نقد سریال خاندان اژدها | فصل سوم، قسمت چهارم

جمعه 26 تیر 1405 - 21:00
مطالعه 30 دقیقه
اورموند های‌تاور و دیرون تارگرین، خاندان اژدها
اپیزود چهارم فصل سوم «خاندان اژدها» یک اپیزودِ میانیِ کلاسیک است؛ مهره‌ها را روی صفحه‌ی بازی جابه‌جا می‌کند تا مقدماتِ اتفاقاتِ بزرگ‌تر را فراهم کند.

اجازه بدهید صحبت درباره‌ی اپیزود چهارم را با دِیرون تارگرین شروع کنیم؛ یکی از به‌یادماندنی‌ترین سکانس‌های فصلِ قبل، گفت‌وگوی آلیسنت و برادرش، گواِین، در حیاطِ قلعه‌ی سرخ بود. آلیسنت از او می‌پرسد: که سومین پسرش چطور از آب درآمده، و گواین با توصیفِ دیرون به‌عنوانِ پسری «مهربان»، خواهرش را تسکین می‌دهد و نگرانی‌اش را برطرف می‌کند. برای آلیسنت، این جمله فقط یک تعریفِ ساده نیست؛ بلکه آخرین روزنه‌ی اُمید اوست. حالا که هم اگان و هم ایموند به چیزی کاملاً متفاوت از آنچه آرزو داشت تبدیل شده‌اند، تنها دلخوشی‌اش این است که شاید دست‌کم یکی از پسرانش، دور از فضای مسموم و فاسدکننده‌ی قلعه‌ی سرخ، فرصت پیدا کرده باشد به انسانِ بهتری تبدیل شود. حالا در اپیزود چهارم، وقتی رینیرا از آلیسنت می‌پرسد: «فرستادنِ پسرت برات سخت نبود؟» آلیسنت جواب می‌دهد: «تصمیمِ خودم بود. می‌خواستم دست‌کم یکی از پسرهام به‌عنوانِ یک های‌تاور بزرگ بشه.» بعد هم اضافه می‌کند که حالا، با دیدنِ سرنوشتِ دو پسرِ دیگرش، خوشحال است که برای دور کردنِ دیرون از بارانداز پادشاه جنگیده بود.

پخش از رسانه

برای حمایت از ما این ویدیو را در یوتیوب فیلمزی تماشا کنید.

اما بخشِ کنایه‌آمیز و تلخِ ماجرا این است که در طولِ اپیزود می‌بینیم که دیرون الزاماً از سرنوشتِ شومِ برادرانش نجات پیدا نکرده؛ او فقط گرفتارِ نسخه‌ی دیگری از همان سرنوشت شده است. تفاوت فقط در این است که این بار، به‌جای آتو های‌تاور، اورموند های‌تاور او را شکل داده و به ابزاری برای تحققِ جاه‌طلبی‌های خودش تبدیل کرده است. بازهم به همان مضمونِ آشنای «نغمه‌ی یخ و آتش» می‌رسیم؛ شکافِ میانِ رؤیاهایی که شخصیت‌ها در سر می‌پرورانند و واقعیتی که درنهایت نصیبشان می‌شود. آلیسنت به خواسته‌اش رسیده است. دیرون واقعاً به‌عنوانِ یک های‌تاور بزرگ شده. اما نه به آن شکلی که خودش تصور می‌کرد. دوربودنِ دیرون از قلعه‌ی سرخ شاید باعث شده باشد که او به تارگرینی خودخواه و قدرت‌طلب، شبیه برادرانش تبدیل نشود؛ اما درعوض، ذهنش با گونه‌ی دیگری از همان خودبرترپنداری شکل گرفته است؛ این‌بار نه با ایدئولوژیِ استثناگرایانه‌ی تارگرین‌ها، بلکه با جهان‌بینیِ مذهبی و رسالت‌محورِ های‌تاورها.

حرف از رسالت شد؛ مهم‌ترین کاری که سریال در اپیزود چهارم با شخصیت اورموند های‌تاور انجام می‌دهد، این است که نشان می‌دهد تارگرین‌ها تنها قومِ وستروس نیستند که خود را نژادی برتر می‌دانند و باور دارند مأموریتی الهی از سویِ خدایان برای نجات جهان بر دوششان گذاشته شده است. همین ذهنیت، البته با صورتی متفاوت، در میانِ های‌تاورهای متعصب و مذهبیِ بنیادگرا هم دیده می‌شود. اگر تارگرین‌ها استثنایی‌بودنِ خود را با اژدهاسواری، رؤیابینی و جایگاهشان به‌عنوانِ برگزیدگانِ خدایانِ والریا توجیه می‌کنند، های‌تاورها نیز ایمان به هفت، نزدیکی‌شان به سیتادل ــ مرکزِ دانشِ وستروس ــ و قدمتِ افسانه‌ایِ خاندانشان ــ که بنا بر یکی از روایت‌ها حتی به پیش از ورودِ نخستین انسان‌ها به وستروس می‌رسد ــ را به ابزاری برای مشروعیت بخشیدن به احساسِ برتری و ادعای رسالتِ الهیِ خود تبدیل کرده‌اند. نکته‌ی جالبِ ماجرا اینجاست که اورموند نسبت به دیرون و اژدهایش احساساتی عمیقاً متناقض دارد. وقتی دیرون را درحالِ نوازش‌کردنِ تِساریون و رفتار صمیمانه با او می‌بیند، با تندی می‌گوید: «قبلاً به تو هشدار داده بودم که به آن هیولا دل نبندی.»

این جمله به‌خوبی نشان می‌دهد که از نگاه اورموند، اژدها نه موجودی که بتوان با آن پیوند عاطفی برقرار کرد، بلکه صرفاً ابزاری برای رسیدن به اهدافِ سیاسی و نظامی است. اورموند از اژدهایان نفرت دارد؛ آن‌ها را موجوداتی کریه، ناپاک و کفرآمیز می‌داند، اما درعین‌حال برای پیروزی در جنگ، به همان موجوداتی نیازمند است که از آن‌ها بیزار است. به همین دلیل، تلاش می‌کند دیرون را هم وادار کند تا به تساریون نه به چشم بخشی از وجودش، بلکه به‌عنوانِ یک سلاحِ صرف نگاه کند. احتمالاً اورموند در این زمینه کاملاً با سپتون اعظم هم‌نظر است؛ همان کسی که در اپیزود قبل به رینیرا گفت: «خدایانِ من کاری به اژدهایان ندارند. آن‌ها جادوییِ کفرآمیز هستند که در تاریکی، غرور، هوسِ قدرت و گریز از مجازات آفریده شده‌اند.» درواقع، اورموند نیز تقریباً همین ایده را تکرار می‌کند و می‌گوید: «تارگرین‌ها با طلسم‌های سیاه، موجودات شنیعی را خلق کردند تا چیزی را که حقِ ما بود، تصاحب کنند.» بااین‌حال، اورموند به‌خوبی می‌داند که برای شکست دادنِ رینیرا، به اژدهایِ دِیرون، اژدهایِ ایموند و هر اژدهای دیگری که بتواند به خدمت بگیرد، نیاز دارد. هرچقدر هم که اژدهایان از نظرِ اعتقادی با جهان‌بینیِ او در تضاد باشند، اورموند این واقعیت را پذیرفته که تنها راهِ مقابله با یک سلاحِ کشتارِ جمعی، استفاده از یک سلاحِ کشتارِ جمعیِ دیگر است.

