کاری بسیار دشوار بوده است. بنابراین، آراگورن تنهدرختی شناور را که در ساحل اُفتاده بود برمیدارد، گالوم را به آن میبندد و خودش با شنا از رودخانه عبور میکند. از اینجا به ما گفته میشود که آراگورن تا حدِ امکان از مسیرهای غربیتر حرکت میکرد. بیتردید عبور او از رودخانه و ماندن در دورترین نقطهی غرب ممکن، به این دلیل بود که در آن زمان قلعهی دولگولدور بار دیگر سر برآوَرده بود. نزدیک به هفتاد سال پیش، درست در همان سالی که گالوم بهسویِ موردور تغییر مسیر داده بود، سائورون سه نزگول را فرستاد تا دژِ پیشینِ خود را دوباره تصرف کنند. آراگورن و گالوم از حاشیههای جنگل فَنگورن عبور میکنند، از رودهای «لایملایت»، «نیمرودل» و «سیلورلود» میگذرند و از کنارههای «لورین»، قلمرویِ گالادریل، به سمتِ شمال پیش میروند.
آراگورن در ادامهی مسیرِ خود به سمت شمال، تلاش میکند از موریا و درهی دیمریل، درهای در شرقِ کوهستانِ مهآلود، دوری کند ــ روشن است که این تکاورِ بزرگ و باتجربه بهخوبی از سرزمینهایی که خطرناکترین موجودات و تهدیدها در آنها کمین کردهاند آگاه است. درهمینحال، گندالف در میناستیریث طومارِ ایسیلدور را کشف میکند؛ طوماری که متنِ حکشده بر روی حلقهی یگانه را آشکار میسازد و در خود سرنخی دارد مبنیبر اینکه شاید «گرما» بتواند آن نوشتهها را نمایان کند. گندالف سپس از گوندور راهی میشود و قصد میکند به شایر بازگردد. اجازه بدهید به سفرِ آراگورن بازگردیم: آراگورن از «دشتهای گِلادن» عبور میکند ــ همان مکانی که جدِ او، ایسیلدور، در آن کشته شد و نیز جایی که اسمیگل زمانی در آن زندگی میکرد. آراگورن و گالوم سپس در نزدیکیِ «کارراک» پیش میروند ــ کارراک یک جزیرهی سنگیِ کوچک در بالادستِ رودخانهی آندوین است؛ این همان صخرهی بزرگی است که گروهِ تورین بهوسیلهی عقابها در آن فرود آورده شده بودند. در آنجا، آراگورن بارِ دیگر از رودِ آندوین عبور میکند؛ اینبار اما نه با کمکِ تنهدرختی شناور، بلکه با یاریِ بئورنینگها؛ بئورنینگها قومی از انسانها بودند که در حدفاصلِ بخشِ شرقیِ کوهستانِ مهآلود و بخشِ غربیِ سیاهبیشه، در درههای بالاییِ آندوین زندگی میکردند و در دو سوی رودخانهی آندوین سکونت داشتند. بئورنینگها پیروان و نوادگانِ بئورن بودند؛ تغییرشکلدهندهای که میتوانست خود را به شکلِ یک خرسِ سیاهِ غولآسا درآورد. از آنجا، آراگورن وارد جنگلِ سیاهبیشه میشود و مسیرش را بهسوی «تالارهای تراندویل» ادامه میدهد. در آنجا، بالاخره گالوم زندانی میشود. این مأموریت سرانجام، پس از گذشتِ حدود ۷۰ سال از آغازِ جستوجوهای گندالف، به پایان میرسد.
