پرش به محتوای اصلی

نقد قسمت آخر سریال Lanterns | حلقه‌‌ای درونِ حلقه‌‌ای درونِ حلقه‌‌ای دیگر

مطالعه ۱۹ دقیقه
هال جردن و جان استوارت، شخصیت‌های سریال Lanterns

سریال «لنترن‌ها»، داستانی است درباره‌ی چرخه‌ی تروماهایی که فرزندان از والدینشان به ارث می‌بَرند؛ این چرخه در قسمت آخرِ فصل اول سرانجام شکسته می‌شود.

به گزارش فیلمزی، در نقطه‌ی اوجِ قسمت پنجمِ سریال «لنترن‌ها»، هنگامی‌که جان استوارت (با بازیِ آرون پی‌یر) از میانِ ویرانه‌های شهرِ راشویل در ایالت نبراسکا عبور می‌کند، آهنگِ «چیزهایی در پسِ چیزهایی در پسِ چیزهایی دیگر» از گروهِ «بون ایور» پخش می‌شود. درحالی‌که او از میانِ آوارهایِ باقی‌مانده از نبردِ عظیم و ویرانگری می‌گذرد که شهر را با خاک یکسان کرده است، سرانجام حلقه‌ی گرین لنترن را از روی انگشتِ مُربی‌اش، هال جُردن، برمی‌دارد و تصاحب می‌کند؛ همان حلقه‌ای که از کودکی برای به‌دست‌آوردنش تربیت شده بود و گمان می‌کرد بیش از هر چیز دیگری در جهان خواهانِ آن است. در همین حین، جاستین ورنن، خواننده‌ی گروهِ موسیقیِ «بون ایور»، این جمله را زمزمه می‌کند: «حلقه‌هایی درونِ حلقه‌هایی درونِ حلقه‌هایی دیگر.»

این انتخابِ موسیقایی از هوشمندیِ ظریفی برخوردار است. بالاخره صحبت از سریالی است که آشکارا درباره‌ی حلقه‌هاست. روی پوستر سریال، این شعار به چشم می‌خورد: «فقط یک نفر می‌تواند حلقه را به‌دست کند.» اشاره‌ی شعار به حلقه‌ی جادویی و قدرتمندی است که در مرکزِ داستان قرار دارد و به صاحبش اجازه می‌دهد هر چیزی را که تصور می‌کند، در جهان عینیت ببخشد. یکی از نیروهای محرک اصلیِ داستان در طولِ پنجِ اپیزودِ نخستِ سریال، کشمکشِ میانِ جان استوارت و اُستادش، هال جُردن، بر سرِ این است که درنهایت کدام‌یک حق دارد حلقه را به‌دست کند. بااین‌حال، آنچه «لنترن‌ها» را از بخش بزرگی از آثارِ ابرقهرمانیِ جریان‌اصلیِ تلویزیونِ امروز مُتمایز می‌کند، این است که حلقه صرفاً یک شیء فیزیکی نیست؛ بلکه تجسمِ ایده‌ای محوری است که در قلب ساختارِ مضمونی سریال جای دارد و در طول فصلِ اولِ هشت‌قسمتیِ سریال، بخش مهمی از شخصیت‌پردازی‌ها و کُنش‌های داستانی را پیش می‌بَرد.

«حلقه» در ساختار رواییِ سریال، اصلی سامان‌دهنده است؛ عنصری که اجزای مختلف داستان را به یکدیگر پیوند می‌دهد. هنگام تماشای «لنترن‌ها»، همواره این احساس وجود دارد که حلقه‌هایی در دلِ حلقه‌های دیگر جای گرفته‌اند و این الگو تا بی‌نهایت ادامه پیدا می‌کند. شخصیت‌ها اغلب بازتابی از هم هستند؛ رویدادها و انتخاب‌هایشان نیز در طولِ روایت پژواک می‌یابند و در موقعیت‌هایی تازه، بارِ دیگر تکرار می‌شوند. برای مثال، همان‌طور که کَری، کلانترِ راشویل، با بُریدن انگشتش مرگ خود را جعل می‌کند، جان نیز برای رهاییِ هال، حلقه را با زور از انگشت او بیرون می‌کشد. همچنین، همان‌طور که گانگسترها انگشتِ قطع‌شده‌ی کری را به‌عنوان مدرکی دال بر انجام موفقیت‌آمیز مأموریتشان به مقر خود می‌برند، جان هم قلب زویی را از بدنش خارج می‌کند تا آن را به نگهبانانِ جهان ارائه دهد و ثابت کند مأموریتش را به پایان رسانده است.

استعاره‌ی «حلقه» در رابطه‌ی شخصیت‌ها با والدینشان نمود پیدا می‌کند. «لنترن‌ها» از لحاظِ مضمونی داستانی است درباره‌ی «چرخه‌ها» و «میراث‌ها»؛ درباره‌ی چیزهایی که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند و گذشته را در دایره‌ای بسته به حال پیوند می‌زنند