کاری که سریال در اپیزود چهارم با شخصیت اورموند های‌تاور انجام می‌دهد، این است که نشان می‌دهد تارگرین‌ها تنها قومِ وستروس نیستند که خود را نژادی برتر می‌دانند و باور دارند مأموریتی الهی از سویِ خدایان برای نجات جهان بر دوششان گذاشته شده است

اما نکته‌ی مهم‌تر این است که سکانسِ پایانیِ اپیزود چهارم، بازتابِ مستقیمِ یکی از مهم‌ترین صحنه‌های اپیزودِ نخستِ سریال است. اگر یادتان باشد، در اپیزودِ اولِ سریال، ویسریس در کنارِ جمجمه‌ی بالریون با رینیرا دیدار می‌کند، رازِ پیش‌گوییِ اِگانِ فاتح را با او در میان می‌گذارد، او را به‌عنوانِ وارثِ خود برمی‌گزیند و توضیح می‌دهد که وقتی زمستانِ آخرالزمانیِ پیش‌گویی‌شده از راه برسد، باید یک تارگرین بر تختِ آهنین نشسته باشد تا بتواند هفت‌پادشاهی را در برابرِ ارتشِ مردگان متحد کند. حالا در سکانسِ پایانیِ این اپیزود، با نسخه‌ی دیگری از همان موقعیت روبه‌رو هستیم. همان‌طور که ویسریس و رینیرا در فضایی شبیه به یک نیایشگاهِ والریایی ــ در سکوی محلِ قرارگیریِ جمجمه‌ی بالریون که با انبوهی از شمع‌ها احاطه شده بود ــ درباره‌ی رسالتِ الهیِ تارگرین‌ها گفت‌وگو می‌کردند، این‌بار اورموند و دِیرون در یک سپت، یعنی عبادتگاهِ مذهبِ هفت، ایستاده‌اند و از مأموریتی سخن می‌گویند که این‌بار نه از دلِ سنت‌های والریایی، بلکه از دلِ ایمانِ اَندالی سرچشمه می‌گیرد.

اینجا بد نیست یک پرانتز باز کنم و بگویم که همان‌طور که ویسریس اوقاتش را با مطالعه‌ی کتاب‌های تاریخ می‌گذراند، آلیسنت در این اپیزود اورموند را هم به‌عنوانِ فردی دانش‌پژوه و علاقه‌مند به تاریخ توصیف می‌کند. و همان‌طور که سرگرمیِ ویسریس ساختنِ ماکتِ والریا بود، آلیسنت می‌گوید سرگرمیِ اورموند جمع‌آوریِ پرده‌های تزئینی است؛ جزئیاتی که سریال برای ترسیمِ شباهت‌های این دو شخصیت کنارِ هم می‌گذارد. حالا برگردیم به سکانسِ پایانیِ اپیزودِ اول. همان‌طور که ویسریس در آن صحنه رینیرا را از مأموریتِ الهیِ خاندانِ تارگرین مطلع می‌کند، اینجا هم اورموند خطاب به دِیرون می‌گوید: «خدایان تو را برای هدفی مقدس برگزیده‌اند.» اورموند باور دارد دِیرون، به‌عنوانِ شاهزاده‌ای که زیرِ نظرِ های‌تاورها تربیت شده، در سایه‌ی سیتادل رشد کرده و در پرتوِ سپتِ ستاره‌ای پرورش یافته، همان کسی است که صلاحیت و شایستگیِ لازم را دارد که بر تختِ آهنین بنشیند و به فرمانرواییِ تارگرین‌ها پایان دهد. واکنشِ دِیرون هم آینه‌ی واکنشِ رینیرا در اپیزودِ اول است. همان‌طور که رینیرا پس از شنیدنِ پیش‌گویی از پدرش می‌پرسد: «پس دیمون چه می‌شود؟ مگر او نباید وارثِ تو باشد؟» دِیرون هم اینجا می‌پرسد: «پس اِیموند، برادرِ بزرگ‌ترم، چه می‌شود؟» شباهتِ دیگری هم میانِ این دو وجود دارد. رینیرا هویتِ خود را به‌عنوانِ ملکه، با صدورِ نخستین حکمِ اعدامش و کشتنِ آتو های‌تاور تثبیت می‌کند. دِیرون هم باید برگزیده شدنش به‌عنوانِ نماینده‌ی آرمانِ های‌تاورها برای تصاحبِ تاج‌وتخت را با گرفتنِ جانِ یک انسان به اثبات برساند.

درنهایت، این سکانس یادآوری می‌کند که آنچه پیشِ روی ماست، صرفاً یک جنگِ جانشینی نیست؛ بلکه یک جنگِ مذهبی و نژادی است میانِ تارگرین‌های والریایی و های‌تاورهای اَندالی. بخشِ کنایه‌آمیزِ ماجرا اینجاست که پروژه‌ی اِگانِ فاتح قرار بود وستروس را به سرزمینی یکپارچه با فرمانرواییِ واحد و هویتی مشترک تبدیل کند، اما در مقطع از تاریخ، این پروژه عملاً شکست خورده است. این دقیقاً یکی از مضامینِ محوریِ داستان‌های «دانک و اِگ» است. به همین دلیل است که لحظه‌ای که بیلورِ نیزه‌شکن تصمیم می‌گیرد از دانک حمایت کند، تا این اندازه الهام‌بخش و به‌یادماندنی از کار درآمده است. در آن صحنه، بیلور ــ به‌عنوانِ وارثِ آرمانِ تارگرین‌ها و نماینده‌ی رؤیایی که از اِگانِ فاتح به او رسیده ــ در کنارِ دانکنِ بلندقامت قرار می‌گیرد؛ شوالیه‌ای که نماینده‌ی آرمان‌های سلحشوریِ اَندال‌هاست و این ارزش‌ها را از مربی‌اش، سِر آرلان، به ارث برده است. آن‌ها در جهانی که هر دو ارزش رو به فراموشی رفته‌اند، نه‌تنها بهترین جنبه‌های فرهنگِ خود را زنده نگه می‌دارند، بلکه آن‌ها را با یکدیگر پیوند می‌زنند و به وحدت می‌رسانند.

درواقع، بهترین تجسمِ این ایده، خودِ زوجِ قهرمانِ داستان است. رابطه‌ی دانک و اِگ، تمثیلی از برخوردِ دو فرهنگ است؛ دانک به‌عنوان نماینده‌ی اَندال‌ها و اِگ به‌عنوان نماینده‌ی تارگرین‌ها. همان‌طور که دانک به اِگ نیاز دارد و اِگ نیز به دانک، پرسش این است که آیا این دو فرهنگ می‌توانند با یکدیگر همکاری کنند؟ آیا می‌توانند رابطه‌ای بسازند که نفعِ وستروس را تأمین کند؟ «خاندان اژدها» اما درست نقطه‌ی مقابلِ همین ایده را به تصویر می‌کشد؛ نسخه‌ای وارونه، فاسد و تراژیک از رابطه‌ی دانک و اِگ. اینجا، به‌جای همزیستی و همکاریِ دو فرهنگِ متفاوت ــ اتحادی که برای ایستادگیِ نهایی دربرابرِ ارتشِ مردگان ضروری است ــ با دو فرهنگ روبه‌رو هستیم که هرکدام خود را برگزیده‌تر و شایسته‌تر از دیگری می‌دانند. نتیجه‌ی این خودخداپنداری و خودبرترپنداری، جنگی است که اژدهایان را ــ همان سلاح‌هایی که قرار بود در نبردِ نهایی با ارتشِ مردگان ضامنِ بقای وستروس باشند ــ به کامِ نابودی می‌کشاند.

اما هویتِ دیرون به‌عنوانِ یک تارگرین که در میانِ های‌تاورها و با ارزش‌های آن‌ها بزرگ شده، دست روی یکی از مضامینِ محبوبِ مجموعه‌ی «نغمه‌ی یخ و آتش» می‌گذارد: یکی از کشمکش‌هایِ شخصیتی که همیشه برای مارتین بالاترین ظرفیتِ دراماتیک را داشته، بحرانِ هویت است. مشهورترین نمونه‌اش، تیان گریجوی است. تیان از یک سو وارثِ خاندانِ گریجوی و فرزندِ جزایرِ آهن است، اما از سوی دیگر، پس از شکستِ شورشِ پدرش، از کودکی به‌عنوانِ گروگان در وینترفل و در کنارِ استارک‌ها بزرگ می‌شود. نتیجه این است که او نه دیگر کاملاً به جزایرِ آهن تعلق دارد و نه هرگز می‌تواند واقعاً یکی از استارک‌ها باشد. این مضمون، البته، در شخصیتِ جان اسنو حتی پُررنگ‌تر است. نه فقط به این دلیل که جان اسنو پس از یک عمر زندگی به‌عنوانِ پسرِ حرامزاده‌ی ند استارک، ناگهان درمی‌یابد درواقع فرزندِ مشروعِ ریگار تارگرین است؛ حقیقتی که او را به یکی از مدعیانِ اصلیِ تختِ آهنین تبدیل می‌کند. واقعیت این است که بحرانِ هویتِ جان خیلی پیش‌تر از افشای این راز آغاز شده بود.

