نقد سریال خاندان اژدها | فصل سوم، قسمت ششم
اپیزودِ ششمِ فصل سومِ «خاندان اژدها»، «مردانِ بیچهره» نام دارد. وقتی این عنوان را میشنویم، اولین چیزی که به ذهنمان میرسد، همان آدمکشهای فرقهی «مردانِ بیچهره» هستند که آریا استارک نزدِ آنها آموزش دید؛ کسانی که میتوانستند با جادو، چهره و هویتِ خود را تغییر دهند. این اپیزود اما از این عنوان، معنایی گستردهتر را مدنظر دارد. در طولِ اپیزود، بارها شخصیتهایی را میبینیم که هویتِ واقعیِ خود را پنهان میکنند و در قالبِ شخصیتی دیگر ظاهر میشوند. آشکارترین نمونه، زمانی است که رینیرا گروهی از افرادش را با لباسِ سربازانِ بِراتیون به تامبلتون میفرستد تا اورموند را ترور کنند.
کمی بعد، دیمون لباسِ نگهبانانِ رَداطلاییِ باراندازِ پادشاه را به تن میکند تا بتواند جاسوسانِ اورموند را شناسایی کند. اُلفِ سفید نیز هویتش را مخفی میکند تا بیدردسر به مِیخانه برود و با دوستانش مشروب بنوشد. از آن طرف، هیویِ پتک گاریِ یک فروشنده را میدزدد و خودش را بهجای یک غریبه جا میزند تا بتواند واردِ تامبلتون شود و همسرش را ببیند. حتی در پایانِ اپیزود، رینیرا از آلیسنت میخواهد از هویتش بهعنوانِ مادرِ ایموند استفاده کند؛ بدون آنکه شکِ ایموند را برانگیزد، به او نزدیک شود و در فرصتی مناسب، او را به قتل برساند. به بیانِ دیگر، هویتِ واقعیِ آلیسنت در این مأموریت، هویتِ یک قاتل است؛ اما برای فریب دادنِ ایموند، نقابِ مادرش را بر چهره میزند.
پخش از رسانه
این مضمون دربارهی رِینا تارگرین هم صدق میکند. او در این اپیزود توسط بانو جِین اَرِن بازخواست میشود که چرا یک «فردِ بیچهره» باقی نمانده بود. ماجرا از این قرار است که رِینا بعد از دیدنِ موندَنسر، اژدهایِ خواهرش، وسوسه میشود به او نزدیک شود تا خواهرش را از نزدیک ببیند. اما همین تصمیم، او را تا مرزِ برملا شدنِ هویتِ واقعیاش پیش میبرد. به بیانِ دیگر، رِینا برای یک لحظه نتوانست نقشِ غریبهای را که مجبور بود بازی کند حفظ کند و اجازه داد احساساتِ شخصیاش بر هویتِ جعلیاش غلبه کند. اما شاید عنوانِ این اپیزود، بیش از هر شخصیتِ دیگری، سرنوشتِ کریستون کول را توصیف میکند. در پایانِ اپیزود قبل، کریستون انگیزهاش از اصرارِ مرگطلبانهاش برای ادامه دادنِ این لشکرکشیِ خودویرانگرایانه را توضیح میدهد: او حاضر است بمیرد، اما حاضر نیست بهعنوانِ یک «مردِ بیچهره» از یادها برود. تنها آرزویش این است که با یک اقدامِ قهرمانانهی نهایی، نامش را برای همیشه در تاریخ جاودانه کند.
به همین دلیل، کریستون در آغازِ این اپیزود دقیقاً در همان موقعیتی قرار میگیرد که تمامِ این مدت در انتظارش بود. او در محاصرهی سپاهیانِ بیشمارِ سرزمینِ رودخانه و گرگهای زمستان قرار گرفته و از نگاهِ خودش، همهچیز برای رقم خوردنِ یک مرگِ باشکوه و رُمانتیک و جاودانهشدنِ نامش در ترانهها، مُهیاست. کریستون دستمالی را که از آلیسنت به یادگار نگه داشته بود، دورِ دستهی شمشیرش میبندد و بعد رو به رودریک داستین و اُسکار تالی میگوید حاضر است بهتنهایی با هر دویِ آنها مبارزه کند. حتی سریال برای آخرینبار به کریستون این فرصت را میدهد که شهرتش بهعنوانِ یکی از بزرگترین جنگجویانِ روزگارِ خود را در میدانِ نبرد به اثبات برساند.
بنابراین، وقتی کریستون پیشنهادِ نبردِ تنبهتن را مطرح میکند، با توجه به آنچه فقط چند دقیقه قبل از مهارتِ مرگبارش در بهکارگیریِ گُرزش دیدهایم، این انتظار در ما شکل میگیرد که در آستانهی تماشای یک مبارزهی جانانه و نفسگیر هستیم. کریستون خوب میداند که حتی اگر در این نبرد کشته شود ــ که تقریباً قطعی است ــ حداقل درحالِ چرخاندنِ شمشیرش خواهد مُرد و تاریخ از او بهعنوانِ شوالیهای یاد خواهد کرد که آنقدر جسور بود که داوطلبانه تن به نبردی نابرابر داد. او میخواهد مرگش به افسانه تبدیل شود. حتی پیشنهادِ کریستون برای اینکه خودش در یک نبردِ تنبهتن جانش را به خطر بیندازد تا سربازانش عفو شوند و زنده بمانند، در راستای همان تصویری است که دوست دارد از خود به یادگار بگذارد. اما این، جهانِ بیرحمِ «بازی تاجوتخت» است؛ جهانی که شخصیتها معمولاً به آنچه بیش از همه آرزویش را دارند، نمیرسند. به همین دلیل، کریستون حتی فرصتِ کشیدنِ شمشیرش را هم پیدا نمیکند. او از فاصلهی دور با چند تیر از پا درمیآید و در غیرتشریفاتیترین شکلِ ممکن کُشته میشود.