یا به‌عنوانِ نمونه‌ای دیگر، در قسمت چهارم فصل، جان و هال به کشتارگاهی سر می‌زنند که متعلق به ویل میکِن است. دوربین برای لحظاتی روی تابلویی مکث می‌کند که جمله‌ای را به نقل از ایمانوئل کانت، فیلسوف آلمانی، به نمایش گذاشته است: «می‌توان قلبِ انسان را از نحوه‌ی رفتارش با حیوانات قضاوت کرد.» این جمله از چند جهت، طنزی ظریف و کنایه‌آمیز در خود دارد. از یک سو، نصب چنین عبارتی در یک کشتارگاه به‌خودی‌خود مضحک و ابسورد است؛ از سوی دیگر، این جمله به قلب زویی اشاره دارد که پس از مرگش متبلور می‌شود؛ قلبی که درواقع قلب نیست، بلکه یک قلبِ شبیه‌سازی‌شده است. این جمله همچنین اشاره‌ای نسبتاً صریح به کاری دارد که زویی در راشویل انجام می‌دهد. زویی یک من‌هانتر است؛ هوشی بیگانه که نه‌تنها انسان نیست، بلکه از بسیاری جهات، چیزی فراتر از انسان به شمار می‌رود. او به راشویل آمده و جامعه‌ی آن را دگرگون کرده است: ساکنان شهر را درمان می‌کند، در آن سرمایه‌گذاری می‌کند و شرایطی فراهم می‌آورد تا راشویل رونق بگیرد. بااین‌حال، انگیزه‌ی او از این اقداماتْ نوع‌دوستی نیست. زویی شهر و ساکنانش را دست‌کاری می‌کند تا آن‌ها را به سپری برای محافظت از خودش تبدیل کند. از نگاه او، مردم راشویل چیزی بیش از حیواناتی نیستند که باید از آن‌ها مراقبت کرد؛ درست مانند دام‌هایی که در کشتارگاه نگهداری می‌شوند. همچنین، فناوری لیزری‌ای که در کشتارگاه برای ذبحِ دام‌ها به کار می‌رود، درنهایت علیه خودِ راشویل به کار گرفته می‌شود؛ پرتوهای مرگبار از آسمان بر سر شهر فرو می‌بارند، ویرانی به بار می‌آورند و جامعه‌ی آن را از بین می‌برند. این نمونه‌ای بسیار مؤثر از تقارنِ روایی است.

به همین ترتیب، در دیدارهای جان با نگهبانانِ جهان در قسمت سوم، و قسمت پنجم، نوعی وارونگی بصریِ ظریف به چشم می‌خورد. در قسمت سوم، یکی از نگهبانانِ جهان از پشت یک میز با جان مصاحبه‌ی شغلی می‌کند؛ اما در قسمت پنجم، این جان است که از آن سوی پیشخوانِ یک مِی‌خانه، همان نگهبان را مورد پرسش قرار می‌دهد. میزانسن و قاب‌بندی این دو صحنه به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که همچون تصویر آینه‌ایِ یکدیگر عمل کنند و از این طریق، تغییر تدریجی موازنه‌ی قدرت میانِ آن دو را به نمایش بگذارند. تقارنِ حلقه‌وارِ مشابهی را می‌توان در نحوه‌ی کشته‌شدن زویی میکِن به‌دستِ جان استوارت نیز مشاهده کرد. در سال ۱۹۸۶، نگهبانان جهان، آبین سور، فانوس سبز، را برای دستگیری «زویی» فرستادند. آبین سور زویی را دستگیر کرد و به او وعده داد که اعدام خواهد شد؛ اما چون باور داشت مَن‌هانتر می‌تواند در صلح زندگی کند، او را به زمین بُرد و در فاصله‌ی ۲۰ مایلیِ راشویل، فرود آمد. بااین‌حال، زویی که نمی‌خواست آبین سور روزی محل اختفایش را برای نگهبانان فاش کند، او را به‌شدت مجروح کرد و گریخت. در قسمت پنجم سریال، همین الگو به‌شکلی معکوس تکرار می‌شود. زویی این بار زندگیِ یک فانوس سبز، یعنی جان استوارت، را نجات می‌دهد؛ اما جان ناچار می‌شود به او خیانت کند و او را به قتل برساند. درست همان‌طور که یک فانوس سبز جان زویی را نجات داده بود، اما زویی ناچار شد به او خیانت کند و او را به قتل برساند.

استعاره‌ی «حلقه» اما بیش از هر جای دیگری، در رابطه‌ی شخصیت‌ها با والدینشان نمود پیدا می‌کند. «لنترن‌ها» از لحاظِ مضمونی داستانی است درباره‌ی «چرخه‌ها» و «میراث‌ها»؛ درباره‌ی چیزهایی که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند و گذشته را در دایره‌ای بسته به حال پیوند می‌زنند. حلقه نیز به‌معنای واقعی کلمه تجسم همین ایده است. ازهمین‌رو، «فانوس‌ها» در اصل سریالی درباره‌ی رابطه‌ی والدین و فرزندان است. دو شخصیت اصلیِ داستان، بیش از هر چیز با رابطه‌ای تعریف می‌شوند که با والدینِ خود داشته‌اند. در همان دقایقِ آغازینِ سریال، هال در جریانِ مصاحبه با یک برنامه‌ی تلویزیونی از مرگ پدرش، مارتین جُردن، خلبانِ آزمایشی، به‌عنوانِ یکی از لحظاتِ سرنوشت‌سازِ زندگی‌اش یاد می‌کند؛ اتفاقی که مسیرِ زندگیِ او را برای به‌دست‌آوردنِ حلقه را شکل داد. هال در این مصاحبه‌ی تلویزیونی توضیح می‌دهد: «بزرگ‌ترین ترس هر بچه‌ای اینه که یکی از والدینش رو از دست بده. اما وقتی این اتفاق می‌اُفته... دیگه چیزی نمی‌مونه که ازش بترسه.»

