نقد سریال خاندان اژدها | فصل سوم، قسمت پنجم
اپیزود پنجمِ فصل سومِ «خاندان اژدها»، «سرکوبنشده و سرخمنکرده» نام دارد که درواقع ارجاعی است به شعارِ خاندان مارتل: «سرکوبنشده، سرخمنکرده و شکستهنشده». این شعار در طولِ این اپیزود، وضعیتِ چندین شخصیتِ مختلف را به شیوههای گوناگون بازتاب میدهد؛ اما شاید این مضمون بیش از هرکسِ دیگری دربارهی اورموند هایتاور صدق کند؛ مردی که برای رویارویی با جبههی رینیرا به استراتژیای متوسل شده که ریشه در تجربهی تاریخیِ مردمانِ دورن دارد. در اواخرِ این اپیزود، دیمون به رینیرا یادآوری میکند که مشروعیتِ او تا حدِ زیادی از قدرتش بهعنوانِ یک ملکهی اژدهاسوار سرچشمه میگیرد. نکتهی جالب اینجاست که اورموند هایتاور، با وجودِ نفرتی که از تارگرینها دارد، در این زمینه با دیمون همنظر است؛ او نیز بهخوبی میداند که قدرتِ واقعیِ خاندانِ تارگرین از پیوندشان با اژدهایان میآید.
در اپیزودِ قبل، آلیسنت در توصیفِ اورموند گفت: «او یک دانشپژوه است که به مطالعهی تاریخ علاقه دارد.» اما این اپیزود نشان میدهد که چرا همین علاقه به تاریخ میتواند به سلاحی خطرناک تبدیل شود. زیرا متوجه میشویم قهرمان، الگو و سرمشقِ اورموند هایتاور کسی نیست جز شاهدخت مِریا مارتل؛ فرمانروای دورن که در زمانِ فتحِ وستروس بهدستِ اِگان فاتح، زنی سالخورده و نابینا بود. اورموند مِریا مارتل را تحسین میکند، چون او تنها فرمانروای وستروس بود که توانست دربرابرِ قدرتِ اِگان فاتح تسلیم نشود و سر خم نکند. اژدهایانِ اِگان و خواهرانش قواعدِ سنتیِ جنگ را برای همیشه تغییر داده بودند. رویاروییِ مستقیمِ پیادهنظام و سوارهنظام با اژدهایان در میدان نبرد به نابودیِ تمامعیارِ آنها منجر میشد. حتی پناهگرفتن پشتِ دیوارهای بلندِ قلعهها نیز راهحلِ مطمئنی نبود؛ سرنوشتِ هَرنِ سیاه و قلعهی عظیمِ هَرنهال نشان داد که وقتی آتشِ اژدها میتواند سنگهایِ مقاومترین دژِ وستروس را ذوب کند، دیگر هیچ قلعهای نمیتواند امنیتِ مطلق فراهم کند.
به همین دلیل، استراتژیِ مِریا مارتل این بود که از هرگونه رویاروییِ مستقیم با اژدهایانِ اگان خودداری کند. هربار که اژدهایانِ اگان و خواهرانش به یکی از شهرهای دورن حمله میکردند، با شهری خالی از مدافعان روبهرو میشدند؛ چون جنگجویانِ دورنی پیش از رسیدنِ آنها عقبنشینی کرده و در میانِ پهنههای گستردهی بیابانهای دورن پنهان شده بودند. در این شهرها، تنها زنانِ سالخورده و کودکان باقی مانده بودند. دورنیها بهجای جنگیدن در نبردی که پیروزی در آن تقریباً غیرممکن بود، تصمیم گرفتند منابعِ خودشان را نابود کنند. آنها محصولاتِ کشاورزی را سوزاندند و چاههای آب را مسموم کردند تا سپاهِ اگان در سرزمینی بیگانه، با بحرانِ تأمینِ آب و آذوقه روبهرو شود. حتی زمانی که اگان و خواهرانش شهری را فتح میکردند، پیروزیشان پایدار نبود. آنها برای ادارهی این مناطق، نیروها، شوالیهها و فرماندارانی را منصوب میکردند تا به نامِ پادشاه حکومت کنند؛ اما بهمحضِ بازگشتِ اگان و خواهرانش به پایتخت، جنگجویانِ دورنی دوباره از درونِ کویر بازمیگشتند، نیروهای تارگرینها را از میان برمیداشتند و کنترلِ شهرهای فتحشده را پس میگرفتند.
نکتهی قابلتوجه شیوهای است که اورموند از مِریا مارتل تمجید میکند. او تأکید میکند که مِریا «تنها» زنی در تاریخ بوده که از نبوغِ نظامی برخوردار بوده است. او با این توصیف، مِریا را به استثنایی بیهمتا تبدیل میکند؛ چون اگر بپذیرد که زنان نیز میتوانند بهطورِ کُلی از استعدادِ فرماندهی و هوشِ نظامی برخوردار باشند، ناگزیر باید این احتمال را هم بپذیرد که رینیرا نیز میتواند فرمانروایی شایسته باشد
مِریا مارتل با تاکتیکهای چریکیِ خود، نقطهضعفِ اژدها را بهعنوانِ یک سلاحِ جنگی آشکار کرد. او نشان داد که قدرتِ اژدها تنها زمانی معنا دارد که هدفی برای نابودکردن وجود داشته باشد؛ چون اگر نتوانی دشمن را وادار کنی در میدانِ نبرد ظاهر شود، حتی قدرتمندترین اژدها نیز به سلاحی ناکارآمد تبدیل میشود. دورنیها ثابت کردند که بهترین راهِ مقابله با اژدها، نه ایستادن دربرابرِ آن، بلکه جنگیدن از دلِ سایههاست. حالا اورموند هایتاور نیز در موقعیتی مشابه قرار دارد. او بهعنوانِ کسی که تاریخ را مطالعه کرده، بهخوبی میداند رویاروییِ مستقیم با اژدهایانِ رینیرا چیزی جز نابودیِ کامل برای او به همراه نخواهد داشت. به همین دلیل، استراتژیِ او نیز بر پایهی جنگِ غیرمستقیم بنا شده است. در وهلهی اول، اورموند از مردمِ بیگناهِ تامبلتون بهعنوانِ سپرِ انسانی استفاده میکند؛ زیرا میداند رینیرا حاضر نیست برای کشتنِ او، جانِ غیرنظامیان را قربانی کند.
