نقد سریال خاندان اژدها | فصل سوم، قسمت دوم

جمعه 12 تیر 1405 - 17:00
مطالعه 31 دقیقه
ایموند تارگرین در هرن‌هال، خاندان اژدها
در اپیزود دوم فصل سوم خاندان اژدها، رینیرا در اولین اقدامش به‌عنوان ملکه، میانِ وظیفه‌‌‌‌ی سیاسی و وفاداری به دوستی قدیمی، بر سر دوراهی قرار می‌گیرد.

یک تضادِ دراماتیکِ جالب میان واکنشِ رینیرا به مرگِ لوک و واکنشش به مرگِ جِیس وجود دارد. خبرِ مرگِ لوک، رینیرا را سرشار از خشم می‌کند؛ خشمی که او را برای انتقام‌جویی مصمم‌تر می‌سازد. نخستین فرمانش پس از شنیدنِ این خبر، این است که ایموند را پیدا کنید. مرگِ لوک اراده‌ی رینیرا را برای پیروزی در جنگ تقویت می‌کند و به مبارزه‌اش جهتی روشن می‌بخشد. اما مرگِ جِیس اثری کاملاً متفاوت بر او می‌گذارد. این‌بار، رینیرا نه خشمگین می‌شود و نه عطشِ انتقام پیدا می‌کند؛ بلکه از درون فرو می‌ریزد و تُهی می‌شود. پس از دیدنِ پیکرِ جِیس، دیگر هیچ خواسته‌ای ندارد، جز این‌که در بسترش بماند و همه او را به حالِ خودش رها کنند. حتی خبرِ ترکِ بارانداز پادشاه توسط ویگار، که از نظر نظامی بهترین فرصت برای بازپس‌گیری شهر است، نمی‌تواند او را به حرکت وادارد. نخستین واکنشش این است که با مرگِ جِیس، جهان برایش به پایان رسیده و همه‌چیز ــ حتی رویایِ نشستن بر تخت آهنین ــ معنای خود را از دست داده است.

پخش از رسانه

برای حمایت از ما این ویدیو را در یوتیوب فیلمزی تماشا کنید.

اِما دارسی نیز در مصاحبه‌ای به همین نکته اشاره می‌کند. به گفته‌ی او، آنچه مرگِ جِیس را برای رینیرا به‌طور ویژه‌ای دردناک می‌کند، این است که او از فرصتِ مادری‌کردن محروم می‌شود؛ گویی خودِ معنای مادربودن از او ربوده شده است. در نگاهِ رینیرا، این مادر است که باید از فرزندش محافظت کند، نه فرزندی که جانش را برای دفاع از مادر به خطر بیندازد. به همین دلیل، مرگِ جِیس برای او صرفاً از دست دادنِ یک فرزند نیست، بلکه وارونه شدنِ نظمی طبیعی است. به‌نظرم، سریال از طریقِ واکنشِ متفاوتِ رینیرا به مرگِ لوک و جِیس، به‌خوبی نشان می‌دهد که سوگواری همیشه یک شکلِ واحد ندارد. اندوه می‌تواند در هر فقدانی، چهره‌ای متفاوت به خود بگیرد. مرگِ لوک، رینیرا را به خشم و انتقام سوق می‌دهد، اما مرگِ جِیس دیگر چیزی برای سوزاندن باقی نگذاشته است؛ این‌بار، اندوه نه او را شعله‌ور، بلکه از درون تهی می‌کند.

در نگاهِ رینیرا، این مادر است که باید از فرزندش محافظت کند، نه فرزندی که جانش را برای دفاع از مادر به خطر بیندازد. به همین دلیل، مرگِ جِیس برای او صرفاً از دست دادنِ یک فرزند نیست، بلکه وارونه شدنِ نظمی طبیعی است

اصلاً رینیرا از همان اپیزودِ نخستِ سریال، پیوسته درحالِ سوگواری بوده است. ابتدا مادر و برادرِ نوزادش را از دست می‌دهد؛ سپس هاروین استرانگ، معشوقه و پدرِ فرزندانش، در آتش‌سوزی کشته می‌شود؛ بعد، پدرش را در نتیجه‌ی بیماری‌ای طولانی، فرساینده و جانکاه از دست می‌دهد؛ سپس دخترِ نوزادش هنگامِ زایمان می‌میرد؛ و حالا هم دو پسرش را از دست داده است. هرکدام از این فقدان‌ها، زخمی تازه بر روحِ او گذاشته‌اند؛ زخم‌هایی که روی هم انباشته شده‌اند و ذره‌ذره او را به رینیرایی تبدیل کرده‌اند که امروز می‌بینیم. اِما دارسی درباره‌ی فضای ذهنیِ رینیرا نکته‌ی جالبی مطرح می‌کند. او می‌گوید: «گاهی اندوه باعث می‌شود جهان ساده‌تر به نظر برسد؛ گاهی اندوه، دنیا را برایت ساده‌سازی می‌کند.» به بیانِ دیگر، اندوه می‌تواند تمامِ تردیدها و پیچیدگی‌ها را بسوزاند و انسان را به نقطه‌ای برساند که دیگر فقط یک مسیر پیشِ روی خود ببیند. دارسی ادامه می‌دهد: «فکر می‌کنم با مرگِ جِیس، نوعی نیهیلیسم یا پوچ‌گرایی به رینیرا تحمیل می‌شود؛ همین پوچ‌گرایی به او اجازه می‌دهد بی‌رحم‌تر باشد. گاهی اندوه، انسان را به نوعی نگاهِ سیاه‌وسفید نسبت به جهان می‌رساند.»

نمونه‌ی روشنِ این تغییر را می‌توان در برخوردِ رینیرا با سِر لورنت ماربرند دید. در ابتدای اپیزود، وقتی ماربرند شمشیرش را تقدیمِ رینیرا می‌کند و می‌گوید که او حق دارد به‌خاطر قفل کردنِ درها دستورِ اعدامش را صادر کند، رینیرا پاسخ می‌دهد: «کشتنِ تو چه فایده‌ای دارد؟» اما تنها چند صحنه بعد، زمانی که آماده‌ی حرکت به سوی بارانداز پادشاه است، با لحنی کاملاً متفاوت دستور می‌دهد: «به سِر ماربرند بگویید خودش شیوه‌ی مرگش را انتخاب کند.» اما در همین رابطه، یک بخش از کتاب وجود دارد که وضعیت روانی رینیرا را به‌طرز شگفت‌انگیزی توصیف می‌کند. کتلین استارک هم درست مثل رینیرا، به نماد اندوه و سوگواری در جهانِ «نغمه‌ای از یخ و آتش» تبدیل می‌شود. زمانی که خبر مرگ برن و ریکان را به او می‌دهند، در توصیف حال‌و‌روز او می‌خوانیم: «کتلین با خود اندیشید: دیگر از شراب و گوشت هیچ لذتی نمی‌برم، و آواز و خنده برایم به چیزهایی غریبه و مشکوک تبدیل شده‌اند. من موجودی هستم از جنس اندوه و غبار و آرزوهای تلخ. درونم جای خالی‌ای هست؛ جایی که زمانی قلبم قرار داشت.»

اما از رینیرا که عبور کنیم، به جشن و پایکوبی دیمون و نیروهای سرزمین رودخانه پس از پیروزی در نبردی می‌رسیم که بعدها به نام «جنگِ خوراکِ ماهی» شناخته شد. اگر نبرد گالت به‌عنوان خونین‌ترین نبرد دریایی تاریخ وستروس شهرت دارد، «جنگِ خوراکِ ماهی» نیز به خونین‌ترین نبرد زمینیِ واقعه‌ی رقص اژدهایان معروف است. بنابراین، امتناعِ سازندگان از به تصویر کشیدنِ آن قابل‌توجه است. بااین‌حال، اگر سازندگان تصمیم گرفته باشند نبردِ خوراک‌ماهی را به‌طور کامل کنار بگذارند تا بودجه را برای نبردهای بزرگ‌تر و تعیین‌کننده‌ترِ ادامه‌ی داستان ذخیره کنند، شخصاً می‌توانم این تصمیم را درک کنم. چون هنوز نبردهایی در پیش هستند که از نظرِ مقیاس، اهمیتِ داستانی و بارِ احساسی، حتی مهم‌تر از خوراک‌ماهی‌اند و ترجیح می‌دهم این نبرد قربانی شود تا مطمئن شویم آن سکانس‌ها با کیفیت و شکوهی که شایسته‌شان هستند به تصویر کشیده می‌شوند. اما همان‌طور که سریال در فصل دوم، هرچند کوتاه، نمایی از پیامدهای نبردِ آسیابِ سوزان ــ یعنی درگیریِ بلک‌وودها و براکن‌ها ــ را نشان داد، انتظار داشتم دست‌کم چنین برخوردی با نبردِ خوراک‌ماهی هم داشته باشد. حتی اگر قرار نبود خودِ نبرد را ببینیم، می‌شد تصویری از ساحلِ دریاچه‌ی چشمِ خدایان را نشان داد؛ جایی که اجسادِ سربازانِ لنیستر روی آب شناورند و ماهی‌ها از آن‌ها تغذیه می‌کنند؛ تصویری که هم علتِ نام‌گذاریِ این نبرد را توضیح می‌داد و هم بدونِ نیاز به صرفِ بودجه‌ی سنگین، ابعادِ فاجعه و شدتِ کشتار را به مخاطب منتقل می‌کرد.

