نقد سریال خاندان اژدها | فصل سوم، قسمت سوم
اپیزودِ سومِ فصل سومِ «خاندان اژدها» که «رینیرای پیروز» نام دارد، یکی از قدیمیترین آرزوهای طرفدارانِ مجموعهی «نغمهی یخ و آتش» را سرانجام به واقعیت تبدیل میکند. در نقدِ اپیزود نخستِ این فصل این بحث پیش آمد که «خاندان اژدها» چقدر به کتابِ «آتش و خونِ» مارتین وفادار است. آنجا به این نتیجه رسیدیم که هیچ اقتباسی نمیتواند بازگوییِ موبهموی اثرِ مرجع باشد. بنابراین، هنگامِ قضاوت کردنِ یک اقتباس، سؤالِ اصلی این نیست که چند صحنه یا چند دیالوگ را عیناً از کتاب منتقل کرده است؛ سؤالِ مهمتر این است که با وجودِ تمامِ تغییراتی که در اثرِ مرجع ایجاد کرده، تا چه اندازه توانسته روح، مؤلفهها و مضامینِ متنِ اصلی را حفظ کند. «رینیرای پیروز» تعدادی از اتفاقاتِ کتاب را دستکاری و جابهجا میکند، اما بااینحال، اگر از این به بعد کسی از من بپرسد چرا «خاندان اژدها» را اقتباسی موفق و وفادار میدانم، احتمالاً اولین مثالی که به ذهنم میرسد همین اپیزود خواهد بود. درواقع، معتقدم که «رینیرای پیروز» در این زمینه یک استانداردِ جدید تعریف میکند. حتی میخواهم پایم را یک قدم فراتر بگذارم و ادعا کنم که این اپیزود، دستکم از یک منظر، وفادارترین اپیزود در تمامِ تاریخِ اقتباسهای تلویزیونیِ «نغمهی یخ و آتش» است. یعنی حتی در خودِ «بازی تاجوتخت» هم نمیتوانید اپیزودی پیدا کنید که تا این اندازه به یکی از بنیادیترین مؤلفههای نغمهی یخ و آتش وفادار مانده باشد؛ و آن مؤلفه چیزی نیست جز ساختارِ روایی.
پخش از رسانه
برای حمایت از ما این ویدیو را در یوتیوب فیلمزی تماشا کنید.
مهمترین ویژگیِ کتابهای نغمهی یخ و آتش این است که هر فصل از زاویهدیدِ محدود و سوبژکتیوِ یک شخصیتِ مشخص روایت میشود. برای مثال، در فصلهایی که از زاویهدیدِ سرسی لنیستر روایت میشود، ما فقط به افکار، احساسات، فرایندِ اندیشیدن و جهانبینیِ سرسی دسترسی داریم. حتی اگر تیریون در کنارِ سرسی حضور داشته باشد، نمیدانیم او چه فکری میکند؛ چون تیریون را فقط از دریچهی نگاهِ سرسی میبینیم و قضاوت میکنیم. وقتی قرار شد نغمهی یخ و آتش در قالبِ سریالِ «بازی تاجوتخت» اقتباس شود، سازندگان چارهای نداشتند جز اینکه ساختارِ رواییِ معرفِ کتابها را از دست بدهند. در «بازی تاجوتخت» و حتی در «خاندان اژدها»، هر اپیزود مدام میانِ شخصیتها و مکانهای مختلف جابهجا میشود. اگر سریال قرار بود ساختارِ سوبژکتیوِ کتاب را حفظ کند، هر اپیزود باید فقط به یک شخصیت و تنها یک شخصیت اختصاص پیدا میکرد؛ چیزی که عملاً شدنی نبود. بااینحال، همیشه با خودم فکر میکردم چه میشد اگر فقط یکی از اپیزودهای این جهان، کاملاً از زاویهدیدِ یک شخصیت روایت میشد؟
«خاندان اژدها» با اپیزود سوم فصل سومش، که بهجز سکانسِ پیش از تیتراژ، تقریباً بهطور کامل از زاویهدیدِ رینیرا روایت میشود، بالاخره طرفدارانِ «نغمه» را به آرزویشان رساند. به همین دلیل است که میگویم اگر ساختارِ روایی را مهمترین و متمایزترین مؤلفهی نغمهی یخ و آتش بدانیم ــ که من شخصاً همینطور فکر میکنم ــ این اپیزود، هرچند در جزئیاتِ وقایعِ کتاب تغییراتی ایجاد کرده، اما از نظرِ بازآفرینیِ تجربهی خواندنِ یکی از فصلهای کتاب، وفادارترین اپیزودِ کُلِ این سریال تا به امروز است. در همین رابطه، جالب است بدانید اینکه چنین اتفاقی برای نخستینبار در تلویزیون دربارهی یک ملکه رخ میدهد، اهمیتِ ویژهای دارد. نکتهی قابلتوجه این است که جُرج آر. آر. مارتین هیچیک از پادشاهانِ «جنگِ پنج پادشاه» را بهعنوانِ شخصیتِ راوی انتخاب نکرده است. نه بیلون گریجوی، نه جافری، نه استنیس، نه راب و نه رِنلی هیچکدام فصلی از زاویهی دیدِ خودشان ندارند (و نه حتی تایوین). درعوض، مارتین اجازه میدهد که جنگها، تصمیمها، انگیزهها و شخصیتِ آنها از خلالِ مشاهدات و قضاوتِ شخصیتهای پیرامونشان برای خواننده آشکار شود. بیلون گریجوی از طریقِ تیان شناخته میشود، جافری از خلالِ فصلهای سانسا و تیریون، استنیس از زاویهی دیدِ داووس، و راب و رِنلی از طریقِ کتلین استارک.
