داستان گذشتهی دیوانهوارِ تایوین لنیستر | شیر طلایی علیه شیر سرخ
این پرسش پیش میآید که آیا بهتر است فرمانروا محبوبِ مردم باشد یا مایهی هراسِ آنان؟ بیتردید، بهترین حالت آن است که هر دو ویژگی را با هم داشته باشد؛ اما چون جمع کردنِ عشق و ترس در یک شخص بهندرت ممکن است، اگر ناچار به انتخاب باشیم، ترس بر محبت ترجیح دارد؛ زیرا اتکا به ترس، امنتر از اتکا به عشق است.- شهریار - نیکولو ماکیاولی
خانوادهی لنیستر را بهسختی میتوان خانوادهای سالم و مُتعادل دانست. بسیاری از زخمهای روانی، دشمنیها و نابسامانیهای این خاندان را میتوان به لُرد تایوین لنیستر و تأثیرِ مُخربِ عمیقی که بر فرزندانش گذاشت نسبت داد. این تأثیر درسراسرِ داستان بهخوبی دیده میشود و ملموس است، چراکه هر سه فرزندِ او از شخصیتهای راویِ مجموعهی «نغمهی یخ و آتش» هستند؛ یعنی خواننده مستقیماً به فضایِ ذهنی، درونیات و خلوتشان دسترسی دارد و از نزدیک شاهدِ پیامدهای تربیتِ سختگیرانه، انتظاراتِ سنگین و وسواسهای پدرشان است. بااینحال، داستان به همینجا ختم نمیشود. همانطور که سرسی، جِیمی و تیریون تا حدِ زیادی محصولِ شخصیت، ترسها و عقدههای تایوین هستند، خودِ تایوین نیز از دلِ گذشتهای پرآشوب سر برآوَرده است. پشتِ مردی که همگان او را نمادِ اقتدار، کنترل و بیرحمی میدانند، میراثی از بحرانهای خانوادگی و کشمکشهای میاننسلی نهفته است که نقشی تعیینکننده در شکلگیریِ شخصیتش داشتهاند؛ میراثی که از نسلِ پیش به او رسیده و درنهایت او نیز آن را ــ به شکلی دیگر ــ به فرزندانش منتقل کرده است. بنابراین، آنچه در ادامه خواهید خواند، روایتِ گذشتهی پرفرازونشیب و کمتر گفتهشدهی تایوین لنیستر است؛ روایتی که نشان میدهد چگونه زنجیرهای از رُخدادها ــ از سالهای کودکیِ او گرفته تا اتفاقاتی که حتی پیش از تولدش رُخ داده بودند ــ به شکلگیریِ شخصیتی انجامیدند که بعدها او را به همان تایوین لنیسترِ مخوف، سمّی و مُستبدی تبدیل کردند که در «بازی تاجوتخت» میشناسیم.
داستانِ ما با مردی بهنامِ «جِرولد لنیستر» آغاز میشود. جِرولد لنیستر پدربزرگِ تایوین لنیسترِ خودمان است، که چهار پسر داشت. در میانِ آنها، تایتوس ــ پدرِ آیندهی تایوین ــ سومین پسرِ خانواده بود و در شرایط عادی انتظار نمیرفت روزی وارثِ خاندان شود. اما سرنوشت مسیرِ دیگری را رقم زد. دو برادرِ بزرگترِ او پیش از آنکه فرزندی داشته باشند در دو جنگِ جداگانه شرکت کردند و درگذشتند و به این ترتیب، جایگاهی که قرار نبود هرگز به تایتوس برسد، ناگهان به او واگذار شد. این نخستین حلقه از زنجیرهی اتفاقاتی بود که بعدها سرنوشتِ تایوین لنیستر را شکل داد. نخستین و بزرگترین پسرِ جرولد، تایوالد لنیستر نام داشت؛ جوانی که قرار بود روزی میراثدارِ قلعهی کسترلیراک و اربابِ آیندهی خاندانِ لنیستر شود. اما سرنوشت برای او نقشهی دیگری در سر داشت. در سالِ ۲۳۳ پس از فتحِ اِگان، شورشی در وستروس شعلهور شد که بعدها با نامِ «شورشِ پیک» شناخته شد. خاندانِ پیک، یکی از خاندانهای قدرتمندِ ناحیهی ریچ، به دلایلی که شرحِ کاملِ آنها مجالی بیش از این مقاله میطلبد، علیهِ تاجوتختِ تارگرینها سر به طغیان برداشت.
همانطور که از وارثِ جوانِ یکی از بزرگترین خاندانهای وستروس انتظار میرفت، تایوالد نیز در لشکرکشیِ سلطنتی برای سرکوبِ شورشیان شرکت کرد. اما آنچه قرار بود نخستین گامِ او در مسیرِ افتخار و فرمانروایی باشد، به آخرین فصلِ زندگیاش تبدیل شد. بااینحال، مرگِ او عواقبِ بلندمدتی داشت. چراکه تایوالد پیش از مرگش، سالها نامزدِ بانو اِلین از خاندان رِین بود و قرار بود با او ازدواج کند. مسئله این است که مرگِ تایوالد جاهطلبیهای اِلین را از میان نبُرد و نتوانست عطشِ قدرتِ او را خاموش کند. جُرج آر. آر. مارتین اِلین را زنی «تُندخو» و «بااراده» توصیف میکند. او که خود را بانوی آیندهی کسترلیراک میدید، تمایلی نداشت جاهطلبیهایش را همراهبا نامزدِ ازدسترفتهاش به خاک بسپارد. رؤیای نشستن در جایگاهِ بانوی خاندانِ لنیستر هنوز برای او زنده بود. اِلین واقعاً مُصمم بود که به هر ترتیبی که شده باید بانویِ کسترلیراک شود و مرگِ تایوالد قرار نبود او را از هدفش بازدارد.
چگونه زنجیرهای از رُخدادها ــ از سالهای کودکیِ تایوین گرفته تا اتفاقاتی که حتی پیش از تولدش رُخ داده بودند ــ به شکلگیریِ شخصیتی انجامیدند که بعدها او را به همان تایوین لنیسترِ مخوف، سمّی و مُستبدی تبدیل کردند که در «بازی تاجوتخت» میشناسیم
به همین دلیل، اِلین به سراغِ برادرِ دوقلوی تایوالد رفت. هرچند آن مرد از قبل نامزد داشت، اما اِلین با جذابیت و نفوذش او را مجذوب و اغوایِ خود کرد و بارِ دیگر برای رسیدن به جایگاهی که حقِ خود میپنداشت، دست به کار شد. برادرِ دوقلوی تایوالد که «تیون» نام داشت، قرار بود با دخترِ لُردِ خاندانِ روآن، یکی از برجستهترین خاندانهای ناحیهی ریچ، ازدواج کند. جرولد لنیستر بهسختی میتوانست نیتِ اِلین را بیغرضانه تلقی کند. از دیدِ او، اصرارِ اِلین برای ازدواج با دومین وارثِ خاندانْ پس از مرگِ نامزدِ نخستش، بیش از هر چیز نشانهای از عطشِ او برای رسیدن به کسترلیراک بود و بویِ جاهطلبی میداد. بنابراین در ابتدا با این وصلت مخالفت کرد. بااینحال، نفوذِ اِلین بر پسرش و علاقهی متقابلِ آنها درنهایت مقاومتِ جرولد را دَرهَم شکست و او ناچار شد با ازدواجی موافقت کند که از همان ابتدا نسبت به آن بدگمان بود. بنابراین، تیون لنیستر نامزدیاش را با دخترِ لُردِ خاندانِ روآن بهم زد. سرانجام، در مراسمی که طی آن دو ازدواج بهطورِ همزمان برگزار شد، تیون لنیستر ــ که در آن زمان وارثِ کسترلیراک محسوب میشد ــ با اِلین رِین ازدواج کرد و برادرِ کوچکترش، تایتوس لنیستر (پدرِ تایوینِ ما) نیز با بانویی به نام جِین ماربرند پیمانِ زناشویی بَست.
در آن زمان، جرولد لنیستر دیگر پا به سن گذاشته بود و مانندِ گذشته در ادارهی اُمورِ کسترلیراک نقشِ فعالی نداشت. علاوهبراین، جرولد لنیستر که همسرانش را از دست داده بود و دو بار بیوهمرد شده بود، دیگر ازدواج نکرد. در نتیجه، تیون عملاً وظایفِ اربابِ کسترلیراک را برعهده گرفته بود و اِلین نیز، هرچند هنوز رسماً بانوی کسترلیراک نبود، در عمل جایگاه و نفوذی مشابهِ بانویِ صخره داشت. به بیان دیگر، جاهطلبیای که سالها برایش تلاش کرده بود، دستکم تا حدِ زیادی به واقعیت تبدیل شده بود و او اکنون از قدرت و نفوذِ قابلتوجهی در قلبِ قدرتمندترین خاندانِ غربِ وستروس برخوردار بود. در توصیفِ اقداماتِ اِلین رِین میخوانیم: «درحالیکه پدرشوهرش به کتابها و اتاقخوابش پناه بُرده بود، بانو اِلین دربار را بهشکلِ عالی گرداند و مجموعهای از مسابقات و مهمانیهای بینظیر ترتیب داد و صخره را پُر از هنرمندان، بازیگران، آهنگسازان... و رِینها کرد. برادرانش، راجر و رینارد، همیشه کنارش بودند و سرزمینهای اهدایی بر آنها و بر عموها، پسرعموها، خواهرزاده و برادرزادههای اِلین فرو میبارید».
در همین رابطه، جالب است بدانید که دلقکِ سالخوردهی لُرد جرولد لنیستر که گوژپُشتی بدعنق با لقبِ «لُرد وزغ» بود، یکبار با طعنهای تُند بهشوخی گفته بود: «بانو اِلین باید ساحره باشد، زیرا کاری کرده که تمام سال در داخلِ صخره باران ببارد». این شوخی بر بازی با واژگان اُستوار است؛ از آنجایی که واژهی «رِین» (Reyne) و واژهی «رِین» (بهمعنی «باران» در زبان انگلیسی) آوایِ یکسانی دارند، منظورِ دلقک این است که تعدادِ رِینهایی که بهلطفِ پارتیبازیهای اِلین به دربارِ کسترلیراک راه پیدا کردهاند اینقدر زیاد شده است که انگار از آسمان «رِین» میبارد! گفته میشد وقتی اِلین این طعنه را شنید، دستور داد که «لُرد وزغ» شلاق زده شود. از آنجا که لُرد جرولد در آن زمان بیش از آن بیمار بود که بتواند مداخله کند و تیون نیز آنقدر شیفتهی همسرش بود که توانِ مخالفت با هیچ خواستهای را نداشت، این دستور بدونِ مقاومت اجرا شد.