او درواقع اصولِ اخلاقیِ دشمنش را به یک ابزارِ نظامی تبدیل میکند. حتی اگر رینیرا حاضر شود غیرنظامیانِ تامبلتون را قربانی کند، باز هم اورموند به هدفش رسیده است؛ چون چنین تصمیمی، در چشمِ مردمِ وستروس، شایستگیِ او برای فرمانروایی را زیرِ سؤال میبرد و تصویری از او بهعنوانِ ملکهای بیرحم و نالایق به جا میگذارد. در وهلهی دوم، میبینیم که شبکهی جاسوسیِ اورموند در قلبِ باراندازِ پادشاه فعال است و تلاش میکند حکومتِ رینیرا را از درون تضعیف کند. از نوشتنِ شعارِ «ملکهی حرامزادهها» روی دیوارهای شهر ــ که رینیرا را وادار به واکنشی خشونتآمیز میکند ــ گرفته تا استخدامِ افرادی برای ترورِ نگهبانانِ رَداطلاییِ شهر، همه بخشی از جنگی است که هدفش ضربهزدن به مشروعیتِ رینیراست، نه شکستدادنِ او در میدانِ نبرد. همچنین، حتی اگر در ادامه مشخص شود که دستِ سپتونِ اعظم نیز با اورموند در یک کاسه است و او تحتِ نفوذِ هایتاورها از تدهین کردن و بهرسمیتشناختنِ مذهبیِ رینیرا خودداری کرده، چندان تعجب نمیکنم.
بنابراین، آنچه اکنون در «خاندان اژدها» میبینیم، صرفاً یک جنگِ نظامی نیست؛ بلکه جنگی بر سرِ افکارِ عمومی و مشروعیت است. این سریال از همان ابتدا بیش از آنکه دربارهی پیروزی در میدانِ نبرد باشد، دربارهی پیروزی در «جنگِ ظواهر» بوده است؛ اینکه مردم براساسِ ظواهر چه کسی را فرمانروایِ برحق میدانند. برای نمونه، در ماجرای تاجگذاریِ اگان در اپیزودِ نهمِ فصلِ اول، کتاب به نکتهی مهمی اشاره میکند: «تمامِ نشانههای قابلمشاهدهی مشروعیت در اختیارِ اگان بود. او بر تختِ آهنین نشسته بود، در قلعهی سرخ اقامت داشت، تاجِ اگانِ فاتح را بر سر گذاشته بود، شمشیرِ فاتح را به کمر بسته بود و سپتونِ اعظم در برابرِ هزاران نفر او را تدهین کرده بود. استادِ اعظم، اُروایل، در کنارش ایستاده بود و لُرد فرماندهی گاردِ شاهی تاج را بر سرش نهاده بود. افزون بر همهی اینها، او مرد بود؛ ویژگیای که در نگاهِ بسیاری، او را پادشاهِ برحق و رینیرا را غاصب جلوه میداد.»
دقیقاً از همین زاویه میتوان اقدامِ اورموند در این اپیزود را نیز فهمید. وقتی او دستور میدهد چهرهی دیرون بر سکهها ضرب شود، فقط در حالِ تولیدِ پول نیست؛ بلکه مشغولِ تولیدِ مشروعیت است. اورموند با این کارش دارد جنگِ «برندسازی» را برنده میشود. مسئله فقط این نیست که شبکهی جاسوسانِ او در قلبِ باراندازِ پادشاه فعالیت میکند؛ مسئله این است که هزینهی این عملیات را با سکههایی میپردازد که چهرهی پادشاهِ برحق بر آنها نقش بسته است. اهمیتِ این موضوع زمانی بیشتر آشکار میشود که وضعیتِ اقتصادیِ بدِ جبههی رینیرا را در نظر بگیریم. پس از فتحِ باراندازِ پادشاه، او خزانهای تقریباً خالی را به ارث برده است؛ آنقدر خالی که حتی برای ادارهی حکومت با مشکل روبهروست و ناچار میشود دیمون را نزدِ بانو جِین اَرِن بفرستد تا از او درخواستِ کمکِ مالی کند. کمبودِ طلا حتی پرداختِ دستمزدِ نگهبانانِ رَداطلایی را نیز با بحران مواجه کرده است.
بااینحال، این نکته قابلتوجه است که اورموند و دِیرون مشغولِ بازی کردنِ نوعی بازیِ «شطرنج»گونه به اسم «سیواس» هستند. جُرج مارتین این بازی را برای دنیای «نغمهی یخ و آتش» خلق کرده است؛ این بازی از دَه نوع مهرهی متفاوت تشکیل شده که هرکدام تواناییها و ویژگیهای مخصوصِ خود را دارند. نکتهی معنادار اینجاست که دیرون با استفاده از مهرهی «اژدها» اورموند را شکست میدهد؛ اتفاقی که برای لحظهای او را خشمگین میکند. بنابراین، با وجودِ تمامِ حرفهایی که اورموند دربارهی قدرتِ اژدهایان میزند، این سکانس یادآوری میکند که او هنوز هم قدرتِ تعیینکنندهی آنها را دستکم میگیرد. درواقع، در نقدِ اپیزودِ گذشته به این نکته اشاره کردم که توصیهی اورموند به دیرون ــ اینکه باید پیوندِ ذهنیاش با اژدهایش را سرکوب کند ــ در تضادی آشکار با یکی از مهمترین واقعیتهای جهانِ «نغمهی یخ و آتش» قرار دارد. همانطور که رِینا دربارهی گوسفنددزد میگوید، اژدها برای اژدهاسوار صرفاً یک سلاح یا حیوانِ دستآموز نیست؛ بلکه بخشی جداییناپذیر از وجودِ اوست. به همین دلیل، اصرارِ اورموند بر سرکوبِ این پیوند، بیش از هر چیز نشان میدهد که او هنوز ماهیتِ واقعیِ رابطهی میانِ اژدها و اژدهاسوار را درک نکرده است.