این اپیزود، از نظرِ به تصویر کشیدنِ شخصیتِ پیچیده، متناقض و چندلایه‌ی دیمون، یکی از بهترین اپیزودهای کلِ سریال بود. در کتاب‌ها، پاراگرافِ معروفی درباره‌ی دیمون وجود دارد که می‌توان آن را خلاصه‌ی تمامِ شخصیتِ او دانست؛ و به نظرم این اپیزود، بیش از هر قسمتِ دیگری، موفق می‌شود آن توصیف را به شکلی زنده و ملموس به تصویر بکشد. در آن پاراگراف می‌خوانیم: «در گذر قرن‌ها، خاندان تارگرین هم مردان بزرگی به خود دیده و هم هیولاهایی بی‌رحم پرورش داده است. اما شاهزاده دیمون، آمیزه‌ای از هر دو بود. در روزگار او، هیچ مردی در تمام وستروس وجود نداشت که هم‌زمان چنین مورد ستایش، چنین محبوب و چنین منفور باشد. وجودش از نور و تاریکی به یک اندازه ساخته شده بود؛ برای عده‌ای قهرمانی بود که می‌شد تحسینش کرد، و برای عده‌ای دیگر، سیاه‌ترین شروری که می‌توان تصور کرد.»

ما در طولِ این اپیزود، هر دو وجهِ شخصیتیِ دیمون را به‌وضوح می‌بینیم. از یک سو، در گفت‌وگوی دونفره‌اش با رینیرا، لطافتی از خود نشان می‌دهد که به‌ندرت در او دیده‌ایم. او با یادآوریِ پیش‌گوییِ «نغمه‌‌ای از یخ و آتش»، به رینیرا انگیزه می‌دهد تا دوباره برای هدفش بجنگد. اما از سوی دیگر، در برخوردش با تخم‌های اژدها، اولف و هیو، بار دیگر به همان هیولای مخوفی تبدیل می‌شود که اطرافیانش در حضورش از ترس به خود می‌لرزند. از یک طرف، پس از پیروزیِ نیروهای سرزمین‌های رودخانه، همراه با سربازانش آواز می‌خواند، می‌رقصد و مست می‌کند؛ از طرف دیگر، نگهبانانِ رداطلاییِ بارانداز پادشاه، با وجود گذشتِ سال‌ها، هنوز زیرِ سایه‌ی کاریزما و ابهتِ او قرار دارند؛ همان‌قدر که دوستش دارند، از او حساب هم می‌برند.

از یک سو، مردی است که برای پسرِ ناتنیِ کشته‌شده‌اش سوگواری می‌کند؛ از سوی دیگر، از اسیر شدنِ آتو های‌تاور آن‌قدر سرمست می‌شود که نمی‌تواند جلوی خنده‌ها و نیش‌و‌کنایه‌هایش را بگیرد. خلاصه این‌که، دیمون در این اپیزود طیفِ شگفت‌انگیزی از نقش‌ها و احساسات را به نمایش می‌گذارد؛ طیفی که کاملاً برازنده‌ی شخصیتی با این میزان پیچیدگی و تناقض است. در یکی از مصاحبه‌ها، وقتی از جُرج آر. آر. مارتین پرسیدند محبوب‌ترین تارگرینش کیست، بی‌درنگ نامِ دیمون را آورد. دلیلش هم روشن بود: دیمون شخصیتی خاکستری، پیش‌بینی‌ناپذیر و سرشار از تناقض است. با وجود تمامِ انتقادهایی که مارتین از «خاندان اژدها» مطرح کرده و با وجود تیره شدنِ رابطه‌اش با رایان کاندال، بعید می‌دانم حتی خودِ او هم بتواند بعد از تماشای این اپیزود انکار کند که اگر این سریال هر مشکلی هم داشته باشد، دست‌کم در به تصویر کشیدنِ وجوهِ متناقض و چندلایه‌ی شخصیتِ دیمون، عملکردی درخشان و کم‌نقص داشته است.

روحیه‌ی سرزنده، شوخ و رهایِ دیمون در این اپیزود را با چهره‌ی افسرده، درمانده و فرسوده‌ی او در فصل گذشته مقایسه کنید. فرماندهی در میدانِ نبرد همان جایی است که دیمون به آن تعلق دارد

نکته‌ای که این سکانس برجسته می‌کند، تغییرِ چشمگیرِ رابطه‌ی دیمون با مردمانِ سرزمین‌های رودخانه است. در اپیزود پایانیِ فصل دوم، اُسکار تالی به دیمون می‌گوید: «پدرم سوگند خورده بود که از ملکه رینیرا پیروی کند. هیچ دلیلی نمی‌بینم آن سوگند را بشکنم، حتی اگر نماینده‌ی او را تا این اندازه نفرت‌انگیز بدانم.» در آن مقطع، خاندان‌های سرزمین‌های رودخانه، با وجود تنفرشان از دیمون، صرفاً به احترامِ سوگندی که خورده بودند، با او بیعت کردند. اما حالا، پس از دو نبردی که خارج از قابِ دوربین رخ داده‌اند، رابطه‌ی آن‌ها به‌قدری دگرگون شده که سربازانِ همان سرزمین‌ها در کنار دیمون آواز می‌خوانند، می‌نوشند و حتی نامِ او را در ترانه‌هایشان می‌آورند. دلیلش روشن است. دیمون از آن فرمانده‌هایی نیست که از پشتِ میز دستور صادر کند؛ او از آن جنگجویانی است که حاضر است همراهِ سربازانش در گل‌ولایِ میدانِ نبرد بغلتد. نوشیدن و آواز خواندنِ او را کنارِ سکانسِ معرفیِ اورموند های‌تاور بگذارید؛ همان لحظه‌ای که اورموند، هنگامِ مواجهه با قاصد، گویِ عطرش را بیرون می‌آورد و بویش می‌کند. این تقابل، دو شیوه‌ی متفاوتِ فرماندهی را به تصویر می‌کشد. دیمون از زیردستانش هیچ سختی‌ای را طلب نمی‌کند، مگر این‌که خودش نیز شانه‌به‌شانه‌ی آن‌ها همان سختی را تحمل کند.

درنتیجه، این صحنه مهم‌ترین ویژگیِ شخصیتِ دیمون را آشکار می‌کند: دیمون اساساً برای دربار ساخته نشده است؛ او برای میدانِ نبرد آفریده شده است. اگر درست به خاطر داشته باشم، فصل اول، چه به‌طور مستقیم و چه به‌صورت ضمنی، به همین نکته اشاره می‌کند که یکی از دلایلِ نامناسب‌بودنِ دیمون برای پادشاهی، این است که خودِ پادشاه‌بودن خیلی زود حوصله‌اش را سر می‌برد. اصلاً قوسِ شخصیتیِ دیمون در فصل گذشته همین بود؛ او تلاش می‌کرد نقشِ یک پادشاه و سیاستمدار را بازی کند، اما چون نه دیپلماسی می‌دانست و نه صبر و ظرافتِ لازم برای سیاست‌ورزی را داشت، کوشید وفاداریِ خاندان‌های سرزمین‌های رودخانه را با زور و ارعاب به دست آورد و نتیجه، چیزی جز شکستی تحقیرآمیز نبود؛ شکستی که او را وادار کرد برای بیرون آمدن از باتلاقی که خودش ساخته بود، به کمکِ آلیس ریورز و اُسکار تالی متوسل شود. به همین دلیل، روحیه‌ی سرزنده، شوخ و رهایِ دیمون در این اپیزود را با چهره‌ی افسرده، درمانده و فرسوده‌ی او در فصل گذشته مقایسه کنید. فرماندهی در میدانِ نبرد همان جایی است که دیمون به آن تعلق دارد؛ جایی که احساسِ زنده‌بودن می‌کند و جایی که بیش از هر موقعیتِ دیگری، می‌تواند توانایی‌های واقعیِ خود را به نمایش بگذارد.