جان هم رابطه‌ای پُرتنش با والدینش دارد. پدر او زمانی یکی از گزینه‌های احتمالی برای به‌دست‌آوردنِ حلقه بود، اما چون به ترسِ خود اعتراف کرد، این فرصت را از دست داد. در پیِ این اتفاق، مادرش تصمیم می‌گیرد جان را طوری تربیت کند و پرورش بدهد که به یک فانوسِ سبزِ بی‌نقص تبدیل شود؛ کسی که از هیچ‌چیز نمی‌ترسد. او برای رسیدن به این هدف، به روش‌هایی بی‌رحمانه متوسل می‌شود: از پدر جان می‌خواهد سیبی روی سر او بگذارد و به آن شلیک کند؛ همچنین، او جان را وادار می‌کند شب‌ها به‌تنهایی به خانه برگردد. این تمرین‌ها که قرار است ترس را از وجودِ جان ریشه‌کن کنند، درواقع زخم‌های عاطفیِ عمیقی بر او برجای می‌گذارند. هال هم هنوز با زخم‌های گذشته‌اش دست‌وپنجه نرم می‌کند. سقوط هواپیمای پدرش تصادفی نبود. هال بعد از این اتفاق، وقتی وسایل پدرش را زیرورو می‌کند، به یادداشتی می‌رسد که نشان می‌دهد او خودش به زندگی‌اش پایان داده است. هال می‌گوید: «پدرم باورش شده بود که اگه نباشه، اوضاعِ ما بهتر می‌شه. این رو بهم گفت، چون پدربزرگم هم قبل از اون، یه یادداشت برای پدرم گذاشته بود که همین درد و رنج توش بود. این رنج نسل‌به‌نسل، از پدر به پسر، منتقل شده بود. اسمش رو گذاشته بودن میراثِ پسران جردن.»

این دقیقاً هسته‌ی مضمونی «لنترن‌ها»ست: رنج و ترومایی که یک نسل آن را از نسلِ قبلی به ارث می‌بَرد. این الگوی انتقالِ رنج و گناه از نسلی به نسل دیگر، در داستان کَری کِین (با بازیِ کلی مک‌دونالد)، کلانترِ راشویل، نیز به چشم می‌خورد. کری به این شهر پناه آورده تا از دستِ مافیایِ شهرِ گاتهام فرار کند؛ اما گذشته‌ی پدرش همچنان دست از سر او برنمی‌دارد. پدر کری علیه شبکه‌ی جرایم سازمان‌یافته‌ی شهر شهادت داده بود و حالا دخترش باید تاوانِ آن تصمیم را پس بدهد. مردی که مافیا برای پیدا کردن او فرستاده، این منطقِ بی‌رحمانه را چنین توضیح می‌دهد: «پدرت خبرچین بود؛ پس تو هم به‌خاطرِ نسبتی که باهاش داری، خبرچینی.» بااین‌حال، میراثی که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود، لزوماً ریشه در پیوندهای خونی ندارد. یکی از روابط محوریِ «لنترن‌ها»، رابطه‌ی هال جردن با سینسترو، اُستاد و راهنمای سابقش و فانوس سبزی است که اکنون اعتبار خود را از دست داده. یکی از نگهبانانِ جهان (لورا لینی) در توضیح این رابطه به جان می‌گوید: «سینسترو اُستاد جُردن بود؛ چیزی شبیه به پدرش.»

سینسترو سرانجام از مسیرِ خود منحرف شد، به شرارت روی آورد و موفق شد یکی از نگهبانان جهان را بُکُشد ــ کاری که ظاهراً غیرممکن به نظر می‌رسید ــ اما درنهایت به‌ظاهر به‌تنهایی توسط هال متوقف شد و به زندان اُفتاد. اگرچه کودتایِ نافرجامِ سینسترو در هیچ‌یک از صحنه‌های سریال به تصویر کشیده نمی‌شود، تقریباً بر تمام جنبه‌های آن سایه انداخته است. برای مثال، کاملاً روشن است که این تلاش برای سرنگونیِ نگهبانان جهان، آن‌ها را سخت نگران کرده است و اقداماتشان در طولِ سریال نه‌فقط از ترسِ سینسترو، بلکه از هراسِ مردی سرچشمه می‌گیرد که توانست او را متوقف کند. نگهبانان در واکنش به این کودتا، جان استوارت را مأمور می‌کنند تا زیرنظرِ هال جُردن آموزش ببیند و درنهایت جای او را بگیرد. تا‌جایی‌که درباره‌ی قدرتِ هال هشدار می‌دهند: «از قدرتش برحذر باشید.» بنابراین، مجبورشدنِ هال به متوقف‌کردنِ استاد و مربیِ سابقش، زخمی عمیق بر روح او گذاشت. این زخم زمانی عمیق‌تر می‌شود که می‌بینیم نگهبانان جهان در پاسخ به فداکاری بزرگ هال، یعنی سرنگون‌کردنِ دوستش برای محافظت از آن‌ها، به‌جای قدردانی، با بدگمانی و بی‌اعتمادی با او رفتار می‌کنند. هال حلقه‌ی سینسترو را گرفت تا از نگهبانان جهان محافظت کند؛ حالا جان قرار است حلقه‌ی هال را بگیرد تا از همان نگهبانان محافظت کند. بدین‌ترتیب، گذشته نه‌فقط در قالب زخم‌های خانوادگی، بلکه از طریق رابطه‌ی استاد و شاگرد نیز به زمانِ حال راه پیدا می‌کند و سرنوشتِ نسل بعد را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد.