نکتهی جالبِ دیگرِ سکانسِ گفتوگویِ اورموند و دیرون، شیوهای است که اورموند تحسینش از مِریا مارتل را بیان میکند. نخست اینکه، مِریا پیش از هر چیز یک دورنی است؛ مردمی که قرنها از دشمنانِ سنتیِ ناحیهی ریچ، زادگاهِ خاندانِ هایتاور، به شمار میرفتند. اما تناقضِ اصلی جای دیگری است. قوانینِ جانشینی در دورن با سایرِ نقاطِ وستروس تفاوت دارد. طبقِ سنتِ رُویناری، میانِ پسر و دختر هیچ تفاوتی در ارثبری وجود ندارد و فرزندان، صرفنظر از جنسیت، به ترتیبِ تولد وارث میشوند. یعنی فرزندِ بزرگتر، چه پسر باشد و چه دختر، در اولویتِ جانشینی قرار میگیرد. به بیانِ دیگر، اگر اورموند خود در دورن متولد شده بود، اساساً نمیتوانست مشروعیتِ فرمانرواییِ رینیرا را به چالش بکشد؛ چون در نظامِ حقوقیِ دورن، جانشینیِ او نه یک استثنا، بلکه امری کاملاً طبیعی و قانونی محسوب میشد.
نکتهی قابلتوجهِ دیگر، شیوهای است که اورموند از مِریا مارتل تمجید میکند. او تأکید میکند که مِریا «تنها» زنی در تاریخ بوده که از نبوغِ نظامی برخوردار بوده است. او با این توصیف، مِریا را به استثنایی بیهمتا تبدیل میکند؛ چون اگر بپذیرد که زنان نیز میتوانند بهطورِ کُلی از استعدادِ فرماندهی و هوشِ نظامی برخوردار باشند، ناگزیر باید این احتمال را هم بپذیرد که رینیرا نیز میتواند فرمانروایی شایسته باشد. از سوی دیگر، اورموند بر این نکته نیز تأکید میکند که خدایان، زیبایی را از مِریا دریغ کرده بودند. این تأکید اتفاقی نیست؛ بلکه پرده از جهانبینیِ زنستیزانهی او برمیدارد. از نگاهِ اورموند، یک زن نمیتواند هم زیبا باشد و هم از هوشِ سیاسی و نظامی برخوردار؛ گویی این دو ویژگی ذاتاً با یکدیگر ناسازگارند. به همین دلیل، برای آنکه بتواند نبوغِ مِریا را بپذیرد، ناچار است او را از یکی از ویژگیهایی که به زنان نسبت میدهد ــ یعنی زیبایی ــ تهی کند. در ذهنِ اورموند، زنِ باهوش فقط زمانی قابلقبول است که دیگر با تصویرِ متعارفِ او از «زنانگی» همخوانی نداشته باشد. بنابراین، هرچند اورموند از مِریا مارتل تمجید میکند، اما این تمجید را بهگونهای بیان میکند که جهانبینیِ نژادپرستانه و زنستیزانهاش دستنخورده باقی بماند. همینجاست که تناقضِ او آشکار میشود. الهامگرفتنِ اورموند از دورنیها فقط تا جایی ادامه دارد که به منافعِ سیاسی و نظامیِ خودش خدمت کند. او با اشتیاق از استراتژیِ جنگِ چریکی و نامتقارنِ مِریا مارتل الگوبرداری میکند، اما هرگز حاضر نیست دیگر جنبههای فرهنگِ دورنی را بپذیرد. بهعنوانِ مثال، اگر اورموند همانقدر که از تاکتیکهای نظامیِ دورن الهام میگیرد، قوانینِ جانشینیِ آن را نیز میپذیرفت، اساساً دلیلی برای به چالش کشیدنِ مشروعیتِ رینیرا وجود نداشت.
در پایانِ این سکانس، دِیرون از اورموند میپرسد: «پس من باید چه احساسی نسبت به مِریا مارتل داشته باشم؟ او قهرمان بود یا شرور؟» دِیرون این سؤال را میپرسد، چون تمجیدِ غیرمنتظره و نامرسومِ اورموند از یک دورنی، تصورِ پیشینِ او از دوست و دشمن را بههم ریخته است. اما اورموند از پاسخِ مستقیم طفره میرود؛ زیرا میداند که «قهرمان» و «شرور» مفاهیمی مطلق نیستند، بلکه بارِ معناییِ نسبی دارند. مِریا مارتل برای مردمِ دورن، فرمانروایی است که سرزمینش را از تجاوزِ بیگانگان نجات داد، اما از نگاهِ دشمنانش، کسی است که در برابرِ وحدتِ وستروس ایستادگی کرد. بنابراین، اینکه او قهرمان باشد یا شرور، نه به خودِ او، بلکه به این بستگی دارد که روایت را چه کسی تعریف میکند؛ اینکه ناظر اهلِ دورن باشد یا ریچ، و اینکه در جنگ در کدام سویِ میدان ایستاده باشد.
اما دلیلِ اصلیِ طفرهرفتنِ اورموند از پاسخ به سؤالِ دیرون، تناقضی است که هر دو پاسخ برای او ایجاد میکند. اگر بپذیرد که زنی مانند مِریا مارتل یک قهرمان بوده است، ناخواسته این امکان را نیز پذیرفته که یک زن میتواند فرمانروایی شایسته و فرماندهای موفق باشد. در آن صورت، یکی از مهمترین استدلالهای او علیه رینیرا ــ این ادعا که نشستنِ یک زن بر تختِ آهنین خلافِ سنت و نظمِ طبیعیِ وستروس است ــ اعتبارِ خود را از دست میدهد. اما اگر مِریا را یک شرور بنامد، باز هم در دامِ تناقض میاُفتد. در این صورت، دِیرون حق دارد بپرسد که چرا کسی را که شرور میداند، الگو و سرمشقِ نظامیِ خود قرار داده است. بنابراین، اورموند ترجیح میدهد اصلاً پاسخِ روشنی ندهد. سکوت، تنها راهی است که به او اجازه میدهد هم از نبوغِ نظامیِ مِریا بهره ببرد و هم جهانبینیِ زنستیزانه و ایدئولوژیکِ خود را حفظ کند، بیآنکه مجبور شود با تناقضهایش روبهرو شود.