در مقابل، زنانی که در دنیای داستان ــ یا اگر بخواهید اینگونه تعبیر کنید، «ملکهها» ــ هرگز بهطور جدی مدعیِ قدرت یا تاجوتخت محسوب نمیشوند، همگی فصلهای روایت از زاویهی دیدِ خودشان را دارند. این گروه شامل دنریس، سرسی، سانسا (اگر واقعاً قرار باشد در پایانِ کتابها نیز به «ملکهی شمال» تبدیل شود)، آشا گریجوی و آریان مارتل (که از سریال حذف شد) میشود. حتی به نظر من، ملیساندرا هم باید در همین دسته قرار بگیرد؛ چراکه از او بهعنوانِ «ملکهی واقعیِ استنیس» یاد شده است. اینکه چرا مارتین داستان برخی از محوریترین شخصیتهای مجموعه را از این مسیرِ غیرمستقیم روایت میکند، خودش میتواند موضوعِ یک مقالهی مستقل باشد. اما یکی از عواملی که ملکهها را از پادشاهان متمایز میکند و آنها را به شخصیتهایی دراماتیکتر تبدیل میسازد، این است که بهدلیلِ جنسیتشان، در جامعهی وستروس در موقعیتی نابرابر قرار دارند. کماهمیت شمرده میشوند و ارزششان نادیده گرفته میشود. برای آنکه به احترام و قدرتی که شایستهی آن هستند برسند، باید دائماً با ساختارهای نابرابر مبارزه کنند. بخشِ قابلتوجهی از زندگیشان را در شرایطی سپری کردهاند که اختیار و سرنوشتشان در دستِ مردان بوده است. ملکهها همگی زنانی هستند که جایگاهشان بهواسطهی این واقعیت بسیار منحصربهفرد میشود که برای رسیدن به همان اهدافی که مردانِ اطرافشان میتوانند به شکلی مستقیم و بیواسطه به آن دست پیدا کنند، آنها ناچارند خلاقانه عمل کنند یا حتی به روشهای پنهانکارانه و غیرمستقیم متوسل شوند.
این اپیزود، هرچند در جزئیاتِ وقایعِ کتاب تغییراتی ایجاد کرده، اما از نظرِ بازآفرینیِ تجربهی خواندنِ یکی از فصلهای کتاب، وفادارترین اپیزودِ کُلِ این سریال تا به امروز است
برای مثال، سرسی برای رسیدن به قدرتی که همیشه آرزویش را داشته، ناچار میشود به ابزارهایی مثل رابطهی جنسی، فریبکاری، قتل، دسیسهچینی و کنترلِ دیگران متوسل شود و حتی خودش را در معرضِ موقعیتهایی بسیار ناخوشایند قرار دهد. یا دنریس برای بقا و به جریان انداختنِ داستانش به اژدهایان نیاز داشت. همینطور سانسا که پس از اعدامِ ند استارک، در باراندازِ پادشاه به یک گروگان و زندانی تبدیل میشود و مجبور میشود با شرایط دیوانهوار و دشواری دستوپنجه نرم کند. در نتیجه، جایی که مردان برای آغازِ بازیِ قدرت صرفاً به جمعآوریِ سپاه و اعلام جنگ نیاز دارند، این زنان باید از مسیری پیچیده، غیرمستقیم و پر از مانع عبور کنند تا حتی به کسری از استقلال و قدرتی دست پیدا کنند که مردانِ همجایگاهشان بهسادگی در اختیار دارند. و مگر مسیرِ رسیدن رینیرا به قدرت غیر از این بوده است؟ بنابراین، چقدر مناسب است که وقتی سازندگانِ سریال سرانجام تصمیم گرفتند اپیزودی را از زاویهی دیدِ یک شخصیت روایت کنند، ملکهای مانندِ رینیرا را برای این تجربه انتخاب کردند. درست همانطور که در «نغمه» نیز مارتین ملکهها را به پادشاهان ترجیح میدهد.
ساختارِ رواییِ متمایزِ این اپیزود اما شرایطی را فراهم میکند برای پرداختن به یکی از کلیدیترین و بنیادیترین مضامینِ جهانِ «نغمهی یخ و آتش». وقتی میگویم «کلیدیترین» و «بنیادیترین»، اصلاً اغراق نمیکنم. این همان مضمونی است که میتوان آن را موتور محرکِ خلاقیتِ جرج آر. آر. مارتین در خلقِ این جهان دانست؛ ریشهایترین پرسشی که تمام مجموعهی «نغمهی یخ و آتش» در تلاش برای پاسخ دادن به آن شکل گرفته است. و آن پرسش این است: سیاستِ مالیاتیِ آراگورن چه بود؟ مارتین در یکی از مشهورترین مصاحبههایش میگوید که در آثار فانتزیِ کلاسیک، معمولاً این پیشفرض وجود دارد که اگر کسی انسانِ خوبی باشد، لزوماً پادشاهِ خوبی هم خواهد بود. او برای توضیح این مسئله به آثار تالکین اشاره میکند. در پایانِ «بازگشت پادشاه»، آراگورن، وارثِ گمشدهی گوندور، بازمیگردد، تاجگذاری میکند و سپس میخوانیم که: «او سیصد سال با خردمندی فرمانروایی کرد.»
اما مارتین میپرسد: نوشتنِ این جمله که «او با خردمندی فرمانروایی کرد» آسان است؛ اما این عبارت دقیقاً چه معنایی دارد؟ سیاستِ مالیاتیِ آراگورن چه بود؟ وقتی دو لُرد با یکدیگر وارد جنگ میشدند، چگونه این بحران را مدیریت میکرد؟ در برابر حملهی اقوامِ مهاجم چه واکنشی نشان میداد؟ سیاستِ مهاجرتیِ او چه بود؟ نظامِ اقتصادیِ پادشاهیاش چگونه عمل میکرد؟ ساختارِ طبقاتیِ آن سرزمین بر چه اساسی شکل گرفته بود؟ در زمانِ قحطی، سیل یا خشکسالی چه تصمیمهایی میگرفت؟ و شاید مهمتر از همه، آراگورن دربارهی حقوقِ اورکها چه دیدگاهی داشت؟ آیا صرفاً سیاستی نسلکُشانه را دنبال میکرد و میگفت: «بیایید همهی اورکهای لعنتیِ باقیمانده را بکشیم و برای همیشه ریشهکن کنیم»؟ یا تلاش میکرد راهی برای اصلاح، ادغام یا بازپروریِ آنها پیدا کند؟ نکته اینجاست که در «ارباب حلقهها» هیچوقت با جزئیاتِ واقعی و روزمرهی فرمانروایی روبهرو نمیشویم؛ با همان خردهریزها و پیچیدگیهایی که حکمرانی را به کاری دشوار تبدیل میکنند. البته این به آن معنا نیست که مارتین میخواهد از تالکین ایراد بگیرد. او صرفاً توضیح میدهد که آثارش از چه جهت با سنتِ فانتزیِ پیش از خودش تفاوت دارند.