در مجموع، آراگورن حدود ۵۰ روز را در سفر با گالوم سپری میکند و طی این مدت نزدیک به یکهزار و ۴۴۹ مایل را از باتلاقهای مرگ تا تالارهای تراندویل میپیماید. او بهطور میانگین روزانه ۲۹ کیلومتر را با همراهیِ سرسختترین و سرکشترین اسیر طی میکرد. آراگورن بعدها میگوید که در میان تمام سفرهایش در سالهای طولانیِ جستوجوی گالوم ــ سفری که همانطور که پیشتر گفته شد او را تا نزدیکیِ دروازهی سیاه و درهی مورگول نیز کشانده بود ــ این بخش از مسیر، بدترینِ آنها بوده است. آراگورن تعریف میکند: «سرانجام او را به آنجا بُردمش و او را به اِلفها سپردم، چراکه از پیش توافق کرده بودیم که چنین کنیم؛ و من خوشحال بودم که از شرِ همراهم بهخاطر بویِ تعفنِ او خلاص میشوم. به سهمِ خود اُمیدوارم که دیگر هرگز چشمم به او نیُفتد».
اما اجازه بدهید به گندالف بازگردیم: او پیش از اینکه میناستیریث را ترک کند، از لوتلورین خبر دریافت کرده بود که آراگورن از سرزمینهای آنان همراهبا گالوم عبور کرده است. ازهمینرو، گندالف مسیرِ خود را تغییر داد و بهسویِ سیاهبیشه رفت و در بیستوسومِ ماهِ مارسِ سال ۳۰۱۷، دو روز پس از آراگورن، به آنجا رسید. سرانجام، بیش از ۱۵ سال پس از نخستین جستوجو برای یافتنِ سرنخهایی دربارهی گالوم، گندالف موفق میشود شخصاً این موجود را مورد بازجویی قرار دهد. او این کار را طیِ روزهای متعدد انجام میدهد، درحالیکه باید از میان غرّشها، خرناسها، نفرینها، دشنامها و دروغهای گالوم حقیقت را بیرون بکشد. گرچه گندالف باید گفتوگویِ طولانی و فرسایندهای را با گالوم تاب میآورد، اما این گفتوگو بیثمر نبود.
گندالف آنچه از گالوم دستگیرش شده را اینگونه تعریف میکند: «از یکسو داستانِ او از اینکه چگونه حلقه را از دست داده است، با آنچه بیلبو هم اکنون آشکارا برای نخستینبار تعریف کرد، مطابقت میکرد؛ اما این موضوع اهمیتِ اندکی داشت، چراکه من از پیش آن را حدس میزدم؛ ولی من برای نخستینبار فهمیدم که حلقهی گالوم از رودخانهی بزرگ، نزدیکِ دشتهای گلادن بیرون آمده است. همچنین فهمیدم که از دیرباز آن را داشته. چند برابرِ طولِ عمرِ نژادِ کوچکِ او. نیروی حلقه سالهای عمرِ او را طولانی ساخته و به ورای عمرِ کوتاهِ آنان رسانده بود؛ اما حلقههای بزرگ فقط از چنین نیرویی برخوردارند». همچنین گندالف اضافه میکند: «دوستان بدانند که من چیزهای دیگری نیز از گالوم فهمیدم. او مایل به سخن گفتن نبود و داستانِ او نامفهوم مینمود، اما در اینکه او به موردور رفته بود، تردیدی وجود نداشت و در آنجا هرچه را میدانست به زور از او بیرون کشیده بودند. ازاینرو، دشمن اکنون میداند که حلقهی یگانه را یافتهاند و دیرزمانی در شایر بوده است». بدینترتیب، گندالف در دوازدهم ماهِ آوریل ۳۰۱۸ به شایر بازمیگردد، جایی که سرانجام بهطور قطعی ثابت میکند حلقهی فرودو همان «حلقهی یگانه» است.