در ادامهی این اپیزود، میبینیم که استراتژیِ جنگِ غیرمستقیمِ اورموند، چگونه رینیرا را از لحاظِ روانی پریشان کرده است. پیشتر دربارهی خودمنجیپنداریِ رینیرا صحبت کرده بودم؛ این باور که او خود را حاملِ رسالتی تاریخی و برگزیدهی نیروهایی فراتر از انسان میبیند. اما آنچه این سکانس را متمایز میکند، شکافی است که برای نخستینبار در این جهانبینی پدیدار میشود. رینیرا در این سکانس از خودِ جهان سردرگم و کلافه شده است. او نمیتواند بفهمد چرا فرمانرواییاش تا این اندازه دشوار، آشفته و پرهزینه از آب درآمده است. از نگاهِ او، آنچه رخ میدهد با تمامِ نشانههایی که پیشتر دریافت کرده، در تضاد است. او خود را وارثِ رؤیای اگانِ فاتح میداند؛ کسی که مسئولیتِ آمادهکردنِ جهان برای مقابله با زمستانِ آخرالزمانی بر دوشش گذاشته شده است. او همان کسی است که در لحظهی نیاز، خدایان اژدهایی تازه را برایشان فرستادند و او را از درماندگی نجات دادند، و همان کسی است که بدونِ نبردی بزرگ، دروازههای باراندازِ پادشاه به رویش گشوده شد تا بر تختِ آهنین بنشیند.
همهی این اتفاقها، در ذهنِ رینیرا، نشانههای تأیید و حمایتِ نیروهایی برتر بودند؛ نشانههایی که به او اطمینان میدادند مسیرِ هموارشده و درستی را طی میکند. اما اکنون، واقعیتِ حکومتِ او با این روایت همخوانی ندارد. بهجای آنکه جهان راه را برای فرمانروایِ برگزیده هموار کند، هر روز بحرانِ تازهای پیشِ رویش قرار میدهد. همین تضاد، آرامآرام یقینِ رینیرا را فرسوده میکند؛ زیرا او ناچار است با این پرسش روبهرو شود که اگر واقعاً از حمایتِ سرنوشت و خدایان برخوردار است، پس چرا همهچیز تا این اندازه دشوار پیش میرود؟ به همین دلیل است که رینیرا از دیمون میپرسد: «پس چرا خدایان به من پشت کردهاند؟» در نگاهِ اول، ممکن است این جمله نشانهی فروپاشیِ ایمانِ او به رسالتش به نظر برسد. اما واقعیت دقیقاً برعکس است. تنها چند لحظه بعد میگوید: «اگر این خواستِ آنهاست، پس چه کسی جرئت دارد سدِ راهِ من شود؟» این جمله منطقِ درونیِ خودمنجیپنداری را توصیف میکند. رینیرا نمیتواند بپذیرد که باورش به برگزیدهبودنش صرفاً یک برداشتِ شخصی بوده است. اگر چنین چیزی را قبول کند، باید با این حقیقت نیز روبهرو شود که تمامِ رنجهایی که تحمل کرده، تمامِ خونهایی که به خاطرِ رسیدنش به تختِ آهنین ریخته شده و مرگِ لوک و جِیس، هیچکدام معنای والاتری نداشتهاند؛ حتی فراتر از آن، باید بپذیرد که تصمیمهای هولناکی که به نامِ این رسالت گرفت نیز بیهوده بودهاند.
برای مثال، در اپیزودِ هفتمِ فصلِ قبل، او درها را به روی بذرهای اژدها بست و آنها را آگاهانه در معرضِ مرگی دستهجمعی قرار داد؛ تنها با این امید که شاید یکی از آنها بتواند با یکی از اژدهایانِ بیسوار پیوند برقرار کند. رینیرا این قربانیکردنِ انسانها را نه از سرِ قساوت، بلکه به این دلیل توجیه میکرد که خود را در حالِ انجامِ مأموریتی بزرگتر میدید. اگر امروز بپذیرد که آن رسالت از همان ابتدا توهمی بیش نبوده است، ناچار خواهد شد اعتراف کند که آن انسانها بیهیچ ضرورتی جان باختند. درست به همین دلیل، هرچه جهان بیشتر در برابرِ رینیرا مقاومت میکند، او بیش از پیش به رسالتِ خود چنگ میزند. هر شکست، هر مانع و هر رنج، بهجای آنکه ایمانش را تضعیف کند، برایش به آزمونی الهی تبدیل میشود؛ آزمونی که فقط یک برگزیده باید از آن عبور کند. در این صورت، خطری که رینیرا را تهدید میکند این است که در یک چرخهی باطلِ بیپایان از ریختنِ خونهای جدید برای توجیه خونهای ریختهشدهی قبلی گرفتار شود.
رینیرا نمیتواند بپذیرد که باورش به برگزیدهبودنش صرفاً یک برداشتِ شخصی بوده است. اگر چنین چیزی را قبول کند، باید با این حقیقت نیز روبهرو شود که تمامِ رنجهایی که تحمل کرده و مرگِ لوک و جِیس، هیچکدام معنای والاتری نداشتهاند
اما چیزی که رینیرا را از نظرِ روانی بیثباتتر و آسیبپذیرتر کرده، تغییرِ ماهیتِ تهدیدی است که با آن روبهرو شده. در گذشته، دشمن برای او چهرهای مشخص داشت. او میتوانست به ایموند و ویگار اشاره کند و با خودش بگوید: تا زمانی که بتوانم اژدهایانِ بیشتری در اختیار داشته باشم، تا زمانی که بتوانم ویگار را از میدان خارج کنم، پیروزی همچنان ممکن است. تهدیدِ گذشته، هرچقدر هم عظیم و مرگبار بود، دستکم ملموس بود؛ چیزی که میشد آن را دید، اندازه گرفت و برای مقابله با آن نقشه کشید. اما با ورودِ اورموند به بازی، ماهیتِ جنگ تغییر کرده است. دشمن اکنون شبکهای پنهان و شبحوار از توطئهها، شایعات و حملاتِ نامرئی است که از درونْ قلمروِ رینیرا را تضعیف میکند.