او پس از نفوذ به میانِ وحشی‌های آن‌سویِ دیوار و پس از این‌که عاشقِ یگریت می‌شود، به‌تدریج شیوه‌ی زندگی، ارزش‌ها و نگاهِ آن‌ها به جهان را می‌شناسد و حتی برایشان احترام قائل می‌شود؛ همان مردمانی که تمامِ عمر به او آموخته بودند دشمنانِ قسم‌خورده‌ی نگهبانانِ شب هستند. از همین‌جا بحرانِ هویتِ جان شکل می‌گیرد: او واقعاً به کجا تعلق دارد؟ به نگهبانانِ شب یا به وحشی‌ها؟ به نظر می‌رسد «خاندان اژدها» می‌خواهد همین مضمون را این‌بار از طریقِ دِیرون بررسی کند. این‌که یک تارگرین تمامِ عمرش را در مقامِ یک های‌تاورِ اَندال بزرگ شده باشد؛ این‌که خونِ والریاییِ خودش را چیزی ناپاک و شرم‌آور بداند؛ این‌که از کودکی به‌صورتِ نظام‌مند برای سرکوبِ هویتِ تارگرینیِ خودش شستشوی مغزی شده باشد، و حتی اژدهایش را به‌معنای واقعی کلمه به زنجیر کشیده باشد، از نظرِ من یکی از جذاب‌ترین ایده‌هایی است که سریال تاکنون مطرح کرده است. این کشمکش، ظرفیتِ دراماتیکِ فوق‌العاده‌ای دارد؛ نبردی میانِ خون و تربیت، میانِ آنچه دِیرون ذاتاً هست و آنچه تمامِ عمر به او آموخته‌اند که باشد. برای همین، بیش از هرچیز کنجکاوم ببینم سریال این دوگانگی را تا کجا پیش می‌برد و در نهایت چه سرنوشتی برای این بحرانِ هویت رقم خواهد زد.

در همین رابطه، این اپیزود نشانه‌ای ارائه می‌دهد مبنی‌بر این‌که تلاشِ اورموند برای وادار کردنِ دیرون به سرکوبِ هویتِ تارگرینی‌اش، احتمالاً عاقبتِ خوشی نخواهد داشت؛ یکی از موتیف‌های تکرارشونده‌ی این اپیزود، پیوند ذهنی و عاطفیِ میانِ اژدها و اژدهاسوار است. اگان احساس می‌کند که سان‌فایر هنوز زنده است، درحالی‌که از نگاهِ دیگران این اژدها آن‌قدر زخمی و درهم‌شکسته است که دیگر اُمیدی به بقایش وجود ندارد. کراکسیس نیز حضورِ گوسفنددزد را در همان حوالی حس می‌کند و برخلافِ خواستِ دیمون، او را به سمتِ غاری هدایت می‌کند که رِینا در آن پنهان شده است. از سوی دیگر، وقتی دیمون از رینا می‌خواهد گوسفنددزد را ترک کند، رینا مخالفت می‌کند و از اژدهایش نه به‌عنوانِ یک حیوانِ معمولی، بلکه به‌عنوانِ بخشی جدایی‌ناپذیر از وجودِ خودش یاد می‌کند.

در نهایت، بعد از آن‌که اپیزود بارها بر عمقِ این پیوند میانِ اژدها و اژدهاسوار تأکید می‌کند، به سکانس پایانی می‌رسیم؛ جایی که اورموند های‌تاور از دیرون می‌خواهد از صمیمی‌شدن با تساریون پرهیز کند و حتی به او می‌گوید باید با اژدهایش مانندِ موجودی کریه، اهریمنی و کفرآمیز رفتار کند. به همین دلیل، خواسته‌ی اورموند در تقابل مستقیم با تمامِ صحنه‌های پیشین قرار می‌گیرد. اگر در نمونه‌های قبلی، اژدها و اژدهاسوار همچون دو پاره‌ی یک وجود یا یک روح در دو بدن به تصویر کشیده می‌شوند، اورموند تلاش می‌کند این پیوند عاطفی را انکار و آن را به رابطه‌ای صرفاً ابزاری میانِ انسان و یک سلاح جنگی تقلیل دهد. دلیلش هم این است که اورموند، به‌عنوانِ کسی که تارگرین نیست، هرگز نمی‌تواند واقعاً درک کند پیوندِ جادوییِ یک اژدهاسوار با اژدهایش چه معنایی دارد. برای همین، اگر درنهایت همین فشاری که اورموند به دیرون وارد می‌کند تا رابطه‌اش با تساریون را سرکوب کند، به عامل سقوط خودش تبدیل شود، اصلاً تعجب نخواهم کرد.

حالا که حرف از پیوندِ اژدها و اژدهاسوار شد، این نکته هم درباره‌ی رابطه‌ی دیرون و تساریون قابل‌ذکر است که در سکانس پایانی این اپیزود، به‌محضِ این‌که اورموند وارد اتاق می‌شود، تساریون به او غرش می‌کند، حالت تهاجمی به خود می‌گیرد و برای محافظت از دیرون آماده می‌شود. این واکنش تصادفی نیست. از رفتار تساریون می‌توان حدس زد که دیرون سال‌ها درکنار اورموند احساس امنیت نکرده است. این‌که اورموند او را از نظر جسمی آزار داده یا نه، هنوز مشخص نیست و سریال چیزی دراین‌باره نشان نداده است. اما آزار روانی و عاطفیِ دیرون، دست‌کم براساس آنچه در همین اپیزود می‌بینیم، کاملاً قابل‌تشخیص است. ترس، اضطراب و فشاری که دیرون در حضورِ اورموند تجربه می‌کند، به اژدهایش هم منتقل شده است. به همین دلیل، با وجود این‌که خودِ دیرون از اورموند اطاعت می‌کند، ناخودآگاه و احساسات سرکوب‌شده‌ی او ــ که تساریون به‌نوعی تجسم آن‌هاست ــ واکنش کاملاً متفاوتی نشان می‌دهند. اگر دیرون سکوت می‌کند، اژدهایش به‌جای او غرش می‌کند.

برای مثال، سکانسی را به یاد بیاورید که اورموند خبرِ ناامیدکننده‌ای درباره‌ی ایموند دریافت می‌کند. به‌محضِ این‌که اورموند نامه را می‌خواند، دِیرون فوراً با اشاره‌ای به قاصدِ جوان می‌فهماند که باید هرچه زودتر اتاق را ترک کند. این واکنش نشان می‌دهد که او خلق‌وخویِ اورموند را به‌خوبی می‌شناسد؛ می‌داند پشتِ آن ظاهر متین و خویشتن‌دار، مردی قرار دارد که ممکن است هر لحظه کنترلش را از دست بدهد و خشمش را بر سرِ نزدیک‌ترین فرد خالی کند. حتی اگر سریال مستقیماً چنین صحنه‌ای را نشان نداده باشد، این احتمال وجود دارد که دیرون بارها شاهدِ خشونت اورموند علیه اطرافیانش بوده باشد؛ و حتی بعید نیست خودش نیز قربانی یکی از همین فوران‌های خشم شده باشد. به همین دلیل، وقتی در سکانسِ پایانیِ این اپیزود اورموند برای لمس‌کردنِ دیرون به او نزدیک می‌شود، تساریون بی‌درنگ غرش می‌کند. این واکنش را می‌توان به دو شکل تفسیر کرد: یا دیرون در گذشته تجربه‌ی خشونتِ فیزیکی از سوی اورموند را داشته است، یا صرفاً حضور اورموند و احتمال فوران خشم او، اضطرابی عمیق را در وجودِ دیرون زنده می‌کند. در هر دو حالت، تساریون احساسی را بروز می‌دهد که خودِ دیرون قادر به بیانش نیست. غرش اژدها، در واقع، تجسم بیرونیِ ترسِ سرکوب‌شده‌ی دیرون از اورموند است.

اما از اورموند و دیرون که بگذریم، به خط داستانی اِگان و لاریس استرانگ می‌رسیم. خط داستانیِ آن‌ها با رسیدنشان به محلِ سقوطِ سان‌فایر آغاز می‌شود. یکی از جنبه‌های این اپیزود که واقعاً توجهم را جلب کرد، این بود که وضعیتِ هر اژدها به‌نوعی بازتابی از وضعیت جسمی و روانیِ اژدهاسوار است. برای مثال، اینجا سان‌فایر را می‌بینیم؛ اژدهایی با بدنی سوخته و درهم‌شکسته که به‌سختی به زندگی چنگ زده و آن‌قدر از شکوهِ گذشته‌اش سقوط کرده که حالا به وسیله‌ای برای کسبِ درآمدِ فقرا تبدیل شده و حتی مورد بی‌حرمتی قرار می‌گیرد. این تصویر، آینه‌ی وضعیتِ خودِ اگان است. او هم با بدنی زخمی و سوخته، از جایگاه پادشاهی که زمانی نماد اقتدار و شکوه بود، به انسانی درمانده، فلک‌زده و تحقیرشده تنزل پیدا کرده؛ کسی که حالا از سوی همان مردمی که روزی بر آن‌ها فرمان می‌راند، تحقیر می‌شود.