حتی انتخابِ قاتلش هم در خدمتِ همین ایده است. تیراندازی که کریستون را از پا درمیآورد، آلیسان بلکوود است؛ شخصیتی که خوانندگانِ کتاب او را میشناسند و احتمالاً در ادامهی سریال نقشِ پُررنگتری هم پیدا خواهد کرد. اما برای بخشِ بزرگی از بینندگانِ سریال، او در این لحظه صرفاً یک چهرهی ناشناس است. همین رَندومبودنِ قاتلِ کریستون کول در خدمت این است تا مرگِ او را بیشازپیش از هرگونه شکوه و قهرمانی تُهی کند. خلاصه اینکه، نیروهای سرزمین رودخانه از دادنِ مرگِ باشکوهی که کریستون کول بهطرز مستأصلانهای دنبالش بود، امتناع میکنند. اتفاقاً در کتاب، دیالوگی وجود دارد که هنوز هم باورم نمیشود از سریال حذف شده است. وقتی کریستون پیشنهاد میدهد که سهنفره با او مبارزه کنند، یکی از جنگجویانِ سرزمینِ رودخانه در جوابش میگوید: «نمیذارم ترانهای دربارهی اینکه چهقدر شجاعانه مُردی بسازن. دَهها هزار نفر بهخاطرِ تو جونشون رو از دست دادن.» این یکی از ماندگارترین و آیکونیکترین دیالوگهایی است که جُرج مارتین تاکنون نوشته است. پس، بیشک حذفِ آن از سریال یکی از نقاطِضعفِ این اپیزود محسوب میشود.
یکی از تصمیمهای هوشمندانهای که دربارهی مرگِ کریستون کول دوست داشتم، محلِ قرارگیری آن بود. اگر این مرگ در پایان اپیزود قرار میگرفت، بهطور خودکار حماسیتر و باشکوهتر بهنظر میرسید. اما اینکه سریال تصمیم گرفته آن را در همان ابتدای اپیزود قرار دهد، کاملاً در راستایِ رد کردنِ همان شکوهی است که کریستون کول در جستوجویش بود
بااینحال، یکی از تصمیمهای هوشمندانهای که دربارهی طراحی این نبرد دوست داشتم، محلِ قرارگیری آن بود. اگر این نبرد در پایان اپیزود قرار میگرفت، بهطور خودکار حماسیتر و باشکوهتر بهنظر میرسید و مرگِ کریستون کول را به رویدادِ اصلی اپیزود تبدیل میکرد. اما اینکه سریال تصمیم گرفته آن را در همان ابتدای اپیزود قرار دهد، کاملاً در راستایِ رد کردنِ همان شکوهی است که کریستون کول در جستوجویش بود. مرگِ او قرار نیست به نقطهی اوجی تبدیل شود که خودش آرزویش را داشت. اتفاقاً همین که پس از مرگِ کریستون کول هنوز نزدیک به یک ساعت از اپیزود باقی میماند، بیش از پیش پوچیِ مرگش را پُررنگ میکند. این انتخاب اجازه نمیدهد مرگِ او به مهمترین یا بهیادماندنیترین اتفاق اپیزود تبدیل شود؛ بلکه باعث میشود مرگش در میانِ سایرِ رویدادهای اپیزود گم شود و بیاهمیت جلوه کند. به عبارت دیگر، کریستون کول در قالبِ یک «مرد بیچهره» میمیرد.
این نکته را هم دربارهی شیوهی مرگِ کریستون کول باید بگویم: امتناعِ اُسکار تالی و رودریک داستین از دادنِ یک مرگِ شرافتمندانه به او، اتفاقِ رایجی در وستروس نیست. برعکس، عرف و سنتِ جنگ در وستروس این است که حتی دشمنان نیز، اگر حریف از جایگاه و اعتباری برخوردار باشد، برایش فرصتی قائل میشوند تا با نبردی تنبهتن یا دستکم مرگی آبرومندانه از دنیا برود. برای روشن شدنِ این موضوع، اجازه بدهید مثالی از کتاب بزنم. حتماً بریندن تالی، معروف به «ماهیسیاه» و عموی کتلین استارک را به یاد دارید. در کتاب، زمانی که نیروهای لنیستر و متحدانشان قلعهی ریورران را محاصره کردهاند، جیمی لنیستر شورای جنگی تشکیل میدهد. در جریانِ این شورا، یکی از اعضای خاندان فِری میگوید تا وقتی بریندن تالی داخلِ قلعه حضور دارد، سقوطِ ریورران تقریباً غیرممکن است؛ چون او همان فرماندهی باتجربه و کارآزمودهای است که با اعتبار، مهارتِ نظامی و رهبریاش، روحیهی مدافعان را حفظ کرده و مانعِ فروپاشیِ مقاومت شده است.
به همین دلیل، پیشنهاد میدهد که ماهیسیاه را با تیرهای زهرآلود و از فاصلهای امن هدف قرار دهند؛ چون با مرگِ او، سقوطِ قلعه تقریباً قطعی خواهد شد. اما سایرِ حاضران در شورا با این پیشنهاد مخالفت میکنند. استدلالشان این است که بریندن تالی، با وجودِ آنکه دشمنشان محسوب میشود، آنقدر جنگجویِ بزرگ و شرافتمندی هست که سزاوارِ چنین مرگی نیست. از نگاهِ آنها، او باید این فرصت را داشته باشد که شمشیر بهدست بگیرد و در نبردی رودررو از خود دفاع کند، نه اینکه از دور و با تیری زهرآلود کشته شود. حالا این ماجرا را با سرنوشتِ کریستون کول مقایسه کنید. میزانِ نفرت و انزجاری که اُسکار تالی و رودریک داستین نسبت به او داشتند، آنقدر زیاد بود که حاضر نشدند حتی ابتداییترین احترامِ مرسوم میانِ دشمنان را هم برایش قائل شوند. آنها حتی این فرصت را هم از کریستون گرفتند که با شمشیر در دست بمیرد و مرگی شرافتمندانه داشته باشد.
از کریستون کول که عبور کنیم، به سکانسِ شورایِ کوچکِ رینیرا میرسیم. محورِ اصلی این سکانس یک دوراهیِ اخلاقی و نظامی است: آیا رینیرا باید با تکیه بر اژدهایان مستقیماً به تامبلتون حمله کند و تلفاتِ غیرنظامیان را بپذیرد، یا اینکه صبر کند تا سپاهِ سرزمینِ رودخانه و گرگهای زمستان از راه برسند؟ وقتی جروبحثِ دیمون و رینیرا بالا میگیرد، ناگهان شاهزادهی یاغی برای اینکه ملکه را قانع کند که باید از اژدهایانشان علیه اورموند استفاده کنند، میگوید: ««پیشگویی رو به یاد بیار؛ رسالتِ مقدست رو. هرکاری که در این راه انجام بدهی، توجیهپذیره.» مشکلِ اولِ این صحنه این است که خودِ سریال بارها به ما نشان داده هر وقت دیمون و رینیرا بخواهند در حضورِ دیگران دربارهی موضوعی محرمانه صحبت کنند، به زبانِ والریایی حرف میزنند تا کسی متوجهِ گفتوگویشان نشود. اما اینجا، دیمون دقیقاً حساسترین رازِ خاندانِ تارگرین را با صدای بلند و به زبانِ مشترک بیان میکند؛ همان رازی که خودِ سریال از فصلِ اول برایش زمینهچینی کرده بود.