مارتین میگوید بخشی از مخاطبانِ ادبیاتِ فانتزی اساساً علاقهای به دیدنِ این پیچیدگیهای روزمرهی حکومت ندارند. اما برای خودش، دقیقاً همین بخش از داستان جذاب است. برای مثال، تقریباً تمامِ خط داستانیِ دنریس در کتابها، پس از فتحِ شهر میرین و منحل کردنِ تجارتِ بردهداری، دربارهی دستوپنجه نرم کردنِ او با الزاماتِ فرمانروایی و مملکتداری است. حالا که دشمنان همهی مزارعِ کشاورزی را سوزاندهاند، حالا که صادرات و واردات از کار اُفتاده، حالا که درآمدِ شهر قطع شده و حالا که او باید حمایتِ جناحهای سیاسیِ مختلف را به دست بیاورد، دنریس چگونه میتواند همهی این پیچیدگیها را مدیریت کند و شایستگیِ خود را بهعنوان یک فرمانروا به اثبات برساند؟ این مسئله فقط به دنریس محدود نمیشود، بلکه دربارهی تقریباً تمامِ فرمانروایانِ تاریخِ وستروس صدق میکند؛ از رابرت براتیون و ند استارک گرفته تا سرسی لنیستر و تکتکِ پادشاهانِ تارگرینی که سرگذشتشان را در «آتش و خون» میخوانیم. مارتین فقط به این علاقه ندارد که نشان دهد آدمها چگونه به قدرت میرسند؛ بلکه بیش از آن، میخواهد ببیند پس از رسیدن به قدرت با آن چه میکنند، چگونه آن را حفظ میکنند و در نهایت، چگونه از دستش میدهند. به همین دلیل، اگر قرار باشد تمامِ تاریخِ وستروس، و بهویژه تاریخِ حکومتِ دودمانِ تارگرین، در یک جمله خلاصه شود، آن جمله این است: «حکومت کردن سخت است.»
مارتین میگوید در دنیای واقعی، پادشاهان با مشکلاتِ واقعی روبهرو بودند. صرفِ اینکه انسانِ خوبی باشند، برای فرمانروایی کافی نبود. گاهی تصمیمی که در لحظه کاملاً درست و منطقی به نظر میرسید، بعدها به بزرگترین اشتباهشان تبدیل میشد. نیتِ خوب، بهتنهایی، کسی را به فرمانروایی خردمند و موفق تبدیل نمیکند. اگر امروز چیزی به نام «نغمهی یخ و آتش» وجود دارد، به این دلیل است که مارتین آن پرسشِ ظاهراً ساده را جدی گرفت: «سیاستِ مالیاتیِ آراگورن چه بود؟» و اپیزود سوم فصل سوم «خاندان اژدها» دقیقاً همان پرسش را، این بار در قالبی دیگر، مطرح میکند: حالا که رینیرا سرانجام تختِ آهنین را تصاحب کرده، چگونه میخواهد آن را حفظ کند؟ تقریباً تمامِ این اپیزود به جزئیاتِ حکومت کردن اختصاص دارد؛ به مجموعهی تصمیمهای کوچک و بزرگی که یک فرمانروا ناچار است هر روز با آنها روبهرو شود. به همان پیچیدگیهای روزمرهای که لحظهای رینیرا را رها نمیکنند. بهویژه از این جهت که حکومت کردن، حتی در آرامترین شرایط هم کار سادهای نیست؛ چه برسد به زمانیکه یک پادشاهی در میانهی جنگ و بحران قرار دارد. و رینیرا دقیقاً در چنین شرایطی به قدرت رسیده است. او بیشک نیتِ خوبی دارد. در همان دومین سکانسِ اپیزود میگوید که میخواهد به گونهای حکومت کند که مایهی سربلندیِ پدرش باشد؛ میخواهد ثابت کند اعتمادِ ویسریس به او بیهوده نبوده است.
شاید اگر این داستان را تالکین مینوشت، همین نیتِ خیر برای تضمینِ موفقیتِ رینیرا کافی بود؛ به تیتراژِ آخر کات میزدیم و روی صفحه میخواندیم: «او پنجاه سال با خردمندی فرمانروایی کرد.» اما جهانِ مارتین چنین جایی نیست. اینجا نیتِ خوب، تازه نقطهی آغازِ ماجراست. هنوز چند دقیقه از اپیزود نگذشته که رینیرا با موجی از بحرانهای سیاسی و اقتصادی روبهرو میشود. نخست مشخص میشود تایلند لنیستر، اربابِ سکهی سابق، تمامِ طلای خزانهی سلطنتی را به مکانی نامعلوم منتقل کرده است. بعد این پرسش مطرح میشود که حالا که دیرون تارگرین به اسارت درآمده، چه مجازاتی باید در انتظارش باشد؟ اندکی بعد، نوبت به بحرانِ گرسنگی میرسد؛ رینیرا چگونه میتواند مردم را سیر کند؟ و همزمان باید تصمیم بگیرد که آیا درخواستِ کورلیس برای مشروع اعلام کردنِ پسرانِ حرامزادهاش را بپذیرد یا نه. اینها فقط چند نمونه از دهها مسئلهای هستند که رینیرا باید همزمان دربارهشان تصمیم بگیرد. او بیوقفه با انبوهی از انتخابهای دشوار دستوپنجه نرم میکند؛ انتخابهایی که هیچکدام پاسخِ قطعی یا بیهزینهای ندارند. در جهانِ سیاست، هر تصمیمی که بگیری، گروهی از آن سود میبرند و گروهی دیگر زیان میبینند. هر تصمیمی که بگیری، برایت متحدانی تازه میسازد و در همان حال، دشمنانی تازه نیز خلق میکند.