یکی از مضامینی که در خطِ داستانیِ اِگان و لاریس توسعه پیدا می‌کند، پرداختن به تأثیرِ جنگ بر مردمِ عادی و فرودستِ وستروس است. این‌که جنگ، برای آدم‌هایی که در طبقاتِ مختلفِ جامعه زندگی می‌کنند، معنایی کاملاً متفاوت دارد

همین ایده در ادامه‌ی اپیزود، به شکلی متفاوت، درباره‌ی رِینا و گوسفنددزد هم تکرار می‌شود. گوسفنددزد با ظاهرِ خشن و وحشی‌اش، بازتابی از وضعیتِ خودِ ریناست. رینا هم به دختری ژولیده و آواره تبدیل شده که مدت‌هاست در دل طبیعت زندگی می‌کند؛ کسی که دیگر هیچ‌کدام از نشانه‌های ظاهریِ یک شاهدخت را با خود ندارد. نه از لباس‌های فاخر خبری هست و نه از موهای آراسته. درنهایت، این الگو درباره‌ی دیرون و تساریون نیز صدق می‌کند. تساریون را در سپت، عبادتگاهِ مذهبِ هفت، در زنجیر می‌بینیم؛ تصویری که وضعیت سوارش را نیز منعکس می‌کند. همان‌طور که اورموند های‌تاور تلاش می‌کند دیرون را وادار کند هویت تارگرینیِ خود را سرکوب کند و او را نه به‌عنوان یک تارگرین، بلکه به‌عنوان یک های‌تاور و پیروِ مذهب هفت پرورش دهد، اژدهای او نیز به بند کشیده شده است. گویی زنجیرهایی که بر بدنِ تساریون بسته شده، همان زنجیرهایی هستند که بر هویتِ دیرون بسته‌اند.

اما یکی دیگر از مضامینی که در خطِ داستانیِ اِگان و لاریس توسعه پیدا می‌کند، پرداختن به تأثیرِ جنگ بر مردمِ عادی و فرودستِ وستروس است. این دقیقاً یکی از مضامینِ محوریِ «نغمه‌ی یخ و آتش» و به‌ویژه کتابِ چهارم، یعنی «ضیافتی برای کلاغ‌ها» است: این‌که جنگ، برای آدم‌هایی که در طبقاتِ مختلفِ جامعه زندگی می‌کنند، معنایی کاملاً متفاوت دارد. برای تارگرین‌ها و اژدهاسالارانی مثلِ رینیرا و دیمون، این جنگ درباره‌ی سرنوشت باشکوه، حماسی و قهرمانانه و رسالتِ الهی‌شان است. برای دیگر خاندان‌های اشرافیِ وستروس، جنگ بیش از هر چیز یک فرصتِ سیاسی است؛ فرصتی برای افزایشِ قدرت و ارتقای جایگاه‌شان. های‌تاورها می‌خواهند یکی از خودشان را بر تختِ آهنین بنشانند. بوروس براتیون می‌خواهد یکی از دخترانش را به عقدِ شاهزاده اِیموند دربیاورد. خاندانِ فِری در ازایِ گشودنِ پُل‌اش به روی سپاهِ جناحِ سیاه، قلعه‌ی هَرن‌هال را طلب می‌کند. بانو جین آرِن هم از رینیرا حمایت می‌کند، چون موفقیتِ یک زن، به تثبیتِ جایگاهِ خودش به‌عنوانِ یک فرمانروایِ زن کمک می‌کند.

اما برای مردمِ عادی، جنگ هیچ‌کدام از این‌ها نیست. برای آن‌ها، جنگ یعنی فقر، گرسنگی، آوارگی، محرومیت و تحملِ پیامدهای تصمیم‌هایی که قدرتمندان، در فاصله‌ای امن از میدانِ نبرد، می‌گیرند. آن‌ها نه در تعیینِ آغازِ جنگ نقشی دارند و نه در پایان دادنش؛ اما همیشه نخستین کسانی هستند که بهای جاه‌طلبیِ اشراف و پادشاهان را با جان و زندگیِ خود می‌پردازند. در همین اپیزود، گواِین های‌تاور به کریستون کول می‌گوید: «ما این بازی را انجام دادیم و باختیم. ادامه دادنش چه فایده‌ای دارد؟» اما کریستون کول جوابِ مهمی به او می‌دهد: «شما اشراف‌زاده‌ها فکر می‌کنید همه‌ی این‌ها فقط یک بازیِ بزرگ است. می‌برید، می‌بازید، و آخرِ کار هم به خانه برمی‌گردید و روی تختِ پَرِ قو می‌خوابید.» این دیالوگ، یکی از مهم‌ترین مضامینِ جهانِ «نغمه‌ی یخ و آتش» را به یاد می‌آورد؛ مفهومی به نامِ «مردانِ شکسته». «مردانِ شکسته» کهنه‌سربازانِ ترومازده‌ی جنگ هستند. در کتابِ «ضیافتی برای کلاغ‌ها»، بریین از تارث در طولِ سفرش با سپتونی به نامِ سپتون مریبالد همراه می‌شود. مریبالد در مونولوگی که به نظرِ خیلی‌ها یکی از بهترین بخش‌های کُلِ مجموعه‌ی «نغمه‌ی یخ و آتش» است، توضیح می‌دهد که مردانِ شکسته چه کسانی هستند. او می‌گوید مردانِ شکسته همان یاغیان و راهزنانی هستند که در دورانِ جنگ سر برمی‌آورند؛ کسانی که در آغاز، فقط مردمِ عادی بودند و به اجبار برای جنگ فراخوانده شدند، اما سرانجام از میدانِ نبرد گریختند و برای زنده ماندن به راهزنی روی آوردند.

مریبالد ادامه می‌دهد: وقتی پرچم‌های جنگ برافراشته می‌شود، دوستان در کنارِ دوستان می‌جنگند، برادران در کنارِ برادران و پسران در کنارِ پدران. آن‌ها با ابتدایی‌ترین سلاح‌ها راهیِ میدان می‌شوند؛ از یک چاقوی آشپزخانه گرفته تا بیلی که تیزش کرده‌اند، یا چوبی که سنگی را به سرش بسته‌اند. بعد، خودشان را در میانه‌ی نبردی پیدا می‌کنند که باید هم با بیماری بجنگند و هم با شوالیه‌هایی که از سر تا پا زره پوشیده‌اند؛ جنگی که نه افتخاری برایشان دارد و نه پاداشی. پیش از آن‌که زخمِ قبلی‌شان التیام پیدا کند، زخمِ تازه‌ای برمی‌دارند. غذای کافی ندارند، کفش‌هایشان از بس راه رفته‌اند ازهم می‌پاشد، لباس‌هایشان پاره و پوسیده می‌شود و بسیاری از آن‌ها، فقط به‌خاطر نوشیدنِ آبِ آلوده، شلوارهایشان را خراب می‌کنند. و سرانجام، روزی فرا می‌رسد که دیگر طاقت نمی‌آورند. بعضی‌ها در همان نخستین نبرد می‌شکنند و بعضی دیگر پس از صدها نبرد. دیدنِ مرگِ دوستانشان، یا مجبور شدن به خدمت زیر فرمانِ لُردی بیگانه، پس از کشته شدنِ اربابِ پیشین‌شان، سرانجام آن‌ها را از پا درمی‌آورد. مردِ شکسته یا در گرماگرمِ نبرد پا به فرار می‌گذارد، یا نیمه‌شب بی‌سروصدا از اردوگاه می‌گریزد. مریبالد توضیح می‌دهد که مردانِ شکسته، برای زنده ماندن، خیلی زود دست به کارهایی می‌زنند که زمانی از آن‌ها نفرت داشتند.