اما خوشحالیِ اِلین برای مدتِ زیادی دوام نیاورد؛ اتفاقی اُفتاد که جایگاهِ او بهعنوانِ بانویِ کسترلیراک را متزلزل کرد. فقط یک سال از ازدواجِ او با تیون لنیستر گذشته بود که چهارمین «شورشِ بلکفایر» اتفاق اُفتاد. پادشاهِ وقت، برای سرکوبِ شورشیان، تمامی خاندانهای وفادارِ خود را از سراسرِ وستروس فراخواند تا در این نبرد شرکت کنند. هرچند این شورش بسیار سریعتر از آنچه انتظار میرفت به پایان رسید و تلفاتِ نیروهای سلطنتی به کمتر از صد نفر محدود شد، اما در میانِ کشتهشدگان، نامِ سِر تیون لنیستر، دومین پسرِ جرولد و وارثِ کسترلیراک، نیز به چشم میخورد. حکومتِ یکسالهی رِینها به پایان رسیده بود. برادرانِ بانو اِلین همراهبا بسیاری دیگر از اعضای خاندانِ رِینْ کسترلیراک را بهسمتِ قلعهی خاندانِ خودشان یعنی «کاستامیر» ترک کردند. بانو اِلین ماند، اما نفوذش را از دست داد، درحالیکه نفوذِ بانو جِین ماربرند، همسرِ تایتوس لنیستر و مادرِ تایوین بیشتر شد.
گفته میشود که پس از مدتِ کوتاهی رقابت میانِ بیوهی سِر تیون لنیستر و همسرِ تایتوس شکلِ زنندهای به خود گرفت. آخه، ماجرا از این قرار است؛ این دومین باری است که اِلین با وارثِ کسترلیراک نامزد یا ازدواج میکند و هر بار نیز، آن مرد کمی پس از وصلت از دنیا میرود. در تجربهی پیشین، او با موفقیت توانسته بود برادرِ کوچکترِ نامزدِ نخستش را به خود جذب کند؛ بنابراین اینبار نیز گویی همان الگو را در ذهن داشت. به همین دلیل، نگاهش را متوجهِ تایتوس لنیستر، پدرِ تایوین، کرد و تلاش نمود او را نیز اغوا کند. درواقع، گفته میشود که تلاشِ اِلین برای اغوا کردنِ تایتوس تا جایی پیش رفت که آنها در اتاقی تنها شدند و اِلین رِین مُتهم شد که با تایتوس لنیستر همبستر شده و به او هشدار داده بود که همسرش را کنار بگذارد و با او ازدواج کند. بااینحال، تایتوسِ جوان که در آن زمان نوزدهساله بود، چنان از بیوهی برادرش هراسیده و تحتتأثیرِ اقتدارِ او قرار گرفته بود که دچار اضطراب شده و توانِ جنسیاش را از دست داد و درنتیجه نتوانست با او رابطه برقرار کند. تایتوس آشفته و درمانده از اتاق بیرون دوید، خود را به همسرش رساند، همهچیز را به او اعتراف کرد و با التماس طلبِ بخشش نمود. همسرش دلش به حال او سوخت و او را بخشید، اما اِلین رِین را هرگز نبخشید و خشم و کینهاش نسبت به او هیچگاه فروکش نکرد.
این درواقع دومین راهحلِ اِلین برای حفظِ قدرت بود. پیش از آن، او مدتی ادعا کرده بود که باردارِ وارثِ تایوین است؛ ادعایی که برای چند ماه به او اجازه داد همچنان بخشی از قدرت را در دست داشته باشد و عملاً جایگاه بانوی کسترلیراک را حفظ کند. اما سرانجام، همانطور که انتظار میرفت، مشخص شد که این بارداری ساختگی بوده است و این نقشه خیلی زود فروپاشید. اِلین، بهعنوانِ بیوهی یکی از لنیسترها، اجازه داشت در کسترلیراک باقی بماند، اما بهدلیلِ همین بازیهای سیاسی ــ از ادعای دروغینِ بارداری گرفته تا تلاش برای اغوایِ وارثِ جدید ــ بهتدریج جایگاه خود را در دربار از دست داد و از چشم بسیاری از اطرافیان اُفتاد. درواقع، ماجرای تلاش برای اغوایِ تایتوس و بَرهَمزدنِ ازدواج او با جِین ماربرند، آخرین قطرهای بود که صبرِ دربار را لبریز کرد و همهچیز را به نقطهی پایان رساند. بانو جِین ماربرند بلافاصله این اتفاق را به اطلاعِ لُرد جرولد رساند. او که خشمگین شده بود، تصمیم گرفت با یافتنِ شوهری جدید برای اِلین رِین کاری کند که کسترلیراک برای همیشه از شرِ او خلاص شود.
بنابراین، زاغهای نامهرسان به پرواز درآمدند و وصلتی شتابزده رقم خورد. تنها دو هفته بعد، اِلین رِین به عقدِ والدِران تاربِک درآمد؛ اربابِ پنجاهوپنجسالهی قلعهی تاربِک، از خاندانهای باستانی و پرافتخارِ سرزمینهای غربی. اِلین رِین که اکنون بانو تاربِک بود، کسترلیراک را با شوهرش ترک کرد و هرگز بدان بازنگشت. اما این بهمعنایِ پایانِ رقابتِ میانِ او و بانو جِین ماربرند، مادر تایوین، نبود. درواقع، رقابتِ آنها بهقدری شدت گرفت که در تاریخ به «جنگ رَحِمها» شهرت یافت. هرچند بانو اِلین نتوانسته بود برای سِر تیون، شوهرِ اولش، وارثی بهدنیا بیاورد، ثابت کرد که با والدِران تاربِک بارورتر است (که باید یادآوری شود که از دو ازدواجِ قبلیِ خود چند پسرِ بزرگتر داشت) و برای او دو دختر و یک پسر به دنیا آورد. بانو جِین ماربرند با فرزندانِ خود پاسخِ او را داد که نخستینِ آنان یک پسر بود. بر او نامِ تایوین نهاده شد و افسانهها ادعا میکنند که وقتی پدربزرگش، لُرد جرولد، بر موهایِ طلاییِ نوزاد دست کشید، او انگشتش را گاز گرفت. فرزندانِ دیگری با فاصلهی مناسب از هم متولد شدند، اما تایوین که فرزندِ ارشد بود، تنها نوهای بود که جنابِ ارباب دید و بهش توجه کرد.
جرولد لنیستر در سال ۲۴۴ پس از فتحِ اِگان بر اثرِ بیماریِ مثانه که باعث میشد نتواند ادرار کند، درگذشت. تایتوس لنیستر که بزرگترین پسرِ در قیدِ حیاتِ او بود، در سنِ بیستوچهار سالگی ارباب کسترلیراک و والیِ غرب شد. در همین حین، اِلین رِین نخستین فرزندش را «روهان» نامید؛ بهنامِ همسرِ گمشدهی لُرد جرولد، زنی که تنها اندکی پس از تولدِ آخرین فرزندشان، در شرایطی مرموز ناپدید شده بود. همچنین، او نامِ دومین فرزندش را «سِرِل» گذاشت. چرا؟ خب، سِرِل تنها فرزندِ «تایبولت لنیستر» بود؛ تایبولت برادرِ بزرگتر لُرد جرولد لنیستر بود. هنگامی که تایبلوت درگذشت، سِرِل لنیستر در سنِ سهسالگی بهعنوانِ بانوی کسترلیراک جانشینِ او شد. در این دوران، عمویش جرولد لنیستر بهعنوان نایبالسلطنه و قیمِ او ادارهی اُمور را در دست گرفت. دورانِ فرمانروایی سِرِل بیش از یک سال دوام نیاورد، زیرا او نیز بهطور ناگهانی درگذشت. پس از مرگ او، عمویش جرولد لنیستر بهعنوانِ لرد کسترلیراک جانشینش شد. از آنجا که هم بانو سِرِل و هم پدرش تایبولت هر دو در شرایطی ناگهانی و مشکوک جان باخته بودند، در میانِ مردم این شایعه شکل گرفت که شاید جرولد در مرگ آنها نقش داشته است تا بتواند خودْ وارثِ خاندانِ لنیستر و حاکم سرزمینهای غربی شود. بنابراین، انگیزهی اِلین رِین از گذاشتنِ نامِ «سِرِل» روی دخترش، طعنه زدن به جرولد و زنده نگه داشتنِ شایعاتی بود که او را در مرگِ برادرزادهی سهسالهاش دخیل میدانستند.
جُرج آر. آر. مارتین اِلین را زنی «تُندخو» و «بااراده» توصیف میکند. او که خود را بانوی آیندهی کسترلیراک میدید، تمایلی نداشت جاهطلبیهایش را همراهبا نامزدِ ازدسترفتهاش به خاک بسپارد. رؤیای نشستن در جایگاهِ بانوی خاندانِ لنیستر هنوز برای او زنده بود
درنهایت، اِلین رِین آخرین فرزندش را «تیون» نامید؛ برگرفته از نام همسرِ پیشینش. این انتخاب نیز بهنظر میرسید کنایهای مستقیم به جرولد باشد، گویی او عمداً با نامگذاری فرزندی به نام پسرِ مُردهی او، زخمهای قدیمی را دوباره تازه میکرد. در مجموع، بهنظر میرسد این زن خصومتی عمیق و تمامعیار با جرولد لنیستر و خاندان او داشته و تقریباً نام تمام فرزندانش را در راستای همین دشمنی انتخاب کرده است. او حتی تلاش کرده بود تایتوس، پدرِ تایوین، را نیز اغوا کند و شاید تا مرزِ موفقیت هم پیش رفته بود؛ اما گفته میشود تایتوس آنقدر از او مرعوب شده بود که در لحظهی آخر دچار وحشت و ناتوانی شد، از اتاق گریخت و ماجرا را برای همسرش بازگو کرد. به عبارت دیگر، اگر اِلین اندکی در اغوا کردنِ تایتوس موفق بود یا اگر تایتوس جوانیِ سُست و بیاراده نبود و از همبستر شدن با این زن نمیترسید، این امکان وجود داشت که اِلین بتواند ازدواجِ والدینِ تایوین را از هم بپاشد؛ و درنتیجه، شاید سرنوشت بهگونهای دیگر رقم میخورد و خودِ تایوین لنیستر هرگز به دنیا نمیآمد.