یکی از اولین مسائلی که رینیرا در اولین روزهای فرمانرواییاش باید به آن رسیدگی کند، مراسمِ تدهینشدنش توسطِ سپتونِ اعظم است. دیدارِ او با سپتون اعظم بهخوبی نشان میدهد چرا مذهب هفت تنها نهادی بود که توانست حکومتِ تارگرینها را به چالش بکشد. وقتی سپتون اعظم به رینیرا میگوید: «به شما توصیه میکنم با مذهب دشمنی نکنید. دستکم گرفتنِ آن به ضررِ خودتان تمام خواهد شد»، درواقع بهطور غیرمستقیم خاطرهی جنگِ مذهب هفت با پادشاه اِینیس و پادشاه میگور را به او یادآوری میکند. ماجرا از این قرار است؛ در تاریخ وستروس، واقعهای وجود دارد به نام «شورشِ ارتشِ مذهب»؛ شورشی که در دورانِ حکومتِ پادشاه اِینیس تارگرین، پسرِ اگانِ فاتح، آغاز شد و هفت سال ادامه پیدا کرد. خشمِ مذهب هفت زمانی علیه خاندان تارگرین برانگیخته شد که اِینیس به برادرِ ناتنیِ خود، میگور، اجازه داد همسرِ دومی اختیار کند. علاوهبراین، او از یک سپتون خواست تا دختر و پسرش را به عقدِ یکدیگر درآورد. چندهمسری و ازدواج با محارم، در آموزههای مذهب هفت اعمالی شنیع و کفرآمیز تلقی میشدند؛ به همین دلیل، بازوی نظامیِ این مذهب علیه حکومتِ تارگرینها شورش کرد.
اِینیس بهعنوان فرمانروایی ضعیف، سستعنصر و ناتوان، نتوانست این شورش را مهار کند. از سوی دیگر، میگور که به خشونت و بیرحمی شهرت داشت، با تلاش برای نابودیِ ارتشِ مذهب هفت به وسیلهی آتش اژدها، تنها باعث شد بحران عمیقتر و وضعیت آشفتهتر شود. در نهایت، این پادشاه جهریس بود که توانست میانِ تاج و تخت و مذهب هفت صلح برقرار کند. او با سپتون اعظم به توافق رسید و در نتیجهی این توافق، بازوی نظامیِ مذهب هفت برای همیشه منحل شد. بیش از صد سال بعد، نخستین کسی که دوباره این مذهب را از نظر نظامی تجهیز کرد، سرسی لنیستر بود؛ و ما بهخوبی دیدیم که نتیجهی این تصمیم چه پیامدهایی داشت. نکتهای که اهمیت دارد این است که وقتی سپتون اعظم در این سکانس به رینیرا میگوید «با مذهب دشمنی نکنید»، درواقع به شکل غیرمستقیم به خاطرهی نهچندان دورِ رویاروییِ تارگرینها با مذهب هفت اشاره میکند. درست است که در این دوره، مذهب هفت دیگر ارتشِ مستقل و مجهزِ گذشته را در اختیار ندارد، اما همچنان نهادی است که بر باورها و زندگیِ بخش بزرگی از مردم وستروس، از جنوب تا سرزمینهای رودخانه (مردم شمال به خدایان قدیم باور دارند)، نفوذ دارد. بنابراین، مذهب هفت شاید دیگر نتواند با شمشیر و سپاه در برابر تاج و تخت بایستد، اما همچنان میتواند با زیر سؤال بردنِ مشروعیتِ رینیرا و تضعیفِ جایگاهِ او در میانِ مردم، برای حکومتش بحرانهای جدی ایجاد کند.
اما نکتهی جالبی که باید به آن توجه کرد این است که خشمِ رهبرانِ مذهب هفت نسبت به سنتهای غیراخلاقی و منحرفِ تارگرینها، در بسیاری از موارد پوششی برای انگیزههای شخصیتر و خودخواهانهتر آنها بود. دلیلِ اصلیِ دشمنیِ سپتون اعظم با تارگرینها صرفاً نگرانی دربارهی اصولِ اخلاقی نبود؛ بلکه ریشه در مسئلهای شخصی داشت: میگور با خواهرزادهی سپتون اعظم ازدواج کرده بود، اما وقتی نتوانست از او صاحب فرزند شود، او را کنار گذاشت و با زنِ دیگری ازدواج کرد. البته مسئله این نیست که میگور فاقد رفتارهای غیراخلاقی بود؛ او بیشک فرمانروایی بیرحم و مستبد بود. مسئله اینجاست که سپتون اعظم، مانند بسیاری از بازیگرانِ سیاسیِ دیگر، از زبانِ اخلاق برای پوشاندنِ منافعِ شخصیِ خود استفاده میکرد. او و دیگر رهبرانِ مذهب هفت، با تکیه بر یک ادعای اخلاقی، خودشان را در جایگاهِ مدافعانِ حقیقت و دشمنانِ انحراف قرار میدادند، درحالیکه انگیزههای سیاسی و شخصی نیز در تصمیمهایشان نقش داشت.
در مورد مخالفتِ سپتون اعظم با تدهینِ رینیرا نیز با وضعیتِ مشابهی روبهرو هستیم. کافی است تغییراتی را به یاد بیاوریم که پس از به قدرت رسیدنِ هایتاورها و استقرارِ حکومتِ سبزها در پایتخت، در قلعهی سرخ رخ داد. زمانیکه رینیرا به دراگوناستون نقل مکان کرد، آلیسنت بسیاری از نقاشیهای دیواری و پردههایی را که تصاویرِ معاشقهی اژدهایان و والریاییها را به نمایش میگذاشتند، جمعآوری کرد و بهجای آنها نمادِ ستارهی هفتپَرِ مذهب هفت را قرار داد. در نتیجه، نفوذ و قدرتِ سیاسیِ مذهب هفت در دورانِ حکومتِ هایتاورها و جناحِ سبز، بیش از هر زمانِ دیگری افزایش پیدا کرد. به همین دلیل، طبیعی است که سپتون اعظم ترجیح دهد اگانِ دوم همچنان بر تخت باقی بماند؛ بهخصوص با توجه به اینکه خاندانِ هایتاور و مذهب هفت هر دو در شهرِ اُلدتاون مستقر هستند و همواره رابطهای نزدیک با یکدیگر داشتهاند.