لُرد کورلیس به پسرانِ حرامزاده‌اش می‌گوید: «می‌خواهم نامِ خودم را به شما بدهم.» منظورش این است که می‌خواهد آن‌ها را به‌عنوانِ فرزندانِ حرامزاده‌ی خودش به رسمیت بشناسد. اگر کورلیس این کار را انجام دهد، آلین و آدام از این پس به‌ترتیب با نام‌های «آلین واترز» و «آدام واترز» شناخته خواهند شد؛ چون «واترز» نامِ خانوادگیِ حرامزادگانِ متولدِ سرزمین‌های تاج‌وتخت است که جزیره‌ی دریفت‌مارک نیز شاملِ آن می‌شود. اما نکته‌ی مهم این است که کورلیس نمی‌تواند ننگِ حرامزادگی را از پسرانش پاک کند. او فقط می‌تواند آن‌ها را به‌عنوانِ فرزندانِ خودش بپذیرد. تنها کسی که قدرتِ مشروعیت‌بخشیدن به یک حرامزاده را دارد، پادشاه یا ملکه‌ی فرمانرواست. به همین دلیل، مشروعیت‌بخشی به حرامزادگان در تاریخِ وستروس اتفاقی بسیار نادر و معمولاً پیامدهای سیاسیِ عظیمی داشته است. یکی از مشهورترین نمونه‌ها زمانی رخ داد که اِگان تارگرین چهارم، معروف به «اِگانِ نالایق»، روی بسترِ مرگ، تمامِ فرزندانِ حرامزاده‌اش را مشروع اعلام کرد. تصمیمی که به یکی از فاجعه‌بارترین بحران‌های سیاسیِ تاریخِ وستروس انجامید؛ همان چیزی که فلش‌بکِ فصل اولِ «شوالیه‌ی هفت‌پادشاهی» هم به آن اشاره می‌کند. بعد از این تصمیم، دیمون بلک‌فایر خودش را وارثِ قانونیِ پدرش دانست و نخستین شورشِ بلک‌فایر آغاز شد.

در رمان‌های «نغمه‌ای از یخ و آتش» هم نمونه‌های دیگری از این سنت دیده می‌شود. برای مثال، رمزی اسنو به فرمانِ پادشاه تامن براتیون مشروع اعلام می‌شود و از آن پس با نامِ «رمزی بولتون» شناخته می‌شود. نمونه‌ی مهمِ دیگر، وصیتِ راب استارک است. راب، که خود را پادشاهِ شمال اعلام کرده بود، اندکی پیش از کشته شدن در عروسیِ سرخ، در حضورِ گروهی از شاهدان، جان اسنو را مشروع اعلام می‌کند و او را وارثِ وینترفل می‌سازد. حتی پادشاه استنیس براتیون نیز دقیقاً از همین اهرمِ سیاسی استفاده می‌کند. او جان اسنو را وسوسه می‌کند و به او پیشنهاد می‌دهد که اگر از نگهبانانِ شب جدا شود، او را مشروع اعلام خواهد کرد، نامِ «استارک» را به او خواهد بخشید و با کمکِ او وینترفل را از بولتون‌ها پس خواهد گرفت.

اما در پسِ همه‌ی این قوانین، یک باورِ ریشه‌دارِ فرهنگی هم وجود دارد؛ باوری که تقریباً تمامِ جامعه‌ی وستروس آن را پذیرفته است. در ذهنِ مردم، حرامزادگان محصولِ شهوت‌اند و به همین دلیل، ذاتاً فریبکار، بی‌وفا و غیرقابل‌اعتماد به شمار می‌آیند. این پیش‌داوری و تبعیضِ اجتماعی، در کنارِ بحران‌های سیاسی‌ای که مشروعیت‌بخشیدن به حرامزادگان می‌تواند ایجاد کند، باعث شده که مشروع اعلام کردنِ آن‌ها صرفاً براساسِ علاقه‌ی شخصیِ پدرشان، از نظرِ جامعه پذیرفتنی نباشد. از سوی دیگر، همسرانِ اشراف‌زادگان نیز به‌سختی حاضر می‌شوند بپذیرند که فرزندانِ نامشروعِ شوهرانشان هم‌ردیفِ فرزندانِ قانونیِ خودشان قرار بگیرند یا حتی واردِ صفِ جانشینی شوند. به همین دلیل، خودداری از مشروعیت‌بخشیدن به حرامزادگان، در عمل به ابزاری برای حفظِ وضعِ موجود و جلوگیری از برهم خوردنِ نظمِ جانشینی تبدیل شده است. این مسئله، بُعدِ طبقاتی هم دارد. جامعه‌ی فئودالیِ وستروس نمی‌تواند به‌راحتی بپذیرد که فرزندانی که از زنانِ دهقان، روسپی‌ یا ماهی‌فروش به دنیا آمده‌اند، ناگهان به طبقه‌ی اشراف راه پیدا کنند و از امتیازهای موروثیِ آن بهره‌مند شوند.

بنابراین، مشروعیت‌بخشیدن به حرامزادگان، حتی در عادی‌ترین شرایط هم اتفاقی بسیار نادر است. بعد از شورشِ  دیمون بلک‌فایر، این حساسیت حتی شدیدتر هم می‌شود. تصمیمِ اِگانِ نالایق برای مشروع اعلام کردنِ فرزندانِ حرامزاده‌اش، به بحرانی انجامید که نسل‌ها وستروس را گرفتار جنگ و بی‌ثباتی کرد. از آن پس، هرگونه مشروعیت‌بخشی به حرامزادگان، با سوءظن و ترسِ بیشتری همراه شد. البته این اتفاق هنوز در دورانِ «خاندان اژدها» رخ نداده است، اما بعدها همین تجربه، نگاهِ جامعه را نسبت به این موضوع برای همیشه تغییر خواهد داد. به همین دلیل، در تاریخِ وستروس، مشروعیت‌بخشیدن به حرامزادگان معمولاً فقط زمانی اتفاق می‌افتد که بحرانِ جانشینی راهِ دیگری باقی نگذاشته باشد. برای مثال، راب استارک زمانی جان اسنو را وارثِ وینترفل اعلام می‌کند که تصور می‌کند برن و ریکان کشته شده‌اند و خاندانِ استارک با خلأیی جدی در جانشینی روبه‌روست.

شرایطِ لُرد کورلیس هم تفاوتِ چندانی ندارد. او درست زمانی تصمیم می‌گیرد آلین و آدام را به رسمیت بشناسد که دریفت‌مارک با بحرانِ جانشینی مواجه شده است. لوک کشته شده، و بیلا هم آشکارا به او می‌گوید که: «من از جنسِ آتش و خونم؛ تو باید برای دریفت‌مارک کسی را پیدا کنی که از جنسِ نمک و دریا باشد.» از طرف دیگر، خودِ کورلیس نیز در نبردِ گالت تا آستانه‌ی مرگ پیش رفت و برای نخستین‌بار با این واقعیت روبه‌رو شد که ممکن است پیش از تعیینِ جانشین از دنیا برود. با این حال، حتی پذیرشِ آلین و آدام به‌عنوانِ فرزندانِ خودش هم برای حلِ مسئله کافی نیست. اگر قرار باشد آن‌ها از عنوانِ «واترز» عبور کنند و به فرزندانی مشروع تبدیل شوند، کورلیس باید از ملکه رینیرا بخواهد که رسماً به آن‌ها مشروعیت ببخشد. این‌که رینیرا چنین درخواستی را بپذیرد یا نه، مسئله‌ی دیگری است.

اپیزود قبل یک سکانس داشت که راستش در نگاهِ اول چندان با آن ارتباط برقرار نکردم. اما همین سکانسِ دیدارِ دیمون با اولف و هیو باعث شد در بازنگری، ارزشِ آن صحنه را بیشتر درک کنم. منظورم همان سکانسی است که اولف، هیو و آدام را در جزیره‌ی چهره‌ها، وسطِ دریاچه‌ی چشمِ خدا، می‌بینیم. در کتاب، هر سه‌ی آن‌ها در نبردِ گالت حضور دارند. اما سریال، چون ساختارِ نبرد را تغییر داده بود، مجبور بود دلیلی پیدا کند که این سه اژدهاسوار در آن نبرد غایب باشند. برای همین، آن‌ها را مأمور می‌کند در نزدیکیِ هَرن‌هال کمین کنند تا شاید بتوانند ایموند و ویگار را غافلگیر کنند. مشکلِ من با آن سکانس این بود که بیش از حد می‌شد «دستِ نویسنده» را در آن دید. احساس می‌کردم صحنه تقریباً فقط برای پاسخ دادن به یک سؤالِ منطقی طراحی شده است: «اگر رینیرا سه اژدهای تازه در اختیار دارد، پس چرا وقتی جِیس دارد خودش را به کشتن می‌دهد، آن‌ها وارد میدان نمی‌شوند و جنگ را در چند دقیقه تمام نمی‌کنند؟» به همین دلیل، آن سکانس برایم بیش از حد مکانیکی و گل‌درشت به نظر می‌رسید؛ انگار تنها وظیفه‌اش این بود که غیبتِ این سه اژدها را توجیه کند. حتی به‌محضِ پایانِ نبردِ گالت، بهانه‌ای فراهم می‌شود تا آن‌ها خیلی سریع مأموریت‌شان را رها کنند و به دراگون‌استون برگردند.