درواقع این تنها یکی از عوامل در این زنجیرهی درامهای خانوادگیِ نسلِ پیش از تایوین است. عاملِ دوم زمانی شکل میگیرد که پدرِ او، چند سال پس از تولدِ تمام این فرزندان، زمام اُمور را به دست میگیرد و تعادلِ شکنندهی خاندان لنیستر واردِ مرحلهی تازهای از کشمکشها و تنشها میشود. ماجرا از این قرار است؛ تایتوس، پدرِ تایوین، خیلی سریع نشان داد که برای منصبِ ارباب کسترلیراک نامناسب است. لُرد تایتوس فضایلِ زیادی داشت. دیر خشمگین میشد و زود میبخشید، او در همهی افرادِ بزرگ و کوچک خوبی میدید و به نیمی از آنان بیش از حد اعتماد داشت. به او لقبِ «شیر خندان» دادند، چون خوشگذران بود و تا مدتی سرزمین غرب با او خندید... اما خیلی زود بیشتر به او میخندیدند. حالا که حرف از «خندیدن» شد، اینجا لازم است یک پرانتز باز کنم و بگویم در کتابها در توصیفِ افکارِ جِیمی لنیستر میخوانیم که: پس تبدیل شدنِ تایتوس به مایهی تمسخرِ دیگران، چیزی که تایوین بیش از هر چیز از آن نفرت داشت، خنده بود. بگردیم به ادامهی داستان: وقتی مسائل مرتبط با حکومتداری پیش آمد، لُرد تایتوس نشان داد که حاکمی بیاراده و مُردد است. هیچ میلی به جنگ نداشت و دربرابرِ شنیدنِ توهینها ــ که اگر نیاکانش میشنیدند، فریادکشان سراغِ شمشیرهای خود میرفتند ــ فقط میخندید. عده زیادی از ضعفِ او استفاده کرده و فرصت را مناسب دیدند تا قدرت، ثروت و سرزمین به چنگ آورند.
برخی مبالغِ هنگفتی از کسترلیراک قرض گرفتند و بعد نتوانستند بدهیِ خود را تسویه کنند. وقتی دیده شد که لُرد تایتوس مایل است مُهلتِ پرداختِ این قروض را تمدید کرده یا حتی ببخشد، بازرگانانِ معمولی از بندرِ لنیسپورت و بندرِ کایس هم برای گرفتنِ قرض پیش آمدند. فرامینِ لُرد تایتوس بهشکلِ گسترده نادیده گرفته شد و فساد گسترش یافت. در ضیافتها و مهمانیها، مهمانان با خیالِ راحت جناب ارباب را مسخره میکردند، حتی مقابلِ چشمانش. به این عمل «پیچاندنِ دُمِ شیر» میگفتند و شوالیههای جوان و حتی مُلازمانِ شوالیهها بر سرِ این با یکدیگر رقابت میکردند که چه کسی میتواند دُمِ شیر را مُحکمتر بپیچاند. گفته شده که دربرابرِ این تمسخرها هیچکس بلندتر از خودِ لُرد تایتوس نمیخندید. اُستادِ کسترالیراک در یکی از نامههایش دراینباره نوشته بود: «جنابِ ارباب فقط میخواهد دوستش بدارند. پس میخندد و از چیزی نمیرنجد و میبخشد و افتخارات و مناصب را ارزانی میدارد و به آنان که او را دست میاندازند و با او مخالفت میکنند، هدایای فراوان میدهد و تصور میکند که اینگونه میتواند وفاداریِ ایشان را بهدست آورد. لیکن هرقدر که او بیشتر میخندد و اهدا میکند، آنان او را بیشتر خوار میشمرند».
در کتابِ «دنیای یخ و آتش» میخوانیم: «درحالیکه قدرتِ خاندانِ لنیستر رو به اُفول میگذاشت، سایرِ خاندانها قویتر، جسورتر و بینظمتر شدند. در سال ۲۵۴ پس از فتحِ اِگان، حتی اربابانِ آنسویِ مرزهای سرزمینِ غرب هم آگاه شدند که شیرِ کسترلیراک دیگر حیوانی وحشی نیست که از آن بهراسند». اواخرِ آن سال، لُرد تایتوس موافقت کرد که دختر هفتسالهاش، جِنا، را به عقدِ یکی از پسرانِ کوچکِ والدر فِری ــ همان والدر فرِیِ خودمان که از سریال «بازی تاجوتخت» میشناسیمش ــ درآورد. گفته شده است که اِلین به این خبر خندید، احتمالاً به این دلیل که این وصلت را مناسب نمیدانست؛ چراکه خاندان فِری از نظر قدرت و اعتبار بهمراتب پایینتر از لنیسترها بود، و درعینحال، تایتوس تنها دخترش را به ازدواجِ دومین پسرِ لرد والدر فِری درآورده بود، تنها به این دلیل که او مؤدبانه درخواست کرده بود. همچنین، آمده است که تایوین که در آن زمان فقط دَه سال داشت، با جملاتی تُند این نامزدی را تقبیح کرد. لُرد تایتوس اما منصرف نشد. بااینحال، همه دیدند که تایوین کودکی بااراده و شجاع است که سرسختتر از سنوسالش نشان میدهد و هیچ شباهتی هم به پدرِ دلرحماش ندارد.
همانطور که گفتم، لُرد تایتوس اغلب وامهایی کلان از طلایِ لنیسترها اعطا میکرد و یکی از کسانی که این وامها را دریافت میکرد، برادرِ الین، راجر رِین معروف به «شیرِ سرخ» بود. درواقع، گرچه بانو اِلین رِین در کسترلیراک محبوب نبود، اما برنامهریزی کرد تا از طریقِ برادرانش مقادیرِ زیادی طلا از خاندان لنیستر بگیرد. بدینترتیب، خاندانهای رِین و تاربِک از این وامهای طلای لنیستر برای ارتقای جایگاه خود استفاده کردند. اِلین از طلاها استفاده کرد تا ویرانهی روبهفروپاشیِ تالارِ تاربِک را ترمیم کند؛ دیوارهای محافظش را بازسازی کرد، بُرجهایش را تقویت نمود و قلعهی درونی را به شکوه و جلال مجهز کرد تا با هر قلعهای در غرب رقابت کند. این موضوع دربارهی خاندانِ رِین نیز صادق است. آنها نیز قلعهشان را بازسازی کردند، قلمروشان را گسترش دادند و به بهای تضعیفِ لنیسترها قدرت گرفتند.
بیشک خاندان رِین از آشفتگی و ضعفِ حکومتِ تایتوس بهرهبرداری میکرد، اما فعالیت آنها صرفاً به سودجویی محدود نمیشد. به نظر میرسد آنها بهتدریج درحالِ ایجادِ ساختاری موازی با قدرتِ لنیسترها بودند؛ گویی میخواستند در دلِ قلمروِ کسترلیراک، «دولتی در دلِ دولت» بنا کنند. برای مثال، در کتاب «دنیای یخ و آتش» میخوانیم: «به تحریک و تشویقِ اِلین، لُرد تاربِک شروع به گسترشِ قلمرو خود کرد. او زمینهای اربابانِ خُرد و شوالیههای زمیندارِ اطرافش را میخرید و به قلمروِ خویش ضمیمه میکرد؛ اما هرکس حاضر به فروش نمیشد، با زور و تهدید مالکیتش را از دست میداد. برخی از کسانی که به این شیوه زمینها و داراییهای خود را از دست داده بودند، برای دادخواهی به کسترلیراک رفتند، اما لُرد تایتوس یا شکایتهایشان را نادیده گرفت یا اساساً حاضر نشد آنها را به حضور بپذیرد. در همین حال، لُرد و بانو تاربِک به توسعهی قلمرو خود ادامه میدادند. آنها جادهها، سپتها و استحکامات تازهای ساختند و هر روز شوالیهها، کمانداران و سربازان بیشتری را به خدمت خود درمیآوردند. والدِران تاربِک پیش از ازدواج با اِلین رِین تنها بیست شوالیهی خانگی در اختیار داشت، اما تا سال ۲۵۵ پس از فتح، شمار آنها به پانصد نفر رسیده بود. خاندان رِینِ کاستامیر و خاندان تاربِک از تالارِ تاربِک که با پیوندهای خونی و ازدواج بهشدت به یکدیگر گره خورده بودند، بهتدریج به نیرویی بدل شدند که بزرگترین تهدید علیه حاکمیتِ لنیسترها در غرب به شمار میرفت».
آنچه اقداماتِ رِینها را از رفتارِ سایرِ خاندانهای منطقه که از لنیسترها طلا قرض گرفته بودند متمایز میکرد، این بود که اِلین رِین صرفاً به گسترش قلمرو یا بازسازیِ تالارِ تاربِک بسنده نکرده بود؛ او درگیرِ نوعی «دولتسازی» و نهادسازی شده بود. اِلین نهتنها تالار تاربِک را بازسازی کرد، بلکه به ساخت جادهها پرداخت، با ساختنِ سپت از مذهبِ هفت حمایت کرد و حتی قلعههای تازهای بنا نهاد تا دستاوردهایش را به شکلی دائمی تثبیت کند. همین مسئله رِینها و تاربِکها را به تهدیدی بسیار جدیتر از سایرِ خاندانها تبدیل میکرد. تفاوت در این بود که آن خاندانها صرفاً میخواستند از دستودلبازیِ تایتوس سوءاستفاده کرده تا قدرت و ثروت بیشتری به دست آورند، اما رِینها و تاربِکها بهتدریج درحالِ ساختنِ ساختاری موازی با قدرتِ لنیسترها بودند؛ گویی قصد داشتند روزی جای آنها را بگیرند، نه اینکه صرفاً در سایهشان قدرتمند شوند. بااینحال، هنوز امکانِ انتخابِ مسیری دیگر برای جلوگیری از فاجعه وجود داشت. در واقع، نکتهی جالبِ ماجرا این است که در کتاب «ضیافتی برای کلاغها»، هنگام اعلامِ نامزدیِ جِنا لنیستر با یکی از فِریها آمده است که «شیرِ سرخ خشمگین تالار را ترک کرد». این نکته نشان میدهد که راجر رِین حتی تا سال ۲۵۴ پس از فتح نیز همچنان اُمیدوار بود نوعی اتحاد یا ادغام میانِ دو خاندان شکل بگیرد.