اما شکارِ موفقِ گالوم نهتنها برای گندالف، بلکه برای سائورون نیز با ترس همراه بود… اکنون سائورون، با آگاهی از اینکه گالوم بهدستِ فرماندهانِ دشمنانش اسیر شده است، با شتاب و بیمی فراوان واکنش نشان داد. بااینحال، هیچیک از جاسوسان و پیامآورانِ عادیِ او نتوانستند خبر یا گزارشی برایش بیاورند. مشکلِ اصلی نهتنها هوشیاریِ دونهداین، بلکه خیانتِ سارومان بود که خادمانش بر سرِ راهِ خادمانِ سائورون قرار میگرفتند یا آنها را گمراه میکردند. سائورون از این موضوع خبردار بود، اما دستانش هنوز آنقدر بلند نبود که به سارومان در آیزنگارد برسد. برای همین اطلاعش از دوروییِ سارومان را مخفی و خشمش را پنهان کرد، در انتظارِ فرصت نشست و برای جنگِ بزرگی آماده شد. درنهایت به این نتیجه رسید که هیچکسِ دیگری جز توانمندترین خادمانش، اشباحِ حلقه، یارایِ انجام چنین کاری را ندارند. چنین بود که سائورون دو یورش تدارک دید ــ که بسیاری آن را آغازگرِ رسمیِ جنگِ حلقه به حساب آوردهاند. آن دو همزمان آغاز شدند. اورکها با دستورِ دستگیریِ دوبارهی گالوم به قلمروِ تراندویل حمله بُردند و شاهِ جادوپیشه، فرمانروای مخوفِ اشباحِ حلقه، آشکارا واردِ نبرد علیه گوندور شد. سپس، هنگامی که اوسگیلیات تصرف شد، سائورون یورش را متوقف کرد و به نزگول دستور داد تا مخفیانه جستوجوی حلقه را آغاز کرده و مکانی بهنامِ «شایر» را پیدا کنند.
مهمتر از همه اینکه، نیرویی از اورکهای مُستقر در قلعهی دول گولدور به قلمروِ تراندویل حمله میکنند و همین امر باعث میشود گالوم از اسارت بگریزد. در جریان شورای اِلروند وقتی لگولاس خبرِ فرارِ گالوم را میدهد، آراگورن شوکه میشود و میپرسد: «چطور شد که مردمان تراندویل از انجامِ مسئولیتِ خود درماندند؟» لگولاس جواب میدهد: «نه به سببِ کوتاهی در مراقبت، بلکه بیشتر به سببِ مهربانیِ بیش از حد و اندازه. به قهرمانِ گندالف شب و روز مراقبِ این موجود بودیم، هرچند که این وظیفهی دشوار ما را فرسوده کرده بود. اما گندالف به ما دستور داده بود که هنوز به شفایِ او اُمیدوار باشیم و ما دلمان نیامد که او را در سیاهچالهای زیرزمین محبوس کنیم و او در آنجا باز دوباره به افکارِ سیاهِ قدیمیش بازگردد. روزهایی که هوا خوب بود، گالوم را برای گردش به میانِ بیشه میبُردیم؛ و در آنجا تکدرختی دور از باقی درختها قرار داشت که او عاشقِ بالا رفتن از آن بود. اغلب به او اجازه میدادیم که تا بلدترین شاخههای آن درخت بالا برود و خود را در معرضِ وزشِ باد قرار دهد؛ اما در پایِ درخت نگهبان میگماشتیم.»
لگولاس ادامه میدهد: «یک روز از پایین آمدن سر باز زد، و نگهبانان به خود زحمت ندادند که دنبالِ او از درخت بالا بروند: وی ترفندهایی آموخته بود و میتوانست با پاهایش مثل دست به شاخهها آویزان شود و آنجا بمان؛ بنابراین کنارِ درخت نشستند و شب درآمد. درست در همان شبِ تابستانیِ بیماه و بیستاره بود که اورکها غافلگیرانه بر ما تاختند. کمی بعد آنها را بیرون راندیم؛ تعدادشان بسیار بود و دَرنده بودند، اما از روی کوهها به آنجا آمده بودند و با بیشه آشنایی نداشتند. وقتی نبرد تمام شد، دریافتیم که گالوم گریخته، و نگهبانِ او کُشته یا اسیر شده بود. آنوقت یقین کردیم که حمله برای رهانیدنِ او سازمان داده شده است. و او از پیش از آن با خبر بوده. چگونه از عهدهی آن برآمده بود، هیچ تصوری از آن نداریم. اما گالوم زیرک است و جاسوسانِ دشمن بسارند.» بدینترتیب، گالوم برای نخستینبار پس از چندین سال اسارت، آزاد میشود. با پایان یافتنِ مأموریتِ «شکارِ گالوم»، اینبار جستوجویِ او برای یافتنِ حاملِ حلقه بار دیگر از سر گرفته میشود...