خودِ رینیرا در توصیفِ آن میگوید: «چیزی علیهِ من میجُنبد. چیزی کمینکرده، چیزی بیشکل. حضورِ شومش را حس میکنم؛ پیشآگاهیِ سردی که رهایم نمیکند.» رینیرا حق دارد که دچار بدگمانی و پارانویا شود. معمولاً وقتی کسی را پارانوئید توصیف میکنیم، منظور این است که او از تهدیدی خیالی میترسد؛ از چیزی که وجودِ خارجی ندارد و تنها محصولِ ذهنِ خودش است. اما وضعیتِ رینیرا متفاوت است؛ ترسهای او بر پایهی واقعیت شکل گرفتهاند. او واقعاً در محاصرهی توطئهها و دشمنانی قرار دارد که از هر راهی برای تضعیفِ جایگاهش استفاده میکنند. و احتمالاً این وضعیت در ادامه نیز شدیدتر خواهد شد. افشای اجتنابناپذیرِ دروغِ دیمون دربارهی هویتِ سوارِ گوسفنددزد، دیر یا زود اعتمادِ او را به همسرش متزلزل خواهد کرد. از سوی دیگر، در همین اپیزود میبینیم که میساریا نیز تصمیم میگیرد حقیقتِ بارداریِ هلینا را از رینیرا پنهان کند.
عنوانِ این اپیزود، «سرکوبنشده و سرخمنکرده»، وضعیتِ کریستون کول را نیز بهخوبی توصیف میکند. همانطور که در نقدِ اپیزودِ قبل هم اشاره کردم، کریستون کول فرزندِ عوامزادهی مباشرِ لُردِ بلکهیون، مقرِ خاندانِ دونداریون، است. او نه وارثِ سرزمینی است، نه قلعهای دارد و نه از عنوانی اشرافی برخوردار است. تمامِ آنچه در زندگی به آن تکیه کرده، تمام سرمایهاش، تمام آنچه مایهی افتخارش بوده، شرافتِ شخصی و مهارتِ بینظیرش در شمشیرزنی و نیزهداری بوده است. بااینحال، سرنوشتِ کریستون کول بهگونهای رقم خورد که او را با بحرانی اگزیستانسیال روبهرو کرد. از یک سو، او به این نتیجه رسید که در وفاداری به سوگندهایش بهعنوانِ یکی از اعضای گاردِ شاهی شکست خورده است؛ نخست، زمانی که جافری لانموث، معشوقِ لینور ولاریون، را در جشنِ عروسیِ رینیرا به قتل رساند و بلافاصله، از شدتِ عذابِ وجدان، تصمیم گرفت به زندگیِ خود پایان دهد. بارِ دیگر، در شبی که پسرِ اگان و هلینا به قتل رسید، او بهجای انجامِ وظیفه، مشغولِ معاشقه با آلیسنت بود.
علاوهبراین، نبردِ روکسرِست او را با حقیقتی تلختر نیز روبهرو کرد. او از نزدیک دید که در جنگِ اژدهایان، انسانهای عادی چیزی بیش از گردوغباری زیرِ پایِ این موجوداتِ عظیم نیستند. آن نبرد به کریستون کول فهماند که تمامِ مهارتش در شمشیرزنی، تمامِ شجاعتش و حتی تمامِ افتخاراتِ نظامیاش، در برابرِ آتشِ اژدهایان تقریباً هیچ ارزشی ندارند. این آگاهی، بنیانِ جهانبینیِ او را متزلزل کرد و بحرانِ وجودیاش را عمیقتر از همیشه ساخت. بنابراین، در این اپیزود کریستون کول سرانجام حقیقت را به گواِین هایتاور اعتراف میکند. او بهخوبی میداند که اگر با نیروهای سرزمینِ رودخانه و گرگهای زمستان روبهرو شود، هیچ شانسی برای پیروزی نخواهد داشت؛ بااینحال، هیچ قصدی برای عقبنشینی ندارد. نه از آن رو که دچارِ توهمِ پیروزی شده یا احمقانه گمان میکند میتواند در نبردی که دشمن از نظرِ تعداد چندین برابرِ او نیرو دارد، پیروز شود؛ بلکه دقیقاً برعکس، او با آگاهیِ کامل میداند که سپاهش را بهسوی مرگی حتمی هدایت میکند.
بااینحال، او همچنان بر پیشروی اصرار میورزد؛ زیرا احساس میکند تنها چیزی که برایش باقی مانده، این است که شمشیربهدست در میدانِ نبرد جان بدهد. از نگاهِ کریستون، تنها راهِ حفظِ آخرین بقایای هویتش بهعنوانِ یک شوالیه، دستیابی به مرگی خونین و شکوهمند است؛ مرگی چنان قهرمانانه که آوازخوانان تا سالها بعد، دلاوریاش را در ترانههایشان روایت کنند و بانوانِ اشرافزاده، بهویژه آلیسنت، از شنیدنِ سرگذشتِ تراژیکاش اشک بریزند. چنین پایانی، از نگاهِ او، آخرین فرصت برای بازپسگرفتنِ اختیارِ سرنوشتش است؛ دهنکجیِ نهایی به تمامِ کسانی که در سراسرِ زندگی، او را به مهرهای در بازیِ خودشان تبدیل کردند. آنچه اژدهایان در نبردِ روکسرِست از کریستون کول گرفتند، فقط بخشی از سپاهش نبود؛ آنها تصورِ او از جنگ و مرگی قهرمانانه را نیز نابود کردند. او در آن میدان با سربازانی روبهرو شد که پیش از آنکه حتی فرصتِ کشیدنِ شمشیر یا دفاع از خود را پیدا کنند، درونِ زرههایشان به خاکستر تبدیل شدند. مردانی را دید که هنگامِ فرار، زیرِ دستوپای اژدهایان له شدند و جان دادند. او دید که سپرها، زرهها و تمامِ فضیلتهای جنگاوری، در برابرِ آتش و خونِ سیاهِ سوزانِ اژدهایان، هیچ ارزشی ندارند و نمیتوانند حتی برای لحظهای از صاحبانشان محافظت کنند.