درواقع، خط داستانیِ اصلیِ «لنترن‌ها» بر مأموریتی اُستوار است که هال و جان را به راشویل می‌کشاند: یافتنِ موجودی بیگانه و رُبات‌مانند به‌نام «مَن‌هانتر». اما این جست‌وجو به‌تدریج پرده از پیوندی عمیق‌تر برمی‌دارد؛ مَن‌هانترها ساخته‌ی دستِ نگهبانان جهان‌اند و از این منظر، می‌توان آن‌ها را فرزندانِ خالقانشان دانست. شکستِ این مخلوقات، که در ابتدا برای اجرای قانون درسراسرِ کیهان طراحی شده بودند، نگهبانان را واداشت تا سپاهِ فانوس‌های سبز را تأسیس کنند؛ گویی ناکامی یک نسل، زمینه‌ساز ظهور نسلی دیگر شد تا میراث پیشینیان را به دوش بکشد. از‌همین‌رو، شاید فانوس‌های سبز را بتوانِ وارثانِ مَن‌هانترها دانست؛ جانشینانی که از دلِ شکست نسل پیشین سر برآورده‌اند.

نکته‌ای که سعی دارم روشن کنم این است که درسراسر «فانوس‌ها» این احساس وجود دارد که شخصیت‌ها در چرخه‌هایی بی‌پایان از خشونت گرفتار شده‌اند؛ چرخه‌هایی که هر بار تکرار می‌شوند و راهِ گریز از آن‌ها به‌سادگی پیدا نمی‌شود. بسیاری از اتفاقاتِ سریال واکنشی به فجایع گذشته‌اند؛ پاسخی به زخمی که پیش‌تر برجای مانده است. خشونت، خشونت به بار می‌آورد و مرگ، مرگ را در پی دارد. برای نمونه، کُشتار هولناکی که راشویل را به خاک و خون می‌کشد، نتیجه‌ی اقداماتِ آنتان (پل بن‌ویکتور) است؛ تبهکاری فرازمینی که خود را وقف افشای حقیقت و انتقام‌گرفتن از مَن‌هانترهایی کرده که در سیاره‌اش دست به نسل‌کشی زده‌اند. آنتان سال‌ها پیش از سوی مَن‌هانتری که عاشقش بود، مورد خیانت قرار گرفت و همین زخم، نفرتی عمیق و مهارنشدنی در وجودش پروراند؛ نفرتی که او را به جایی رسانده است که برای انتقام، از هر خط قرمزی که لازم باشد عبور می‌کند. اکنون، او همان خشونتِ ویرانگری را که روزگاری مردمش قربانی آن بودند، به راشویل، شهری در ایالت نبراسکا، می‌آورد. به این ترتیب، قربانی خشونت گذشته، خود به عاملِ خشونتی تازه تبدیل می‌شود و چرخه‌ای را ادامه می‌دهد که ظاهراً هیچ پایانی ندارد.

در دلِ این چرخه‌های تکرارشونده، پرسشی بنیادین درباره‌ی آزادی انسان و اختیارِ او در تعیینِ سرنوشتِ خویش شکل می‌گیرد: فرد تا چه اندازه می‌تواند از قیدِ گذشته رها شود و مسیر زندگی‌اش را خود رقم بزند؟ چه بخشی از هویت او حاصلِ انتخاب‌های شخصی و مستقلِ اوست و چه بخشی را روابطی که پیش‌تر شکل گرفته‌اند و میراثی که ناخواسته به ارث بُرده، تعیین می‌کنند؟

در دلِ این چرخه‌های تکرارشونده، پرسشی بنیادین درباره‌ی آزادی انسان و اختیارِ او در تعیینِ سرنوشتِ خویش شکل می‌گیرد: فرد تا چه اندازه می‌تواند از قیدِ گذشته رها شود و مسیر زندگی‌اش را خود رقم بزند؟ چه بخشی از هویت او حاصلِ انتخاب‌های شخصی و مستقلِ اوست و چه بخشی را روابطی که پیش‌تر شکل گرفته‌اند و میراثی که ناخواسته به ارث بُرده، تعیین می‌کنند؟ مسئله این است که این پرسش در اقتباس از مجموعه‌کامیک‌بوکی با چنین پیشینه‌ی طولانی، اهمیتی دوچندان می‌یابد. چون بالاخره با سریالی طرفیم که خودش نسل تازه‌ای از داستان‌های یکی از قدیمی‌ترین و باسابقه‌ترین مجموعه‌های کامیک‌بوکیِ تاریخ به شمار می‌آید. درواقع، سازندگان سریال هنگام خلقِ «لنترن‌ها» با همان پرسش‌هایی دست‌وپنجه نرم می‌کردند که شخصیت‌های داستان با آن‌ها روبه‌رو هستند. وقتی تصمیم می‌گیرید در چارچوب جهان «فانوس سبز» با آن پیشینه‌ی طولانی، داستانی تازه روایت کنید، این پرسش مطرح می‌شود که تا چه اندازه خود را مقید به میراثی می‌دانید که پیشینیان به جا گذاشته‌اند؛ این میراث تا چه حد سرنوشتِ اثرتان را شکل می‌دهد و تا کجا می‌توانید از گذشته‌ای که ناخواسته به ارث بُرده‌اید فاصله بگیرید و هویتِ مستقل خودتان را بسازید. به بیان دیگر، تا چه اندازه به میراثِ رواییِ اثرِ مرجع وفادار می‌مانید و از کجا مسیر مستقلی برای بازاندیشی و تفسیرِ آن در پیش می‌گیرید. همان‌طور که پیش‌تر در نقد سریال گفتم، «لنترن‌ها» از این چالش سربلند بیرون می‌آید.