اگر پوتینِ نو یا ردایی گرم‌تر بخواهند، باید آن را از تنِ یک جنازه بردارند. کمی بعد، دیگر فقط از مُرده‌ها دزدی نمی‌کنند؛ از زنده‌ها هم می‌دزدند. از همان مردمی که روزی در زمین‌هایشان می‌جنگیدند؛ از آدم‌هایی درست شبیه خودشان، پیش از آن‌که جنگ زندگی‌شان را نابود کند. گوسفندانشان را سر می‌بُرند، مرغ‌هایشان را می‌دزدند و بعد، ناگهان به خود می‌آیند و می‌بینند که دارند دخترانشان را هم می‌رُبایند. درنهایت، مردانِ شکسته به جایی سقوط می‌کنند که یک تکه گوشتِ فاسد، فقط به این خاطر که یک روزِ دیگر زنده نگه‌شان می‌دارد، یا یک مشکِ شرابِ بی‌کیفیت، فقط به این خاطر که برای ساعتی ترس‌هایشان را خاموش می‌کند، برایشان از همه‌ی پادشاهان، لُردها و حتی خدایان مهم‌تر می‌شود. آن‌ها از یک وعده غذا تا وعده‌ی بعدی زندگی می‌کنند؛ بیش از آن‌که انسان باشند، به حیوان شباهت دارند. بااین‌حال، سپتون مریبالد در پایان، جمله‌ای می‌گوید که عصاره‌ی تمامِ این مونولوگ است: «در روزگاری مثل امروز، مسافران حق دارند از مردانِ شکسته دوری کنند و از آن‌ها بترسند؛ اما باید دلشان هم برایشان بسوزد.»

چون مردانِ شکسته، هرچند ممکن است به راهزنانی خطرناک تبدیل شده باشند، از آسمان روی زمین نیفتاده‌اند. آن‌ها محصولِ مستقیمِ جنگ‌هایی هستند که لُردها و قدرتمندان به راه انداخته‌اند. به بیانِ دیگر، همان‌طور که کریستون کول در این اپیزود می‌گوید، وقتی بازیِ قدرتِ اشراف به پایان می‌رسد و همه به قلعه‌هایشان برمی‌گردند تا روی تخت‌های نرمِ خود بخوابند، چیزی که در میدانِ جنگ باقی می‌ماند، مردانِ شکسته‌اند. اِگان و لاریس در طولِ این اپیزود از نزدیک با همین قبیل آدم‌ها روبه‌رو می‌شوند. وقتی به روکس‌رِست می‌رسند، اِگان می‌گوید: «این پادگانِ کوله. این‌ها به من وفادارن.» اما لاریس بلافاصله جواب می‌دهد: «اینجا پادگان نیست. باید فرض کنی این آدم‌ها فقط به خودشان وفادارند.» این دقیقاً همان نکته‌ای است که سپتون مریبالد درباره‌ی مردانِ شکسته می‌گوید. برای آن‌ها، بعد از آن همه رنج و ویرانی، یک تکه گوشتِ فاسد یا جرعه‌ای شراب، از تمامِ پادشاهان، لُردها، خدایان و سوگندها ارزشمندتر می‌شود.

آن مردانی که در ازایِ لمس‌کردنِ اژدها از لاریس پول می‌گیرند، آن‌هایی که میانِ جنازه‌ها به دنبالِ اشیای ارزشمند می‌گردند، یا آن مردی که اِگان را وادار می‌کند پایش را ببوسد و خودش را «لُرد» خطاب می‌کند، همگی نمونه‌هایی از همین مردانِ شکسته‌اند. آن‌ها می‌توانند خطرناک باشند، اما پیش از هر چیز، محصولِ جنگی هستند که اشراف‌زادگان به راه انداخته‌اند. این‌که سریال از خطِ داستانیِ اِگان و لاریس استفاده می‌کند تا قربانیانِ واقعیِ این جنگ را نشان بدهد و به این مضمون بپردازد، به‌خودیِ خود یکی از بهترین بخش‌های این اپیزود است. اما مهم‌تر از آن، این است که خودِ اِگان حالا ناچار شده همان چیزی را تجربه کند که رعیت‌هایش سال‌ها تجربه کرده‌اند. او، که زمانی بر تختِ آهنین می‌نشست، حالا مثلِ یکی از مردانِ شکسته آواره شده و از نزدیک با پیامدهای واقعیِ بازیِ قدرتِ اشراف روبه‌رو است. همین موضوع، ظرفیتِ دراماتیکِ بسیار جالبی برای ادامه‌ی داستان ایجاد می‌کند. سؤالِ اصلی این است: آیا این تجربه، اِگان را تغییر خواهد داد؟ آیا زندگی در کنارِ مردانِ شکسته، او را به انسانی فروتن‌تر، همدل‌تر و خودآگاه‌تر تبدیل می‌کند؟ یا برعکس، این رنج فقط نفرت و عطشِ انتقام را در او عمیق‌تر خواهد کرد؟

حالا که حرف از مردانِ شکسته شد، به یکی از مردانِ شکسته‌ی سریال می‌رسیم: کریستون کول. یکی از سکانس‌های شاخصِ اپیزود چهارم مکالمه‌ی دونفره‌ی کریستون کول و گواِین های‌تاور است. در این صحنه، سریال عملاً کریستون کول را به همتایِ تاریکِ دانکنِ بلندقامت تبدیل می‌کند. نخستین شباهتِ آن‌ها، ریشه‌ی مشترکِ شوالیه‌گری‌شان است. کریستون کول در فصلِ اول می‌گوید که شوالیه‌ای به نامِ سِر «آرلان» دونداریون او را به مقامِ شوالیه رسانده بود؛ همان‌طور که دانک هم شاگردِ شوالیه‌ای به نامِ سِر آرلان بود. شباهتِ دوم این است که برای هر دوی آن‌ها، شوالیه شدن بزرگ‌ترین افتخارِ زندگی‌شان محسوب می‌شود. دانک تمامِ آرزویش این است که در مسابقاتِ نیزه‌بازی شرکت کند و برای خودش اسم و رسم و اعتباری کسب کند. از آن طرف، برای کریستون کول، انتخاب‌شدن به‌عنوانِ یکی از اعضای نگهبانانِ شاه، بزرگ‌ترین افتخاری است که خاندانش تا آن روز تجربه کرده بود. اما از همین نقطه به بعد، مسیرِ این دو شخصیت از هم جدا می‌شود. چیزی که دانک را از کریستون کول متمایز می‌کند، نگاهِ او به معنای واقعیِ شوالیه‌گری است.

دانک باور دارد که یک شوالیه‌ی بوته‌نشینِ دوره‌گرد، که هیچ وابستگی‌ای به لُردها و دربار ندارد، بیشتر از هر شوالیه‌ی دیگری می‌تواند به سوگندهای جوانمردی و سلحشوری وفادار بماند. به همین دلیل، در پایانِ فصلِ اول، وقتی مِیکار تارگرین به او پیشنهاد می‌کند که در عمارتِ سامرهال ساکن شود، مربیِ پسرش شود و زندگیِ راحتی داشته باشد، دانک این پیشنهاد را رد می‌کند. او ترجیح می‌دهد همان زندگیِ سخت و آواره‌وارِ استادش، سِر آرلان، را ادامه دهد. چون به این نتیجه رسیده که اگر روزی به خدمتِ رسمیِ یک لُرد یا شاهزاده دربیاید و به آسایش و امتیازهای زندگیِ درباری عادت کند، همین وابستگی می‌تواند او را از اصولِ شوالیه‌گری دور کند. برای همین، دانک هیچ خانه‌ای ندارد. خانه‌ی او هر بوته، هر پرچین و هر درختی است که بتواند زیرِ سایه‌اش استراحت کند.