پیشگوییِ اِگانِ فاتح قرار است میراثی کاملاً محرمانه باشد؛ رازی که فقط از یک فرمانروا به وارثِ او منتقل میشود و هیچکسِ دیگری نباید از وجودش باخبر باشد. کافی است پایانِ فصلِ اول را به یاد بیاورید. وقتی رینیرا برای نخستینبار رازِ پیشگوییِ اِگانِ فاتح را با دیمون در میان گذاشت، چیزی که باعث شد دیمون از کوره در برود، این حقیقت بود که او تا آن لحظه حتی از وجودِ چنین رازی خبر نداشت. دیمون ناگهان فهمید ویسریس آنقدر به برادرش اعتماد نداشته که مهمترین رازِ خاندانِ تارگرین را با او در میان بگذارد. همین موضوع آنقدر خشمگینش کرد که کنترلِ خودش را از دست داد و تلاش کرد رینیرا را خفه کند. یا مثلاً اپیزود چهارم فصلِ دوم را به یاد بیاورید. درست پیش از نبردِ روکسرست، رینیرا جِیس، وارثش، را کنار میکشد و به او میگوید: «یه چیزی هست که وقتی وارثِ تاجوتخت شدی باید بهت میگفتم؛ این یه رازه. این رازیه که پدرم، ویسریس، وقتی منو بهعنوانِ وارثش انتخاب کرد، باهام در میون گذاشت؛ رازی که از زمانِ اِگانِ فاتح، نسلبهنسل، از هر پادشاه به وارثش منتقل شده.» با وجودِ چنین زمینهچینیای، اصلاً منطقی نیست که دیمون در حضورِ دیگران این راز را با صدای بلند و به زبانِ مشترک بیان کند؛ آنهم بدون اینکه رینیرا کوچکترین واکنشی نشان بدهد یا حتی سعی کند حرفش را قطع کند یا از این اتفاق شوکه شود. انگار نویسندگان فراموش کردهاند که خودشان پیشگوییِ اِگانِ فاتح را بهعنوانِ محرمانهترین رازِ خاندانِ تارگرین معرفی کرده بودند. این یکی از همان لغزشهای نویسندگی است که متأسفانه در این اپیزود چند بار تکرار میشود.
رینیرا بعد از پایانِ جلسهی شورا، به دیدنِ آلیسنت میرود. گفتوگوی رینیرا و آلیسنت در این سکانس، ارتباطِ مستقیمی با گفتوگوی دومِ آنها در پایانِ اپیزود دارد. اینجا رینیرا از آلیسنت میپرسد: «چرا میخواستی فرار کنی؟» آلیسنت جواب میدهد: «چون هلینا بارداره.» بااینحال، این جواب کافی نیست. رینیرا همچنان نتوانسته بفهمد که بارداربودنِ هلینا چه ارتباطی میتواند با تصمیمِ آنها برای فرار کردن داشته باشد. در اینجاست که آلیسنت اضافه میکند: «برای نجاتِ جونِ بچه باید فرار میکردیم.» رینیرا هم با کلافگی پاسخ میدهد: «هنوزم اصرار داری که درموردم اشتباه قضاوت کنی.» یعنی هنوز هم فکر میکنی من ظرفیتِ این را دارم که دستورِ قتلِ یک نوزاد را بدهم. از نگاهِ رینیرا، چنین کاری حتی قابلِ تصور هم نیست. اما چند اپیزود قبل، آلیسنت دقیقاً دربارهی همین مسئله به او هشدار داده بود. او به رینیرا گفت یکی از پیامدهای اجتنابناپذیرِ فرمانروایی این است که زیرِ فشارِ تصمیمگیری، آرامآرام به آدمِ دیگری تبدیل میشوی؛ اینکه «نمیتوانی حکومت کنی و همان آدمِ قبلی بمانی.» حتی به او گفت روزی میرسد که بهعنوانِ فرمانروا، تصمیمهایی میگیری که پیش از رسیدن به تاجوتخت، حتی تصورشان هم قلبت را به درد میآورد.
آن زمان، رینیرا این حرفها را با پوزخند جدی نگرفت و آنها را اغراقآمیز دانست. در این سکانس هم دوباره از دستِ آلیسنت کلافه میشود، چون اصلاً باور ندارد که بتواند روزی به تهدیدی برای جانِ یک نوزاد تبدیل شود. اما پایانِ همین اپیزود، دقیقاً نقطهای است که نشان میدهد آلیسنت بیراه نمیگفت. وقتی آلیسنت محلِ اختفای اِیموند در هَرنهال را فاش میکند، رینیرا تصمیمی میگیرد که احتمالاً خودِ سابقاش هرگز تصور نمیکرد قادر به انجامش باشد. او عملاً هلینا را به گروگان تبدیل میکند و از آلیسنت میخواهد به هَرنهال برود و ایموند را به قتل برساند. درست در همین لحظه است که هشدارِ آلیسنت به واقعیت تبدیل میشود: قدرت، رینیرا را وادار میکند از خط قرمزهایی عبور کند که زمانی باور داشت هرگز از آنها نخواهد گذشت.
اما یکی از مهمترین اتفاقاتی که در جریانِ آخرین گفتوگویِ رینیرا و آلیسنت رخ میدهد، این است که رینیرا از رویابینبودنِ هلینا باخبر میشود. واکنشِ او به این خبر بسیار جالب است و ظرفیتِ دراماتیکِ بالایی دارد. رینیرا بلافاصله در فکر فرو میرود و زیر لب میگوید: «مثلِ دِینیس که نابودیِ والریا را پیشبینی کرد.» واکنشِ او نشان میدهد که از نگاهِ رینیرا، این خبر صرفاً افشای یک ویژگیِ عجیب یا نادر نیست؛ چون تمامِ موجودیتِ خاندانِ تارگرین، از همان آغاز، با پدیدهی رویابینی گره خورده است. وقتی دِینیس، دخترِ فرمانروای خاندانِ تارگرین، رؤیای نابودیِ والریا را دید، هیچکس جز پدرش حرفش را باور نکرد. اما همین اعتماد باعث شد خاندانِ تارگرین پیش از وقوعِ فاجعه والریا را ترک کنند و به تنها خاندانِ اژدهاسوارِ بازماندهی جهان تبدیل شوند. اگر امروز تارگرینها تنها اژدهاسوارانِ دنیا هستند، پیش از هر چیز این جایگاه را مدیونِ دینیس و جدی گرفته شدنِ رؤیای او هستند. از سوی دیگر، انگیزهی اِگانِ فاتح برای فتحِ وستروس نیز از یک رؤیای پیشگویانه سرچشمه میگرفت؛ رؤیایی که از زمستانی آخرالزمانی و تهدیدی خبر میداد که میتوانست تمامِ بشریت را نابود کند.