اما پرسشِ مهم‌تر این است که خودِ شخصیت‌ها چطور؟ آن‌ها چگونه می‌توانند بر کشمکشِ درونی‌شان میانِ میراثی که گذشته بر آن‌ها تحمیل کرده و هویتی که می‌خواهند مستقلاً برای خود بسازند، غلبه کنند؟ سریال از طریقِ شخصیتی به‌نام نوآ این سؤال را بررسی می‌کند. در طولِ فصل اول متوجه می‌شویم که یک مَن‌هانتر با هویت جعلیِ زویی میکِن در راشویل پناه گرفته است؛ اما در همین شهر، فرزندی نیز به دنیا آورده. او کری کِین، کلانترِ آینده‌ی شهر، را باردار می‌کند و پس از این‌که کری دوران بارداری را پشت‌سر می‌گذارد، نوآ را به دنیا می‌آورد؛ کودکی که خود یک مَن‌هانتر است، هرچند نه مستقیماً به‌دست یکی از نگهبانانِ جهان، بلکه به‌دست من‌هانتری دیگر ساخته شده است. مسئله این است که نوآ میراثی از نسل‌کشی و رنج را در وجودِ خود حمل می‌کند. مَن‌هانترها ذاتاً پیروِ یک ایدئولوژی افراطی‌ هستند که براساس آن، اراده‌ی آزاد ریشه‌ی اصلی مشکلات حیات در جهان است و تنها راه ممکن برای برقراری صلح، به‌سلطه‌درآوردنِ تمام موجودات زنده و واداشتن آن‌ها به اطاعت از اراده‌ی خودشان است. نوآ همچنان می‌کوشد به دیگران، از هم‌تیمی‌هایش گرفته تا هال، کمک کند، اما درعین‌حال، در اعماق وجودش افکاری تاریک هم دارد؛ ازجمله این‌که با استفاده از حلقه‌ی هال قدرت به‌دست بیاورد و از نردبانِ مراتب سیاسیِ مملکت بالا برود. بنابراین، نوآ به‌شدت خطرناک است، اما درعین‌حال، کاملاً بی‌گناه هم است؛ چراکه هیچ‌کدام از این‌ها انتخاب خودش نبوده‌اند. نوآ هیچ‌وقت نمی‌خواسته که یک مَن‌هانتر باشد.

ازهمین‌رو، این همان پرسشِ تماتیکِ محوری سریال است: آیا نوآ می‌تواند فراتر از مجموعِ برنامه‌ریزی‌ها و سرشتِ ازپیش‌تعیین‌شده‌اش باشد؟ این تضاد، بخشی از برنامه‌ریزیِ نوآ به‌عنوانِ موجودی مصنوعی است؛ اما جان نیز، به‌عنوان انسانی که آزمون‌های نظامی روانش را به شکلی مشابه از نو شکل داده‌اند، می‌تواند با این کشمکش هم‌ذات‌پنداری کند. همچنین، جان که والدینش او را از کودکی برای تبدیل‌شدن به فانوس سبز بعدی پرورش داده‌اند، بهتر از هرکسی می‌داند که وجدان و غریزه چگونه با یکدیگر گلاویز می‌شوند؛ جنگی بی‌وقفه در درون انسان که هر لحظه ممکن است به سطح بیاید و منفجر شود.

بنابراین، وقتی سینسترو فانوسی در اختیارِ جان می‌گذارد، شبحِ دیجیتالیِ هال از او می‌خواهد پیش از رویارویی با نوآ، حلقه را شارژ کند. هولوگرامِ هال اصرار می‌کند: «ازش استفاده کن؛ وگرنه می‌کُشدت.» اما جان پاسخ می‌دهد: «نه، این کار رو نمی‌کنه.» کمی بعد، نوآ از جان می‌پرسد: «چرا مادربزرگم رو کُشتی؟» جان جواب می‌دهد: «چون مَن‌هانتر بود.» نوآ دربرابرِ این توجیه می‌پُرسد: «فکر می‌کنی این دلیل برای کشتنِ یکی کافیه؟» نوآ خودش هم می‌داند که بخشی از میراثِ نسل‌کشانه‌ی من‌هانترها را در درونش حمل می‌کند. او اعتراف می‌کند: «یه‌سری فکرها به سرم می‌زنه. انگار توی وجودمن؛ انگار حتی خودم بهشون فکر نمی‌کنم. فقط هستن.» سینسترو، با بدبینیِ همیشگی‌اش، این کشمکش را چنین تفسیر می‌کند: «این پسر فقط بینِ سرشتِ خودش و تربیتِ معمولی و انسانی‌اش گیر کرده. سرشت همیشه پیروز می‌شه؛ فقط زمان می‌بَره.» کری نیز نگرانی مشابهی را درباره‌ی میراثی که ممکن بود به فرزندِ خودش منتقل کند، به زبان می‌آورد؛ او اعتراف می‌کند که هیچ‌وقت نمی‌خواسته بچه‌دار شود؛ چون می‌ترسیده ژن‌های به‌قول خودش «داغونش» و آسیب‌هایی که با خودش حمل می‌کند، ناخواسته به نسل بعد منتقل شوند.