وقتی سپتون اعظم به رینیرا میگوید که نمیتواند او را تدهین کند، چون پادشاهِ پیشین هنوز زنده است و هنوز خواهرانِ خاموش برای رسیدگی به جسدِ او فراخوانده نشدهاند، اینها درواقع فقط ظاهرِ ماجرا هستند. واقعیت این است که سپتون اعظم تمایل دارد توازنِ قدرت به نفعِ هایتاورها باقی بماند و مخالفتش با مشروعیت بخشیدن به سلطنتِ رینیرا، بیش از آنچه در ظاهر به نظر میرسد، از منافعِ سیاسی سرچشمه میگیرد. مذهب هفت هیچگاه نهادی کاملاً بیطرف و بیغرض نبوده است. این نهاد نیز مانند تمامِ بازیگرانِ سیاسیِ دیگر در داستان، منافع، اهداف و محاسباتِ شخصیِ خودش را دنبال میکند. چراکه اگر فردِ دیگری جای این سپتون اعظم قرار داشت، میتوانست تصمیمی کاملاً متفاوت بگیرد و تدهینِ رینیرا را با این استدلال توجیه کند که: «رینیرا، تو رسماً توسط پدرت بهعنوان وارث معرفی شدی؛ بنابراین میتوان پادشاهیِ اگانِ دوم را نامشروع اعلام کرد.»
اما از سپتون اعظم که عبور کنیم، یکی از عناصرِ این اپیزود که بهطور ویژهای توجهمان را به خود جلب میکند، تسخیر شدنِ قلعهی سرخ با موشهاست. موشها در جهانِ «نغمهی یخ و آتش» از نمادپردازیِ بسیار پیچیده و چندلایهای برخوردارند. یکی از مهمترین مفاهیمی که موشها در این جهان نمایندگی میکنند، خائنانِ پنهانکار هستند؛ کسانی که در سکوت و در سایه فعالیت میکنند و حضورشان باعث شکلگیریِ اضطراب، بیاعتمادی و پارانویا در شخصیتها میشود. برای مثال، در کتابِ اول، زمانیکه ند استارک بهعنوان دستِ پادشاه خدمت میکند، خبرچینهای سرسی را با عنوانِ «موش» توصیف میکند: «از بالای تخت آهنین، میتوانست مردانی را ببیند که بیسروصدا از درِ انتهای تالار خارج میشدند. با خودش فکر کرد: خرگوشهایی که به لانههایشان میخزند... یا موشهایی که میروند تا به پنیرِ ملکه ناخنکی بزنند.»
این استعاره دربارهی تیریون هم تکرار میشود. پس از آنکه او به مقامِ دستِ پادشاه میرسد، مأمورانِ سرسی را که او را زیر نظر دارند، به شکلِ موشهایی پنهان در قلعه تصور میکند: «اگر سرسی امشب کسی را مأمور کرده باشد که تعقیبم کند، لابد خودش را به شکلِ یک موش درآورده است.» او در جای دیگری، هنگام توصیفِ احساسِ تحتنظر بودن در قلعهی سرخ، میگوید: «درونِ دیوارها موشهایی بودند، و پرندههایی که بیش از حد حرف میزدند و البته عنکبوتها.» این نمادپردازی حتی دربارهی خودِ سرسی نیز صدق میکند. در کتاب چهارم، درست زمانیکه تیریون تایوین را کشته و از پایتخت گریخته است، سرسی تصور میکند که برادرش همچون موشی غولآسا در میانِ دیوارهای قلعه پنهان شده و پرسه میزند: «او در ذهنش تصور کرد که تیریون مثلِ موشی غولآسا میانِ دیوارها خزیده و اینسو و آنسو میرود. نه... داری مسخرهبازی درمیآوری. او الان در سلولش زندانی است.» نمونهی دیگر، گفتوگوی لیتلفینگر با سانسا در جنگلِ خدایانِ قلعهی سرخ است. زمانیکه لیتلفینگر توضیح میدهد چرا این مکان برای ملاقات مناسب است، میگوید: «در جنگلِ خدایان، بهجای دیوار، درخت هست. بالای سرت، بهجای سقف، آسمان قرار دارد. زیر پایت هم بهجای کفِ سنگی، ریشه، خاک و صخره است. آنجا دیگر جایی برای دویدن و پنهان شدنِ موشها وجود ندارد. موشها به مخفیگاه احتیاج دارند؛ وگرنه آدمها با شمشیر به سیخشان میکشند.»
حالا با در نظر گرفتنِ این پیشزمینه، به سریال بازگردیم. در این اپیزود، بارها و بارها توجهِ رینیرا به موشهایی جلب میشود که در گوشهوکنارِ قلعهی سرخ پرسه میزنند. موشها در اینجا نیز همان معنای نمادینِ خود را حفظ میکنند: نمادی از اضطرابِ ناشی از تحتنظر بودن و محاصره شدن توسط خائنانِ پنهانکار. ضربالمثلی هست که میگوید «مارگزیده از ریسمانِ سیاه و سفید میترسد»؛ و رینیرا دقیقاً در چنین وضعیتی قرار دارد. او کسی است که یکبار پیشتر قربانیِ توطئه شده، تاجوتختش دزدیده شده و کسانی که زمانی به او نزدیک بودند، علیه او صف کشیدهاند. بنابراین طبیعی است که دائماً نگرانِ خیانتِ دوباره باشد.
این اضطراب به جایی میرسد که به میساریا دستور میدهد تمامِ کارکنانِ قلعه را مورد بازجویی قرار دهد و کسانی را که همچنان به جبههی سبزها وفادارند، با افرادِ جدید جایگزین کند. اما اگر موشها نمادِ خائنان و توطئهگران باشند، پختنِ موشها چه معنایی پیدا میکند؟ در این سکانسها، لردها و بانوانِ دربار تلاش میکنند خودشان را بیگناه جلوه دهند؛ ادعا میکنند که از همان ابتدا به ادعای هایتاورها شک داشتند و همواره منتظرِ بازگشتِ ملکهی حقیقی بودند. اما رینیرا در پاسخ، تناقضِ این ادعا را یادآوری میکند: «مطمئناً همینطور است، اما من هیچوقت نشنیدم که شما اعتراضی کرده باشید.» بنابراین، پختنِ موشها را میتوان نمادی از مجازاتِ بیرحمانهی خائنان دانست؛ هشداری از سوی رینیرا که پس از تجربهی خیانت، دیگر حاضر نیست با کسانی که در سکوت علیه او عمل کردهاند، با همان مدارا و بخششِ گذشته برخورد کند.