بنابراین، احساسِ استثناییبودن و برگزیدهبودنِ تارگرینها فقط از اژدهاسواربودنشان ناشی نمیشود؛ رویابینی نیز به همان اندازه بخشی از هویتِ آنهاست. آنها خود را قومی برگزیده میدانند که به لطفِ رؤیای دینیس از نابودیِ والریا نجات پیدا کردند؛ همچنین رینیرا نیز معتقد است که آنها قومی برگزیده هستند که بعدها مسئولیتِ نجاتِ جهان، از طریقِ رؤیای اِگان، بر دوشِ خاندانشان گذاشته شد. رینیرا هم دقیقاً با همین جهانبینی به دنیا نگاه میکند. همانطور که بارها در این نقدها دربارهاش صحبت کردهایم، او تمایل دارد رویدادهای مهم را بهعنوانِ نشانههایی از تأیید و حمایتِ نیروهای برتر تعبیر و تفسیر کند. برای مثال، اژدهاسوارشدنِ آدام را نشانهای از تأییدِ خدایان و کمکِ الهی به خودش در لحظهی نیاز دانست.
حالا هم وقتی میفهمد هلینا یک رویابین است، بعید است این اطلاعات را صرفاً یک واقعیتِ جالب تلقی کند. هنوز نمیدانیم دقیقاً چه استفادهای از این موضوع خواهد کرد؛ شاید بخواهد هلینا را متقاعد کند رؤیاهایش را با او در میان بگذارد. اما یک چیز تقریباً قطعی است: رینیرا، بهعنوانِ کسی که مدام در جستوجوی نشانههایی برای تأییدِ رسالت و برگزیدهبودنِ خودش است، حضورِ یک رویابین در کنارِ خود را نیز به احتمال زیاد نشانهای دیگر از حمایتِ الهی تعبیر خواهد کرد. اما مسئلهی نگرانکنندهای که اینجا مطرح میشود، این است: اگر رینیرا چیزهایی را که از هلینا میشنود، دوست نداشته باشد، چه اتفاقی میافتد؟ برای مثال، اگر هلینا به او بگوید که او آن شاهزادهی موعودی نیست که تصور میکند ــ چون در واقع، رینیرا خودش را با دنریس تارگرین اشتباه گرفته است ــ آیا رینیرا حاضر خواهد بود این حقیقت را بپذیرد؟
اما از جبههی سیاه که بگذریم، اجازه بدهید به سکانسهای جبههی سبز بپردازیم که از برخی از دراماتیکترین سکانسهای این اپیزود برخوردارند: گواِین هایتاور که کریستون کول را در پایانِ اپیزود قبل ترک کرده بود، به تامبلتون میرسد. در نقدِ اپیزود چهارم دربارهی مفهومِ «مردانِ شکسته» صحبت کرده بودم. در جهانِ «نغمه»، مردانِ شکسته همان کهنهسربازانی هستند که جنگ از آنها انسانهایی ترومازده و ازهمپاشیده ساخته است. گواین هایتاور هم در جریانِ لشکرکشیاش همراهِ کریستون کول، به یکی از همین مردانِ شکسته تبدیل شد. البته با یک تفاوتِ مهم: برخلافِ مردانِ شکستهی عوامزاده که معمولاً به راهزن تبدیل میشوند، گواین بهعنوانِ یک اشرافزاده، دستکم خانه و زندگیای دارد که بتواند به آن بازگردد. گواین کریستون کول را ترک کرد، چون به این نتیجه رسیده بود که او بهشکلی پوچگرایانه و مرگطلبانه، سربازانش را به سوی نابودی میبرد.
حالا، گواین با بازگشت به تامبلتون و دیدارِ دوباره با اورموند، خودش را در موقعیتی آشنا میبیند. اورموند با اشتیاق از جنگ حرف میزند و برای نبرد لحظهشماری میکند؛ اما گواین، بهعنوانِ کسی که جهنمِ جنگ را با چشمِ خودش دیده و بیهودگی و وحشتِ آن را تجربه کرده، دیگر هیچ اشتیاقی به جنگ ندارد؛ بهویژه وقتی میبیند اورموند میخواهد با بیپروایی دربرابرِ برتریِ هواییِ جبههی رینیرا و آن همه اژدها صفآرایی کند. بااینحال، در جامعهی مردسالارِ وستروس، مردانگی بیش از هر چیز با خشونت تعریف میشود. مردان باید مردانگیِ خود را از طریق مهارتِ رزمی به اثبات برسانند. هر مردی که از انجامِ این کار ناتوان باشد، نهتنها ضعیف، بلکه مایهی ننگ تلقی میشود؛ تحقیر، طرد و بیاعتبار میشود. در چنین جامعهای، مردبودن با این انتظار گره خورده که فرد حتماً باید از اشتیاق به جنگاوری برخوردار باشد. برای نمونه، کافی است شخصیتِ سَمول تارلی را در «بازی تاجوتخت» به یاد بیاورید. سم از نگاهِ پدرش توهینی به خاندانِ تارلی بود؛ چون سَم نمیتوانست آن چیزی را که پدرش «مردانگی» میدانست، به نمایش بگذارد و درعوض به کارهایی علاقه داشت که از نظرِ پدرش، زنانه تلقی میشدند؛ مثل آواز خواندن و البته کتاب خواندن.
حالا در این سکانس هم با همین مضمون روبهرو هستیم. نخست اینکه اورموند با لحنی تحقیرآمیز و زنستیزانه ادعا میکند رینیرا، صرفاً چون یک زن است، ذاتاً دلنازک است، برای جنگ ساخته نشده و هرگز شهامتِ آسیب رساندن به عوامزادگان را نخواهد داشت. در نتیجه، از نگاه اورموند، امتناعِ رینیرا از قتلعامِ مردمِ بیگناه، نه بهعنوانِ یک انتخابِ اخلاقی، بلکه بهعنوان نشانهای از ضعفِ زنانه تعبیر میشود. علاوهبراین، وقتی گواین با ادامهی جنگ مخالفت میکند و آن را دیوانگی میداند، اورموند فوراً او را «بزدل» خطاب میکند. اما تحقیرِ او به همینجا ختم نمیشود. اورموند برای زیر سؤالبُردنِ مردانگیِ گواین، او را بهطور غیرمستقیم به همجنسگرابودن مُتهم میکند و با لحنی سرشار از همجنسگراهراسی به او میگوید: «مطمئنم بینِ همرزمهات تسلیِ خاطری پیدا کردی.» خلاصه اینکه، فرهنگ و جامعهی وستروس، مردان را هُل میدهد به سمتِ خشونتطلبی؛ در غیر این صورت، متهم میشوند به «نامرد»بودن.