در همین رابطه، نوآ باور دارد تنها راه جلوگیری از تسلیم‌شدن دربرابرِ غریزه‌اش برای آسیب‌رساندن به دیگران، این است که جان او را بُکُشد. درخواستی غم‌انگیز که با سیر مضمونی سریال کاملاً هم‌خوانی دارد؛ داستانی درباره‌ی پسرانی که برای ویرانگری پرورش یافته‌اند و انسان‌هایی که با تمام توان می‌کوشند خود را از شر افکار هولناکِ خودویرانگری و خودکشی رها کنند. این کشمکش را هم در هال می‌بینیم و هم در جان. هال برخلاف خواسته‌ی پدرش که در نوجوانی از او می‌خواهد توپ بیسبالش را رها کند، در بزرگسالی به‌شکلی خودویرانگرانه به حلقه‌اش می‌چسبد و حاضر نیست آن را به هم‌تیمی‌اش بسپارد. جان هم وقتی در آبِ مسمومِ سیاره‌ی آنتان می‌اُفتد، دچار توهماتی می‌شود که در تنفرِ سرکوب‌شده‌اش از والدینش بروز می‌کند؛ و کار به جایی می‌کشد که اسلحه‌اش را ناآگاهانه به سمتِ سرِ خودش نشانه می‌گیرد. گویی این لحظه، میلی پنهان به خودکشی را آشکار می‌کند که در اعماق ناخودآگاه جان ریشه دوانده است.

اما «لنترن‌ها» در پسِ این روایت، به مسئله‌ای گسترده‌تر نیز می‌پردازد. سریال کشمکش‌های شخصیِ شخصیت‌هایش را در این زمینه، به سطحی کلان‌تر تعمیم می‌دهد و آن‌ها را در بسترِ تجربه‌ی تاریخیِ یک ملت بازمی‌خواند. همان‌طور که در نقدِ اپیزودهای قبلیِ سریال نیز گفتم، دیمون لیندولف در «لنترن‌ها» و حتی پیش از آن، «واچمن»، ژانرِ ابرقهرمانی را به‌عنوانِ ژانری ذاتاً آمریکایی ترسیم می‌کند؛ ژانری که بخشِ مهمی از اسطوره‌شناسیِ این کشور را در خود جای داده است. کافی است به سوپرمن فکر کنیم؛ تجسمِ زنده‌ی «رویای آمریکایی»: پناهنده‌ای از جهانی روبه‌نابودی که به آمریکا می‌آید و در آنجا خود را از نو می‌سازد تا به بهترین نسخه‌ی ممکن از خویش تبدیل شود. ابرقهرمان، از بسیاری جهات، وارثِ معنویِ کابویِ هفت‌تیرکشِ سینمای وسترن به‌عنوانِ یکی از شمایل‌های اصلیِ اسطوره‌شناسیِ آمریکایی است. بنابراین، ژانر ابرقهرمانی در کُلیتِ خود و «لنترن‌ها» به‌طور خاص، از بسیاری جهات، تأملی درباره‌ی هویت آمریکایی است. ازهمین‌رو، مَن‌هانتر تجسمِ اضطرابی است که در اعماقِ ناخودآگاهِ جمعیِ آمریکا ریشه دوانده؛ همان اضطرابی که ویل میکِن، پدربزرگ نوآ، در قسمت نخستِ سریال به هال گوشزد می‌کند: «توی جهان هزاران سیاره وجود داره که حیات هوشمند توشون جریان داره. اون‌وقت ما اینجا، توی یه گوشه‌ی دورافتاده از کهکشان، نشستیم؛ طعمه‌ای آسون و دمِ دست که فقط منتظره یه چیزی از راه برسه و ببلعدمون.» سپس اضافه می‌کند که همین سرزمینی که اکنون روی آن ایستاده‌اند، زمانی در اختیارِ مردمانِ بومیِ آمریکا بوده است؛ اما آن‌سوی اقیانوس، کشتی‌های مهاجرانِ استعمارگرِ اروپایی در راهِ آمریکا بودند.

در دو دهه‌ی گذشته، تلاش‌هایی صورت گرفته تا آمریکا با میراثِ گناهانِ بنیادین خود روبه‌رو شود؛ از نسل‌کشی بومیان به‌دستِ مهاجران اروپایی گرفته تا فجایعِ برده‌داری. از‌همین‌رو، نوآ را می‌توان نماینده‌ی نسلی از جوانان دانست که روزی چشم می‌گشایند و درمی‌یابند وارثِ کشوری‌اند که گذشته‌اش با جنایتِ نسل‌کشی گره خورده است.. پرسش این است که آمریکای امروز تا چه اندازه با این جنایت‌ها تعریف می‌شود و تا چه حد حاضر است با زخم‌های تاریخی خود مواجه شود؛ زخم‌هایی که عبور از آن‌ها، مُستلزم به‌رسمیت‌شناختن و پذیرفتنشان است. این اضطراب‌ها بخشی جدایی‌ناپذیر از روایتِ تاریخی آمریکاست و از‌همین‌رو، طبیعی است که چنین دغدغه‌هایی در سریال ابرقهرمانی پیشین دیمون لیندلوف، «واچمِن»، و همچنین در فصل دومِ «پیس‌مِیکر»، ساخته‌ی جیمز گان، نیز بازتاب پیدا کنند. «واچمِن» داستان خود را حول بازسازی کشتار نژادی سال ۱۹۲۱ در شهر تالسا، واقع در ایالتِ اوکلاهما، شکل می‌دهد؛ رویدادی که طی آن، جامعه‌ای مُرفه از آفریقایی‌آمریکایی‌ها هدف حمله‌ی سفیدپوستان خشمگین، ازجمله اعضای فرقه‌ی کوکلاکس‌کلن، قرار گرفت. در مقابل، فصل دوم «پیس‌میکر» شخصیت‌ها را به بُعدی موازی می‌بَرد که در آن، نازی‌ها در جریان جنگ جهانی دوم پیروز شده‌اند و نژادپرست‌های سفیدپوست بر آمریکا حکومت می‌کنند.