در مقابلِ دانک، کریستون کول را داریم که انگیزه‌ی خودش برای ادامه دادنِ جنگ را توضیح می‌دهد. او تعریف می‌کند که پدرش فقط یک پیشکارِ ساده بود؛ مردی که تمامِ زندگی و معاشش به لطف و مرحمتِ لُرد دونداریون وابسته بود. به قولِ خودِ کول، اگر آن لطف و مرحمت از بین می‌رفت، خانواده‌ی آن‌ها هیچ‌چیز نداشت. کریستون کول می‌گوید او خانه‌ای ندارد که اگر امروز تسلیم شود، بتواند به آن برگردد. تمامِ جایگاه، اعتبار و امتیازهایی که امروز دارد، به پیروزیِ جناحِ خودش در این جنگ گره خورده است. بنابراین، از نگاهِ او، عقب‌نشینی مساوی است با از دست دادنِ همه‌چیز. اینجا یک نکته‌ی ظریف هم وجود دارد. در اپیزودِ اولِ فصلِ سوم، کول را می‌بینیم که نشانِ خاندانِ خودش را روی سپرش نقاشی می‌کند. این صحنه نشان می‌دهد که او مدتی است بیش از همیشه به گذشته، به خاستگاهش، به هویت‌اش، به جایی که از آن آمده فکر می‌کند. در نهایت، تفاوتِ دانک و کریستون کول دقیقاً همین‌جاست. دانک حاضر است با هر سختی و مشقتی زندگی کند، اما برای ارتقایِ جایگاهِ اجتماعیِ خودش، هرگز از اصولِ شوالیه‌گری دست نمی‌کشد.

در مقابل، کریستون کول آن‌قدر از سقوط و از‌دست‌دادنِ جایگاهِ فعلی‌اش وحشت دارد که حاضر است جنگ را تا آخرین نفس ادامه دهد؛ حتی اگر بهای آن، مرگِ بیهوده‌ی سربازانی باشد که زیرِ فرمانش می‌جنگند. برای دانک، شوالیه‌گری یک مسئولیتِ اخلاقی است. اما برای کریستون کول، شوالیه‌گری بیش از هر چیز، مجموعه‌ای از امتیازها و اعتباری است که باید به هر قیمتی حفظ شود. این تفاوت را می‌توان در واکنشِ آن‌ها به یک موقعیتِ مشابه هم دید. دانک وقتی می‌بیند اِیریون تارگرین دخترِ عروسک‌گردان را کتک می‌زند، بدونِ لحظه‌ای تردید دخالت می‌کند. در آن لحظه، تنها چیزی که برایش اهمیت دارد، سوگندی است که خورده؛ این‌که از زنان و بی‌گناهان محافظت کند. اما کریستون کول واکنشی کاملاً متفاوت نشان می‌دهد. وقتی گواِین های‌تاور به او خبر می‌دهد که یکی از سربازانشان به زنی تجاوز کرده، کول با بی‌تفاوتی از کنارِ ماجرا می‌گذرد. همین تفاوت است که دانک و کریستون کول را به دو تصویرِ متضاد از شوالیه‌گری تبدیل می‌کند؛ یکی تجسمِ آرمانِ شوالیه‌گری، و دیگری یادآورِ این‌که چگونه همان آرمان‌ها، وقتی در خدمتِ جاه‌طلبی و قدرت قرار بگیرند، می‌توانند به ضدِ خودشان تبدیل شوند. خلاصه این‌که، کاری که سریال با شخصیتِ کریستون کول انجام می‌دهد را واقعاً دوست دارم. سریال با تبدیل کردنِ او به شخصیتی که نسبت به خاستگاه و طبقه‌ی اجتماعیِ خودش خودآگاه شده، بارِ دیگر یادآوری می‌کند که جنگ در وستروس برای همه معنای یکسانی ندارد؛ چیزی که برای اشراف یک بازیِ قدرت است، برای فرودستان مسئله‌ی بقاست.

اما اجازه بدهید به جناحِ سیاه‌پوش‌ها سر بزنیم؛ یکی از سکانس‌های درخشانِ این اپیزود مکالمه‌ی رینیرا و اُستاد اُروایل است. در این سکانس، اُستاد اُروایل یکی از مهم‌ترین دیالوگ‌های اپیزود را می‌گوید؛ جایی که رابطه‌ی خاندانِ های‌تاور با مذهبِ هفت را با رابطه‌ی خاندانِ تارگرین با اژدهایانشان مقایسه می‌کند. به گفته‌ی او، همان‌طور که اژدهایان سرچشمه‌ی قدرت، ثروت و نفوذِ تارگرین‌ها هستند، مذهبِ هفت هم جایگاهِ های‌تاورها را در سراسرِ وستروس حفظ می‌کند. اما این دو، دو نوعِ کاملاً متفاوت از قدرت را نمایندگی می‌کنند. اژدهایان نمادِ قدرتِ سخت هستند؛ قدرتی خشن، خونین، عینی، ملموس و آشکار. قدرتی که تهدیدش مستقیم، گل‌درشت و بی‌واسطه است: سرِ اژدها را به‌سوی دشمن می‌گیری و می‌گویی: «یا زانو می‌زنی، یا می‌سوزی.» در مقابل، مذهبِ هفت نمونه‌ای از قدرتِ نرم و توزیع‌شده است؛ قدرتی که نه از راهِ شمشیر، بلکه از راهِ باور عمل می‌کند. شاید نتواند ارتش‌های عظیم به میدان بفرستد، اما در هر شهر و هر روستا حضور دارد و در تار و پودِ زندگیِ روزمره‌ی مردم ریشه دوانده است. مذهب هفت شیوه‌ی فکر کردن، احساس کردن و تصمیم گرفتنِ مردم را شکل می‌دهد. چارچوبی را فراهم می‌کند که مردم از طریقِ آن جهان را می‌فهمند و به آن معنا می‌بخشند. و دقیقاً همین‌جاست که تفاوتِ بنیادینِ این دو نوع قدرت آشکار می‌شود. ایمانِ مردم چیزی نیست که بتوان آن را با آتشِ اژدها سوزاند؛ درحالی‌که تارگرین‌ها تقریباً همیشه برای حلِ مشکلاتشان به همین ابزار متوسل شده‌اند.

حتی اگر رینیرا می‌توانست سپتونِ اعظم را با فردی که خودش انتخاب کرده جایگزین کند، بازهم نمی‌توانست ایدئولوژی‌ای را که این ساختارِ عظیم بر پایه‌ی آن بنا شده، متزلزل کند. چنین اقدامی احتمالاً فقط خشم و مقاومتِ بخشِ بزرگی از مردم را برمی‌انگیخت. این همان چیزی است که رینیرا هنوز به‌طور کامل درکش نکرده است. او تصور می‌کند اگر اژدهایانِ بیشتری در اختیار داشته باشد، پیروزی‌اش تضمین شده است. اما تصاحبِ تختِ آهنین یک چیز است و به رسمیت شناخته‌شدن به‌عنوانِ فرمانروایِ مشروعِ آن، چیزی کاملاً متفاوت. حتی اگر رینیرا پنج اژدها که هیچ، بیست اژدهای دیگر هم داشته باشد، بازهم کافی نیست. او برای اُستوار کردنِ پایه‌های سلطنتش، به چیزی فراتر از آتش و خون نیاز دارد: به تأییدِ مذهبِ هفت. اتفاقاً این همان بحرانی بود که اِگانِ فاتح هم پس از فتحِ وستروس با آن روبه‌رو شد. اگان، مانند هر فاتحِ خارجی، با بحرانِ مشروعیت مواجه بود. او نه در وستروس متولد شده بود ــ چون جزیره‌ی دراگون‌استون، که از پیش از «قیامتِ والریا» مقرِ خاندانِ تارگرین بود، در آن دوران بخشی از وستروس به شمار نمی‌رفت ــ و نه هیچ پیوندِ خویشاوندی‌ای با خاندان‌های بزرگِ این سرزمین داشت. بنابراین، پروژه‌ی اگان فقط فتحِ جغرافیا نبود؛ او باید تخیلِ سیاسیِ مردمِ وستروس را هم فتح می‌کرد. برای همین، اگان تلاش کرد «وستروسی‌تر» شود؛ و این فرایند، بیش از هر چیز، از مسیرِ مذهب می‌گذشت. حکومتِ او عملاً از زمانی آغاز شد که در سپتِ ستاره‌ایِ شهرِ اُلدتاون حاضر شد، توسط سپتونِ اعظم تدهین شد و آیینِ غالبِ سرزمین، یعنی مذهبِ هفت، را پذیرفت.