اما پیش از آنکه مقاله را به پایان برسانم، این نکته قابلذکر است که فیلم «شکارِ گالوم» دو بازیگرِ دیگر نیز دارد که در ابتدای مقاله از اشاره به آنها پرهیز کردم. نخستین آنها «ماریگول» است؛ شخصیتی که نقشِ او توسط کیت وینسلت، بازیگر برندهی اسکار، ایفا خواهد شد. این نخستین همکاریِ وینسلت با پیتر جکسون و تیمش نیست، چراکه او پیشتر در سال ۱۹۹۴ در فیلم «موجودات آسمانی» (Heavenly Creatures) بازی کرده بود. همچنین مشهور است که او زمانی برای نقشِ اِئووین در «ارباب حلقهها» در نظر گرفته شده بود، اما درنهایت آن را نپذیرفت. در ابتدا «ماریگول» شخصیتی کاملاً ناشناخته به نظر میرسید و گمان میرفت که ساخته و پرداختهی سازندگانِ خودِ فیلم باشد. اما بهتدریج از گوشهوکنار اطلاعاتی منتشر شد که نشان میداد وینسلت نقشِ مادربزرگِ گالوم را در دورانِ جوانیِ او ایفا میکند؛ زمانی که هنوز به نامِ اسمیگل شناخته میشد.
واقعیت این است که در کتابها گرچه مادربزرگِ گالوم بدونِ نام باقی میماند، اما گندالف به او اشاره میکند. گندالف میگوید: «خیلی وقت پیش، در ساحلِ رودخانهی بزرگ، درست در حاشیهی سرزمینِ وحشی، مردمانِ کوچکِ چابکدست و سبکپایی زندگی میکردند. حدس میزنم که از تیرهی هابیتها بودند؛ از تبارِ پدرانِ پدرانِ اِستورها، چون عاشقِ رودخانه بودند و اغلب در آن شنا میکردند یا قایقهای کوچکی از نِی میساختند. در میانِ آنها، خانوادهای بود که شهرتی بهسزا داشتند، چون بزرگتر و ثروتمندتر از دیگران بودند و ریاستِ این خانواده برعهدهی مادربزرگِ آنها قرار داشت که سختگیر بود و آگاه به دانشِ قدیمی، البته همان چیزهای اندکی که داشتند. کنجکاوترین و جستوجوگرترین فردِ این خانواده اسمش اِسمیگل بود». همچنین، تالکین نیز در نامهی ۲۱۴ به این نکته اشاره میکند که مادربزرگِ اسمیگل پس از مرگِ همسرش، بهدلیلِ آنکه «زنی با شخصیتی مسلط و مقتدر» بود، به مادرسالارِ قبیلهی خود تبدیل شد. علاوهبراین، گندالف توضیح میدهد که پس از آنکه اسمیگل حلقهی یگانه را پیدا کرد و دریافت که با به دست کردنِ آن، از دیدِ اعضای خانوادهاش پنهان میماند، تصمیم گرفت از این قدرت در راههای نادرست و بدخواهانه ــ مانند دزدی ــ استفاده کند. در نتیجه، او بهزودی در میان خویشاوندانش به فردی منفور بدل شد و مادربزرگش، که خواهانِ آرامش بود، او را از جمعِ خانواده اخراج و طرد کرد.