یکی دیگر از سکانسهای درخشانِ جبههی سبز در این اپیزود، خلوتِ دونفرهی گواین و دِیرون است. این سکانس به یکی از سؤالهایی پاسخ میدهد که از زمانِ معرفیِ دیرون در ذهنم شکل گرفته بود: دیرون دقیقاً تا چه اندازه تحتِ تأثیرِ اورموند قرار دارد؟ آیا کاملاً فریبِ آموزهها و نفوذِ او را خورده، یا از این آگاه است که به بازیچهی دستِ اورموند تبدیل شده؟ این سکانس نشان میدهد که پاسخ، دومی است. دیرون کاملاً از موقعیتی که در آن گرفتار شده آگاه است. او میداند که به عروسکِ خیمهشببازیِ اورموند تبدیل شده و از این موضوع عذاب میکشد. بیش از هر چیز، از این رنج میبرد که اورموند آرامآرام او را به کسی تبدیل میکند که واقعاً نیست؛ و از این متنفر است که در حضورِ او، رفتاری از خودش بروز میدهد که هیچ شباهتی به شخصیتِ واقعیاش ندارد.
اورموند هم، به یک معنا، با محدودیتی جسمانی روبهروست. حساسیتِ شدیدش به بو باعث میشود اساساً فردِ مناسبی برای حضور در میدانِ نبرد نباشد. از این زاویه، اصرارِ او بر بزدل خواندنِ گواین یا دلنازک توصیف کردنِ رینیرا، معنای دیگری پیدا میکند. انگار اورموند با تحقیرِ دیگران، مدام در حالِ پنهان کردنِ ضعفِ خودش است
این مسئله در یک لحظهی کوتاه اما بسیار گویا به تصویر کشیده میشود. اورموند برای تحقیرِ گواین، با طعنه رو به دیرون میگوید: «داییت علاوهبر شجاعت، قوهی تخیل هم نداره.» دیرون ناخودآگاه لبخند میزند؛ انگار بهصورتِ غریزی میخواهد با شوخیِ اورموند همراه شود. اما همان لحظه نگاهش به گواین میاُفتد و میبیند داییاش از این واکنش چقدر آزرده شده است. لبخند فوراً از روی صورتش محو میشود و تازه متوجه میشود آنقدر به جلبِ رضایتِ اورموند عادت کرده که بیاختیار در تحقیرِ کسی شریک شده که برایش اهمیت دارد. انگار چاپلوسی و همراهی با اورموند، کمکم به یک عادتِ ناخودآگاه در وجودِ دیرون تبدیل شده است. بااینحال، او احساس میکند چارهای جز ادامه دادنِ این رفتار ندارد؛ چون بهخوبی میداند اورموند آنقدر قدرت و نفوذ دارد که اگر برخلافِ میلش عمل کند، میتواند زندگیاش را به جهنم تبدیل کند.
بدینترتیب میرسیم به سکانسِ سوءقصد به جانِ اورموند و دیرون. از همان زمانی که آلیسنت به رینیرا گفت اورموند نسبت به بو حساسیتِ شدیدی دارد، این سؤال برای بینندگان مطرح شد که رینیرا دقیقاً قرار است چگونه از این نقطهضعف علیه او استفاده کند. این سکانس بالاخره پاسخِ آن سؤال را میدهد. رینیرا گروهی از سربازانش را با هویتِ جعلیِ افرادِ خاندانِ براتیون به تامبلتون میفرستد تا اورموند و دیرون را ترور کنند. اما پیش از آن، مطمئن میشود که آنها تا جای ممکن ظاهری کثیف و ژولیده و بویی زننده داشته باشند. نتیجه این است که اورموند از همان لحظهی ورودِ براتیونهای قلابی تمرکزش را از دست میدهد. او آنقدر سرگرمِ تحملِ بوی چندشآورِ آنها و کنترلِ حالتِ تهوعِ خودش است، و آنقدر تلاش میکند انزجارش را پنهان کند، که دیگر نمیتواند مثل همیشه با دقت و تمرکز اوضاع را ارزیابی کند. درواقع، نقشهی رینیرا تا آستانهی موفقیت پیش میرود. اگر گواین هایتاور حضور نداشت احتمالاً اورموند و دیرون همانجا کشته میشدند.
و این ما را دوباره به همان مضمونی برمیگرداند که کمی بالاتر دربارهاش صحبت کردیم. اورموند، گواین را به بزدلی متهم کرده بود؛ آنهم کسی که از چندین نبرد، از جمله نبرد با اژدهایان، جان سالم به در بُرده است. برای همین، طعنهآمیز است که چند دقیقه بعد، جانِ خودِ اورموند دقیقاً به دستِ همان کسی نجات پیدا میکند که لحظاتی قبل او را بزدل خطاب کرده بود؛ آن هم در شرایطی که خودِ اورموند در این صحنه از شدتِ تهوع و انزجار، عملاً هیچ کاری جز تلاش برای کنترلِ حالتِ استفراغش از دستش برنمیآید. این صحنه باعث شد به این فکر کنم که شاید خودِ اورموند هم، به شکلی، قربانیِ همان مردانگیِ سمیِ حاکم بر جامعهی وستروس باشد. همانطور که قبلاً هم گفتم، در «نغمهی یخ و آتش»، شخصیتهایی مثل برن استارک، تیریون، جیمی لنیستر و دوران مارتل، بهخاطرِ ناتوانیِ جسمانیشان، از نگاهِ جامعه «کمتر مرد» تلقی میشوند. در فرهنگِ وستروس، مردانگی تا حد زیادی با تواناییِ جسمانی و مهارتِ رزمی گره خورده و هرکس از این معیار فاصله بگیرد، مردانگیاش زیر سؤال میرود.