اما حالا نکته‌ای که باعث شده نگاهِ من نسبت به آن سکانس تغییر کند این است که نویسندگان در اپیزود دوم، از همان بهانه‌ی ظاهراً مکانیکی، ظرفیتِ دراماتیک استخراج می‌کنند. وقتی دیمون از آن‌ها می‌پرسد: «اصلاً شما اینجا چه غلطی می‌کنید؟»، اولف با ساده‌لوحیِ همیشگی‌اش توضیح می‌دهد که: «دو روز منتظر ماندیم، خبری از ویگار نشد، پس تصمیم گرفتیم برگردیم.» بعد هم با جدیت اضافه می‌کند که صداهای عجیبی شنیده‌اند و بعد یک جادوگر به آن‌ها گفته برگردند؛ توضیحاتی که از نگاهِ دیمون چیزی جز یک مشت مزخرفِ احمقانه نیست. و دقیقاً همین‌جاست که آن سکانسِ قبلی، که در ابتدا صرفاً یک راه‌حلِ فیلمنامه‌ای به نظر می‌رسید، به ابزاری برای شخصیت‌پردازی تبدیل می‌شود. نویسندگان از همان موقعیتِ اجباری، استفاده می‌کنند تا فاصله‌ی عظیمِ میانِ دیمونِ جنگ‌آزموده و سه اژدهاسوارِ تازه‌کار را نشان دهند؛ افرادی که با وجودِ قدرتِ عظیمی که در اختیار دارند، هنوز هیچ درکی از انضباطِ نظامی، اهمیتِ مأموریت یا مسئولیتِ اژدهاسواری ندارند.

این سکانس در واقع چند هدف را هم‌زمان محقق می‌کند. اول از همه، به ما نشان می‌دهد که اولف، هیو و آدام ــ و به‌ویژه اولف ــ هنوز سربازانِ آموزش‌ندیده‌ای هستند که اصولِ ابتداییِ انضباطِ نظامی را نمی‌شناسند. آن‌ها هنوز درک نکرده‌اند که اجرایِ دستور، حتی زمانی که هیچ اتفاقی نمی‌افتد، خودش بخشی از مأموریت است. صبر، حوصله و دیسیپلینِ لازم را ندارند که آن‌قدر در محلِ مأموریت بمانند تا فرمانِ بعدی از راه برسد. سریال از این طریق بار دیگر تأکید می‌کند که این سه اژدهاسوار، با وجودِ قدرتِ عظیمی که در اختیار دارند، هنوز از نظرِ فرمان‌برداری و قابلیتِ اتکا، افرادِ قابل‌اعتمادی نیستند. هدفِ دوم، ایجادِ تنش میانِ دیمون و این سه نفر، به‌ویژه اولف، است. بازخواستِ آن‌ها بهانه‌ای می‌شود تا شکافِ شخصیتیِ میانِ دیمونِ کارکشته و اژدهاسوارانِ تازه‌کار آشکارتر شود. دیمون تقریباً در تمامِ گفت‌وگو، اولف را تحقیر می‌کند و او را جدی نمی‌گیرد. اما نکته‌ی جالب‌تر این است که حتی هیو، که برخلافِ اولف آدابِ دربار را بهتر می‌شناسد و رفتاری سنجیده‌تر دارد، بی‌سروصدا متوجه می‌شود که اشراف‌زادگان، با وجودِ اژدهاسواری‌اش، همچنان او را یک رعیت می‌بینند و با نوعی تحقیرِ پنهان با او رفتار می‌کنند. این بذرِ نارضایتی، بدونِ آن‌که کسی مستقیماً درباره‌اش حرف بزند، آرام‌آرام در ذهنِ هیو کاشته می‌شود.

اما شاید مهم‌ترین کارکردِ این سکانس، ایجادِ پیامدهای ملموس برای بی‌انضباطیِ این سه نفر باشد. در کتاب، وقتی ایموند و ویگار به سمتِ هَرن‌هال پرواز می‌کنند، اصلاً اژدهاسواری از جبهه‌ی سیاه‌پوش‌ها در کمینِ آن‌ها نیست. اما سریال وضعیت را تغییر داده است. حالا ما می‌دانیم که اگر اولف، هیو و آدام دستورِ رینیرا را تا آخر اجرا می‌کردند و همچنان در جزیره‌ی چهره‌ها باقی می‌ماندند، درست در همان لحظه‌ای که ایموند به هَرن‌هال نزدیک می‌شد، نقشه‌ی رینیرا برای غافلگیر کردنِ ویگار می‌توانست به نتیجه برسد. به بیان دیگر، سریال برای نخستین‌بار نشان می‌دهد که بی‌تجربگی و بی‌انضباطیِ اژدهاسوارانِ جدید ضعفی است که مستقیماً بر سرنوشتِ جنگ اثر می‌گذارد. شکستِ آن‌ها در اجرایِ یک دستور، به از دست رفتنِ یکی از بهترین فرصت‌های جبهه‌ی سیاه‌پوش‌ها برای از میان برداشتنِ بزرگ‌ترین سلاحِ دشمن منجر می‌شود.

ما تا اینجا بارها درباره‌ی شباهت‌های دیمون و ایموند صحبت کرده‌ایم، اما این صحنه یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های آن‌ها را برجسته می‌کند. دیمون با یک اژدها وارد هَرن‌هال شد، اما آنجا را با یک ارتش ترک کرد. ایموند، در مقابل، به‌محض ورود به هَرن‌هال، نخستین کاری که انجام می‌دهد، کشتنِ سایمون استرانگ است؛ آن هم در بیهوده‌ترین شکلِ ممکن. سایمون نه مقاومت می‌کند، نه به او توهین می‌کند و نه حتی تهدیدی برایش محسوب می‌شود. بااین‌حال، ایموند بی‌درنگ دستورِ مرگش را صادر می‌کند. این تصمیم زمانی احمقانه‌تر به نظر می‌رسد که به خاطر بیاوریم سایمون استرانگ تا چه اندازه برای دیمون و جبهه‌ی سیاه‌پوش‌ها مفید بود. این سایمون بود که رینیرا را از احتمالِ خیانتِ دیمون آگاه کرد. او از آن شخصیت‌هایی است که اگر بتوانی وفاداری‌اش را به دست بیاوری، ارزشش از ده‌ها سرباز بیشتر است. دقیقاً به همین دلیل، آگاهیِ ما از اهمیتِ سایمون باعث می‌شود مرگش به دستِ ایموند نابخردانه جلوه کند.

همین‌جا یکی از بزرگ‌ترین تفاوت‌های دیمون و ایموند آشکار می‌شود. ایموند از طریقِ ترس حکومت می‌کند؛ اما دیمون می‌داند که ترس، جای وفاداری را نمی‌گیرد. او برای به دست آوردنِ اعتماد و وفاداریِ زیردستانش تلاش می‌کند. به لوثر لارجنت نگاه کنید. بیست سال از زمانی که زیرِ فرمانِ دیمون خدمت می‌کرد گذشته، اما هنوز با احترام و وفاداری از فرمانده‌ی سابقش یاد می‌کند. یا رفتارِ دیمون را در فصل قبل به خاطر بیاورید؛ زمانی که براکن‌ها حتی زیرِ تهدیدِ آتشِ اژدها هم حاضر به تسلیم نمی‌شوند. دیمون، برخلافِ انتظار، آن‌ها را نمی‌سوزاند؛ چون خیلی زود متوجه می‌شود مردانی که از آتشِ اژدها هم نمی‌ترسند، همان کسانی هستند که اگر وفاداری‌شان را به دست بیاورد، به ارزشمندترین متحدانش تبدیل خواهند شد. تقریباً هیچ تردیدی ندارم که اگر ایموند جای دیمون بود، بدونِ لحظه‌ای درنگ، همه‌ی آن‌ها را زنده‌زنده می‌سوزاند.