به همین دلیل، بحرانِ کریستون این است که او ایمانش را به همان تصویرِ شاعرانه از جنگ از دست داده که تمامِ زندگیاش بر پایهی آن بنا شده بود. دیگر حتی «مرگِ باشکوه» نیز در عصرِ اژدهایان ممکن نیست. در عصرِ اژدهایان، مردان پیش از آنکه حتی فرصتی برای اثباتِ دلاوری و شجاعتِ خود پیدا کنند، به مرگی دردناک محکوم میشوند. اما فاجعه فقط در مرگِ آنها نیست؛ فاجعه در بیهودگیِ آن مرگ است. در چنین جنگی، این شمشیرِ جنگجویان نیست که سرنوشتِ نبرد را رقم میزند، بلکه آتشِ اژدهایان است. پیروزی و شکست، نه به شجاعتِ مردان، بلکه به قدرتِ موجوداتی وابسته است که از فرازِ آسمان مرگ را بر میدانِ نبرد فرو میریزند. در جهانی با چنین قواعدی، قهرمانیِ انسانی دیگر تعیینکننده نیست؛ بلکه به حاشیه رانده شده و تقریباً بیمعنا شده است. در حضورِ اژدهایان، مردان دیگر شخصیتِ اصلی نخواهند بود. هیچکس دوست ندارد ترانهای دربارهی مردانی بشنود که از ابتدا هیچ شانسی برای بقا نداشتند. اما مشکل اینجاست که اگر کریستون کول فقط قرار بود خودش بهای این مرگطلبیِ پوچگرایانه را بپردازد، شاید میشد با انتخابش کنار آمد. واقعیت اما این است که او فرماندهی صدها سرباز است؛ مردانی که جانشان به تصمیمهای او گره خورده است. بنابراین، میلِ کریستون به مرگی باشکوه، دیگر فقط سرنوشتِ خودش را رقم نمیزند، بلکه همراهانش را نیز بهسوی مرگی ازپیشباخته و کاملاً غیرضروری میکشاند. تراژدیِ او دقیقاً از همینجا آغاز میشود: تلاشی برای بازیابیِ معنای زندگیِ خودش، به بهای نابودیِ زندگیِ دیگران.
چیزی که از لشکرِ کریستون کول در این اپیزود میبینیم، با وجودِ چند تغییرِ جزئی، به توصیفِ کتاب بسیار وفادار است. نخستین شباهت، وضعیتِ خودِ سپاه است. در کتاب میخوانیم که ارتشِ کریستون کول دیگر آن نیروی پرشمارِ آغازِ لشکرکشی نیست؛ مرگ، بیماری و فرارِ سربازان، صفوفِ نیروهایی را که از باراندازِ پادشاه حرکت کرده بودند، بهشدت فرسوده و کمتعداد کرده است. سریال نیز دقیقاً همین تصویر را به نمایش میگذارد؛ ارتشی خسته، تحلیلرفته و در آستانهی فروپاشی. شباهتِ دوم به تاکتیکهای جنگیِ نیروهای سرزمینِ رودخانه مربوط میشود. آنها بهجای رویاروییِ مستقیم، جنگی فرسایشی را در پیش گرفتهاند تا سپاهِ کریستون کول را پیش از آغازِ نبرد از پا درآورند. در کتاب، مردمِ سرزمینِ رودخانه تمامِ روستاهای واقع در مسیرِ پیشرویِ سپاه را به آتش میکشند تا دشمن نتواند به آذوقه دست پیدا کند. همزمان، لاشهی اسبها، گاوها و انسانها را در جویبارها، برکهها و چاههای آب میاندازند تا منابعِ آب را آلوده کنند و سپاهِ کریستون کول را از دسترسی به آبِ آشامیدنیِ سالم محروم سازند.
اما هولناکترین بخشِ ماجرا، جنگِ روانیِ آنهاست. نیروهای سرزمینِ رودخانه جنازههای زرهپوشِ کشتهشدگانِ نبردِ «خوراکماهی» را در مسیرِ حرکتِ سپاه کریستون کول رها میکنند؛ آنها حتی جنازههای زرهپوشِ کشتهشدگان را بهگونهای میچینند که انگار در میانهی یک ضیافت یا جشن نشستهاند؛ سپاهِ کریستون کول ناگهان در دلِ جنگل با منظرهای مواجه میشود که گویی از دلِ یک کابوس بیرون آمده است: جنازههایی که جمجمههایشان از زیرِ کلاهخودهای زنگزده با لبخندی وهمآلود به آنها خیره مانده و گوشتِ پوسیده و سبزرنگشان آرامآرام از استخوانهایشان جدا میشود؛ تصویری هولناک که سریال نیز آن را در پایانِ اپیزود با صحنهای که دیمون با آن مواجه میشود، به شکلی مشابه بازآفرینی میکند. این صحنه صرفاً نمایشِ چند جسد نیست؛ نوعی جنگِ روانی است. نیروهای سرزمینِ رودخانه با این نمایش به سپاهِ کریستون کول هشدار میدهند که اگر به پیشروی ادامه دهند، سرنوشتی بهتر از این مردگان در انتظارشان نخواهد بود. البته سریال برای رسیدن به همین هدف، برخی از جزئیاتِ تاکتیکهای جنگی را تغییر داده است. در کتاب، تمرکز بیشتر بر سوزاندنِ روستاها، نابود کردنِ آذوقه و آلوده کردنِ منابعِ آب است؛ اما در سریال، نیروهای سرزمینِ رودخانه با ریختنِ میخ در مسیرِ حرکت، اسبهای سپاهِ کول را از بین میبرند و سپس با تخریبِ پل، آنها را مجبور میکنند با مشقت و آشفتگی از رودخانه عبور کنند. در هر دو نسخه، هدف یکی است: فرسوده کردنِ دشمن پیش از آنکه حتی نبردِ اصلی آغاز شود.
سریال در این اپیزود، اِگان و اِیموند ــ دو برادرِ رقیب ــ را وارد سفری موازی میکند؛ هر دوی آنها اژدهایانشان را از دست دادهاند؛ هر دو، چه از نظرِ روانی و چه از نظرِ جسمانی، در موقعیتی شکننده و آسیبپذیر قرار گرفتهاند؛ و هر دو مورد حملهی کسانی قرار میگیرند که هویتِ واقعیشان را کشف کردهاند. حتی هر دو در این وضعیت به فردی پناه میبرند که مراقبتش کاملاً از سرِ فداکاری یا وفاداریِ خالص نیست. ایموند در هرنهال تحتِ مراقبتِ آلیس ریورز قرار میگیرد؛ زنی که رابطهاش با او تنها به درمان و دلسوزی محدود نمیشود و انگیزههای شخصی و مرموزِ خودش را دنبال میکند. در سوی دیگر، اگان نیز به لاریس استرانگ وابسته است؛ کسی که کمکهایش همواره با جاهطلبیها و محاسباتِ سیاسیِ خودش گره خورده است. یکی از تکنیکهای تکرارشوندهی داستانگوییِ جُرج مارتین در پرداختِ شخصیتهایش این است که او کاراکترهایش را بهشکلِ نمادین «فلج» میکند؛ یعنی دقیقاً همان ویژگیای را از آنها میگیرد که بیش از هر چیز هویتشان را تعریف میکند.