اورموند هم، به یک معنا، با محدودیتی جسمانی روبهروست. حساسیتِ شدیدش به بو باعث میشود اساساً فردِ مناسبی برای حضور در میدانِ نبرد نباشد. میدانِ جنگ پر از گلولای، لاشه، خون، دلوروده و تعفن است؛ محیطی که اورموند در آن بهسرعت تمرکزش را از دست میدهد و به هدفی آسان تبدیل میشود. از این زاویه، اصرارِ او بر بزدل خواندنِ گواین یا دلنازک توصیف کردنِ رینیرا، معنای دیگری پیدا میکند. انگار اورموند با تحقیرِ دیگران، مدام در حالِ پنهان کردنِ ضعفِ خودش است. هرچه بیشتر دیگران را بهخاطرِ فاصله گرفتن از خشونت یا نداشتنِ «مردانگیِ کافی» سرزنش میکند، بیشتر تلاش میکند خودش را از همان معیارِ سختگیرانهای که تبلیغ میکند، مستثنا نشان دهد. به بیانِ دیگر، اورموند همان تعریفِ عقبمانده و سمی از مردانگی را بازتولید میکند که اگر قرار باشد براساسِ آن دربارهی افراد قضاوت کنیم، خودِ او هم از آزمونش سربلند بیرون نمیآید. یعنی آن معیارهایی که اورموند برای «مردانگیِ واقعی» و شایستگی تعیین کرده است، شاملِ حالِ خودِ او نیز نمیشود.
اما همانطور که اورموند تلاش میکند دیرون را به پادشاهِ منتخبِ خودش تبدیل کند، آلیس ریورز هم نقشهای مشابه برای ایموند در سر دارد. در این اپیزود، آلیس ریورز فاش میکند که دریمفایر زمانی در هَرنهال تخم گذاشته بود. دریمفایر در زمانِ حال با هلینا اُخت گرفته است، اما پیش از او، سوارِ این اژدها شاهدختی تارگرین به نامِ رِینا تارگرین بود (او را با رِینا، سوارِ گوسفنددزد، اشتباه نگیرید). رِینا کیست؟ او بزرگترین فرزندِ پادشاه اِینیس تارگرین، پسرِ اِگانِ فاتح و دومین پادشاهِ وستروس، بود. رِینا یکی از جذابترین و تراژیکترین تارگرینهای جهانِ مارتین است؛ شخصیتی که زندگیِ پُرفراز و نشیباش بهتنهایی ظرفیتِ تبدیل شدن به یک سریالِ مستقل را دارد. رِینا در طولِ زندگیاش با فاجعهها و فقدانهای بیشماری روبهرو شد. همسرانش را از دست داد، یکی از فرزندانش را بهطرز بسیار وحشتناکی از دست داد، دوستانِ نزدیکش را از دست داد و بارها طعمِ خیانت را چشید. به همین دلیل، در سالهای پایانیِ عمرش به شخصیتی مُنزوی، گوشهگیر و افسردهخو تبدیل شد.
از آنجا که رِینا خاطراتِ تلخی از دراگوناستون و باراندازِ پادشاه داشت، تصمیم گرفت به هَرنهال برود و باقیِ عمرش را در آنجا بگذراند. در کتاب آمده که رِینا تا آخرین روزهای زندگیاش همچنان با دریمفایر پرواز میکرد. با بالا رفتنِ سناش، موهایش کاملاً سفید شد و عوامزادگانِ سرزمینهای رودخانه کمکم او را جادوگری ترسناک و مرموز میپنداشتند. بااینحال، رِینا از هر مسافری که به هَرنهال میآمد با آغوشِ باز پذیرایی میکرد، هرچند خودش هرگز به دنبالِ همنشینی یا معاشرت با آنها نبود. پس از مرگش، پیکرش را در هرنهال سوزاندند و پادشاه جهریس دستور داد خاکسترش نیز همانجا در هرنهال پراکنده شود. نکتهی جالبِ دیگر دربارهی رِینا این است که سه تخماژدهایی که بعدها به دنریس تارگرین هدیه داده میشوند و از آنها دروگون، رِیگال و ویسریون متولد میشوند، تخمهای دریمفایر، اژدهای رِینا، هستند. هرچند داستانِ چگونگیِ رسیدنِ آنها به دنریس، مفصلتر از آن است که در قالبِ این نقد بتوان به آن پرداخت. تا اینجا، سریال کاملاً با کتاب همخوانی دارد. اما افشای اینکه دریمفایر در هرنهال هم تخم گذاشته، اطلاعاتی کاملاً جدید است و در کتاب وجود ندارد. بااینحال، این افشا کاملاً منطقی به نظر میرسد. دریمفایر از آن دسته اژدهایانی بود که هر جا رِینا برای مدتی طولانی ساکن میشد، در همانجا تخم میگذاشت. بنابراین، اگر رِینا سالهای پایانیِ عمرش را در هرنهال گذرانده باشد، کاملاً طبیعی است که دریمفایر هم در آنجا تخم گذاشته باشد. درواقع، با توجه به الگوی رفتاریِ دریمفایر، اگر معلوم میشد او در هرنهال هیچ تخمی نگذاشته، آن وقت این موضوع عجیبتر میبود.
اما هدفِ آلیس ریورز از آشکار کردنِ این تخمها چیست؟ همانطور که خودش برای ایموند توضیح میدهد، نقشهی او این است که ایموند را اغوا کند، با او همبستر شود و از او صاحبِ فرزند شود. آنها سپس میتوانند این تخمها را جوجه کنند و شاهزادگانِ تارگرین و اژدهایانِ خودشان را داشته باشند. به همین دلیل، آلیس از ایموند نمیخواهد که جنگِ خاندانش را رها کند؛ بلکه پادشاهیِ کاملاً متفاوتی را به او پیشنهاد میدهد؛ قلمرویی که نه بر محورِ تخت آهنین، بلکه حولِ هَرنهال شکل گرفته است. اما سؤالِ مهم اینجاست: آلیس ریورز از چه زمانی چنین نقشهای را در سر داشته است؟ آیا از همان ابتدا، نقشی که برای ایموند در نظر گرفته بود همین بود؟ یا پس از آنکه دیمون درخواستِ او برای واگذاریِ هرنهال را رد کرد، آیا آلیس به این نتیجه رسید که میتواند از طریقِ ایموند به چیزی برسد که از دیمون به دست نیاورد؟ بهنظر میرسد احتمالِ دوم بسیار قویتر باشد.