نکته‌ی اصلی همین‌جاست. در این مقطع از تاریخِ وستروس، دیمون یکی از مشهورترین و کاریزماتیک‌ترین جنگجویانِ قلمرو است. کافی است واکنشِ اولف را هنگامِ دیدنِ دیمون به خاطر بیاورید؛ انگار برای نخستین‌بار با یک اسطوره یا یک سلبریتی روبه‌رو شده باشد. مشکلِ ایموند این است که می‌خواهد از دیمون الگوبرداری کند؛ می‌خواهد شبیهِ او باشد و حتی ادایِ او را دربیاورد، اما کوچک‌ترین درکی از این ندارد که چه چیزی دیمون را به دیمون تبدیل کرده است. تصویری که او از عمویش در ذهن دارد، تصویری ساده‌انگارانه و سطحی است. از نگاهِ ایموند، دیمون صرفاً جنگجویی مخوف است که همه را با ترس و خشونت مطیع می‌کند. اما واقعیت بسیار پیچیده‌تر از این است. بخشِ مهمی از قدرتِ دیمون نه در اژدهایش، بلکه در تواناییِ او برای شناختِ آدم‌ها، جذبِ وفاداریِ آن‌ها و تبدیل کردنِ دشمنانِ بالقوه به متحدانِ واقعی نهفته است؛ مهارتی که ایموند، با وجودِ تمامِ تلاشش برای شبیه شدن به دیمون، هنوز حتی معنای آن را هم درک نکرده است.

اِما دارسی درباره‌ی این سکانس می‌گوید: «می‌خواستم تا زمانی که رینیرا به تخت سلطنت می‌رسد، احساس کنیم بخشی از بزرگسالی و بلوغش از او گرفته شده و دوباره به کودکی‌اش بازگشته است. او ناگهان خودش را در موقعیتی می‌بیند که باید پدرِ بهترین دوستِ قدیمی‌اش را اعدام کند.» دارسی ادامه می‌دهد: «وقتی کسی تو را از کودکی‌ات می‌شناسد، حفظ کردنِ نقابِ بزرگسالی در برابر او تقریباً غیرممکن است.» آتو های‌تاور، رینیرا را هنوز همان دختربچه‌ای می‌بیند که در راهروهای قلعه‌ی سرخ بزرگ شده بود. به همین دلیل، رینیرا نمی‌تواند در برابر او نقشِ یک ملکه‌ی مقتدر را بازی کند؛ چون می‌داند هرچقدر هم تغییر کرده باشد، در چشمِ آتو هنوز همان دخترکِ سال‌های دور است. همین اتفاق در مواجهه‌اش با آلیسنت هم تکرار می‌شود. کافی است رینیرا خودش را از زاویه‌ی نگاهِ آلیسنت ببیند تا خاطره‌ی دوستیِ عمیقی که ریشه در بازی‌های کودکانه‌شان دارد، دوباره زنده شود. به بیان دیگر، این همان درباری است که رینیرا و آلیسنت در آن بزرگ شدند؛ این همان مردی است که روزگاری نزدیک‌ترین دوستِ پدرش بود و این همان زنی است که زمانی صمیمی‌ترین دوستِ خودش به شمار می‌رفت. تمام این گذشته، لحظه‌ی به تخت نشستنِ رینیرا را به تجربه‌ای دردناک تبدیل می‌کند؛ زیرا برای آن‌که واقعاً ملکه شود، باید آخرین پیوندهایش با کودکی‌اش را نیز از میان ببرد.

شاید برای خیلی‌ها ناامیدکننده باشد که آتو های‌تاور، بعد از این همه اپیزود غیبت، تنها چند دقیقه پس از بازگشتش کشته می‌شود. در تمام این مدت، طبیعی بود که درباره‌ی نقشِ احتمالی او در ادامه‌ی داستان نظریه‌پردازی کنیم و انتظار داشته باشیم دوباره به یکی از مهره‌های اصلی بازی قدرت تبدیل شود. اما سریال دقیقاً خلافِ این انتظار عمل می‌کند. نه‌تنها آتو بلافاصله اعدام می‌شود، بلکه حتی مرگش هم به‌شکلی آشفته، ناهنجار و غیرقهرمانانه رقم می‌خورد. شمشیرِ رینیرا با یک ضربه سرش را از تن جدا نمی‌کند؛ آتو ناچار می‌شود زجر بکشد و مرگی طولانی و کثیف را تجربه کند. اما همین ناامیدکننده بودنِ مرگِ آتو ــ و حتی ناشیانه بودنِ اعدامش ــ کاملاً عمدی است. دلیلش این است که نه آتو و نه رینیرا، هیچ‌کدام به آن پایانِ باشکوهی که تصور می‌کردند سزاوارش هستند، نمی‌رسند. آتو دهه‌ها از عمرش را صرفِ دسیسه‌چینی کرد تا سرانجام یک های‌تاور را بر تختِ آهنین بنشاند. تردیدی نیست که او مغزِ متفکرِ یکی از بزرگ‌ترین بازی‌های سیاسیِ تاریخِ وستروس بود و برای مدتی هم به نظر می‌رسید به هدفش رسیده است.

اما سقوطِ او نه در نتیجه‌ی یک نبردِ بزرگِ هوش و سیاست، بلکه به دستِ همان کسی رقم می‌خورد که خودش به پادشاهی رسانده بود. اِگان دوم او را از مقامِ دستِ پادشاه برکنار می‌کند؛ همان اِگانی که اگر نقشه‌ها و دسیسه‌های آتو نبود، هرگز تاج‌و‌تخت را به دست نمی‌آورد. از آن هم تحقیرآمیزتر، آتو در ادامه به زندانیِ مردی تبدیل می‌شود که از خودش هم زیرک‌تر است؛ لاریس استرانگ. و در نهایت، نه به‌عنوانِ یک بازیگرِ اصلیِ سیاست، بلکه صرفاً به‌عنوانِ یکی دیگر از قربانیانِ جنگی کشته می‌شود که خودش در شکل‌گیری‌اش نقشِ تعیین‌کننده داشت. اگر آتو هنوز زمامِ امور را در دست داشت و رینیرا و دیمون او را از سرِ راه برمی‌داشتند، مرگش معنای دیگری پیدا می‌کرد. اما حالا، او شاید آتشِ این جنگ را روشن کرده باشد، ولی مدت‌هاست دیگر هیچ کنترلی بر آن ندارد. خیلی‌ها هم پرسیده‌اند چرا رینیرا در این صحنه گریه می‌کند. پاسخ این نیست که از کشتنِ آتو پشیمان شده یا دلش برای او سوخته است. اشکِ رینیرا از جای دیگری می‌آید. او بالاخره زمانی قدرتِ مجازات کردنِ یکی از مسببانِ اصلیِ تمامِ این فجایع را به دست می‌آورد که تقریباً همه‌ی عزیزانش را از دست داده است. انتقامی که سال‌ها انتظارش را می‌کشید، دیگر هیچ تسکینی برایش ندارد. منظور سریال این نیست که انتقام ذاتاً کارِ اشتباهی است. حرفش این است که گاهی انسان درست زمانی به قدرتِ انتقام گرفتن می‌رسد که کُشتنِ او دیگر هیچ فایده‌ای ندارد.

در سوی دیگر، رینیرا را داریم؛ زنی که تمام این سال‌ها رؤیای بازگشتی پیروزمندانه به بارانداز پادشاه را در سر می‌پروراند. اما وقتی سرانجام به آرزویش نزدیک می‌شود، دیگر آن زنِ تشنه‌ی قدرت نیست. آن‌قدر خسته، سوگوار و فرسوده شده که در چهره‌اش کوچک‌ترین نشانی از شور و اشتیاق برای نشستن بر تخت آهنین دیده نمی‌شود. حتی پاهایش نیز دیگر توانِ بالا رفتن از پله‌های تخت را ندارند. رینیرا درست در همان لحظه‌ای به تخت آهنین می‌رسد که دیگر انگیزه‌ای برای رسیدن به آن در وجودش باقی نمانده است. جمله‌ی معروفِ رابرت براتیون، بیش از هر شخصیتِ دیگری، درباره‌ی رینیرا صدق می‌کند. رابرت به ند استارک می‌گوید: «قسم می‌خورم، هیچ‌وقت به اندازه‌ی زمانی که برای به دست آوردنِ این تخت می‌جنگیدم زنده نبودم؛ و هیچ‌وقت هم به اندازه‌ی حالا که آن را به دست آورده‌ام، مُرده نبوده‌ام.» همین احساس را می‌توان در رینیرا نیز دید. در ابتدای اپیزود، وقتی دیمون خبر می‌دهد که ویگار بارانداز پادشاه را ترک کرده، رینیرا برای لحظه‌ای از جا بلند می‌شود؛ انگار هنوز جرقه‌ای از اشتیاق در وجودش باقی مانده و دارد به فرصتی فکر می‌کند که بالاخره شهر را تصرف کنند.