یکی از تکنیکهای تکرارشوندهی داستانگوییِ جُرج مارتین در پرداختِ شخصیتهایش این است که او کاراکترهایش را بهشکلِ نمادین «فلج» میکند؛ یعنی دقیقاً همان ویژگیای را از آنها میگیرد که بیش از هر چیز هویتشان را تعریف میکند
برای مثال، جیمی لنیستر که شهرتش را مدیونِ مهارتِ افسانهایاش در شمشیرزنی است، دستِ شمشیرزنش را از دست میدهد. سرسی لنیستر که غرور و قدرتش را تا حدِ زیادی از زیباییِ ظاهریاش میگیرد، با «پیادهروی شرم» تحقیر میشود؛ مجازاتی که او را برهنه در خیابانهای بارانداز پادشاه به حرکت درمیآورد و مهمترین منبعِ قدرتش، یعنی تصویرِ ایدهآلش از خودش، را درهممیشکند. برن استارک که شیفتهی بالا رفتن از دیوارها و اسبسواری است، پس از سقوط از بُرج فلج میشود. آریا استارک که بقایش به تواناییِ دیدن وابسته است، در مسیرِ آموزش نزدِ مردانِ بیچهره نابینا میشود. تیان گریجوی نیز که برای اثباتِ مردانگی و ارزشِ خودش به قدرتِ جنسیاش تکیه دارد، بهدستِ رمزی بولتون اخته میشود. در همین راستا، تیریون در کتابِ پنجمِ مجموعه با زنِ کوتولهی فرودستی به اسمِ پِنی همسفر میشود. پِنی نیز برای تیریون نقشی مشابه ایفا میکند؛ او یک زنگِ بیدارباش است که به تیریون نشان میدهد زندگی با معلولیت، بدونِ برخورداری از امتیازهای اشرافی و قدرتِ خاندانِ لنیستر، چگونه خواهد بود. فرار از وستروس و سرگردانی در اِسوس، جایی که دیگر نه نامِ خانوادگیاش برایش محافظت میآورد و نه ثروتِ لنیسترها پشتوانهاش است، نخستین مرحلهی این مواجهه با واقعیت است.
اکنون این موضوع دربارهی اِگان و اِیموند نیز صدق میکند. آنها در غیبتِ آنچه هویتشان را براساسِ آن بنا کرده بودند، چه کسی هستند؟ نهتنها ایموند اعتراف میکند که بدونِ وِیگار هیچ چیز نخواهد بود، بلکه لاریس استرانگ که دیگر از رفتارهای اگان به ستوه آمده، در بیپردهترین شکلِ ممکن این حقیقت را به او یادآوری میکند: اگان تمامِ عمرش را براساسِ چیزهایی تعریف کرده که در اختیار داشته است. اما اکنون، با از دست دادنِ اژدهایش و تمامِ امتیازهایی که بهعنوانِ پادشاه و شاهزاده در اختیار داشت، با خلأیی روبهرو شده است که همیشه پشتِ این داراییها پنهان بود. هویتِ اگان آنقدر به این نشانههای بیرونی وابسته است که وقتی آنها را از او میگیرند، دیگر چیزی برای تکیهکردن باقی نمیماند. لاریس استرانگ، بهعنوانِ کسی که با وجودِ معلولیتش توانسته به جایگاهی قدرتمند در ساختارِ سیاسیِ وستروس برسد؛ کسی که نهتنها توانسته برخی از بانفوذترین سیاستمدارانِ قلمرو، مانند آتو هایتاور، را از میدان خارج کند، بلکه افرادِ قدرتمندی نیز برای بقا به او وابسته شدهاند، بیش از هرکس دیگری از رفتارِ اگان به ستوه میآید.
نکتهی جالبِ دیگر دربارهی خط داستانیِ اگان و ایموند این است که هر دوی آنها از این شکایت دارند که مادرشان، آلیسنت، برادرِ دیگر را بیشتر از آنها دوست داشته است. اما بخشِ طعنهآمیزِ ماجرا اینجاست هیچکدام از آنها نمیدانند که آلیسنت مدتهاست از هر دوی پسرانش سرخورده و بیزار شده است؛ تا جایی که حاضر بود در ازایِ حفظِ جانِ هلینا و جِهیرا، اجازه دهد اگان و ایموند اعدام شوند. اما در عینِ حال، آنها نمیدانند که هلینا اکنون بهمراتب محبوبترین فرزندِ آلیسنت شده و او بیش از هرکسِ دیگری مصمم است از او محافظت کند؛ دیرون نیز پس از هلینا، نزدیکترین جایگاه را در قلبِ مادرش دارد.