گِیل رَنکین، بازیگرِ نقشِ آلیس ریورز، در مصاحبهای آخرین رویاروییِ آلیس و دیمون در اپیزودِ اول را به یک «شکستِ عاطفی» تشبیه کرده بود. او میگوید آدمها معمولاً بعد از یک جدایی با خودشان عهد میکنند که از این به بعد، بیش از هر چیز به فکرِ خودشان باشند؛ به خودشان برسند و مراقبِ خودشان باشند. اگر این برداشت را مبنا قرار دهیم، تصمیمِ آلیس برای نزدیک شدن به ایموند را میتوان تلاشی برای ساختنِ آیندهای دانست که دیگر به دیمون وابسته نیست. این نکته هم قابلتوجه است که رویکردِ آلیس در قبالِ ایموند، کاملاً با رفتارش نسبت به دیمون تفاوت دارد. در موردِ دیمون، انگار آلیس به او میگفت: «بیا شریک هم باشیم.» منظورم از شراکت این است که آلیس با دیمون طوری رفتار میکرد که گویی هر دو در جایگاهی برابر قرار دارند و میتوانند آزادانه با یکدیگر ایده ردوبدل کنند. او بهجای آنکه صرفاً دیمون را فریب دهد، تلاش میکرد کمکش کند بر ضعفها و کشمکشهای درونیاش غلبه کند و به هدفی که دنبالش بود برسد؛ یعنی جلبِ حمایتِ خاندانهای سرزمینهای رودخانه و پذیرفتنِ رینیرا بهعنوان تنها فرمانروای برحق.
آلیس ظاهراً باور داشت که اگر دیمون را در رسیدن به هدفش یاری کند، دیمون نیز ارزشِ این کمک را خواهد دانست و درنهایت، با واگذاریِ هرنهال به او، زحماتش را جبران خواهد کرد. اما پس از آنکه این رویکرد در قبالِ آن تارگرین به نتیجه نرسید، آلیس تصمیم گرفته اینبار با تارگرینِ دیگری که راهش به هرنهال باز شده، تاکتیکِ متفاوتی را در پیش بگیرد
آلیس ظاهراً باور داشت که اگر دیمون را در رسیدن به این هدف یاری کند، دیمون نیز ارزشِ این کمک را خواهد دانست و درنهایت، با واگذاریِ هرنهال به او، زحماتش را جبران خواهد کرد. اما پس از آنکه این رویکرد در قبالِ آن تارگرین به نتیجه نرسید، آلیس تصمیم گرفته است این بار با تارگرینِ دیگری که راهش به هرنهال باز شده، تاکتیکِ متفاوتی را در پیش بگیرد. ایموند، در مقایسه با دیمون، شخصیتی آسیبپذیرتر و شکلپذیرتر دارد. بنابراین، آلیس دیگر قصد ندارد مانندِ گذشته به او کمک کند، به این اُمید که روزی لطفش را جبران کند. اینبار، او میخواهد از همان ابتدا ایموند را به ابزارِ تحققِ خواستههایش تبدیل کند؛ با فریب دادنِ او، سوءاستفاده از زخمها و عقدههای مادرانهاش و درنهایت، به بند کشیدنِ ارادهاش تا بتواند او را مطابقِ خواستِ خود هدایت کند. به بیان دیگر، آلیس این بار تصمیم گرفته بهجای ساختنِ یک شریک، یک مهره بسازد؛ مهرهای که بتواند از طریقِ او، به بزرگترین خواستهاش، یعنی تصاحبِ هرنهال، برسد.
بااینحال، مهمتر از خودِ این نقشه، چیزی است که آلیس به ایموند وعده میدهد: یک شروعِ دوباره. و این دقیقاً همان چیزی است که ایموند بیش از هر چیز به آن نیاز دارد. بعد از مرگِ لوک، او به «ایموندِ خویشاوندکُش» معروف شد؛ نفرینشدهترین لقبی که یک نفر میتواند در وستروس با خود حمل کند. اما حقیقت پیچیدهتر از این است. همانطور که به یاد دارید، ایموند هرگز قصدِ کشتنِ لوک را نداشت. او فقط میخواست او را بترساند، اما کنترلِ ویگار را از دست داد. به همین دلیل، چهرهی او پس از مرگِ لوک، چهرهی یک شکارچیِ پیروزمند و مغرور نیست؛ برعکس، چهرهی کسی است که شوکه، نگران و پشیمان به نظر میرسد. بااینحال، ایموند هرگز نمیتوانست اعتراف کند که «قصدِ کشتنش را نداشتم» یا «کنترلِ اژدهایم را از دست دادم». او همیشه تلاش میکند خودش را مقتدر، مسلط و شکستناپذیر نشان دهد. از نگاهِ او، اعتراف به چنین اشتباهی یعنی پذیرفتنِ ضعف و ناتوانی. به همین دلیل، نهتنها هرگز به از دست دادنِ کنترلِ ویگار اعتراف نمیکند، بلکه برعکس، آگاهانه تصویری از خودش میسازد که انگار آنقدر بیرحم و کلهخراب است که حتی خویشاوندکُشی هم برایش اهمیتی ندارد. اما این فقط نقابی است که ایموند بر چهره زده است. پشتِ این تصویرِ هولناک از یک خویشاوندکُشِ بیرحم، در حقیقت پسربچهای زخمی، احساساتی و شکننده پنهان شده؛ کسی که تمامِ عمرش کوشیده آسیبپذیریهایش را پشتِ نقابِ خشونت و اقتدار پنهان کند. به همین دلیل، پیشنهادِ آلیس برای آغازِ زندگیِ تازه در هرنهال میتواند برای او وسوسهای باشد که بهسختی بتوان در برابرش مقاومت کرد.
اما از اشرافزادگانِ داستان که بگذریم، به هیو و اولف میرسیم؛ دو شخصیتی که بهترتیب در مرکزِ یکی از بهترین و یکی از ضعیفترین سکانسهای این اپیزود قرار دارند. اجازه بدهید با هیو آغاز کنیم؛ با دیدارِ دوبارهاش با کَت، همسرش. سکانس دیدارِ هیو و همسرش از نظرِ دراماتیک، یک تناقضِ تلخ و دردناک را به تصویر میکشد. انگیزهی هیو برای ترکِ همسرش و رفتن بهدنبالِ تصاحبِ یک اژدها این بود که احساس میکرد از نظرِ مالی به آخرِ خط رسیدهاند. او آنقدر درمانده و مستأصل بود که تنها راهِ نجات را در این میدید که جانش را به قمار بگذارد و با یک اژدها روبهرو شود. نکتهی تراژیکِ ماجرا این است که هیو، برخلافِ انتظار، دقیقاً به همان چیزی میرسد که آرزویش را داشت. او صاحبِ یک اژدها میشود، به مقامِ شوالیه میرسد، ثروت، اعتبار و نفوذ به دست میآورد؛ یعنی تمامِ ابزارهایی را که تصور میکرد برای محافظت از همسرش به آنها نیاز دارد. اما وقتی دوباره همسرش را میبیند، با حقیقتی روبهرو میشود که تمامِ این دستاوردها را بیمعنا میکند. همسرش تمامِ این مدت، بهتنهایی مسیرِ طولانی و خطرناکِ رسیدن به تامبلتون را طی کرده، ظاهراً در طولِ راه مورد تعرض قرار گرفته، برادرش را از دست داده و رنجهایی را تحمل کرده که هیو دقیقاً برای جلوگیری از وقوعِ آنها، خانه را ترک کرده بود. و همین، تراژدیِ اصلیِ این سکانس است. درست در لحظهای که هیو بالاخره به قدرتی دست پیدا میکند که میتواند از عزیزانش محافظت کند، میفهمد تمامِ آسیبهایی که میخواست از آنها جلوگیری کند، پیش از رسیدنش اتفاق افتادهاند. به همین دلیل، او برای محافظت از همسرش به یک اژدها احتیاج نداشت؛ حضورِ خودش کافی بود.