این مضامین درسراسرِ «لنترن‌ها» نیز حضوری زیرپوستی دارند. مسئله‌ی نژاد، نقشی اساسی در نگاه سریال به رؤیای قدرتِ ابرقهرمانی ایفا می‌کند. برای مثال، نگهبانان جهان اعضای فانوسِ سبز را براساسِ پاسخشان به سؤالِ «آیا می‌ترسی؟» استخدام می‌کنند؛ مادر جان در مواجهه با نگهبانان جهان می‌پرسد: «می‌فهمید چقدر ناعادلانه‌ست که از یه مرد سیاه‌پوست توی آمریکا بپرسید می‌ترسه یا نه؟» این نکته نشان می‌دهند که سریال چگونه تجربه‌ی نژادی را وارد مناسبات قدرت و قهرمان‌گرایی می‌کند. همچنین معنادار است که گناه بنیادین من‌هانترها، نسل‌کشی است؛ مفهومی که در سفر هال و جان به سیاره‌ای بیابانی، با بقایای استخوانی مردمانی که مدت‌ها پیش از صفحه‌ی تاریخ محو شده‌اند، جلوه‌ای عینی و هولناک پیدا می‌کند. بنابراین، «لنترن‌ها» تأملی است درباره‌ی میراث؛ درباره‌ی معنای عضویت در ساختاری بزرگ‌تر و آسیب‌دیده، و مواجهه با پیامدهای جنایت‌ها، گناهان و شکست‌های نسل‌های پیشین.

بااین‌حال، سریال نشان می‌دهد که پیشرفت و التیام تنها زمانی ممکن می‌شود که آمادگیِ آموختن، تغییرکردن و پذیرفتن مسئولیتِ اعمالِ خود را داشته باشیم. برای مثال، زويی مِیکن پورتالی به‌سوی گورستانی می‌سازد که خودش در قالبِ یک مَن‌هانتر آن را به وجود آورده است. هال جردن هم پس از نقشی که در ویرانیِ راشویل داشت، به شهر بازمی‌گردد تا خسارت‌های به‌بارآمده را جبران کند، با وجودِ آن‌که مردمِ شهر با نگاه‌های خیره‌ی خشمگین و خصمانه‌شان از او استقبال می‌کنند. سینسترو درباره‌ی پورتالی که من‌هانتر برای بازگشت به این دنیای مُرده ساخته، توضیح می‌دهد: «این پورتال رو ساخته تا بتونه به جایی سر بزنه که خودش نابودش کرده.» جان می‌پرسد: «چرا باید همچین کاری بکنه؟» و سینسترو پاسخ می‌دهد: «به همون دلیلی که جردن برگشت راشویل؛ ضعف و عذاب وجدان.»

اما شاید عذاب وجدان نشانه‌ی ضعف نباشد؛ شاید نشانه‌ی پذیرفتنِ مسئولیت باشد. شاید هم همین احساس بتواند راهی پیش پای نسلِ بعد بگذارد تا از گناهان و شرمساریِ به‌جامانده از اعمالِ هولناکِ نسل‌های پیشین رها شود. در روزگاری که داستان‌های اَبرقهرمانی اغلب به رؤیاپردازی‌های سطحی درباره‌ی قدرت تقلیل پیدا می‌کنند؛ داستان‌هایی درباره‌ی مردان قدرتمندی که صرفاً به‌دلیل برخورداری از قدرت، خود را مجاز می‌دانند هر کاری دلشان می‌خواهد انجام دهند، تأکید «لنترن‌ها» بر بازپروری، التیام و رستگاری، اهمیتی ویژه و حساب‌شده دارد. هال مسئولیت سهم خود را در ویرانی راشویل می‌پذیرد و با فروتنی به شهر بازمی‌گردد. او می‌کوشد چیزی به جامعه‌ای بازگرداند که به آن آسیب زده است؛ می‌کوشد، هرچند در مقیاسی کوچک، بخشی از خطایی عظیم را جبران کند. در همین راستا، قابل‌توجه است که سینسترو برای کمک به نوآ، فانوسی تازه از آبِ سیاره‌ی بیگانه و مُرده‌ی مردمانِ آنتان ساخته است؛ فانوسی که با سمومِ ترسِ زویی آمیخته شده و در نتیجه، تَرَک‌هایی طلایی بر سطح آن پدید آمده‌اند. بنابراین، این فانوس که درنهایت به جان می‌رسد، یادآور هنر ژاپنیِ «کینتسوگی» است؛ شیوه‌ای برای ترمیم اشیای شکسته که به‌جای پنهان‌کردن آثار شکستگی، آن‌ها را برجسته می‌کند و نقص‌های شیء را به بخشی از زیباییِ آن بدل می‌سازد.

از‌همین‌رو، منطقی است که فصل نخست «لنترن‌ها» در گستره‌ی چند دهه روایت می‌شود: هال در سال ۱۹۸۶ حلقه را به‌دست می‌آورد، در سال ۱۹۹۶ هویتِ خود را آشکار می‌کند، در سال ۲۰۱۶ حلقه‌اش را از دست می‌دهد و سرانجام، در سال ۲۰۲۶، جان آن را از آنِ خود می‌کند. ما در «لنترن‌ها» شاهدِ یک داستانی اَبرقهرمانی درباره‌ی «زمان» هستیم. این موضوع در چارچوبِ ژانرِ ابرقهرمانی از اهمیتِ ویژه‌ای برخوردار است. ابرقهرمانانِ کامیک‌بوک‌ها در زمان منجمد شده‌اند و در اکنونی ابدی گرفتار مانده‌اند. سوپرمن و بتمن، با وجود اینکه بیش از هشتاد سال از عمرشان می‌گذرد، هنوز سرحال و قبراق به نظر می‌رسند. پیتر پارکر هم قرار است تا ابد نوجوان یا جوانی کم‌سن‌وسال باقی بماند، حتی دهه‌ها پس از نخستین حضورش در کامیک‌ها. آن‌ها هیچ‌وقت اجازه ندارد واقعاً بزرگ شود. حتی اگر هم بزرگ شود و پا به سن بگذارند، این تغییر موقتی خواهد بود و دیر یا زود، همه‌چیز دوباره به نقطه‌ی آغاز بازمی‌گردد.