حرف از فرزندانِ آلیسنت شد؛ یکی از مضمونهای تکرارشوندهی این اپیزود، تلاشِ فرزندانِ آلیسنت برای پیدا کردنِ دوبارهی قدرتِ درونیشان است؛ مسیری که درنهایت برای هرکدام از آنها نتیجهای متفاوت اما مهم به همراه دارد. اگان غرورش را کنار میگذارد و با نقشهی لاریس برای فرار از وستروس موافقت میکند. همین تصمیم مستقیماً به رویاروییِ او با جانوس منجر میشود؛ جایی که اگان مردی را که زمانی تحقیرش کرده و تهدیدش کرده بود، میکشد و برای نخستینبار پس از مدتها، جایگاهِ خودش را بهعنوانِ پادشاه به رخ میکشد. ایموند نیز تواناییِ برخاستن دوباره را در خودش پیدا میکند؛ او از تختِ بیماری بلند میشود و آلیس ریورز را از دستِ گروهی از متجاوزانی که به هرنهال آمدهاند نجات میدهد. در مقابل، آلیس بهصورتِ فیزیکی و عاطفی از او حمایت میکند و به او آرامش میدهد. هلینا نیز برخلافِ گذشته، برای خواستههای خودش ایستادگی میکند؛ او حاضر نمیشود فرزندش را سقط کند یا بدونِ دخترش، قلعه را ترک کند. در پایانِ اپیزود نیز او راهروی مخفیای را در اتاقش پیدا میکند که ظاهراً هیچکسِ دیگری از وجودش خبر نداشته است. و در نهایت، دیرون با شکست دادنِ اورموند در بازیِ سیواس، برای نخستینبار احترامِ او را به دست میآورد. جایزهی این پیروزی، سکهای با تصویرِ خودش است؛ نمادی از جایگاهی که بهزودی به آن خواهد رسید و نشانهای از تبدیل شدنِ او به وارثِ آیندهی تاجوتخت. درواقع، هرکدام از فرزندانِ آلیسنت در این اپیزود مجبور میشوند با تصویری که دیگران از آنها ساختهاند مبارزه کنند و برای نخستینبار، بخشی از هویت و ارادهی مستقلِ خودشان را دوباره پس بگیرند.
سریال در خط داستانیِ حضورِ ایموند در هرنهال، تغییری ایجاد کرده که بهنظرم یکی از تغییراتِ موفقِ اقتباس است. در کتاب، ایموند هرگز آنقدر زخمی نمیشود که ناچار باشد در بستر بیفتد و به مراقبت نیاز داشته باشد. وقتی باخبر میشود که نیروهای رینیرا باراندازِ پادشاه را تصرف کردهاند، بهخوبی میداند که بهتنهایی نمیتواند با تمامِ اژدهایانِ جبههی سیاه روبهرو شود. بنابراین، بهجای یک نبردِ مستقیم، استراتژیِ دیگری را در پیش میگیرد. ایموند تصمیم میگیرد از آسمان بر سرِ سرزمینِ رودخانه آتش ببارد و قلعهها، روستاها و قلمروهای وفادار به رینیرا را یکی پس از دیگری نابود کند. محاسبهی او ساده اما حسابشده است: رینیرا نمیتواند برای همیشه نظارهگرِ سوختنِ سرزمینها و متحدانش بماند. دیر یا زود، ناچار خواهد شد یک یا دو اژدها را برای متوقف کردنِ او اعزام کند. آنوقت وِیگار میتواند همان اژدهایان را شکار کند و بهتدریج برتریِ هواییِ جبههی رینیرا را از بین ببرد.
در توصیفِ این بخش میخوانیم: «شاهزادهی یکچشم حالا میتوانست هرجا که میخواست پرواز کند. این همان شیوهی جنگی بود که اگانِ فاتح و خواهرانش سالها پیش بهکار گرفته بودند؛ جنگی که نه با صفآراییِ ارتشها، بلکه با آتشِ اژدها پیش میرفت. وِیگار بارها و بارها از آسمانِ پاییزی فرود میآمد و هر بار، روستاها، مزارع و دژهای اربابانِ سرزمینِ رودخانه را به خاکستر تبدیل میکرد. نخستین قربانیِ خشمِ شاهزاده، خاندانِ دَری بود. کشاورزانی که سرگرمِ برداشتِ محصول بودند، یا در میانِ شعلهها سوختند یا جانشان را برداشته و گریختند؛ و قلعهی دَری در توفانی از آتش فرو رفت. بانو دَری و فرزندانِ خردسالش با پناهگرفتن در سردابهای زیرِ قلعه جان سالم به در بُردند، اما همسرش، لُرد دَری، همراه با وارثش، بر فرازِ باروها کشته شدند؛ در کنارِ آنها نیز چهل نفر از شوالیههای سوگندخورده و کماندارانِ قلعه جان باختند. سه روز بعد، نوبت به شهرِ لُرد هارووِی رسید که در دود و خاکستر فرو رفت. سپس آسیابِ لُرد، روستای بلکباکل، روستای باکل، روستای کِلِیپول، ناحیهی سوینفورد و ناحیهی اسپایدروود، یکی پس از دیگری، هدفِ خشمِ وِیگار قرار گرفتند؛ تا جایی که گویی نیمی از سرزمینهای رودخانه در آتش میسوخت».
حالا کاری که سریال انجام داده، این است که همچنان ویگار را در حالِ سوزاندنِ شهرها و روستاهای سرزمینِ رودخانه نشان میدهد، اما با یک تفاوتِ اساسی: این بار ویگار ظاهراً بدونِ حضورِ سوارش دست به این ویرانیها میزند. این سؤال پیش میآید که چرا؟ مگر نه اینکه اژدها در غیابِ سوارش معمولاً در همان جایی که رهایش کردهاند باقی میماند؟ پاسخ را باید در وضعیتِ روانیِ ایموند جستوجو کرد. همانطور که در طولِ این اپیزود میبینیم، او در هرنهال گرفتارِ همان رؤیاهای تبآلود، کابوسهای هذیانآمیز و آشفتگیِ روانیای شده که پیشتر دیمون نیز آنها را تجربه کرده بود. به همین دلیل، میتوان حملاتِ ویگار را امتدادِ همین آشفتگی دانست. گویی ویگار از طریقِ پیوندِ ذهنی و جادوییِ میانِ اژدها و سوار، تب، خشم و التهابِ درونیِ ایموند را به جهانِ بیرون ترجمه میکند. بنابراین، یورشهای افسارگسیخته و بیمحابای ویگار به سرزمینِ رودخانه را میتوان تجسمِ بیرونیِ آشوبی دانست که در ذهنِ ایموند جریان دارد. بهنظرم این یکی از تغییراتِ هوشمندانهی سریال است؛ چون با یک تیر دو نشان میزند. از یک سو، ایموند را آنقدر آسیبپذیر میکند که فرصتِ پرداختِ رابطهاش با آلیس ریورز فراهم شود و از سوی دیگر، حملاتِ ویرانگرِ ویگار به سرزمینِ رودخانه ــ که در کتاب مستقیماً به فرمانِ ایموند انجام میشود ــ همچنان در داستان حفظ میشود.