حالا کاری که ازتان میخواهم انجام بدهید این است که سعی کنید این وضعیت را از زاویهی دیدِ تایوین لنیسترِ نوجوان ببینید: همزمان با بزرگ شدنِ تایوین، او احتمالاً از مادرش میشنید که تا چه اندازه از اِلین رِین متنفر است؛ زنی که میانِ آنها خصومتی عمیق و فرساینده شکل گرفته بود، همانطور که پیشتر در این روایت گفته شد. درعینحال، این خانواده از پدرِ او نیز بهرهبرداری میکردند، زیرا او بیش از آن نرمخو و خوشقلب بود که بتواند «نه» بگوید. سپس، زمانیکه تایوین لنیستر حدود ۱۳ یا ۱۴ سال داشت، مادرش از دنیا رفت. طبیعی است که در هیچ سنی از دست دادنِ مادر آسان نیست، اما بهنظر میرسد این اتفاق در آن سنوسال، ضربهای بسیار سنگینتر باشد؛ زمانی که او هنوز کودک محسوب میشد و به حضور و حمایت مادرش وابستگی داشت.
این فقدان زمانی تلختر میشود که در نظر بگیریم او نگاه چندان مثبتی نیز به پدرش نداشت؛ پدری که از نظر او مردی ضعیف، سُستعنصر و ناتوان در ادارهی اُمور بود و اجازه میداد توسط دیگران تحقیر شود و مورد سوءاستفاده قرار بگیرد. پیش از مرگ جِین ماربرند، تایتوس با لقب «شیرِ خندان» شناخته میشد، اما گفته میشود پس از مرگ او دیگر هیچکس نتوانست آن لقب را برایش به کار ببرد. او در سوگِ همسرش اندوهی عمیق داشت و فقدانش تأثیری جدی بر روحیهاش گذاشت. بااینحال، چندان طولی نکشید که دلداریِ تازهای یافت و با معشوقهای به نام «جِین وسترلینگ» وارد رابطه شد. مدتی بعد نیز او را کنار گذاشت و معشوقهی دیگری اختیار کرد؛ زنی که نفوذ بیشتری در کسترلیراک یافت و حتی اجازه پیدا کرد جواهرات و لباسهایِ همسرِ فقیدش را نیز به تن کند. این موضوع دیگری بود که خشمِ تایوین لنیستر را بهشدت برمیانگیخت. درواقع، بهراحتی میتوان دید که چگونه این تنشها در ذهنِ تایوین جوان روی هم انباشته میشدند. او در سنین حساس، مادرش را از دست داده بود؛ فقدانی که بیتردید برایش سنگین بود و احتمالاً او را عمیقاً دوست داشت. در همان حال، او پدرش را نیز مردی ضعیف میدید؛ کسی که نهتنها درحالِ تضعیفِ خاندان بود، بلکه با وقتگذرانی با معشوقههایش، بهنوعی به یاد و خاطرهی همسرِ درگذشتهاش نیز بیحرمتی میکرد.
سپس، زمانیکه تایوین حدود ۱۸ سال داشت، جنگِ «پادشاهان نُهسکه» آغاز شد و او به همراهِ دو تن از برادرانش برای شرکت در جنگ اعزام شد. در همین حال، پدرش در خانه ماند و در کنار معشوقهاش زندگی میکرد. جنگِ «پادشاهان نُهسکه»، که جالب است بدانید ند استارک و تایوین لنیستر در آن در یک جبهه میجنگیدند، خود داستانی مُفصل و مستقل دارد که به بحثِ فعلی ما ارتباط مستقیمی پیدا نمیکند. تنها چیزی که لازم است بدانید این است که نیروهای سرزمینِ غربی تحتفرماندهیِ جیسون لنیستر، عموی تایوین، در این جنگ حضور پیدا کردند؛ کسی که در جریانِ جنگ کُشته شد. نکتهی بعدی اینکه، وقتی تایوین و برادرانش از جنگ بازگشتند، دیگر مردانی آبدیده و جنگدیده شده بودند و تایوین عملاً به هر معیار، مردی کامل و بالغ محسوب میشد. در همین زمان، تایوین که از نگاهِ تحقیرانهای که سایرِ اربابانِ مملکت به پدرش داشتند، آگاه بود، به این نتیجه رسید که وقت آن رسیده است حیثیتِ خاندان لنیستر را ترمیم کند و آن را دوباره به جایگاه و شکوهِ پیشینش بازگرداند. به ما گفته شده که پدرش اندکی اعتراض کرد، اما درنهایت به آغوشِ معشوقهاش پناه بُرد، درحالیکه رهبری را به عهدهی وارثاش گذاشت.
اگر همهی آنچه در بخشهای قبلی گفته شد را کنارِ هم بگذاریم ــ از تلاش اِلین رِین برای اغوای پدرش گرفته تا دشمنیای که از نسل قبل با مادرش شکل گرفته بود، و خشم و دلخوریاش نسبت به وضعیت کلی خاندان لنیستر ــ و در کنار آن، این واقعیت که خاندانهای رین و تاربک با گرفتن وام از تایتوس درحال سؤاستفاده از او بودند، یک تصویر واحد شکل میگیرد. درنهایت، گویی تمام عقدهها و زخمهای روانی تایوین ــ از مسائل حلنشده با مادرش گرفته تا نارضایتی عمیقش از ضعف پدر ــ در یک نقطه متمرکز شدهاند؛ و آن نقطه چیزی نیست جز خاندانهای رِین و تاربِک. بنابراین، لُرد تایوین کارش را با درخواستِ بازگردانیِ همهی طلاهایی که لُرد تایتوس قرض داده بود، آغاز کرد. آنان که نمیتوانستند قرضِ خود را بپردازند، باید گروگانهایی به کسترلیراک میفرستادند.
برخی بهسرعت اطاعت کردند. مثلاً سِر هَریس سویفت، شوالیهی کورنفلید، وقتی مأمورانِ جمعآوریِ قرضها از دروازهی قلعهاش وارد شدند، گفت: «شیر بیدار شده است». او که تواناییِ پرداختِ قرضش را نداشت، دخترش را بهعنوانِ گروگان تسلیم کرد. اما در جاهای دیگر مأموران با مقاومتِ عبوسانه و مخالفتِ آشکار مواجه شدند. گزارش شده که وقتی اُستادِ قلعهی کاستامیر فرمانِ سِر تایوین را خواند، لُرد راجر رِین، برادرِ اِلین رِین، خندید و به دوستان و متحدانش توصیه کرد همکاری نکنند. در همین حین، لُرد والدِران تاربِک، همسرِ اِلین رِین، خبط کرد و راهی دیگر برگزید. او برای اعتراض بهسمتِ کسترلیراک تاخت و مطمئن بود که میتواند لُرد تایتوس را بترساند و دستورهای پسرش را لغو کند، اما وقتی به آنجا رسید، دید که تایتوس آنجا حضور ندارد و در غیابِ او، تایوین دستور داد لُرد تاربِک را بازداشت کرده و در سیاهچال زندانی کنند. بیشک تایوین لنیستر انتظار داشت که تاربِکها با حبس کردنِ والدِران تسلیم شوند، اما اِلین رِین یا بهتر است بگوییم، بانو تاربِک، بهسرعت او را از این اشتباه درآورد.
این زنِ قوی شوالیههای خود را فرستاد و سه لنیستر را اسیر کرد. دو تن از اسیران، لنیسترهای بندرِ لنیسپورت، از اقوامِ دورِ لنیسترهای کسترلیراک بودند، اما نفرِ سوم مُلازمِ جوانی بهنام استافورد لنیستر بود، پسرِ ارشد و وارثِ سِر جیسون؛ همان عموی تایوین که جنگِ «پادشاهان نُهسکه» کُشته شده بود. بحرانِ ناشی از این اتفاق لُرد تایتوس را از مأمنِ معشوقهاش بیرون کشید تا پسر و وارثِ باارادهاش را کنار بگذارد. در آن زمان، تایوینِ جوان به پدرش پیشنهاد کرد که لرد تاربِک را آزاد نکند، بلکه جسدش را تکهتکه کرده و در سه قطعه برایشان بفرستد. جنابِ ارباب اما نهتنها فرمان داد لُرد تاربِک آزاد شود، بلکه زیادهروی کرد و از او عذرخواهی کرده و قرضاش را بخشید. لُرد تایتوس همچنین برای اطمینان از مُبادلهی گروگانها دست به دامانِ برادرِ کوچکتر بانو اِلین رِین، یعنی سِر رینارد رِین شد. قلعهی کاستامیر، برای ملاقات انتخاب شد. سِر تایوین حاضر نشد در این نشست شرکت کند. پس، سِر کِوان لنیستر، برادرِ تایوین، موظف شد لُرد والدِران تاربِک را بازگرداند و بانو تاربِک هم استافورد و پسرعموهایش را با خود آورد. لُرد رِین ضیافتی برپا کرد و نمایشِ بزرگی از حُسنتفاهم بر صحنه رفت که در جریانِ آن، لنیسترها و تاربِکها به افتخار هم نوشیدند، روبوسی کردند و هدایایی ردوبدل کردند و سوگند خوردند که، تا ابد، دوستانِ وفادارِ یکدیگر باقی بمانند. البته که این دوستی نهتنها تا ابد باقی نماند، بلکه فقط یک سال دوام داشت.
با وجود اینکه معمولاً از تایوین بهعنوانِ استراتژیستی شکستناپذیر یاد میشود، باید پذیرفت که نخستین حرکتِ او در این بازیِ قدرت چندان موفقیتآمیز از آب درنیامد. درست است که تایوین از پدرش جسورتر و قاطعتر بود، اما اِلین و برادرانش نیز از این نظر چیزی کم نداشتند. آنها نه مرعوبِ تهدیدهای او شدند و نه قصدِ عقبنشینی داشتند؛ بلکه کاملاً آماده بودند تا به همان زبانی که تایوین با آنها سخن میگفت، پاسخ دهند و قدرت را با قدرت پاسخ بگویند. بانو اِلین بر این حساب کرده بود که تایتوس آنقدر اراده و جرأت ندارد که دربرابر موقعیتی که جانِ یکی از لنیسترها در خطر است، تاب بیاورد. بنابراین، نتیجه، پیروزیای قاطع برای اِلین بود. او نهتنها توانست لُرد والدِران تاربِک را سالم و بدون آسیب به خانه بازگرداند، بلکه حتی تایتوس را وادار کرد تمامِ بدهیهای خاندان تاربِک به خاندان لنیستر را نیز ببخشد.