اما از موشها که بگذریم، یکی دیگر از چالشهایی که رینیرا در نخستین روزهای فرمانرواییاش با آن روبهرو میشود، درخواستِ لُرد کورلیس برای مشروع اعلام کردنِ دو پسرِ حرامزادهاش، آلین و آدام، است. در کتاب، رینیرا بلافاصله با مشروع اعلام کردنِ آلین و آدام موافقت میکند. اما نکتهی مهم اینجاست که مخالفتِ رینیرا در سریال با مشروعیت بخشیدن به آنها، کاملاً ابداعِ نویسندگان سریال «نیست». منظورم این است که ریشهی این مخالفت همچنان در یکی از بخشهای کتاب وجود دارد؛ نویسندگان، ایدهی اصلیِ این مخالفت را از متنِ کتاب گرفتهاند و آن را در موقعیتی متفاوت به کار بُردهاند. نخست اجازه بدهید این بخش از کتاب را مرور کنیم: «لُرد رُزبی و لُرد استوکورث که در آغاز از سیاهپوشها حمایت میکردند اما برای در امان ماندن از زندان، به سبزها پیوسته بودند، پس از سقوط بارانداز پادشاه تلاش کردند دوباره به جبههی سیاه بازگردند. اما ملکه اعلام کرد که دوستانِ بیوفا از دشمنان بدترند و دستور داد پیش از اعدام، زبانهای دروغگویشان را از دهانشان بیرون بکشند.
یکی از ایدههایی که در این اپیزود بارها بر آن تأکید میشود، باورِ رینیرا به جایگاهِ برگزیدهی خودش است. اولینبار، زمانی است که سپتون اعظم از تدهین کردنِ رینیرا امتناع میکند. رینیرا در پاسخ میگوید: «خودِ خدایان حکم کردهاند که من باید بر هفت پادشاهی حکومت کنم. مگر آنها نبودند که مرا بالا کشیدند و غاصب را به نابودی کشاندند؟ وقتی در اوجِ نیاز بودم، اژدهایی برای من ظاهر شد.»
«بااینحال، مرگِ آنها مشکل دردسرسازی در زمینهی جانشینی به وجود آورد. هر دوِ این «دوستانِ بیوفا» تنها یک دختر از خود به جا گذاشته بودند؛ دخترِ رُزبی دوازدهساله بود و دخترِ استوکورث تنها شش سال داشت. شاهزاده دیمون پیشنهاد کرد که دخترِ بزرگتر را به هیوی پُتک و دخترِ کوچکتر را به اولفِ سفید شوهر دهند. به این ترتیب، هم سرزمینهای آن دو خاندان در اختیارِ جبههی سیاه باقی میماند و هم بذرهای اژدها بهخاطر دلاوریشان در میدانِ نبرد، پاداشی درخور دریافت میکردند. اما دستِ ملکه با این پیشنهاد مخالفت کرد، زیرا هردو دختر برادرانی کوچکتر از خود داشتند. مار دریا یعنی لُرد کورلیس استدلال کرد که ادعای خودِ رینیرا بر تخت آهنین، یک موردِ استثنایی بوده است؛ چراکه پدرش او را رسماً بهعنوانِ وارثِ خود برگزیده بود. اما لردهای رُزبی و استوکورث هرگز چنین کاری نکرده بودند. به گفتهی او، اگر پسرانِ این دو خاندان به نفعِ دخترانشان از ارث محروم شوند، قرنها قانون و سنت زیر سؤال خواهد رفت و این تصمیم میتواند حقوق دَهها لرد دیگر در سراسر وستروس را نیز با تردید روبهرو کند؛ لردهایی که ممکن است از این پس ادعای جانشینیشان در مقایسه با خواهران بزرگترشان، از نظر حقوقی ضعیفتر تلقی شود. ترسِ از دست دادنِ حمایتِ چنین لُردهایی بود که باعث شد ملکه درنهایت جانبِ لُرد کورلیس را بگیرد، نه شاهزاده دیمون. در نتیجه، زمینها، قلعهها و ثروتِ خاندانهای رُزبی و استوکورث به پسرانِ لُردهای اعدامشده واگذار شد، درحالیکه هیوی پُتک و اولفِ سفید به مقامِ شوالیه ارتقا یافتند».
پس ایدهی اصلی این است: حالا که لرد رُزبی و لرد استوکورث مردهاند، از نظر منطقی باید ارث به دخترانِ بزرگترشان برسد؛ درست همانطور که رینیرا خودش ادعا میکند که باید وارثِ پدرش باشد. اما کورلیس به او یادآوری میکند که وضعیتِ رینیرا یک موردِ استثنایی است. اگر این استثنا به یک قاعده تبدیل شود، ساختارِ ارث و جانشینی در تمامِ وستروس دچار تغییر خواهد شد و حمایتِ بسیاری از خاندانهای قدرتمند را از دست خواهد داد. در نتیجه، رینیرا عملاً به این نتیجه میرسد که خودش میتواند استثنا باشد، اما سایر زنانِ اشرافزادهی وستروس همچنان باید تابعِ همان قوانینِ مردسالارانهای باشند که او علیه آنها مبارزه کرده است. کاری که نویسندگان سریال انجام دادهاند، این است که آنها این تناقض را از کتاب گرفتهاند و آن را در موقعیتی دیگر به کار بردهاند. آنها بهجای استفاده از خوداستثناپنداریِ رینیرا در ماجرای رُزبی و استوکورث، این رفتارِ رینیرا را در رابطه با درخواستِ کورلیس برای مشروع اعلام کردنِ آلین و آدام مطرح کردهاند. همانطور که رینیرا در کتاب میگوید: «من یک موردِ استثنایی هستم، اما این به معنای تغییر قوانینِ وراثت برای دیگر زنانِ اشرافزادهی مملکت نیست»، در سریال نیز استدلال مشابهی دارد: «پسرانِ من استثنا هستند؛ آنها میتوانند بهعنوان ولاریون شناخته شوند، اما این امتیاز شاملِ حالِ فرزندانِ حرامزادهی لُرد کورلیس نمیشود.» بنابراین، وقتی میگویم مخالفتِ رینیرا در سریال ریشه در کتاب دارد، منظورم همین است. نویسندگان، ایدهی اصلیِ این تناقض را از کتاب گرفتهاند، اما بهجای استفاده از ماجرای رُزبی و استوکورث، آن را در موقعیتی جدید قرار دادهاند؛ موقعیتی که این بار باعث ایجاد تنش میانِ رینیرا و یکی از مهمترین متحدانش، یعنی کورلیس ولاریون، میشود و به رابطهی آنها لایهی دراماتیکِ تازهای اضافه میکند.