در سوی دیگر، به اولف میرسیم که یک بار دیگر از دیمون سیلی میخورد و این بار در برابرِ چشمِ همه تحقیر میشود؛ سکانسی که بهنظرم یکی از لحظاتِ ضعیفِ این اپیزود از نظرِ نویسندگی بود. البته، از یک طرف، سریال برای این رفتار توجیهی ارائه میدهد که تا حدی هم قانعکننده است. دیمون در شرایطی بحرانی و پُرتنش قرار دارد و رداطلاییهای بارانداز پادشاه برای او صرفاً چند سرباز نیستند؛ آنها بخشی از هویتِ دیموناند. این خودِ دیمون بود که این نیرو را سازمان داد و به آن اعتبار بخشید. بنابراین، حمله به رداطلاییها، آن هم به چنین شکلِ تحقیرآمیزی، از نگاهِ دیمون چیزی کمتر از حمله به شخصِ خودش نیست. از این منظر، میتوان فهمید چرا کنترلش را از دست میدهد، در برابر چشمِ همه به اُلف سیلی میزند و یکی از «پرندههای کوچولویِ» اورموند هم شاهدِ این صحنه میشود و خبرش را به اربابش میرساند. این واکنش با شخصیتی که سریال طی این سه فصل از دیمون ساخته، همخوانی دارد؛ شخصیتی بیپروا، گستاخ و بیملاحظه که در اعماقِ وجودش باور دارد تارگرینها اساساً فراتر از آن هستند که بابتِ رفتارهایشان مجازات شوند یا با پیامدهای تصمیماتشان روبهرو شوند. حتی ایدهی اینکه اورموند از طریق «پرندههای کوچولوی» خود متوجه میشود دیمون کنترلش را از دست داده و شکاف میان اعضای جبههی سیاه درحالِ عمیقتر شدن است، بهخودیِخود ایدهی جذابی است. اما مشکل این است که کاش نویسندهها برای انتقالِ این ایده، موقعیتِ خلاقانهتر و اصیلتری طراحی میکردند. اینکه اُلف یکبار دیگر قربانیِ خشمِ دیمون شود، بیش از حد دمدستی و تکراری بهنظر میرسد و حس میشود سریال سادهترین راه ممکن را برای پیشبُردنِ داستان انتخاب کرده است.
در پایانِ اپیزود، سریال با استفاده از تدوینِ موازی بر وضعیتِ مشابهِ رینیرا و آلیسنت تأکید میکند؛ دو مادری که هر دو با نگرانی و اضطراب به سرنوشتِ مُبهمِ فرزندانشان فکر میکنند. از یک سو، رینیرا را میبینیم که نیمهشب کنارِ بسترِ جافری نشسته و از سوی دیگر، آلیسنت را که پیش از عزیمت به هَرنهال، آخرین گفتوگویش را با دخترش، هلینا، انجام میدهد. هم در این اپیزود و هم در اپیزود قبل میبینیم که رینیرا از صحبت کردن با جافری طفره میرود و ترجیح میدهد فقط زمانی به دیدنش برود که خواب است. دلیلِ این رفتار به یکی از مهمترین وظایفِ یک فرمانروا برمیگردد: رینیرا باید بزرگترین فرزندش را رسماً بهعنوانِ وارث معرفی کند و از همان کودکی برای جایگاهی که قرار است روزی برعهده بگیرد، آمادهاش سازد. در موردِ رینیرا، این وظیفه معنای سنگینتری هم پیدا میکند؛ چون باید پیشگوییِ رویای اِگانِ فاتح را به وارثش منتقل کند. همانطور که این کار را در فصل قبل با جِیس انجام داده بود. بااینحال، رینیرا در تمامِ این مدت از انجامِ این کار طفره رفته و مدام آن را به تعویق انداخته است؛ چون بهخوبی میداند که با گفتنِ این راز، چه بارِ سنگین و مسئولیتِ هولناکی را بر دوشِ جافریِ کمسنوسال خواهد گذاشت. انگار رینیرا بعد از مرگِ لوک و جِیس ــ که هر دو در حالِ انجامِ وظیفهشان در این جنگ جان باختند ــ به این نتیجه رسیده که اگر جافری را از رسالتِ اصلیاش آگاه نکند، شاید بتواند او را از کشیده شدن به درونِ این جنگ دور نگه دارد و از او محافظت کند.
از سوی دیگر، یک دیالوگِ کلیدی در سکانس خداحافظیِ آلیسنت و هلینا وجود دارد. هلینا از آلیسنت میپرسد: «این خواستهی خودت بود که من را به عقدِ برادرم دربیاوری؟» و آلیسنت پاسخ میدهد: «نه، خواستهی آتو بود.» اگر یادتان باشد، در فصل اول، رینیرا در یکی از جلساتِ شورای کوچک برای پایان دادن به شکافِ روزافزونِ خاندان، پیشنهادی مطرح کرد. او به آلیسنت گفت احساس میکند میانِ اعضای خانواده کدورت و فاصلهی عمیقی به وجود آمده و بهترین راهِ ترمیمِ این شکاف، ازدواجِ جیس و هلیناست؛ پیوندی که نهتنها دو شاخهی خاندان را دوباره به هم نزدیک میکرد، بلکه این امکان را هم به وجود میآورد که جیس و هلینا روزی در کنارِ یکدیگر بر وستروس فرمانروایی کنند. حتی ویسریس هم با شنیدنِ این پیشنهاد، بهشدت امیدوار و هیجانزده شده بود. اما آلیسنت که در آن زمان هنوز بهشدت تحتِ نفوذِ آتو قرار داشت، این پیشنهاد را رد کرد. به همین دلیل، حالا احساس میکند خودش نیز در به خطر افتادنِ جانِ هلینا سهم دارد. چون اگر آن روز با پیشنهادِ رینیرا موافقت کرده بود، شاید اصلاً این جنگ هرگز آغاز نمیشد.