تایوین لنیستر که در ضیافتِ خاندانِ رِین و مبادلهی گروگانها حاضر نبود، از تصمیمِ خود یعنی، به زانو درآوردنِ این تابعانِ بیشازحد قدرتگرفته، برنگشت. در اواخر سالِ ۲۶۱ بعد از فتحِ اِگان، او زاغهایی به قلعههای کاستامیر و تاربِک فرستاد و از راجر و رینارد رِین و همچنین لُرد و بانو تاربِک خواست برای پاسخ به «جرایمِ خود» به کسترلیراک بیایند. رِینها و تاربِکها مخالفت کردند، همانگونه که سِر تایوین مطمئن بود که چنین میکنند. درواقع، تایوین بهدنبالِ بهانه بود تا آنها را سر جایشان بنشاند. هردوِ رِینها و تاربِکها آشکارا بهپا خواستند، وفاداریِ خود به کسترلیراک را انکار کردند و پرچمدارانشان را برای شورشِ علیه لنیسترها احضار کردند. در همین حین، تایوین از پدرش اجازه نخواست و حتی از قصدِ خود به او خبر نداد، بلکه با پانصد شوالیه و سههزار مردِ جنگی و کماندار پیشروی کرد. تایوین که از قبل نیروهایش را آماده کرده بود، چنان سریع علیهِ رِینها و تاربِکها لشکرشکی کرد که آنها حتی فرصت نکردند ارتشِ خود را گردِ هم بیاورند.
در نبردی کوتاه و وحشیانه، تاربِکها درهم شکسته شده و قتلعام شدند. لُرد والدران و پسرانش همراهبا برادرزادهها، پسرعموها، دامادهایش و هر مردی که نشانِ ستارههای هفتپَر آبی و نقرهای بر سپر و زرهش نقش بسته بود ــ تا به خونِ تاربِکِ خود ببالد ــ گردن زده شدند. وقتی سپاهِ لنیستر بهسویِ قلعهی تاربِک پیشروی کرد، سرهایِ لُرد والدِران و پسرانش بر نیزه پیشاپیشِ آنها میرفت. با نزدیک شدنِ آنها، بانو اِلین تاربِک، دروازههایش را بَست و زاغها را به قلعهی کاستامیر فرستاد و برادرانش را احضار کرد. بانو تاربِک که به استحکامِ دیوارهایش اطمینان داشت، بیشک در انتظارِ یک محاصرهی طولانی بود، اما منجنیقها در مدتِ یک روز آماده شدند و از دیوارها کار خاصی برنیامد وقتی سنگی بزرگ از بالایشان عبور کرد و بنای قدیمیِ قلعه فرو ریخت. بانو اِلین و پسرش در ریزشِ ناگهانیِ قلعه جان سپردند. دو دخترش، روهان و سِرِل، که شوهرانشان همراه با لرد والدِران گردن زده شده بودند، زنده دستگیر شدند و باقیِ عمرِ خود را در میانِ «خواهران خاموش» سپری کردند. البته روایتها دربارهی سرنوشت آنها یکسان نیست؛ برخی منابع ادعا میکنند که سِر تایوین پیش از فرستادنشان به آن فرقه، دستور داده بود زبانهایشان را نیز قطع کنند. (خواهران خاموش فرقهای از زنان وابسته به مذهبِ هفت هستند. آنها سوگندِ پاکدامنی و سکوت خوردهاند. وظیفهی اصلیِ آنها رسیدگی به مُردگان و آمادهسازیِ اجساد برای تدفین است.)
پس از آن، مقاومتِ تالارِ تاربِک بهسرعت شکسته شد و دروازهها به رویِ سپاهِ لنیستر باز شد. تایوین لنیستر دستور داد تالار طعمهی حریق شود. قلعه بهمدتِ یک روز و یک شب در آتش سوخت تا اینکه از آن جز نمایِ سیاهشدهای بر جای نماند. تاربِکها انتظار داشتند که در ازای پرداختِ باج آزاد شوند، اما در عوض همگی اعدام شدند. تایوین بهطور کامل خاندان تاربک را از صفحهی روزگار محو کرد. بااینحال، این احتمال وجود دارد که تنها یک کودک از این خاندان جان سالم به در بُرده باشد. این پسرِ سهساله، نوهی اِلین رِین، در جریان حمله ناپدید شد. براساس یکی از روایتها، او توسط یکی از شوالیههای تایوین به درون چاهی انداخته شده است؛ اما برخی منابع دیگر ادعا میکنند که بهصورت مخفیانه به قارهی اِسوس قاچاق شد و در آنجا به نغمهخوانی بدل گشت که بهخاطرِ تصنیفهای غمگینش شهرت یافت.
در همین زمان، راجر رِین معروف به شیر سرخ بهموقع رسید و شعلهها را دید. دو هزار مردِ جنگی همراهِ او بودند؛ تمام نیرویی که توانسته بود در این زمانِ کوتاه گرد آورد. بیشتر گزارشها مبنیبر این است که نیروهای تایوین لنیستر سه برابر بیشتر بودند. راجر رِین که اُمیدوار بود با غافلگیری پیروز شود، شیپورِ حمله را به صدا درآورد و با عجله به اُردوگاهِ سِر تایوین حمله کرد. لنیسترها پس از غافلگیریِ اولیه خود را سریع ترمیم کردند و آن موقع بود که تعداد بیشترِ ایشان نمود پیدا کرد. نیروهای رِین، هم از نظر تعداد در اقلیت بودند و هم برتریِ غافلگیری چندان به کارشان نیامد. درنتیجه، راجر رِین بر اثر برخورد تیر به پشتاش زخمی شد و درنهایت مجبور شد عقبنشینی کند و به سمت کاستامیر بازگردد. کاستامیر قلعهای بود که بر روی یکی از غنیترین معادن طلا و نقره ساخته شده بود. در واقع، بخش کوچکی از استحکامات در سطح زمین قرار داشت و حدود نُهدهمِ قلعه در عمقِ زمین ساخته شده بود. آنها تالاری مجلل را در زیرزمین تراشیده بودند و بخش عُمدهی اتاقهای زندگی و فضاهای اصلی نیز همگی در زیرِ خاک قرار داشت. همین مسئله باعث شده بود تصور کنند در امنیتی کامل به سر میبَرَند و هیچ ارتشی، حتی نیروهای تایوین، قادر نخواهد بود راهی به درونِ این شبکهی عمیقِ معادن و دالانهای زیرزمینی پیدا کند.
خلاصه اینکه، وقتی همهی مردانِ تاربِک در تونلهای زیرزمینی جای امنی یافتند، راجر رِین بر اثرِ زخماش تب کرده بود و دیگر قادر به فرماندهی نبود؛ بنابراین، برادرش رینارد رِین فرماندهی را بهجای او برعهده گرفت. رینارد رِین به روی زمین، برای سِر تایوین، پیغام فرستاد و برای صلح شرایطی پیشنهاد داد. پیغام این بود: «شما نمیتوانید راهی برای ورود به اینجا پیدا کنید، و ما به اندازهی سه سال آذوقه و آب در اختیار داریم. اما اگر برای تمام خطاهای گذشته عفو کامل اعطا کنید، و برادرانتان را بهعنوانِ گروگان دربرابرِ هرگونه نیرنگ نزد ما بفرستید، ما بار دیگر به بندگانِ وفادار و راستینِ شما تبدیل خواهیم شد». اما تایوین لنیستر افتخار نداد به پیشنهاد پاسخ دهد. درعوض، دستور داد معدنها مسدود شوند. افرادِ او با کلنگ و تبر دَهها تُن سنگ و خاک پایین ریختند و دروازههای بزرگِ معادن را دفن کردند تا اینکه هیچ راهی از داخل به بیرون و بالعکس باقی نماند.
وقتی کار پایان گرفت، تایوین توجهش را به نهرِ کوچکی معطوف کرد که آبگیرِ کنارِ قلعه را تغذیه میکرد. کمتر از یک روز طول کشید تا نهر مسدود شود و تنها دو روز وقت لازم بود تا جریانِ نهر بهسمتِ نزدیکترین ورودی معدن منحرف شود. سنگ و خاکی که معدن را مسدود کرده بود، شکافی برای عبورِ یک موش هم باقی نگذاشته بود، چه برسد به انسان... اما آب راهش را به پایین باز میکرد. گفته شده که سِر راجر و سِر رینارد همراه با خودشان بیش از سیصد مرد، زن و کودک را به درونِ معادن بُرده بودند. حتی یک نفرشان هم پیدا نشد. خاندانِ رِین نیز به این ترتیب منقرض شد. چند تن از نگهبانان که برای مراقبت از کوچکترین و دورترین ورودیهای معادن گماشته شده بودند، گزارش دادند که یک شب صدای جیغها و فریادهای ضعیفی را از زیرِ زمین شنیدهاند، اما وقتی صبح آمد، سنگها بارِ دیگر در سکوت فرو رفته بودند! هرگز کسی معادن کاستامیر را باز نکرد. تالارها و قلعهی روی معادن به دستورِ تایوین لنیستر سوخت و تا امروز خالی ماند؛ مدرکی خاموش برای سرنوشت کسانی که آنقدر ابلهاند که علیه شیرهای صخره شمشیر بکشند!
به بیان دیگر، تایوین لنیستر هم خاندانی که اِلین رِین در آن زاده شده بود، و هم خاندانی که با آن وصلت کرده بود را نابود کرد. بنابراین، اِلین رِین هم به خاندانِ رقیبِ اصلیِ مادرِ تایوین تعلق داشت و هم به خانوادهای که زمانی از سادگی و نرمیِ پدرِ او سوءاستفاده میکرد و حتی روزگاری تا مرزِ اغوای او پیش رفته بود. اما سرنوشت اِلین به شکلی بیرحمانه رقم خورد؛ هر دو خاندانِ او ــ هم زادگاهش و هم خاندانِ همسرش ــ از صفحهی روزگار محو شدند. به عبارت دیگر، تایوین درنهایت کاری کرد که گویی مادرش حتی پس از مرگ در «جنگِ رَحِمها» پیروز شد؛ تایوین کاری کرد تا درنهایت این مادرِ خودش باشد که میخندد. نکتهی مهمی که باید بدانیم این است که این ماجرا صرفاً شورشِ چند خاندانِ سرکش علیه لنیسترها نبود. ما با یک خصومت و کینهی کاملاً شخصی طرفایم. درواقع، خودِ تایوین لنیستر بود که عملاً جرقهی این بحران را زد و رِینها و تاربِک را برای شورش تحریک کرد؛ زمانیکه بازپرداختِ فوریِ بدهیها را مطالبه کرد و تهدید نمود اگر اطاعت نکنند، باید گروگان بدهند. حتی وقتی پدرش، تایتوس، سعی کرد اوضاع را آرام کند و بدهیها را ببخشد و نوعی صلح برقرار سازد، تایوین باز هم عقب ننشست. او با ارسال نامههایی مستقیم، آن خاندانها را به پاسخگویی بابتِ «جنایاتشان» فراخواند؛ درحالیکه بهخوبی میدانست این اقدام میتواند شعلهی شورش را دوباره روشن کند. چون او منتظر یک فرصت بود تا حسابش را با آنها صاف کند؛ و خودش کسی بود که این فرصت را ایجاد کرد.