یکی از شاخصترین سکانسهای این اپیزود، جایی است که دیمون رینیرا را با ایدهای وسوسهانگیز روبهرو میکند: اگر اِگانِ فاتح با تنها سه اژدها توانست وستروس را به زانو درآورد، آنها که اکنون پنج اژدها در اختیار دارند، چرا به فتحِ سراسر دنیا و تبدیل شدن به «شاه-خدا» نیندیشند؟ دیمون همیشه به هویتِ والریاییاش افتخار میکرده. به یاد بیاورید که در فصل اول، او را در پنتوس درحالی میبینیم که سرگرمِ مطالعهی کتابهایی دربارهی تاریخِ والریای باستان است. یا زمانیکه میبینیم مراسمِ ازدواجش با رینیرا نه براساسِ آیینِ هفت، بلکه به رسمِ والریایی برگزار میشود. بنابراین، تعجبی ندارد که دیمون رؤیایِ احیایِ شیوهی حکمرانیِ نیاکانِ امپریالیست و بردهدارِ خود را در سر بپروراند. اما چیزی که این سکانس برجسته میکند این است که برداشتِ دیمون از رؤیای پیشگویانهای که در هَرنهال دید، با برداشتِ رینیرا تفاوتی اساسی دارد. دیمون از دلِ آن رؤیا به این نتیجه رسیده که تارگرینها موجوداتی برگزیدهاند؛ موجوداتی که چون جایگاهی فراتر از انسانهای عادی دارند، قوانینِ اخلاقی و انسانی دربارهشان صدق نمیکند و هر کاری را که بخواهند، مجازند انجام دهند. از نگاهِ او، آنها برگزیده شدهاند تا شکوهِ امپراتوریِ والریا را دوباره احیا کنند. اما رینیرا همان پیشگویی را به شکلی کاملاً متفاوت تفسیر میکند. او باور دارد که برگزیده شده، نه برای فتحِ جهان و فرمانروایی بر آن، بلکه برای محافظت از مملکت و پاسداری از مردمش. به همین دلیل، این سکانس تأیید میکند که وقتی دیمون آن رؤیای پیشگویانه را در هرنهال دید و در برابر رینیرا زانو زد، درواقع تغییری در باورهای بنیادینش ایجاد نشد و از اعتقادش به برتری و یگانگیِ هویتِ والریاییاش عقبنشینی نکرد. برعکس، آن رؤیا باورهای پیشینِ او را تقویت کرد. تنها تغییری که در دیمون رخ داد، این بود که فهمید تحققِ این آرمانها از مسیرِ خدمت به رینیرا میگذرد، نه از مسیرِ رقابت با او.
بدین ترتیب میرسیم به توئیستِ پایانیِ این اپیزود و معنایی که این افشا در سفرِ شخصیتیِ رینیرا دارد: نهتنها دِیرونِ تارگرینی که دیمون در آغازِ اپیزود گروگان گرفته بود قُلابی از آب درمیآید، بلکه خبر میرسد که لشکرِ اورموند همراهبا دِیرونِ واقعی، شهرِ تامبلتون را تسخیر کرده است. به عبارت دیگر، اورموند هایتاور، مردمِ فرودست و بیگناهِ تامبلتون را به گروگان گرفته است؛ او درواقع از ساکنانِ شهر بهعنوانِ سپرِ انسانی استفاده میکند. پیامِ این اقدام برای رینیرا روشن است: «درست است که تو اژدهایانِ بیشتری در اختیار داری، اما آیا حاضر هستی دشمنانت را همراهبا مردمِ بیگناهِ شهر بسوزانی؟» یکی از ایدههایی که در این اپیزود بارها و بارها بر آن تأکید میشود، باورِ رینیرا به جایگاهِ برگزیدهی خودش است؛ باور او به اینکه همان ناجیِ پیشگوییشدهای است که سرنوشت برای نجاتِ جهان انتخاب کرده است. اولینبار، زمانی است که سپتون اعظم از تدهین کردنِ رینیرا امتناع میکند. رینیرا در پاسخ میگوید: «خودِ خدایان حکم کردهاند که من باید بر هفت پادشاهی حکومت کنم. مگر آنها نبودند که مرا بالا کشیدند و غاصب را به نابودی کشاندند؟ وقتی در اوجِ نیاز بودم، اژدهایی برای من ظاهر شد.» بارِ دوم، هنگام شام خوردنِ رینیرا با لُرد کورلیس، آلین و آدام، این باور دوباره آشکار میشود. او دربارهی آدام میگوید: «آدام برای من اثباتی بود که خدایان پشتیبانِ من هستند. وقتی امیدم کمرنگ شده بود، آنها، تو را برای من فرستادند.»