درمقایسه، «لنترن‌ها» داستانی درباره‌ی پیشرفت است. درنهایت، هال و جان هر دو به این نتیجه می‌رسند که باید به نوآ اجازه داد مسیر خودش را در جهان پیدا کند و بکوشد از میراثی که پیشینیانش برای او به جا گذاشته‌اند، فراتر برود. این مضمون در مسیر تحولِ خودِ جان نیز بازتاب پیدا می‌کند. «لنترن‌ها» درنهایت با تصمیم جان برای ردکردن ساختارهایی به پایان می‌رسد که می‌کوشند هویت و سرنوشت او را از پیش تعیین کنند و او را در چارچوب‌های ازپیش‌تعریف‌شده‌ی خود جای دهند. همان‌طور که جان تنها پس از ترک تفنگداران دریایی توانست به هویت واقعی خودش دست پیدا کند، از خدمت در سپاهِ فانوسانِ سبز هم سر باز می‌زند که نگهبانان جهان بنا کرده‌اند. جان می‌خواهد خودش باشد؛ انسانی مستقل که انتخاب‌هایش را براساسِ معیارها و خواستِ خودش انجام می‌دهد.

جان این کار را با شکستنِ زنجیره‌ی فرماندهی انجام می‌دهد و گای گاردنر، نگهبانانِ جهان و، به‌نوعی، والدین خودش را دور می‌زند. این گسست از ساختارهای اقتدار، بیش از هر جای دیگری، در شعار تازه‌ی فانوس سبز نمود پیدا می‌کند؛ شعاری که پیش‌تر در هیچ‌یک از کامیک‌ها وجود نداشته و سه مؤلفه‌ی کلیدی دارد. نخست، آنجا که می‌گوید: «به استقبال ترسم می‌روم»؛ عبارتی که در تضاد با آموزه‌های سنتی سپاه فانوس سبز قرار می‌گیرد که شایستگیِ اعضای‌ش را براساسِ «نترس‌»‌بودنشان می‌سنجد. دوم، «آنچه درست است، انجام می‌دهم»؛ موضعی که امتناع جان از کشتن نوآ، با وجود ماهیت مَن‌هانتریِ او، را معنا می‌کند و نشان می‌دهد که جان دیگر حاضر نیست کورکورانه از دستورات پیروی کند. و درنهایت، «این حلقه را برمی‌گزینم، این نبرد را انتخاب می‌کنم»؛ عبارتی که بر انتخابِ آگاهانه و اراده‌ی شخصی او تأکید دارد. جان دیگر صرفاً در مسیری قدم نمی‌گذارد که والدینش به او تحمیل کرده‌اند، بلکه خودش تصمیم می‌گیرد چه کسی باشد و برای چه چیزی بجنگد.

استقلالِ جان در رابطه‌ی پدر و فرزندی که با هال جُردن دارد، تجسم پیدا می‌کند. هال برای جان نقش راهنما را ایفا می‌کند؛ همان‌طور که سینسترو زمانی برای خود او چنین نقشی داشت. هال در طول سریال بارها جان را «جونیور» خطاب می‌کند؛ لقبی که از یک سو به نامی که پدرِ جان برای او انتخاب کرده اشاره دارد و از سوی دیگر، راهی است برای تأکید بر ارشدبودنِ خودِ هال. در پایان سریال، درست همان‌طور که نوآ می‌کوشد هویت مستقل خودش را پیدا کند، هولوگرامِ هال نیز با افتخار شاهد تبدیل‌شدن جان به انسانی مستقل است. هال به شاگردش می‌گوید: «حس درونیم می‌گه تو توی این کار از منم بهتر می‌شی. آماده‌ای.» شاید این بهترین چیزی باشد که هر پدر و مادری می‌تواند برای فرزندش آرزو کند: اینکه فرزندش از او فراتر برود و نسل تازه سرانجام بتواند از چرخه‌های خشونت و کینه‌توزی‌ای رها شود که بخش بزرگی از جهان را در چنگ خود گرفته‌اند. شاید نسل بعدی هنوز بتواند این جهانِ ازدست‌رفته را نجات دهد. این پایانی خوش‌بینانه و امیدوارانه است؛ و درعین‌حال، صادقانه. درواقع، فصل اول با پرواز کردنِ جان استوارت به‌سمتِ نورِ چراغِ گای گاردنر به پایان می‌رسد که تاریکیِ آسمانِ شب را می‌شکافد. به این ترتیب، سریال به‌معنای واقعی کلمه چراغی از امید می‌اُفروزد؛ نوری که به‌سویِ آینده می‌تابد.

به محتوای این مطلب چه امتیازی میدی؟

نظر شما برامون مهمه و به بهتر شدن کیفیت مطالب کمک می‌کنه.

۱ - بسیار بد۱۰ - بسیار خوب

نظرات