اما این شور تنها چند ثانیه دوام می‌آورد. بلافاصله سنگینیِ اندوه بر او غلبه می‌کند و می‌گوید: «وقتی پسرانم مرده‌اند، دیگر چه اهمیتی دارد که من روی آن تخت بنشینم یا نه؟» همین جمله، تراژدیِ رینیرا را خلاصه می‌کند. او زمانی به آرزویش می‌رسد که دیگر هیچ لذتی از تحققِ آن نمی‌تواند ببرد. تخت آهنین هنوز همان تخت است، اما زنی که روزی حاضر بود برای رسیدن به آن با تمام دنیا بجنگد، دیگر وجود ندارد. در نهایت، تنها چیزی که رینیرا را وادار می‌کند با اکراه از تختخواب بیرون بیاید، یادآوریِ پیش‌گوییِ اِگانِ فاتح است؛ همان مسئولیتی که پدرش سال‌ها پیش بر دوش او گذاشته بود. اما حتی این مسئولیت هم دیگر آن معنای گذشته را برایش ندارد. وقتی ویسریس در نوجوانی این پیش‌گویی را با رینیرا در میان گذاشت، او برای نخستین‌بار احساس کرد که برگزیده و استثنایی است. این احساس زمانی پررنگ‌تر شد که فهمید ویسریس حتی این راز را با دیمون، نزدیک‌ترین فرد به خودش، در میان نگذاشته است. بعدها نیز، وقتی دیمون ــ همان کسی که همیشه ویسریس را به‌خاطر چسبیدن به رؤیاهای پیش‌گویانه سرزنش می‌کرد ــ سرانجام به درستیِ رؤیای برادرش و برگزیدگیِ رینیرا ایمان آورد، این حسِ استثنایی بودن بیش از پیش در وجودِ او ریشه دواند. اما حالا همه‌چیز تغییر کرده است. آن پیش‌گویی دیگر برای رینیرا نشانه‌ی تقدیر و افتخار نیست؛ بیشتر شبیه باری است که زندگی‌اش را زیرِ وزنِ خود خرد کرده است. مسئولیتی که زمانی به او احساسِ معنا می‌بخشید، اکنون بیش از هر چیز به نفرینی می‌ماند که تمامِ خوشبختی‌هایش را از او گرفته است.

در همین رابطه، یکی از تغییراتِ سریال نسبت به کتاب را واقعاً دوست داشتم. در کتاب، رینیرا تقریباً بلافاصله دستورِ اعدامِ آتو های‌تاور را صادر می‌کند. اما سریال مسیرِ متفاوتی را انتخاب می‌کند. تعلل و تردیدِ رینیرا نشان می‌دهد که اگر انتخاب صرفاً با خودش بود، احتمالاً به زندانی کردنِ آتو یا فرستادنِ او به دیوار رضایت می‌داد. چیزی که او را به صدورِ حکمِ اعدام وادار می‌کند، نه میلِ شخصی‌اش، بلکه فشارِ انتظاراتی است که از یک فرمانروا می‌رود. کنایه‌ی تلخِ ماجرا دقیقاً همین‌جاست. رینیرا سال‌ها جنگید تا ملکه شود؛ تا اختیارِ تصمیم‌گیری داشته باشد و دیگر مجبور نباشد مطابقِ خواسته‌ی دیگران زندگی کند. اما نخستین تصمیمِ مهمِ او پس از نشستن بر تخت آهنین، در واقع به خودش تعلق ندارد. اولین تصمیمش این است که همان کاری را انجام دهد که دیمون ــ مردی که همیشه از آتو کینه به دل داشته و سال‌ها در انتظارِ مرگِ او بوده ــ از او می‌خواهد. البته فشار فقط از سوی دیمون نیست. دوربین بارها به چهره‌ی حاضران در تالار کات می‌زند؛ همه با دقت چشم به رینیرا دوخته‌اند و منتظرند ببینند ملکه چه خواهد کرد. نگاه‌های آن‌ها یادآور این حقیقت است که از یک فرمانروا انتظار می‌رود خیانت را تنها با مرگ پاسخ دهد. در چنین فضایی، رینیرا احساس نمی‌کند که دارد تصمیم می‌گیرد؛ بلکه احساس می‌کند تصمیمی از پیش تعیین‌شده به او تحمیل شده است.

به‌محضِ آن‌که دیمون در گوشِ او زمزمه می‌کند: «تو حالا ملکه‌ای»، وظایفِ رینیرا به‌عنوانِ یک فرمانروا با وظایفش به‌عنوانِ یک دوست در تضاد قرار می‌گیرند. رینیرا نمی‌تواند هر دو وظیفه را هم‌زمان به انجام برساند. یکی ناگزیر باید قربانیِ دیگری شود

این سکانس، یعنی تحمیل شدنِ تصمیمِ اعدام به رینیرا، یادآور یکی از مهم‌ترین صحنه‌های فصل اول است؛ صحنه‌ای که در اپیزود سوم و در جریانِ شکارِ سلطنتی رخ می‌دهد. اگر یادتان باشد، ویسریس به همراهِ درباریان برای شکار به جنگل می‌رود. شکارچیان از قبل گوزنی را به دام انداخته‌اند و آن را زنده نگه داشته‌اند تا فقط پادشاه از راه برسد، نیزه را در گردنش فرو کند و افتخارِ شکار را به نامِ خودش ثبت کند. این تصویر را به خاطر بسپارید. در همین اپیزود، ویسریس در واکنش به سرکشی‌های رینیرا جمله‌ای کلیدی می‌گوید: «حتی جایگاهِ من، حتی جایگاهِ پادشاه، هم از سنت و وظیفه بالاتر نیست.» چند دقیقه بعد، کریستون کول به رینیرا می‌گوید که همه‌ی دخترانِ هفت اقلیم آرزو دارند جای او باشند؛ آرزو دارند مثل او ثروت، لباس‌های فاخر، غذای خوب، اژدها و محافظِ شخصی داشته باشند. اما رینیرا پاسخ می‌دهد که آن‌ها زندگیِ او را آرزو می‌کنند، بی‌آن‌که بدانند زندگی در قالبِ یک شاهدخت، یعنی هر روز میانِ دیوارهایی گرفتار شدن که نامشان «سنت» و «وظیفه» است؛ دیوارهایی که آن‌قدر به آدم نزدیک می‌شوند تا جایی که احساس می‌کند حتی حرف‌ها و تصمیم‌هایش را هم دیگران از قبل برایش انتخاب کرده‌اند.

حالا با این مقدمه، دوباره به سکانسِ شکار برگردیم. درباریان، ویسریس را تشویق می‌کنند؛ انگار او از ابتدا تا انتهای شکار را خودش انجام داده است. اما حقیقت این است که سهمِ ویسریس از این شکار، فقط اجرای آخرین حرکتِ نمایشی است. زندگیِ او به اجرایی بی‌پایان تبدیل شده؛ اجرایی که در آن باید مدام نقشِ پادشاهی را بازی کند که دیگران برایش نوشته‌اند. نکته‌ی تلخ این‌جاست که ویسریس، بعد از مرگِ خشونت‌بارِ اِما، از خشونت بیزار شده و روحاً تحملِ چنین صحنه‌هایی را ندارد. اما پادشاه بودن به او اجازه نمی‌دهد مطابقِ میلِ شخصی‌اش رفتار کند. همان سنت و وظیفه‌ای که درباره‌اش حرف می‌زد، او را وادار می‌کند نیزه را در گردنِ گوزن فرو ببرد؛ نه چون خودش می‌خواهد، بلکه چون جایگاهش از او چنین چیزی را مطالبه می‌کند. دقیقاً به همین شکل، سال‌ها بعد، رینیرا نیز در نخستین ثانیه‌های سلطنتش درمی‌یابد که تاج، آزادی نمی‌آورد؛ بلکه انسان را به بازیگری تبدیل می‌کند که باید نقشی را اجرا کند که سنت و قدرت، از پیش برایش نوشته‌اند. در واقع، این سکانس به‌وضوح قرار است لحظه‌ی مرگِ همسرِ ویسریس را در ذهن مخاطب تداعی کند. همان‌طور که در آن صحنه، چند نفر دست‌و‌پای اِما را گرفته بودند تا شکمش را بشکافند، اینجا هم چند نفر دست‌و‌پای گوزن را نگه داشته‌اند تا ویسریس بتواند نیزه را در گردنش فرو کند.