همان‌طور که جرج آر. آر. مارتین هم تأکید کرده، این تغییرِ مذهب بیش از آن‌که از ایمانِ شخصی ناشی شده باشد، تصمیمی سیاسی بود؛ تلاشی برای این‌که اگان دیگر فقط یک فاتحِ اژدهاسوار نباشد، بلکه در چشمِ مردم، به فرمانروایی مشروع و پذیرفته‌شده تبدیل شود. در دورانِ حکومتِ پادشاه اِینیس و پس از او پادشاه میگور، مذهبِ هفت به‌دلیلِ رسمِ ازدواجِ تارگرین‌ها با محارم، این خاندان را کافر و مُرتد می‌دانست. نتیجه، شورش‌های گسترده‌ای بود که مشروعیتِ حکومتِ تارگرین‌ها را به چالش کشید؛ شورش‌هایی که حتی آتشِ اژدهایان هم نتوانست به‌سادگی آن‌ها را خاموش کند. این بحران تنها زمانی پایان یافت که پادشاه جِهِریس با سپتونِ اعظم به توافق رسید. پس از آن، کشیش‌های مذهبِ هفت در سراسرِ قلمرو پراکنده شدند تا مردم را قانع کنند که والریایی‌ها استثنا هستند؛ قومی با پیشینه، سنت‌ها و رسومِ خاصِ خود که نباید با معیارهای رایجِ وستروس درباره‌ی آن‌ها داوری کرد.

حالا رینیرا در موقعیتی مشابه قرار گرفته است. اگانِ فاتح به حمایتِ مذهبِ هفت نیاز داشت، چون نمی‌خواست صرفاً یک فاتحِ بیگانه به نظر برسد. پادشاه جِهِریس به این حمایت نیاز داشت، چون تارگرین‌ها باید رسمِ ازدواج با محارم را حفظ می‌کردند. و حالا رینیرا هم، به‌عنوانِ نخستین زنی که مدعیِ تختِ آهنین است، بیش از هر زمانِ دیگری به تأییدِ مذهبِ هفت نیاز دارد. به همین دلیل است که دیالوگِ اورموند های‌تاور در پایانِ این اپیزود اهمیت پیدا می‌کند؛ جایی که به دِیرون می‌گوید: «این وحشی‌ها یک زن را بر تختِ آهنین نشانده‌اند. این هتکِ حرمت است. خرد کجاست؟ شایستگی کجاست؟» از نگاهِ مذهبِ هفت، نشستنِ یک زن بر تختِ آهنین نقضِ نظمِ مقدسِ جهان و زیر پا گذاشتنِ سنت و عرفی است که مشروعیتِ فرمانروایی را تعریف می‌کند. بنابراین، اگر رینیرا می‌خواهد سلطنتش فقط بر پایه‌ی آتشِ اژدهایان استوار نباشد، ناگزیر است مثل اِگانِ فاتح و پادشاه جِهِریس، حمایتِ مذهب هفت را کسب کند.

اما از این موضوع که عبور کنیم، به مهم‌ترین افشای خط داستانیِ دیمون می‌رسیم: او از هویتِ واقعیِ سوارِ گوسفنددزد اطلاع پیدا می‌کند؛ افشایی که البته به بزرگ‌ترین نقطه‌ضعفِ فصل سومِ سریال تا این مقطع بدل می‌شود. اجازه بدهید توضیح بدم: همان‌طور که قبلاً هم گفتم، در کتاب، دخترِ عوام‌زاده‌‌ی سبزه‌پوستی به نامِ نِتلز موفق می‌شود با گوسفنددزد اُخت بگیرد. اما در سریال، نِتلز حذف شده و نقشِ او عملاً به رِینا واگذار شده است. حالا هم داستان به نقطه‌ای رسیده که می‌توان درباره‌ی رابطه‌ی دیمون و نتلز بیشتر صحبت کرد. در کتاب، دیمون و نتلز به رابطه‌ای بسیار صمیمی و نزدیک می‌رسند، اما ماهیتِ دقیقِ این رابطه هیچ‌گاه روشن نمی‌شود. یک روایت ادعا می‌کند که میانِ آن‌ها رابطه‌ای عاشقانه شکل گرفته بود و دیمون، نتلز را به بسترِ خود راه داده بود. اما روایتِ دیگری می‌گوید نتلز درواقع دخترِ حرامزاده‌ی دیمون بوده است. در این روایت آمده که: «دیمون همان‌گونه به نتلز محبت می‌کرد که مردی ممکن است به دخترش محبت کند.» او آدابِ معاشرت را به نتلز می‌آموخت و هدایای ارزشمندی، از آینه‌ای با روکشِ نقره گرفته تا چکمه‌های چرمیِ سوارکاری، برایش تهیه می‌کرد.

سریال تلاش می‌کند این تنش را ایجاد کند که: «اگر رینیرا بفهمد سوارِ گوسفنددزد که به‌طور غیرمستقیم باعث مرگِ جیس شده، در واقع رِیناست، چه خواهد کرد؟» اما مسئله اینجاست که من، دست‌کم با شخصیتی که سریال تا امروز از رینیرا ساخته، نمی‌توانم این تهدید را جدی بگیرم

درنهایت، مهم نیست کدام روایت حقیقت دارد. آنچه اهمیت دارد این است که همین رابطه‌ی نزدیک، هر ماهیتی که داشته باشد، شکافی عمیق میانِ دیمون و رینیرا ایجاد می‌کند. فعلاً نمی‌توانم واردِ جزئیات شوم و توضیح بدهم دقیقاً چه اتفاقاتی این فاصله را به وجود می‌آورند، چون سریال هنوز به آن نقطه نرسیده و در اپیزودهای آینده درباره‌اش صحبت خواهیم کرد. اما کاری که سریال از همین حالا انجام داده، این است که به‌جای نتلز، از رِینا برای ساختنِ همان شکاف استفاده می‌کند. از آن‌جا که رینیرا گوسفنددزد را عاملِ مرگِ جِیس می‌داند، دیمون حالا در موقعیتی قرار گرفته که باید میانِ همسرش و دخترش یکی را انتخاب کند. به بیانِ دیگر، سریال همان کارکردِ دراماتیکی را که در کتاب بر عهده‌ی نتلز بود، این‌بار به رِینا سپرده است.

اما چرا فکر می‌کنم در این خط داستانی شاهد بزرگ‌ترین ایرادِ فصل سوم هستیم؟ تا اینجا سعی کرده‌ام «خاندان اژدها» را تا حدِ امکان به‌عنوانِ یک اثرِ مستقل ارزیابی کنم. از نظرِ من، تا وقتی که سریال ــ چه از نظرِ غنای دراماتیک و چه از نظرِ غنای تماتیک ــ روی پای خودش بایستد، تفاوت‌هایش با کتاب الزاماً مشکل‌ساز نیستند. اما این اپیزود، برای اولین‌بار، باعث شد احساس کنم یکی از تغییراتِ سریال نسبت به کتاب به یک ضعفِ دراماتیک تبدیل شده است. سریال تلاش می‌کند این تنش را ایجاد کند که: «اگر رینیرا بفهمد سوارِ گوسفنددزد که به‌طور غیرمستقیم باعث مرگِ جیس شده، در واقع رِیناست، چه خواهد کرد؟» اما مسئله اینجاست که من، دست‌کم با شخصیتی که سریال تا امروز از رینیرا ساخته، نمی‌توانم این تهدید را جدی بگیرم. دلیلش هم ساده است: رینیرا در سریال، به‌مراتب بخشنده‌تر و خویشتن‌دارتر از همتای کتابیِ خودش است. او با آلیسنت رفتاری محترمانه‌تر و انسانی‌تر دارد. لُرد کورلیس را به‌خاطرِ حرامزاده خواندنِ فرزندانش در ملأعام مجازات نمی‌کند. برخلافِ توصیه‌ی اطرافیان، حاضر می‌شود از جانِ دِیرونِ قُلابی بگذرد و او را به دیوار بفرستد. حتی اعدامِ آتو های‌تاور، مغزمتفکرِ تمامِ این درگیری‌ها، را هم با اکراه، گریه‌و‌زاری و تحتِ‌فشارِ دیمون انجام می‌دهد.

تا اینجای داستان، این تصویر از رینیرا برای من کاملاً منسجم و باورپذیر بوده است. برای همین، باور کردنِ این‌که همین رینیرا، اگر بفهمد رِینا سوارِ گوسفنددزد است و این ماجرا به مرگِ جیس انجامیده، او را به مرگ محکوم کند یا مجازاتی مشابه برایش در نظر بگیرد، برایم دشوار است. رینیرا‌یی که سریال به ما شناسانده، اگر هم نتواند رِینا را ببخشد، احتمالاً در بدترین حالت با او همان رفتاری را خواهد کرد که حالا با بِیلا می‌کند: با او قهر می‌کند و رفتارِ سردی با او خواهد داشت. اما این‌که بخواهد جانِ رِینا را بگیرد، با شخصیتی که تاکنون از او دیده‌ایم، هم‌خوانی ندارد. از این زاویه، تصمیمِ رِینا برای نرفتن به باراندازِ پادشاه و ماندن در تبعید، کاملاً منطقی است. او آن‌قدر احساسِ گناه می‌کند که نمی‌تواند با رینیرا روبه‌رو شود و تنهایی و آوارگی را بهایی می‌داند که باید برای کاری که کرده بپردازد.