بااینحال، این نکته قابلذکر است که لشکرکشیِ تنبیهیِ تایوین بهسختی میتوانست در چارچوب یک «عملیات پلیسی» از سوی یک دولتِ درحالِ اجرای قانون تعریف شود. تایوین هیچ اختیار قانونی برای بسیج نیرو نداشت، و ترکیبِ سپاهش نیز بیش از آنکه به یک ارتش مشروع شباهت داشته باشد، به گروهی از جناحهای انتقامجو شبیه بود. مهمتر از همه اینکه، قتلعام خاندانِ تاربِک را میتوان نخستین جنایت جنگیِ تایوین دانست؛ نهتنها بهدلیل کشتنِ زندانیانِ بیدفاع، بلکه بهخاطرِ آغازِ روندی حسابشده و بیرحمانه از خاندانکُشی؛ روندی که در آینده، خاندان استارک و پرچمدارانشان را در جریان واقعهی «عروسی سرخ» به قربانیانِ خود بدل خواهد کرد. پیش از قتلعامِ تاربِکها، فاصلهی چندانی میان اقداماتِ تایوین و رفتارِ هر لُردِ مُقتدری که علیهِ خاندانهای تابعِ شورشیِ خود عمل میکند وجود نداشت؛ اما تایوین با این اقدام، به قلمروِ رسوایی، بدنامی و جنایتِ جنگی قدم گذاشت.
نکتهی قابلتوجه دربارهی واقعهی «بارانهای کاستامیر» این است که قضیه فقط شاملِ نابودی کامل و خاندانکُشیِ خاندان رِین نیست؛ قضیه این است که تایوین این اقدام هولناک را درحالی انجام داده که مذاکرات برای تسلیم در جریان بوده است ــ و این خود، لایهای دیگر از نقضِ قواعدِ جنگ را به ماجرا اضافه میکند. واقعیت این است که اقداماتِ تایوین چیزی نبود جز یک جنایتِ جنگیِ بیسابقه ــ کشتارِ «خونسردانه، حسابشده و نظاممندِ» هزاران زن، کودک، سرباز زخمی و جنگجوی تسلیمشده ــ که صرفاً با اهداف سیاسی و عقدههای شخصی انجام شد. از منظرِ ضرورتِ نظامی، لنیسترها پیشتر بارها رِینها را شکست داده بودند و آنها هیچ حمایتی در سراسر قلمرو نداشتند؛ دیگر تهدیدی برای خاندان او یا صلح سرزمین محسوب نمیشدند. کشتارِ رِینها هیچگونه ضرورتِ نظامی نداشت. افزونبراین، تایوین گزینههای دیگری نیز در اختیار داشت: او میتوانست با استفاده از ثروت و ارادهی خود، زنجیرهی تدارکاتیای برای محاصرهی طولانیمدتِ یک نیروی عمدتاً غیرنظامی در زیرزمین سازمان دهد. واقعیت این است که تایوین آشکارا از ابتدا تصمیم خود را برای اجرای نوعی غرقسازیِ جمعی بهخاطر ارزشِ نمادینِ سیاسیاش گرفته بود.
بااینهمه، هیچ واکنش و پیامدی دربرابر این فاجعه رخ نداد. دستکم هجده خاندان شاهدِ این کشتار بودند (و از نظر اخلاقی در آن شریک محسوب میشدند) و با این وجود، در ادامهی زندگی تایوین نیز همچنان از او پیروی کردند. آیا آنها از ترسِ تکرارِ چنین مجازاتی در صورت اعتراض سکوت کرده بودند؟ آیا آشوبِ ناشی از «رِینها» آنقدر عمیق بود که هر نیرویی را که بتواند نظم داخلی را حفظ کند، بیقیدوشرط پذیرا میشدند ــ حتی اگر هزینهاش چنین خشونتی باشد؟ گمان من این است که پاسخ را باید در جنبههای نمادینِ این واقعه جستوجو کرد، واقعیت این است که نمایشِ مهندسیشدهی ویرانیِ این دو خاندان توسط تایوین آنقدر عظیم و دراماتیک بود، آنقدر به خشمِ الهی شباهت داشت تا کُنش انسانی، که او را از قلمروِ قضاوتِ انسانی فراتر بُرد. این وضعیت با شیوهای که تایوین خود آگاهانه در سیاستِ نمادینش درگیر شد تقویت میشد؛ او ترانهی «بارانهای کاستامیر» را سفارش داد تا بازتابی از تصویرِ مطلوبش از خود و تاریخش باشد، و سپس از همان ترانه برای مرعوبکردن دشمنان و رقبایش بهره گرفت.
وقتی ماجرای رِینها را در کلیتِ آن بررسی میکنیم، بسیاری از اقدامات تایوین به پیچیدگیِ اخلاقیِ این رویداد دامن میزنند. از یک سو، میتوان استدلال کرد که اهدافِ او تا حدِ زیادی مشروع و قانونی بودند؛ او میخواست بدهیها و مالیاتهایی را که بهطور غیرقانونی پرداخت نشده بودند وصول کند، با برخورد با قانونشکنانِ کوچک و بزرگ، نظم و اقتدار را به سرزمینهای غربی بازگرداند و شکوه و غرورِ خاندانِ لنیستر را ترمیم و احیا کند. اما از سوی دیگر، میتوان گفت شیوههایی که برای رسیدن به این اهداف به کار گرفت، مثلِ غرق کردنِ کودکان در کاستامیر، حتی با معیارهای خشونتبارِ قرونِ وسطایی نیز اقدامی افراطی به شمار میآید؛ و مسئولیتِ آن تقریباً بهطورِ کامل برعهدهی خودِ تایوین است. اگر او اسیرانش را زنده نگه میداشت، پدرش را وادار میکرد تا خاندانهای رِین و تاربِک را از حقوق و امتیازاتِ اشرافی محروم کند، قلمروهایشان را به نفعِ خاندان لنیستر مصادره میکرد، راجر رِین را بهعنوانِ رهبرِ شورش اعدام میکرد و رینارد و دیگر مردانِ بالغ را به «دیوار» میفرستاد، درحالیکه زنان و کودکانِ نابالغ ــ مطابقِ رویهی معمول ــ به مذهبِ هفت سپرده میشدند، پیامِ مورد نظرش بهاندازهی کافی روشن بود.
ما بهخوبی میدانیم که تایوین به مزیتهایِ سیاسی و عملگرایانهی فرستادنِ افراد به دیوار آگاه بود؛ همانطور که پس از شورشِ رابرت با مدافعانِ باراندازِ پادشاه چنین کرد. اما وقتی پایِ اهانت به خاندان لنیستر به میان میآمد، تایوین همیشه راهِ خونینتر را انتخاب میکرد. برای نمونه، وقتی کتلین استارک تیریون را دستگیر کرد، واکنشِ تایوین صرفاً تلاش برای آزادیِ پسرش نبود؛ او مخوفترین شوالیههایش را مأمور کرد تا به سرزمینهای رودخانه (زادگاهِ کتلین) یورش ببرند و روستاها را بسوزانند و ساکنانشان را قتلعام کنند. بنابراین، شاید در جهانی دیگر که تایتوس همچنان مردی بخشنده بود، اما درعینحال قاطعیتِ بیشتری از خود نشان میداد، تایوین میتوانست به مدافعی سرسخت برای سیاستورزیِ ماکیاولیایی بدل شود؛ کسی که به این اصل باور دارد: «با فولاد و آتش به سراغشان برو، اما وقتی زانو زدند و تسلیم شدند، دستشان را بگیر و دوباره بلندشان کن.» اما تمسخرِ نامِ لنیستر، تایوین را از قلمروِ عملگرایی بیرون میراند و به سویِ کینهجویی و انتقامطلبی سوق میدهد. از آن لحظه به بعد، برای او کافی نیست که دشمنانش صرفاً تاوانِ کارشان را بپردازند؛ باید رنج بکشند. و این رنج نهفقط گریبانِ مقصرانِ اصلی، بلکه هرکسی را که حتی بهطور غیرمستقیم با آنها مرتبط باشد نیز دربرمیگیرد.
اما از این موضوع که بگذریم، اینجا لازم است به نکتهی جالبی دربارهی ترانهی «بارانهای کاستامیر» بپردازیم که به بحثِ ما مربوط میشود. «بارانهای کاستامیر» ترانهای است که نابودیِ خاندان رِین از قلعهی کاستامیر بهدستِ تایوین لنیستر در جریانِ شورشِ رِین-تاربِک را جاودانه کرده است؛ همان ترانهی شومی که سالها بعد نیز در جریانِ واقعهی «عروسی سرخ» نواخته میشود. در ابتدا اجازه بدهید این ترانه را برای یادآوری مرور کنیم: «و تو که هستی؟ لردِ مغرور پرسید، که باید در برابرت چنین سر خم کنم؟ تو چیزی جز شیری با رنگی دیگر نیستی؛ این تنها حقیقتی است که میشناسم. چه زرپوش باشی و چه سرخپوش، شیر، شیر است و چنگالهایش را حفظ میکند. و چنگالهای من نیز، سرورم، به همان اندازه دراز و بُرندهاند که چنگالهای تو.»