در کتابِ «هابیت» و در فصلِ «معمایی در تاریکی»، زمانی که گالوم و بیلبو بگینز برای یکدیگر معما طرح میکنند، در توصیفِ افکارِ گالوم میخوانیم که او به یادِ مادربزرگش میاُفتد. میخوانیم: «بیلبو تازه داشت اُمیدوار میشد که این رذلِ پستفطرت هیچوقت جوابِ معمایش را پیدا نمیکند که گالوم خاطرههای سالهای پیش، خاطراتِ زمانی را که با مادربزرگش در سوراخی کنارِ رودخانه زندگی میکرد، از پَستوهای مغزش بیرون کشید». درنهایت، گندالف برای فرودو تعریف میکند وقتی از گالوم بازجویی کرده بود که حلقه را از کجا آورده، او جواب میدهد که آن را از مادرش هدیه گرفته: «گالوم دروغگوست و باید حرفهایش را با دقت غربال کرد. برای مثال، او حلقه را هدیهی تولدش مینامید و بر همین ادعا پافشاری میکرد. همچنین میگفت که حلقه از مادربزرگش آمده؛ زنی که به گفتهی او، اشیای زیبا و ارزشمندِ بسیاری از این دست داشته است. این داستان مضحک است. من تردیدی ندارم که مادربزرگِ اسمیگل زنی مقتدر و بهنوعی شخصیتِ برجستهای در میان قوم خود بوده است، اما اینکه او حلقههای اِلفیِ فراوانی در اختیار داشته باشد کاملاً بیاساس است، و اینکه آنها را به دیگران بخشیده باشد نیز دروغی بیش نیست». بنابراین، اکنون بسیار محتمل به نظر میرسد که ماریگول درواقع همان مادربزرگِ اسمیگل باشد و فیلم صرفاً برای او نامی مشخص کرده باشد. این موضوع میتواند او را به شخصیتی مهم در کاوشِ گذشتهی گالوم تبدیل کند.
اما اکنون به دومین شخصیتِ کاملاً جدید میرسیم که بهطور کامل توسط سازندگانِ فیلم ابداع شده است: «هالوارد»؛ شخصیتی که لئو وودال نقشِ او را ایفا خواهد کرد. هالوارد یکی دیگر از تکاورهای دونهداین است که در جستوجویِ خطرناکِ استرایدر برای یافتنِ گالوم، او را همراهی میکند. همانطور که در نوشتههای تالکین خواندهایم، آراگورن در جریانِ مأموریتِ شکارِ گالوم عمدتاً تنهاست؛ البته بهجز زمانهایی که با گندالف همراه میشود. بنابراین حضورِ یک تکاورِ دیگر در کنار او نشان میدهد که احتمالاً شاهد دیالوگهای بیشتر، تعاملات گستردهتر و نگاهی عمیقتر به تکاورانِ شمال خواهیم بود. تازه، همانطور که در نوشتههای تالکین آمده، گندالف نگهبانانی را در اطرافِ کوهستانِ مهآلود برای شکارِ گالوم گماشته بود، پسِ هالوارد میتواند یکی از اعضای برجستهی این نگهبانان باشد. همچنین از آنجا که نامِ «هالوارد» یادآورِ شخصیتِ «هالباراد» است، برخی از طرفداران معتقدند بعید نیست سازندگانِ فیلم در طراحیِ این کاراکترِ جدید از آن شخصیت الهام گرفته باشند. هالباراد، که در فیلمهای پیتر جکسون حضور ندارد، یکی از اعضای دونهداین است که در ناحیهی اریادور مستقر بوده و از مرزهای شایر پاسداری میکند. در جریانِ جنگِ حلقه، او برای یاریِ رئیسِ خود، آراگورن، اعزام میشود و از اریادور گروهی سینفره از تکاوران را رهبری میکند که خود را «یارانِ خاکستری» مینامند. در کنارِ آنها، اِلِندان و اِلِرُهیر، پسرانِ الروند، نیز حضور دارند. در فیلمها، آراگورن، گیملی و لگولاس بهتنهایی از «راههای مردگان» عبور میکنند، اما در کتابها، یارانِ خاکستری نیز آنها را همراهی میکنند.