اما بخشِ غیرقابل‌باورِ ماجرا برای من، تصمیمِ دیمون است. این‌که او مطمئن باشد رینیرا هرگز توانِ بخشیدنِ رِینا را ندارد و به همین دلیل ناچار شود یک چوپانِ بی‌گناه را بکشد، سرِ او را به‌جای سرِ سوارِ گوسفنددزد جا بزند و به رینیرا دروغ بگوید. اگر قرار بود رِینا نتواند خودش حقیقت را بگوید، به‌نظرم با توجه به شناختی که هم ما و هم دیمون از رینیرا داریم، تصمیمِ طبیعی‌تر این بود که خودِ دیمون حقیقت را با او در میان بگذارد؛ این‌که رِینا را پیدا کرده، او سوارِ گوسفنددزد است، اما آن‌قدر از آنچه رخ داده عذابِ وجدان دارد که جرئتِ روبه‌رو شدن با رینیرا را ندارد. به بیانِ دیگر، رینیرا در این نقطه از داستان، دست‌کم در نسخه‌ی سریال، آن‌قدر از نظرِ روانی باثبات‌تر و از نظرِ اخلاقی خودآگاه‌تر ترسیم شده که شخصاً نمی‌توانم بپذیرم او حاضر باشد جانِ رِینا را به خطر بیندازد. به همین دلیل، برخلافِ بسیاری از تنش‌های دیگرِ این اپیزود، این یکی برای من آن وزنِ دراماتیکی را که سریال انتظار دارد، پیدا نکرد.

اما از دیمون و رِینا که بگذریم، یکی دیگر از افشاهای قابل‌بحثِ این اپیزود بارداربودنِ هلیناست. نکته‌ی اول این است که در کتاب، هلینا در واقع سه فرزند دارد. کوچک‌ترینِ آن‌ها پسری به نامِ مِیلور است. حذفِ میلور از سریال یکی از مهم‌ترین تغییراتی بود که نارضایتی و دلخوریِ جُرج مارتین را برانگیخت. بخشی از این نارضایتی به این دلیل بود که با حذفِ میلور، ماجرای «خون و پنیر» آن تأثیرِ دراماتیک و هولناکی را که در کتاب دارد، از دست داد. در کتاب، قاتلانْ هلینا را وادار می‌کنند از میانِ دو پسرش یکی را برای مرگ انتخاب کند؛ در‌حالی‌که در سریال، این موقعیت به‌شدت تضعیف شده و قاتلان فقط از او می‌پرسند کدام‌یک از بچه‌ها دختر است و کدام‌یک پسر. اما این تنها دلیلِ ناراحتیِ مارتین نبود. دلیلِ مهم‌تر این است که میلور در ادامه‌ی داستان، نقشی اساسی در مسیرِ رواییِ چندین شخصیت، از جمله هلینا و دِیرون، ایفا می‌کند. حالا به نظر می‌رسد سریال با بارداربودنِ هلینا قصد دارد، هرچند با تأخیر، میلور را وارد داستان کند. البته ماجرای «خون و پنیر» دیگر قابلِ ترمیم نیست؛ آن فرصت از دست رفته است. اما در مقطعِ فعلی، مهم‌ترین نقشی که تولدِ پسرِ هلینا می‌تواند ایفا کند، ایجادِ یک مدعیِ تازه برای تختِ آهنین است.

تا پیش از این، اگر اگان می‌مُرد، ایموند، برادرِ کوچک‌ترش، وارثِ او محسوب می‌شد. اما حالا با به دنیا آمدنِ پسری از اگان، معادله کاملاً تغییر می‌کند و رینیرا با تهدیدی تازه روبه‌رو می‌شود. اتفاقاً در همین اپیزود، رینیرا به آلیسنت می‌گوید: «می‌دانی که من از جانِ دِیرون می‌گذشتم.» این جمله انگار دارد واکنشِ آینده‌ی او به خبرِ تولدِ پسرِ اگان را زمینه‌چینی می‌کند. اگر رینیرا بفهمد اگان صاحبِ پسری شده، آیا باز هم حاضر خواهد بود از جانِ او بگذرد؟ این افشا ظرفیتِ دراماتیکِ بسیار بالایی دارد. چون حتماً یادتان هست وقتی رینیرا فهمید دیمون بدونِ اجازه‌ی او قاتلانی را برای کشتنِ فرزندِ خردسالِ هلینا فرستاده، به‌شدت شوکه، منزجر و وحشت‌زده شد. چیزی که بیش از همه رینیرا را آزار می‌داد، فقط خودِ قتل نبود؛ بلکه این بود که دیگران باور کرده بودند او، به‌عنوانِ مادری که خودش داغِ از دست دادنِ فرزند را چشیده، آن‌قدر سنگدل است که بتواند فرمانِ قتلِ کودکِ بی‌گناهِ هلینا را صادر کند. به همین دلیل، سریال حالا می‌تواند او را در یکی از جذاب‌ترین موقعیت‌های دراماتیکِ ممکن قرار بدهد: چه می‌شود اگر همان رینیرا که روزی از قتلِ یک کودک به‌شدت منزجر شده بود و آن جنایت را محکوم می‌کرد، حالا به نقطه‌ای برسد که برای تثبیتِ سلطنتش، هیچ راهی جز کشتنِ وارثِ خردسالِ اگان نداشته باشد؟

نکته‌ی مهم اینجاست که وقتی در پایانِ فصلِ دوم، رینیرا و آلیسنت به توافق رسیدند ــ این‌که آلیسنت دروازه‌های باراندازِ پادشاه را به روی او بگشاید و در مقابل، رینیرا هم متعهد شود به‌جز اگان، به فرزندان و نوه‌های آلیسنت آسیبی نرساند ــ هنوز اگان هیچ وارثِ پسری نداشت. بنابراین، اگر سریال واقعاً قصد داشته باشد مِیلور را با این تغییر وارد داستان کند، آن توافق را وارد مرحله‌ای کاملاً تازه و پیچیده‌ای خواهد کرد. در چنین شرایطی، رینیرا باید میانِ وفاداری به قولی که داده و ضرورت‌های سیاسیِ حفظِ تاج‌وتخت یکی را انتخاب کند. چون دیگر کشتنِ اگان به‌تنهایی کافی نیست؛ تا زمانی که وارثِ او زنده باشد، ادعای سبزها بر تختِ آهنین هم زنده خواهد ماند. به بیانِ دیگر، برای تثبیتِ جایگاهِ رینیرا، حالا حذفِ وارثِ اگان هم به یک ضرورتِ سیاسی تبدیل می‌شود. از همین منظر، بارداربودنِ هلینا می‌تواند دوباره تنش را به رابطه‌ی رینیرا و آلیسنت بازگرداند. در وضعیتِ فعلی، این دو عملاً اصطکاکِ خاصی با یکدیگر ندارند. نه آلیسنت دیگر تهدیدی جدی برای رینیرا محسوب می‌شود و نه رینیرا خطری فوری برای آلیسنت است. حتی می‌بینیم که رینیرا انگشترِ آتو را به او بازمی‌گرداند؛ حرکتی که نشان می‌دهد رابطه‌ی آن‌ها، دست‌کم در ظاهر، از مرحله‌ی دشمنیِ مطلق عبور کرده است. اما اگر آلیسنت تلاش کند بارداریِ هلینا را پنهان نگه دارد و این راز سرانجام به گوشِ رینیرا برسد، همه‌چیز می‌تواند دوباره تغییر کند. چون با تولدِ یک وارثِ تازه برای اگان، توافقی که این دو زن با یکدیگر بسته بودند، دیگر به‌سادگی قابلِ‌اجرا نخواهد بود. همین مسئله می‌تواند بی‌اعتمادیِ پنهان میانِ آن‌ها را دوباره شعله‌ور کند و رابطه‌ای را که تازه به تعادلی شکننده رسیده، بار دیگر به میدانِ کشمکش تبدیل کند.

نظرات