اما این فقط باورِ شخصیِ رینیرا نیست؛ دیمون نیز دائماً این ایده را در ذهنِ او تقویت میکند. او بارها در گوشِ رینیرا زمزمه میکند: «من ما را همچون خدایان میبینم.» دیمون تلاش میکند رینیرا را متقاعد کند که از قدرتِ اژدهایانشان برای فتحِ سرزمینها، گسترشِ قلمرو و بازسازیِ امپراتوریِ والریا استفاده کنند. اما رینیرا در برابرِ این وسوسه مقاومت میکند و میگوید: «اینگونه ما هم به غاصب و غارتگر تبدیل میشویم؛ درست مثل همان دزدانِ دریاییای که همیشه مایهی عذابِ ما بودهاند.» و پاسخِ دیمون، این است: «من ما را همچون خدایان میبینم.» درواقع، این اپیزود بهتدریج شکافی را میانِ دو نگاه به قدرت نشان میدهد: نگاهِ دیمون که قدرتِ اژدها را نشانهای از برتری و حقِ فرمانروایی میبیند، و نگاهِ رینیرا که تلاش میکند این قدرت را در چارچوبِ مسئولیت و نجاتِ مردم معنا کند. وقتی دیمون میگوید «من ما را همچون خدایان میبینم»، منظورش این است که خودش و رینیرا را موجوداتی میبیند که اخلاقیاتِ انسانهای معمولی دربارهشان صدق نمیکند؛ گویی تمامِ جهان و ساکنانش آفریده شدهاند تا در برابرِ والریاییها تسلیم شوند و بهشان خدمت کنند.
اما این نخستینبار نیست که رینیرا تحتتأثیرِ هویتِ خود بهعنوانِ یک ناجیِ برگزیده قرار میگیرد. اولین مواجههی او با احتمالِ برگزیدهبودنش در اپیزود چهارم فصل اول رخ داد؛ زمانیکه رینیرای نوجوان در جنگل با گوزنِ سفید روبهرو میشود. گوزنی که پیشتر بهعنوان نشانهای از حمایتِ خدایان از پادشاهیِ اگان تعبیر شده بود، درنهایت خود را به رینیرا نشان میدهد. بدونشک، رینیرا در بزرگسالی و با نگاهی دوباره به گذشته، معنای آن اتفاق را از نو تفسیر کرده است. موردِ بعدی زمانی است که او برای نخستینبار با آدام روبهرو میشود. آدام به او میگوید: «اگر خدایان مرا به سوی کارهای بزرگتری فرا بخوانند، من چه کسی هستم که آنها را رد کنم؟» دقیقاً همین غیرقابلتصوربودن و بیسابقهبودنِ این اتفاق یعنی انتخاب شدنِ آدام توسط اژدها ــ هم برای ما بهعنوانِ تماشاگر و هم برای خودِ رینیرا ــ است که او را نسبت به مأموریتِ الهیِ خودش مطمئنتر میکند. وقتی رینیرا خبرِ اژدهاسوار شدنِ آدام و سوگندِ او برای خدمت به ملکه را با میساریا در میان میگذارد، میساریا میگوید: «بخت یارمان بوده است.» اما رینیرا بلافاصله او را اصلاح میکند: «بخت؟ بیشتر شبیه چیزی است که مُقدر شده بود.»
همین نگاه را زمانی میبینیم که جیسریس به مادرش هشدار میدهد پیدا کردنِ حرامزادگانِ تارگرین برای اُخت گرفتن با اژدهایانِ بدون سوار، ممکن است ادعای او بهعنوانِ وارثِ تخت آهنین را تضعیف یا حتی نابود کند. رینیرا در پاسخ میگوید: «دلم به این کار راضی نیست، اما نمیتوانم برخلافِ سرنوشتی که خدایان برایم تعیین کردهاند عمل کنم.» رینیرا دوست دارد باور کند که قهرمانی برگزیده است که در مسیری ازپیشتعیینشده توسط خدایان، برای هدفی والاتر قدم برمیدارد. زیرا چنین باوری، پذیرشِ تصمیمهای دشوار، هزینههای انسانی و خونریزیهای ناشی از آنها را آسانتر میکند. وقتی فردی خود را بخشی از یک مأموریت مقدس بداند، این خطر وجود دارد که مسئولیتِ اقداماتش را به سرنوشت یا نیرویی برتر واگذار کند. رینیرا نیز میتواند با تکیه بر این باور که خدایان مسیری مشخص را برای او تعیین کردهاند، خودش را نه تصمیمگیرنده، بلکه اجراکنندهی وظیفهای طاقتفرسا اما ضروری تصور کند؛ کسی که باری سنگین را تحمل میکند، چون نیروهایی بزرگتر از خودش چنین وظیفهای را بر دوشش گذاشتهاند. حالا که برای رینیرا مسلم شده است که اژدهاسوار شدنِ آدام یک نشانهی الهی و یاریِ خدایان به فردِ برگزیدهشان بوده، او میتواند اقداماتِ خشونتآمیزِ بعدی را نیز در چارچوبِ یک «ضرورت اخلاقی» بازتعریف کند؛ او روایتی در اختیار دارد که به کمک آن میتواند این اعمال را توجیه کند و عذابِ وجدان ناشی از آنها را کاهش دهد.
دقیقاً همین خودمنجیپنداریِ رینیرا بود که در اپیزود هفتم فصل دوم باعث شد درها را به روی بذرهای اژدها ببندد و آنها را به آروارهها و آتشِ اژدهایانِ بیسوار بسپارد. زیرا تصمیمش را اینگونه توجیه میکرد که قربانی شدنِ آنها بهایی است که باید برای اطمینان از نشستنِ او بر تخت آهنین و نجاتِ جهان پرداخت شود. اکنون نیز با موقعیتی مشابه روبهرو هستیم. رینیرا متوجه میشود که تنها راهِ اطمینان از نابودیِ هایتاورها، ممکن است سوزاندنِ مردمِ بیگناهِ تامبلتون در کنارِ دشمنانش باشد. برای کسی که باور کرده قهرمانِ برگزیدهی خدایان است، این تصمیم میتواند به شکلِ یک وظیفهی دردناک اما ضروری برای نجاتِ جهان بازتعریف شود. البته تردیدی نیست که رینیرا قربانی کردنِ مردمِ بیگناه را اقدامی هولناک میداند. اما مسئله این است که خودمنجیپنداریِ او باعث شده به این نتیجه برسد که این وظیفه را نه خودش، بلکه خدایان بر دوشش گذاشتهاند؛ زیرا آنها باور دارند تنها او تواناییِ تحملِ چنین بارِ سنگینی را دارد تا رؤیای اِگان فاتح، یعنی متحد نگه داشتنِ هفت پادشاهی، را مُحقق کند.