وقتی ترانهی «بارانهای کاستامیر» را دقیقتر بررسی میکنیم، به این نتیجه میرسیم که این اثر پیروزیِ تایوین را حتی فراتر از آن چیزی که در ابتدا تصور میشود به نمایش میگذارد
وقتی ترانهی «بارانهای کاستامیر» را پس از مرورِ جزئیاتِ شورشِ رِین-تاربِک دوباره میخوانیم، نخستین و مهمترین نکتهای که جلبتوجه میکند، غیبتِ کاملِ اِلین رِین است. با وجودِ اینکه اِلین رِین شخصیتِ محوریِ تمام این ماجرا بود ــ زنی که زمانی کوشیده بود پدرِ تایوین را اغوا کند، مغزِ متفکرِ اصلیِ سوءاستفاده از دستودلبازی و ضعفِ تایتوس به شمار میرفت و در جریانِ شورش نیز بهعنوانِ فرماندهای سرسخت از تالارِ تاربِک دفاع میکرد ــ هیچ نام و نشانی از او در این ترانه دیده نمیشود. گویی تایوین نهتنها خاندانهای او را نابود کرد، بلکه حضورش را نیز از روایتِ رسمیِ این رویداد پاک کرد. زنی که درواقع موتورِ محرکِ این درگیری بود، در ترانهای که قرار است یادبودِ آن درگیری باشد، بهکُلی غایب است. همین غیبت نشان میدهد که «بارانهای کاستامیر» صرفاً روایتی از یک پیروزیِ نظامی نیست؛ بلکه تلاشی برای بازنویسیِ حافظهی تاریخی و تعیین این است که چه کسی سزاوارِ به یاد آورده شدن است و چه کسی باید به فراموشی سپرده شود. به بیان دیگر، وقتی ترانهی «بارانهای کاستامیر» را دقیقتر بررسی میکنیم، به این نتیجه میرسیم که این اثر پیروزیِ تایوین را حتی فراتر از آن چیزی که در ابتدا تصور میشود به نمایش میگذارد.
درواقع، با وجود اینکه این اِلین بود که تقریباً عینِ مشهورترین ابیاتِ ترانه را بر زبان آورده بود: «سِر، شما تنها شیرهای غرب نیستید. برادرانِ من در راهاند و چنگالهایشان به همان اندازه که چنگالهای شما بلند و تیز است، بلند و تیز است»؛ ترانهسرا (احتمالاً عامدانه) این سخنان را نه به اِلین، بلکه به لُردِ بینامِ کاستامیر نسبت میدهد. به بیان دیگر، حتی جملهای که الهامبخشِ اصلیترین بخشِ ترانه بوده نیز از اِلین گرفته شده و به شخصیت دیگری واگذار شده است؛ گویی روایتِ رسمیِ ماجرا آگاهانه میکوشد نقشِ او را از حافظهی تاریخی پاک کند. افزونبراین، ترانه حتی یکبار هم نامی از تاربِکها به میان نمیآورد. در این روایت، این لُردِ رِین است که لنیسترها را به تمسخر میگیرد و واکنشِ لنیسترها نیز حولِ فاجعهی غرقسازیِ قلعهی کاستامیر شکل میگیرد. حتی عنوانِ ترانه نیز تمام توجه را صرفاً بر خاندان رِین متمرکز میکند. واضح است که این دقیقاً همان چیزی بود که تایوین میخواست. او نمیخواست این ماجرا بهعنوانِ داستانِ نبردی شخصی با اِلین رِین یا جنگی طولانی میانِ دو خاندانِ رقیب به یاد آورده شود. درعوض، ترجیح میداد تاریخْ آن را به شکلِ روایتی سادهتر و اسطورهایتر به خاطر بسپارد: داستانِ لُردی گستاخ از خاندان رِین که دربرابرِ شیرِ کسترلیراک ایستاد و به خاطرِ این جسارت، همراهبا تمام خاندانش نابود شد. به این ترتیب، پیچیدگیهای سیاسی و انگیزههای شخصیِ پشتِ ماجرا از حافظه حذف میشدند و تنها یک پیام باقی میماند: هرکس دربرابرِ لنیسترها بایستد، سرنوشتی مشابه خواهد داشت.
تایوین، بهعنوانِ یکی از مشارکتکنندگانِ فعال در ساختارهای پدرسالارانه و زنستیزانهی جامعهی وستروس، عمیقاً به این باور داشت که زنان باید در قلمروهای محدود و از پیشتعیینشدهای باقی بمانند؛ نقشهایی خانگی در قالبِ همسر و مادر. از نگاه او، اینکه یک لُردِ تابع علیه اربابِ قانونیِ خود شورش کند و برای تصاحبِ قدرتِ برتر دست به قیام بزند، هرچند خطرناک، اما پدیدهای ناآشنا در نظمِ فئودالیِ جامعهی وستروس نبود. درنهایت، خودِ لنیسترها نیز روزگاری از طریق زیرکی و فریبِ یکی از نیاکانشان بر اربابانِ پیشینِ کسترلیراک غلبه کرده بودند. تایوین میتوانست چنین شورشی را درک کند و البته آن را با تمام قدرت درهم بشکند تا ثابت کند که فرمانروای بلامنازعِ غرب است. اما زنی که دربرابرش قد عَلَم کند، داستانِ دیگری بود. زنی که جرأت کرده بود جایگاهِ لنیسترها را برای خود مطالبه کند؛ زنی که کوشیده بود از طریقِ شوهرش بر سرزمینهای غربی حکومت کند؛ زنی که حتی در برابرِ دروازههای قلعهاش نیز حاضر نشده بود دربرابرِ لنیسترها تسلیم شود. به گمان من، تایوین چنین زنی را نه صرفاً یک دشمنِ سیاسی، بلکه چیزی «نامتعارف» و «خلافِ نظمِ طبیعیِ جهان» میدید؛ نوعی ناهنجاریِ هراسآور که باید از میان برداشته میشد.
از این منظر، حذفِ کاملِ اِلین رِین از ترانهی «بارانهای کاستامیر» معنای تازهای پیدا میکند. گویی برای تایوین کافی نبود که او را شکست دهد؛ او میبایست حضورش را از حافظهی تاریخی نیز پاک میکرد. زنی که نظمِ مورد نظرش را به چالش کشیده بود، نباید حتی در روایتِ پیروزیِ او نیز جایی میداشت. این زنِ «نامتعارف» در نتیجه به هدفِ نفرتی ویژه نیز تبدیل شد. برای نمونه، جِنا لنیستر که همواره تحسینکنندهی تایوین بود، حتی سالها بعد نیز از اِلین با عنوانِ «آن مادهسگِ دسیسهگر» یاد میکند و با رضایت از شادیِ تایوین هنگامِ فروریختنِ تالارِ تاربِک بر سرِ او سخن میگوید. اما از نگاهِ تایوین، صرفِ نابودیِ اِلین کافی نبود؛ زنی که کوشیده بود خود را وارد تاریخِ سرزمینهای غربی کند، باید از همان تاریخ نیز حذف میشد. بنابراین، هرچند تایوین شخصاً ترانهی «بارانهای کاستامیر» را نسُرود، اما به گمان من از شیوهی نگارشِ آن ــ و بهویژه از حذفِ کاملِ اِلین رِین از روایت ــ کاملاً رضایت داشت. این ترانه در واقع مُکملِ ایدئالِ رفتار و نگرشِ او در جریانِ شورشِ رِین-تاربِک بود. همانطور که تایوین صدای دخترانِ اِلین را خاموش کرده بود (چه با وادار کردنشان به پیوستن به خواهرانِ خاموش و چه، شاید، با بُریدنِ زبانهایشان)، این ترانه نیز صدایِ خودِ اِلین را خاموش میکند.
در اشعارِ «بارانهای کاستامیر» هیچ جایی برای اِلین وجود ندارد؛ حتی در مقامِ یک فرماندهی شورشی و خائن. آن نقش به نزدیکترین خویشاوندِ مردِ او واگذار شده است. مهم نیست که هنگامِ وقوعِ فاجعهی کاستامیر، این رینارد بود که با تایوین مذاکره میکرد، نه لُرد راجر؛ در نظمِ سختگیرانه و طبقاتیِ وستروس ــ نظمی که در سرزمینهای غربیِ تحتِفرمانِ تایوین حتی سختگیرانهتر نیز بود ــ این لُردِ خاندان است که در حافظهی تاریخی جای میگیرد، نه برادرِ کوچکترش، و قطعاً نه زنی که در پشتِصحنه نیروی محرکهی اصلیِ تمام ماجرا بوده است. از نگاهِ تایوین، جشن گرفتنِ نابودیِ تالارِ تاربِک به معنای برجسته کردنِ واقعهای بود که در آن «صرفاً یک زن» جرأت کرده بود او را به چالش بکشد؛ و همین برای او قابلقبول نبود. بنابراین، ترجیح میداد نوعی «محکومیت به فراموشی» علیه خودِ اِلین رِین اِعمال شود؛ یعنی بازنویسیِ تاریخ به شکلی «درست» ــ که در وستروس به معنای بازنویسیِ مردسالارانه و زنستیزانه است ــ تا درنهایت ماجرا به تقابلِ مردان با مردان تقلیل یابد. در این روایتِ بازسازیشده، تنها «ویرانههای فروپاشیدهی تالارِ تاربک» باقی میماند که «بهمثابه شاهدی خاموش بر سرنوشتی که در انتظارِ هرکس بود که قدرتِ کسترلیراک را به سخره بگیرد، ایستاده است». اما زنِ سرکشِ این داستان ــ همان که آخرین مقاومت را در آنجا سازمان داد و در نهایت همان مکان به گورِ او بدل شد ــ از روایت حذف میشود؛ گویی هرگز وجود نداشته است.
بدینترتیب، تایوین لنیستر با این انتقامِ بیرحمانه و کامل، تمام «مامی ایشوز»هایش یا «عقدههای مادرانه»ای را که در وجودش باقی مانده بود درمان کرد و از آن پس، به انسانی کاملاً دلپذیر و دوستداشتنی تبدیل شد! شوخی میکنم، البته که این اتفاق نیفتاد! او به این نتیجه رسید که بیرحمی تنها راهِ رسیدن به خواستهها در این جهان است، و درواقع تا پایان عمر نیز بر همین مسیر پافشاری کرد. او این تصویر را که از خود ساخته بود ــ بهعنوان کسی که هرکس را که با او دربیفتد نابود میکند ــ به سرمایهی قدرتش تبدیل کرد. در همین چارچوب بود که ترانهی «بارانهای کاستامیر» به یادآورندهی موسیقاییِ این حقیقت در سراسر وستروس بدل شد: اینکه نباید با لنیسترها دراُفتاد. یادآوریای که سالها بعد، در جریانِ «عروسی سرخ»، زمانیکه استارکها قتلعام شدند، دوباره نواخته شد.