و همان‌طور که ویسریس موفق نمی‌شود گوزن را با یک ضربه‌ی تمیز بکشد و حیوان را زجرکش می‌کند، رینیرا نیز آتو های‌تاور را با یک ضربه از پا درنمی‌آورد؛ او ناچار می‌شود ضربه‌ی دوم را وارد کند و آتو پیش از مرگ، درد و رنج را تجربه می‌کند. هر دو صحنه یک مضمون مشترک را به تصویر می‌کشند: هم ویسریس و هم رینیرا احساس می‌کنند که اسیرِ وظایف، سنت‌ها و قراردادهای دست‌و‌پاگیرِ جامعه‌ی وستروس هستند. هر دو مجبورند چیزی را به نمایش بگذارند که با خواستِ درونی‌شان در تضاد است. هر دو باید اقتدارشان را از طریقِ خشونت اثبات کنند؛ گویی فرمانروا بودن، پیش از هر چیز، یعنی تواناییِ کشتن. اگر یادتان باشد، در اپیزود دوم فصل اول، رِینیس ــ «ملکه‌ای که هرگز نبود» ــ به رینیرا می‌گوید: «نظمِ امور همیشه همین بوده است.» منظورش این است که اگر ویسریس صاحبِ پسری شود، ادعای جانشینیِ رینیرا به چالش کشیده خواهد شد. اما رینیرا با اعتمادبه‌نفس پاسخ می‌دهد: «وقتی ملکه شوم، نظمِ تازه‌ای خواهم ساخت.» کنایه‌ی تلخِ داستان دقیقاً همین‌جاست. به‌محضِ آن‌که رینیرا در این اپیزود رسماً ملکه می‌شود، همان «نظمِ همیشگیِ امور» او را وادار می‌کند برخلافِ میلِ شخصی‌اش عمل کند. این نظم، نه به زن بودنِ او کاری دارد و نه به مرد بودنِ فرمانروا؛ قانونِ نانوشته‌اش این است که هر فرمانروایی باید اقتدارش را از مسیرِ خشونت به نمایش بگذارد. و این تازه آغازِ راه است. در ادامه‌ی داستان، بیش از پیش خواهیم دید که جامعه‌ی مردسالارِ وستروس چگونه هر بار که رینیرا تلاش می‌کند نظمِ تازه‌ای بنا کند، او را وادار می‌کند تا در همان قالبِ مردانه‌ای عمل کند که قرن‌ها پیش برای فرمانروایان تعریف شده است.

در همین رابطه، بد نیست به یکی از مهم‌ترین کشمکش‌های پادشاه ویسریس هم اشاره کنیم. بزرگ‌ترین بحرانِ او این بود که وظایفش به‌عنوانِ یک پادشاه و وظایفش به‌عنوانِ یک پدر، آن‌قدر با یکدیگر در تضاد بودند که موفق شدن در هر دو، عملاً غیرممکن بود. از یک سو، وظیفه‌اش به‌عنوانِ پادشاه به او دیکته می‌کرد که باید دخترش را وادار کند با مردی ازدواج کند که دوستش ندارد؛ چون چنین ازدواجی به نفعِ ثباتِ قلمرو و تقویتِ موقعیتِ خاندانِ تارگرین بود. اما از سوی دیگر، وظیفه‌اش به‌عنوانِ پدر از او می‌خواست که رینیرا را آزاد بگذارد تا خودش شریکِ زندگی‌اش را انتخاب کند. همین کشمکش، حالا در قالبی تازه برای رینیرا تکرار می‌شود. به‌محضِ آن‌که دیمون در گوشِ او زمزمه می‌کند: «تو حالا ملکه‌ای»، وظایفِ رینیرا به‌عنوانِ یک فرمانروا با وظایفش به‌عنوانِ یک دوست در تضاد قرار می‌گیرند. دوستی با آلیسنت از او می‌خواهد جانِ آتو های‌تاور را ببخشد. آتو نه‌تنها پدرِ صمیمی‌ترین دوستِ دوران کودکیِ اوست، بلکه همان کسی است که در نهایت دروازه‌های بارانداز پادشاه را به روی رینیرا گشود. افزون بر این، با وجودِ تمامِ خیانت‌هایی که در حقِ رینیرا مرتکب شد، او همچنان نزدیک‌ترین دوستِ پدرش، ویسریس، نیز بود. اما وظیفه‌اش به‌عنوانِ ملکه حکم دیگری صادر می‌کند. برای تثبیتِ اقتدارِ سلطنتش و فرستادنِ پیامی روشن به تمامِ قلمرو، باید از مرگِ کسی اطمینان حاصل کند که یکی از معمارانِ اصلیِ این جنگ بود. رینیرا نمی‌تواند هر دو وظیفه را هم‌زمان به انجام برساند. یکی ناگزیر باید قربانیِ دیگری شود.

این‌که لاریس مسئولِ زندانی شدنِ آتو باشد، کاملاً با منطق داستان سازگار است. اول از همه، اگر یادتان باشد، در فصل اول لاریس تعدادی از زندانیانِ محکوم به اعدام را که در سیاه‌چال‌های بارانداز پادشاه نگهداری می‌شدند، آزاد کرد، زبان‌هایشان را برید و آن‌ها را به مأمورانِ وفادارِ خودش تبدیل کرد؛ افرادی که سنجاقی به شکلِ کرمِ شب‌تاب ــ نشانِ شخصیِ لاریس استرانگ ــ بر سینه داشتند. در واقع، همین افراد بودند که برای نخستین‌بار به دستور لاریس راهیِ هَرن‌هال شدند، قلعه را به آتش کشیدند و پدر و برادرش را به قتل رساندند. بنابراین، کاملاً منطقی است که فرض کنیم لاریس همین شبکه‌ی مخفی را مأمور کرده تا پیش از خروجِ آتو از بارانداز پادشاه، او را دستگیر کنند. علاوه‌براین، سریال بارها نشان داده که لاریس نفوذ گسترده‌ای بر کارکنانِ قلعه‌ی سرخ دارد. برای مثال، در اوایل فصل دوم، او از تمام رفت‌وآمدهای پنهانیِ آلیسنت و سِر کریستون کول باخبر است. حتی به آلیسنت می‌گوید که تمام ندیمه‌هایش را اخراج کرده و آن‌ها را با افرادِ مورد اعتمادِ خودش جایگزین کرده است. اگر ندیمه‌های آلیسنت در عمل مأمورانِ لاریس باشند، منطقی است که این نفوذ تنها به آن‌ها محدود نباشد و بخش‌های دیگرِ قلعه‌ی سرخ را نیز در بر گرفته باشد.

اصلاً یکی از خرده‌پیرنگ‌های فصل اول همین بود که لاریس از آلیسنت اجازه گرفت تا شبکه‌ی جاسوسانِ میساریا را در قلعه‌ی سرخ از بین ببرد. طبیعی است که بعد از نابودیِ آن شبکه، جای خالی‌اش را با شبکه‌ی جاسوسانِ خودش پر کرده باشد. بنابراین، این‌که لاریس توانسته در تمام این مدت زندانی بودنِ آتو در بارانداز پادشاه را از چشم دیگران پنهان نگه دارد، کاملاً با منطق داستان سازگار است. اما آتو های‌تاور هم یک اشتباهِ مرگبار مرتکب شد: او تصور می‌کرد لاریس استرانگ را تحتِ کنترلِ خودش دارد. اگر یادتان باشد، در فصل اول می‌بینیم که لاریس و آلیسنت به توافقی رسیده‌اند؛ توافقی که براساس آن، آلیسنت در ازای دریافت اطلاعات، خواسته‌های بیمارگونه‌ی لاریس را تحمل می‌کند. کمی بعد، آتو با لاریس دیدار می‌کند و به او می‌گوید که می‌داند این روزها زمانِ زیادی را در اتاقِ ملکه می‌گذراند. لاریس هم با خونسردی پاسخ می‌دهد: «دلیلی وجود ندارد که این ساعت‌ها در نهایت به نفعِ شما تمام نشود.»

با همین جمله، لاریس عمداً این تصور را در ذهنِ آتو می‌کارد که آتو بر او اهرمِ فشار دارد؛ اهرمی که همان آگاهی از رابطه‌ی پنهانیِ لاریس با دخترش است. به همین دلیل، آتو هرگز لاریس را یک تهدیدِ واقعی نمی‌بیند، بلکه او را مهره‌ای می‌بیند که افسارش در دستِ خودش است. اما این دقیقاً همان توهمی است که لاریس از همان ابتدا می‌خواست در ذهنِ آتو شکل بگیرد. نکته همین‌جاست: لاریس به‌جای آن‌که خود را در قالبِ یک دشمن نشان دهد، نقشِ خدمتگزاری وفادار را بازی می‌کند. و همین باعث می‌شود آتو هرگز متوجه نشود که خطر، تمام این مدت درست کنارِ خودش ایستاده است. بنابراین، اگر لاریس تصمیم گرفته باشد آتو را دستگیر کند، منطقی است که بتواند او را کاملاً غافلگیر کند؛ چون آتو هیچ‌وقت او را دشمنِ واقعیِ خود نمی‌دانست. علاوه‌بر همه‌ی این‌ها، مهم‌ترین مدرکی که نقشِ لاریس به‌عنوانِ زندانی‌کننده‌ی آتو را توجیه می‌کند، انگیزه‌ی شخصیِ او برای حذفِ آتو است. اگر یادتان باشد، این خودِ لاریس بود که در گوشِ اِگان زمزمه می‌کرد: «آتو دستِ پدرت، ویسریس، بود. اگر می‌خواهی خودت را به‌عنوانِ پادشاهی مستقل تثبیت کنی، باید دستِ خودت را داشته باشی، نه دستِ پدرت را.»