تایوین همچنین به مسیر انتقامجویی علیه کسانی ادامه داد که به زعمِ او از ضعفِ پدرش و از خاندان لنیستر سوءاستفاده کرده بودند. هنگامی که لرد تایتوس لنیستر در سال ۲۶۷ پس از فتح، هنگام بالا رفتن از پلهها برای دیدارِ معشوقهی دومش دچار ایست قلبی شد و درگذشت، سِر تایوین جانشینِ پدرش بهعنوانِ لُردِ کسترلیراک و والیِ غرب شد. او در اولین اقدامش، معشوقهی دوم پدرش را از تمام جواهرات و لباسهایش برهنه کرد و واداشت تا در خیابانها «پیادهرویِ توبه و شرمساری» را، درحالیکه کاملاً عریان بود، طی کند؛ سرنوشتی که سالها بعد درنهایت بر دخترش، سرسی، نیز تحمیل شد. او همچنین تلاش کرد درسهایی را که از دوران کودکی و تربیت خود آموخته بود، به فرزندانش منتقل کند؛ اما نتیجهی این کار عمدتاً فاجعهبار بود. مفاهیمی مانند میراث، ضرورتِ بیرحمی و قاطعیت را مدام به آنها گوشزد میکرد، اما درنهایت، حاصل این آموزهها چیزی جز فروپاشی تدریجی همان میراثی نبود که قصدِ حفظش را داشت. بهنظر میرسد این روند پس از مرگ او، حتی به فروپاشی کاملِ جایگاهِ خاندان لنیستر نیز انجامیده باشد.
دلیل کشته شدنِ تایوین بهدست تیریون را میتوان بهطور مستقیم به شرم و تحقیری نسبت داد که او از رفتارِ پدرش در سالهای پایانی عمرش احساس میکرد
خودِ تایوین بهدست یکی از فرزندانش کشته شد. پسر دیگرش، یعنی جِیمی، درگیر یکی از عمیقترین دگرگونیهای شخصیتی در ادبیات فانتزی شده تا شاید به انسانی بهتر بدل شود، و سرسی نیز در سوی دیگر، بهتدریج درحالِ نابود کردن هم خود و هم قلمرو است؛ و هرگونه باور باقیمانده به اقتدار لنیسترها را نیز پس از مرگ تایوین از میان میبرد. در همین حال، سرسی خود را قانع کرده است که او بهترین وارثِ پدرش است؛ که او همتایِ زنانهی تایوین است؛ که او دقیقاً همان کاری را میکند که پدرش میکرد. او بهشدت در تلاش است تا زیر فشارِ انتظاراتی که پدرش بر او تحمیل کرده، خود را به او شبیه کند و درسهایی را که از او آموخته دنبال کند، اما نتیجه چیزی جز پیامدهای فاجعهبار نیست. من پیشتر در مقالهای دیگر بهتفصیل توضیح دادهام که چگونه حکومتِ رعب و وحشتِ تایوین لنیستر، پس از مرگ او، به فروپاشیِ همان خاندان انجامید؛ ازاینرو، از تکرار آن در اینجا خودداری میکنم. اما بهطور خلاصه، تایوین دقیقاً از آن سوی بوم اُفتاد. اگر پدرش بهخاطر ضعفِ بیش از حدش داشت خاندان را به سوی نابودی میکشاند، تایوین بهواسطهی بیرحمیِ افراطیاش همان مسیر را از زاویهای دیگر طی کرد و درنهایت باعثِ تضعیف و فروپاشیِ لنیسترها شد.
دلیل کشته شدنِ تایوین را میتوان بهطور مستقیم به شرم و تحقیری نسبت داد که او از رفتارِ پدرش در سالهای پایانی عمرش احساس میکرد؛ بهویژه از اینکه پدرش در آن دوران معشوقههایی اختیار کرده بود. به همین دلیل است که او با تیریون سختگیرانه برخورد میکند؛ زمانی که به او هشدار میدهد شِی را به دربار نیاورد و بعداً متوجه میشود که تیریون دقیقاً همین کار را کرده است. و هرچند خودِ تایوین نیز با وجود معشوقهها و حتی رابطه با شِی، در عمل رفتاری بهشدت متناقض و ریاکارانه دارد، اما به نظر میرسد این موضوع را متفاوت میبیند. زیرا او روابطش را پنهانی پیش میبرد و اجازه نمیدهد در معرضِ دیدِ عموم قرار گیرد، در حالیکه تیریون رابطهاش با شِی را آشکار میکند و آن را بهراحتی در برابر چشم همگان قرار میدهد. از نگاه تایوین، این کار مایهی شرمساری برای خاندان لنیستر است؛ شرمی که احتمالاً او را به یاد رفتارهای پدرش میاندازد و نوعی بیاحترامی به خاطرهی مادرش را در ذهنش تداعی میکند.
کمی بالاتر گفتم دلیل کشته شدنِ تایوین را میتوان بهطور مستقیم به شرم و تحقیری نسبت داد که او از رفتارِ پدرش در سالهای پایانی عمرش احساس میکرد؛ برای توضیح این نکته لازم است با شخصیتِ بسیار مهمی آشنا شد که از سریالِ «بازی تاجوتخت» حذف شده بود: زنی بهنامِ تایشا. ماجرا از این قرار است؛ وقتی تیریون سیزدهساله بود، با دختری رعیت بهنام تایشا آشنا شد. آن دو عاشق یکدیگر شدند و باهم ازدواج کردند و به مدت دو هفته، در قالب زن و شوهر در کنارهم زندگی خوشی داشتند. اما وقتی تایوین از این ماجرا باخبر شد، بهشدت خشمگین گردید؛ زیرا از نظر او تیریون با ازدواج با زنی «نامناسب»، به خاندان لنیستر اهانت کرده بود. در ادامه، جِیمی به تیریون گفت که تایشا در واقع یک «فاحشه» بوده و این خودِ جِیمی بوده که به او پول داده تا با تیریون باشد، و اینکه او هرگز واقعاً تیریون را دوست نداشته است. برای درس دادن به تیریون، تایوین دستور داد تایشا را نگهبانانش مورد تجاوز قرار دهند. سپس او خودِ تیریون را وادار کرد که به تایشا تجاوز کند. و درنهایت، آن ازدواج به پایان رسید. به این ترتیب، تنها باری که تیریون واقعاً عاشق کسی شد، آموخت که آن عشق دروغین بوده است. او هم خیانت دید، هم تحقیر شد، و هم وادار گردید تا همسرش را مورد خشونت و انسانیتزُدایی قرار دهد.
اکنون فلشفوروارد بزنید به سالها بعد؛ در فصل چهارم «بازی تاجوتخت»، تیریون به مسموم کردنِ جافری مُتهم میشود. تیریون خواهان «محاکمه بهوسیلهی مبارزه» میشود، اما درنهایت اوبرین مارتل، مبارزِ تیریون، بهدستِ گِرگور کلیگین کُشته میشود؛ و در پی آن، تایوین پسرش را به مرگ محکوم میکند. پیش از اجرای حکم، تیریون بهدستِ جِیمی نجات پیدا میکند. و این همان نقطهای است که مسیر تیریون در سریال و در کتابها بهطور کامل از هم جدا میشود. در سریال، تیریون از جیمی تشکر میکند، آن دو یکدیگر را با گرمی در آغوش میگیرند و سپس تیریون آنجا را ترک میکند. اما در کتابها، جیمی حقیقتی هولناک را فاش میکند. پس از آنکه تیریون با تایشا ازدواج کرد، جیمی به او گفته بود که تایشا یک فاحشه است ــ اینکه جیمی به او پول داده تا با تیریون باشد و او هرگز واقعاً عاشق تیریون نبوده است. اما حالا جیمی فاش میکند که همهی آنها دروغی بوده که تایوین او را مجبور به گفتنش کرده است. جیمی هیچ پولی به تایشا نداده بود؛ او فقط یک دختر دهقانِ معمولی بود که واقعاً تیریون را دوست داشت. تیریون تمام این سالها باور داشت که هیچ زنی هرگز او را دوست نخواهد داشت. اما حالا درمییابد که همسرش ــ همان زنی که توسط مردان تایوین و سپس توسط خودِ تیریون مورد تجاوز گروهی قرار گرفته بود ــ تنها زنی بوده که واقعاً او را دوست داشته است. تیریون ویران میشود و از اینکه جیمی این دروغ را سالها پنهان کرده، به خشم میآید. بنابراین، رفتارِ تایوین با تایشا مهمترین دلیلی است که باعث میشود تیریون درحال فرار از قلعه راهش را عوض کند و پدرش را به قتل برساند.
تایوین آنقدر از این تصور خشمگین و آشفته است که یک لنیستر خود را با یک زنِ رعیت بیآبرو کند، که عملاً زندگی تیریون را بهطور کامل نابود میکند. او زخمی عمیق و ماندگار بر روانش میگذارد، او را برای همیشه دچارِ تروما میکند و درنهایت، وقتی حقیقت آشکار میشود، رابطهی تیریون و جیمی را نیز از هم میپاشد. چون این افشا، نهایتِ خیانت از سوی جیمی، تنها کسی است که تیریون گمان میکرد میتواند به او اعتماد کند. این افشاگری مستقیماً تیریون را به نقطهی انفجار میرساند و او را وادار به پدرکُشی میکند. پس بله، سقوطِ تایوین لنیستر، چراییِ شکلگیریِ شخصیتِ سمّیِ او، دلیلِ اینکه فرزندانش اینقدر ترومازده و خودویرانگر از آب درآمدهاند، و حتی احتمالِ فروپاشیِ کلِ خاندان لنیستر، همگی را میتوان به درامی خانوادگی نسبت داد که در دوران کودکیِ تایوین رخ داده بود. حتی بخش قابلتوجهی از آن، پیش از تولدِ تایوین نیز رخ داده بود. و این دقیقاً یکی از جنبههای جالبِ روایت و جهانسازیِ جُرج آر. آر. مارتین است. او چرخههای تروما و زخمهای روانی را در پسزمینهی زندگیِ شخصیتها چنان تنیده است که درنهایت به شکلی منسجم و معنادار به هم میرسند و روی هم انباشته میشوند. تایوین آنچه را از نسلِ پیش از خود به ارث برده بود، همچون یک بیماریِ مُسری به نسلِ پس از خود منتقل میکند. تایوین لنیستر شخصی وحشتناک و بیرحم است، اما تمام خصوصیاتِ منفیاش تا حدی قابلفهم میشود وقتی به شیوهی تربیت او و کل شرایطی که در آن به دنیا آمده نگاه کنیم. بدیهی است که این مسئله رفتارها و اَعمال او را توجیه نمیکند، اما نشان میدهد که وقتی فرد در چنین شرایطی به دنیا میآید و واکنشِ درستی به آن نشان نمیدهد، چه پیامدهایی میتواند در پی داشته باشد.