درواقع، همین القائاتِ لاریس بود که مستقیماً به برکناریِ آتو از مقامِ «دستِ پادشاه» انجامید. و جالب این‌جاست که بلافاصله پس از اخراجِ آتو، خودِ لاریس ترفیع گرفت و از مقامِ بازجوی سلطنتی به «اربابِ زمزمه‌گرها» رسید. این جابه‌جایی اتفاقی نبود؛ آتو بزرگ‌ترین مانعِ پیشرفتِ لاریس در ساختارِ قدرت به شمار می‌رفت. به بیان دیگر، لاریس برای گسترشِ نفوذش در دربار، هیچ راهی جز کنار زدنِ آتو نداشت. بنابراین، اگر حالا آتو به شکلی مرموز ناپدید شده و در زندان به سر می‌برد، لاریس نه‌تنها ابزارِ انجامِ چنین کاری را در اختیار داشته، بلکه بیش از هر شخصیتِ دیگری نیز از آن سود می‌برد. نکته‌ی مهم‌تر این است که آتو بزرگ‌ترین مانع بر سرِ تحققِ نقشه‌های بلندمدتِ لاریس بود. ببینید، آتو ایرادهای زیادی دارد، اما بزرگ‌ترین نقطه‌ی قوتش این است که همیشه تلاش می‌کند تنش‌ها و شکاف‌های درونیِ جناح سبزها را کنترل کند و هم‌زمان پادشاه را وادار کند به‌جای تصمیم‌های هیجانی، استراتژیک فکر کند. برای مثال، اگر یادتان باشد، وقتی اِگان دستور داد همه‌ی موش‌گیرهای قلعه را دار بزنند، آتو او را به‌شدت سرزنش کرد. اما نه از سرِ دلسوزی برای موش‌گیرهای بیچاره؛ بلکه چون به‌خوبی می‌دانست چنین اقدامی آن‌ها را در چشم مردم منفور می‌کند و از نظر سیاسی، هزینه‌ی سنگینی برای حکومت خواهد داشت.

اما اگر تا اینجای داستان یک چیز درباره‌ی لاریس یاد گرفته باشیم، این است که او دقیقاً برعکسِ آتو عمل می‌کند. لاریس از هرج‌ومرج تغذیه می‌کند. او به‌جای خاموش کردنِ آتش، مدام هیزم روی آن می‌ریزد. حتی می‌توان گفت این خودِ لاریس بود که به‌طور غیرمستقیم اِگان را به حضور در نبردِ روکس‌رست ترغیب کرد؛ تصمیمی که نه‌تنها به زخمی شدنِ پادشاه انجامید، بلکه گرهِ جنگ را از همیشه کورتر کرد. بنابراین، برای کسی مثل لاریس که پیشبردِ اهدافش در گروِ تشدیدِ بحران و بی‌ثباتی است، وجودِ آتو یک مانعِ جدی محسوب می‌شد. تا زمانی که آتو در دربار حضور داشت، همیشه کسی بود که می‌توانست تصمیم‌های شتاب‌زده را مهار کند و مانعِ فروغلتیدنِ سبزها به هرج‌ومرجِ کامل شود. پس اگر لاریس می‌خواست آزادانه آتشِ جنگ را شعله‌ورتر کند، قبل از هر چیز باید تنها سیاستمدارِ واقعی و دوراندیش و معقولِ دربار را از سرِ راه برمی‌داشت.

خلاصه این‌که، بیش از هر شخصیتِ دیگری، این لاریس است که از غیبتِ آتو های‌تاور سود می‌برد. اگر آتو موفق می‌شد به اولدتاون برسد، هنوز شانسِ بازگشت به بازی را داشت. او می‌توانست به ارتشِ های‌تاورها ملحق شود، به اورموند های‌تاور مشاوره بدهد، یا حتی در ادامه‌ی جنگ دوباره به یکی از مهره‌های کلیدیِ جناح سبزها تبدیل شود. از طرف دیگر، همیشه این احتمال وجود داشت که اِگان دیر یا زود به اشتباهِ خودش پی ببرد و از پدربزرگش بخواهد دوباره به‌عنوانِ دستِ پادشاه به دربار بازگردد. حتی آلیسنت هم می‌توانست پسرش را برای چنین تصمیمی متقاعد کند. بنابراین، لاریس با ربودن و زندانی کردنِ آتو در سیاه‌چال‌های قلعه، از یک چیز اطمینان حاصل می‌کند: این‌که آتو نه می‌تواند به اولدتاون برسد، نه می‌تواند به دربار بازگردد و نه حتی کسی از محلِ نگهداری‌اش باخبر شود. اما همین‌جا یک سؤال مهم مطرح می‌شود: اگر موفقیتِ نقشه‌های لاریس به حذفِ آتو وابسته است، چرا او را زنده نگه می‌دارد؟ مگر نه این‌که ساده‌ترین و مطمئن‌ترین راه این بود که به نوچه‌هایش دستور دهد آتو را بکشند و بعد جسدش را هم برای همیشه ناپدید کنند؟

دلیل این‌که لاریس آتو را زنده نگه می‌دارد، این است که همیشه احتمال دارد رینیرا به‌طور غیرمنتظره‌ای در جنگ پیروز شود و لاریس برای نجاتِ جانِ خودش به یک برگِ برنده نیاز داشته باشد. به بیان دیگر، این اپیزود یک‌بار دیگر ثابت می‌کند که لاریس استرانگ هیچ‌وقت فقط در یک جبهه بازی نمی‌کند. تحویل دادنِ آتو های‌تاور به دیمون، یک حرکتِ سخاوتمندانه نیست؛ بلکه نوعی بیمه‌ی سیاسی است. لاریس با این کار، از همین حالا برای بدترین سناریوی ممکن راهِ فرارِ خودش را طراحی می‌کند. اگر اِگان و جناح سبزها شکست بخورند، لاریس می‌تواند ادعا کند که بزرگ‌ترین غنیمتِ سبزها را خودش به سیاه‌ها تقدیم کرده است؛ و از همین طریق ثابت کند که در تمام این مدت، وفاداریِ واقعی‌اش با جبهه‌ی رینیرا بوده است. در واقع، او آتو را برای «روز مبادا» زنده نگه داشته است.

آتو می‌تواند مدرکی باشد که نشان دهد لاریس در تضعیفِ سبزها و ضربه زدن به آن‌ها نقش داشته است. اما اگر ورق برگردد و سبزها پیروزیِ قاطعی به دست بیاورند، آن وقت همیشه فرصت خواهد داشت که واقعاً از شرِ آتو خلاص شود و آخرین شاهدِ این ماجرا را هم از میان بردارد. هوشمندیِ لاریس دقیقاً همین‌جاست. بعد از آن‌که موفق می‌شود اِگان را متقاعد کند آتو را از مقامِ دستِ پادشاه برکنار کند، آتو به مهره‌ای سوخته تبدیل می‌شود؛ مهره‌ای که ظاهراً دیگر برای جناح سبز هیچ ارزشی ندارد. اما لاریس متوجه می‌شود چیزی که برای یک طرف بی‌ارزش شده، ممکن است برای طرفِ مقابل هنوز یک غنیمتِ گران‌بها باشد. بنابراین، او مهره‌ای را که دیگران دور انداخته‌اند، دوباره وارد بازی می‌کند و آن را به ابزاری برای خریدنِ اعتماد و لطفِ جبهه‌ی رینیرا تبدیل می‌کند. به‌جای آن‌که داراییِ به‌ظاهر بی‌مصرفی را نابود کند، از همان دارایی یک سرمایه‌ی سیاسی تازه می‌سازد. و همین یک تصمیم، بار دیگر نشان می‌دهد که چرا لاریس استرانگ را باید یکی از زیرک‌ترین و آینده‌نگرترین استراتژیست‌های سیاسیِ تاریخِ وستروس دانست.

نظرات